This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتِ باريدنِ باران
ای دوست؛
هر کسی تنهاست
توی تنهایی
پسری را باران شاعر کرد
دختری را گرياند.
پشت اين پنجره من میشنوم
ريزشِ باران
تنهايی را میگويد.
وقتِ باريدنِ باران بود
که کسِ را از مرزِ باد با خود آورد
وقتِ باريدنِ باران بود
که جوانی لاغر ظاهر شد در کوچه
و زنی نادم شد
وقتِ باريدنِ باران بود...
هوشنگ چالنگی
۲۹ مرداد ۱۳۱۹ – ۲ آبان ۱۴۰۰
🔶️🔸️@third_script
ای دوست؛
هر کسی تنهاست
توی تنهایی
پسری را باران شاعر کرد
دختری را گرياند.
پشت اين پنجره من میشنوم
ريزشِ باران
تنهايی را میگويد.
وقتِ باريدنِ باران بود
که کسِ را از مرزِ باد با خود آورد
وقتِ باريدنِ باران بود
که جوانی لاغر ظاهر شد در کوچه
و زنی نادم شد
وقتِ باريدنِ باران بود...
هوشنگ چالنگی
۲۹ مرداد ۱۳۱۹ – ۲ آبان ۱۴۰۰
🔶️🔸️@third_script
❤1
باید به دلم رها شدن یاد دهم
باران شدن و هوا شدن یاد دهم
از دست شما کمی تَرَک بردارم
آنگاه به او جدا شدن یاد دهم
غلامحسن اولاد
(۶ آبان ۱۳۲۹ – ۵ فروردین ۱۳۹۶)
🔶️🔸️@third_script
باران شدن و هوا شدن یاد دهم
از دست شما کمی تَرَک بردارم
آنگاه به او جدا شدن یاد دهم
غلامحسن اولاد
(۶ آبان ۱۳۲۹ – ۵ فروردین ۱۳۹۶)
🔶️🔸️@third_script
❤1
از خوابِ پرنده کاش میشد بپرم
دل را به هوای آسمانها ببرم
بیدار شدن دوباره یادم میداد
یکبار اگر به سنگ میخورد سرم
غلامحسن اولاد
(۶ آبان ۱۳۲۹ – ۵ فروردین ۱۳۹۶)
🔶️🔸️@third_script
دل را به هوای آسمانها ببرم
بیدار شدن دوباره یادم میداد
یکبار اگر به سنگ میخورد سرم
غلامحسن اولاد
(۶ آبان ۱۳۲۹ – ۵ فروردین ۱۳۹۶)
🔶️🔸️@third_script
❤1
مثل آن مرداب غمگینی که نیلوفر نداشت
حال من بد بود اما هیچکس باور نداشت!
خوب می دانم که "تنهایی" مرا دق میدهد
عشق هم در چنتهاش چیزی از این بهتر نداشت!
آنقدر میترسم از بیرحمی پاییز که
ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!
زندگی ظرف بلوری بود کنج خانهام
ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت!
حال من، حال گل سرخیست در چنگ مغول
هیچکس حالی شبیه من به جز "قیصر" نداشت!
قیصر امینپور
(۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ – ۸ آبان ۱۳۸۶)
🔶️🔸️@third_script
حال من بد بود اما هیچکس باور نداشت!
خوب می دانم که "تنهایی" مرا دق میدهد
عشق هم در چنتهاش چیزی از این بهتر نداشت!
آنقدر میترسم از بیرحمی پاییز که
ترس من را روز پایانی شهریور نداشت!
زندگی ظرف بلوری بود کنج خانهام
ناگهان افتاد از چشمم، ولی مو برنداشت!
حال من، حال گل سرخیست در چنگ مغول
هیچکس حالی شبیه من به جز "قیصر" نداشت!
قیصر امینپور
(۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ – ۸ آبان ۱۳۸۶)
🔶️🔸️@third_script
❤1
سالها رفت و هنوز
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجرهی عشق
چه ها میخواهی...
قیصر امینپور
(۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ – ۸ آبان ۱۳۸۶)
🔶️🔸️@third_script
یک نفر نیست بپرسد از من
که تو از پنجرهی عشق
چه ها میخواهی...
قیصر امینپور
(۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ – ۸ آبان ۱۳۸۶)
🔶️🔸️@third_script
❤1
من میگویم شاید روزی که خدا تکلم را آفرید و بین مردم تقسیم کرد، پرتو تکلم، به جای زبان به چشمهای تو رسید. شاید از بازیگوشی یک فرشتهٔ مأمور، شاید هم از کوتاهی یا اشتباه آسمان بود یا خطای ناگزیر طبیعت. هرچه هست جای دوری نرفته، چشمهای تو جبران همهچیز است. چراغانی جشنِ پُرشکوه چشمهای تو، جای خالی هر کمبودی را پُر میکند.
قیصر امین پور
گفتوگوهای بیگفتگو و چند یادداشت دیگر
این کتاب شامل پنج نامه از قیصر امینپور به خواهر ناشنوایش و چند یادداشت از زمان سردبیری در مجلهٔ سروش نوجوان که با عنوان حرفهای خودمانی در بعضی از شمارههای مجله به چاپ رسیده است.
🔶️🔸️@third_script
قیصر امین پور
گفتوگوهای بیگفتگو و چند یادداشت دیگر
این کتاب شامل پنج نامه از قیصر امینپور به خواهر ناشنوایش و چند یادداشت از زمان سردبیری در مجلهٔ سروش نوجوان که با عنوان حرفهای خودمانی در بعضی از شمارههای مجله به چاپ رسیده است.
🔶️🔸️@third_script
❤1
ناز گر از گوشه ی ابروی توست،
دلرباست
دام گر از حلقه ی گیسوی توست،
جان گشاست
رهگذرش چون شکنِ موی توست،
مشکساست
کافری از عشق تو ایمان بوَد،
زان بوَد
هرکه نه راهش به سر کوی توست،
بر خطاست
زاغ کند غلغله یا عندلیب
ای حبیب
هر که دمش گرمِ هیاهوی توست،
خوشنواست
مرغ دل از شوق تو دارد مدام
شوق دام
راهزنش گر خم گیسوی توست،
رهنماست
گر بروی، ای بت زیبای من،
وای من
دل ز مقیمان سر کوی توست،
پا به جاست
مهدی الهی قمشهای
🔶️🔸️@third_script
دلرباست
دام گر از حلقه ی گیسوی توست،
جان گشاست
رهگذرش چون شکنِ موی توست،
مشکساست
کافری از عشق تو ایمان بوَد،
زان بوَد
هرکه نه راهش به سر کوی توست،
بر خطاست
زاغ کند غلغله یا عندلیب
ای حبیب
هر که دمش گرمِ هیاهوی توست،
خوشنواست
مرغ دل از شوق تو دارد مدام
شوق دام
راهزنش گر خم گیسوی توست،
رهنماست
گر بروی، ای بت زیبای من،
وای من
دل ز مقیمان سر کوی توست،
پا به جاست
مهدی الهی قمشهای
🔶️🔸️@third_script
❤1
نقل است که بایزید در استغراق* چنان بود که مریدی داشت که بیست سال در خدمت او به سر برده بود و هر وقت که شیخ او را طلب داشتی از او پرسیدی که نام تو چیست.
روزی آن مرید گفت که من بیست سال است که از ملازمان توام. هر نوبتی که مرا میبینی از نام من میپرسی؛ این چراست؟
گفت: ای پسر، همچنان که دست او همه دستها فروبسته است، نامِ او آمده است و همهی نامها از دلِ من بیرون برده است.
تا حلقه بندگیت در گوشم شد
جز نامِ تو نامها فراموشم شد
*استغراق: توجه کامل سالک به گفتن ذکر چنانکه از خود بیخود شود، مقام بیخودی و فنا.
دستور الجمهور
احمدبن الحسینبن الشیخ خرقانی
درباره احوال و زندگانی و اقوال بایزید بسطامی (۱۶۱-۲۳۴ ه.ق)
۷۰۰- ۷۳۰ ه.ق
#حکایت
🔶🔸@third_script
روزی آن مرید گفت که من بیست سال است که از ملازمان توام. هر نوبتی که مرا میبینی از نام من میپرسی؛ این چراست؟
گفت: ای پسر، همچنان که دست او همه دستها فروبسته است، نامِ او آمده است و همهی نامها از دلِ من بیرون برده است.
تا حلقه بندگیت در گوشم شد
جز نامِ تو نامها فراموشم شد
*استغراق: توجه کامل سالک به گفتن ذکر چنانکه از خود بیخود شود، مقام بیخودی و فنا.
دستور الجمهور
احمدبن الحسینبن الشیخ خرقانی
درباره احوال و زندگانی و اقوال بایزید بسطامی (۱۶۱-۲۳۴ ه.ق)
۷۰۰- ۷۳۰ ه.ق
#حکایت
🔶🔸@third_script
❤1
و شبهنگام
چون جرم سایهها
در هرم تیرگی
تبخیر میشدیم
در پرسههای شبانگاهی
بر جادههای پرت مهآلود
چون برگهای مردهی پاییز
دنبال یکدیگر
زنجیر میشدیم
در زیر پای رهگذر مست لحظهها
تسلیم میشدیم، لگدکوب میشدیم
نابود میشدیم
با اشکهایمان
تهمت به جاودانهگی درد میزدیم
با دردهایمان
بهتان به عشق
بیگانهگی رسالت ما بود.
نصرت رحمانی
🔶️🔸️@third_script
چون جرم سایهها
در هرم تیرگی
تبخیر میشدیم
در پرسههای شبانگاهی
بر جادههای پرت مهآلود
چون برگهای مردهی پاییز
دنبال یکدیگر
زنجیر میشدیم
در زیر پای رهگذر مست لحظهها
تسلیم میشدیم، لگدکوب میشدیم
نابود میشدیم
با اشکهایمان
تهمت به جاودانهگی درد میزدیم
با دردهایمان
بهتان به عشق
بیگانهگی رسالت ما بود.
نصرت رحمانی
🔶️🔸️@third_script
❤1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
نخستین باده کاندر جام کردند
ز چشم مست ساقی وام کردند
فخرالدین عراقی
محمد اصفهانی
شهریار فریوسفی
ساز و آواز ماهور
🔶️🔸️@third_script
ز چشم مست ساقی وام کردند
فخرالدین عراقی
محمد اصفهانی
شهریار فریوسفی
ساز و آواز ماهور
🔶️🔸️@third_script
❤1
از بچگی فکر میکردم مگر آدمها مجبورند با هم بجنگند و حالا میبینم بله. گاهی مجبورند.
چون آنها که دستور جنگ را میدهند زیر باران نیستند. میان گلولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمیمیرند.
آنها در خانههای گرمشان نشستهاند.
سیگار میکشند و دستور میدهند.
کاش اسلحهام را به سمت رییسانی میگرفتم که در خانههای گرمشان نشستهاند.
بچههایشان در استخر شنا میکنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا میکنند. راحتتر از نوشتن یک سلام.
جنگ را شرورترین افراد برمیانگیزانند
و شریفترین افراد اداره میکنند.
آندره مالرو
🔶️🔸️@third_script
چون آنها که دستور جنگ را میدهند زیر باران نیستند. میان گلولای نیستند و با فکر چشمان سبز ماریا نمیمیرند.
آنها در خانههای گرمشان نشستهاند.
سیگار میکشند و دستور میدهند.
کاش اسلحهام را به سمت رییسانی میگرفتم که در خانههای گرمشان نشستهاند.
بچههایشان در استخر شنا میکنند و آنها با یک خودنویس گران، حکم مرگ هزاران همسر ماریاها را امضا میکنند. راحتتر از نوشتن یک سلام.
جنگ را شرورترین افراد برمیانگیزانند
و شریفترین افراد اداره میکنند.
آندره مالرو
🔶️🔸️@third_script
❤1