تکانه‌ها
2.25K subscribers
123 photos
9 videos
13 files
73 links
-محسن امام‌وردی
Download Telegram
لکنت این خون که از دهانهٔ زخم می ریزد، شیهه ای ست که توی گلوی کارد مانده بود. من لبه ام. این نوشته دو ضلع از پوستی ست که به نام زخم، از هم دور مانده ند.

«چندان که شب نمی تواند ستاره هاش را انکار کند» دست دراز می کنم تا از تنت کنارت بزنم، دست هام از این خواب بیرون می زنند. تو محتوایی انقلابی هستی که در خود می ماند و بی هیچ کلمه ای منبسط می شود. تو دقیقهٔ آشتی کارگرها با جسد تکه پارهٔ کارفرمایی. دست مارکس روی گردن میناردکینز. تو ابری هستی که به سیم خاردارهای کلانتری دیلمان گیر کرده.

اگر در غیاب تو از زردترین شاخه، شعار آفتاب خمیازه کش عصر را پرسیدم، تنها می خواستم چیزی برای آویختن از سر موهات جور کنم.

اگر «سرخ نام دیگر من است»، به اعتبار دست های موّاج توست، که خلاصه ای از فیگورهایی آفتاب خورده با بیکینی اند که در بیروت به دیوارهای گلوله خوردهٔ تکیه داده اند و خلاصه ای از شفق های ارغوانی هلسینکی اند، و خلاصه ای از مسیحی سنگی اند که آسمان سائوپائولا را بغل کرده یا بودایی فلزی که در تبت رو به قبله نشسته.

اگر «نور» از فاصله ای که حدوداً یک قدم است، درست هم-قیافه با چارچوب پنجره روی فرش های سرخ تشکیل شده، تنها می خواسته تا کفش های تو باشد.

امّا لکنت این خون، سنگی است که در ابری از گاز اشک آور معلق است، تا به سربازی بخورد که مادرش پشت سرش آب ریخته بود و حالا نشسته تا آب روی پله ها بخار شود. لکنت این خون، خواستن توست که در فاصله دستی که سنگ را پرت می کند و سربازی که ماشه را می کشد، هرکسی متوجه اش می شود، توی صورتم داد می زند «از این همه جنگ خجالت بکش پفیوز!» لکنت این خون، زجّه ای توی دستگاه ماهور است، گوشهٔ میرزا فلان خان که هرهفته برای یکی تصنیفی درباره غم فراغ می ساخت. لکنت این خون، رکعت دوّم نمازی است، در بیابان های سیستان، پشت به جسد «هامون» که قرار است به «مرگ بر اسامی کشورها براساس حروف الفبا» ختم شود. بلوچ ها داد می کشند تا خاک حنجره هایشان را بتکانند، بعد تشنگی را فراموش کنند و نام تو را بگذارند روی «هیرمند».

اگر توی صفحه نیازمندی های روزنامه دنبال «معشوقه ای پاره وقت، در محل، با حقوق مُکفی» می گشتم، از صفحه بعدی می ترسیدم که هفته ای چندتا راسکونلیکُف را اعدام می کردند تا پیرزن ها در امنیت دور پارک ها بدوند. اگر دورتادور مرزی پرگهر با دست های گچ گرفته هیچ کدام مان نمی توانستیم بوسه بفرستیم، اما تمام مدت، حداقل خیال مان راحت بود که تو را داریم. دسته جمعی خیال مان از این راحت بود، هم ما که سنگ می انداختیم، هم سربازهایی که با باتوم به کرکره ها می کوبیدند، هم کارگرانی که توی تحصن کتک می خوردند، هم امام جمعهٔ زابل. ما همه در این مشترک بودیم که بعد از کشتن هم، قبل از این که قد گاز اشک آور به اتاق تو برسد، باید فکری به حال انطباق کفش های روشن تو و چارچوب پنجره بکنیم.
| تلاقی تف با حروف اضافه |

__ بالأخره یکی راه می افتد تا، پلّه ها بالا بروند از، طبقات سلام کنند به، شب خمیده تاب بخورد روی، لت دری خمیازه بکشد که، گربه کش بیاید از خستگی با، کفش هایم روی سنگ خستگی درکنند کنار، در صدا بدهد مثل صندلی ها که صدا می دهند با، حرفی که غلت می زند توی گلو و سرش به پاهاش گره می خورد چون، این انحنا مضربی از شیروانی است امّا، کلید توی تاریکی به لبه های در دست می کشد و، این در تنها رو به ابر و صفحه ای باز می شود که، مهتاب خیس روی اضلاعش می ماسد امّا، بادی نیست یا، بستری نیست یا، ترانه ای نیست یا، دست می کنم توی عمق این شب تا، ساعدم که به لبه ی شب می رسد پنجه می چرخانم توی سیاهی و، ستاره ها تلف می شوند نوبتی بعد، روی سطح شب معلق می مانند انگار، گربه ای تا شانه دست کرده باشد توی، حوض ماهی های مُرده که، ته شب ماه هرچقدر هم انکار کند سرآخر، ناگزیر توی آب می افتد ولی، این کلمه غلت می زند و آب می شود انگار، طرف بعدی تاریکی یکی از «لبه» بالا می افتد یا، از تمام کسی که رفته بود تنها تفی روی سیمان می ماند که، آفتاب قسم خورده تمام آب های ممکن را از «اقیانوس» تا «تف» بخار کند.

-بداهه های بی خوابی
|سرود بی پناهی و تهران: یک مواجههٔ شخصی |

چاهار پنج سال پیش، وقتی همین حوالی سال، راه افتادم آمدم تهران، یک الف بچّه بودم. حالا یک جیم یا یک دال بچّه ام. توی یک تاریکی طولانی از راه آهن تا تجریش کنار دوازده میلیون آدم بی نام که ایستادم، اوّل چه ذوقی کردم از این که موقع سیگار کشیدن، کسی زاغ سیاهم را چوب نمی زند، پس حتماً حالا مرد شده ام، بعد شب که شد به یک نقطه نور سبز روی کوه های شمال تهران نگاه کردم، فکر کردم تهران همین نور دائماً سبز است. این اولین لمس بود. لمس پوستهٔ همان تاریکی که اسمی نداشت و حالا با هم ایاغ شده ایم و نامش را هم بلدم: بی پناهی.

___توی تاریکی، همهٔ اشیا خودشان را ول می کنند و «تاریکی» می شوند. بی پناهی، نام دیگر همین تاریکی عمومی است.___

و من تجربه کردم که همه چیزها مثل تسبیح با نخ «بی پناهی» کنار هم مانده اند. من، آرام تنهایی را بغل کردم و روی بی پناهی دست کشیدم. آدم هایی را بغل کردم که منظره های بی پناهی بودند و به صدای آژیرهای چاهارراه ولیعصر تا کارگر گوش کردم که صدای بی پناهی بودند و قهرمان بی بدیل شکستن قلب هایی شدم که روی بی پناهی ام عشق بالا می آوردند و خودشان آبروی بی پناهی بودند.

بالا رفتم، پایین آمدم و طی تمام این حرکت سینوسی در واحد تهران، سه تا چیز فهمیدم: ما بی پناه ایم- ما پناه می بریم- ما بی پناه تر می شویم.
تهران، معلّم بی پناهی من بود.

اغراق نمی کنم. این بی پناهی، مخرج مشترک تمام تجربه های من و شما و هر آدم دیگری است. بی رحمانه و عادل، نه به جغرافیای به خصوصی قائل است، نه زمان-مندی قطعی ای دارد.

توی چیزهای کلان هم ردش را می توانیم بزنیم: تاریخ مثل یک چرخ گوشت نامرئی، همه چیز را له کرده. مثلاً از تمام ایده های قطعی تاریخ گیج فلسفه، از سنگرهای احکام قاطع اخلاقی و نشئگی های سیّال پدیدارشناسی و حتّا شک گرایی و هرچیزی که «سخت و استوار بود» تنها دودی ماند که توی چشم مان می رود.
ما بعد از چند هزاره کلنجار، حالا با خود «زبان» هم پدرکشتگی داریم. شما فرض کن زبان که پناهگاه حیوان ناطق سیاسی بود، انگار با موریانه های کلمات، جویده شد. حالا یک سرّی کولی آواره ایم که بی زبان، توی تاریکی معلّق مانده ایم.
دست و پای مان می لرزد وقتی فکر می کنیم مثلاً «زیبایی» چیست؟ و هیچ کس تخم نمی کند انگشت بگذارد و بگوید «زیبایی یعنی این.»، کدام کلّه خری با چه پشت وانه ای باید این را بگوید؟ وقتی حتّا لنگ های زبان هوا رفته.
«هنر» از دالان های زیبایی شناسی به سنگ توالت مارسل دوشان منتهی شده و ما ناگزیریم برای موز اندی وارهول دست بزنیم و به مدد فوتوشاپ، آرکی تایپ هایمان از زیبایی طبیعت را از گور اینستاگرام بیرون بکشیم.

گرفتار شده ایم به حضرت عبّاس؛ شبیه پلانی از «مالنا»، دست های مختلف «بی پناهی» از تمام جهات، برای سیگار ما فندک روشن کرده اند.


_زمانهٔ گسست، ابر بی نام متغیّر، دود تریاکی که از هم وامی رود و ناپدید می شود، دقیقهٔ زبان های بریده و چانه های خونی و دست و پا زدن برای خواندن سرود، لحظهٔ ایستادن فاتحانهٔ «تعریف ناپذیری» روی تپّه ای از اجساد تجربه ها، وقتی که هیچ چیز پناه گاهی نیست، بی وزنی._

تهران مادرانه برایم «تنهایی» را ترسیم کرد و در شهری مچاله راهم انداخت تا اضلاع تنهایی ام پررنگ شدند. حالا -کور شوم اگر دروغ بگویم- نگاه که می کنم، هر آدم، سازه ای، بنایی، ساختمانی است و اتفاقاً دری هم دارد، برای رفتنی و آمدنی و ایراد درست همین جاست که هر آدم سازه ای، بنایی، ساختمانی است. هیچ ساختمانی از در ساختمانی دیگر تو نمی رود.
ما تنها منظره ی هم ایم. من یک معماری از انفراد ام، شبیه شما. ما تنها می توانیم از این تنهایی عظیم با «سایش» فرار کنیم نه با «فرورفتن».
«ما» تنها یک جور نقطه اشتراک در «تنهایی عمومی» است، اشتراک در تنهایی «من» و «تو» وقتی که دو ساختمان در همسایگی، به هم تکیه می دهند.

و تهران آینه ای است، که تنهایی را قاب می گیرد. تهران، با چنارهای موازی و ملافه ای از دود به تنهایی ات اصرار می کند و من مثلاً مجبور بودم، اگر وسط این تنهایی، مثل آقای کلُمب، یا مثل نهنگی که می آید روی آب تا نفس بگیرد، رشت را، یک بار دیگر، از اوّل کشف کردم. این بار برای خودم.

تهران، معلّم خستگی ام، آینه ای شیب دار است که روی کوه های محترم شمال شهر به نوری سبز می رسد. من فکر می کردم، من فکر می کنم تهران، همین نور دائماً سبز است.
و نور ممتد سبز، چراغ پناهگاهی است، برای سیزیف هایی که آمده بودند کوه، قلیان بکشند.
Audio
Perhaps it isn’t love when I say you are what I love the most—you are the knife I turn inside myself, this is love.
| FrantzKafka-Letters to Milena |

تو با خنجری ازمیان‌ِ ‌استخوان‌هایم می‌گذری
و فكر می‌كنی كه تسكینم می‌دهی.
| شهرام شیدایی، ایثار|
| بر |

قبل از این که ترکش های مهمانی گذشته را از جسد این خانه دربیاورم، قبل از این که مادرم تلویزیون را روشن کند و رئیس سازمان سنجش با کت شلوار بیاید جلوی دوربین، بگوید با مداد سیاه و پاک کن نرم بیایید بنشینیم برای «برگشتن» مترادف پیدا کنیم، قبل از این که فست فود زنجیره ای، در تمام فلافلی های محلّه را تخته کند، برگرد و بگو « حالا نوبت توست که بروی. »

قبل از شنای هندسی تن ماهی های فلزی در قابلمه برگرد. قبل از گریز از شهر که به هزار انگشت، به وقاحت، در بی آر تی و مترو انگشت مان می کند؛ چند قدم مانده به روبوسی های پلاستیکی سال تحویل بیا و داد بزن که می دانی جمعه چندمین روز سال است و می دانی جمعه روز تکیه دادن شاخه های انار به دیوارهای سیمانی است و می دانی جمعه پرنده ای ست که به خشاب خالی ترامادول روی زمین نوک می زند و جمعه مرغ دریایی ای است که روی اکباتان می پرد.

قبل از این که جواد خیابانی، بعد از بازجویی اسماعیل بخشی، توی تلویزیونی ثابت، رو به ما، برای «مردم نان ندارند» مربی بغض کند، برگرد و بگو « ما باید از همان اوّل، روی قوس "م" ماندن می شاشیدیم.» و در سایهٔ اُریب روز آفتابی، پشت کن و مثل روز اوّل، دوباره برو.

من باید بپرسم ‏برای بازی کردن نقش «عاشق» توی بازی پانتومیم،چیکار باید کرد؟
تو باید برگردی و بگویی اگر لکان توی بازی بود، هیچ کاری نمی کرد. از منظر او «عشق بلوایی خصوصی، در دقایق فقدان امرجنسی است.» پس، همین که بازیکن پانتومیم، جلوی جمع کسی را نمی کرد، یعنی طرف عاشق بوده، احتمالا؛ً و اگر کافکا بود، چاقو می کرد توی سینه ش، می چرخاند؛ و اگر من بودم برمی گشتم و تنها به تقارن چشم های متأسف تو، می گفتم «نه.»

‏«عشق» به تعبیری، مکیدن لیمو با لثه های زخمی است، یک جور حظّ مازوخیستی. از طرفی، امروز، یارو که توی مترو به تاریکی گذرندهٔ تونل نگاه می کرد، به زیدش که توی جاناموسی کنار در ایستاده بود گفت «عشق ساقه طلاییه، برای تشنگی.»
من مکعبی از «تشنگی» و «صدای برگ های تبریزی« در ایستگاه مترو ام؛ پشت خط زرد لبهٔ سکّو و اضلاعم از برگشتن تو که می دانی «آن که برمی گردد، شکسته. » تشکیل می شوند.
قبل از بوق های مکرّر متروی کرج، در ایستگاه صادقیه بدو، همه را هل بده و برگرد، تا بگوییم « این که تنها مانده ایم، برای این است که با دقّت بیش تری جسد هفته را تشریح کنیم، روزها را از استخوان جدا کنیم و روی هم بچینیم.»

قبل از این که اوّل شخص غایب باشم، برگرد به کتاب های قواعد زبان فارسی و از میدان کلمات بیرونم بکش، لحن را از لباسم بتکان و با انگشت هات بگو «ما با لامسه حرف می زنیم»

من شاهدم که تو زاویه های تاریکی را با عرض شانه هات اندازه گرفته ای. اگر برگردی و به لکنت مهتابی روی دیوار بگویی « روزی که رفته، اسبی یله است که چند روز بعد در دشت های آزاد از گرسنگی تلف می شود.» خاک دویدن ام، حجم لغزندهٔ غبار را روی شانه های دشت معماری می کنند.
| فحش بهتر است یا ثروت؟ |

زبان در سیر تاریخی تکوین و تکامل‌اش -از اشاره و صدا تا مرحله پیشرفته‌تر اصوات که کلمات اند- اندامی به نام «فحش» درآورده. سالن تاریک عظیمی را تصور کنید، یکی از اتاق های توی این تاریکی «فحاشی» است؛ درصورت تخریب این اتاق، کلیت سازه دچاره بحران و فروریزی خواهدشد.
حالا این فحش ها متداخل در مضانین فرهنگی، سنتی، اسطوره‌ای و هرچیزی که هستند، در هرصورت نیازی واقعی وجود داشته و به واسطهٔ پدیدهٔ فحش آن نیاز درساحت زبان برطرف شده.

فحش میانجیِ کلامی‌ای برای مخدوش کردن حیثیت، ناموس، دارایی یک نفر، توسط دیگری، نه به صورت فیزیکی بلکه تنها درساحت ایده و در «زبان» است. فحاشی شکل دیگری از تعامل است، تعاملی نه حتا خشن: تعاملی صرفاً غیر روتین. خشونت فحش خشونتی فی نفسه نیست. این خشونت توسط لحن و شبکه‌ای متداخل از پارامترهای وضعیت‌ساز حین فحاشی به این کلمات تزریق می شود. برای مثال اسم یک عضو جنسی همان است که در مطب و حین رابطه‌ی جنسی بیان می‌شود، پس چی آن را فحش می‌کند؟

اگر با این فرمان بنا را بگذاریم بر این که «کلمات دال‌هایی سرگردان و بی‌مدلول‌اند و حامل معنایی ازلی‌ابدی فارغ از استعمال نیستند و تنها به کلماتی دیگر اشاره می کنند»، این «شبکه‌ی کلمات» بی حضور فحش،ناقص می‌شود. حضور فحش در مساحت ارگانیکِ «زبان» واجد یک جور الزام است.

«اخلاق» در حینِ لقاح و تولید «فحش‌ها» در ساختار زبان و لابه‌لای کلمات، با شیوه‌های مختلفِ هستی‌اش حاضر بوده، امّا چطور زورش به این «نیاز به ابراز خشونت غیرفیزیکی» نرسیده؟ آیا نظام‌های اخلاق از وجود فحش‌ها منفعتی برده‌اند؟

فحاشی در یک تجمع انسانی، واکسنی برای پیشگیری از آسیب بزرگ‌تر، یعنی از خشونت فیزیکی است: یک سوپاپ اطمینان، نشانه‌هایی‌اند از «ممنوعیت ابراز خشونت فیزیکی به قصد آسیب به دیگری».
فحاشی از این منظر، مغایر با ایدهٔ «امر اخلاقی» نیست، البته چندان نمایانده می‌شود که فخش‌ها علف‌های هرزی لابه‌لای گیاه‌های کلمات‌اند و «اخلاقی هم نیستند».

فحاشی شیوه ای کنترلی، برای رفع خطرات درگیری فیزیکی است. نسبت دعوا با فحش، مثلاً شبیه نسبت فحش با بوق اعتراضی پشت فرمان است: نوعی هدایت و هل دادنِ افراد یک اجتماع از مناسبات و خطرات ممکنِ جهان فیزیکی به سمت فضای صرفاً بی خطر زبانی. این هل دادن، بناست تا به «سکوت» که متین ترین شیوهٔ گویش از منظر اجتماع است ختم شود، سکوت ضرری ندارد، جامعه به بی‌ضرری تکیه می‌کند.

__میان پرده: انسانی که به قول ارسطو در «پلیس» و مسلح به لوگوس -منطق، زبان- زندگی می کرده و می کند، خیرش در گروی خیرجمعی است. به این ترتیب، این نظام مسلط اخلاقی بدهکاری/طلبکاری که همه را به هم افسار زده و در «پلیس» رام نگه داشته، یک سامانهٔ جمعی است که درآن جرمی بزرگ تر از کنش «قتل» و خشونت های احتمالاً منجر به قتل نفس وجود ندارد. خود همین «سامانه» برای حفظ قوام و تناسب اش، خشونت فیزیکی را منع می کند. از طرفی رخنه ای برای برون ریزی این تاول عظیم خشونت جمعی مستتر در نظر می گیرد: فحاشی.

فحش، در عین حال که نمودار، اشاره یا تلویحی از اتفاقی ناهنجار و نسبت دادن آن لفظی که با ارزش های جمعی مغایرت دارد به دیگری است، تنها در عرصهٔ زبان توان زنده بودن دارد. فحش به محض ابراز، به محض انطباق بر روی اتفاق یا نسبت واقعی‌ای که در جهان واقع موجود است «دود می شود و به هوا می رود». با سنجهٔ «آن چه در واقع موجود است» هم گیرنده و هم گوینده ‌ی فحش صحت انطباقی کلام بر واقعیت را مردود می‌دانند. فحش قبل از شنیده‌شدن در اثر سایش به واقعیت از اعتبار می‌افتد.

مثلاً فحش در جامعه پدرسالار، درجامعهٔ مالکانه، درست همین «مالکیت» را نشانه می‌رود. مالکیت بر زن، برخانواده، بر دارایی‌های مالی، بر ناموس و هرآن چه داشتنی است. فحّاش در حین فحش دادن به مالک، چیزی به دست نمی‌آورد. تنها لحظه ای نظم و ثبات امرواقع را معلق می‌کند. دارایی او را خلع می‌کند. فحاشی، به هردلیلی که انجام می‌شود، یک جور تقسیم خشونت است، بین فاعل و مفعول:فحاش خشمش را از دست می‌دهد،هدف فحش لحظه‌ای دارایی‌اش را از دست می‌دهد و باز پس می‌گیرد. جهان قبل و بعد از فحش ثابت است. فحاشی یک‌جور پاگذاشتن عامدانه روی«محدوده»و«مرز»های زبانِ مقبولِ عمومی است. فحش لحظه‌ای ابراز می‌شود که حیوان اهلی مدنی از قلاده‌اش که بیش‌تر از این اجازه‌ی پیش‌روی یه او نمی‌دهد مطمئن می‌شود.

با این صورت‌بندی،فحش،حتا گرفتن طولانی یا قطعیِ ارزش یا دارایی‌ای از دست مالکش نیست،تنها تهدید و اشاره‌ای به سلب مالکیت او از دارایی اش است:پرومویی از وضعیت فقدان درساحت خنثای زبان.

نمود روشن این امر، اصطلاح«فحش نده، خانواده نشسته» است. خانواده، اینجا هم در حکم اولین نمایندهٔ نظم اجتماعی و هم در حکم دارایی‌ای که قرار است برای لحظاتی معلق و متزلزل شود، با وساطت خود، افراد را به «سکوت» دعوت می کند.
|درباره در گشت ارشاد|
____مجری های بی بی سی و افق، همزمان از دو وجه نگران در شکستهٔ ون گشت ارشادند: پرهیز از خشونت- آسیب به بیت المال.

جزئیات وجه دوم از روز روشن تر است. امّا ‏این دعوت به «گل و بلبل»و دوری سانتیمانتال از خشونت از کجا سردرآورده؟
این جریان کسل تمدن-زده، رسوب لحن دائمی و نامرئی«زمانهٔ پلیسی»در فرد است، درهرکشوری با هرپایگان سیاسی که باشد.

پلیس فی نفسه، اندام مجازات«دولت»است؛ دولتی که بر فراز حیات روزمره شهروندان، معماری و نصب شده تا به گونه ای مشروع و درراستای حفظ نظم مستقر[به واسطهٔ حقی که از عموم اخذ-بخوانید غصب-کرده]به هرگونه خروج از نظم خشونت بورزد و خفه اش کند.

آیا امکان سلب این مشروعیت از پلیس، در ابراز خشونت، توسط شهروندان وجود دارد؟ آیا مسیر این خلع خشونت، مسیری دموکراتیک و بی خشونت است؟

‏این که ما به مثابه«ملّت»به هم خشونت نورزیم، رفتار پلاستیکی و خایه مال مأبانه ای است که وضعیت مستتر پلیسی روزمره به ما تلقین می کند: به میانجی انواع تبلیغات جهت دار حکومتی، یا حتّا رفتارهای بدیهی روزمره مثل در صف ایستادن و داشتن کارت شناسایی و مدال دادن به قهرمان تکواندو در عوض «مجازات» کسی که در خیابان به دیگری لگد می زند و هرمثال از اشاعهٔ ایده نظم عمومی.

امّا اینکه ما به مثابه«ملّت»نباید به عاملان و حافظان وضعیت پلیسی-نیروی انتظامی، نیروهای رسانه ای و باقی-خشونت بورزیم، کارکرد ناخودآگاه جمعی ماست که به این کسالت و نظم سلسله مراتبی«عادت»کرده و بی زحمت ترین نوع وجود و حفظ بقای خود را در گروی استمرار این وضعیت پلیسی می بیند.

‏من فکرمی کنم کندن در گشت ارشاد کارخوبی نبود. کار خوب تر، البتّه، حملهٔ خشن تر و صریح تر مردم به امکانات و ایدهٔ گشت ارشاد است.

صریحاً مدافع ابراز خشونت ام. خشونت در مقام مقاومت از طرف مغلوب، علیه غالب، یک جور تصفیهٔ شرّ است. ما به شفافیت در شرّ احتیاج داریم. در مرزبندی دوبارهٔ شرارت.
با ترکیب احمقانهٔ شرّ و خشونت به دست تمدن، آن چه نادیده گرفته می شود، حق ابراز صریح خشونت با پشتوانهٔ ضدیّت با هرشکلی از سلطه است، البته با ایمان به این که خشونتی دیگر به منظور رفع همین سلطه موقت که دائم دست به دست می شود، از روبرو خواهد آمد و این، پیکرهٔ کامل عدالت است.
سرپوش گذاشتن روی خشونت به مدد زبان و تمدن، راه چرک کردن خشونت زیر پوست اجتماع انسانی است، نه تصفیه یا حتّا کاهش خشونت. یعنی طرفی که خشن است، اگر منتظر جوابی نرم باشد، معادلهٔ خشن در برابر خشن، تبدیل به «ظالم» در برابر«احمق» می شود.

کسی که ایدهٔ این صراحت پراتیک را می پذیرد، پیشاپیش پذیرفته که همواره بازخوردی خشن وجود خواهد داشت:این چرخهٔ خشن، البتّه به نتیجه خواهدرسید، برخلاف آشتی جعلی که سوغات مدنیت است: با کینه های رسوب کرده، دست دور گردن هم انداختن و نادیده گرفتن اختلاف ها و نادیده گرفتن شکاف ها و دعوت معصومانه به «گذشت».

از طرفی، در جریان این صراحت عمومی، ‏کسی که مدعی تصاحب«قدرت»است، باید پاسخ گوی گردن کشی و اعمال هر قدرت«دیگری»باشد. صاحب قدرت، صاحب صحّت است: هرکسی یا ایده ای، تا آنجا«درست»خواهد ماند که بر ابراز ممتد قدرتش پایداری کند.

بدیهی است، ما باید به هم چیره شویم، بدیهی تر این که این چیرگی باید در عین حفظ حیات دیگری اتفاق بیفتد. حذف دیگری، در این چیرگی، حذف معنایی «خود» است. کسی بالاخره باید روبه روی ما بماند. پس اگر جوابی هست، در سایش دائم ماباهم، در کنش گری متقابل ممیزی نشدهٔ ما در برابر هم است.

‏ایراد اساسی این صلح-واره های باسمه ای، دعوت به حل کردن تمام مسائل در ساحت زبان است. «بیاید حرف بزنیم.»
وقتی زیر دست مجازاتگر دولتی که همیشه حق با اوست، کتک می خورید، احمق اید اگر این تجربهٔ خشن را به مسئله ای در ساحت بی خطر «زبان» ترجمه کنید تا با طرف دیگر، سر جوابی «توافق»کنید. توافق در این معادله نابرابر بین شهروند و دولت، مترادف با پذیرش شکست از طرف شهروند و کلاژشدن تکه ای نو به مشروعیت دستگاه دائماً حق به جانب جزاست.

ته نامه ای در دفاع از روسلینی، آندره بازن به اریستارکو نوشته«انتظار ندارم متقاعدشده باشی. در هرصورت، هیچ وقت با استدلال نمی‌توان بر دیگری غلبه کرد. اغلب ایمانی در استدلال نهفته که از خود استدلال مهم‌تر است. اگر فقط ایمان من بتواند ایمان تو را برانگیزاند برای من کافی‌ست».


-مؤمن کنشگر، کسی که با قلب اش رفتار می کند، فی نفسه ضد زبان/منطق است.
ما برای بیرون آمدن از این رکود، برای خروج از باتلاق، به پادزهری از غریزه و ایمان احتیاج داریم. به مجموعه ای از خرده-ایمان های شخصی که محصول «خودآگاهی تاریخی» و «تپش های روشن غریزه» اند.


پ.ن خشونت الزاماً ضرب و شتم نیست. خشونت در این متن، هرشکلی از اختلال در نظم مستقر، هرشکلی از مقاومت در برابر قوای نهاد غالب است.
آلبوم بالزن [در بیپ تیونز هم] منتشر شد.

| خریدن و شنیدن: https://beeptunes.com/album/524525035/بالزن |
| در رد و تمنای یک بوم و دو هوایی|

‏محسن‌نامجو در رد نوستالژی دوره افتاده به سخنرانی کردن. توی یکی از سخنرانی‌ها، جلوی جماعت مهاجری که معطل شنیدن هرچیزی درباره‌ی «خودِ جمعی»شان و در ردِ قوایی که از هم پاشانده‌شان هستند که کف و سوت بزنند، گفت «دیگه این ادبیات ازش صادق هدایت و نیما درنمیاد. اینا این بلا رو سرمون آوردن.» جدای از نوستالژیک/هپروتی بودن این حرف و افتادن نامجو توی چاله‌ای که خودش کنده، کاش کسی ازش می‌پرسید چقدر با ادبیات روزِ فارسی آشنایی و تماس دارید؟
اگر اصلاً الزامی به هدایت و نیما بودن وجود داشته باشد، چقدر با کسانی که از هدایت هدایت‌تر و از نیما نیماترند مواجهه دارید؟
‏اگر شما که «آرتیستی» با این آدم‌های تحت فشار مواجهه‌ای نداری -که اگر داشت چنین حرف خام‌دستانه‌ای نمی‌زد-، پس دیگر چه انتظاری از «بقیه» می‌شود داشت؟
ادبیات هدایت و نیما مگر جز با کنش و واکنش‌هاش با همین «بقیه» پرداخت شد و ثمره داد؟ حالا نامجو با برندینگی که برایش منبر شده، نماینده‌ی جهت‌دهی به این فضای مشترک ذهنیِ «بقیه» شده‌است، به سمت چاله‌ی نوستالژی‌پُرتره.

اختناق نمی‌گذارد نویسنده‌ای ظهور کند؟نامجو با این مقایسه بین همه‌ی کسانی که می‌نویسند با «هدایت»، هم‌دست اختناق شده، برای سرکوبِ کسانی که دارند می‌نویسند؛ به جای زدنِ کسانی که سرکوب می‌کنند.
نیما و هدایت محصول زمانه‌ی اختناق بودند. حالا هم توفیری نکردیم. اختناق هست. با این قیاسی که انجام شده، نامجو فقط منکرِ نبوغ سرکوب‌شده نویسنده‌های امروز شده است، بی‌هیچ منفعتی برای ادبیاتی که دارد ادای حامی و دلسوزش را درمی‌آورد.

‏این نگاهِ شماتت‌گر که نتیجه‌ی مقایسه‌ی یک‌سری کارنامه‌ی بسته‌شده و کامل از پیشینی‌هاست، با پرونده‌های در حال کامل شدن و هنوز بازِ نویسنده‌هایی که دارند تقلّا می‌کنند و از مانع ناشر و سرمایه و سانسور و هزار دردسر می‌پرند، بارزترین چوب نوستالژی توی ماتحت ماست.

‏این به معنی این نیست که هرکسی چیزی نوشته و چاپ کرده، صرفاً به خاطر وجود فضای اختناق بالای سر اون‌کار، کار قابل قبول و ارزشمندی به وجود آمده که مبری از هرگونه انتقاد است؛ ابداً. منظور این است که در«اینجا و اکنون»نوشتن و با شرایط اینجا و اکنون کار کردن، به صورت پیشینی دلیل بر مهمل بودن اثر و«صادق هدایت نشدن» صاحب اثر نیست.

و اصلاً چرا بنویسیم که دوباره«هدایت»باشیم؟ نوشتن و در مجموع کارِ هنر کردن، برای رجوع و عقب‌نشینی و نشستن در قالب‌های نوستالژیک انجام می‌شود؟ در این‌صورت، نیما هیچ‌وقت سعدی نمی‌شد و ول‌معطل بود. ها؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«قضیه، شکلِ اوّل، شکل دوّم» یک فیلم از عباس کیارستمی است که در سال ۱۳۵۸ ساخته شده. این فیلم، از نظر ساختاری، به دو بخش تقسیم می‌شود: بخش اول، فیلمی کوتاه، درباره‌ی دانش‌آموزی‌ست که ته کلاس، وقتی معلم درس می‌دهد، زیر میز می‌کوبد. معلم متوجه شخص دقیقی که سروصدا می‌کند نمی‌شود. تمام دو ردیف ته کلاس را بیرون می‌اندازد و به لو دادنِ کسی که خاطی بوده دعوت‌شان می‌کند، وگرنه باید یک هفته پشت در کلاس بمانند.
بخش دوم فیلم مجموعه‌ای از مصاحبه‌هاست، درباره‌ی این‌که کسی از بچه‌ها باید دانش‌آموز را لو بدهد یا نه؟ مصاحبه با اشخاص مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و هنری.

جدا از دگرگونیِ پرسوناژهایی که جلوی دوربین حرف می‌زنند نسبت به امروز، جدا از فضای انقلاب که روی معیارهای اخلاقی افراد سایه انداخته و بی وساطت امر انقلابی نمی‌توانند موضعی اخلاقی اخذ کنند. یک سری رخ‌داد حیرت انگیز در این فیلم وجود دارد. حیرت‌انگیزترین اتفاق فیلم، مصاحبه‌ی آیت‌الله صادق‌خلخالی، قاضی شرع در دادگاه انقلاب، با مضمونِ صلح، دعوت به هم‌بستگی، پرهیز از خشونت و سخت‌گیری و حقوق کودک است.
|هر یحیایی که سخت و استوار است، متاسفانه دود می‌شود و به هوا می‌رود.|


یک___ یحیا یازده روز تمام است نشسته کنارِ صندوق پست، لبه‌ی جدول سیمانی که تا مامور پست رسید، جلدی بپرد تَرکِ موتور مامور، باهاش برود اداره‌ی پست، مثل کارت‌ملی و شناسنامه‌های مفقود خودش را تحویل هرکی پشت باجه نشسته بود بدهد. یحیا گم شده است. یحیا از وقتی یازده شب پیش که از مبالِ ته حیاط درآمد و دست‌هاش را که با کون شلوارش خشک می‌کرد بچه‌ی خودش را و سه‌تا بچه‌ی مختلفِ همسایه را توی حیاط جمع کرد و گفت «شما چشم بگذارید، من قایم می‌شوم، هرکی پیدام کرد، برنده‌ست.» و وقتی بچه‌ها پیشانی‌شان را به دیوارهای حیاط تکیه دادند، بی‌صدا گذاشت از در رفت بیرون و کنار ستون سیمانی توی کوچه نشست و یک سیگار روشن کرد، گم شده. از موعدی که یحیا ته سیگار را کشید به زمین، یکی رد شد، و یحیا سلام کرد و یارو برگشت چپ چپ نگاه یحیا کرد، جواب نداد، رد شد، رفت، یحیا بو برد که یک چیزی ازش کم شده است. تا داشت خالی شدن را به فاصله‌ی بین شانه‌هاش تجربه می‌کرد، یادش آمد کسی از بچه‌ها دنبال یحیا نیامده. یعنی کسی از وقتی در را پشت سرش بست، نه دنبالش گشته نه پیدایش کرده. یحیا یک نخ دیگر هم منتظر ماند. بعد خاک شلوارش را تکاند. در زد. بچه‌ش در را باز کرد، نگاه کرد. نوبتی نفس کشیدند. بچه پرسید «شما؟» یحیا از لای در دید بچه‌های همسایه توی حیاط نشسته‌ند و چپ چپ نگاهش می‌کنند. بچه در را به هم زد. یحیا کله‌ش از این سلمان‌فارسی‌بازیِ بچه کیری شد و در زد. بچه توی حیاط مادرش را صدا کرد. مادر از ته خانه چادر گل‌دارش را کشید سرش، پشت در ایستاد، تا چفت در را باز کرد یحیا خواست لتِ در را بزند کنار، برود توی خانه، در هیبتّ استعاره‌ای از وبالوالدین احسانا بخواباند زیر گوش بچه که زن در را روی ساعد یحیا بست و به بچه گفت بدود برود به دائیش زنگ بزند بگوید یکی دارد به زور می‌آید توی خانه‌ی آقا یحیا. یحیا با ساعدش که لای در مانده بود فکر کرد همه‌ی آدم‌ها از تبت تا آناتولی فراموشش کرده‌ند وگرنه دلیلی ندارد زنگ بزنند به برادر زنش بیاید ببیند کی دارد به زور می‌رود توی خانه‌ی آقا یحیا. پس یحیا دستش را از لای در بیرون کشید و به پلاک خانه نگاه کرد. پلاک درست بود. زن و بچه‌ش هم درست بودند. قرمساقی که توی کوچه جوابِ سلام ِیحیا را با چپ چپ نگاه کردن داد هم درست خود اسماعیل بود، هرچند ما، من و شما، نمی‌دانیم اسماعیل کی‌است و دلیلی هم ندارد بدانیم. ما تنها لازم است بدانیم یحیا کمی ساعدش را مالید، بعد رفت بقالی، یک پاکت سیگار و یک کیک و نوشابه‌ی شیشه‌ای برداشت، اما وقتی خواست به صاحب مغازه بگوید این سه قلم را ارواح خاک پدرش قسطی بدهد و توی دفتر جلوی اسمش بنویسد چون پول‌هاش توی جیب آن یکی شلوارش است، بقال گفت«به جا نمی‌آرم.» و یحیا همه‌چیز را گذاشت سر جاش. از مغازه آمد بیرون و توی کوچه باور کرد گم شده است. یحیا از اعماقِ گودالِ گم‌شدگی دست دراز کرد و به روش داوود نبی که تا وقتی پسرش بیمار بود، برای بهبودش به درگاه یهوه دعا می کرد، اما وقتی که پسر مُرد، بشکنی زد و دیگر در این باره فکری نکرد، یحیا سعی کرد با دستش که از اعماقِ گودال بیرون آمده، بشکنی بزند.
|هر یحیایی که سخت و استوار است، متاسفانه دود می‌شود و به هوا می‌رود.|

دو___ یحیا بشکن زد. روز اول تا سوم، روی کاغذ باطله، هر آدرسی که یادش می‌آمد را نوشت، مثل بچه‌های کم‌عقلِ در خطر مفقودی آدرس‌ها را گذاشت توی جیب شلوارش، بعد شکل جواد خیابانی ایستاد، دستش را توی انبوهِ آدرس‌های جیبش چرخاند، قرعه کشید و راه افتاد رفت، یکی‌یکی درهای نشانی‌ها را زد و پرسید «سلام. جسارتاً شما من‌و می‌شناسید؟» هیچ‌کس به جا نمی‌آورد. یحیا دوباره دست می‌کرد توی جیبش. آخرین آدرس هم به جا بیار نبود. یحیا بشکن زد. رفت در صفحه حوادثِ شرق و یالثارات، هم‌زمان اعلامیه‌ی گم شدن خودش را بزرگ چاپ کرد تا در این بزنگاه مهم تاریخ معاصر، هر دو قطبِ سیاسی مخالفِ شهروندان صدیق جمهوری اسلامی، دوباره به صحنه بیایند و فعل وحدت داشتن را صرف کنند. با درایت یحیا هیچ طیفی با هیچ‌سلیقه‌ای در این رویداد از قلم نیفتاد. در آگهی نوشت هرکسی از یحیا خبر دارد و هنوز یحیا را می‌شناسد بیاید خودش را به یحیا معرفی کند. خبری نشد. یحیا توی سایه نشست و بشکن زد. رفت توی مدرسه‌ی دوران کودکی‌اش بلکه چاهار برگ مدرک برای اثباتِ وجود خودش جور کند و فاتحانه برگردد خودش را یاد بقیه بیندازد. در دفتر مدرسه همه سرها برگشت، سمت یحیا، مثل گروه تواشیح نوبتی سر تکان دادند، گفتند «متاسفانه ما اصلاً یحیا را فراموش کرده‌ایم آقا.» یحیا در روز هفتم، بشکنی نزد، چون روز هفتم، روز استراحت است، یحیا کنار بازنشسته‌ها در سایه‌ی شمشاد نشست و کاری نکرد. روز بعدی از بس در افتراق با هستیِ یحیا بود، نرفت محل کار خودش، رفت محل کار یحیا و در اتاق بایگانی را زد، از آدم جدیدی که به جای یحیا لبه‌ی پاکت مدارک را لیس می‌زند پرسید «یحیا اینجا نیست؟» یارو گفت در تاریخ طبری خوانده که دست‌های امام سجاد در کربلا آسیب دیده، پس به دست‌های بریده‌ی امام زین‌العابدین قسم، او یحیا را بلد نیست. به او گفته‌اند لیس بزند، کسی درباره‌ی یحیا با او چیزی نگفته. اما گاهی، از بقیه شنیده که یحیا از بس پدری دلسوز، برادری فهمیده، فرزندی نجیب و انسانی اهل مطالعه بوده و از بس کتاب می‌خوانده، به سرش زده، روزی بعد از ایراد سخنرانی وداع، از اداره بیرون رفته تا توی صحافی کار کند و به جای این پاکت‌ها، به عطف کتاب‌ها تف بزند. گفت یحیا معتقد بوده تف زدن در ساحتِ پذیرنده‌ی فرهنگ صدمرتبه شریف‌تر از تف‌زدنی اداری در محدوده‌ای از ضوابطِ بروکراتیک است. یحیا تشکر کرد، بشکن آخر را زد. رفت توی خیابان، کنارِ صندوق پست، لبه‌ی جدول سیمانی نشست که تا مامور پست رسید، جلدی بپرد تَرکِ موتور مامور، باهاش برود اداره‌ی پست، مثل کارت‌ملی و شناسنامه‌های مفقود خودش را تحویل هرکی پشت باجه نشسته بود بدهد.
___نوستالژیا در عین حال که از نوستوس و آلگیا به معنی خانه و درد تشکیل شده، بیش از این که نمودِ تمایل به «بازگشت» باشد، نمودِ غیرممکن بودن بازگشت و پذیرفتن اندوه این «ناممکن بودن» است. نوستالژیا، درک کوتاه بودن قدم ما برای برگشت به منظره‌ی آن طرفِ درّه است، درک منظره‌بودنِ منظره.

نقاشی‌ها از «نیکولا ساموری»