لوکوموتیو
روزگاری لوکوموتیو، ریلهای راهآهن تازه تاسیس را در مینوردید؛ صیقل میداد و چرخهایش صیقل میخورد. سالها گذشت و همچنان کار میکرد تا آنکه بر اثر خوردگی فرسوده شد. آن را به انبار اسقاط فرستادند. میدانست زندگیاش به پایان رسیده. شهرداری آن را تحویل گرفت، رنگ کرد و زیر سایباتی در پارک گذاشت. لوکوموتیو حالا زندگی تازهای پیدا کرده. بازی قایمباشک بچهها شادی گذشته را به او برگردانده است.
ادوارد مارتین
ترجمه اسدالله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶🔸@third_script
روزگاری لوکوموتیو، ریلهای راهآهن تازه تاسیس را در مینوردید؛ صیقل میداد و چرخهایش صیقل میخورد. سالها گذشت و همچنان کار میکرد تا آنکه بر اثر خوردگی فرسوده شد. آن را به انبار اسقاط فرستادند. میدانست زندگیاش به پایان رسیده. شهرداری آن را تحویل گرفت، رنگ کرد و زیر سایباتی در پارک گذاشت. لوکوموتیو حالا زندگی تازهای پیدا کرده. بازی قایمباشک بچهها شادی گذشته را به او برگردانده است.
ادوارد مارتین
ترجمه اسدالله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶🔸@third_script
❤1
راه های زیادی برای مُردن وجود داره؛ بدترینش اینه که به زندگی کردن ادامه بدی.
This Must Be the Place (2011)
Director: Paolo Sorrentino
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
This Must Be the Place (2011)
Director: Paolo Sorrentino
#دیالوگ
🔶🔸@third_script
👍1👎1
محبوب من!
من هنوز شما را در آن سالها پنهان کردهام. سالهایی که باران کج میبارید. برف کج میبارید، مهتاب کج میتابید. بوی گیسوی شما بود و دلی بیقرار.
یادش بخیر! عشق شما را با آسمان در میان گذاشتم، پرسیدم: " نخستین بار چه کسی گفت که مرد گریه نمیکند..؟"
#محمد_صالح_علا
🔶🔸@third_script
من هنوز شما را در آن سالها پنهان کردهام. سالهایی که باران کج میبارید. برف کج میبارید، مهتاب کج میتابید. بوی گیسوی شما بود و دلی بیقرار.
یادش بخیر! عشق شما را با آسمان در میان گذاشتم، پرسیدم: " نخستین بار چه کسی گفت که مرد گریه نمیکند..؟"
#محمد_صالح_علا
🔶🔸@third_script
❤1
يحتاج الرجل الى دقيقة واحدة
ليعشق امراة
و يَحتاج الى عُصور لِنسيانها...
مرد یک دقیقه نیاز دارد
تا عاشق زنی شود
و روزگاران بسیار تا فراموشش کند...
#نزار_قبانی
#عربیات
🔶🔸@third_script
ليعشق امراة
و يَحتاج الى عُصور لِنسيانها...
مرد یک دقیقه نیاز دارد
تا عاشق زنی شود
و روزگاران بسیار تا فراموشش کند...
#نزار_قبانی
#عربیات
🔶🔸@third_script
👍1
هر حکایت دارد آغازی و انجامی
جز حدیث رنج انسان
غربت انسان
آه! گویی
هرگز این غمگین حکایت را
هر چه باشد، نهایت نیست...
#مهدی_اخوان_ثالث
(۱۰ اسفند ۱۳۰۷ – ۴ شهریور ۱۳۶۹)
🔶🔸@third_script
جز حدیث رنج انسان
غربت انسان
آه! گویی
هرگز این غمگین حکایت را
هر چه باشد، نهایت نیست...
#مهدی_اخوان_ثالث
(۱۰ اسفند ۱۳۰۷ – ۴ شهریور ۱۳۶۹)
🔶🔸@third_script
❤1
❤1
خجالتی
مارمولکی رفت پیش ماری که چشم پزشک بود.
از او خواست که برایش عینکی تهیه کند.
مار گفت: عینک به چه درد تو میخورد؟ مگر با عینک و بی عینک فرقی هم میکند؟ تو که جایی را نمیبینی.
مارمولک گفت: عینک بزنم دیده میشوم...
وولف دیتریش شنوره
ترجمه اسدلله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶🔸@third_script
مارمولکی رفت پیش ماری که چشم پزشک بود.
از او خواست که برایش عینکی تهیه کند.
مار گفت: عینک به چه درد تو میخورد؟ مگر با عینک و بی عینک فرقی هم میکند؟ تو که جایی را نمیبینی.
مارمولک گفت: عینک بزنم دیده میشوم...
وولف دیتریش شنوره
ترجمه اسدلله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶🔸@third_script
❤1
بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشقِ دیدنِ تو هواخواه غربتم
دورم به صورت از در دولتسرای تو
لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم...
#حافظ
🔶🔸@third_script
مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم
می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار
این موهبت رسید ز میراث فطرتم
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشقِ دیدنِ تو هواخواه غربتم
دورم به صورت از در دولتسرای تو
لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم...
#حافظ
🔶🔸@third_script
❤1
محبوب من!
من شما را از ترانهها به دست آوردهام. شما را که نمیبینم، دو برابر میشوم. دلتنگی به سر شانههایم میرسد. دردِ دوری نه در آب حل میشود و نه در هوا. هر حرفی را تنها یک بار میگویند بعضی چیزها را دو بار یا سه بار میگویند مثل: ای داد بیداد... ای داد بیداد... ای داد بیداد...
#محمد_صالح_علا
🔶🔸@third_script
من شما را از ترانهها به دست آوردهام. شما را که نمیبینم، دو برابر میشوم. دلتنگی به سر شانههایم میرسد. دردِ دوری نه در آب حل میشود و نه در هوا. هر حرفی را تنها یک بار میگویند بعضی چیزها را دو بار یا سه بار میگویند مثل: ای داد بیداد... ای داد بیداد... ای داد بیداد...
#محمد_صالح_علا
🔶🔸@third_script
❤2
مبارک است، مبارک
جان با عجله خودش را به بیمارستان رساند. نه پساندازی داشت و نه پول و پَلهای. با سابقهی کار یک روزه از کجا باید میآورد هزینه بیمارستان را بدهد؟
اما مهم نبود. از پس آن بر میآمدند. شیرینی بچه به دردسرش میارزید.
در بخش زنان و زایمان نگاهش به شریل افتاد که دو تا قنداق بغلش بود. جابجا غش کرد...
جی ماروتی
ترجمه اسدلله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶🔸@third_script
جان با عجله خودش را به بیمارستان رساند. نه پساندازی داشت و نه پول و پَلهای. با سابقهی کار یک روزه از کجا باید میآورد هزینه بیمارستان را بدهد؟
اما مهم نبود. از پس آن بر میآمدند. شیرینی بچه به دردسرش میارزید.
در بخش زنان و زایمان نگاهش به شریل افتاد که دو تا قنداق بغلش بود. جابجا غش کرد...
جی ماروتی
ترجمه اسدلله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶🔸@third_script
من نیز چو خورشید،
دلم زنده به عشق است
راهِ دلِ خود را نتوانم که نپویم،
هر صبح
در آیینۀ جادویی خورشید
چون مینگرم
او همه من، من همه اویم...
#فریدون_مشیری
#صبح
🔶🔸@third_script
دلم زنده به عشق است
راهِ دلِ خود را نتوانم که نپویم،
هر صبح
در آیینۀ جادویی خورشید
چون مینگرم
او همه من، من همه اویم...
#فریدون_مشیری
#صبح
🔶🔸@third_script
👍1
ادبیات_ایران_برنامه_دوازدهم_اخوان_ثالث.Mp3
12.9 MB
ادبیات ایران
نویسنده و کارشناس: زنده یاد مهدی اخوان ثالث
مجری: بانو آذر پژوهش
برنامه دوازدهم: شاعران خوشنویس
#ادبیات_ایران
#مهدی_اخوان_ثالث
🔶🔸@third_script
نویسنده و کارشناس: زنده یاد مهدی اخوان ثالث
مجری: بانو آذر پژوهش
برنامه دوازدهم: شاعران خوشنویس
#ادبیات_ایران
#مهدی_اخوان_ثالث
🔶🔸@third_script
❤1
مدال طلا
نسیم خنکی میوزید و قایق تاب بر میداشت. پدر به آرامی پارو میزد و پسر دمغ بود. در مسابقهی شنای مدرسه نفس کم آورده بود.
از زیر پل که گذشتند شیشه نوشابهای محکم به سر پدر خورد. پدر فریادی کشید و پارو از دستش افتاد. پسر ترسید. پدر از او خواست که پارو بزند، اما تعادلش را از دست داد و با پارو داخل آب افتاد. هر کاری کرد نتوانست او را توی قایق بکشد. با ناامیدی چند بار فریاد زد و کمک خواست، اما کسی صدایش را نشنید.
به ساحل نگاه کرد. به سرعت لباسهایش را درآورد. در آب شیرجه زد و پدر را با فرق شکافته گرفت و کشاند.
باز مثل مسابقهی شنا نفس کم آورد، اما جان پدر در خطر بود. خود را به گروه امداد رساند.
روز بعد در مدرسه مدال طلا را به او دادند...
ویکتور ژودیس
ترجمه اسدلله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶🔸@third_script
نسیم خنکی میوزید و قایق تاب بر میداشت. پدر به آرامی پارو میزد و پسر دمغ بود. در مسابقهی شنای مدرسه نفس کم آورده بود.
از زیر پل که گذشتند شیشه نوشابهای محکم به سر پدر خورد. پدر فریادی کشید و پارو از دستش افتاد. پسر ترسید. پدر از او خواست که پارو بزند، اما تعادلش را از دست داد و با پارو داخل آب افتاد. هر کاری کرد نتوانست او را توی قایق بکشد. با ناامیدی چند بار فریاد زد و کمک خواست، اما کسی صدایش را نشنید.
به ساحل نگاه کرد. به سرعت لباسهایش را درآورد. در آب شیرجه زد و پدر را با فرق شکافته گرفت و کشاند.
باز مثل مسابقهی شنا نفس کم آورد، اما جان پدر در خطر بود. خود را به گروه امداد رساند.
روز بعد در مدرسه مدال طلا را به او دادند...
ویکتور ژودیس
ترجمه اسدلله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶🔸@third_script
👍2
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
Steamboat willie
1928
Mickey mouse
Writers & directors: ub iwerks & walt disney
#فیلم_کوتاه
#انیمیشن
🔶🔸@third_script
1928
Mickey mouse
Writers & directors: ub iwerks & walt disney
#فیلم_کوتاه
#انیمیشن
🔶🔸@third_script
محبوب من!
در میان همه برگهای پاییزی تنها شما سبز میمانید. به قول سنت اگزوپری؛ شما زیباترین گل عالم هستید. زیرا که شما گل سرخ منید. شما تنها گل زیبای من هستید و من دیگر گلی را از میان گلهای دیگر سوا نمیکنم. زیرا که پیشتر زیباترین گل دنیا را انتخاب کردهام. اکنون دیگر کار من این است که از گل زیبای خود مراقبت کنم...
#محمد_صالح_علا
🔶🔸@third_script
در میان همه برگهای پاییزی تنها شما سبز میمانید. به قول سنت اگزوپری؛ شما زیباترین گل عالم هستید. زیرا که شما گل سرخ منید. شما تنها گل زیبای من هستید و من دیگر گلی را از میان گلهای دیگر سوا نمیکنم. زیرا که پیشتر زیباترین گل دنیا را انتخاب کردهام. اکنون دیگر کار من این است که از گل زیبای خود مراقبت کنم...
#محمد_صالح_علا
🔶🔸@third_script
👍1
❤2
مسابقه لاکپشت و خرگوش
لاکپشت و خرگوش مسابقه دادند. خرگوش شکست خورد. علت ماجرا این بود که خرگوش به پیروزی خود اطمینان داشت. وسط راه چرتی زد اما خوابش برد. لاکپشت برنده شد.
خرگوش اعتراض کرد و خواستار دور دیگری از مسابقه شد. اما اینبار نخوابید و برنده شد. اما لاکپشت دبه کرد و به خرگوش گفت: دوباره مسابقه بدهیم. خرگوش جواب داد: خوب، به هر حال من تندتر میدوم. لاکپشت گفت: در اولین و دومین مسابقه تو مسیر را انتخاب کردی، این بار من این کار را میکنم. خرگوش موافقت کرد.
مسابقه سوم آغاز شد. خرگوش جلوتر از لاکپشت میدوید، اما رودخانه راه او را مسدود کرده بود. لاکپشت شنا کرد و از رودخانه رد شد. از این رو، لاکپشت در مسابقه سوم موفق شد...
فنگ جی کای
ترجمه اسدلله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶🔸 @third_script
لاکپشت و خرگوش مسابقه دادند. خرگوش شکست خورد. علت ماجرا این بود که خرگوش به پیروزی خود اطمینان داشت. وسط راه چرتی زد اما خوابش برد. لاکپشت برنده شد.
خرگوش اعتراض کرد و خواستار دور دیگری از مسابقه شد. اما اینبار نخوابید و برنده شد. اما لاکپشت دبه کرد و به خرگوش گفت: دوباره مسابقه بدهیم. خرگوش جواب داد: خوب، به هر حال من تندتر میدوم. لاکپشت گفت: در اولین و دومین مسابقه تو مسیر را انتخاب کردی، این بار من این کار را میکنم. خرگوش موافقت کرد.
مسابقه سوم آغاز شد. خرگوش جلوتر از لاکپشت میدوید، اما رودخانه راه او را مسدود کرده بود. لاکپشت شنا کرد و از رودخانه رد شد. از این رو، لاکپشت در مسابقه سوم موفق شد...
فنگ جی کای
ترجمه اسدلله امرایی
#داستان_کوتاه
🔶🔸 @third_script
👍1