Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
So much love inside us that never gets out.
Have mercy on me.
According to your unfailing love, your great compassion blot out my transgressions.
my son.
Seems you're alone. You're not. Even now, He's taking your hand and guiding you by a way you cannot see. If you're unhappy, you shouldn't take it as a mark of God's disfavor. Just the contrary. Might be the very sign He loves you. He shows His love not by helping you avoid suffering, by sending you suffering. By keeping you there. To suffer binds you to something higher than yourself, higher than your own will. Takes you from the world, to find what lies beyond it. We are not only to endure patiently the troubles He sends, we are to regard them as gifts. As gifts more precious than the happiness we wish for ourselves.
Knight of Cups
2015
Director: Terrence Malick
Stars: Christian Bale
🔶️🔸️@third_script
Have mercy on me.
According to your unfailing love, your great compassion blot out my transgressions.
my son.
Seems you're alone. You're not. Even now, He's taking your hand and guiding you by a way you cannot see. If you're unhappy, you shouldn't take it as a mark of God's disfavor. Just the contrary. Might be the very sign He loves you. He shows His love not by helping you avoid suffering, by sending you suffering. By keeping you there. To suffer binds you to something higher than yourself, higher than your own will. Takes you from the world, to find what lies beyond it. We are not only to endure patiently the troubles He sends, we are to regard them as gifts. As gifts more precious than the happiness we wish for ourselves.
Knight of Cups
2015
Director: Terrence Malick
Stars: Christian Bale
🔶️🔸️@third_script
❤1
ﭼﺸﻤﻬﺎی ﻣﻨﺘﻈﺮ ﺑﻪ ﭘﻴﭻ ﺟﺎده،
دﻟﻬﺮهﻫﺎی دلِ ﭘﺎک و ﺳﺎده
ﭘﻨﺠﺮهی ﺑﺎز و ﻏﺮوبِ ﭘﺎﻳﻴﺰ،
ﻧﻢﻧﻢ ﺑﺎرون ﺗﻮ ﺧﻴﺎﺑﻮنِ ﺧﻴﺲ
ﻳﺎد ﺗﻮ ﻫﺮ ﺗﻨﮓ ﻏﺮوب ﺗﻮ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ میﻛﻮﺑﻪ،
ﺳﻬﻢِ ﻣﻦ از ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮدن، ﻏﻢِ ﺗﻠﺦِ ﻏﺮوﺑﻪ...
پاکسیما زکیپور
( ۳ دی ۱۳۴۵)
🔶️🔸️@third_script
دﻟﻬﺮهﻫﺎی دلِ ﭘﺎک و ﺳﺎده
ﭘﻨﺠﺮهی ﺑﺎز و ﻏﺮوبِ ﭘﺎﻳﻴﺰ،
ﻧﻢﻧﻢ ﺑﺎرون ﺗﻮ ﺧﻴﺎﺑﻮنِ ﺧﻴﺲ
ﻳﺎد ﺗﻮ ﻫﺮ ﺗﻨﮓ ﻏﺮوب ﺗﻮ ﻗﻠﺐ ﻣﻦ میﻛﻮﺑﻪ،
ﺳﻬﻢِ ﻣﻦ از ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮدن، ﻏﻢِ ﺗﻠﺦِ ﻏﺮوﺑﻪ...
پاکسیما زکیپور
( ۳ دی ۱۳۴۵)
🔶️🔸️@third_script
❤🔥1
اگر چه زندگيَم بی سرود میگذرد
خوشم كه قصّهی ما هر چه بود میگذرد.
به تار و پودِ من اكنون شرنگِ بيزاری است
كه لحظه لحظه به هر تار و پود میگذرد
تو میروی و زِ شاخ لبان ما ديگر
نسيمِ دلكشِ گفت و شنود میگذرد
به رودِ خاطرههای مدامِ بیفرجام
چو زورقم كه شتابان ز رود میگذرد
فضای زندگيم ديگر از فريب تهی است
حديثِ عشقِ تو چون رقصِ دود میگذرد
سید حسن اجتهادی
( ۳ دی ۱۳۲۵– ۸ خرداد ۱۳۹۷)
سال 45 ـ تهران
🔶️🔸️@third_script
خوشم كه قصّهی ما هر چه بود میگذرد.
به تار و پودِ من اكنون شرنگِ بيزاری است
كه لحظه لحظه به هر تار و پود میگذرد
تو میروی و زِ شاخ لبان ما ديگر
نسيمِ دلكشِ گفت و شنود میگذرد
به رودِ خاطرههای مدامِ بیفرجام
چو زورقم كه شتابان ز رود میگذرد
فضای زندگيم ديگر از فريب تهی است
حديثِ عشقِ تو چون رقصِ دود میگذرد
سید حسن اجتهادی
( ۳ دی ۱۳۲۵– ۸ خرداد ۱۳۹۷)
سال 45 ـ تهران
🔶️🔸️@third_script
❤1
وقتی دروغ و حقیقت با هم راه میرفتند،
به چشمهای رسیدند.
دروغ به حقیقت گفت:
لباس خود را در آوریم
و در این چشمه آبتنی کنیم.
حقیقتِ سادهدل چنین کرد،
در آن لحظه که در آب بود،
دروغ، لباس حقیقت را از کنار چشمه برداشت و پوشید و به راه افتاد.
حقیقت، پس از آب تنی ناچار شد برهنه به راه افتد، از آن روز ما حقیقت را برهنه میبینیم،
اما بسا اوقات دروغ را هم ملاقات میکنیم که متاسفانه لباس حقیقت پوشیده است و طبعاً حقانیّت خود را در نظر ما به تلبیس ثابت میکند...
از پاریز تا پاریس
محمدابراهیم باستانی پاریزی
(۳ دی ۱۳۰۴ – ۵ فروردین ۱۳۹۳)
🔶️🔸️@third_script
به چشمهای رسیدند.
دروغ به حقیقت گفت:
لباس خود را در آوریم
و در این چشمه آبتنی کنیم.
حقیقتِ سادهدل چنین کرد،
در آن لحظه که در آب بود،
دروغ، لباس حقیقت را از کنار چشمه برداشت و پوشید و به راه افتاد.
حقیقت، پس از آب تنی ناچار شد برهنه به راه افتد، از آن روز ما حقیقت را برهنه میبینیم،
اما بسا اوقات دروغ را هم ملاقات میکنیم که متاسفانه لباس حقیقت پوشیده است و طبعاً حقانیّت خود را در نظر ما به تلبیس ثابت میکند...
از پاریز تا پاریس
محمدابراهیم باستانی پاریزی
(۳ دی ۱۳۰۴ – ۵ فروردین ۱۳۹۳)
🔶️🔸️@third_script
👏1
اگر تو آمده بودی بهار میآمد
بهار با همۀ برگ و بار میآمد
گلوی زمزمه تر میشد از ترانۀ رود
ترنمی به لبِ جویبار میآمد
سپیدهای که پُر از پلکِ بازِ پنجرههاست
به صبحِ آیینهها بی غبار میآمد
به من که هیچ ... به چشمِ کبودِ منتظران
سواد سایۀ آن تک سوار میآمد
زمان به کامِ دل سرخوشان میان میبست
زمانه با دلِ عاشقان کنار میآمد
درخت، مصرعِ سبزی بلندبالا بود
به شعرِ قُمری صحرا، تبار میآمد
هزار شاخه غزل چون انار گُل میکرد
به هم سُرایی شیون هَزار میآمد...
شیون فومنی
(۳ دی ۱۳۲۵ – ۲۳ شهریور ۱۳۷۷)
🔶️🔸️@third_script
بهار با همۀ برگ و بار میآمد
گلوی زمزمه تر میشد از ترانۀ رود
ترنمی به لبِ جویبار میآمد
سپیدهای که پُر از پلکِ بازِ پنجرههاست
به صبحِ آیینهها بی غبار میآمد
به من که هیچ ... به چشمِ کبودِ منتظران
سواد سایۀ آن تک سوار میآمد
زمان به کامِ دل سرخوشان میان میبست
زمانه با دلِ عاشقان کنار میآمد
درخت، مصرعِ سبزی بلندبالا بود
به شعرِ قُمری صحرا، تبار میآمد
هزار شاخه غزل چون انار گُل میکرد
به هم سُرایی شیون هَزار میآمد...
شیون فومنی
(۳ دی ۱۳۲۵ – ۲۳ شهریور ۱۳۷۷)
🔶️🔸️@third_script
❤🔥1
آمد بر من، که؟ یار، کی؟ وقت سحر
ترسنده، ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر
دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر
لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر
چهارم دی ماه
روز بزرگداشت رودکی
تصویر: آرامگاه رودکی در روستای بنجرودک در نزدیکی شهر پنجکنت در ۱۷۰ کیلومتری شمال شهر دوشنبه و در کشور تاجیکستان.
🔶️🔸️@third_script
ترسنده، ز که؟ ز خصم، خصمش که؟ پدر
دادمش دو بوسه، بر کجا؟ بر لب تر
لب بد؟ نه، چه بد؟ عقیق، چون بد؟ چو شکر
چهارم دی ماه
روز بزرگداشت رودکی
تصویر: آرامگاه رودکی در روستای بنجرودک در نزدیکی شهر پنجکنت در ۱۷۰ کیلومتری شمال شهر دوشنبه و در کشور تاجیکستان.
🔶️🔸️@third_script
❤1
«تنها محبت است که کهنه نمیشود. همه چیز طراوتِ خودش را از دست میدهد. تازگیِ همه چیز به کهنهگی و پوسیدگی میگراید. زیباترین چهرهها زیرِ چروکهای پیری دفن میشود. گردِ تیرهی پیری، درخشندهترین چشمها را از لوندی و فطانت میاندازد. ولی محبت... نه!»
بخشی از داستان «بیهودگی»
احمد محمود
[ ۴ دی ۱۳۱۰ – ۱۲ مهر ۱۳۸۱ ]
🔶️🔸️@third_script
بخشی از داستان «بیهودگی»
احمد محمود
[ ۴ دی ۱۳۱۰ – ۱۲ مهر ۱۳۸۱ ]
🔶️🔸️@third_script
❤1
جدایی زَهرِ خود را
اندک اندک میکُند ظاهر
که گردد تلخ در مینا
گلاب، آهسته آهسته
سَرایی را که صاحب نیست
ویرانی است معمارش
دلِ بی عشق میگردد
خراب، آهسته آهسته...
صائب تبریزی
🔶️🔸️@third_script
اندک اندک میکُند ظاهر
که گردد تلخ در مینا
گلاب، آهسته آهسته
سَرایی را که صاحب نیست
ویرانی است معمارش
دلِ بی عشق میگردد
خراب، آهسته آهسته...
صائب تبریزی
🔶️🔸️@third_script
❤1
آری آدمیان به آینهها شبیهند.
آینهی زنگار بسته تو را کدر نشان میدهد، و آینهی ترکخورده تو را شکسته، و آینهی صیقلین یا موّاج تو را صاف یا معوج.
و این جز آنست که تو صاف باشی یا شکسته یا کدر یا زنگار بسته.
من گاهی آینهی دق بودهام، و گاهی به تلنگری ترک برداشتهام. من گاهی به کلی خرد شدهام، و در هزار تکهی من هزار تصویر خرد شما پیدا بود.
طومار شیخ شرزین
بهرام بیضایی
(۵ دیماه ۱۳۱۷)
🔶️🔸️@third_script
آینهی زنگار بسته تو را کدر نشان میدهد، و آینهی ترکخورده تو را شکسته، و آینهی صیقلین یا موّاج تو را صاف یا معوج.
و این جز آنست که تو صاف باشی یا شکسته یا کدر یا زنگار بسته.
من گاهی آینهی دق بودهام، و گاهی به تلنگری ترک برداشتهام. من گاهی به کلی خرد شدهام، و در هزار تکهی من هزار تصویر خرد شما پیدا بود.
طومار شیخ شرزین
بهرام بیضایی
(۵ دیماه ۱۳۱۷)
🔶️🔸️@third_script
❤1