ژیپسوفیلاهای گوشهی اتاق، محو شدند و حالا، گلدانِ شیشهای ژیپسوفیلا اشک میریزد. خورشید، قسمِ جهان را شکست؛ حالا تمامِ شعلهها به سمتِ اشکهای ماه فریاد میکشند.
− قسمِ ماه، به عطرِ خورشید. ۸۹۱۳.
− قسمِ ماه، به عطرِ خورشید. ۸۹۱۳.
دستم را بگیر؛ میرقصیم، زیرِ آسمانِ آزادی، بینِ بوتههای رزهای خونین رنگ، بینِ ردِ همیشگیِ زخمها، بینِ شادیهای دوباره، بینِ قلبِ پاکِ مهربانی؛ میرقصیم، جایی که گلولهها نمیرقصند.
− برای آزاد روییدنِ گُلها. ۶۵۴۳۷.
− برای آزاد روییدنِ گُلها. ۶۵۴۳۷.
معرکهی سیاه، هنوز در ذهنها حکمرانی میکند. یادت میآید؟ آن روز مرا فراموش کردی. ستارهها مُردند، لیلیوس گُلهایش را کشت و باران ابدی شد. یادت میآید؟ صدای نهنگی که حال، غرق شده است را به خاطر میآوری؟ اصلاً صدایم را میشنوی؟ وجود داری؟ یا اینکه باز هم دارم با خیالت حرف میزنم؟
− کتابچهی گُلها، صفحهی ۶۹۳.
− کتابچهی گُلها، صفحهی ۶۹۳.
عطرهای خاکستری، با بوهای متفاوت، شبیهِ تو و عطرِ چشمانِ تو هستند؛ وقتی میخندیدی و میگریستی یا هنگامی که نگران بودی.
از آن موقعها خیلی میگذرد و تنها شاهدِ آن خاطراتِ از دست رفته، گُلهای زیبا و دردناکِ من هستند.
− کلکسیونرِ درد، سلولهای خاکستری. ۷۴۳۶.
از آن موقعها خیلی میگذرد و تنها شاهدِ آن خاطراتِ از دست رفته، گُلهای زیبا و دردناکِ من هستند.
− کلکسیونرِ درد، سلولهای خاکستری. ۷۴۳۶.
رنگِ دنیای مرا دزدیدی، و برای جبرانش، خاکستریهایی با تنهای مختلف برایم آوردی. خاکستریهایی سرد و بیروح، که گویی همانند خاکستر، دلتنگِ آتشاند برای گرمای دوباره.
− قطعهی گُلهای مرده. ۳۷۹۸۱.
− قطعهی گُلهای مرده. ۳۷۹۸۱.
قلب خورشید.
ترجیح میدم همون غریبهای باشم که سایه نداره.
یا سایهای که جسم نداره؟
خورشید، آرام خوابیده است و ماه برای او، لالایی میخواند. شبدرها از نوازش شبنمها خوابآلودند و جیرجیرکها سکوتِ پر سروصدای شب را میشکنند. صفحاتِ این لحظات، درحالِ تمام شدن است؛ من، هنوز نتوانستم بفهمم، داستانِ دردناکِ گُلهای آدمبرفی چیست.
− رویای از دست رفتهی او. ۸۴۶۲.
− رویای از دست رفتهی او. ۸۴۶۲.
منتظرش بودم، منتظرش بودم، منتظرش بودم؛ یهو دیدم زمان براش دو تا چشم غمگین ساخته.
قلب خورشید.
منتظرش بودم، منتظرش بودم، منتظرش بودم؛ یهو دیدم زمان براش دو تا چشم غمگین ساخته.
نگفتم؟ خونِ داخل رگهای قلبش رو هم دزدیده.
کلاویههای خونینِ پیانوی گوشهی اتاق، یادآور وجودِ گُلها بودند. درد، در آنها، آشکارترین چیز بود و دلتنگی، چیزی بود که مقدارِ خونِ روی آنها، آن را ثابت میکرد.
− نُتهای خستهی مرگ. ۶۸۹۰۳.
− نُتهای خستهی مرگ. ۶۸۹۰۳.
آدمبرفی سایهی خود را از دست داده است؛ ستاره برای او اشک میریزد و ابرِ سیاه، همراهِ بغضِ سنگینِ گلویش، داستانِ آن دو را روایت میکند؛ داستانی که با لبخندِ سنگیِ آدم برفی آغاز و با اشکهای ستاره پایان مییابد. گاه فکر میکنم، قاتلِ لبخندِ ستاره، خورشید و خندههایش برای ماه بود.
−شبدرهای برفی، اشکهای سنگی. ۴۸۹۳.
−شبدرهای برفی، اشکهای سنگی. ۴۸۹۳.