در آن وقت که شیخ ما به نیشابور رفت، استاد امام ابوالقاسم قشیری* شیخ ما را ندید، و او را منکر بود. و هر چه بر زبان شیخ ابوالقاسم رفتی همچنان با شیخ ما باز گفتندی و شیخ ما هیچ نگفتی. روزی بر زبان استاد امام رفت که بیش از این نیست که بوسعید حقتعالی را دوست میدارد، و حق تعالی ما را دوست میدارد، فرق این است که ما در این راه پیلیم و بوسعید پشه. این خبر را به نزدیک شیخ ما آوردند. شیخ آن کس را گفت: برو پیش استاد امام شو و بگو که: آن پشه هم تویی، ما هیچ نیستیم، و ما خود در این میان نیستیم. آن درویش بیامد و آن سخن را به استاد امام گفت. استاد از آن ساعت باز عهد کرد که دیگر بد شیخ ما نگوید...
اسرار التوحید
محمدبن منور
#حکایت
تو خود را گمان بُردهای پُر خرد
إنایی** که پر شد دگر چون برد؟
تو آنگه شوی پیش مردم عزیز
که مر خویشتن را نگیری به چیز
از این خاکدان بندهای پاک شد
که در پای کمتر کسی خاک شد...
بوستان
#سعدی
*ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن قشیری (۳۷۶-۴۶۵ ه.ق) صوفی بزرگ و شیخ خراسان و صاحب رسالة القشرية
**إنا: ظرف، كاسه
🔶️🔸️@third_script
اسرار التوحید
محمدبن منور
#حکایت
تو خود را گمان بُردهای پُر خرد
إنایی** که پر شد دگر چون برد؟
تو آنگه شوی پیش مردم عزیز
که مر خویشتن را نگیری به چیز
از این خاکدان بندهای پاک شد
که در پای کمتر کسی خاک شد...
بوستان
#سعدی
*ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن قشیری (۳۷۶-۴۶۵ ه.ق) صوفی بزرگ و شیخ خراسان و صاحب رسالة القشرية
**إنا: ظرف، كاسه
🔶️🔸️@third_script
👍2👌1
نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامونِ من
همهچیزی
به هیأتِ او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گریز نیست...
#احمد_شاملو
🔶️🔸️@third_script
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامونِ من
همهچیزی
به هیأتِ او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گریز نیست...
#احمد_شاملو
🔶️🔸️@third_script
❤2
بیا که با لبِ دل آستانِ غم بوسیم
تمام° ذوق شویم و لبِ الم بوسیم
من و تو شانهکشِ زلفِ نالههای همیم
بیا به جایزهی هم دهان هم بوسیم...
#طالب_آملی
🔶️🔸️@third_script
تمام° ذوق شویم و لبِ الم بوسیم
من و تو شانهکشِ زلفِ نالههای همیم
بیا به جایزهی هم دهان هم بوسیم...
#طالب_آملی
🔶️🔸️@third_script
❤1👌1
ای درویش! عشق آتشی است که در عاشق میافتد و موضع این آتش دل است و این آتش از راه چشم به دل میآید و در دل وطن میسازد.
گر دل نبوَد کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل
و شعلهی این آتش به جمله اعضا میرسد و به تدریج اندرون عاشق را میسوزاند و پاک و صافی میگرداند تا دلِ عاشق چنان نازک و لطیف میشود که تحمل دیدار معشوق نمیتواند کرد از غایت نازکی و لطافت و خوف آن است که به تجلی معشوق نیست گردد...
کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
گر دل نبوَد کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل
و شعلهی این آتش به جمله اعضا میرسد و به تدریج اندرون عاشق را میسوزاند و پاک و صافی میگرداند تا دلِ عاشق چنان نازک و لطیف میشود که تحمل دیدار معشوق نمیتواند کرد از غایت نازکی و لطافت و خوف آن است که به تجلی معشوق نیست گردد...
کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
❤1👍1
❤2
عبدالله طاهر* را پرسیدند: آفت شاعر چیست؟ گفت: بخل و تنگچشمی او، زیرا پنجاه بیت شعر میگوید که در آن یک بیت فرومایه و رکیک باشد ولی دلش بار نمیدهد که آنرا حذف کند.
شاعر چون زرگر است که میکوشد هر چه از سکههای قلب در کیسه دارد همه را رایج سازد و بفروشد.
* عبدالله طاهر (وفات ۲۳۰ ه.ق)
سومین امیر طاهریان که مردی خوشذوق و سخنشناس بود.
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
شاعر چون زرگر است که میکوشد هر چه از سکههای قلب در کیسه دارد همه را رایج سازد و بفروشد.
* عبدالله طاهر (وفات ۲۳۰ ه.ق)
سومین امیر طاهریان که مردی خوشذوق و سخنشناس بود.
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
👍4
👍2
روزی آيد که دلم هيچ تمنا نکند
ديدهام غنچه به ديدار کسی وا نکند
وين سبک جوش گرانمايه - که خون نام وی است
ره به آوند تهی ماندهی رگها نکند
ياد آغوش کسی سينهی آرام مرا
موجخيزِ هوس اين دل شيدا نکند
ديده آن گونه فروبسته بماند که اگر
صد چمن لاله دمد، نيم تماشا نکند
ليک امروز که سرمست می ِ زندگیام
دلم از عشق نياسايد و پروا نکند
از لگد کوب ِهوس، پيکر تقوا نرهد
تا مرا اين دل سودازده رسوا نکند...
#سیمین_بهبهانی
🔶️🔸️@third_script
ديدهام غنچه به ديدار کسی وا نکند
وين سبک جوش گرانمايه - که خون نام وی است
ره به آوند تهی ماندهی رگها نکند
ياد آغوش کسی سينهی آرام مرا
موجخيزِ هوس اين دل شيدا نکند
ديده آن گونه فروبسته بماند که اگر
صد چمن لاله دمد، نيم تماشا نکند
ليک امروز که سرمست می ِ زندگیام
دلم از عشق نياسايد و پروا نکند
از لگد کوب ِهوس، پيکر تقوا نرهد
تا مرا اين دل سودازده رسوا نکند...
#سیمین_بهبهانی
🔶️🔸️@third_script
❤2
نامات گلِ هزار بهارِ نیامده است
نامات تمام شبهایم
و گسترهی خمیدهی رؤیاهایم را
پُر میکند
و در دهانام
مانند ماه در حوض
مَد میشود...
#منوچهر_آتشی
🔶️🔸️@third_script
نامات تمام شبهایم
و گسترهی خمیدهی رؤیاهایم را
پُر میکند
و در دهانام
مانند ماه در حوض
مَد میشود...
#منوچهر_آتشی
🔶️🔸️@third_script
❤2
ای درویش!
هر که خواهان صحبت کسی شد، آن خواستِ اوَّل را میل میگویند و چون میل زیادت شد و مفرط گشت، آن میلِ مفرط را اِرادت میگویند و چون ارادت زیادت شد و مفرط گشت، آن ارادتِ مفرط را محبّت میگویند و چون محبّت زیادت شد و مفرط گشت،
آن محبّت مفرط را عشق میگویند.
پس عشق محبت مفرط آمد و محبت، ارادت مفرط آمد و همچنین...
کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
هر که خواهان صحبت کسی شد، آن خواستِ اوَّل را میل میگویند و چون میل زیادت شد و مفرط گشت، آن میلِ مفرط را اِرادت میگویند و چون ارادت زیادت شد و مفرط گشت، آن ارادتِ مفرط را محبّت میگویند و چون محبّت زیادت شد و مفرط گشت،
آن محبّت مفرط را عشق میگویند.
پس عشق محبت مفرط آمد و محبت، ارادت مفرط آمد و همچنین...
کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
❤2👍1
+ چرا داری تعقیبم میکنی؟
- من تعقیبت نمیکنم. دارم دنبالت میگردم. این دوتا با هم خیلی فرق دارن...
The conversation
Writer & Director:
francis ford coppola
1974
#دیالوگ
🔶️🔸️@third_script
- من تعقیبت نمیکنم. دارم دنبالت میگردم. این دوتا با هم خیلی فرق دارن...
The conversation
Writer & Director:
francis ford coppola
1974
#دیالوگ
🔶️🔸️@third_script
❤1👍1
ای درویش!
عشق، بُراق سالکان و و مَرکبِ روندگان است. هرچه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاک و صافی گرداند.
سالک به صد چلّه آن مقدار سِیْر نتواند کرد که عاشق در یک طرفةالعین کند.
* بُراق: اسب تیزرو
کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
عشق، بُراق سالکان و و مَرکبِ روندگان است. هرچه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاک و صافی گرداند.
سالک به صد چلّه آن مقدار سِیْر نتواند کرد که عاشق در یک طرفةالعین کند.
* بُراق: اسب تیزرو
کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
❤1💯1
❤2👌1
ای درویش!
وقت باشد که عاشق چنان مستغرق معشوق شود که نام معشوق فراموش کند، بلکه غیر معشوق هر چیز که باشد جمله فراموش کند...
کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
وقت باشد که عاشق چنان مستغرق معشوق شود که نام معشوق فراموش کند، بلکه غیر معشوق هر چیز که باشد جمله فراموش کند...
کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
❤3👌1
شخصی زنی بخواست. شب اول خلوت کردند. مگر شوهر بحاجتی بیرون رفت. چون بازآمد عروس را دید که با سوزن گوش خود را سوراخ میکند. و چون خواست با او جمع شود، عروس بکر نبود. گفت: خاتون این سوراخ در خانه پدر بایست کرد اینجا میکنی و آنچه اینجا میباید کرد در خانهی پدر کردهای.
#عبید_زاکانی
رساله دلگشا
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
#عبید_زاکانی
رساله دلگشا
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
😁2🤔1😐1
توت
نيما و مانی زير درخت توت ايستاده بودند. سرشان را بالا گرفته بودند، توتهای رسيده و سفيد و درشت را نگاه میکردند. آب دهانشان راه افتاده بود. به درخت سنگ زدند که توت بريزد, نريخت. توتها تازه رسيده بودند، بندشان محکم بود و شاخهها را چسبيده بود.
نيما کفشهايش را کند، جورابهايش را در آورد. تنهی درخت را گرفت، عين گربه، با سختی و سماجت خود را بالا کشيد، هی ليز خورد و هی ليز خورد. اما از پا ننشست. عرق ريخت و به پوست سفت و ناجور و ترک ترک شيارهای زمخت و سخت درخت چنگ زد و پا گذاشت. کف دستها، انگشتها و کف پاهايش زخم شد و سوخت. اما، به روی خودش نياورد. ماني نگاهش میکرد.
- میافتی بيا پايين. اگر بيافتی مامان ناراحت میشود.
نيما به حرفش گوش نکرد. همچنان بالا رفت، رفت تا دستش به اولين شاخه رسيد. شاخه را چسبيد خود را بالا کشاند. پايش را روی شاخه گذاشت، دست دراز کرد و توتی چيد و خواست برای مانی بياندازد. پايين را نگاه کرد مانی نبود. رفته بود پيش مادر:
- مامان، مامان، نيما رفته روی درخت دارد توت میخورد.
دست مادر را کشيد و آورد زير درخت، اشاره کرد و نيما را نشان داد.
- ببين مامان، نيما رفته است بالا و دارد توت میخورد.
مادر نيما را نگاه کرد، اول ترسيد که نيما بيفتد. اما کمکم از شجاعت و همت او خوشش آمد. رو کرد به مانی:
- خب، تو هم برو بالا توت بخور. بزرگ شدی، تصميم بگير، نترس.
نيما از بالای درخت توتهای تو مشتش را به مانی نشان داد و با دهان شيرين شده از توت گفت:
- اينها هم مال تو، برای تو و مامان چيدم.
خم شد و توتها را توی دست مادر ريخت. مادر توتها جلوی مانی گرفت:
- بيا بخور.
- نه نمیخورم. توتهايی که نيما چيده دوست ندارم.
- پس خودت برو بالا، بچين و بخور.
- نمیتوانم.
مادر زير بغلهای مانی را گرفت، کمکش کرد که برود بالای درخت. مانی پاهايش را تکان داد و گفت:
- مرا بگذار زمين. میترسم بالا بروم. نمیخواهم به من کمک کنی.
مادر مانی را گذاشت زمين. شاخهی پايين درخت را خم کرد و رو به روی صورت مانی گرفت. شاخه چند توت درشت و رسيده داشت.
- خودت توت بکن و بخور. اين جور راحت است.
مانی شانه بالا انداخت و پا به زمين کوفت:
- نمیخواهم.
مادر گفت:
- خودم برايت میچينيم. خوب است؟
- نه، نمیخواهم تو برايم توت بچينی.
مادر، که از دست مانی کلافه شده بود، گفت:
- توتی که نيما بچيند، دوست نداری. به خودت زحمت نمیدی که از درخت بالا بروی. توتی هم که من بچينم، قبول نداری. توت آماده را هم که نمیچينی. اصلا تو چه میخواهی؟
مانی سرش را بلند کرد. توت خوردن نيما را ديد و گفت:
- میخواهم نيما بيايد پايين. توت نچيند. توت نخورد.
- همين؟
- همين.
مادر به مانی نگاه کرد. هيچ نگفت. دلش به حال او سوخت. راهش را کشيد و رفت.
مانی زير درخت نشست. زانوهايش را بغل گرفت. به درخت تکيه داد و زار زد.
هوشنگ مرادی کرمانی
#داستان_کوتاه
🔶️🔸️@third_script
نيما و مانی زير درخت توت ايستاده بودند. سرشان را بالا گرفته بودند، توتهای رسيده و سفيد و درشت را نگاه میکردند. آب دهانشان راه افتاده بود. به درخت سنگ زدند که توت بريزد, نريخت. توتها تازه رسيده بودند، بندشان محکم بود و شاخهها را چسبيده بود.
نيما کفشهايش را کند، جورابهايش را در آورد. تنهی درخت را گرفت، عين گربه، با سختی و سماجت خود را بالا کشيد، هی ليز خورد و هی ليز خورد. اما از پا ننشست. عرق ريخت و به پوست سفت و ناجور و ترک ترک شيارهای زمخت و سخت درخت چنگ زد و پا گذاشت. کف دستها، انگشتها و کف پاهايش زخم شد و سوخت. اما، به روی خودش نياورد. ماني نگاهش میکرد.
- میافتی بيا پايين. اگر بيافتی مامان ناراحت میشود.
نيما به حرفش گوش نکرد. همچنان بالا رفت، رفت تا دستش به اولين شاخه رسيد. شاخه را چسبيد خود را بالا کشاند. پايش را روی شاخه گذاشت، دست دراز کرد و توتی چيد و خواست برای مانی بياندازد. پايين را نگاه کرد مانی نبود. رفته بود پيش مادر:
- مامان، مامان، نيما رفته روی درخت دارد توت میخورد.
دست مادر را کشيد و آورد زير درخت، اشاره کرد و نيما را نشان داد.
- ببين مامان، نيما رفته است بالا و دارد توت میخورد.
مادر نيما را نگاه کرد، اول ترسيد که نيما بيفتد. اما کمکم از شجاعت و همت او خوشش آمد. رو کرد به مانی:
- خب، تو هم برو بالا توت بخور. بزرگ شدی، تصميم بگير، نترس.
نيما از بالای درخت توتهای تو مشتش را به مانی نشان داد و با دهان شيرين شده از توت گفت:
- اينها هم مال تو، برای تو و مامان چيدم.
خم شد و توتها را توی دست مادر ريخت. مادر توتها جلوی مانی گرفت:
- بيا بخور.
- نه نمیخورم. توتهايی که نيما چيده دوست ندارم.
- پس خودت برو بالا، بچين و بخور.
- نمیتوانم.
مادر زير بغلهای مانی را گرفت، کمکش کرد که برود بالای درخت. مانی پاهايش را تکان داد و گفت:
- مرا بگذار زمين. میترسم بالا بروم. نمیخواهم به من کمک کنی.
مادر مانی را گذاشت زمين. شاخهی پايين درخت را خم کرد و رو به روی صورت مانی گرفت. شاخه چند توت درشت و رسيده داشت.
- خودت توت بکن و بخور. اين جور راحت است.
مانی شانه بالا انداخت و پا به زمين کوفت:
- نمیخواهم.
مادر گفت:
- خودم برايت میچينيم. خوب است؟
- نه، نمیخواهم تو برايم توت بچينی.
مادر، که از دست مانی کلافه شده بود، گفت:
- توتی که نيما بچيند، دوست نداری. به خودت زحمت نمیدی که از درخت بالا بروی. توتی هم که من بچينم، قبول نداری. توت آماده را هم که نمیچينی. اصلا تو چه میخواهی؟
مانی سرش را بلند کرد. توت خوردن نيما را ديد و گفت:
- میخواهم نيما بيايد پايين. توت نچيند. توت نخورد.
- همين؟
- همين.
مادر به مانی نگاه کرد. هيچ نگفت. دلش به حال او سوخت. راهش را کشيد و رفت.
مانی زير درخت نشست. زانوهايش را بغل گرفت. به درخت تکيه داد و زار زد.
هوشنگ مرادی کرمانی
#داستان_کوتاه
🔶️🔸️@third_script
❤1👍1