این جهان زندان و ما زندانیان
حفره کن زندان و خود را وا رهان...
مولانا
Photo by Anna Mikhailovskaia.
🔶️🔸️@third_script
حفره کن زندان و خود را وا رهان...
مولانا
Photo by Anna Mikhailovskaia.
🔶️🔸️@third_script
نزدیک معاویه سخن همیگفتند و اَحنَف خاموش بود.
گفتند: چرا سخن نمیگویی؟
گفت: اگر دروغ گویم از حق [تعالی] ترسم،
و اگر راست گویم از شما ترسم.
کیمیای سعادت
امام محمد غزالی
🔶️🔸️@third_script
گفتند: چرا سخن نمیگویی؟
گفت: اگر دروغ گویم از حق [تعالی] ترسم،
و اگر راست گویم از شما ترسم.
کیمیای سعادت
امام محمد غزالی
🔶️🔸️@third_script
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
آمدی وَه که چه مشتاق و پریشان بودم...
The Band Wagon (1953)
Director: Vincente Minnelli
#gif
🔶️🔸️@third_script
The Band Wagon (1953)
Director: Vincente Minnelli
#gif
🔶️🔸️@third_script
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
نیازمند لبت
جانِ بوسه خواه من است...
ابتهاج
انیمیشنی کوتاه از نقاشی مشهور گوستاو کلیمت
بوسه، 1907
🔶️🔸️@third_script
جانِ بوسه خواه من است...
ابتهاج
انیمیشنی کوتاه از نقاشی مشهور گوستاو کلیمت
بوسه، 1907
🔶️🔸️@third_script
با تو خواهم ماند،
با تو خواهم خواند،
و تورا در بهت آفتابیات خواهم بوسید
اگر ابرها بگذارند …
محمد ابراهیم جعفری
🔶️🔸️@third_script
با تو خواهم خواند،
و تورا در بهت آفتابیات خواهم بوسید
اگر ابرها بگذارند …
محمد ابراهیم جعفری
🔶️🔸️@third_script
Audio
سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
گه میفُتَد از این سو گه میفُتَد از آن سو
آن کس که مست گردد خود این بود نشانش
چشمش بلای مستان ما را از او مترسان
من مستم و نترسم از چوب شحنگانش
ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه
برجه بگیر زلفش درکَش در این میانش
اندیشهای که آید در دل ز یار گوید
جان بر سرش فشانم پُر زر کنم دهانش
آن روی گلستانش وآن بلبل بیانش
وآن شیوههاش یا رب تا با کیَست آنش
این صورتش بهانهست او نور آسمانست
بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش
دِی را بهار بخشد شب را نَهار بخشد
پس این جهانِ مُرده زندهست از آن جهانش...
مولانا
🔶️🔸️@third_script
مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش
گه میفُتَد از این سو گه میفُتَد از آن سو
آن کس که مست گردد خود این بود نشانش
چشمش بلای مستان ما را از او مترسان
من مستم و نترسم از چوب شحنگانش
ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه
برجه بگیر زلفش درکَش در این میانش
اندیشهای که آید در دل ز یار گوید
جان بر سرش فشانم پُر زر کنم دهانش
آن روی گلستانش وآن بلبل بیانش
وآن شیوههاش یا رب تا با کیَست آنش
این صورتش بهانهست او نور آسمانست
بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش
دِی را بهار بخشد شب را نَهار بخشد
پس این جهانِ مُرده زندهست از آن جهانش...
مولانا
🔶️🔸️@third_script
Audio
حکایتِ حاجتِ درویش
گویند که اندر وقتِ بومسلم مروزی، درویشی بیگناه را به تهمت دزدی گرفتند و به چهارتاق مرو بازداشتند. چون شب اندر آمد، بومسلم، پیغمبر را به خواب دید که وی را گفت: یا با مسلم! مرا خداوند به تو فرستاده است که دوستی از دوستان من بی جُرمی اندر زندان توست. برخیز و وی را بیرون آر!
بومسلم از خواب بجست و سر و پا برهنه به در زندان دوید و بفرمود تا در بگشادند و آن درویش را بیرون آورد و از وی عذر خواست و گفت: حاجتی بخواه!
درویش گفت: ای امیر! کسی که او خداوندی دارد که چنین به نیمه شبان بومسلم را سروپا برهنه از بستر گرم برانگیزد و بفرستد تا او را از بلاها برهاند، آیا روا باشد که از دیگری سؤال کند و حاجت بخواهد؟
بومسلم گریان گشت، درویش برفت.
کشف المحجوب
علیبن عثمان هُجویری
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
گویند که اندر وقتِ بومسلم مروزی، درویشی بیگناه را به تهمت دزدی گرفتند و به چهارتاق مرو بازداشتند. چون شب اندر آمد، بومسلم، پیغمبر را به خواب دید که وی را گفت: یا با مسلم! مرا خداوند به تو فرستاده است که دوستی از دوستان من بی جُرمی اندر زندان توست. برخیز و وی را بیرون آر!
بومسلم از خواب بجست و سر و پا برهنه به در زندان دوید و بفرمود تا در بگشادند و آن درویش را بیرون آورد و از وی عذر خواست و گفت: حاجتی بخواه!
درویش گفت: ای امیر! کسی که او خداوندی دارد که چنین به نیمه شبان بومسلم را سروپا برهنه از بستر گرم برانگیزد و بفرستد تا او را از بلاها برهاند، آیا روا باشد که از دیگری سؤال کند و حاجت بخواهد؟
بومسلم گریان گشت، درویش برفت.
کشف المحجوب
علیبن عثمان هُجویری
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
بَکر بن عبدالله (رض) گوید: مردی بود، نزدیک پادشاهی بودی، هر روز برخاستی بر پای و گفتی با نیکوکار نیکویی کن؛ و بدکردار، خود کردار بد، او را کفایت کند، وی را به کردار خویش بازگذار.
و آن پادشاه وی را بدین سخن عزیز داشتی. یکی وی را حسد کرد و فرا مَلِک گفت که: وی میگوید که ملک را گندِ دهان، همیآید.
ملک گفت: دلیل این چیست؟
گفت: آنکه وی را به نزدیک خویش خوانی تا ببینی که دست به بینی بازنهد تا بوی نشنود. آنگاه بیامد و آن مرد را به خانه برد و طعامی داد که اندر وی سیر بود. پس ملک وی را به نزدیک خویش خواند. وی دست به دهان باز نهاد. پنداشت که مرد راست گفته است.
و عادت بود ملک را که جز به خط خویش خلعتی عظیم ننوشتی، به یکی از غلامان نبشت که رساننده این خط را سَر ببُر و پوست وی پُر کاه کن و به من فرست. و نبشته مُهر کرد و به وی داد. چون بیرون آمد، آن حاسد وی را دید شادان، گفت: چیست این؟ گفت: خلعتِ ملک.
گفت: اندر کار من کن.
گفت: کردم.
از وی بستُد و به نزد آن عامل بُرد.
گفت: اندر اینجا فرمان است تا تو را کُشَم و پوستِ سرت را به کاه بیاگنم و به ملک فرستم. گفت: الله الله این اندر حق دیگر نبشته بود، با ملک رجوع کن.
گفت: در فرمان ملک رجوع نبوَد. او را بکشت. دیگر روز آن مرد همچنان پیش ملک بایستاد و همان بگفت.
ملک را عجب آمد، گفت: آن خط را چه کردی؟ گفت فلان از من بخواست و به وی بخشیدم.
ملک گفت: وی مرا گفت تو چنین و چنین گفتی. گفت: من نگفتم.
گفت: دست به دهان چرا بازنهادی؟
گفت: آن مرد مرا طعامی داده بود و سیر بسیار در وی کرده.
ملک گفت برو و هر روز هم چنین این سخن همیگوی، نیکوکردار را بر نیکویی وی مکافات کن و بدکردار را خود فعل وی کفایت کند؛ و آن مرد را کفایت کرد.
کیمیای سعادت
امام محمد غزالی
🔶️🔸️@third_script
و آن پادشاه وی را بدین سخن عزیز داشتی. یکی وی را حسد کرد و فرا مَلِک گفت که: وی میگوید که ملک را گندِ دهان، همیآید.
ملک گفت: دلیل این چیست؟
گفت: آنکه وی را به نزدیک خویش خوانی تا ببینی که دست به بینی بازنهد تا بوی نشنود. آنگاه بیامد و آن مرد را به خانه برد و طعامی داد که اندر وی سیر بود. پس ملک وی را به نزدیک خویش خواند. وی دست به دهان باز نهاد. پنداشت که مرد راست گفته است.
و عادت بود ملک را که جز به خط خویش خلعتی عظیم ننوشتی، به یکی از غلامان نبشت که رساننده این خط را سَر ببُر و پوست وی پُر کاه کن و به من فرست. و نبشته مُهر کرد و به وی داد. چون بیرون آمد، آن حاسد وی را دید شادان، گفت: چیست این؟ گفت: خلعتِ ملک.
گفت: اندر کار من کن.
گفت: کردم.
از وی بستُد و به نزد آن عامل بُرد.
گفت: اندر اینجا فرمان است تا تو را کُشَم و پوستِ سرت را به کاه بیاگنم و به ملک فرستم. گفت: الله الله این اندر حق دیگر نبشته بود، با ملک رجوع کن.
گفت: در فرمان ملک رجوع نبوَد. او را بکشت. دیگر روز آن مرد همچنان پیش ملک بایستاد و همان بگفت.
ملک را عجب آمد، گفت: آن خط را چه کردی؟ گفت فلان از من بخواست و به وی بخشیدم.
ملک گفت: وی مرا گفت تو چنین و چنین گفتی. گفت: من نگفتم.
گفت: دست به دهان چرا بازنهادی؟
گفت: آن مرد مرا طعامی داده بود و سیر بسیار در وی کرده.
ملک گفت برو و هر روز هم چنین این سخن همیگوی، نیکوکردار را بر نیکویی وی مکافات کن و بدکردار را خود فعل وی کفایت کند؛ و آن مرد را کفایت کرد.
کیمیای سعادت
امام محمد غزالی
🔶️🔸️@third_script
و گفت:
محبت آن بوَد که خویش را جمله به محبوب خویش بخشی
و ترا هیچ بازنماند از تو...
تذکرة الولياء
عطار
ذكر شيخ على رودبارى
🔶️🔸️🔶️🔸️@third_script
محبت آن بوَد که خویش را جمله به محبوب خویش بخشی
و ترا هیچ بازنماند از تو...
تذکرة الولياء
عطار
ذكر شيخ على رودبارى
🔶️🔸️🔶️🔸️@third_script
حکایتِ شکر نعمت
از ابراهیم خوّاص میآید که گفت:
به دیهی رسیدم، به قصد زیارتِ بزرگی که آنجا بود به خانهی وی رفتم.
خانهیی دیدم پاکیزه ـ چنانکه معبدِ اولیا بوَد، و اندر دو زاویهی آن خانه دو محراب ساخته و در یک محراب پیری نشسته و اندر دیگر یک عجوزهی پاکیزهی روشن، و هر دو ضعیف گشته از عبادت بسیار.
به آمدن من شادی نمودند.
سه روز آنجا ببودم.
چون بازخواستم گشت از آن پیر پرسیدم که این
عفیفه تو را که باشد؟
گفت: از یک جانب دخترعم، و از دیگر جانب عیال.
گفتم: اندرین سه روز سخت بیگانهوار دیدمتان -اندر صحبت.
گفت: آری، شصتوپنج سال است که چنان است. علت آن پرسیدم، گفت: بدان که ما به کودکی عاشق یکدیگر بودیم، و پدر وی، وی را به من نمیداد؛ که دوستی ما یکدیگر را معلوم گشته بود. مدتی رنج آن بکشیدیم تا پدرش را وفات آمد.
پدر من، عمّ وی بود، او را به من داد.
شب اوّل که اتفاق ملاقات شد وی مرا گفت: دانی که خدای تعالی بر ما چه نعمت کرده است که ما را به یکدیگر رسانیده و دلهای ما را از بند و آفتهای ناخوب فارغ گردانید؟
گفتم: بلی.
گفت: پس ما امشب خود را از هوای نفش بازداریم و مُرادِ خود را در زیر پای آریم و خداوند را عبادت کنیم - شکر این نعمت را.
گفتم: صواب آید.
دیگر شب همان گفت.
شبی سه دیگر من گفتم:
دو شب از برای تو شکر بگزاردیم، امشب از برای من عبادت کنیم.
اکنون شصتوپنج برآمد که ما یکدیگر را ندیدهایم.
*اِبْراهیمِ خَوّاص
(د ۲۹۱ق/۹۰۴م)، یکی از مشایخ صوفیه
*عفیفه: پاکدامن
*عجوزه: پیرزن
*عم: عمو
کشف المحجوب
علیبن عثمان هُجویری
#حکایت
🔶️🔸️🔶️🔸️@third_script
از ابراهیم خوّاص میآید که گفت:
به دیهی رسیدم، به قصد زیارتِ بزرگی که آنجا بود به خانهی وی رفتم.
خانهیی دیدم پاکیزه ـ چنانکه معبدِ اولیا بوَد، و اندر دو زاویهی آن خانه دو محراب ساخته و در یک محراب پیری نشسته و اندر دیگر یک عجوزهی پاکیزهی روشن، و هر دو ضعیف گشته از عبادت بسیار.
به آمدن من شادی نمودند.
سه روز آنجا ببودم.
چون بازخواستم گشت از آن پیر پرسیدم که این
عفیفه تو را که باشد؟
گفت: از یک جانب دخترعم، و از دیگر جانب عیال.
گفتم: اندرین سه روز سخت بیگانهوار دیدمتان -اندر صحبت.
گفت: آری، شصتوپنج سال است که چنان است. علت آن پرسیدم، گفت: بدان که ما به کودکی عاشق یکدیگر بودیم، و پدر وی، وی را به من نمیداد؛ که دوستی ما یکدیگر را معلوم گشته بود. مدتی رنج آن بکشیدیم تا پدرش را وفات آمد.
پدر من، عمّ وی بود، او را به من داد.
شب اوّل که اتفاق ملاقات شد وی مرا گفت: دانی که خدای تعالی بر ما چه نعمت کرده است که ما را به یکدیگر رسانیده و دلهای ما را از بند و آفتهای ناخوب فارغ گردانید؟
گفتم: بلی.
گفت: پس ما امشب خود را از هوای نفش بازداریم و مُرادِ خود را در زیر پای آریم و خداوند را عبادت کنیم - شکر این نعمت را.
گفتم: صواب آید.
دیگر شب همان گفت.
شبی سه دیگر من گفتم:
دو شب از برای تو شکر بگزاردیم، امشب از برای من عبادت کنیم.
اکنون شصتوپنج برآمد که ما یکدیگر را ندیدهایم.
*اِبْراهیمِ خَوّاص
(د ۲۹۱ق/۹۰۴م)، یکی از مشایخ صوفیه
*عفیفه: پاکدامن
*عجوزه: پیرزن
*عم: عمو
کشف المحجوب
علیبن عثمان هُجویری
#حکایت
🔶️🔸️🔶️🔸️@third_script
Audio
هیچ می گویی اسیری داشتم حالش چه شد
خستهٔ من نیم جانی داشت احوالش چه شد
هیچ میپرسی که مرغی کز دیاری گاه گاه
میرسید و نامهای میبود بربالش چه شد
هیچ کلک فکر می رانی بر این کان خسته را
جان نالان خود برآمد جسم چون نالش چه شد
در ضمیرت هیچ میگردد که پار افتادهای
مرغ روحش گرد من میگشت امسالش چه شد
پیش چشمت هیچ میگردد که در دشت خیال
آهوی من بود مجنونی به دنبالش چه شد
پیش دستت چاکری استاده بد آخر ببین
مرگ افکندش ز پا غم کرد پامالش چه شد
ملک عیش محتشم یارب چرا شد سرنگون
گشت بختش واژگون برگشت اقبالش چه شد
محتشم کاشانی
🔶🔸@third_script
خستهٔ من نیم جانی داشت احوالش چه شد
هیچ میپرسی که مرغی کز دیاری گاه گاه
میرسید و نامهای میبود بربالش چه شد
هیچ کلک فکر می رانی بر این کان خسته را
جان نالان خود برآمد جسم چون نالش چه شد
در ضمیرت هیچ میگردد که پار افتادهای
مرغ روحش گرد من میگشت امسالش چه شد
پیش چشمت هیچ میگردد که در دشت خیال
آهوی من بود مجنونی به دنبالش چه شد
پیش دستت چاکری استاده بد آخر ببین
مرگ افکندش ز پا غم کرد پامالش چه شد
ملک عیش محتشم یارب چرا شد سرنگون
گشت بختش واژگون برگشت اقبالش چه شد
محتشم کاشانی
🔶🔸@third_script
❤1