time out
27 subscribers
141 photos
7 videos
4 links
صدای خنده هامون باید بمونه...
Download Telegram
وقتی آدم یک نفر را دوست داشته باشد بیشتر تنهاست.چون
نمی تواند به هیچ کس جز به همان آدم بگوید که چه احساسی دارد و
اگر آن آدم کسی باشد که تورا به سکوت تشویق می کند، تنهایی تو کامل می شود

از: سمفونی مردگان
در این شرایط کار کردن جان کَندن است. فکرِ پریشانِ درهم ریخته مثل آب در دست‌هایم بند نمی‌شود. گاه دلم می‌خواهد بخوابم و بیدار نشوم، ولی آرامشی که آدم به آن آگاهی نباشد، چه لطفی دارد.

از: مسکوب
دیدار تو گر صبح ابد هم دهدم دست
من سرخوشم از لذت این چشم به راهی
۶ ماه
گر به ‌تو افتدم نظر چهره ‌به‌ چهره رو به ‌رو
شرح دهم غم دلم نکته ‌به‌ نکته مو به مو
همزمان، انسان در مسیر عمر خود مگر چند بار می‌تواند به دوستانی بربخورد که از میان آن‌ها همزبانی بیابد؟ همزبانی که همدل باشد. و مگر دوستی از آن مایه که به رفاقت بی‌انجامد چند بار می‌تواند رخ بدهد و در چند مقطعِ عمر؟

- دولت‌آبادی
گمان نمی‌برم این بار جان به در برم از خود
چنین که خنجر بی‌خویشی آخته است به سویم

منزوی
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می‌بينم بد‌آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم،
ببینیم آسمان هرکجا آیا همین رنگ است؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همیشه یه فکر خیلی غمناکی دارم
که نکنه روزی سنم از سن زیسته‌ی تو بیشتر بشه
و هنوز زنده باشم

تو خیلیییی جوون بودی بابا
اینو هر روز بیشتر و بیشتر میفهمم
چقدر ندیدمت
حسرتش به دلم مونده

۱۶ سال گذشت ...
اگر فقط جای خالی دیگران بود، غصه‌ای نداشتم. آدم هرجور که بتواند، با جای خالی دیگران کنار می‌آید؛
اما جای خود من خالی‌ است و این جای خالی دیگر شوخی‌بردار نیست.

-ماشادو د آسیس
به خاطر حس خوبی که امروز اینجا داشتم
شکر


یه گوشه خلوت توی باغی در جنوبی‌ترین خراسان
وسط آذر- چهار‌صفرچهار
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
تا دیدمش که تنها وسط زمین نشسته داره کار می‌کنه در ماشین رو بستم رفتم سمتش
گفتم: سلام کمک می‌خواید؟
با خنده گفت: نه زحمتت نمی‌دم

همین شد شروع داستان
گفت تنهاست.

توی زلزله روستا سال ۵۷ کل خانواده‌اش زیر آوار می‌مونه و بعد مجبور میشه توی ۱۵ سالگی شوهر کنه به پسر عموش.
همین چهار سال پیش هم، پسرعمو که حالا شوهرش و بابای ۶ تا بچه‌اش بوده به خاطر کرونا فوت میکنه.
بچه‌هاش همه ازدواج کردن و از روستا رفتن و الان تنهاست میگفت خودشو مشغول کار کشاورزی کرده و خیلی براش خوبه.
یه ردیف باقالی کاشته بود با ذوق میگفت بهار بارش در میاد اگر بیای بهت میدم.

یونجه برای دوتا گوسفند و یدونه گاوش کاشته بود و چاق شدنشون براش خیلی مهم بود :)
دوتا درخت انار و چهارتا درخت انجیر هم داشت.

غروب شد
کلی کار کرده بودیم و حرف زدیم از همه چیز، بهم گفت امروز بیشتر از هر روز کار کرده و زمان از دستش در رفته بعدم بلند شد که قبل تاریکی بره سمت خونه

همدیگرو بغل کردیم
یهو گریه‌اش گرفت
منم
فقط گفت : ممنون دختر باوفا خوش گذشت.

و من چند ساعته گذشته و هنوز دارم فکر می‌کنم که واقعا چقدر به منم خوش گذشت نمی‌دونم من کمکش کردم
یا اون کمک من.

#سفردرسفر
غیابی در عین حضور
حضوری در عین غیاب
بودنی آغشته به نبودن
غیاب در خودش امید می پروراند
و مرگ قطعیت
مرگ غمگین می کند و غیاب دلتنگ
من اولی را ترجیح می دهم
شاید برای همین است که از ویدیوکال متنفر
و از پیام دادن هم‌ خوشم نمی آید
وقتی بازوهایی نباشند که احاطه ات کنند
وقتی موقع درد دل نتوانی جزئیات صورت کسی را ثبت کنی
بودن چه فایده ای دارد؟
نادر ابراهیمی عادت داشته کارهایی که برای یک سال برنامه‌ریزی می‌کرده بنویسه و روی دیوار اتاقش ‌بزنه. این یادداشتی هست که اواخر عمرش نوشته تا بهش پایبند باشه ...
الانم توی موزه اش گذاشته شده
بس که دارد شور آهنگ مخالف روزگار
هر که می‌آید در این‌جا طالب گوش کر است
«ظرف دل ما آدما توی بستر اتفاقات بزرگ می‌شه»
شاید اگر ۵ سال پیش بهم می‌گفتن قراره اینجوری بشه اصلا فکر نمی‌کردم بتونم دووم بیارم.

آخرین نفس‌های آذر چهار صفر چهار
همه‌چیز امروز چسبنده است.
چسبیده‌ام به تخت.
چسبیده‌ام به خواب.
بعد از مدتها عصر خوابیدم
خواب دیدم چرخ چمدانت در رفته،
رفتی درستش کنی و پروازت پرید.
نفهمیدم داشتی برمی‌گشتی یا می‌رفتی.
مهم هم نبود.
مهم این بود که تو هم چسبیده بودی.

آدم، بعد از مدتی، به همان‌جایی که هست، عادت می‌کند:
به پتو، به بالش،
به خودش را به خواب زدن،
که نتواند پرواز کند.

من، به زمین عادت کرده‌ام.
و فقط یک بار،
همان پرنده‌ی کبود – که شاید خودت بودی –
برایم از طعم پرواز گفت.

شاید خیلی حواسم به تو بود،
که حالا چسبیده‌ام به زمین.
به خواب.

وای از این‌ تخت، که دیگر بوی تو را نمی‌دهد...