من باهارم تو زمین
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم میکنه...
#احمد_شاملو
🔶️🔸️@third_script
من زمینم تو درخت
من درختم تو باهار
نازِ انگشتای بارونِ تو باغم میکنه
میون جنگلا تاقم میکنه...
#احمد_شاملو
🔶️🔸️@third_script
❤3
❤3
اگر واقعا عاشق کسی هستید، هرگز نگران معنای زندگی نخواهید شد...
یووال نوح هراری
۲۱ درس برای قرن ۲۱
🔶️🔸️@third_script
اگر واقعا عاشق کسی هستید، هرگز نگران معنای زندگی نخواهید شد...
یووال نوح هراری
۲۱ درس برای قرن ۲۱
🔶️🔸️@third_script
❤3
❤2
نخستین بار گفتش کز کجایی
بگفت از دارِ مُلکِ آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند
بگفت اندُه خرند و جان فروشند
بگفتا جانفروشی در ادب نیست
بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟
بگفت از دل تو میگویی من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب
بگفت آری چو خواب آید کجا خواب
بگفتا دل ز مهرش کِی کنی پاک
بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خَرامی در سَرایش
بگفت اندازم این سَر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه
بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا گر بخواهد هر چه داری
بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سَر یابیش خوشنود
بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو که این کار خام است
بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن در این درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است
بگفتا در غمش میترسی از کس
بگفت از محنت هجران او بس
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیَم بیجانِ شیرین
بگفت او آنِ من شد زو مکن یاد
بگفت این کِی کند بیچاره فرهاد
بگفت ار من کنم در وی نگاهی
بگفت آفاق را سوزم به آهی...
#نظامی_گنجوی
خسرو و شیرین
مناظره خسرو با فرهاد
۲۱ اسفند ماه
روز بزرگداشت حکیم نظامی گنجهای است.
🔶️🔸️@third_script
بگفت از دارِ مُلکِ آشنایی
بگفت آنجا به صنعت در چه کوشند
بگفت اندُه خرند و جان فروشند
بگفتا جانفروشی در ادب نیست
بگفت از عشقبازان این عجب نیست
بگفت از دل شدی عاشق بدینسان؟
بگفت از دل تو میگویی من از جان
بگفتا عشق شیرین بر تو چون است
بگفت از جان شیرینم فزون است
بگفتا هر شبش بینی چو مهتاب
بگفت آری چو خواب آید کجا خواب
بگفتا دل ز مهرش کِی کنی پاک
بگفت آنگه که باشم خفته در خاک
بگفتا گر خَرامی در سَرایش
بگفت اندازم این سَر زیر پایش
بگفتا گر کند چشم تو را ریش
بگفت این چشم دیگر دارمش پیش
بگفتا گر کسیش آرد فرا چنگ
بگفت آهن خورد ور خود بود سنگ
بگفتا گر نیابی سوی او راه
بگفت از دور شاید دید در ماه
بگفتا گر بخواهد هر چه داری
بگفت این از خدا خواهم به زاری
بگفتا گر به سَر یابیش خوشنود
بگفت از گردن این وام افکنم زود
بگفتا دوستیش از طبع بگذار
بگفت از دوستان ناید چنین کار
بگفت آسوده شو که این کار خام است
بگفت آسودگی بر من حرام است
بگفتا رو صبوری کن در این درد
بگفت از جان صبوری چون توان کرد
بگفت از عشق کارت سخت زار است
بگفت از عاشقی خوشتر چه کار است
بگفتا در غمش میترسی از کس
بگفت از محنت هجران او بس
بگفت از دل جدا کن عشق شیرین
بگفتا چون زیَم بیجانِ شیرین
بگفت او آنِ من شد زو مکن یاد
بگفت این کِی کند بیچاره فرهاد
بگفت ار من کنم در وی نگاهی
بگفت آفاق را سوزم به آهی...
#نظامی_گنجوی
خسرو و شیرین
مناظره خسرو با فرهاد
۲۱ اسفند ماه
روز بزرگداشت حکیم نظامی گنجهای است.
🔶️🔸️@third_script
❤1👏1
مردی از ندیمان نوشروان در مجلس، جام زرین مرصع بدزدید و نوشروان بدید.
شرابدار طلب کرد نیافت، آواز داد که یا اهل مجلس! جامی زرین به گوهر آراسته گم شد، یک تن از اینجا بیرون مروید تا بازدهید.
نوشروان او را گفت: رها کن تا بروند که آنکه جام دزدید باز ندهد و آنکه بدید غمازی نکند.
و هر کجا سخاوت و همت است راحت آنجاست، ولیکن مردمِ ناسپاسِ ناکس اصلِ خود پنهان نتواند کرد، چنانک به حکایت آمده است...
نصیحة الملوک
محمد غزالی
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
شرابدار طلب کرد نیافت، آواز داد که یا اهل مجلس! جامی زرین به گوهر آراسته گم شد، یک تن از اینجا بیرون مروید تا بازدهید.
نوشروان او را گفت: رها کن تا بروند که آنکه جام دزدید باز ندهد و آنکه بدید غمازی نکند.
و هر کجا سخاوت و همت است راحت آنجاست، ولیکن مردمِ ناسپاسِ ناکس اصلِ خود پنهان نتواند کرد، چنانک به حکایت آمده است...
نصیحة الملوک
محمد غزالی
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
👍4
نشنیدهای که زیر چناری کَدوبُنی
بَررَست و بَردوید بَرو بَر به روزِ بیست؟
پرسید از آن چنار که تو چند سالهای؟
گفتا دویست باشد و اکنون زیادتیست
خندید ازو کدو که من از تو به بیست روز
برتر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست؟
او را چنار گفت که امروز ای کدو
با تو مرا هنوز نه هنگام داوریست
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان
آنگه شود پدید که از ما دو، مرد کیست...
#ناصر_خسرو
دیوان اشعار
🔶️🔸️@third_script
بَررَست و بَردوید بَرو بَر به روزِ بیست؟
پرسید از آن چنار که تو چند سالهای؟
گفتا دویست باشد و اکنون زیادتیست
خندید ازو کدو که من از تو به بیست روز
برتر شدم بگو تو که این کاهلی ز چیست؟
او را چنار گفت که امروز ای کدو
با تو مرا هنوز نه هنگام داوریست
فردا که بر من و تو وزد باد مهرگان
آنگه شود پدید که از ما دو، مرد کیست...
#ناصر_خسرو
دیوان اشعار
🔶️🔸️@third_script
❤4
❤3
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
دلم میخاد
#هايده
ترانهسرا: هما میرافشار
آهنگسازي و تنظيم: محمد حیدری
از آلبوم خراباتي
#موزيك_ويدئو
🔶🔸@third_script
#هايده
ترانهسرا: هما میرافشار
آهنگسازي و تنظيم: محمد حیدری
از آلبوم خراباتي
#موزيك_ويدئو
🔶🔸@third_script
Delam Mikhad
Hayedeh
دلم میخاد
#هايده
ترانهسرا: هما میرافشار
آهنگسازي و تنظيم: محمد حیدری
از آلبوم خراباتي
🔶🔸@third_script
#هايده
ترانهسرا: هما میرافشار
آهنگسازي و تنظيم: محمد حیدری
از آلبوم خراباتي
🔶🔸@third_script
❤3
❤2👍1
👍3❤2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
Two things fill the mind with ever-increasing wonder and awe, the more often and the more intensely the mind of thought is drawn to them:
the starry heavens above me and the moral law within me.
Immanuel Kant
Critique of practical reason
🔶️🔸️@third_script
the starry heavens above me and the moral law within me.
Immanuel Kant
Critique of practical reason
🔶️🔸️@third_script
❤1😐1👀1
خوابم نمیبرد
خوابم نمیبرد
یک لحظه چشمهای تو را دیدم
یکبار یک ستاره که از شب گذشته بود
تند صدایم زد
عاشق شو
بار دگر اگر صدای مرا بشنوی
بدان که این صدا
صدای آخر دنیاست
خوابم نمیبرد
خوابم نمیبرد
خوابم نمیبرد
تا آن ستاره باز صدایم زند
حتا اگر صدا
صدای آخر دنیا باشد...
#رضا_براهنی
🔶️🔸️@third_script
خوابم نمیبرد
یک لحظه چشمهای تو را دیدم
یکبار یک ستاره که از شب گذشته بود
تند صدایم زد
عاشق شو
بار دگر اگر صدای مرا بشنوی
بدان که این صدا
صدای آخر دنیاست
خوابم نمیبرد
خوابم نمیبرد
خوابم نمیبرد
تا آن ستاره باز صدایم زند
حتا اگر صدا
صدای آخر دنیا باشد...
#رضا_براهنی
🔶️🔸️@third_script
❤2
آنوقتها دقیقاً درک نمیکردم که چرا اینهمه از فحش دادن خوشم میآید، احساس میکردم این کار به نوعی بهترین راه گرفتن انتقام است!
برای فحش دادن لازم نیست زور داشته باشی، بزرگ یا قوی باشی، فقط کافیست بتوانی حرف بزنی، این کلمات خودشان قدرت دارند؛ اگر درست و به موقع بگویی، طرفت را تا سرحدّ مرگ میچزانند اصلاً انگار فحش را برای آدمهای ضعیف و کوچک مثل من ساختهاند..!
پدرِ آن دیگری
پرینوش صنیعی
🔶️🔸️@third_script
برای فحش دادن لازم نیست زور داشته باشی، بزرگ یا قوی باشی، فقط کافیست بتوانی حرف بزنی، این کلمات خودشان قدرت دارند؛ اگر درست و به موقع بگویی، طرفت را تا سرحدّ مرگ میچزانند اصلاً انگار فحش را برای آدمهای ضعیف و کوچک مثل من ساختهاند..!
پدرِ آن دیگری
پرینوش صنیعی
🔶️🔸️@third_script
👍2💯1
گویند: مردی از گرسنگی مشرف به مرگ شد.
شیطان برای او غذایی آورد، بشرط آنکه ایمان خود به او بفروشد. مرد پس از سیری از دادن ایمان خودداری کرد و گفت: آنچه را در گرسنگی فروختم موهوم و معدومی بیش نبود، چه آدم گرسنه ایمان ندارد.
گفت یک روز با جُحی حیزی
کز علیّ و عمر بگو چیزی
گفت او را جحی که اندُهِ چاشت
در دلم حبّ و بغض کس نگذاشت...
امثال و حکم
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
شیطان برای او غذایی آورد، بشرط آنکه ایمان خود به او بفروشد. مرد پس از سیری از دادن ایمان خودداری کرد و گفت: آنچه را در گرسنگی فروختم موهوم و معدومی بیش نبود، چه آدم گرسنه ایمان ندارد.
گفت یک روز با جُحی حیزی
کز علیّ و عمر بگو چیزی
گفت او را جحی که اندُهِ چاشت
در دلم حبّ و بغض کس نگذاشت...
امثال و حکم
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
❤1🕊1
عینک ریبن
صد و بیست دلار بابت آن پول داده بود. فریم خوشگلی داشت. توی خیابان که راه میرفت همه او را نگاه میکردند. انگار آدم دیروز نبود. ناگهان پایش به سنگی گیر کرد. عینک پرت شد وسط خیابان. ماشینی از روی آن رد شد. خوشبختانه زیر شاسی بود و آسیبی به آن نرسید. نفس راحتی کشید.
شاد از این واقعه هیجانانگیز، برای عدم تکرار، جلدی از چرم و فلز خرید. یکبار که تنگ غروبی به خانه میرفت و دلخور بود که هوا تاریک است، عینک با جلد از دستش افتاد. خوشحال خم شد و آن را برداشت. شیشههایش توی جلد خرد شده بود...
آلن وودمن
ترجمه اسدالله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶️🔸️@third_script
صد و بیست دلار بابت آن پول داده بود. فریم خوشگلی داشت. توی خیابان که راه میرفت همه او را نگاه میکردند. انگار آدم دیروز نبود. ناگهان پایش به سنگی گیر کرد. عینک پرت شد وسط خیابان. ماشینی از روی آن رد شد. خوشبختانه زیر شاسی بود و آسیبی به آن نرسید. نفس راحتی کشید.
شاد از این واقعه هیجانانگیز، برای عدم تکرار، جلدی از چرم و فلز خرید. یکبار که تنگ غروبی به خانه میرفت و دلخور بود که هوا تاریک است، عینک با جلد از دستش افتاد. خوشحال خم شد و آن را برداشت. شیشههایش توی جلد خرد شده بود...
آلن وودمن
ترجمه اسدالله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶️🔸️@third_script
👍3