Third script (خط سوّم)
4 subscribers
1.53K photos
800 videos
48 files
4 links
آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی او خواندی، لا غیر. یکی را هم او خواندی هم غیر او. یکی نه او خواندی نه غیر او. آن خط سوم منم که سخن گویم. نه من دانم، نه غیر من...
#شمس
Download Telegram
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم...

#مولانا
🔶️🔸️@third_script
2🔥1
ای درویش!
عشق، بُراق سالکان و و مَرکبِ روندگان است. هرچه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاک و صافی گرداند.
سالک به صد چلّه آن مقدار سِیْر نتواند کرد که عاشق در یک طرفة‌العین کند.

* بُراق: اسب تیزرو

کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
1💯1
وصلِ او تیغ به کف دارد و مهجوری هم
تابِ نزدیکیِ او نیست مرا، دوری هم...

#طالب_آملی
🔶️🔸️@third_script
2👌1
ای درویش!
وقت باشد که عاشق چنان مستغرق معشوق شود که نام معشوق فراموش کند، بلکه غیر معشوق هر چیز که باشد جمله فراموش کند...

کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
3👌1
شخصی زنی بخواست. شب اول خلوت کردند. مگر شوهر بحاجتی بیرون رفت. چون باز‌آمد عروس را دید که با سوزن گوش خود را سوراخ می‌کند. و چون خواست با او جمع شود، عروس بکر نبود. گفت: خاتون این سوراخ در خانه پدر بایست کرد اینجا می‌کنی و آنچه اینجا می‌باید کرد در خانه‌ی پدر کرده‌ای.

#عبید_زاکانی
رساله دلگشا
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
😁2🤔1😐1
توت

نيما و مانی زير درخت توت ايستاده بودند. سرشان را بالا گرفته بودند، توت‏های رسيده و سفيد و درشت را نگاه می‌کردند. آب دهانشان راه افتاده بود. به درخت سنگ زدند که توت بريزد, نريخت. توت‏ها تازه رسيده بودند، بندشان محکم بود و شاخه‏ها را چسبيده بود.
نيما کفش‏هايش را کند، جوراب‏هايش را در آورد. تنه‏‌ی درخت را گرفت‌، عين گربه، با سختی و سماجت خود را بالا کشيد، هی ليز خورد و هی ليز خورد. اما از پا ننشست. عرق ريخت و به پوست سفت و ناجور و ترک ترک شيارهای زمخت و سخت درخت چنگ زد و پا گذاشت. کف دست‏ها، انگشت‏ها و کف پاهايش زخم شد و سوخت. اما، به روی خودش نياورد. ماني نگاهش می‌کرد.
- می‌افتی بيا پايين. اگر بيافتی مامان ناراحت می‌شود.
نيما به حرفش گوش نکرد. همچنان بالا رفت، رفت تا دستش به اولين شاخه رسيد. شاخه را چسبيد خود را بالا کشاند. پايش را روی شاخه گذاشت، دست دراز کرد و توتی چيد و خواست برای مانی بياندازد. پايين را نگاه کرد مانی نبود. رفته بود پيش مادر:
- مامان، مامان، نيما رفته روی درخت دارد توت می‌خورد.
دست مادر را کشيد و آورد زير درخت، اشاره کرد و نيما را نشان داد.
- ببين مامان، نيما رفته است بالا و دارد توت می‌خورد.
مادر نيما را نگاه کرد، اول ترسيد که نيما بيفتد. اما کم‏کم از شجاعت و همت او خوشش آمد. رو کرد به مانی:
- خب، تو هم برو بالا توت بخور. بزرگ شدی، تصميم بگير، نترس.
نيما از بالای درخت توت‏های تو مشتش را به مانی نشان داد و با دهان شيرين شده از توت گفت:
- اين‏ها هم مال تو، برای تو و مامان چيدم.
خم شد و توت‏ها را توی دست مادر ريخت. مادر توت‏ها جلوی مانی گرفت:
- بيا بخور.
- نه نمی‌خورم. توت‏هايی که نيما چيده دوست ندارم.
- پس خودت برو بالا، بچين و بخور.
- نمی‌توانم.
مادر زير بغل‏های مانی را گرفت، کمکش کرد که برود بالای درخت. مانی پاهايش را تکان داد و گفت:
- مرا بگذار زمين. می‌ترسم بالا بروم. نمی‌خواهم به من کمک کنی.
مادر مانی را گذاشت زمين. شاخه‏ی پايين درخت را خم کرد و رو به روی صورت مانی گرفت. شاخه چند توت درشت و رسيده داشت.
- خودت توت بکن و بخور. اين جور راحت است.
مانی شانه بالا انداخت و پا به زمين کوفت:
- نمی‌خواهم.
مادر گفت:
- خودم برايت می‌چينيم. خوب است؟
- نه، نمی‌خواهم تو برايم توت بچينی.
مادر، که از دست مانی کلافه شده بود، گفت:
- توتی که نيما بچيند، دوست نداری. به خودت زحمت نمی‌دی که از درخت بالا بروی. توتی هم که من بچينم، قبول نداری. توت آماده را هم که نمی‌چينی. اصلا تو چه می‌خواهی؟
مانی سرش را بلند کرد. توت خوردن نيما را ديد و گفت:
- می‌خواهم نيما بيايد پايين. توت نچيند. توت نخورد.
- همين؟
- همين.
مادر به مانی نگاه کرد. هيچ نگفت. دلش به حال او سوخت. راهش را کشيد و رفت.
مانی زير درخت نشست. زانوهايش را بغل گرفت. به درخت تکيه داد و زار زد.


هوشنگ مرادی کرمانی
#داستان_کوتاه
🔶️🔸️@third_script
1👍1
پادشاهی از حاضران مجلس لُغَزی* پرسید که:
آن چیست که پار نرسید و امسال نمی‌رسد و سال آینده نیز نخواهد رسید؟
سپاهی‌ای حاضر بود، گفت: آن مرسوم** است.
پادشاه بخندید و بفرمود تا مرسوم دوساله‌ی او را نقدا از خزانه دادند و مرسوم آینده را نیز بر آن افزودند.

* معما، چیستان
** جیره، مواجب

لطائف الطوایف
فخرالدین علی صفی
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
😁2👍1
پیوستن دوستان به هم آسان است
دشوار بریدن است و آخر آن است

شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست
از غایت تلخی‌ای که در هجران است...

#وحشی_بافقی
#رباعیات
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🔶️🔸️@third_script
2
‌هر یک از دایره جمع به راهی رفتند
ما بماندیم و خیال تو به یک جای مقیم...

#سعدی
🔶️🔸️@third_script
3
جای مهتاب
به تاریکی شبها
تو بتاب...

#فریدون_مشیری
#خوشنویسی
🔶️🔸️@third_script
1🕊1
ای درویش! هر که عاشق نشد پاک نشد و هر که پاک نشد به پاکی نرسید.
و هر که عاشق شد و عشق خود را آشکار گردانید، پلید بماند و پاک نشد، از جهت آن‌که آن آتش که از راه چشم به دلِ وی رسیده بود از راه زبانش بیرون کرد، آن دل، نیم‌سوخته در میان راه بماند.
از آن دل، من‌بعد هیچ کار نیاید، نه کار دنیوی و نه کار عقبی و نه کار مولی...

کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
2🔥1
فراموش نکن که آدمی در این جهان هست که همیشه و هر لحظه می‌توانی پیش او برگردی. روزی از ته قلبم تمام آنچه دارم و آنچه هستم را به تو بخشیده‌ام. تو قلبم را با خود، خواهی داشت تا وقتی که من این جهان غریب را ترک بگویم، جهانی که دارد خسته‌ام می‌کند. تنها امیدم این است که روزی تو بفهمی چقدر دوستت داشته‌ام...

خطاب به عشق
نامه‌های عاشقانه‌ی #آلبر_کامو و ماریا کاسارس
🔶️🔸️@third_script
1🔥1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خلقتِ من در جهان یک وصله‌ی ناجور بود
من که خود راضی به این خلقت نبودم زور بود؟

حاصلی ای دهر از من غیرِ شر و شور نیست
مقصدت از خلقتِ من، سیر شر و شور بود؟

ذاتِ من معلوم بودت، نیست مرغوب از چه‌ام
آفریده‌ستی، زبانم لال چشمت کور بود؟

کاش یارب! چشم می‌پوشیدی از تکوین من
فرض میکردی که ناقص خلقتِ یک مور بود؟

ای طبیعت! گر نبودم من، جهانت نقص داشت؟
ای فلک! گر من نمی‌زادی اجاقت کور بود؟

گر نبودی تابشِ استاره‌ی من، در سپهر
تیر و بهرام و خور و کیوان و مه بی‌نور بود؟

راست گویم، نیست جز این علتِ تکوینِ من
قالبی لازم، برای ساحتِ یک گور بود

آفریدن مردمی را بهر گور اندر عذاب
گر خدایی هست! ز انصافِ خدایی دور بود

مقصدِ زارع ز کشت و زرع، مشتی غلّه است
مقصدِ تو ز آفرینِش مبلغی قاذور* بود؟

گر من اندر دهر می‌بودم امیر کائنات
هر کسی از بهر کارِ بهتری مامور بود

آنکه نتواند به نیکی، پاسِ هر مخلوق داد
از چه کرد این آفرینش را، مگر مجبور بود؟

خلقت "عشقی" درین دنیای دون مرگبار
دیدن هر روزه ـ رنج و درد جوراجور بود...

*قاذور: کسی که با مردم نیامیزد از بدی خوی خود.

#میرزاده_عشقی
Artist: alexander unger
🔶️🔸️@third_script
3
Boro Divooneh
Martik
برو دیوونه‌
#مارتیک
ترانه‌سرا: هما میرافشار
آلبوم: بهار (١٣٧١/١٩٩٢)
آهنگ‌ساز: محمد حیدری
تنظیم‌کننده: منوچهر چشم‌آذر
ناشر: کلتکس رکوردز
#موسیقی
🔶️🔸️@third_script
1
مردی بزغاله‌ای یافت. بدو گفتند: واجب است در معابر ندا دهی تا اگر مالکی دارد بیاید و گم‌گشته‌ی خویش بستاند.
مرد در شوارع فریاد می‌زد: آی صاحب، و آهسته می‌گفت: بزغاله! و مقصودش این‌که هم به واجب شرعی عمل کرده باشد و هم صاحب بزغاله نشنود...

امثال و حکم
علی‌اکبر دهخدا
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
👍2😁2
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بی‌همگان
#داریوش
شعر از #مولانا
آهنگساز: عبدالله دوامی
تنظیم: هومن محمدی
از آلبوم انسان ۱۳۸۹
#موزیک_ویدئو
🔶️🔸️@third_script
1
BI HAMEGAN BE SAR SHAVAD
DARIUSH
بی‌همگان
#داریوش
شعر از #مولانا
آهنگساز: عبدالله دوامی
تنظیم: هومن محمدی
از آلبوم انسان ۱۳۸۹
🔶🔸@third_script
2
قطره‌ای در دل یک تُنگم و دل‌تنگ توام
عاقبت می‌کُشدم حسرت دریا شدنم...

حسین دهلوی
🔶️🔸️@third_script
3
صادق هدایت
(۲۸ بهمن ۱۲۸۱ – ۱۹ فروردین ۱۳۳۰)
🔶️🔸️@third_script
👍2
چرا شعله‌های قلب اینقدر ممتد است؟
این آتش چرا خاکستر نمی‌شود؟
به من بگو انسان چرا دوست می‌دارد..؟

۱۰ اردیبهشت ۱۳۰۵
#نیما_یوشیج
نامه‌ها
🔶️🔸️@third_script
3