قوی سیاه، وسطِ دریاچهی جادوی خورشید شنا میکند و نفرینش را بر سرِ طلسمِ جنگل میخواند. عقربههای ساعت گم شدهاند؛ حتی آنها هم نمیخواهند گذرِ زمانی که بی تو میگذرد را نشان دهند. سیمهای نازکِ ویولون آرام آرام گریه میکنند و گُلهای ماه قلبِ مرا هدف گرفتهاند. اشکهای سوختهی شمع، از بینِ کلماتِ کتاب سقوط میکنند و لالاییِ جیرجیرکها در حالِ تمام شدن است.
− پاشیدنِ آرزوها بر سرِ شبدرِ چهاربرگ. ۴۵۷۸۹۸.
− پاشیدنِ آرزوها بر سرِ شبدرِ چهاربرگ. ۴۵۷۸۹۸.
جادوی آبی، بر طلسمِ خاکستری غلبه کرد و آن را از بین برد. گلهای برف، که با نورِ آبیِ خود درمان میکنند، روییدند و نفرینِ جهان تغییر کرد. کتابِ وِرد ها دوباره ناجی شد و نجات داد. ماهِ آبی، خون ریخت و ماهِ خاکستری اشک.
− سنگِ ماه، جادوی اشک. ۴۸۹۲۳.
− سنگِ ماه، جادوی اشک. ۴۸۹۲۳.
بیا زیر سایهی ماه، تو جنگلِ کاج، جایی که قوهای سیاه زندگی میکنن، برقصیم؛ قبل اینکه دیر بشه. قول میدم جادوگر ماه از ما محافظت کنه. قول میدم این دفعه هیچ طلسمی باعث جداییمون نشه. قول میدم این دفعه هیچکدوممون دنیا رو خاکستری نمیبینیم.
"میدونستی؟ وقتی خودم رو گم میکنم، تبدیل به تو میشم."
− موسیقیِ خورشید، نُتهای جدایی. ۶۴۳۷۸.
"میدونستی؟ وقتی خودم رو گم میکنم، تبدیل به تو میشم."
− موسیقیِ خورشید، نُتهای جدایی. ۶۴۳۷۸.
ژیپسوفیلاهای گوشهی اتاق، محو شدند و حالا، گلدانِ شیشهای ژیپسوفیلا اشک میریزد. خورشید، قسمِ جهان را شکست؛ حالا تمامِ شعلهها به سمتِ اشکهای ماه فریاد میکشند.
− قسمِ ماه، به عطرِ خورشید. ۸۹۱۳.
− قسمِ ماه، به عطرِ خورشید. ۸۹۱۳.
دستم را بگیر؛ میرقصیم، زیرِ آسمانِ آزادی، بینِ بوتههای رزهای خونین رنگ، بینِ ردِ همیشگیِ زخمها، بینِ شادیهای دوباره، بینِ قلبِ پاکِ مهربانی؛ میرقصیم، جایی که گلولهها نمیرقصند.
− برای آزاد روییدنِ گُلها. ۶۵۴۳۷.
− برای آزاد روییدنِ گُلها. ۶۵۴۳۷.
معرکهی سیاه، هنوز در ذهنها حکمرانی میکند. یادت میآید؟ آن روز مرا فراموش کردی. ستارهها مُردند، لیلیوس گُلهایش را کشت و باران ابدی شد. یادت میآید؟ صدای نهنگی که حال، غرق شده است را به خاطر میآوری؟ اصلاً صدایم را میشنوی؟ وجود داری؟ یا اینکه باز هم دارم با خیالت حرف میزنم؟
− کتابچهی گُلها، صفحهی ۶۹۳.
− کتابچهی گُلها، صفحهی ۶۹۳.
عطرهای خاکستری، با بوهای متفاوت، شبیهِ تو و عطرِ چشمانِ تو هستند؛ وقتی میخندیدی و میگریستی یا هنگامی که نگران بودی.
از آن موقعها خیلی میگذرد و تنها شاهدِ آن خاطراتِ از دست رفته، گُلهای زیبا و دردناکِ من هستند.
− کلکسیونرِ درد، سلولهای خاکستری. ۷۴۳۶.
از آن موقعها خیلی میگذرد و تنها شاهدِ آن خاطراتِ از دست رفته، گُلهای زیبا و دردناکِ من هستند.
− کلکسیونرِ درد، سلولهای خاکستری. ۷۴۳۶.
رنگِ دنیای مرا دزدیدی، و برای جبرانش، خاکستریهایی با تنهای مختلف برایم آوردی. خاکستریهایی سرد و بیروح، که گویی همانند خاکستر، دلتنگِ آتشاند برای گرمای دوباره.
− قطعهی گُلهای مرده. ۳۷۹۸۱.
− قطعهی گُلهای مرده. ۳۷۹۸۱.
قلب خورشید.
ترجیح میدم همون غریبهای باشم که سایه نداره.
یا سایهای که جسم نداره؟
خورشید، آرام خوابیده است و ماه برای او، لالایی میخواند. شبدرها از نوازش شبنمها خوابآلودند و جیرجیرکها سکوتِ پر سروصدای شب را میشکنند. صفحاتِ این لحظات، درحالِ تمام شدن است؛ من، هنوز نتوانستم بفهمم، داستانِ دردناکِ گُلهای آدمبرفی چیست.
− رویای از دست رفتهی او. ۸۴۶۲.
− رویای از دست رفتهی او. ۸۴۶۲.