با من بگو تا کیستی، مهری؟ بگو، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من، جانا چه میخواهی؟ بگو
گیرم نمی گیری دگر، زآشفته عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو
ای گل پی هر خس مرو، در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم، پس مرو، گر آگه از راهی بگو
غمخوار دل ای مِی نیی، از درد من آگه نیی
ولله نیی، بالله نیی، از دردم آگاهی بگو
من عاشق تنهاییام سرگشته شیداییام
دیوانهای رسواییام، تو هرچه میخواهی بگو
محمدرضا رحمانی یاراحمدی
با نام هنری مهرداد اَوِستا
( ۲۰ بهمن ۱۳۰۸ – ۱۷ اردیبهشت ۱۳۷۰)
🔶️🔸️@third_script
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو
راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من، جانا چه میخواهی؟ بگو
گیرم نمی گیری دگر، زآشفته عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو
ای گل پی هر خس مرو، در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم، پس مرو، گر آگه از راهی بگو
غمخوار دل ای مِی نیی، از درد من آگه نیی
ولله نیی، بالله نیی، از دردم آگاهی بگو
من عاشق تنهاییام سرگشته شیداییام
دیوانهای رسواییام، تو هرچه میخواهی بگو
محمدرضا رحمانی یاراحمدی
با نام هنری مهرداد اَوِستا
( ۲۰ بهمن ۱۳۰۸ – ۱۷ اردیبهشت ۱۳۷۰)
🔶️🔸️@third_script
صبح است و صبا مشک فشان میگذرد
دریاب که از کوی فلان میگذرد
برخیز چه خسبی که جهان میگذرد
بوئی بستان که کاروان میگذرد
رباعیات
مولانا
🔶️🔸️@third_script
دریاب که از کوی فلان میگذرد
برخیز چه خسبی که جهان میگذرد
بوئی بستان که کاروان میگذرد
رباعیات
مولانا
🔶️🔸️@third_script
❤1
سیرم ز حیاتِ محنتآکندهی خویش
وز روزی ریزهی پراکندهی خویش
صاحبنظری کجاست تا بنمایم
صد گریهی تلخ زیر هر خندهی خویش
سنایی
رباعیات
🔶️🔸️@third_script
وز روزی ریزهی پراکندهی خویش
صاحبنظری کجاست تا بنمایم
صد گریهی تلخ زیر هر خندهی خویش
سنایی
رباعیات
🔶️🔸️@third_script
❤1
مثَلِ عشق همچون مثل معرفت، و هدایت، و عقل است، و عطای خدای است تا که را دهد.
عشق مرغی غریب است:
در هر جایی آشیانه نسازد،
و با هر کسی مقام نگیرد،
و بر هر شاخی ننشیند،
و با هر کسی انس نگیرد.
روضة المُذنبين و جنة المشتاقين
شيخ احمد جام نامقي
( ه.ق٤٤٠ - ٥٣٦)
🔶️🔸️@third_script
عشق مرغی غریب است:
در هر جایی آشیانه نسازد،
و با هر کسی مقام نگیرد،
و بر هر شاخی ننشیند،
و با هر کسی انس نگیرد.
روضة المُذنبين و جنة المشتاقين
شيخ احمد جام نامقي
( ه.ق٤٤٠ - ٥٣٦)
🔶️🔸️@third_script
❤1
❤1
و گفت: یا شیخ!
بسیار دویدم و قدم فرسودم
و بسیار طلب کردم
نه آسودم و نه آسودهای را دیدم...
حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر
🔶🔸@third_script
بسیار دویدم و قدم فرسودم
و بسیار طلب کردم
نه آسودم و نه آسودهای را دیدم...
حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر
🔶🔸@third_script
❤1
عاشق باید تا سخنِ عاشقان تواند شنوُد.
فارغان را از این حدیث چه خبر..؟
نامههای عینالقضات
🔶️🔸️@third_script
فارغان را از این حدیث چه خبر..؟
نامههای عینالقضات
🔶️🔸️@third_script
❤1
آن دل که به یادِ خود صبورش کردی
نزدیکترِ تو شد چو دورش کردی
در ساغرِ ما زهرِ تغافل تا چند
تلخیش نماند بسکه شورش کردی
مولانا
رباعیات
🔶🔸@third_script
نزدیکترِ تو شد چو دورش کردی
در ساغرِ ما زهرِ تغافل تا چند
تلخیش نماند بسکه شورش کردی
مولانا
رباعیات
🔶🔸@third_script
❤1
ما خستهی عشق و بستهی ایّامیم
شوریدهی روزگارِ نافرجامیم
رو تا به خرابات فرو آرامیم
در میکده دَم زنیم و دُرد آشامیم
سنایی
رباعیات
🔶️🔸️@third_script
شوریدهی روزگارِ نافرجامیم
رو تا به خرابات فرو آرامیم
در میکده دَم زنیم و دُرد آشامیم
سنایی
رباعیات
🔶️🔸️@third_script
❤1
❤1
کاش میتوانستم دردتان را دوا کنم.
همین دردِ دور بودنها
دیر دیدنها
دیگر ندیدنها
همین که جسممان بهاران است و جانمان پاییز...
محمد صالح علاء
🔶️🔸️@third_script
همین دردِ دور بودنها
دیر دیدنها
دیگر ندیدنها
همین که جسممان بهاران است و جانمان پاییز...
محمد صالح علاء
🔶️🔸️@third_script
❤1
تو ساعتی
تو چراغی
تو بستری
تو سکوتی
چگونه میتوانم
که غایبت بدانم
مگر که خفته باشی در اندوههایت
تو واژهای
تو کلامی
تو بوسهای
تو سلامی
چگونه میتوانم که غایبت بدانم
مگر که مرده باشی در نامههایت
تو یادگاری
تو وسوسهای
تو گفتوگوی درونی
چگونه میتوانی که غایبم بدانی
مگر که مرده باشم من در حافظهات
بهانهها را مرور کردم
گذشته را به آفتاب سپردم
به عشق مرده
رضایت دادم
یعنی
همین که تو در دوردست زندهای
به سرنوشت رضایت دادم...
محمّدعلی سپانلو
(۲۹ آبان ۱۳۱۹ – ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴)
🔶️🔸️@third_script
تو چراغی
تو بستری
تو سکوتی
چگونه میتوانم
که غایبت بدانم
مگر که خفته باشی در اندوههایت
تو واژهای
تو کلامی
تو بوسهای
تو سلامی
چگونه میتوانم که غایبت بدانم
مگر که مرده باشی در نامههایت
تو یادگاری
تو وسوسهای
تو گفتوگوی درونی
چگونه میتوانی که غایبم بدانی
مگر که مرده باشم من در حافظهات
بهانهها را مرور کردم
گذشته را به آفتاب سپردم
به عشق مرده
رضایت دادم
یعنی
همین که تو در دوردست زندهای
به سرنوشت رضایت دادم...
محمّدعلی سپانلو
(۲۹ آبان ۱۳۱۹ – ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴)
🔶️🔸️@third_script
❤1
تعالي
نلعب ( الغميضة )
أنت تختبئين
وأنا أبحث في قلبي ...
صلاح ابو عباس
بیا بازی کنیم
تو قایم شو
و من در قلبم
دنبالت میگردم...
به فارسی
حمید حجازی
🔶️🔸️@third_script
نلعب ( الغميضة )
أنت تختبئين
وأنا أبحث في قلبي ...
صلاح ابو عباس
بیا بازی کنیم
تو قایم شو
و من در قلبم
دنبالت میگردم...
به فارسی
حمید حجازی
🔶️🔸️@third_script
❤🔥1
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی، که کار از دست رفت
ای عجب گر من رِسَم در کام دل
کِی رسم چون روزگار از دست رفت؟
بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود؟
چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت
🔶️🔸️@third_script
دوستان دستی، که کار از دست رفت
ای عجب گر من رِسَم در کام دل
کِی رسم چون روزگار از دست رفت؟
بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت
عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت
گر من از پای اندرآیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت
مرکب سودا جهانیدن چه سود؟
چون زمام اختیار از دست رفت
سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت
🔶️🔸️@third_script
❤1
❤1
دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد
سرِ ما فرونیآید به کمانِ ابروی کَس
که درون گوشهگیران، ز جهان فَراغ دارد
شبِ ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن؟
مگر آن که شمعِ رویات به رَهَم چراغ دارد
من و شمعِ صبحگاهی سِزَد ار به هم بِگرییم
که بسوختیم و از ما بتِ ما فراغ دارد
سرِ درسِ عشق دارد دلِ دردمند حافظ
که نه خاطرِ تماشا نه هوای باغ دارد
🔶️🔸️@third_script
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد
سرِ ما فرونیآید به کمانِ ابروی کَس
که درون گوشهگیران، ز جهان فَراغ دارد
شبِ ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن؟
مگر آن که شمعِ رویات به رَهَم چراغ دارد
من و شمعِ صبحگاهی سِزَد ار به هم بِگرییم
که بسوختیم و از ما بتِ ما فراغ دارد
سرِ درسِ عشق دارد دلِ دردمند حافظ
که نه خاطرِ تماشا نه هوای باغ دارد
🔶️🔸️@third_script
❤1
ای روی تو راحت دل من
چشم تو چراغ منزل من
آبیست محبت تو گویی
کآمیختهاند با گِل من
شادم به تو مرحبا و اهلا
ای بخت سعید مقبل من
با تو همه برگها مهیاست
بی تو همه هیچ حاصل من
گویی که نشستهای شب و روز
هر جا که تویی مقابل من
گفتم که مگر نهان بماند
آنچ از غم توست بر دل من
بعد از تو هزار نوبت افسوس
بر دور حیات باطل من
هر جا که حکایتی و جمعی
هنگامهٔ توست و محفل من
گر تیغ زند به دست سیمین
تا خون چکد از مفاصل من
کس را به قصاص من مگیرید
کز من بِحِل است قاتل من
سعدی
🔶🔸@third_script
چشم تو چراغ منزل من
آبیست محبت تو گویی
کآمیختهاند با گِل من
شادم به تو مرحبا و اهلا
ای بخت سعید مقبل من
با تو همه برگها مهیاست
بی تو همه هیچ حاصل من
گویی که نشستهای شب و روز
هر جا که تویی مقابل من
گفتم که مگر نهان بماند
آنچ از غم توست بر دل من
بعد از تو هزار نوبت افسوس
بر دور حیات باطل من
هر جا که حکایتی و جمعی
هنگامهٔ توست و محفل من
گر تیغ زند به دست سیمین
تا خون چکد از مفاصل من
کس را به قصاص من مگیرید
کز من بِحِل است قاتل من
سعدی
🔶🔸@third_script
❤1
نورِ دلی ار چه جُفتِ نارم داری
تاجِ سری ار چه خاکسارم داری
آرامِ دلی و بیقرارم داری
چون دیده عزیزی ار چه خوارم داری
سنایی
رباعیات
🔶️🔸️@third_script
تاجِ سری ار چه خاکسارم داری
آرامِ دلی و بیقرارم داری
چون دیده عزیزی ار چه خوارم داری
سنایی
رباعیات
🔶️🔸️@third_script
❤1