زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم.
فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"میخوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم" و خدای من، مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود.
هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت:"متشکرم، متشکرم، متشکرم".
مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سر و کله دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت:"خدای بزرگ" طرف مقابل پرسید:" چه شده؟" اولی گفت:"آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود!". بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم. به خودم گفتم:" منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم."
گاهی به همین راحتی با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره میتونیم مردمو از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بی رحمانهترین کاره. سرمونو میکنیم تو زندگی یکی که اصلا به ما مربوط نیست، کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و ... دهنمونو باز میکنیم و از بهشت شخصیش میرونیمش..!
شاعری با یک پرنده آبی
#چارلز_بوکوفسکی
🔶🔸@third_script
فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"میخوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم" و خدای من، مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود.
هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت:"متشکرم، متشکرم، متشکرم".
مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سر و کله دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت:"خدای بزرگ" طرف مقابل پرسید:" چه شده؟" اولی گفت:"آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود!". بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم. به خودم گفتم:" منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم."
گاهی به همین راحتی با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره میتونیم مردمو از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بی رحمانهترین کاره. سرمونو میکنیم تو زندگی یکی که اصلا به ما مربوط نیست، کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و ... دهنمونو باز میکنیم و از بهشت شخصیش میرونیمش..!
شاعری با یک پرنده آبی
#چارلز_بوکوفسکی
🔶🔸@third_script
👍1
تازه میبینم آدم چقدر میتونه یکی رو دوست داشته باشه. حالا میفهمم که عشقم میتونه مثل یه موجود زنده رشد کنه، بزرگ بشه...
لیلا
نویسنده و کارگردان: داریوش مهرجویی
۱۳۷۶
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
لیلا
نویسنده و کارگردان: داریوش مهرجویی
۱۳۷۶
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
ای قلب من، بارانیات کردند و رفتند
کنج قفس، زندانیات کردند و رفتند
در سایههای شب، تو را تنها نوشتند
سرشار سرگردانیات، کردند و رفتند
احساس پاکت را، همه تکفیر کردند
محکومِ بیایمانیات، کردند و رفتند...
#قیصر_امین_پور
#شعر
🔶🔸@third_script
کنج قفس، زندانیات کردند و رفتند
در سایههای شب، تو را تنها نوشتند
سرشار سرگردانیات، کردند و رفتند
احساس پاکت را، همه تکفیر کردند
محکومِ بیایمانیات، کردند و رفتند...
#قیصر_امین_پور
#شعر
🔶🔸@third_script
👍1
👍3
آن یکی آمد دَرِ یاری بِزَد
گفت یارش کیستی ای مُعتَمَد
گفت: من، گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شَرَر
پخته گشت آن سوخته پس بازگشت
باز گِرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بِنَجهَد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم توی ای دلسِتان
گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا...
#مثنوی_معنوی
دفتر اول
#مولانا
🔶🔸@third_script
گفت یارش کیستی ای مُعتَمَد
گفت: من، گفتش برو هنگام نیست
بر چنین خوانی مقام خام نیست
خام را جز آتش هجر و فراق
کی پزد کی وا رهاند از نفاق
رفت آن مسکین و سالی در سفر
در فراق دوست سوزید از شَرَر
پخته گشت آن سوخته پس بازگشت
باز گِرد خانهٔ همباز گشت
حلقه زد بر در بصد ترس و ادب
تا بِنَجهَد بیادب لفظی ز لب
بانگ زد یارش که بر در کیست آن
گفت بر در هم توی ای دلسِتان
گفت اکنون چون منی ای من در آ
نیست گنجایی دو من را در سرا...
#مثنوی_معنوی
دفتر اول
#مولانا
🔶🔸@third_script
❤3
هنوز در سفرم
خیال میکنم
در آبهای جهان قایقی است
و من -مسافر قایق- هزارها سال است
سرود زندهی دریانوردهای کهن را
به گوش روزنههای فصول
میخوانم
و پیش میرانم...
#سهراب_سپهری
Some day, 1952
By nigel van wieck
#painting
🔶🔸@third_script
خیال میکنم
در آبهای جهان قایقی است
و من -مسافر قایق- هزارها سال است
سرود زندهی دریانوردهای کهن را
به گوش روزنههای فصول
میخوانم
و پیش میرانم...
#سهراب_سپهری
Some day, 1952
By nigel van wieck
#painting
🔶🔸@third_script
👍1
به باران ها
چه کسی یاد میدهد
موسم پاییز
طوری ببارد
که هیچ گلی
از خانهی خود بیرون نیاید..!
#شمس_لنگرودی
🔶🔸@third_script
به باران ها
چه کسی یاد میدهد
موسم پاییز
طوری ببارد
که هیچ گلی
از خانهی خود بیرون نیاید..!
#شمس_لنگرودی
🔶🔸@third_script
👍1
👍1
ای انسانهای متمدن و عاقل، احساس غرور نکنید. عقلی که مدعی آنید و به آن میبالید، لحظهای برای مختل شدن و از میان رفتنش کفایت میکند.
واقعهای غیر منتظره، احساس هیجانی شدید و ناگهانی در روح، یکباره معقولترین و ذکاوتمندترین انسان را به فردی غضبناک یا سفیه تبدیل خواهد کرد...
تاریخ جنون
میشل فوکو
#کتاب
🔶🔸@third_script
واقعهای غیر منتظره، احساس هیجانی شدید و ناگهانی در روح، یکباره معقولترین و ذکاوتمندترین انسان را به فردی غضبناک یا سفیه تبدیل خواهد کرد...
تاریخ جنون
میشل فوکو
#کتاب
🔶🔸@third_script
👍1
تو اگر میداستی
که چه زخمی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه ای مرد چرا تنهائی...
ایرج جنتی عطائی
#شعر
🔶🔸@third_script
که چه زخمی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی
آه ای مرد چرا تنهائی...
ایرج جنتی عطائی
#شعر
🔶🔸@third_script
👍1
- آنجلیکا: «وقتی میمیریم چی میشه؟»
+ ویرجینیا: «چی میشه...؟ به همون جایی میریم که ازش اومدیم.»
- آنجلیکا: «ولی من یادم نمیاد از کجا اومدم.»
+ ویرجینیا: «منم یادم نمیاد!»
The Hours, 2002
Director: Stephen Daldry
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
+ ویرجینیا: «چی میشه...؟ به همون جایی میریم که ازش اومدیم.»
- آنجلیکا: «ولی من یادم نمیاد از کجا اومدم.»
+ ویرجینیا: «منم یادم نمیاد!»
The Hours, 2002
Director: Stephen Daldry
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قانون موفقیت از زبان آرنولد
🔶🔸@third_script
🔶🔸@third_script
نورا: “آدم اگه تو کشور خودش احساس غربت می کنه، بهتره بره تو غربت احساس غربت کنه...”
به امید دیدار
نویسنده و کارگردان: محمد رسولاف
۲۰۱۱
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
به امید دیدار
نویسنده و کارگردان: محمد رسولاف
۲۰۱۱
#دیالوگ
🔶🔸@third_script