روز
با کلماتِ روشن حرف میزند
عصر
با کلماتِ مبهم
شب
سخن نمیگوید، حکم میکند...
شمس لنگرودی
🔶️🔸️@third_script
با کلماتِ روشن حرف میزند
عصر
با کلماتِ مبهم
شب
سخن نمیگوید، حکم میکند...
شمس لنگرودی
🔶️🔸️@third_script
❤1
خورشید مرده بود
خورشید مرده بود، و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشدهای داشت
آنها غرابت این لفظ گنگ را
با لکهی درشت سیاهی
در مشقهای خود تصویر میکردند.
فروغ فرخزاد
🔶️🔸️@third_script
خورشید مرده بود، و فردا
در ذهن کودکان
مفهوم گنگ گمشدهای داشت
آنها غرابت این لفظ گنگ را
با لکهی درشت سیاهی
در مشقهای خود تصویر میکردند.
فروغ فرخزاد
🔶️🔸️@third_script
❤1
گویند ز مرگ در جهان نیست بَتَر
والله فراق، ثم بالله فراق...
عبدالله رازی
(۱۲۷۳– ۲۳ اردیبهشت ۱۳۳۴ )
🔶️🔸️@third_script
والله فراق، ثم بالله فراق...
عبدالله رازی
(۱۲۷۳– ۲۳ اردیبهشت ۱۳۳۴ )
🔶️🔸️@third_script
سودای عشق از زیرکی جهان بهتر ارزد، و دیوانگی عشق بر همه علتها افزون آید.
هر که عشق ندارد، مجنون و بیحاصل است.
هر که عاشق نیست، خودبین و پُرکین باشد، و خودرای بود؛ عاشقی بیخودی و بیراهی باشد. دریغا، همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی!
عاشق شدن آیین چو من شیداییست
ای هر که نه عاشقست او خودرایی ست
در عالم پیر هر کجا برناییست
عاشق بادا که عشق خوش سوداییست
تمهیدات
عینالقضات همدانی
🔶️🔸️@third_script
هر که عشق ندارد، مجنون و بیحاصل است.
هر که عاشق نیست، خودبین و پُرکین باشد، و خودرای بود؛ عاشقی بیخودی و بیراهی باشد. دریغا، همه جهان و جهانیان کاشکی عاشق بودندی تا همه زنده و با درد بودندی!
عاشق شدن آیین چو من شیداییست
ای هر که نه عاشقست او خودرایی ست
در عالم پیر هر کجا برناییست
عاشق بادا که عشق خوش سوداییست
تمهیدات
عینالقضات همدانی
🔶️🔸️@third_script
❤1
گریه نکن خواهرم.
در خانهات درختی خواهد رویید
و درختهایی در شهرت
و بسیار درختان در سرزمینت.
و باد پیغام هر درختی را
به درخت دیگر خواهد رسانید
و درختها از باد خواهند پرسید:
در راه که میآمدی سحر را ندیدی.؟!
سووشون
سیمینتاج دانشور
(۸ اردیبهشت ۱۳۰۰ – ۱۸ اسفند ۱۳۹۰)
🔶️🔸️@third_script
در خانهات درختی خواهد رویید
و درختهایی در شهرت
و بسیار درختان در سرزمینت.
و باد پیغام هر درختی را
به درخت دیگر خواهد رسانید
و درختها از باد خواهند پرسید:
در راه که میآمدی سحر را ندیدی.؟!
سووشون
سیمینتاج دانشور
(۸ اردیبهشت ۱۳۰۰ – ۱۸ اسفند ۱۳۹۰)
🔶️🔸️@third_script
❤1
دلم در دستِ او گیر است
خودم از دستِ او دلگیر
عجب دنیای بیرحمی
دلم گیر است و دلگیرم...
حسین منزوی
Storm Prelude
(Preludio de tempesta), c. 1880.
By Antoni Fabrès
🔶️🔸️@third_script
خودم از دستِ او دلگیر
عجب دنیای بیرحمی
دلم گیر است و دلگیرم...
حسین منزوی
Storm Prelude
(Preludio de tempesta), c. 1880.
By Antoni Fabrès
🔶️🔸️@third_script
به ناگهان در يافتم
که بر يال هوا میرانم
و درکلمه ذوب می شوم
و پا بر رکاب تو دارم
و اين سنگ
آن صدای عظيم است
که از قلبم
در ابتدای کلمه از قلبم فوران کرده است...
هوشنگ آزادیور
( ۲۳ اسفند ۱۳۲۱ - ۹ اردیبهشت ۱۳۹۷)
🔶️🔸️@third_script
که بر يال هوا میرانم
و درکلمه ذوب می شوم
و پا بر رکاب تو دارم
و اين سنگ
آن صدای عظيم است
که از قلبم
در ابتدای کلمه از قلبم فوران کرده است...
هوشنگ آزادیور
( ۲۳ اسفند ۱۳۲۱ - ۹ اردیبهشت ۱۳۹۷)
🔶️🔸️@third_script
ای_ آهو
بگردنم بیاویز و
آرامم کن
به شکل همین زخم شکفتهی بوسههات
که می_نگذارَدَم و
باز
دوستش میدارم....
هوشنگ آزادیور
(۲۳ اسفند ۱۳۲۱ - ۹ اردیبهشت ۱۳۹۷)
از مرگنامههای کتابِ
«پنج آواز برای ذوالجناح»۱۳۵۰
🔶️🔸️@third_script
بگردنم بیاویز و
آرامم کن
به شکل همین زخم شکفتهی بوسههات
که می_نگذارَدَم و
باز
دوستش میدارم....
هوشنگ آزادیور
(۲۳ اسفند ۱۳۲۱ - ۹ اردیبهشت ۱۳۹۷)
از مرگنامههای کتابِ
«پنج آواز برای ذوالجناح»۱۳۵۰
🔶️🔸️@third_script
میگذرم از هالههات
با سبزترین پیراهنم
و کلاه از سر میگیرم
برای مژههای نمناکت...
هوشنگ آزادیور
(۲۳ اسفند ۱۳۲۱ - ۹ اردیبهشت ۱۳۹۷)
🔶️🔸️@third_script
با سبزترین پیراهنم
و کلاه از سر میگیرم
برای مژههای نمناکت...
هوشنگ آزادیور
(۲۳ اسفند ۱۳۲۱ - ۹ اردیبهشت ۱۳۹۷)
🔶️🔸️@third_script
بنشین به سلام و
بارگیر از تنورهی دل
و بچرخ مثل فرفره
تا نبینندت
خو کردهای به خاك...
هوشنگ آزادیور
(۲۳ اسفند ۱۳۲۱ - ۹ اردیبهشت ۱۳۹۷)
🔶️🔸️@third_script
بارگیر از تنورهی دل
و بچرخ مثل فرفره
تا نبینندت
خو کردهای به خاك...
هوشنگ آزادیور
(۲۳ اسفند ۱۳۲۱ - ۹ اردیبهشت ۱۳۹۷)
🔶️🔸️@third_script
...«کسی اینجاست؟
هلا!
من با شمایم، های!
میپرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی یا که لبخندی؟
فشارِ گرم دستِ دوستمانندی؟»...
م-امید
چاووشی
دفتر زمستان
فروردینماه ۱۳۳۵ - تهران
🔶️🔸️@third_script
هلا!
من با شمایم، های!
میپرسم کسی اینجاست؟
کسی اینجا پیام آورد؟
نگاهی یا که لبخندی؟
فشارِ گرم دستِ دوستمانندی؟»...
م-امید
چاووشی
دفتر زمستان
فروردینماه ۱۳۳۵ - تهران
🔶️🔸️@third_script
چون زلف توام جانا در عین پریشانی
چون باد سحرگاهم در بیسروسامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی...
رهی معیری
(۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸ –۲۴ آبان ۱۳۴۷)
🔶️🔸️@third_script
چون باد سحرگاهم در بیسروسامانی
من خاکم و من گردم من اشکم و من دردم
تو مهری و تو نوری تو عشقی و تو جانی...
رهی معیری
(۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸ –۲۴ آبان ۱۳۴۷)
🔶️🔸️@third_script
❤1
یکی حاتم را گفت: حاجتی هست؟
گفت: حاجتم آن است که نه تو مرا بینی و نه من تو را...
تذكرة الاولياء
ذکر حاتم اَصَمّ
🔶️🔸️@third_script
گفت: حاجتم آن است که نه تو مرا بینی و نه من تو را...
تذكرة الاولياء
ذکر حاتم اَصَمّ
🔶️🔸️@third_script
👍1
دَر جُستجویِ اهلِ دِلی عمـرِ ما گُذشت
جان در هـوایِ گوهـــرِ نایاب دادهایم...
رهی معیری
(۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸ –۲۴ آبان ۱۳۴۷)
🔶️🔸️@third_script
جان در هـوایِ گوهـــرِ نایاب دادهایم...
رهی معیری
(۱۰ اردیبهشت ۱۲۸۸ –۲۴ آبان ۱۳۴۷)
🔶️🔸️@third_script
❤1
احمدبن خِضرَویه بلخی بر بایزید وارد شد.
بایزید او را گفت: تا کِی از این سیر و گشت؟
گفت: آب چون در یک جای بماند، عفونت گیرد.
بایزید گفت: دریا باش تا عفونت نگیری...
دفتر روشنایی
از میراث عرفانی بایزید بسطامی
ترجمه و تدوین دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
🔶️🔸️@third_script
بایزید او را گفت: تا کِی از این سیر و گشت؟
گفت: آب چون در یک جای بماند، عفونت گیرد.
بایزید گفت: دریا باش تا عفونت نگیری...
دفتر روشنایی
از میراث عرفانی بایزید بسطامی
ترجمه و تدوین دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
🔶️🔸️@third_script
المُدمِن ينكر إدمانه
والمجنون ينفي جنونه
وأنا..؟
لا أُحبُّك...
معتاد
اِعتیادش را انکار میکُند،
و دیوانه
دیوانهگیاَش را؛
و من..؟
دوستَت ندارم...
🔶️🔸️@third_script
والمجنون ينفي جنونه
وأنا..؟
لا أُحبُّك...
معتاد
اِعتیادش را انکار میکُند،
و دیوانه
دیوانهگیاَش را؛
و من..؟
دوستَت ندارم...
🔶️🔸️@third_script
لب خاموش
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
هوشنگ ابتهاج
🔶️🔸️@third_script
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی
فردا مرا چو قصه فراموش می کنی
این در همیشه در صدف روزگار نیست
می گویمت ولی توکجا گوش می کنی
دستم نمی رسد که در آغوش گیرمت
ای ماه با که دست در آغوش می کنی
در ساغر تو چیست که با جرعه ی نخست
هشیار و مست را همه مدهوش می کنی
می جوش می زند به دل خم بیا ببین
یادی اگر ز خون سیاووش می کنی
گر گوش می کنی سخنی خوش بگویمت
بهتر ز گوهری که تو در گوش می کنی
جام جهان ز خون دل عاشقان پر است
حرمت نگاه دار اگرش نوش می کنی
سایه چو شمع شعله در افکنده ای به جمع
زین داستان که با لب خاموش می کنی
هوشنگ ابتهاج
🔶️🔸️@third_script
❤1