از بس که شعر گفتن، شد مبتذل در این عهد
لب بستن است اکنـون، مضمـون تازه بستن
#صائب_تبریزی
🔶️🔸️@third_script
لب بستن است اکنـون، مضمـون تازه بستن
#صائب_تبریزی
🔶️🔸️@third_script
ما اهل حرف،
ما هیاهوی بسیار برای هیچیم،
بلد نیستیم حرمت سکوت را نگه داریم...
مسافرنامه
شاهرخ مِسکوب
(۲۰ دی ۱۳۰۴– ۲۳ فروردین ۱۳۸۴)
🔶️🔸️@third_script
ما هیاهوی بسیار برای هیچیم،
بلد نیستیم حرمت سکوت را نگه داریم...
مسافرنامه
شاهرخ مِسکوب
(۲۰ دی ۱۳۰۴– ۲۳ فروردین ۱۳۸۴)
🔶️🔸️@third_script
گوهر از سنگ است ، ما دُرّ گرانش کردهایم
او چنین بودهاست اوّل، ما چنانش کردهایم
لعلِ زیبای بدخشان پاره سنگی بیش نیست
ما ز غفلت زینتِ تاجِ شهانش کردهایم
فاشتر گویم: عروسِ چرخ جز یک ذرّه نیست
ما بلند آوازه خورشید جهانش کردهایم
سقف زیبای فلک را ، در شب یلدای تار
ما ز نور دیدگان اخترنشانش کردهایم
من نمینالم ز جور آسمان ، زیرا که ما
این کلاه تنگ را ، خود آسمانش کردهایم
هیچ موجودی نبودی تا نشان از ما نبود
هرچه را باشد نشانی ، ما نشانش کردهایم
ایکه گفتی: هست (یغما) را ریا سر تا به پا
از ریا پاک است او ، ما امتحانش کردهایم
حیدر یغما نیشابوری
🔶️🔸️@third_script
او چنین بودهاست اوّل، ما چنانش کردهایم
لعلِ زیبای بدخشان پاره سنگی بیش نیست
ما ز غفلت زینتِ تاجِ شهانش کردهایم
فاشتر گویم: عروسِ چرخ جز یک ذرّه نیست
ما بلند آوازه خورشید جهانش کردهایم
سقف زیبای فلک را ، در شب یلدای تار
ما ز نور دیدگان اخترنشانش کردهایم
من نمینالم ز جور آسمان ، زیرا که ما
این کلاه تنگ را ، خود آسمانش کردهایم
هیچ موجودی نبودی تا نشان از ما نبود
هرچه را باشد نشانی ، ما نشانش کردهایم
ایکه گفتی: هست (یغما) را ریا سر تا به پا
از ریا پاک است او ، ما امتحانش کردهایم
حیدر یغما نیشابوری
🔶️🔸️@third_script
مرگ اگر مرد است گو نزد من آی
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او جانی برم بیرنگ و بو
او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
#مولانا
🔶️🔸️@third_script
تا در آغوشش بگیرم تنگ تنگ
من از او جانی برم بیرنگ و بو
او ز من دلقی ستاند رنگ رنگ
#مولانا
🔶️🔸️@third_script
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
كَيفَ اُرسلُ لَكَ
دقاتِ قَلبي
حَتّيٰ تصدقُ،
اِنّي لا اَبرَعُ في نسیانِكْ؟
تپشهای قلبم را
بگو که چگونه
بفرستم برای تو
که بدانی
بلد نیستم
فراموش کردنِ تو را...
#عربیات
🔶️🔸️@third_script
دقاتِ قَلبي
حَتّيٰ تصدقُ،
اِنّي لا اَبرَعُ في نسیانِكْ؟
تپشهای قلبم را
بگو که چگونه
بفرستم برای تو
که بدانی
بلد نیستم
فراموش کردنِ تو را...
#عربیات
🔶️🔸️@third_script
صبحِ من
از تابشِ نگاهِ تو
آغاز میشود،
بگشای ز هم
آن دو خورشید همیشه را
که سرشارِ زندگی شوم...
Morning Sun
#painting By Edward Hopper
Photorealism - 1952
🔶️🔸️@third_script
از تابشِ نگاهِ تو
آغاز میشود،
بگشای ز هم
آن دو خورشید همیشه را
که سرشارِ زندگی شوم...
Morning Sun
#painting By Edward Hopper
Photorealism - 1952
🔶️🔸️@third_script
گفتمش: باید بَری نامم زیاد
گفت: آری میبَرم، اما زِ یاد
فرصت شیرازی
Saudade (Longing), 1899
#painting by Almeida Junior
Pinacoteca de São Paulo
🔶️🔸️@third_script
گفت: آری میبَرم، اما زِ یاد
فرصت شیرازی
Saudade (Longing), 1899
#painting by Almeida Junior
Pinacoteca de São Paulo
🔶️🔸️@third_script
به زمهریرِ چشمانِ تو روزی
عشق را
نشان خواهم داد
تا در سرخی تابستانش
بنشینم به تماشای صورتت...
Young Woman on the Veranda, 1924
#painting by Edvard Munch
🔶️🔸️@third_script
عشق را
نشان خواهم داد
تا در سرخی تابستانش
بنشینم به تماشای صورتت...
Young Woman on the Veranda, 1924
#painting by Edvard Munch
🔶️🔸️@third_script
جهان از آغاز تا پایان
شعریست محزون.
کسی در خواهد زد
و خواهد آمد
که چشمان تو را خواهد داشت
و همان حرف تو را خواهد زد
ولی من او را نخواهم شناخت...
بیژن جلالی
(۳۰ آبان ۱۳۰۶ تهران – ۲۴ دی ۱۳۷۸)
🔶️🔸️@third_script
شعریست محزون.
کسی در خواهد زد
و خواهد آمد
که چشمان تو را خواهد داشت
و همان حرف تو را خواهد زد
ولی من او را نخواهم شناخت...
بیژن جلالی
(۳۰ آبان ۱۳۰۶ تهران – ۲۴ دی ۱۳۷۸)
🔶️🔸️@third_script