Third script (خط سوّم)
4 subscribers
1.53K photos
800 videos
48 files
4 links
آن خطاط سه گونه خط نوشتی: یکی او خواندی، لا غیر. یکی را هم او خواندی هم غیر او. یکی نه او خواندی نه غیر او. آن خط سوم منم که سخن گویم. نه من دانم، نه غیر من...
#شمس
Download Telegram
نخست
دیرزمانی در او نگریستم
چندان که چون نظر از وی باز گرفتم
در پیرامونِ من
همه‌چیزی
به هیأتِ او درآمده بود.
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گریز نیست...

#احمد_شاملو
🔶️🔸️@third_script
2
بیا که با لبِ دل آستانِ غم بوسیم
تمام° ذوق شویم و لبِ الم بوسیم

من و تو شانه‌کشِ زلفِ ناله‌های همیم
بیا به جایزه‌ی هم دهان هم بوسیم...

#طالب_آملی
🔶️🔸️@third_script
1👌1
ای درویش! عشق آتشی است که در عاشق می‌افتد و موضع این آتش دل است و این آتش از راه چشم به دل می‌آید و در دل وطن می‌سازد.

گر دل نبوَد کجا وطن سازد عشق
ور عشق نباشد به چه کار آید دل

و شعله‌ی این آتش به جمله اعضا می‌رسد و به تدریج اندرون عاشق را می‌سوزاند و پاک و صافی می‌گرداند تا دلِ عاشق چنان نازک و لطیف می‌شود که تحمل دیدار معشوق نمی‌تواند کرد از غایت نازکی و لطافت و خوف آن است که به تجلی معشوق نیست گردد...

کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
1👍1
باده تویی
جام تویی
دانه تویی
دام تویی
پخته تویی
خام تویی
خام بمگذار مرا...

#مولانا
🔶️🔸️@third_script
2
عبدالله طاهر* را پرسیدند: آفت شاعر چیست؟ گفت: بخل و تنگ‌چشمی او، زیرا پنجاه بیت شعر می‌گوید که در آن یک بیت فرومایه و رکیک باشد ولی دلش بار نمی‌دهد که آنرا حذف کند.
شاعر چون زرگر است که می‌کوشد هر چه از سکه‌های قلب در کیسه دارد همه را رایج سازد و بفروشد.

* عبدالله طاهر (وفات ۲۳۰ ه.ق)
سومین امیر طاهریان که مردی خوش‌ذوق و سخن‌شناس بود.
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
👍4
انسان وقتی دلش گرفت
از پی تدبیر می‌رود
من هم
رفتم...

#سهراب_سپهری
🔶️🔸️@third_script
👍2
روزی آيد که دلم هيچ تمنا نکند
ديده‌ام غنچه به ديدار کسی وا نکند

وين سبک جوش گران‌مايه - که خون نام وی است
ره به آوند تهی مانده‌ی رگ‌ها نکند

ياد آغوش کسی سينه‌ی آرام مرا
موج‌خيزِ هوس اين دل شيدا نکند

ديده آن گونه فروبسته بماند که اگر
صد چمن لاله دمد، نيم تماشا نکند

ليک امروز که سرمست می ِ زندگی‌ام
دلم از عشق نياسايد و پروا نکند

از لگد کوب ِ‌هوس، پيکر تقوا نرهد
تا مرا اين دل سودازده رسوا نکند...

#سیمین_بهبهانی
🔶️🔸️@third_script
2
نام‌ات گلِ هزار بهارِ نیامده است
نام‌ات تمام شب‌هایم
و گستره‌ی خمیده‌ی رؤیاهایم را
پُر می‌کند
و در دهان‌ام
مانند ماه در حوض
مَد می‌شود...

#منوچهر_آتشی
🔶️🔸️@third_script
2
پنبه نهیم گوش را از هذیانِ آن و این...

#مولانا
🔶️🔸️@third_script
👍3
ای درویش!
هر که خواهان صحبت کسی شد، آن خواستِ اوَّل را میل می‌گویند و چون میل زیادت شد و مفرط گشت، آن میلِ مفرط را اِرادت می‌گویند و چون ارادت زیادت شد و مفرط گشت، آن ارادتِ مفرط را محبّت می‌گویند و چون محبّت زیادت شد و مفرط گشت،
آن محبّت مفرط را عشق می‌گویند.
پس عشق محبت مفرط آمد و محبت، ارادت مفرط آمد و هم‌چنین...

کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
2👍1
+ چرا داری تعقیبم میکنی؟
- من تعقیبت نمیکنم. دارم دنبالت میگردم. این دوتا با هم خیلی فرق دارن...

The conversation
Writer & Director: 
francis ford coppola
1974
#دیالوگ
🔶️🔸️@third_script
1👍1
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم...

#مولانا
🔶️🔸️@third_script
2🔥1
ای درویش!
عشق، بُراق سالکان و و مَرکبِ روندگان است. هرچه عقل به پنجاه سال اندوخته باشد، عشق در یک دم آن جمله را بسوزاند و عاشق را پاک و صافی گرداند.
سالک به صد چلّه آن مقدار سِیْر نتواند کرد که عاشق در یک طرفة‌العین کند.

* بُراق: اسب تیزرو

کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
1💯1
وصلِ او تیغ به کف دارد و مهجوری هم
تابِ نزدیکیِ او نیست مرا، دوری هم...

#طالب_آملی
🔶️🔸️@third_script
2👌1
ای درویش!
وقت باشد که عاشق چنان مستغرق معشوق شود که نام معشوق فراموش کند، بلکه غیر معشوق هر چیز که باشد جمله فراموش کند...

کتاب الانسان الکامل
عزیز الدین نسفی
در بیان عشق
🔶️🔸️@third_script
3👌1
شخصی زنی بخواست. شب اول خلوت کردند. مگر شوهر بحاجتی بیرون رفت. چون باز‌آمد عروس را دید که با سوزن گوش خود را سوراخ می‌کند. و چون خواست با او جمع شود، عروس بکر نبود. گفت: خاتون این سوراخ در خانه پدر بایست کرد اینجا می‌کنی و آنچه اینجا می‌باید کرد در خانه‌ی پدر کرده‌ای.

#عبید_زاکانی
رساله دلگشا
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
😁2🤔1😐1
توت

نيما و مانی زير درخت توت ايستاده بودند. سرشان را بالا گرفته بودند، توت‏های رسيده و سفيد و درشت را نگاه می‌کردند. آب دهانشان راه افتاده بود. به درخت سنگ زدند که توت بريزد, نريخت. توت‏ها تازه رسيده بودند، بندشان محکم بود و شاخه‏ها را چسبيده بود.
نيما کفش‏هايش را کند، جوراب‏هايش را در آورد. تنه‏‌ی درخت را گرفت‌، عين گربه، با سختی و سماجت خود را بالا کشيد، هی ليز خورد و هی ليز خورد. اما از پا ننشست. عرق ريخت و به پوست سفت و ناجور و ترک ترک شيارهای زمخت و سخت درخت چنگ زد و پا گذاشت. کف دست‏ها، انگشت‏ها و کف پاهايش زخم شد و سوخت. اما، به روی خودش نياورد. ماني نگاهش می‌کرد.
- می‌افتی بيا پايين. اگر بيافتی مامان ناراحت می‌شود.
نيما به حرفش گوش نکرد. همچنان بالا رفت، رفت تا دستش به اولين شاخه رسيد. شاخه را چسبيد خود را بالا کشاند. پايش را روی شاخه گذاشت، دست دراز کرد و توتی چيد و خواست برای مانی بياندازد. پايين را نگاه کرد مانی نبود. رفته بود پيش مادر:
- مامان، مامان، نيما رفته روی درخت دارد توت می‌خورد.
دست مادر را کشيد و آورد زير درخت، اشاره کرد و نيما را نشان داد.
- ببين مامان، نيما رفته است بالا و دارد توت می‌خورد.
مادر نيما را نگاه کرد، اول ترسيد که نيما بيفتد. اما کم‏کم از شجاعت و همت او خوشش آمد. رو کرد به مانی:
- خب، تو هم برو بالا توت بخور. بزرگ شدی، تصميم بگير، نترس.
نيما از بالای درخت توت‏های تو مشتش را به مانی نشان داد و با دهان شيرين شده از توت گفت:
- اين‏ها هم مال تو، برای تو و مامان چيدم.
خم شد و توت‏ها را توی دست مادر ريخت. مادر توت‏ها جلوی مانی گرفت:
- بيا بخور.
- نه نمی‌خورم. توت‏هايی که نيما چيده دوست ندارم.
- پس خودت برو بالا، بچين و بخور.
- نمی‌توانم.
مادر زير بغل‏های مانی را گرفت، کمکش کرد که برود بالای درخت. مانی پاهايش را تکان داد و گفت:
- مرا بگذار زمين. می‌ترسم بالا بروم. نمی‌خواهم به من کمک کنی.
مادر مانی را گذاشت زمين. شاخه‏ی پايين درخت را خم کرد و رو به روی صورت مانی گرفت. شاخه چند توت درشت و رسيده داشت.
- خودت توت بکن و بخور. اين جور راحت است.
مانی شانه بالا انداخت و پا به زمين کوفت:
- نمی‌خواهم.
مادر گفت:
- خودم برايت می‌چينيم. خوب است؟
- نه، نمی‌خواهم تو برايم توت بچينی.
مادر، که از دست مانی کلافه شده بود، گفت:
- توتی که نيما بچيند، دوست نداری. به خودت زحمت نمی‌دی که از درخت بالا بروی. توتی هم که من بچينم، قبول نداری. توت آماده را هم که نمی‌چينی. اصلا تو چه می‌خواهی؟
مانی سرش را بلند کرد. توت خوردن نيما را ديد و گفت:
- می‌خواهم نيما بيايد پايين. توت نچيند. توت نخورد.
- همين؟
- همين.
مادر به مانی نگاه کرد. هيچ نگفت. دلش به حال او سوخت. راهش را کشيد و رفت.
مانی زير درخت نشست. زانوهايش را بغل گرفت. به درخت تکيه داد و زار زد.


هوشنگ مرادی کرمانی
#داستان_کوتاه
🔶️🔸️@third_script
1👍1
پادشاهی از حاضران مجلس لُغَزی* پرسید که:
آن چیست که پار نرسید و امسال نمی‌رسد و سال آینده نیز نخواهد رسید؟
سپاهی‌ای حاضر بود، گفت: آن مرسوم** است.
پادشاه بخندید و بفرمود تا مرسوم دوساله‌ی او را نقدا از خزانه دادند و مرسوم آینده را نیز بر آن افزودند.

* معما، چیستان
** جیره، مواجب

لطائف الطوایف
فخرالدین علی صفی
#حکایت
🔶️🔸️@third_script
😁2👍1
پیوستن دوستان به هم آسان است
دشوار بریدن است و آخر آن است

شیرینی وصل را نمی‌دارم دوست
از غایت تلخی‌ای که در هجران است...

#وحشی_بافقی
#رباعیات
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
🔶️🔸️@third_script
2