👍1💔1
و روزی ابوحفص - رحمه الله - با یاران خویش به خروج بیرون رفتند. او چیزی یاد میکرد. وقت بر ایشان خوش گشت.
آهوی از سر کوهی فروآمد و سر در کنار ابوحفص نهاد. ابوحفص تَپانچه* بر روی زدن گرفت و بانگ و فریاد برآورد و آهو برفت.
پیر به حال خویش بازآمد.
مریدان سؤال کردند که این چه حال بود؟ گفت: چون وقت بر ما خوش گشت مرا در دل چنین آمد که کاشکی امشب گوسپندی یا برهای بودی تا بپُختیمی تا امشب جمع ما پراگنده نگشتی. چون این بر دل من گذر کرد، آهو دوان به نزدیکِ من آمد تا مراد تمام شود. پس مریدان گفتند: ای شیخ، کسی کو را با حقْ حالْ بر این صفت بوَد این بانگ و فریاد چرا بود؟
گفت ای فرزندان نمیدانید که مرادِ در کنار نهادن از در براندن است. اگر خدای تعالی با فرعون نکویی خواستی کردن، آب به مرادِ او روان نکردی.
*تپانچه: سیلی، توگوشی.
شرح تَعَرُّف
ابوابراهیمبن اسماعیل مستملی بُخاری
(درگذشته ۴۳۴ ه.ق)
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
آهوی از سر کوهی فروآمد و سر در کنار ابوحفص نهاد. ابوحفص تَپانچه* بر روی زدن گرفت و بانگ و فریاد برآورد و آهو برفت.
پیر به حال خویش بازآمد.
مریدان سؤال کردند که این چه حال بود؟ گفت: چون وقت بر ما خوش گشت مرا در دل چنین آمد که کاشکی امشب گوسپندی یا برهای بودی تا بپُختیمی تا امشب جمع ما پراگنده نگشتی. چون این بر دل من گذر کرد، آهو دوان به نزدیکِ من آمد تا مراد تمام شود. پس مریدان گفتند: ای شیخ، کسی کو را با حقْ حالْ بر این صفت بوَد این بانگ و فریاد چرا بود؟
گفت ای فرزندان نمیدانید که مرادِ در کنار نهادن از در براندن است. اگر خدای تعالی با فرعون نکویی خواستی کردن، آب به مرادِ او روان نکردی.
*تپانچه: سیلی، توگوشی.
شرح تَعَرُّف
ابوابراهیمبن اسماعیل مستملی بُخاری
(درگذشته ۴۳۴ ه.ق)
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
❤2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
پسر خورشید
نویسنده و کارگردان: آرمان فیاض
بازیگران: نیما حسندخت، کیوان پرمر، بهمن صادق حسینی، رعنا صفییاری
قصه «پسر خورشیدی» برمبنای یک ماجرای مستند پایهگذاری شده است. ماجرای بیماری دو برادر که گویا در پاکستان زندگی میکنند و دچار نوعی بیماری ژنتیکی هستند. بیماری نادر و عجیبی که باعث میشود شخص با تابش نور خورشید، نیرو بگیرد و با غروب آفتاب، دچار ضعف و بیحسی شود. قصه فیلم بر مبنای این قضیه شکل گرفته و سوء استفاده مرد جوانی از بیماری خاص برادرش را روایت میکند. سوء استفادهای که در دل جامعهای شکل میگیرد که بستر آمادهای برای پذیرش خرافات دارد و در این میان فرصت را برای سوء استفاده افراد مغرض فراهم میکند.
#فیلم_کوتاه
🔶🔸@third_script
نویسنده و کارگردان: آرمان فیاض
بازیگران: نیما حسندخت، کیوان پرمر، بهمن صادق حسینی، رعنا صفییاری
قصه «پسر خورشیدی» برمبنای یک ماجرای مستند پایهگذاری شده است. ماجرای بیماری دو برادر که گویا در پاکستان زندگی میکنند و دچار نوعی بیماری ژنتیکی هستند. بیماری نادر و عجیبی که باعث میشود شخص با تابش نور خورشید، نیرو بگیرد و با غروب آفتاب، دچار ضعف و بیحسی شود. قصه فیلم بر مبنای این قضیه شکل گرفته و سوء استفاده مرد جوانی از بیماری خاص برادرش را روایت میکند. سوء استفادهای که در دل جامعهای شکل میگیرد که بستر آمادهای برای پذیرش خرافات دارد و در این میان فرصت را برای سوء استفاده افراد مغرض فراهم میکند.
#فیلم_کوتاه
🔶🔸@third_script
👍2
ای بُتِ سنگدل، ای خانم زیبای ملوس
سخت زیبندهٔ آغوشی و شایستهٔ بوس
تا توئی در بر من نیست مرا جای فسوس
انگلیس ار فکند شورش و گر آید روس...
ملکالشعرا بهار
🔶️🔸️@third_script
سخت زیبندهٔ آغوشی و شایستهٔ بوس
تا توئی در بر من نیست مرا جای فسوس
انگلیس ار فکند شورش و گر آید روس...
ملکالشعرا بهار
🔶️🔸️@third_script
❤1😁1😍1
بارانِ رحمت از دولتی سرِ قبلهی عالم است؛ سیل و زلزله از معصیتِ مردم ...
حاجی واشنگتن
نویسنده و کارگردان: علی حاتمی
۱۳۶۱
#دیالوگ
🔶️🔸️@third_script
حاجی واشنگتن
نویسنده و کارگردان: علی حاتمی
۱۳۶۱
#دیالوگ
🔶️🔸️@third_script
👍2❤1
نقل است که بایزید روزی در راهی میرفت، سگی با او همراه شد. شیخ دامن از او در میکشید*. سگ گفت: که اگر من خشکم، خود میان ما و تو صلح است، چون جامهات به ملاقات مُتَنَجِّس** نمیگردد. و اگر تَرَم، به هفت آب و خاک میان ما و تو صلح پیدا میشود.
اما اگر تو دامن به خود باززنی* و در هفت دریا غسل کنی پاک نشوی.
بایزید گفت: تو پلیدی ظاهر داری و من پلیدی باطن. بیا تا هر دو را جمع کنیم تا سبب جمعیت باشد که از میان ما پاکی سر برزند.
سگ گفت: تو همراهی مرا نشایی که من مردود خلقم و تو مقبول. هر که به من رسید سنگی بر پهلوی من زد، و هر که به تو رسید گفتا سلامعلیک یا سلطان العارفین.
و من هرگز استخوانی فردا را ذخیره ننهادهام و تو خُمی گندم ذخیره داری.
بایزید جون این بشنید فریاد درگرفت و گفت:
من صحبت سگی را نمیشایم، صحبت " لمیزل و لایزال" را چون شایم.
*دامن در کشیدن، دامن به خود باز زدن:
جمع کردن و برچیدن دامن
** متنجس: ناپاک، ناطاهر، آلوده
دستور الجمهور
احمدبن الحسینبن الشیخ خرقانی
درباره احوال و زندگانی و اقوال بایزید بسطامی (۱۶۱-۲۳۴ ه.ق)
۷۰۰- ۷۳۰ ه.ق
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
اما اگر تو دامن به خود باززنی* و در هفت دریا غسل کنی پاک نشوی.
بایزید گفت: تو پلیدی ظاهر داری و من پلیدی باطن. بیا تا هر دو را جمع کنیم تا سبب جمعیت باشد که از میان ما پاکی سر برزند.
سگ گفت: تو همراهی مرا نشایی که من مردود خلقم و تو مقبول. هر که به من رسید سنگی بر پهلوی من زد، و هر که به تو رسید گفتا سلامعلیک یا سلطان العارفین.
و من هرگز استخوانی فردا را ذخیره ننهادهام و تو خُمی گندم ذخیره داری.
بایزید جون این بشنید فریاد درگرفت و گفت:
من صحبت سگی را نمیشایم، صحبت " لمیزل و لایزال" را چون شایم.
*دامن در کشیدن، دامن به خود باز زدن:
جمع کردن و برچیدن دامن
** متنجس: ناپاک، ناطاهر، آلوده
دستور الجمهور
احمدبن الحسینبن الشیخ خرقانی
درباره احوال و زندگانی و اقوال بایزید بسطامی (۱۶۱-۲۳۴ ه.ق)
۷۰۰- ۷۳۰ ه.ق
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
❤2👍1
A pensioner leans against the main door of a branch of the National Bank as he waits to receive part of his pension in Athens.
#Photo by Yannis Behrakis
Athens, Greece, 2015
🔶️🔸️@third_script
#Photo by Yannis Behrakis
Athens, Greece, 2015
🔶️🔸️@third_script
😢2
آب، آب را غرق نمیکند
باد، باد را ویران نمیسازد
خاک، خاک را مدفون نمیکند
آتش، آتش را نمیسوزاند
امّا...
"آدمی"، "آدم" را...
حسن آذری
🔶️🔸️@third_script
باد، باد را ویران نمیسازد
خاک، خاک را مدفون نمیکند
آتش، آتش را نمیسوزاند
امّا...
"آدمی"، "آدم" را...
حسن آذری
🔶️🔸️@third_script
❤3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Poison (2023)
Writers: wes anderson, roald dahl
Dir: wes anderson
Dev patel
Benedict cumberbatch
Ralph fiennes
Ben kingsley
#فیلم_کوتاه
🔶🔸@third_script
Writers: wes anderson, roald dahl
Dir: wes anderson
Dev patel
Benedict cumberbatch
Ralph fiennes
Ben kingsley
#فیلم_کوتاه
🔶🔸@third_script
👍1
ابراهیم مارستانی را پرسیدند از حرکت به وقت سماع. گفت: شنیدهام که موسی - علیه السلام - اندر بنی اسرائیل قصه میگفت، یکی برخاست و پیراهن درید. خدای تعالی وحی فرستاد به موسی - علیه السلام - که بگو دل بِدَر برای من، نه جامه.
رساله قُشِیریِّه
ابولقاسم قُشِیری
(۳۷۴-۴۶۵ ه.ق)
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
رساله قُشِیریِّه
ابولقاسم قُشِیری
(۳۷۴-۴۶۵ ه.ق)
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
❤2
ای مرغهای طوفان! پروازتان بلند.
آرامش گلولهٔ سربی را
درخون خویشتن
اینگونه عاشقانه پذیرفتید،
اینگونه مهربان.
زآنسوی خواب مرداب، آوازتان بلند.
میخواهم از نسیم بپرسم:
بیجزر و مدّ قلب شما،
آه،
دریا چگونه میتپد امروز؟
ای مرغهای طوفان! پروازتان بلند.
دیدارتان: ترنم بودن؛
بدرودتان: شکوه سرودن؛
تاریختان بلند و سرافراز:
آنسان که گشت نام سر دار
زآن یار باستانی همرازتان بلند.
#شفیعی_کدکنی
(زادهٔ ۱۹ مهر ۱۳۱۸)
آیینهای برای صداها
دفتر در کوچهباغهای نشابور
🔶️🔸️@third_script
آرامش گلولهٔ سربی را
درخون خویشتن
اینگونه عاشقانه پذیرفتید،
اینگونه مهربان.
زآنسوی خواب مرداب، آوازتان بلند.
میخواهم از نسیم بپرسم:
بیجزر و مدّ قلب شما،
آه،
دریا چگونه میتپد امروز؟
ای مرغهای طوفان! پروازتان بلند.
دیدارتان: ترنم بودن؛
بدرودتان: شکوه سرودن؛
تاریختان بلند و سرافراز:
آنسان که گشت نام سر دار
زآن یار باستانی همرازتان بلند.
#شفیعی_کدکنی
(زادهٔ ۱۹ مهر ۱۳۱۸)
آیینهای برای صداها
دفتر در کوچهباغهای نشابور
🔶️🔸️@third_script
❤1👍1
اعرابیای ، خدای به او داد دختری
و او دُخت را به سنّت خود ننگ میشمرد
هرسال کز حیات جگرگوشه میگذشت
شمـعِ محبـتِ دلِ او بیـش میفِسـُرد
روزی به خشم رفت و ز وسواسِ عار و ننگ
حکمِ خرَد به دستِ رسوم و سُنن سپرد
بگرفت دستِ کودکِ معصـوم و بیخبر
تا زندهاش به خاک کُند سوی دشت برد
او گرمِ گور کندن، و از جامهی پدر
طفلک، به دست کوچکِ خود خاک میسترد
نای هفت بند
محمدابراهیم باستانی پاریزی
🔶️🔸️@third_script
و او دُخت را به سنّت خود ننگ میشمرد
هرسال کز حیات جگرگوشه میگذشت
شمـعِ محبـتِ دلِ او بیـش میفِسـُرد
روزی به خشم رفت و ز وسواسِ عار و ننگ
حکمِ خرَد به دستِ رسوم و سُنن سپرد
بگرفت دستِ کودکِ معصـوم و بیخبر
تا زندهاش به خاک کُند سوی دشت برد
او گرمِ گور کندن، و از جامهی پدر
طفلک، به دست کوچکِ خود خاک میسترد
نای هفت بند
محمدابراهیم باستانی پاریزی
🔶️🔸️@third_script
😢2👍1
شتر نقارهخانه
گویند مردی بر لب رودخانه رخت میشست. ناگهان شتری را دید که به سوی او میآید.
بر فور تشت را واژگون کرد، و برای ترساندن شتر به تشت کوبی پرداخت.
شتر گفت: برادر! بیخود به خودت زحمت مده، من شتر نقاره خانهام از این سروصداها بسیار شنیده ام..!
#ضرب_المثل
این مثل را درباره کسی گویند که سخن یا پند در او اثر نکند. گاه نیز کسی درباره خود گوید که شتر نقارهخانه است یعنی که از تهدید یا تندیِ رفتار و سخن دیگری بیم ندارد.
🔶️🔸️@third_script
گویند مردی بر لب رودخانه رخت میشست. ناگهان شتری را دید که به سوی او میآید.
بر فور تشت را واژگون کرد، و برای ترساندن شتر به تشت کوبی پرداخت.
شتر گفت: برادر! بیخود به خودت زحمت مده، من شتر نقاره خانهام از این سروصداها بسیار شنیده ام..!
#ضرب_المثل
این مثل را درباره کسی گویند که سخن یا پند در او اثر نکند. گاه نیز کسی درباره خود گوید که شتر نقارهخانه است یعنی که از تهدید یا تندیِ رفتار و سخن دیگری بیم ندارد.
🔶️🔸️@third_script
👍3
شانزدهم ژوییه
گاه که سرانگشتان ما به هم میرسند یا پاهایش در زیر میز به پای من میخورد، وه که چه شوقی در رگهای من جریان مییابد و من انگاری که از سوزش آتش، خودم را پس میکشم و با این حال یک نیروی پنهان، بیاختیار به طرف او میراندم و من سراپا منگ میشوم. ـــ آخ، با این حال لوته با معصومیت خود و روح بی غل و غشی که دارد، هیچ درنمییابد که این خودمانی شدنهای او چه رنجی به من میرساند وقتی که در میانهی گفتوگو دستش را روی دست من میگذارد و گرمِ صحبت نزدیکتر میسُرد، و من گرمای نفسِ آسمانی او را بر لبهای خودم احساس میکنم، انگاری در زیر برق آذرخش از پا درمیآیم. ـــ و تو ویلهلم، میترسم، میترسم یک روز این سادگی او، و اعتماد آسمانیاش را به خودم... تــو که منظورم را میفهمی.
نه قلب من هنوز آن قدر فاسد نشده است، اگرچه ضعیف است، بسیار ضعیف - و آیا خود این ضعف به معنای فساد نیست؟
رنجهای ورتر جوان
یوهان ولفگانگ فون گوته
🔶️🔸️@third_script
گاه که سرانگشتان ما به هم میرسند یا پاهایش در زیر میز به پای من میخورد، وه که چه شوقی در رگهای من جریان مییابد و من انگاری که از سوزش آتش، خودم را پس میکشم و با این حال یک نیروی پنهان، بیاختیار به طرف او میراندم و من سراپا منگ میشوم. ـــ آخ، با این حال لوته با معصومیت خود و روح بی غل و غشی که دارد، هیچ درنمییابد که این خودمانی شدنهای او چه رنجی به من میرساند وقتی که در میانهی گفتوگو دستش را روی دست من میگذارد و گرمِ صحبت نزدیکتر میسُرد، و من گرمای نفسِ آسمانی او را بر لبهای خودم احساس میکنم، انگاری در زیر برق آذرخش از پا درمیآیم. ـــ و تو ویلهلم، میترسم، میترسم یک روز این سادگی او، و اعتماد آسمانیاش را به خودم... تــو که منظورم را میفهمی.
نه قلب من هنوز آن قدر فاسد نشده است، اگرچه ضعیف است، بسیار ضعیف - و آیا خود این ضعف به معنای فساد نیست؟
رنجهای ورتر جوان
یوهان ولفگانگ فون گوته
🔶️🔸️@third_script
❤1
درخت گلابی
داریوش مهرجویی
مونولوگی از فیلم درخت گلابی
۱۳۷۶
نویسنده و کارگردان:
داریوش مهرجویی
(۱۷ آذر ۱۳۱۸ – ۲۲ مهر ۱۴۰۲)
#دیالوگ
@third_script
۱۳۷۶
نویسنده و کارگردان:
داریوش مهرجویی
(۱۷ آذر ۱۳۱۸ – ۲۲ مهر ۱۴۰۲)
#دیالوگ
@third_script
❤4