نقل است که وقتی با بدخویی همراه شد.
چون از وی جدا شد، عبدالله بگریست.
گفتند: چرا میگریی؟
گفت: آن بیچاره برفت و آن خوی بد، همچنان با وی.
#تذكرة_الاوليا
ذکر عبدالله بن مبارک
🔶️🔸️@third_script
چون از وی جدا شد، عبدالله بگریست.
گفتند: چرا میگریی؟
گفت: آن بیچاره برفت و آن خوی بد، همچنان با وی.
#تذكرة_الاوليا
ذکر عبدالله بن مبارک
🔶️🔸️@third_script
جهان را قفل فراگرفته بود.
میخواستم خودم را در فضا رها کنم.
فضایی که میخواستم
به گندم و چراغ بدل سازم.
آوازی که از سرزمینها برمیخاست
همخوانی زنجیرهایی بود
که مردمان با خود میکشیدند...
فریدون رهنما
( ۲ خرداد ۱۳۰۹ – ۱۷ مرداد ۱۳۵۴)
🔶️🔸️@third_script
میخواستم خودم را در فضا رها کنم.
فضایی که میخواستم
به گندم و چراغ بدل سازم.
آوازی که از سرزمینها برمیخاست
همخوانی زنجیرهایی بود
که مردمان با خود میکشیدند...
فریدون رهنما
( ۲ خرداد ۱۳۰۹ – ۱۷ مرداد ۱۳۵۴)
🔶️🔸️@third_script
چه کسی داند جز تو،
این که بی تو من چونم؟
وایِ من!
کو آن دلِ هشیار
کو آن جانِ ژرفاندیش؟
با که گویم شرحِ این هجران
و این خون جگر خوردن؟
کِی که بازت بینم
ای من بی تو دور از خویش...
اسماعیل خویی
(۹ تیر ۱۳۱۷ – ۴ خرداد ۱۴۰۰)
🔶️🔸️@third_script
این که بی تو من چونم؟
وایِ من!
کو آن دلِ هشیار
کو آن جانِ ژرفاندیش؟
با که گویم شرحِ این هجران
و این خون جگر خوردن؟
کِی که بازت بینم
ای من بی تو دور از خویش...
اسماعیل خویی
(۹ تیر ۱۳۱۷ – ۴ خرداد ۱۴۰۰)
🔶️🔸️@third_script
Audio
حکایت کفشگر دمشقی
تذکرة الاولياء
ذكر عبدالله بن مبارك
*فِریشته: فرشته
*مِن کُلِّ فَجٍّ عَميق: از هر راه دور.
(بخشی از آیه ۲۲/۲۷)
* بازِ هوش آمدن: به هوش آمدن
* سرپوشیده: زنی که چادر بر سر دارد.
* صَدَق المَلِکُ فی الرویا، صَدَقَ المَلِکُ فی الحُکم و القضا: راست گفت خداوند در خواب و رویا، و راست است فرمان و قضاء او.
🔶️🔸️@third_script
تذکرة الاولياء
ذكر عبدالله بن مبارك
*فِریشته: فرشته
*مِن کُلِّ فَجٍّ عَميق: از هر راه دور.
(بخشی از آیه ۲۲/۲۷)
* بازِ هوش آمدن: به هوش آمدن
* سرپوشیده: زنی که چادر بر سر دارد.
* صَدَق المَلِکُ فی الرویا، صَدَقَ المَلِکُ فی الحُکم و القضا: راست گفت خداوند در خواب و رویا، و راست است فرمان و قضاء او.
🔶️🔸️@third_script
Audio
حکایت مَلِک و گُلخَنتاب
آن مَلِک که *گُلخَنتابی بر وی عاشق شد و وزیر با او گفت، مَلِک میخواست که او را *سیاست کند. وزیر گفت: تو به عدل معروفی این لایق نبوَد که سیاست کنی بر کاری که آن در اختیار نیاید.
از اتفاق راه گذرِ ملک بر گلخَنِ آن گدا بود و او هر روز بر راه نشسته بودی منتظر تا ملک کِی برگذرد. و ملک چون آنجا رسیدی، کرشمه معشوقی پیوندِ کرشمه جمال کردی. تا روزی که ملک میآمد و او نشسته نبود، و ملک کرشمه معشوقی *در پیوسته بود. آن کرشمه معشوقی را نظاره نیازِ عاشقی *دربایست. چون نبود او برهنه بماند - که محلِ قبول نیافت. بر ملک *تغیّری ظاهر گشت. وزیر زیرک بود، به فراست آن را دریافت. خدمتی بکرد و گفت: که ما گفتیم که او را سیاست کردن
هیچ معنی ندارد که از او زیانی نیست؛ اکنون خود بدانستیم که نیاز او درمیباید.
* گُلخَنتاب: آنکه حمام را گرم کند.
*سیاست کردن: عقوبت کردن، مجازات کردن.
درپیوستن: ملحق کردن، همراه کردن.
درمیباید: لازم است، ضروری است.
تغیُّر: از حال خود برگشتن، دگرگون شدن.
سَوانح العُشّاق
احمد غزالی
🔶️🔸️@third_script
آن مَلِک که *گُلخَنتابی بر وی عاشق شد و وزیر با او گفت، مَلِک میخواست که او را *سیاست کند. وزیر گفت: تو به عدل معروفی این لایق نبوَد که سیاست کنی بر کاری که آن در اختیار نیاید.
از اتفاق راه گذرِ ملک بر گلخَنِ آن گدا بود و او هر روز بر راه نشسته بودی منتظر تا ملک کِی برگذرد. و ملک چون آنجا رسیدی، کرشمه معشوقی پیوندِ کرشمه جمال کردی. تا روزی که ملک میآمد و او نشسته نبود، و ملک کرشمه معشوقی *در پیوسته بود. آن کرشمه معشوقی را نظاره نیازِ عاشقی *دربایست. چون نبود او برهنه بماند - که محلِ قبول نیافت. بر ملک *تغیّری ظاهر گشت. وزیر زیرک بود، به فراست آن را دریافت. خدمتی بکرد و گفت: که ما گفتیم که او را سیاست کردن
هیچ معنی ندارد که از او زیانی نیست؛ اکنون خود بدانستیم که نیاز او درمیباید.
* گُلخَنتاب: آنکه حمام را گرم کند.
*سیاست کردن: عقوبت کردن، مجازات کردن.
درپیوستن: ملحق کردن، همراه کردن.
درمیباید: لازم است، ضروری است.
تغیُّر: از حال خود برگشتن، دگرگون شدن.
سَوانح العُشّاق
احمد غزالی
🔶️🔸️@third_script
بیچاره من به هر که دل آویختم به مهر
روزی دو سوخت جانم و پنداشتم که اوست
دردا که ناسپرده دو گامی به نیمراه
دیدم سرابِ چشمهی جوشان آرزوست...
فریدون تَوَلَّلی
(۱۲۹۸، شیراز – ۹ خرداد ۱۳۶۴، تهران)
🔶️🔸️@third_script
روزی دو سوخت جانم و پنداشتم که اوست
دردا که ناسپرده دو گامی به نیمراه
دیدم سرابِ چشمهی جوشان آرزوست...
فریدون تَوَلَّلی
(۱۲۹۸، شیراز – ۹ خرداد ۱۳۶۴، تهران)
🔶️🔸️@third_script
در امتدادِ تمامِ پنجرههای رو به بهار
ای رفته با خزانِ برگ
آمدنت را
انتظار میکشم هنوز...
— Man at the Window, n.d.
#painting by Etienne Drian
🔶️🔸️@third_script
ای رفته با خزانِ برگ
آمدنت را
انتظار میکشم هنوز...
— Man at the Window, n.d.
#painting by Etienne Drian
🔶️🔸️@third_script
Audio
حکایت عبدالله بن مبارک و کافر
تذکرة الاولیاء
[نقل است که] یکبار به غزو رفته بود و با کافری جنگ میکرد. وقتِ نماز درآمد. از کافر مهلت خواست و نماز کرد. چون وقت نماز کافر درآمد، کافر نیز مهلت خواست. چون روی به بت آورد، عبدالله گفت: این ساعت بر وی ظفر یافتم. با تیغی کشیده به سر او رفت تا او را بکشد. آوازی شنید که: یا عبدالله اوفوا بالعهد انّ العهدَ كان مسؤولاً - از وفا بر عهد خواهند پرسید - عبدالله بگریست. کافر، سر برآورد. عبدالله را دید با تیغی کشیده، گریان. گفت: «تو را چه افتاد؟».
عبدالله حال، بازگفت که: از برای تو با ما عِتابی چنین رفت. کافر نعرهیی بـزد و گفت: ناجوانمردی بوَد در چنین خدایی طاغی و عاصی گشتن، که با دوست از برای دشمن عتاب کند.
مسلمان شد و عزیزی گشت در راه دین.
🔶️🔸️@third_script
تذکرة الاولیاء
[نقل است که] یکبار به غزو رفته بود و با کافری جنگ میکرد. وقتِ نماز درآمد. از کافر مهلت خواست و نماز کرد. چون وقت نماز کافر درآمد، کافر نیز مهلت خواست. چون روی به بت آورد، عبدالله گفت: این ساعت بر وی ظفر یافتم. با تیغی کشیده به سر او رفت تا او را بکشد. آوازی شنید که: یا عبدالله اوفوا بالعهد انّ العهدَ كان مسؤولاً - از وفا بر عهد خواهند پرسید - عبدالله بگریست. کافر، سر برآورد. عبدالله را دید با تیغی کشیده، گریان. گفت: «تو را چه افتاد؟».
عبدالله حال، بازگفت که: از برای تو با ما عِتابی چنین رفت. کافر نعرهیی بـزد و گفت: ناجوانمردی بوَد در چنین خدایی طاغی و عاصی گشتن، که با دوست از برای دشمن عتاب کند.
مسلمان شد و عزیزی گشت در راه دین.
🔶️🔸️@third_script
من جسم و جان ندانم
من این و آن ندانم
من در جهان ندانم
جز چشمِ پرخمارش
آن روی همچو روزش
وان رنگِ دلفروزش
وان لطفِ توبه سوزش
وان خُلقِ چون بهارش...
#مولانا
🔶️🔸️@third_script
من این و آن ندانم
من در جهان ندانم
جز چشمِ پرخمارش
آن روی همچو روزش
وان رنگِ دلفروزش
وان لطفِ توبه سوزش
وان خُلقِ چون بهارش...
#مولانا
🔶️🔸️@third_script
هر روز که میرسد شبی دنبالش
چون نیک کنی تفحّصِ احوالش
مرگ است که میرسد ز اقلیم وجود
عمر است که میرود به استقبالش...
استرآبادی
#رباعیات
🔶️🔸️@third_script
چون نیک کنی تفحّصِ احوالش
مرگ است که میرسد ز اقلیم وجود
عمر است که میرود به استقبالش...
استرآبادی
#رباعیات
🔶️🔸️@third_script
گفتم به دل: « بار دگر رفتی درین خون جگر »
گفتا: « خمش باری بیا یکبار روی او ببین »
از روی گویم یا ز خو، از طره گویم یا ز مو
از چشم مستش دم زنم، یا عارض او ، یا جبین
حاصل، گرفتار ویم، مست و خراب آن میم
شب تا سحر یارب زنان، کالمستغاث، ای مسلمین
#مولانا
🔶️🔸️@third_script
گفتا: « خمش باری بیا یکبار روی او ببین »
از روی گویم یا ز خو، از طره گویم یا ز مو
از چشم مستش دم زنم، یا عارض او ، یا جبین
حاصل، گرفتار ویم، مست و خراب آن میم
شب تا سحر یارب زنان، کالمستغاث، ای مسلمین
#مولانا
🔶️🔸️@third_script
من دلم گرفته
هرچه میروم نمیرسم؛
رَدِّ پای دوست،
کوچهباغِ عشق،
سایبانِ زندگی کجاست؟
محمدرضا عبدالملکیان
🔶️🔸️@third_script
هرچه میروم نمیرسم؛
رَدِّ پای دوست،
کوچهباغِ عشق،
سایبانِ زندگی کجاست؟
محمدرضا عبدالملکیان
🔶️🔸️@third_script
دلتنگ چنانم
که بشنوم از تو کلامی...
لَقَدِ اِشتاقَ سَمعي مِنكَ لَفظاً...
صفي الدين الحلي
#عربیات
🔶️🔸️@third_script
که بشنوم از تو کلامی...
لَقَدِ اِشتاقَ سَمعي مِنكَ لَفظاً...
صفي الدين الحلي
#عربیات
🔶️🔸️@third_script
هیچوقت همهچیز درست نمیشود؛ چون تَوَقّعاتِ ما بیشتر میشود، و تغییر میکند. هیچ قلّهیی آخرین قُلّه نیست. رسیدن، غمانگیز است. «راه، بهتر از منزلگاه است.» برویم بیآنکه به رسیدن بیندیشیم؛ امّا، واقعاً، برویم.
یک عاشقانه آرام
نادر ابراهیمی
(۱۴ فروردین ۱۳۱۵ – ۱۶ خرداد ۱۳۸۷)
🔶️🔸️@third_script
یک عاشقانه آرام
نادر ابراهیمی
(۱۴ فروردین ۱۳۱۵ – ۱۶ خرداد ۱۳۸۷)
🔶️🔸️@third_script
دنیا
بی تو خالیست
آسمان بیمعنی
و زمین
مرا میبلعد...
#Photo by William Carter
Yazd, Iran,1998.
🔶️🔸️@third_script
بی تو خالیست
آسمان بیمعنی
و زمین
مرا میبلعد...
#Photo by William Carter
Yazd, Iran,1998.
🔶️🔸️@third_script