آمد رمضان نه صاف داريم و نه دُرد
از چهرۀ ما گرسنگی رنگ ببُرد
در خانۀ ما ز خوردنی چيزی نيست
ای روزه! برو، ورنه ترا خواهم خورد..!
عبدی شوشتری
سدۀ یازدهم ه.ق
عرفات العاشقين، ج ۴، ص ۲۵۷۹
🔶️🔸️@third_script
از چهرۀ ما گرسنگی رنگ ببُرد
در خانۀ ما ز خوردنی چيزی نيست
ای روزه! برو، ورنه ترا خواهم خورد..!
عبدی شوشتری
سدۀ یازدهم ه.ق
عرفات العاشقين، ج ۴، ص ۲۵۷۹
🔶️🔸️@third_script
😐2👍1
❤3
یادم باشد عاشق کسی شوم
که شعر را بلد باشد.
کسی که بفهمد وقتی
ستاره را به چشمهایش
زمین را به آغوشش
و بهار را به بودنش تشبیه میکنم
یعنی
دیوانهوار دوستش دارم...
مرتضی شالی
🔶️🔸️@third_script
که شعر را بلد باشد.
کسی که بفهمد وقتی
ستاره را به چشمهایش
زمین را به آغوشش
و بهار را به بودنش تشبیه میکنم
یعنی
دیوانهوار دوستش دارم...
مرتضی شالی
🔶️🔸️@third_script
❤2👌2
آدم از برکت عشق خوب میشود، از وحشت روحش نجات پیدا میکند و انسان میشود.
من شبی هستم که او ستارههای من است.
بی او ظلمت محضم و در این تاریکی گم میشوم و دیگر حتی خودم را نمیتوانم بیابم و به دست بیاورم.
نمیخواهم بپذیرم ولی در حقیقت بی عشق از دست رفتهام...
#شاهرخ_مسکوب
در حال و هوای جوانی
🔶️🔸️@third_script
من شبی هستم که او ستارههای من است.
بی او ظلمت محضم و در این تاریکی گم میشوم و دیگر حتی خودم را نمیتوانم بیابم و به دست بیاورم.
نمیخواهم بپذیرم ولی در حقیقت بی عشق از دست رفتهام...
#شاهرخ_مسکوب
در حال و هوای جوانی
🔶️🔸️@third_script
❤6
❤4
❤1🔥1👏1
هر عشقی، اگر برخوردار از طهارت باشد، بخشی از عشق به خداست، و عشقیست خدایی امّا عشقِ به خدا را میتوان در مکتبِ عاشقانِ به خدا یافت و با آن سیراب شد؛ امّا «عشق به دیگرى»، ضرورتىست که از حادثه برمىخیزد نه از اراده به انتخاب، و همین، کار را مشکل مىکند.
در به در که نمیتوان به دنبالِ محبوبِ خاکى گشت. در هر خانه را که نمیتوان کوبید و پرسید: "آیا یار من، اینجا منزل نکرده است؟" سرِ هر گذر، همچو اُوباش، نمیتوان اِستاد و در انتظار عبور یار، زمان را کُشت و همینهاست که کار را مشکل مىکند.
#نادر_ابراهیمى
مردی در تبعید ابدی
🔶️🔸️@third_script
در به در که نمیتوان به دنبالِ محبوبِ خاکى گشت. در هر خانه را که نمیتوان کوبید و پرسید: "آیا یار من، اینجا منزل نکرده است؟" سرِ هر گذر، همچو اُوباش، نمیتوان اِستاد و در انتظار عبور یار، زمان را کُشت و همینهاست که کار را مشکل مىکند.
#نادر_ابراهیمى
مردی در تبعید ابدی
🔶️🔸️@third_script
👍2
جهان بِستُد ز ما طوفان عشقت
امانی ده که ما را بیمِ غرق است
تو هم هستی در این طوفان و لکن
تو را تا کَعب* و ما را تا به فرق است...
#خاقانی
*کعب: پاشنه پا
🔶️🔸️@third_script
امانی ده که ما را بیمِ غرق است
تو هم هستی در این طوفان و لکن
تو را تا کَعب* و ما را تا به فرق است...
#خاقانی
*کعب: پاشنه پا
🔶️🔸️@third_script
❤1💔1
شیفت کاری
اتاق اورژانس غلغله بود. پزشک کشیش عصبانی بود. مدام غر میزد و فحش میداد.
گفت: این دکتر جونز کجاست؟ لعنتی شیفت من تمام شده.
گفتم: دوباره دیر کرده.
دکتر با عصبانیت گفت: هی جونز لامذهب بجنب. گاز بده زودتر بیا.
بعد در حالیکه زیر لب فحش میداد بر سر پرستار فریاد کشید: دوباره دکتر جونز رو پیج کن.
صدای پیجر دکتر جونز را از کمر یک بیمار بد حال شنیدم...
اریکاشالو
ترجمه اسدلله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶️🔸️@third_script
اتاق اورژانس غلغله بود. پزشک کشیش عصبانی بود. مدام غر میزد و فحش میداد.
گفت: این دکتر جونز کجاست؟ لعنتی شیفت من تمام شده.
گفتم: دوباره دیر کرده.
دکتر با عصبانیت گفت: هی جونز لامذهب بجنب. گاز بده زودتر بیا.
بعد در حالیکه زیر لب فحش میداد بر سر پرستار فریاد کشید: دوباره دکتر جونز رو پیج کن.
صدای پیجر دکتر جونز را از کمر یک بیمار بد حال شنیدم...
اریکاشالو
ترجمه اسدلله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶️🔸️@third_script
👍2👌1
فکر کن،
پنجره را باز کند صبح!
گنجشکی صدای تو را برايم بنوازد
و نگاهت،
بر دلتنگی پلکهای بستهام، موج بزند.
شايد باز هم خدا تو را از سوی بهشت
برايم نازل کرده است،
که آفتاب را
به صحن آغوشم کشاندهای...
عرفان یزدانی
🔶️🔸️@third_script
پنجره را باز کند صبح!
گنجشکی صدای تو را برايم بنوازد
و نگاهت،
بر دلتنگی پلکهای بستهام، موج بزند.
شايد باز هم خدا تو را از سوی بهشت
برايم نازل کرده است،
که آفتاب را
به صحن آغوشم کشاندهای...
عرفان یزدانی
🔶️🔸️@third_script
❤2
هرچه در حُسن تو گویند، چنانی به حقیقت
عیبت آن است که با ما به ارادت نه چنانی...
#سعدی
🔶️🔸️@third_script
عیبت آن است که با ما به ارادت نه چنانی...
#سعدی
🔶️🔸️@third_script
❤2💔1
وقتی کسی را دوست داریم عمیقاً به درون ماهیت آن عشق بنگریم. اینکه کسی را بخواهیم که با او احساس امنیت میکنیم قابل درک است امّا عشق حقیقی نیست. عشق حقیقی رنج یا وابستگی نمیپرورد. برعکس شاد بودن با خود و دیگری را به ارمغان میآورد. عشق حقیقی از درون شکل میگیرد برای داشتن عشق حقیقی باید از درون احساس کامل بودن بکنی، نه اینکه نیازمند چیزهای بیرونی باشی. عشق حقیقی مثل خورشید است. با نور خود میدرخشد و آن را به دیگران هدیه میدهد...
تیک نات هان
راه و رسم عشق
🔶️🔸️@third_script
تیک نات هان
راه و رسم عشق
🔶️🔸️@third_script
❤2👍1
ندانم در کجا این قصه دیدم
و یا از قصهپردازی شنیدم
که دو روبه یکی ماده یکی نر
بهم بودند چندی یار و همسر
مَلِک با خیل، تازان شد به نخجیر
کشیدند آن دو روبه را به زنجیر
چو پیدا گشت آثار جدایی
عیان شد روزِ ختم آشنایی
یکی مویهکنان با جفت خود گفت
که دیگر در کجا خواهیم شد جفت
جوابش داد آن یک از سر سوز
همانا در دکان پوستین دوز...
#ایرج_میرزا
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
و یا از قصهپردازی شنیدم
که دو روبه یکی ماده یکی نر
بهم بودند چندی یار و همسر
مَلِک با خیل، تازان شد به نخجیر
کشیدند آن دو روبه را به زنجیر
چو پیدا گشت آثار جدایی
عیان شد روزِ ختم آشنایی
یکی مویهکنان با جفت خود گفت
که دیگر در کجا خواهیم شد جفت
جوابش داد آن یک از سر سوز
همانا در دکان پوستین دوز...
#ایرج_میرزا
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
❤2
ضربه
خیلی وقت بود که میخواست از دست شوهرش خلاص شود. یادداشت خودکشی نوشت و آنرا به آینهی توالت چسباند. با جلیقه نجات از عرشهی قایق به دریا پرید.
شوهرش درست موقعی رسید که او در تاریکی توی آب دست و پا میزد. شنا بلد نبود ولی دلش نیامد او را تنها بگذارد. به آب زد و غرق شد.
زن شناکنان خودش را به پلکان طنابی قایق رساند. ناگهان ضربه آروارهی کوسهای او را به قعر آب کشاند...
ویلیام هین
ترجمه اسدالله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶️🔸️@third_script
خیلی وقت بود که میخواست از دست شوهرش خلاص شود. یادداشت خودکشی نوشت و آنرا به آینهی توالت چسباند. با جلیقه نجات از عرشهی قایق به دریا پرید.
شوهرش درست موقعی رسید که او در تاریکی توی آب دست و پا میزد. شنا بلد نبود ولی دلش نیامد او را تنها بگذارد. به آب زد و غرق شد.
زن شناکنان خودش را به پلکان طنابی قایق رساند. ناگهان ضربه آروارهی کوسهای او را به قعر آب کشاند...
ویلیام هین
ترجمه اسدالله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶️🔸️@third_script
👍2
در آن وقت که شیخ ما به نیشابور رفت، استاد امام ابوالقاسم قشیری* شیخ ما را ندید، و او را منکر بود. و هر چه بر زبان شیخ ابوالقاسم رفتی همچنان با شیخ ما باز گفتندی و شیخ ما هیچ نگفتی. روزی بر زبان استاد امام رفت که بیش از این نیست که بوسعید حقتعالی را دوست میدارد، و حق تعالی ما را دوست میدارد، فرق این است که ما در این راه پیلیم و بوسعید پشه. این خبر را به نزدیک شیخ ما آوردند. شیخ آن کس را گفت: برو پیش استاد امام شو و بگو که: آن پشه هم تویی، ما هیچ نیستیم، و ما خود در این میان نیستیم. آن درویش بیامد و آن سخن را به استاد امام گفت. استاد از آن ساعت باز عهد کرد که دیگر بد شیخ ما نگوید...
اسرار التوحید
محمدبن منور
#حکایت
تو خود را گمان بُردهای پُر خرد
إنایی** که پر شد دگر چون برد؟
تو آنگه شوی پیش مردم عزیز
که مر خویشتن را نگیری به چیز
از این خاکدان بندهای پاک شد
که در پای کمتر کسی خاک شد...
بوستان
#سعدی
*ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن قشیری (۳۷۶-۴۶۵ ه.ق) صوفی بزرگ و شیخ خراسان و صاحب رسالة القشرية
**إنا: ظرف، كاسه
🔶️🔸️@third_script
اسرار التوحید
محمدبن منور
#حکایت
تو خود را گمان بُردهای پُر خرد
إنایی** که پر شد دگر چون برد؟
تو آنگه شوی پیش مردم عزیز
که مر خویشتن را نگیری به چیز
از این خاکدان بندهای پاک شد
که در پای کمتر کسی خاک شد...
بوستان
#سعدی
*ابوالقاسم عبدالکریم بن هوازن قشیری (۳۷۶-۴۶۵ ه.ق) صوفی بزرگ و شیخ خراسان و صاحب رسالة القشرية
**إنا: ظرف، كاسه
🔶️🔸️@third_script
👍2👌1
نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامونِ من
همهچیزی
به هیأتِ او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گریز نیست...
#احمد_شاملو
🔶️🔸️@third_script
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامونِ من
همهچیزی
به هیأتِ او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گریز نیست...
#احمد_شاملو
🔶️🔸️@third_script
❤2