Third script (خط سوّم)
4 subscribers
1.53K photos
800 videos
48 files
4 links
آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی او خواندی، لا غیر. یکی را هم او خواندی هم غیر او. یکی نه او خواندی نه غیر او. آن خط سوم منم که سخن گویم. نه من دانم، نه غیر من...
#شمس
Download Telegram
حسین منزوی
( ۱ مهر ۱۳۲۵ – ۱۶ اردیبهشت ۱۳۸۳)
🔶🔸@third_script
با من بگو تا کیستی، مهری؟ بگو، ماهی؟ بگو
خوابی؟ خیالی؟ چیستی؟ اشکی؟ بگو، آهی؟ بگو


راندم چو از مهرت سخن گفتی بسوز و دم مزن
دیگر بگو از جان من، جانا چه می‌خواهی؟ بگو


گیرم نمی‌ گیری دگر، زآشفته عشقت خبر
بر حال من گاهی نگر، با من سخن گاهی بگو


ای گل پی هر خس مرو، در خلوت هر کس مرو
گویی که دانم، پس مرو، گر آگه از راهی بگو


غمخوار دل ای مِی ‌نیی، از درد من آگه نیی
ولله نیی، بالله نیی، از دردم آگاهی بگو

من عاشق تنهایی‌‌ام سرگشته شیدایی‌ام
دیوانه‌‌ای رسوایی‌‌ام، تو هرچه می‌خواهی بگو

محمدرضا رحمانی یاراحمدی
با نام هنری مهرداد اَوِستا
( ۲۰ بهمن ۱۳۰۸ – ۱۷ اردیبهشت ۱۳۷۰)
🔶️🔸️@third_script
صبح است و صبا مشک فشان می‌گذرد
دریاب که از کوی فلان می‌گذرد

برخیز چه خسبی که جهان می‌گذرد
بوئی بستان که کاروان می‌گذرد

رباعیات
مولانا
🔶️🔸️@third_script
1
سیرم ز حیاتِ محنت‌آکنده‌ی خویش
وز روزی ریزه‌ی پراکنده‌ی خویش
صاحب‌نظری کجاست تا بنمایم
صد گریه‌ی تلخ زیر هر خنده‌ی خویش

سنایی
رباعیات
🔶️🔸️@third_script
1
مثَلِ عشق هم‌چون مثل معرفت، و هدایت، و عقل است، و عطای خدای است تا که را دهد.
عشق مرغی غریب است:
در هر جایی آشیانه نسازد،
و با هر کسی مقام نگیرد،
و بر هر شاخی ننشیند،
و با هر کسی انس نگیرد.

روضة المُذنبين و جنة المشتاقين
شيخ احمد جام نامقي
( ه.ق٤٤٠ - ٥٣٦)
🔶️🔸️@third_script
1
و گفت: شوق برترین مقام عارف است.

تذكرة الاولياء
ذكر سَریّ سَقَطی
🔶️🔸️@third_script
1
رباعیات
سنایی
🔶️🔸️@third_script
و گفت: یا شیخ!
بسیار دویدم و قدم فرسودم
و بسیار طلب کردم
نه آسودم و نه آسوده‌ای را دیدم...

حالات و سخنان ابوسعید ابوالخیر
🔶🔸@third_script
1
عاشق باید تا سخنِ عاشقان تواند شنوُد.
فارغان را از این حدیث چه خبر..؟

نامه‌های عین‌القضات
🔶️🔸️@third_script
از پا در آمدیم و نیامد به دست، یار
پشتِ امید بر سرِ این آرزو شکست...


هوشنگ ابتهاج
🔶🔸@third_script
1
آن دل که به یادِ خود صبورش کردی
نزدیکترِ تو شد چو دورش کردی

در ساغرِ ما زهرِ تغافل تا چند
تلخیش نماند بسکه شورش کردی

مولانا
رباعیات
🔶🔸@third_script
1
ما خسته‌ی عشق و بسته‌ی ایّامیم
شوریده‌ی روزگارِ نافرجامیم
رو تا به خرابات فرو آرامیم
در میکده دَم زنیم و دُرد آشامیم

سنایی
رباعیات
🔶️🔸️@third_script
1
گفتی که رفته رفته چو عمر آیمَت به سَر
عمرم ز دیر آمدنت رفته رفته رفت...

محتشم کاشانی
🔶️🔸️@third_script
1
کاش می‌توانستم دردتان را دوا کنم.
همین دردِ دور بودن‌ها
دیر دیدن‌ها
دیگر ندیدن‌ها
همین که جسم‌مان بهاران است و جان‌مان پاییز...

محمد صالح علاء
🔶️🔸️@third_script
1
تو ساعتی
تو چراغی
تو بستری
تو سکوتی
چگونه می‌توانم
که غایبت بدانم
مگر که خفته باشی در اندوه‌هایت

تو واژه‌ای
تو کلامی
تو بوسه‌ای
تو سلامی
چگونه می‌توانم که غایبت بدانم
مگر که مرده باشی در نامه‌هایت

تو یادگاری
تو وسوسه‌ای
تو گفت‌و‌گوی درونی
چگونه می‌توانی که غایبم بدانی
مگر که مرده باشم من در حافظه‌ات

بهانه‌ها را مرور کردم
گذشته را به آفتاب سپردم
به عشق مرده
رضایت دادم
یعنی
همین که تو در دوردست زنده‌ای
به سرنوشت رضایت دادم...

محمّدعلی سپانلو
(۲۹ آبان ۱۳۱۹ – ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۴)
🔶️🔸️@third_script
1
تعالي
نلعب ( الغميضة )
أنت تختبئين
وأنا أبحث في قلبي ...

صلاح ابو عباس

بیا بازی کنیم
تو قایم شو
و من در قلبم
دنبالت می‌گردم...

به فارسی
حمید حجازی
🔶️🔸️@third_script
❤‍🔥1
عشق در دل ماند و یار از دست رفت
دوستان دستی، که کار از دست رفت

ای عجب گر من رِسَم در کام دل
کِی رسم چون روزگار از دست رفت؟

بخت و رای و زور و زر بودم دریغ
کاندر این غم هر چهار از دست رفت

عشق و سودا و هوس در سر بماند
صبر و آرام و قرار از دست رفت

گر من از پای اندرآیم گو درآی
بهتر از من صد هزار از دست رفت

مرکب سودا جهانیدن چه سود؟
چون زمام اختیار از دست رفت

سعدیا با یار عشق آسان بود
عشق باز اکنون که یار از دست رفت

🔶️🔸️@third_script
1
روی نگار در نظرم جلوه می‌نمود
وز دور بوسه بر رخ مهتاب می‌زدم...

حافظ
🔶️🔸️@third_script
1
دل ما به دور رویت ز چمن فَراغ دارد
که چو سرو پایبند است و چو لاله داغ دارد

سرِ ما فرونیآید به کمانِ ابروی کَس
که درون گوشه‌گیران، ز جهان فَراغ دارد

شبِ ظلمت و بیابان، به کجا توان رسیدن؟
مگر آن که شمعِ روی‌ات به رَهَم چراغ دارد

من و شمعِ صبح‌گاهی سِزَد ار به هم بِگرییم
که بسوختیم و از ما بتِ ما فراغ دارد

سرِ درسِ عشق دارد دلِ دردمند حافظ
که نه خاطرِ تماشا نه هوای باغ دارد

🔶️🔸️@third_script
1
ای روی تو راحت دل من
چشم تو چراغ منزل من

آبی‌ست محبت تو گویی
کآمیخته‌اند با گِل من

شادم به تو مرحبا و اهلا
ای بخت سعید مقبل من

با تو همه برگ‌ها مهیاست
بی تو همه هیچ حاصل من

گویی که نشسته‌ای شب و روز
هر جا که تویی مقابل من

گفتم که مگر نهان بماند
آنچ از غم توست بر دل من

بعد از تو هزار نوبت افسوس
بر دور حیات باطل من

هر جا که حکایتی و جمعی
هنگامهٔ توست و محفل من

گر تیغ زند به دست سیمین
تا خون چکد از مفاصل من

کس را به قصاص من مگیرید
کز من بِحِل است قاتل من

سعدی
🔶🔸@third_script
1