هجدهسالگیام رسید...
اما نه با شمع و کیک و خندههای پرزرقوبرق،
نه با قابهایی که لبخند را ثبت میکنند و کاری به عمقِ روح ندارند؛
بلکه تولدیست از جنسِ پوستانداختنِ روح،
زادهشده از دلِ تاریکی، از بطنِ سکوت، از رَحِمِ رنج.
هجده سال گذشته است: هجده سال باران، خورشید، گریه، خنده.
هجده فصل تجربهی انسان بودن، در زمینی که گاه آغوشی گرم بود و گاه آتشی سوزان.
من، دختری در مسیرِ زن شدن،
در میانِ کودکیهایی که پَر کشیدند
و بزرگسالیهایی که هنوز پشتِ مهِ آینده پنهاناند،
ایستادهام؛
ایستادهام و هجدهسالگیام را تماشا میکنم؛
نه چون عددیست در شناسنامهام،
بلکه چون عمریست که هزار شب در آن گریستهام و لبخند زدهام.
این هجده سال، صدای گامهای دختریست
که هر بار دردمندانه بر زمین افتاد،
خاکِ زانوانش را با غرور تکاند
و دوباره ایستاد؛
دختری که آموخت، باید مأمنِ خویش باشد.
در من پیلهای خاموش بود؛
خانهای کوچک و تاریک،
که گاهی پناهگاه بود و گاهی زندان.
اما آن خانه، آهستهآهسته شکافت؛
نه با فریاد، نه با ضربه،
بلکه با پارهپاره شدنِ سکوتهایی
که سالها بلعیده بودم،
با اشکهایی که شبها بیصدا
بر گونهام لغزیدند.
پروانهای در من بود؛
کودکی بیبال،
که در تنگنای تنهایی، پوست از خویش میگُسلید؛
میلرزید، زخمی میشد،
اما هرگز قدم پس نمیکِشید.
در ژرفایِ وجودش نوری نهفته بود
که حتی تاریکی نیز از خاموشیاش ناتوان بود.
و آن بالهای خیس و نحیف،
روزی در دلِ شب گشوده شدند
و رنگهایی با خود آوردند
که پیش از آن هرگز نبودند؛
زیباییای از جنسِ آزادی و پرواز،
که معنایی تازه به زندگی بخشید.
در دلِ این هجده سال،
کوچههایی دارم که بوی آشِ داغ مادربزرگ در زمستان را میدهند،
خیابانهایی که رد اشکها و قدمهای سنگینم را
از فرطِ احساساتِ خوش و ناخوش به یاد دارند.
روزها میگذشت،
و تنها امیدم نوری بود که از لایِ پردهها میتابید،
و شبهایی که سقفِ اتاق،
تنها شنوندهی گریههای آرامم بود.
اما در میانشان، صبحهایی هم بود:
صبحهایی که بیهیچ دلیلی لبخند بر لبهایم مینشست،
و انسانهایی که با حضورشان،
ماندن را معنا کردند.
هجده سال گذشت، و من آموختم:
زخم، همیشه معنایِ شکست ندارد؛
گاه نشانهی رشد است.
من تکامل یافتم،
روح و ذهنم به بلندای آزادی کوچ کردند.
آموختم "نه" گفتن،
گاه شجاعانهترین شکلِ عشق به خویشتن است،
و "گریستن"،
نه نشانهی ضعف،
بلکه اثباتِ زنده بودن است؛
و باید به عواطفم احترام بگذارم.
من، اکنون زنیام
که با غروبهای غمناکِ زندگی عشقبازی کرده،
با قلبی بزرگتر از زخمهایم
و روحی که هزارانبار در مهِ دلتنگی آغشته شده
اما هنوز ایستاده،
هنوز میدرخشد،
هنوز باور دارد به پرواز
حتی اگر بالهایش زخمی باشند.
اکنون، زادروزم همایون باد؛
نه برای آنکه هجدهسالهام،
بلکه زیرا آموختم چگونه
از دلِ خاکستر، ققنوسی بیافرینم که نمیسوزد،
بلکه میدرخشد.
زادروزم همایون باد،
زیرا معنای زندگی را
نه در امنیتِ ماندن،
بلکه در جسارتِ پرواز یافتهام؛
و تا ایندَم، با قلبی تپنده از رویا
راهیام،
راهی به سوی نور.
﹙امـضـاء: هلیآ؛﹚
اما نه با شمع و کیک و خندههای پرزرقوبرق،
نه با قابهایی که لبخند را ثبت میکنند و کاری به عمقِ روح ندارند؛
بلکه تولدیست از جنسِ پوستانداختنِ روح،
زادهشده از دلِ تاریکی، از بطنِ سکوت، از رَحِمِ رنج.
هجده سال گذشته است: هجده سال باران، خورشید، گریه، خنده.
هجده فصل تجربهی انسان بودن، در زمینی که گاه آغوشی گرم بود و گاه آتشی سوزان.
من، دختری در مسیرِ زن شدن،
در میانِ کودکیهایی که پَر کشیدند
و بزرگسالیهایی که هنوز پشتِ مهِ آینده پنهاناند،
ایستادهام؛
ایستادهام و هجدهسالگیام را تماشا میکنم؛
نه چون عددیست در شناسنامهام،
بلکه چون عمریست که هزار شب در آن گریستهام و لبخند زدهام.
این هجده سال، صدای گامهای دختریست
که هر بار دردمندانه بر زمین افتاد،
خاکِ زانوانش را با غرور تکاند
و دوباره ایستاد؛
دختری که آموخت، باید مأمنِ خویش باشد.
در من پیلهای خاموش بود؛
خانهای کوچک و تاریک،
که گاهی پناهگاه بود و گاهی زندان.
اما آن خانه، آهستهآهسته شکافت؛
نه با فریاد، نه با ضربه،
بلکه با پارهپاره شدنِ سکوتهایی
که سالها بلعیده بودم،
با اشکهایی که شبها بیصدا
بر گونهام لغزیدند.
پروانهای در من بود؛
کودکی بیبال،
که در تنگنای تنهایی، پوست از خویش میگُسلید؛
میلرزید، زخمی میشد،
اما هرگز قدم پس نمیکِشید.
در ژرفایِ وجودش نوری نهفته بود
که حتی تاریکی نیز از خاموشیاش ناتوان بود.
و آن بالهای خیس و نحیف،
روزی در دلِ شب گشوده شدند
و رنگهایی با خود آوردند
که پیش از آن هرگز نبودند؛
زیباییای از جنسِ آزادی و پرواز،
که معنایی تازه به زندگی بخشید.
در دلِ این هجده سال،
کوچههایی دارم که بوی آشِ داغ مادربزرگ در زمستان را میدهند،
خیابانهایی که رد اشکها و قدمهای سنگینم را
از فرطِ احساساتِ خوش و ناخوش به یاد دارند.
روزها میگذشت،
و تنها امیدم نوری بود که از لایِ پردهها میتابید،
و شبهایی که سقفِ اتاق،
تنها شنوندهی گریههای آرامم بود.
اما در میانشان، صبحهایی هم بود:
صبحهایی که بیهیچ دلیلی لبخند بر لبهایم مینشست،
و انسانهایی که با حضورشان،
ماندن را معنا کردند.
هجده سال گذشت، و من آموختم:
زخم، همیشه معنایِ شکست ندارد؛
گاه نشانهی رشد است.
من تکامل یافتم،
روح و ذهنم به بلندای آزادی کوچ کردند.
آموختم "نه" گفتن،
گاه شجاعانهترین شکلِ عشق به خویشتن است،
و "گریستن"،
نه نشانهی ضعف،
بلکه اثباتِ زنده بودن است؛
و باید به عواطفم احترام بگذارم.
من، اکنون زنیام
که با غروبهای غمناکِ زندگی عشقبازی کرده،
با قلبی بزرگتر از زخمهایم
و روحی که هزارانبار در مهِ دلتنگی آغشته شده
اما هنوز ایستاده،
هنوز میدرخشد،
هنوز باور دارد به پرواز
حتی اگر بالهایش زخمی باشند.
اکنون، زادروزم همایون باد؛
نه برای آنکه هجدهسالهام،
بلکه زیرا آموختم چگونه
از دلِ خاکستر، ققنوسی بیافرینم که نمیسوزد،
بلکه میدرخشد.
زادروزم همایون باد،
زیرا معنای زندگی را
نه در امنیتِ ماندن،
بلکه در جسارتِ پرواز یافتهام؛
و تا ایندَم، با قلبی تپنده از رویا
راهیام،
راهی به سوی نور.
﹙امـضـاء: هلیآ؛﹚
پروآنهیِ غمگین.
Video message
تا این حد از زنده بودنم شرمسار نبودم.
+ بهنام تو رو قرآن بهنام.
- مامان؛ توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد؛ به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد.
- مامان؛ توپ تانک مسلسل دیگر اثر ندارد؛ به مادرم بگویید دیگر پسر ندارد.
💔3
من خیانت معشوق را دیدم
مرگ هموطنام را دیدم
دشمنی ، دوست را دیدم
جنگ ، گرانی ، تورم را دیدم
چشمانم دیگر شوق دیدن ندارد
مرگ هموطنام را دیدم
دشمنی ، دوست را دیدم
جنگ ، گرانی ، تورم را دیدم
چشمانم دیگر شوق دیدن ندارد
😭2
من یه روز ثابت میکنم از ۱۸ دی تا ۱۸ بهمن یک ماه نبود، یک سال غم بود، شایدم بیشتر.
امروز نوزدهم بهمن است؛
یک ماه پیش در همین ساعت ها، هزاران نفر، بی آنکه بدانند، برای آخرین بار از خواب بیدار شدند، برای آخرین بار صبحانه خوردند، برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند، برای آخرین بار کار کردند، برای آخرین بار آهنگ گوش دادند، برای آخرین بار رویا بافتند، برای آخرین بار لباسی را پوشیدند، برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند، برای آخرین بار خندیدند، برای آخرین بار بند کفشهای خود را بستند، برای آخرین بار گفتند:«نگران نباشید، مواظبم»، برای آخرین بار از در خانه بیرون رفتند، برای آخرین بار، مثل همیشه شجاع و شریف ماندند، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند، برای آخرین بار عاشق ایران بودند، برای آخرین بار امید داشتند، برای آخرین بار ترسیدند اما پا پس نکشیدند، برای آخرین بار کمک کردند، برای آخرین بار کمک خواستند، برای آخرین بار زیستند،برای آخرین بار به خیابان رفتند و برای همیشه جاودانه شدند؛
و دیگر هیچوقت بازنگشتند...
یک ماه پیش در همین ساعت ها، هزاران نفر، بی آنکه بدانند، برای آخرین بار از خواب بیدار شدند، برای آخرین بار صبحانه خوردند، برای آخرین بار مادر خود را بوسیدند، برای آخرین بار با عزیزان خود حرف زدند، برای آخرین بار کار کردند، برای آخرین بار آهنگ گوش دادند، برای آخرین بار رویا بافتند، برای آخرین بار لباسی را پوشیدند، برای آخرین بار به پدر خود نگاه کردند، برای آخرین بار خندیدند، برای آخرین بار بند کفشهای خود را بستند، برای آخرین بار گفتند:«نگران نباشید، مواظبم»، برای آخرین بار از در خانه بیرون رفتند، برای آخرین بار، مثل همیشه شجاع و شریف ماندند، برای آخرین بار به آسمان نگاه کردند، برای آخرین بار عاشق ایران بودند، برای آخرین بار امید داشتند، برای آخرین بار ترسیدند اما پا پس نکشیدند، برای آخرین بار کمک کردند، برای آخرین بار کمک خواستند، برای آخرین بار زیستند،برای آخرین بار به خیابان رفتند و برای همیشه جاودانه شدند؛
و دیگر هیچوقت بازنگشتند...
🐳1
یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
شب زنده داری میکنی، تا صبح زاری میکنی
تو بیقراری میکنی، من بیقرارت نیستم.
💔2
Maman
Ali Nor30
علی این پادکستو واسه مامانش درست کرده :)
تولدت مبارک دوباره قهرمان،یادت همیشه تو ذهن مردم ایران میمونه
تولدت مبارک دوباره قهرمان،یادت همیشه تو ذهن مردم ایران میمونه
همش بالاسرمونی
یبار روبروم باش
همه رفیقام پر زدن روحشون شاد..
انقد میخونم تا صدام برسه بالا
خداتو که نگاه نمیکنی به دل ماها؛
از سرم بیرون میره مگه صدا سپهر بابا؟؟(:💔
یبار روبروم باش
همه رفیقام پر زدن روحشون شاد..
انقد میخونم تا صدام برسه بالا
خداتو که نگاه نمیکنی به دل ماها؛
از سرم بیرون میره مگه صدا سپهر بابا؟؟(:💔