Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Occurrence at Owl Creek Bridge
1961
writer & Director: Robert Enrico
Stars: Roger JacquetAnne CornalyAnker-Spang Larsen
در جریان یک جنگ داخلی ، یک غیر نظامی جنوبی به علت تلاش برای خرابکاری ، به دار آویخته میشود و در حالیکه اعدام میشود به همسرش فکر میکند و…
(برنده جایزه اسکار بهترین فیلم کوتاه در سال ۱۹۶۲ )
#فیلم_کوتاه
🔶🔸@third_script
1961
writer & Director: Robert Enrico
Stars: Roger JacquetAnne CornalyAnker-Spang Larsen
در جریان یک جنگ داخلی ، یک غیر نظامی جنوبی به علت تلاش برای خرابکاری ، به دار آویخته میشود و در حالیکه اعدام میشود به همسرش فکر میکند و…
(برنده جایزه اسکار بهترین فیلم کوتاه در سال ۱۹۶۲ )
#فیلم_کوتاه
🔶🔸@third_script
👍1
به من بگو که کجا میروی پس از آن وقتها که رؤیاها تعطیل میشوند وَ ما به گریه روی میآریم
و، گریه به رو، کجا؟
بمان!
منی که دست ندارم چگونه کف بزنم؟
#رضا_براهنی
🔶️🔸️@third_script
و، گریه به رو، کجا؟
بمان!
منی که دست ندارم چگونه کف بزنم؟
#رضا_براهنی
🔶️🔸️@third_script
❤3👏1
گنجشکک اشی مشی نام متلی ایرانی (احتمالاً با ریشه کازرونی) است که ابتدا پری زنگنه و بعد فرهاد مهراد ترانهای بر اساس آن خواندهاند. آهنگ این کار از اسفندیار منفردزاده است. این ترانه در فیلم گوزنها اجرا شده. داستان این متل سیاسی و اعتراضی بوده و در روایتهای مختلفی منتشر شدهاست. روایت کازرونی این متل که ساخته شاعر و نویسنده کازرونی حسن حاتمی است برای چاپ به احمد شاملو سپرده میشود که با گویش تهرانی توسط احمد شاملو در سال ۱۳۴۰ منتشر شدهاست.
🔶️🔸️@third_script
🔶️🔸️@third_script
❤2
از ابوبکر اسکاف شنیدم که استاد بوسهل صعلوکی را به خواب دیدم بر صفتی نیکو که شرح نتوان کرد. گفتم ای استاد! به چه یافتی این منزل؟
گفت: به حُسن ظنّم به خدای خویش.
[به حسن ظنم به خدای خویش را دو بار بگفت]
رساله قُشِیریِّه
ابولقاسم قُشِیری
(۳۷۴-۴۶۵ ه.ق)
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
گفت: به حُسن ظنّم به خدای خویش.
[به حسن ظنم به خدای خویش را دو بار بگفت]
رساله قُشِیریِّه
ابولقاسم قُشِیری
(۳۷۴-۴۶۵ ه.ق)
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
❤2
تنهایی بعد از تو،
تنهایی قبل از تو نیست...
ساره دستاران
Champs-Élysées, Paris. 1951.
#photo by Bert Hardy
🔶️🔸️@third_script
تنهایی قبل از تو نیست...
ساره دستاران
Champs-Élysées, Paris. 1951.
#photo by Bert Hardy
🔶️🔸️@third_script
❤3
احمدبن فاتک گوید: به حلّاج گفتم:
مرا وصیتی کن. گفت:
به نفسِ خود پرداز که اگر تو آن را مشغول نکنی، آن تو را مشغول خواهد کرد.
اخبارالحلاج
در سیرت حسینبن منصور حلاج
(۲۴۴-۳۹۹ ه.ق)
🔶️🔸️@third_script
مرا وصیتی کن. گفت:
به نفسِ خود پرداز که اگر تو آن را مشغول نکنی، آن تو را مشغول خواهد کرد.
اخبارالحلاج
در سیرت حسینبن منصور حلاج
(۲۴۴-۳۹۹ ه.ق)
🔶️🔸️@third_script
❤3
"وقت، یک هنگام نیست که طولی باشد با قیدِ ماضی و مضارع، که وقتْ جمیعِ ازمنه است در مَدارات، به عینِ سحابی که به شمار ناید. و جسمِ آدمی به عینِ مداراتِ ازمنه بیشمارند که هر یکی بر مَداری پرسه میزند شب و روز، و میزیَد در مُستقبل و مُضارع را تا بدل به ماضی نماید.
القصه آنکه هر هیئتی از آدمی به نقشی اندر است و گاهْ باشد تا هیئتی از کسْ در مدارات به هم رسند رو در رو، نه چون حیاتِ آدمی در آبگینه و نه به عینِ دو تن که میشناسند صورتِ دیگری را، که هر کدام در وجود دیگری میزیَد با یاد و خاطره..."
جامع الازمنه طرسوسی
موسیبن ادریس مسائلی
🔶️🔸️@third_script
القصه آنکه هر هیئتی از آدمی به نقشی اندر است و گاهْ باشد تا هیئتی از کسْ در مدارات به هم رسند رو در رو، نه چون حیاتِ آدمی در آبگینه و نه به عینِ دو تن که میشناسند صورتِ دیگری را، که هر کدام در وجود دیگری میزیَد با یاد و خاطره..."
جامع الازمنه طرسوسی
موسیبن ادریس مسائلی
🔶️🔸️@third_script
❤2🤔1
البته میدانم که من و این مردم مثل هم نیستیم و نمیتوانیم هم باشیم. اما معتقدم اویی که فاصله گرفتن از این به اصطلاح عوام را لازمهی حفظ احترام خود میداند، هم به اندازهی آن ترسویی در خور سرزنش است که از ترس شکست، خودش را از نگاه دشمن پنهان میکند.
همین تازگی به پای چشمه آمدم و دختر خدمتکاری را دیدم که کوزه به دست آن پایین روی پلهی اول ایستاده بود و از پی آشنایی میگشت که بیاید و کوزه را روی سرش بگذارد. رفتم و نگاهش کردم و پرسیدم میخواهید کمکتان کنم، دختر خانم؟
دختر تا بناگوش سرخ شد و گفت: وای نه آقا!
گفتم: بیتعارف!
او هم حلقهی نمدش را روی سرش درست کرد و من کوزه را که گذاشتم، با تشکر راهِ پلهها را در پیش گرفت.
پانزدهم مه
رنجهای ورتر جوان
یوهان ولفگانگ فون گوته
🔶️🔸️@third_script
همین تازگی به پای چشمه آمدم و دختر خدمتکاری را دیدم که کوزه به دست آن پایین روی پلهی اول ایستاده بود و از پی آشنایی میگشت که بیاید و کوزه را روی سرش بگذارد. رفتم و نگاهش کردم و پرسیدم میخواهید کمکتان کنم، دختر خانم؟
دختر تا بناگوش سرخ شد و گفت: وای نه آقا!
گفتم: بیتعارف!
او هم حلقهی نمدش را روی سرش درست کرد و من کوزه را که گذاشتم، با تشکر راهِ پلهها را در پیش گرفت.
پانزدهم مه
رنجهای ورتر جوان
یوهان ولفگانگ فون گوته
🔶️🔸️@third_script
👍2🕊1
و دینار نام پدرش بود.
بعضی گویند مالک در کشتی بود، چون به میان دریا شد، مزدِ کشتی طلب کردند.
گفت: ندارم.
چندانش بزدند که بیهوش شد. چون به هوش باز آمد، مزد طلبیدند.
گفت: ندارم.
دیگر باز بزدند.
گفتند: پای تو بگیریم و به دریا اندازیم.
ماهیان دریا درآمدند و هر یک دیناری در دهن، مالک دست فراز کرد و از یکی دیناری بگرفت و به ایشان داد. چون ایشان چنین دیدند، در پای او افتادند و او پای از کشتی بیرون نهاد و بر روی آب برفت و ناپیدا شد.
بدین سبب نامِ او مالکِ دینار آمد.
#تذكرة_الاوليا
ذکر مالکِ دینار
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
بعضی گویند مالک در کشتی بود، چون به میان دریا شد، مزدِ کشتی طلب کردند.
گفت: ندارم.
چندانش بزدند که بیهوش شد. چون به هوش باز آمد، مزد طلبیدند.
گفت: ندارم.
دیگر باز بزدند.
گفتند: پای تو بگیریم و به دریا اندازیم.
ماهیان دریا درآمدند و هر یک دیناری در دهن، مالک دست فراز کرد و از یکی دیناری بگرفت و به ایشان داد. چون ایشان چنین دیدند، در پای او افتادند و او پای از کشتی بیرون نهاد و بر روی آب برفت و ناپیدا شد.
بدین سبب نامِ او مالکِ دینار آمد.
#تذكرة_الاوليا
ذکر مالکِ دینار
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
❤2🔥2
بیشتر از هر چیزی دلم میخواست، میتوانستم تمامِ روحَم را در چشمانم بگذارم و تا اَبَد، هنگامِ مرگم، به تو نگاه کنم...
خطاب به عشق
نامههای عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس
Fort Wayne, Indiana. 1972.
#Photo by David Turnley
🔶️🔸️@third_script
خطاب به عشق
نامههای عاشقانه آلبر کامو به ماریا کاسارس
Fort Wayne, Indiana. 1972.
#Photo by David Turnley
🔶️🔸️@third_script
❤2
گفت: وقتی غلامی خریدم.
از وی پرسیدم: چه نامی؟
گفت: تا چه خوانی!
گفتم: چــه خوری؟
گفت: تا چه خورانی!
گفتم: چه پوشی؟
گفت: تا چه پوشانی!
گفتم: چه کار کنی؟
گفت: تاچه کار فرمایی!
گفتم: چه خواهی؟
گفت: بنده را با خواست چه کار؟
پس با خود گفتم: ای مسکین! تو در همۀ عُمر خدای - تعالی - را چنین بنده بودهای؟
بندگی، باری از وی بیاموز.
چندان بگریستم که هوش از من زایل شد.
#تذكرة_الاوليا
ذکر ابراهیم ادهم
🔶️🔸️@third_script
از وی پرسیدم: چه نامی؟
گفت: تا چه خوانی!
گفتم: چــه خوری؟
گفت: تا چه خورانی!
گفتم: چه پوشی؟
گفت: تا چه پوشانی!
گفتم: چه کار کنی؟
گفت: تاچه کار فرمایی!
گفتم: چه خواهی؟
گفت: بنده را با خواست چه کار؟
پس با خود گفتم: ای مسکین! تو در همۀ عُمر خدای - تعالی - را چنین بنده بودهای؟
بندگی، باری از وی بیاموز.
چندان بگریستم که هوش از من زایل شد.
#تذكرة_الاوليا
ذکر ابراهیم ادهم
🔶️🔸️@third_script
❤4🔥1
گفتی که: «از فراق چه رنجت همیرسد؟»
آری، قیاسِ ما ز دلِ خویش کردهای...
#انوری
New York, 1996. Annie Morton.
#photo by Peter Lindbergh
🔶️🔸️@third_script
آری، قیاسِ ما ز دلِ خویش کردهای...
#انوری
New York, 1996. Annie Morton.
#photo by Peter Lindbergh
🔶️🔸️@third_script
❤1💔1
به ملا گفتند: تو که خود را از اولیا میدانی، کرامتی هم داری؟
گفت: اشاره به هر چیزی بکنم، میآید پیشم.
گفتند: اشاره به آن چنار کن که بیاید پیشت.
ملا سه بار به چنار اشاره کرد و درخت البته امر او را نادیده گرفت.
ملا با کمال وقار از جا برخاست و خود پیش درخت رفت.
گفتند: قرار بود درخت پیش تو بیاید!
گفت: اولیا را کبری نیست. درخت پیش من نیامد، من پیش درخت آمدم.
هزاربیشه ملا نصرالدین
منوچهر انور
نشر کارنامه
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
گفت: اشاره به هر چیزی بکنم، میآید پیشم.
گفتند: اشاره به آن چنار کن که بیاید پیشت.
ملا سه بار به چنار اشاره کرد و درخت البته امر او را نادیده گرفت.
ملا با کمال وقار از جا برخاست و خود پیش درخت رفت.
گفتند: قرار بود درخت پیش تو بیاید!
گفت: اولیا را کبری نیست. درخت پیش من نیامد، من پیش درخت آمدم.
هزاربیشه ملا نصرالدین
منوچهر انور
نشر کارنامه
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
😁2❤1
نفس
همه با سوت داور پریدند توی آب. کرونومتر بزرگ استخر سرپوشیده به سرعت میچرخید. شناگرها که زیر آب نفس کم میآوردند بالا میآمدند و از دور مسابقه خارج میشدند. تام هنوز توی آب بود. زمان او بیشتر از بقیه طول کشید. کتاب رکوردها باید اصلاح میشد.
بلندگو اعلام کرد تام گومبرون برنده نهایی است. جسد بیجان تام روی آب آمد.
دیوید لین
ترجمه اسدالله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶️🔸️@third_script
همه با سوت داور پریدند توی آب. کرونومتر بزرگ استخر سرپوشیده به سرعت میچرخید. شناگرها که زیر آب نفس کم میآوردند بالا میآمدند و از دور مسابقه خارج میشدند. تام هنوز توی آب بود. زمان او بیشتر از بقیه طول کشید. کتاب رکوردها باید اصلاح میشد.
بلندگو اعلام کرد تام گومبرون برنده نهایی است. جسد بیجان تام روی آب آمد.
دیوید لین
ترجمه اسدالله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶️🔸️@third_script
👍2😢1