کامبیز درمبخش (۸ خرداد ۱۳۲۱ – ۱۵ آبان ۱۴۰۰) طراح، کاریکاتوریست و گرافیست ایرانی
#كاريكاتور
🔶🔸@third_script
#كاريكاتور
🔶🔸@third_script
آدم وقتى جوان است به پيرى جور ديگرى فكر مى كند.فكر مى كند پيرى يك حالت عجيب و غريبى است كه به اندازه صدها كيلومتر و صدها سال از آدم دور است. اما وقتى به آن مى رسد مى بيند هنوز همان دخترك پانزده ساله است كه موهايش سفيد شده، دور چشم ها چين افتاده، پاهايش ضعف مى رود و ديگر نمى تواند پله ها را سه تا يكى كند. و از همه بدتر بار خاطره هاست كه روى دوش آدم سنگينى مى كند.
چهل سالگى
ناهيد طباطبايى
🔶🔸@third_script
چهل سالگى
ناهيد طباطبايى
🔶🔸@third_script
جوانمردا ! بیا بنگر، بیا بنگر
به آیین جوانمردان، و گر نه همچو همدردان
گریبان پاره کن، یا چاره کن درد مرا دیگر.
بدین سردی مرا با خویشتن مگذار،
ز پای افتاده ام، دستم نمی گیرند
دریغا ! حسرتا ! دردا !
جوانمردا ! جوانمردا..!
#مهدی_اخوان_ثالث
در حیاط کوچک پاییز، در زندان
🔶🔸@third_script
به آیین جوانمردان، و گر نه همچو همدردان
گریبان پاره کن، یا چاره کن درد مرا دیگر.
بدین سردی مرا با خویشتن مگذار،
ز پای افتاده ام، دستم نمی گیرند
دریغا ! حسرتا ! دردا !
جوانمردا ! جوانمردا..!
#مهدی_اخوان_ثالث
در حیاط کوچک پاییز، در زندان
🔶🔸@third_script
خدا میداند این جماعتی که خود را وکلا و نمایندگان قوم و ملت میخوانند و ادعای پاسبانی حقوق ملت را دارند به هر فکری هستند غیر از فکر ملک و ملت. اسم این جا را مجلس گذاشتهاند و صدا را کلفت کرده با تبختر و طمطراق تمام میگویند این جا خانهی "امیدِ ملت" است ولی خدا گواه است که اسمِ اینجا را باید "خانهء ناامیدی ملت" گذاشت.
این جا باید بیتالآمالِ کرورها مردم فقیر و بیبضاعت بی صاحبی باشد که تازه پس از قرنهای متمادی شانهشان از زیر بار استبداد بیرون آمده است ولی باور بفرمایید که با این وضعی که من میبینم بهتر است اسم آن جا را بازار مکارهی غرضرانی و آسیابِ وراجی و هوچیگری و کارخانهی تدلیس و خر رنگ کنی و حراجگاهِ حقوق و آبروی ملت گذاشت.این جا میدانِ توطئه و دسیسهی دائمی یک دسته قلدران بیباک و یک مشت اشخاص نتراشیده و نخراشیدهی بیهمهچیز و مسئولیت ناشناس است که بهجز فنِّ لفت و لیس در هیچ علم و فنِّ دیگری سر رشته و بصیرتی ندارند و در آن و در هر دقیقه حاضرند که با همان بیقیدی و سهلانگاری که دود سیگار خود را به هوا میدهند؛قیصریهی وطن و هموطنانِ خود را برای یک دستمال ،آتش بزنند...
قلتشن دیوان
#محمدعلی_جمالزاده
(۲۳ دی ۱۲۷۰ در اصفهان – ۱۷ آبان ۱۳۷۶ در ژنو)
🔶🔸@third_script
این جا باید بیتالآمالِ کرورها مردم فقیر و بیبضاعت بی صاحبی باشد که تازه پس از قرنهای متمادی شانهشان از زیر بار استبداد بیرون آمده است ولی باور بفرمایید که با این وضعی که من میبینم بهتر است اسم آن جا را بازار مکارهی غرضرانی و آسیابِ وراجی و هوچیگری و کارخانهی تدلیس و خر رنگ کنی و حراجگاهِ حقوق و آبروی ملت گذاشت.این جا میدانِ توطئه و دسیسهی دائمی یک دسته قلدران بیباک و یک مشت اشخاص نتراشیده و نخراشیدهی بیهمهچیز و مسئولیت ناشناس است که بهجز فنِّ لفت و لیس در هیچ علم و فنِّ دیگری سر رشته و بصیرتی ندارند و در آن و در هر دقیقه حاضرند که با همان بیقیدی و سهلانگاری که دود سیگار خود را به هوا میدهند؛قیصریهی وطن و هموطنانِ خود را برای یک دستمال ،آتش بزنند...
قلتشن دیوان
#محمدعلی_جمالزاده
(۲۳ دی ۱۲۷۰ در اصفهان – ۱۷ آبان ۱۳۷۶ در ژنو)
🔶🔸@third_script
یه جوک قدیمی هست که میگه: "دو تا پیرزن توی اردوگاه تفریحی کوهستانی سالمندان بودن، اولی می گه: هی، غذای اینجا واقعا افتضاحه. دومی می گه: آره راست می گی، ولی همونم به آدم کم میدن!"
خوب اساسا این همون احساسیه که من نسبت به زندگی دارم، پر از تنهایی و نکبت و رنج و نا امیدی، ولی خوب همین زندگی هم خیلی کوتاهه...!
Annie Hall, 1977
Director: Woody Allen
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
خوب اساسا این همون احساسیه که من نسبت به زندگی دارم، پر از تنهایی و نکبت و رنج و نا امیدی، ولی خوب همین زندگی هم خیلی کوتاهه...!
Annie Hall, 1977
Director: Woody Allen
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
گفتی چه دلگشاست افق در طلوع صبح
گفتم که چهرهی تو از آن دلگشاتر است...
#فریدون_مشیری
#صبح
🔶🔸 @third_script
گفتم که چهرهی تو از آن دلگشاتر است...
#فریدون_مشیری
#صبح
🔶🔸 @third_script
Spirits Fly
Dagda
Spirits Fly
Artist: Dagda
Album: Sleeping with the Gods of Love
Released: 2001
#nonvocal
#موسيقي_شبانه
🔶🔸@third_script
Artist: Dagda
Album: Sleeping with the Gods of Love
Released: 2001
#nonvocal
#موسيقي_شبانه
🔶🔸@third_script
به راه خود باید بروم
کس نه تیمار مرا خواهد داشت
در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار
گرچه گویند نه
اما
هرکس تنهاست...
علی اسفندیاری معروف به #نیما_یوشیج
(۲۱ آبان ۱۲۷۶ – ۱۳ دی ۱۳۳۸)
🔶🔸@third_script
کس نه تیمار مرا خواهد داشت
در پر از کشمکش این زندگی حادثه بار
گرچه گویند نه
اما
هرکس تنهاست...
علی اسفندیاری معروف به #نیما_یوشیج
(۲۱ آبان ۱۲۷۶ – ۱۳ دی ۱۳۳۸)
🔶🔸@third_script
خاطره #سیمین_دانشور از #نیما_یوشیج:
نیما از من پرسید كه: «جلال چه میكند كه اینقدر با هم خوبید. بگو تا من هم با عالیه چنین كنم...»
من گفتم آقای نیما كاری كه نداره، به او مهربانی كنید.
میبینید اینهمه زحمت میكِشَد، به او بگویید دستت درد نكند. در خانهء من چقدر ستم میكِشی. جوری كنید كه بداند قدرِ زحماتش را میدانید.
گاهی هم هدیههایی برایش بخرید. ما زنها، دلمان به این چیزها خوش است كه به یادمان باشند.
نیما پرسید: «مثلاً چی بخرم؟»
گفتم: «مثلاً یك شیشه عطرِ خوشبو یا یك جورابِ ابریشمیِ خوشرنگ یا یك روسریِ قشنگ… نمیدانم، از این چیزها. شما كه شاعرید، وقتی هدیه را به او میدهید یك حرفِ شاعرانهء قشنگ بزنید كه مدتها خاطرش خوش باشد.
این زن اینهمه در خانهء شما زحمتِ بیاجر میكشد. اجرش را با یك كلامِ شاعرانه بدهید، شما كه خوب بلدید. مثلاً بگویید: عالیه! دیدم این قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برایت خریدَمِش.»
نیما گفت: «آخر سیمین، من خرید بلد نیستم، مخصوصاً خرید این چیزها كه تو گفتی. تو میدانی كه حتی لباس و كفشِ مرا عالیه میخرد.»
پرسیدم: «هیچوقت از او تشكر كردهاید؟ هیچوقت دستِ او را بوسیدهاید؟ پیشانیاش را؟»
نیما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: «نه.»
گفتم: «خوب حالا اگر میوهء خوبی دیدید، مثلاً نارنگیِ شیرازیِ درشت یا لیمویِ ترشِ شیرازیِ خوشبو و یا سیبِ سرخِ درشت، یكی دو كیلو بخرید و با مِهر به رویش بخندید…»
نیما حرفم را قطع كرد و گفت: «و بگویم عالیه! بارِ خاطرم به تو بود.»
نیما خندید، از آن خندههای مخصوصِ نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت.
حالا نگو كه آقای نیما میرود و سه كیلو پیاز میخرد و آنها را برای عالیه خانم میآورد و به او میگوید: «بیا عالیه.»
عالیه خانم میپرسد: «این چی هست؟»
نیما میگوید: «پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِاحمد گفته.»
عالیه خانم میگوید: «آخر مردِ حسابی! من كه بیست و هشت من پیاز خریدم، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟»
نیما بازهم میگوید كه: «خانمِ آلِ احمد گفته.»
عالیه خانم آمد خانهء ما و از من پرسید كه چرا به نیما گفتهام پیاز بخرد؟
من تمام گفتگوهایم را با نیما، به عالیه خانم گفتم.
پرسید: «خوب پس چرا این كار را كرد؟»
گفتم: «خوب یك دهنکجی كرده به اَداهای بوژوازی. خواسته هم مرا دست بیاندازد و هم شما را.»
یك شب یادمان نیما گرفتند توی دانشكده هنرهای زیبا. قضیهء پیاز رو گفتم كه عوض اینكه بره كادو بخره، گفت بیا عالیه، پیاز
- از مصاحبه محمد عظیمی با سیمین دانشور
🔶🔸@third_script
نیما از من پرسید كه: «جلال چه میكند كه اینقدر با هم خوبید. بگو تا من هم با عالیه چنین كنم...»
من گفتم آقای نیما كاری كه نداره، به او مهربانی كنید.
میبینید اینهمه زحمت میكِشَد، به او بگویید دستت درد نكند. در خانهء من چقدر ستم میكِشی. جوری كنید كه بداند قدرِ زحماتش را میدانید.
گاهی هم هدیههایی برایش بخرید. ما زنها، دلمان به این چیزها خوش است كه به یادمان باشند.
نیما پرسید: «مثلاً چی بخرم؟»
گفتم: «مثلاً یك شیشه عطرِ خوشبو یا یك جورابِ ابریشمیِ خوشرنگ یا یك روسریِ قشنگ… نمیدانم، از این چیزها. شما كه شاعرید، وقتی هدیه را به او میدهید یك حرفِ شاعرانهء قشنگ بزنید كه مدتها خاطرش خوش باشد.
این زن اینهمه در خانهء شما زحمتِ بیاجر میكشد. اجرش را با یك كلامِ شاعرانه بدهید، شما كه خوب بلدید. مثلاً بگویید: عالیه! دیدم این قشنگ بود، بارِ خاطرم به تو بود، برایت خریدَمِش.»
نیما گفت: «آخر سیمین، من خرید بلد نیستم، مخصوصاً خرید این چیزها كه تو گفتی. تو میدانی كه حتی لباس و كفشِ مرا عالیه میخرد.»
پرسیدم: «هیچوقت از او تشكر كردهاید؟ هیچوقت دستِ او را بوسیدهاید؟ پیشانیاش را؟»
نیما پوزخندِ طنزآلودِ خودش را زد و گفت: «نه.»
گفتم: «خوب حالا اگر میوهء خوبی دیدید، مثلاً نارنگیِ شیرازیِ درشت یا لیمویِ ترشِ شیرازیِ خوشبو و یا سیبِ سرخِ درشت، یكی دو كیلو بخرید و با مِهر به رویش بخندید…»
نیما حرفم را قطع كرد و گفت: «و بگویم عالیه! بارِ خاطرم به تو بود.»
نیما خندید، از آن خندههای مخصوصِ نیمایی و عجب عجبی گفت و رفت.
حالا نگو كه آقای نیما میرود و سه كیلو پیاز میخرد و آنها را برای عالیه خانم میآورد و به او میگوید: «بیا عالیه.»
عالیه خانم میپرسد: «این چی هست؟»
نیما میگوید: «پیازِ سفیدِ مازندرانی، خانمِ آلِاحمد گفته.»
عالیه خانم میگوید: «آخر مردِ حسابی! من كه بیست و هشت من پیاز خریدم، توی ایوان ریختم. تو چرا دیگر پیاز خریدی؟»
نیما بازهم میگوید كه: «خانمِ آلِ احمد گفته.»
عالیه خانم آمد خانهء ما و از من پرسید كه چرا به نیما گفتهام پیاز بخرد؟
من تمام گفتگوهایم را با نیما، به عالیه خانم گفتم.
پرسید: «خوب پس چرا این كار را كرد؟»
گفتم: «خوب یك دهنکجی كرده به اَداهای بوژوازی. خواسته هم مرا دست بیاندازد و هم شما را.»
یك شب یادمان نیما گرفتند توی دانشكده هنرهای زیبا. قضیهء پیاز رو گفتم كه عوض اینكه بره كادو بخره، گفت بیا عالیه، پیاز
- از مصاحبه محمد عظیمی با سیمین دانشور
🔶🔸@third_script
و نیما بود که باز ما راتوانگر کرد و راه توانگری نیز به ما بنمود. او گویی هزار بار خود را در این گونه جشن های گلریزان جهانی دیده بود. همو بود که سبد خالی افتاده ی شعر ما را برداشت و به جنگل خویش برد و باز آورد پر از گلها و میوه ها و دیگر مواعید زمینی و آسمانی. او شعر ما را از تنگنا ی نصاب های محلی رهاند و با تکیه بر اصول اصیل ملیت ما، برای شعر امروزمان کسب حیثیت و آبروی جهانی کرد. امروز اگر دنیا بگوید ما فلان و فلان و فلان را داریم، شما که را ؟ می گوییم نیما یوشیج را، می گوییم و از عهده بر می آییم. زیرا که نیما هم، متعلق به عالم انسانیت بود. اگر در کنج دنج و خلوت خاموش خویش بر پوست تختش نشسته بود – کنار آتشی که تنش را گرم می کرد – دلش می لرزید با لرزش درختانی که در شهر ها و بیابانهای دور و نزدیک عالم می لرزیدند زیر برفها و بادها. زیرا که نیما سرما ها و آتش را می شناخت. و دوست داشت آتش را ،چون نیاکانش..
به بهانه تولد نیما (۲۱ آبان ۱۲۷۶ – ۱۳ دی ۱۳۳۸)
از کتاب: بدعت ها و بدایع #نیما_یوشیج
به قلم #مهدی_اخوان_ثالث
🔶🔸 @third_script
به بهانه تولد نیما (۲۱ آبان ۱۲۷۶ – ۱۳ دی ۱۳۳۸)
از کتاب: بدعت ها و بدایع #نیما_یوشیج
به قلم #مهدی_اخوان_ثالث
🔶🔸 @third_script
از زبان #احمد_شاملو درباره #نیما_یوشیج:
من کسی جز شاگردِ کوچکِ او نیستم. شعر را او به من آموخت و من هرگز آدمِ ناسپاسی نبوده ام. من در حضورِ نیما همان بودم که آقای انورخامه ای شهادت داده است: جوانی که به دو زانویِ ادب در محضرِ او نشسته بود.»
#عکس
از راست:
[ #هوشنگ_ابتهاج (سایه)، #سیاوش_کسرایی ،نیما یوشیج، احمدشاملو و مرتضی کیوان]
در منزل نیما یوشیج اوایل دهه ۱۳۳۰
🔶🔸@third_script
من کسی جز شاگردِ کوچکِ او نیستم. شعر را او به من آموخت و من هرگز آدمِ ناسپاسی نبوده ام. من در حضورِ نیما همان بودم که آقای انورخامه ای شهادت داده است: جوانی که به دو زانویِ ادب در محضرِ او نشسته بود.»
#عکس
از راست:
[ #هوشنگ_ابتهاج (سایه)، #سیاوش_کسرایی ،نیما یوشیج، احمدشاملو و مرتضی کیوان]
در منزل نیما یوشیج اوایل دهه ۱۳۳۰
🔶🔸@third_script
Orange Blossom - Ya Sidi
يا سيدي
مش هسمحلك تأذي مشاعري
أو تتسلى بسيرتي كتير
مش هسمحلك تبقى كرامتي
وسيلة رخيصة للتعبير
لو حتى قلبي تاه
لو حتى يصرخ آه
طول ما بيننا حياة
قلبي رافض يسمعلك
سيدي يا سيدي يا سيدي يا سيدي تبت يا سيدي
آقای عزیز
من بهت اجازه نمیدم احساساتم رو جریحهدار کنی
یا بخوای زندگی من رو به بازی بگیری
اجازه نمیدم شان و منزلتم رو کمارزش تلقی کنی
حتی اگه قلبم سرگردان بشه
حتی اگه قلبم آه و ناله کنه
تا وقتی که زندهایم
قلبم حاضر نیست صداتو بشنوه
هی آقا جان، هی آقا جان، هی آقا.. من دیگه نیستم (توبه کردم) آقا جان...
ترانه: يا سيدي
اجرا: هند الراوي به همراه گروه موسیقی Orange Blossom
لهجه: مصری
ترجمه: محمد حمادی
#عربيات
🔶🔸@third_script
مش هسمحلك تأذي مشاعري
أو تتسلى بسيرتي كتير
مش هسمحلك تبقى كرامتي
وسيلة رخيصة للتعبير
لو حتى قلبي تاه
لو حتى يصرخ آه
طول ما بيننا حياة
قلبي رافض يسمعلك
سيدي يا سيدي يا سيدي يا سيدي تبت يا سيدي
آقای عزیز
من بهت اجازه نمیدم احساساتم رو جریحهدار کنی
یا بخوای زندگی من رو به بازی بگیری
اجازه نمیدم شان و منزلتم رو کمارزش تلقی کنی
حتی اگه قلبم سرگردان بشه
حتی اگه قلبم آه و ناله کنه
تا وقتی که زندهایم
قلبم حاضر نیست صداتو بشنوه
هی آقا جان، هی آقا جان، هی آقا.. من دیگه نیستم (توبه کردم) آقا جان...
ترانه: يا سيدي
اجرا: هند الراوي به همراه گروه موسیقی Orange Blossom
لهجه: مصری
ترجمه: محمد حمادی
#عربيات
🔶🔸@third_script