دختر کوچولویی که عاشق high school musical بود و جلوی تلویزیون میایستاد و بارها و بارها رقصهاش رو تمرین میکرد و همش رو خودش تنهایی یاد میگرفت و برای خودش ساعتها میرقصید، اون دختر کوچولویی که تابستونهاش پر بود از رقصیدنهای چند ساعته توی اتاق در بسته، اون دختر کوچولویی که همهٔ رقصها رو خودش یاد میگرفت و توی مهمونیها ازش میپرسیدن کلاس میری، هنوز هم درونم زندهست. هنوز هم عاشق رقصیدنه، هنوز به اندازهٔ همون روزهای بچگی ذوقِ رقصیدن داره.
اون دختر واقعا دلش میخواست ایران نباشه. بعدها، دلش نمیخواست بین کامپیوتر و حسابداری و انسانی رشتهای انتخاب کنه. دلش میخواست بره مدرسهٔ رقص. تمام کاری که دوست داشت انجام بده رقصیدن بود.
وقتی ازم میخواید که باهاتون بیام بیرون باید این رو بپذیرید که من این بیرون خیلی غر میزنم. خیلی خیلی زیاد غر میزنم.
دو ساعت ربع اینجام و تلویزیونش روی شبکه ورزشه. دارم شکنجه میشم. کمک. اس.او.اس.
باید به خودم یادآوری کنم که عزیزم، تو ماشن بابات نیستی، با آهنگهای آقای اسنپ قر نده، عه.
از اون دخترهایی هستم که به اجتماع اضطراب میدم اما متاسفانه ایرانی بودنم جلوم رو گرفته.