دیدار تو کشتزار نور است
آهویى بیقرار
که از لب تشنهاش
آفتابِ سحر فرو می ریزد،
دیدارت سکوت است
آبشار پرندگانى که راه سپیده را میجویند...
#شمس_لنگرودى
🔶🔸@third_script
آهویى بیقرار
که از لب تشنهاش
آفتابِ سحر فرو می ریزد،
دیدارت سکوت است
آبشار پرندگانى که راه سپیده را میجویند...
#شمس_لنگرودى
🔶🔸@third_script
👍2
❤2
شب همه شب شکسته خواب به چشمم
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیمزنده ز دور
همعنان گشته همزبان هستم.
جاده امّا ز همهکس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندانِ شبِ تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم...
#نیما_یوشیج
🔶🔸@third_script
گوش بر زنگ کاروانستم
با صداهای نیمزنده ز دور
همعنان گشته همزبان هستم.
جاده امّا ز همهکس خالی است
ریخته بر سر آوار آوار
این منم مانده به زندانِ شبِ تیره که باز
شب همه شب
گوش بر زنگ کاروانستم...
#نیما_یوشیج
🔶🔸@third_script
👍3
از دست دادنِ زندگی چیزی نیست، هر وقت که لازم باشد من این شهامت را خواهم داشت!
اما از دست رفتنِ معنای زندگی و نابود شدن بهانهٔ هستی، این است آنچه تحمل کردنی نیست.
نمیشود بیدلیل زندگی کرد...
کالیگولا
#آلبر_کامو
🔶🔸@third_script
اما از دست رفتنِ معنای زندگی و نابود شدن بهانهٔ هستی، این است آنچه تحمل کردنی نیست.
نمیشود بیدلیل زندگی کرد...
کالیگولا
#آلبر_کامو
🔶🔸@third_script
👍2
حالا چرا زنت عاشق عبدالقادر شد؟!
چون من با ظرافت با زنم حرف میزدم، عبدالقادر با زمختی و خشونت.
من روزی یه بار حموم میرفتم، عبدالقادر ماهی یه بار.
من با نهار حتی پیازچه هم نمیخوردم، عبدالقادر یک کیلو یک کیلو سیر و ترب سیاه میخورد.
من شعر سعدی میخوندم، عبدالقادر آروغ میزد.
اونوقت به چشم زنم من بیهوش بودم، عبدالقادر باهوش. من زمخت بودم، عبدالقادر ظریف.
فقط به گمونم عبدالقادر مسافر خوبی بود، دست به سفرش محشر بود. یه پاش اینجا بود یه پاش سانفرانسیسکو...!
دایی جان ناپلئون
#ایرج_پزشکزاد
(زادهٔ ۱۳۰۶ – درگذشتهٔ ۲۲ دی ۱۴۰۰)
🔶🔸@third_script
چون من با ظرافت با زنم حرف میزدم، عبدالقادر با زمختی و خشونت.
من روزی یه بار حموم میرفتم، عبدالقادر ماهی یه بار.
من با نهار حتی پیازچه هم نمیخوردم، عبدالقادر یک کیلو یک کیلو سیر و ترب سیاه میخورد.
من شعر سعدی میخوندم، عبدالقادر آروغ میزد.
اونوقت به چشم زنم من بیهوش بودم، عبدالقادر باهوش. من زمخت بودم، عبدالقادر ظریف.
فقط به گمونم عبدالقادر مسافر خوبی بود، دست به سفرش محشر بود. یه پاش اینجا بود یه پاش سانفرانسیسکو...!
دایی جان ناپلئون
#ایرج_پزشکزاد
(زادهٔ ۱۳۰۶ – درگذشتهٔ ۲۲ دی ۱۴۰۰)
🔶🔸@third_script
دارم سخنی با تو و گفتن نتوانم
وین دردِ نهانسوز، نهفتن نتوانم
تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیالِ تو، چو مهتابِ شبانگاه
گر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتوانم
با پرتوِ ماه آیم و چون سایهی دیوار
گامی ز سرِ کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شبها
چون شمعِ سَحَر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریات ای گل که درین باغ
چون غنچهی پاییز شکفتن نتوانم...
#شفیعی_کدکنی
🔶🔸@third_script
وین دردِ نهانسوز، نهفتن نتوانم
تو گرمِ سخن گفتن و از جامِ نگاهت
من مست چنانم که شنفتن نتوانم
شادم به خیالِ تو، چو مهتابِ شبانگاه
گر دامنِ وصلِ تو گرفتن نتوانم
با پرتوِ ماه آیم و چون سایهی دیوار
گامی ز سرِ کوی تو رفتن نتوانم
دور از تو، منِ سوخته در دامنِ شبها
چون شمعِ سَحَر یک مژه خفتن نتوانم
فریاد ز بی مهریات ای گل که درین باغ
چون غنچهی پاییز شکفتن نتوانم...
#شفیعی_کدکنی
🔶🔸@third_script
❤2
دنیا دارالمجانینی بیش نیست؛ تو نخِ هر کس بروی، یک تختهاش کم است و عقلش پارهسنگ میبرد.
اگر بنا بشود همهی دیوانهها را زنجیر کنند و به نگاهبان بسپارند، قحطی زنجیر و پاسبان خواهد شد...
دارالمجانین
#محمدعلی_جمالزاده
(۲۳ دی ۱۲۷۰ اصفهان– ۱۷ آبان ۱۳۷۶ ژنو)
🔶🔸@third_script
دنیا دارالمجانینی بیش نیست؛ تو نخِ هر کس بروی، یک تختهاش کم است و عقلش پارهسنگ میبرد.
اگر بنا بشود همهی دیوانهها را زنجیر کنند و به نگاهبان بسپارند، قحطی زنجیر و پاسبان خواهد شد...
دارالمجانین
#محمدعلی_جمالزاده
(۲۳ دی ۱۲۷۰ اصفهان– ۱۷ آبان ۱۳۷۶ ژنو)
🔶🔸@third_script
👍3
خیابان استانبول، تقاطع لالهزار
سال ۱۳۴۳.
متن نوشته شده روی مقوای کتابفروش:
"برای خدمت بیشتر به فرهنگ و بالابردن سطح معلومات مردم کتابدوست. کتاب هر کیلو ۱۰۰ ریال. از آثار برجسته و باارزش نویسندگان ایران و جهان..."
#عکس
🔶🔸@third_script
سال ۱۳۴۳.
متن نوشته شده روی مقوای کتابفروش:
"برای خدمت بیشتر به فرهنگ و بالابردن سطح معلومات مردم کتابدوست. کتاب هر کیلو ۱۰۰ ریال. از آثار برجسته و باارزش نویسندگان ایران و جهان..."
#عکس
🔶🔸@third_script
👍3
پرندهاى كه مرده بود
به من پند داد
كه پرواز را بخاطر بسپارم...
#فروغ_فرخزاد
#photo by eric ogan
🔶🔸@third_script
به من پند داد
كه پرواز را بخاطر بسپارم...
#فروغ_فرخزاد
#photo by eric ogan
🔶🔸@third_script
👍1
جان میدهم ازحسرت ديدار تو چون صبح
باشدکه چو خورشيد درخشان به درآيی
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيی...
#حافظ
#صبح
🔶🔸@third_script
باشدکه چو خورشيد درخشان به درآيی
چندان چو صبا بر تو گمارم دم همت
کز غنچه چو گل خرم و خندان به درآيی...
#حافظ
#صبح
🔶🔸@third_script
👍2
انسان جاودانه محکوم است که میان دو قطب متضاد بیحوصلگی و هیجان در کشش باشد. در زندگی امروزی این بیحوصلگیها و ملالتها بیش از افسردگیها و دلتنگیها، مردم را به سوی روان پزشکان می کشاند. هرچه زندگی بیشتر ماشینی شود، این مسئله بحرانیتر می گردد. زیرا اوقات فراغت مردم زیادتر خواهد شد و بدبختانه مردم نمی دانند که با این اوقات آزاد چه کنند. نمونه آشکار این مسئله چیزی است که «پریشانی یکشنبه» نام دارد...
ویکتور فرانکل
انسان در جستجوی معنا
#کتاب
🔶🔸@third_script
ویکتور فرانکل
انسان در جستجوی معنا
#کتاب
🔶🔸@third_script
👍1
ما شاه رو کشتیم، ما سعی کردیم خیلی سریع جهان رو تغییر بدیم، اما الان یک شاه دیگه داریم.
اینجا سرزمینی هست که برای آزادی جنگیده، الان هم برای نون میجنگه...بذار یه چیزی در مورد برابری بهت بگم، اینجا همه بعد از مرگ با هم برابر میشن...
Les Misérables
Dir: tom hooper
2012
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
اینجا سرزمینی هست که برای آزادی جنگیده، الان هم برای نون میجنگه...بذار یه چیزی در مورد برابری بهت بگم، اینجا همه بعد از مرگ با هم برابر میشن...
Les Misérables
Dir: tom hooper
2012
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
👍1
Geryeh Del
Googoosh [ Listen2Music.ir ]
دیگه گریه دلو وا نمیکنه
#گوگوش
ترانهسرا: ایرج جنتی عطایی
آهنگساز: بابک افشار
تنظيم: واروژان
از آلبوم دو پنجره
🔶🔸@third_script
#گوگوش
ترانهسرا: ایرج جنتی عطایی
آهنگساز: بابک افشار
تنظيم: واروژان
از آلبوم دو پنجره
🔶🔸@third_script
زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم.
فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"میخوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم" و خدای من، مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود.
هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت:"متشکرم، متشکرم، متشکرم".
مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سر و کله دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت:"خدای بزرگ" طرف مقابل پرسید:" چه شده؟" اولی گفت:"آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود!". بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم. به خودم گفتم:" منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم."
گاهی به همین راحتی با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره میتونیم مردمو از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بی رحمانهترین کاره. سرمونو میکنیم تو زندگی یکی که اصلا به ما مربوط نیست، کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و ... دهنمونو باز میکنیم و از بهشت شخصیش میرونیمش..!
شاعری با یک پرنده آبی
#چارلز_بوکوفسکی
🔶🔸@third_script
فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"میخوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم" و خدای من، مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود.
هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت:"متشکرم، متشکرم، متشکرم".
مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سر و کله دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت:"خدای بزرگ" طرف مقابل پرسید:" چه شده؟" اولی گفت:"آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود!". بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم. به خودم گفتم:" منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم."
گاهی به همین راحتی با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره میتونیم مردمو از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بی رحمانهترین کاره. سرمونو میکنیم تو زندگی یکی که اصلا به ما مربوط نیست، کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و ... دهنمونو باز میکنیم و از بهشت شخصیش میرونیمش..!
شاعری با یک پرنده آبی
#چارلز_بوکوفسکی
🔶🔸@third_script
👍1
تازه میبینم آدم چقدر میتونه یکی رو دوست داشته باشه. حالا میفهمم که عشقم میتونه مثل یه موجود زنده رشد کنه، بزرگ بشه...
لیلا
نویسنده و کارگردان: داریوش مهرجویی
۱۳۷۶
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
لیلا
نویسنده و کارگردان: داریوش مهرجویی
۱۳۷۶
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
ای قلب من، بارانیات کردند و رفتند
کنج قفس، زندانیات کردند و رفتند
در سایههای شب، تو را تنها نوشتند
سرشار سرگردانیات، کردند و رفتند
احساس پاکت را، همه تکفیر کردند
محکومِ بیایمانیات، کردند و رفتند...
#قیصر_امین_پور
#شعر
🔶🔸@third_script
کنج قفس، زندانیات کردند و رفتند
در سایههای شب، تو را تنها نوشتند
سرشار سرگردانیات، کردند و رفتند
احساس پاکت را، همه تکفیر کردند
محکومِ بیایمانیات، کردند و رفتند...
#قیصر_امین_پور
#شعر
🔶🔸@third_script
👍1