تکانه‌ها
2.25K subscribers
123 photos
9 videos
13 files
73 links
-محسن امام‌وردی
Download Telegram
به نرده‌های تازه‌تأسیس دور تئاتر شهر، که هیچ معنایی جز قدرت‌نمایی، قلدرمأبی و دریغ‌کردن یک میدان‌گاه عمومی از شهروندان ندارند. ــــ تمام این نرده‌ها کاری ندارند الّا به لکنت انداختن حرکت در شهر. شهروند درمقام شیئی فیزیکی که تابع قواعد حرکت‌وسکون است، در مواجهه با نرده‌ها و حصارها، تحت‌کنترل درمی‌آید. تابع می‌شود. می‌پذیرد و تمرین روزانه‌ی فرمان‌بری در غیاب فرمان‌فرما می‌کند.
نرده‌کشی چکیده‌ی مجسمِ منطق ذهنی نبیِ نابه‌هنگام است؛ نبی-سیاست‌مدار جز تفکیک امور و کنش‌ها از هم، فضاهای شهری را نیز ازهم جدا می‌کند. درست به همین دلیل است که در نقطه‌ی صفر هر اعتراض، معترضان به سمت نرده‌ها هجوم می‌برند. نرده نشانه‌ی بنیادین و سرشت‌نمای منطق حاکم است: نمایه‌ی اصلی قدرتِ حاکم. حاکم با نرده‌ها قلمروی خود را تعیین می‌کند: نه این طرف نرده، نه آن طرف، هیچ‌کدام به تنهایی قلمروی حاکم نیست. قلمروی او درست همین دوپارگی است. خود نرده‌ها قلمروی او هستند. او تنها در آن‌جا که نرده‌کشی کرده است اداره‌ی امور را در دست دارد. او با نرده‌ها فتح می‌کند. بنابراین، برچیدن حصارها، برچیدن نرده‌ها، جنگی علیه منطق بنیادین حاکم و تجهیزات رام‌کردنِ روزمره‌ی مردم است.
مردم با از جا کندن نرده‌های خیابان، از شیوه‌ی گسترش و تثبیتِ یک مذهبِ نابه‌هنگام قلمروزدایی می‌کنند. مردمِ آزاد به نرده و حصار احتیاجی ندارند. عناصر معماری مردمِ آزاد، راه‌ها، پل‌ها و پنجره‌ها هستند.
بار دیگر بخوانیم: «نرده‌های سرتاسر خیابان خمینی تهران از جا درآمده‌اند.» ــــ این جمله، پیش از این‌که خبری از یک واقعه‌ی مرده و درگذشته باشد، کنایه‌ای درباره‌ی منطق تفکیک است: یک نوید بزرگ درباره‌ی فوران‌های ناخودآگاه میلِ مردمی که عطش آزادی دارند.
از سرزمین محکومان: راهنمای تماشای اعدام
محسن امام‌وردی
گفتار «از سرزمین محکومان: راهنمای تماشای اعدام» براساس کتابچه‌ای با همین نام ـــ منتشرشده توسط نشر چرخش ـــ در تابستان ۱۴۰۴، در گالری آداپای تهران ارائه شده است.

این گفتار به تبارشناسی منظره‌ی اعدام و مسیر تبدیل‌شدن سوژه‌ی اعدامی از بدنی عبرت‌آموز به شبحی صرفاً خبری، می‌پردازد.
فصلِ سوزاندن مومیایی‌ها:
چگونه آینده خود را با دست ما نجات می‌دهد؟

آینده چیست؟ یک امکانِ همیشگی؛ یک همیشه-امکان. چیزی درحال آمدن. یک آمدنِ دائمیِ بی‌مقصد. چیزی که هیچ‌وقت نمی‌رسد. یک «هنوز-نه»ی ابدی. آینده به‌خاطر آینده‌بودن‌اش، به‌خاطر آن‌چه هست، به‌خاطر ماهیت‌اش که وعده است، نمی‌تواند هیچ‌وقت تبدیل به حالِ‌حاضر شود. روشن است. اگر بشود، دیگر آینده نخواهد بود. پس همواره به تأخیر می‌افتد تا همان‌که هست باقی بماند.
📰 مطالعۀ متن کامل در وب‌سایت تعمق
#محسن_امام‌وردی
Taamoq | تَعَمُّق ✅️
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
‌ ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

‏از دوشنبهٔ این هفته شروع می‌کنیم به جمع‌خوانی و شرح مختصر «رساله‌ی سیاسی» اسپینوزا.

جلسه‌ها آنلاین‌اند و سعی می‌کنم پیش‌نیازها و جزئیات دشوارتر را حین خواندن متن توضیح بدهم.

برای شرکت در جلسات می‌توانید در گروه تلگرامی پایین عضو شوید:

https://t.me/tractatus_politicus
چهار نوع استبداد مختلف در یک قرن، مسیر مقاومت مدنی در ایران را به جایی کشاندند که عاملیت «مردم» فروکاسته شده به «انتظار آزادی کشیدن، زیر بمباران». بعد از مشروطه ـــ که رخداد اختراع «مردم» به‌جای رعیت یا امّت بود ــــ هر استبداد چنان این خواست مردمی را مچاله کرد، که از دل خود، در دیالکتیکی شوم، نسخه‌ای مهیب‌تر از خود را تولید کرد تا وظیفه‌ی سرکوب مردم را به آن واگذار کند. تمام این نسخه‌های متوالی استبداد در یک چیز مشترک بوده‌اند: سرکوب هستی‌شناختیِ «مردم» و قطع‌کردن عاملیت سیاسی مردم.

شلختگی سیاسی قاجار از دل خود اختناق دوره‌ی اول پهلوی را تولید کرد. اختناق دوره‌ی اول پهلوی، در تبدیل‌شدن‌اش به تجددخواهی شتاب‌زده و بی‌زیرساخت دوره‌ی دوم پهلوی، قطب مخالف خود یعنی بنیادگرایی مذهبی را انسجام داد و از قعر بافت‌های اجتماعی به صحنه‌ی اصلی سیاست بالا کشیدش. بنیادگرایی مذهبی هم در طول پنج دهه، با فضای فکری مقاومتی/جنگی، کشور را به وضعیتی ملتهب و نظامی درانداخت؛ به وضعیت نهایی استبداد: جنگ. در تمام این مراحل، آن‌چه روز به روز منقبض‌تر، ازنفس‌افتاده‌تر و کم‌اثرتر شد، معنای مردم بود. امروز بی‌راه نیست اگر بعد از تمام قیام‌ها، خیزش‌ها و رشادت‌های یک‌قرن، بگوییم «مردم [دیگر] وجود ندارد.» زیرا وجود داشتن چیزی نیست جز داشتن توانی برای کنش‌گری، برای عاملیت داشتن و اثرگذاری. ــــ این میراث مهیب و فراموش‌شده‌ی اسپینوزاست، برای فلسفه‌های سیاسی مدرن؛ این‌که مسئله‌ی مردم پیش از هرچیز نه مسئله‌ای سیاسی، که معضلی هستی‌شناختی‌ست: باید پیش از هرچیز پرسید: آیا مردم اصلاً وجود دارد؟ اگر دارد، به‌اعتبار کدام توان کنش‌ورزی؟

با تمام این حرف‌ها، این جنگ سیلیِ واقعیت است توی صورت جامعه‌ی مدنی ازنفس‌افتاده‌ی ایران، که به‌زودی توی صورت مزدورهای حکومت و متوهم‌های اپوزسیون هم خواهد خورد، تا یک‌بار برای همیشه بساط تفسیرفروشی را جارو کند و دور بریزد. لحظه‌ای که هر سه نسخه‌ی مردم [حامیان اپوزسیون هپروتی- حامیان حکومت اغراق و توهّم - جامعه‌ی مدنی انتزاع‌آلود و آرمان‌زده] از نشئگی تلقین‌ها و وانمودها بیدار می‌شوند و در برهوت واقعیت فرود می‌آیند.

برهوتِ بی‌رحم واقعیت، جایی‌ست که حق هرکس و هرچیز، درست برابر با قدرت‌اش است؛ نه بیش‌تر، نه کم‌تر.

‌               ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


از جنگ قبلی تا امروز خاطرم مشغول «عاملیت» مردم است. به این‌که اگر بی‌تعارف و تزئین به واقعیت نگاه کنیم، و بپذیریم که در عرصه‌ی سیاست «حق» نه چیزی شبیه یک سپرده‌ی بالقوه که شامل حال همه باشد، بلکه تابعی از مقدارِ «قدرت» است، آن‌وقت آیا ترکیبِ «قدرت مردم» اصلاً معنایی دارد؟ مردم در کشاکش جنگ و در میان درگیری قدرت‌های نظامی و زیر بارش موشک‌ها بر چه چیز قدرتی دارند؟ وقتی حتا قدرت حفظ جان‌شان را به‌تمامی ندارند.

در جنگ قبلی دو قطعه متن درباره‌ی انفعال اجباری مردم، عاملیت‌زدایی از شهروندها و بمباران‌شدنِ با اطلاعات خبری نوشتم. امروز هرچیزی به این قطعه‌ها اضافه کنم، تکرار بی‌جاست. همه‌چیز هنوز همان‌طور است که بود. مردم نه بازیگر میدان سیاست‌های کلان، که «تماشاچی» یا «میزانسن صحنه‌های درگیری» اند. دوباره، و همیشه تکرار می‌کنم. امیدوارم صدایی از تاریکی بشنوم که جواب‌ام را می‌دهد، با بشارتِ مهیبِ واقعیت، که «مردم [دیگر] وجود ندارد.» ـــــ تردیدی ندارم که قدم اول روبه‌رو شدن با واقعیت، دست‌برداشتن از امید جعلی به بت‌واره‌های نظری‌ست.


• متن‌های جنگ قبل:

۱. سیاستِ وحشت
۲. سیاستِ ناامیدی
«سناریوهای سقوط: بلیط‌های بانجی‌جامپینگ»


آیا ممکن است به طرف چیزی که نمی‌دانیم چیست حرکت کنیم و در نهایت به آن برسیم؟
   ظاهراً ضروری است که چیزی را «غایت»، «هدف»، «مقصد» و چیزهایی از این دست بنامیم که پیش از نام‌گذاری [چه در واقعیت و چه در ذهن] درک یا لااقل تصوری از آن داشته باشیم. حتا شده تصوری مبهم. امّا ممکن نیست که چیزی ناموجود، چیزی غیرقابل‌فهم و چیزی بی‌نام را به‌عنوان مقصد جا بزنیم. این خطا در لحظه‌ی اول باعث می‌شود در یک سؤبرداشتِ مداومِ جمعی تظاهر کنیم که هر حرکتی، حرکت به‌طرف «مقصد» است. ناخدایی را تصور کنید که مقصد را بلد نیست و از ترس اعتراض خدمه، یا از ترس ابله به نظر رسیدن، هر چرخش سکان را چرخشی به طرف مقصد و هر حرکتی را حرکت رو به مقصد جا می‌زند. در چنین وضعیتی تنها حرکتِ بی‌انتها در کار خواهد بود، بدون هیچ نقطه‌ی پایانی. حرکتی بی‌انتها که نه موجب از یاد رفتن میل به مقصد، بلکه باعث سرشکستگی و ناامیدی از حرکت‌کردن می‌شود. بی‌انتهاییِ حرکت، بدون هیچ مقصدی، از کنشِ «حرکت‌کردن» معنازدایی می‌کند و حرکت بی‌معنا متحرک‌اش را فرسوده خواهد کرد.

تاریخ چهل و هفت ساله‌ی جمهوری‌اسلامی با کمی چشم‌پوشی، تاریخ انتظاری موعودی برای «سقوط کامل» حکومت بوده است. میل به سقوط کامل جمهوری اسلامی قُل و همزاد همیشه همراه جمهوری اسلامی بوده. به‌تعبیری: انتظار سقوط، مثل انتظار یک منجی، از نخستین روزهای بهار ۱۳۵۸ سایه‌ای روی سر جمهوری اسلامی بوده است که در ترورها، انفجارها، جنگ، قیام‌ها و پچپچه‌ها متجلی شده. هر فکرکردنی به جمهوری اسلامی، چه از درون و چه از روبه‌رو، ناگزیر اندیشیدن درباره‌ی شیوه‌های سقوط و لحظه‌ی سقوط و باقی فانتزی‌ها را ایجاب کرده است. حتا سازمان‌دهی حکومت از درون هسته‌ی سخت خودش رو به بیرون، چیدمانی براساس جلوگیری از امکان‌های سقوط بوده است، نه خیر جمعی یا رضایت مردم یا چیزی از این دست.
به یک معنا، اصلاً امکانِ سقوط جمهوری اسلامی، به‌عنوان عنصر محوری، هم به خود حکومت و هم به مردم معترض و رؤیاها و تردیدهایشان شکل داده است. اما هیچ‌کدام از دو طرف این درگیری، دقیقاً نمی‌داند که ترکیب «سقوط کامل» به چه معناست، و بنابراین در چه لحظه‌ای رخ می‌دهد و نشانه‌های وقوع‌اش چی هستند. این پرسش همگانی که «اینا کِی سقوط می‌کنن؟» باید تکانده شود. چون سؤال‌های بنیادی‌تری زیر این سؤال پنهان‌اند.
تا زمانی که تصوری کم‌وبیش روشن از چیستی «سقوط کامل» نداریم، چگونه می‌توانیم به راه‌های دسترسی به این نقطه فکر کنیم؟ چگونه می‌توانیم از یک ثانیه‌ بعد از سقوط، راهمان به طرف آینده را روشن کنیم؟ در نقطه‌ی سقوط باید کجا باشیم؟ مشغول چه کاری؟ بعد از سقوط به کدام سمت باید رفت؟ اگر ندانیم X چیست چگونه می‌توانیم به راه‌های دستیابی به این X و راه‌هایی دیگر برای بیرون رفتن از وضعیت X فکر کنیم؟
۴۷ سال گشتن دنبال چیزی که نمی‌دانیم دقیقاً چیست، چیزی که نه خودش مشخص است و نه تبعاً مسیرهای رسیدن بهش، از ملتی ظاهراً رادیکال، ملتی سردرگم و مالیخولیایی ساخته است. ملتی که از تنقیه و بلعیدن رؤیاهایی مبهم درباره‌ی سقوط دل‌آشوبه گرفته است.
عطشِ «سقوطِ کامل»، پیش از هر چیز، هر راهکاری برای زورآوریِ جامعه‌ی مدنی به حکومت برای حرف‌شنوی را لغو کرده و دور ریخته است. با این کار، اتفاقی که می‌افتد، نه نزدیک‌شدن حکومتی جانی و روان‌پریش به لبه‌ی پرتگاه، بلکه بیشتر پنهان‌شدنِ حکومت در لاک انزوای خودش است، لاکی که پناهگاه تمام نیروهای رادیکال مذهبی در خاورمیانه از طالبان و داعش تا جیش‌العدل و بقیه است. ــــ هل‌دادن حکومت به طرف منطقه‌ی امن سکوت: دادن توجیهی برای لالمانی‌گرفتن به دست حکومت.
از طرف دیگر، بازار مکاره‌ای از رؤیافروشان مثل صفی از مگس‌ها دور سر مردم وزوز می‌کنند و بی‌توجه به ساختارِ مبهم توزیع قدرت در جمهوری اسلامی، دائم از وعده‌های پوچ «سقوط کامل» یا «فروپاشی» و «سرنگونی» می‌گویند. بی‌اینکه بگویند این واقعه دقیقاً چه چیزی است.
این واقعه ـــ که کیسه‌ی ته‌بازِ شعبده‌بازی است ـــ یک بار با «زدن اتو به برق در ساعت اوج مصرف» پر می‌شود، یک بار با «دعوت کور به تسخیر بی‌معنای ساختمان‌های دولتی به دست مردمِ بی‌دفاع»، یک بار با «میل به حمله‌ی خارجی» و یک بار با «کشتنِ رهبر جمهوری اسلامی». آن‌چه پیش می‌آید اما بهت و سرشکستگی مردم است، از رخ‌ندادنِ «سقوط»، بعد از هر کدام از این عملیات‌ها. شهرها موشک می‌خورند اما سقوط رخ نمی‌دهد. موشک‌باران تکرار می‌شود. اتفاق بزرگ نمی‌افتد. رهبر و فرماندهان سپاه کشته می‌شوند، ده‌ها هزار شهروند بی‌گناه کشته می‌شوند امّا در هیچ نقطه‌ای خبری از «گودو»ی سقوط نمی‌شود. تنها انتظار تمدید می‌شود.

در چنین تعلیقی، در این تأخیر دائمی، از مفهومی ناروشن و بی‌مدلول سؤاستفاده می‌شود تا مردم خرجِ رؤیاهایی آلوده شوند. رادیکال‌ترین کار در این لحظه ـــ و در تمام این سال‌ها ــــ پیش از هر اقدامی، پرسش از چیستی و ماهیتِ مقصد است. کسی که به مقصدی دعوت می‌کند، باید نشانی و شرح مناسبت را برای دعوت‌شدگان روشن کند.

«سقوط کامل» دقیقاً چیست؟ اگر تعریفی از چیستیِ سقوط نداریم، اما منتظر سقوط‌ایم، به‌جای خواندن رساله‌های سیاسی و نعره‌زدن به‌عنوان پری‌های اکوی اخبار، بهتر است شروع به خواندن «در انتظار گودو» کنیم، تا دست‌کم بتوانیم به شوربختی تاریخی خودمان بخندیم. اگر تغییردادنِ سرنوشت از توانِ ما خارج است، توان قهقهه‌زدن به نقش‌مان در این کارناوالِ مصیبت هنوز با ما هست.


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


• Mr. Godot told me
to tell you he won't come this evening but surely tomorrow.

«Samuel beckett- Waiting for Godot»

• آقای گودو بهم گفت بهتان بگویم امروز عصر نخواهد آمد امّا فردا، حتماً.

«ساموئل بکت- در انتظار گودو»
«افسانه‌ی شوالیه‌ی ناموجود: یک پیش‌گویی درباره‌ی عیان‌شدنِ دستِ خدا»


۱. پیش از شروع باید بگویم که از پیش‌گویی بیزارم. به‌نظرم سؤاستفاده از قوای استنباطی ذهن است. پیش‌گویی‌ها جهان و جزئیاتش را دم‌دستی‌تر و رام‌شده‌تر از چیزی که هست مفروض می‌گیرند. بدترین نوع پیش‌گویی هم به نظرم پیش‌گویی‌های سیاسی است. اکثر پیش‌گوهای سیاسی فراموش می‌کنند که به‌جای این‌که بگویند «این‌طوری خواهد شد»، بهتر است بگویند «من ته دلم یا حتا علناً مایل‌ام این‌طوری شود.» ایرادهای زیاد دیگری هم متوجه پیش‌گویی‌های سیاسی است. از تعداد بی‌شمار پارامترهای دخیل، تا دستکاری‌پذیریِ موضوع پیش‌گویی تا ثانیه‌ی آخر وقوع‌اش، و این چیزها. با همه‌ی این‌ها امّا من هم، برخلاف میلم و برخلاف رَویه‌ای که همیشه در زندگی داشته‌ام، می‌خواهم یک پیش‌گویی شتاب‌زده کنم. البته دلیلم چیز دیگری است: من همان‌قدر که از پیش‌گویی‌های سیاسی بیزارم، در عوض به پِی‌رنگ رمان‌های سیاسی واقع‌گرایانه‌ی جادویی [مجیک‌رئالیستی] علاقه دارم.

پیش‌گویی‌ام شبیه تعریف‌کردن پی‌رنگ یکی از همین رمان‌هاست؛ هرچند خودمان توی رمان گیر افتاده‌ایم. برای همین بدم نمی‌آید جایی بنویسم‌اش.


۲. به چهل‌وهفت سال تاریخ جمهوری‌اسلامی که نگاه کنید، اولین چیزی که به چشم می‌آید مجموعه‌ای بی‌استثنا از انواع شکست است. وضعیت را به هر تعداد از عوامل سازنده‌اش که تقسیم کنید، روی تک‌تک این اجزا مُهر شکست و انقضا کوبیده شده. از تمام آرمان‌هایشان عقب‌نشینی کرده‌اند. چیزی برای از دست دادن ندارند، الّا شعاری که هم‌قدمت با خود جمهوری‌اسلامی است: شعار ستیره‌جویی با آمریکا ــــ تفاله‌ی جنگ سردی که همه از سر سفره‌اش بلند شده‌اند جز جمهوری اسلامی که پای ظرف‌های خالی هنوز منتظر غذا نشسته است.

اما در این تنگنای غیرقابل‌عبور، بعد از تمام این پنج دهه پافشاری روی دشمنی ماهوی و حیاتی با آمریکا، حالا برای نجات خودشان لازم است که تغییر رَویه بدهند. اما به‌صورت عملی چطور می‌شود دست از دشمنی دیرینه کشید و تبدیل به هم‌پیمان اقتصادی و تجاری آمریکا شد و از انزوای بین‌المللی بیرون آمد؟
برای برعهده گرفتن چنین چرخشی، تصمیم‌گیرنده‌ای مورد نیاز است که بازخواست‌ناپذیر باشد. کسی که حرف آخر را بزند. سکان را بچرخاند و از هیاهوی توده‌ی مسلح حامیان داخلی حکومت بیمی نداشته باشد. هرکسی از سردمداران جمهوری اسلامی این تصمیم را بگیرد، تحت هر شرایطی و با هر نتیجه‌ای، توسط حامیان رادیکال ایدئولوژیِ حاکم، که پنج دهه با «مرگ بر آمریکا» تربیت شده‌اند، بازخواست خواهد شد.
این وسط آیا فرمانده نهایی‌ای هست که درعین‌حال به‌نحو پیشینی [A priori] بازخواست‌ناپذیر هم باشد؟
شرط بازخواست‌ناپذیری در سیاست «وجود نداشتن» است. تنها، سوژه‌ی سیاسیِ غایب است که بازخواست‌ناپذیر می‌ماند. در این نقطه است که رهبری ناموجود ـــ نامی که آدم را یاد شوالیه‌ی ناموجودِ ایتالو کالوینو می‌اندازد ـــ تنها کسی‌ست که می‌تواند بار سنگین چنین پیمان صلحی را به دوش بگیرد. این کارآیی بزرگ رهبری ناموجود است: حجم سنگین گناهِ چرخاندن فرمانِ حکومتی ایدئولوژیک، در حفره‌ی بی‌انتهای یک نامِ خالی، نام او، ــــ که اتفاقاً هم‌نام با رهبر پیشین جمهوری اسلامی و سایه‌ی اوست ــــ تخلیه خواهد شد.
کسی گناه بزرگِ چرخش به طرف دشمن بزرگ [آمریکا] را برعهده می‌گیرد، درحالی‌که وجود ندارد؛ و پس از ته‌نشین‌شدن اخبار و تنش‌های روانی جنگ هم، احتمالاً بر اثر شدت آسیب‌های وارده می‌میرد و با بار بزرگ روی دوش‌اش، مثل یک عذاب‌وجدان، توی دره‌ی فراموشی سقوط می‌کند، تا درنهایت، شبکه‌ی نظامیِ کنترل سرمایه در ایران، آن‌چه در معرض از دست رفتن است را حفظ کند: در یک آلزایمرِ ایدئولوژیک، نظامیانِ سرمایه‌دار به شرکت‌های مالیِ تازه‌تأسیس در اکوسیستمِ اقتصادی‌ای مبتنی‌بر فراموشیِ مصلحتی تبدیل خواهند شد. ـــــ به زنجیره استارتاپ‌های «حاجینو».

۳. با همه‌ی این حرف‌ها، درنهایت دو حالت وجود دارد. یا این پیش‌گویی درست از آب درخواهد آمد که آن‌وقت چیزهای بیش‌تری برای تعجب و ناامیدی خواهیم داشت. یا غلط خواهد بود، که در این صورت پی‌رنگ مختصری برای یک رمان سیاسی داریم که بعد از تمام این مصیبت‌ها خودمان را بزنیم به آن راه و بنویسیم‌اش، یا من یا شما. هرکس نجات پیدا کرد.
Forwarded from دموس demos
روزنوشت‌های جنگ (۳)

توجیه این جنگ در ذهن کسانی که آن را یک گزینه‌ی سیاسی برای آزادی قلمداد می‌کردند، و احتمالاً هنوز هم قلمداد می‌کنند، به واسطه‌ی قسمی «عاملیت نیابتی» ممکن شد: «کاری از ما برنمی‌آید. از "آنها" ولی برمی‌آید. مردم دیگر عاملیتی ندارند. "آنها" ولی می‌توانند عاملیت داشته باشند. کاری که "ما مردم" نمی‌توانیم انجام دهیم را "آنها" برای ما انجام می‌دهند». در یک کلام، «ما نمی‌توانیم ولی "آنها" می‌توانند». این توجیه ذهنی از دل تجربه‌ی استیصال برآمد، از دل تجربه‌ی بی‌قدرتی، ناتوانی و بی‌اثربودن. مسئله‌ی استیصال، امروز، یک مسئله‌ی سیاسی است. خروجِ از استیصال و بازیابی توانمندی‌ها و عاملیت‌های خودِ مردم هم، به همان اندازه، مسئله‌ای است سیاسی. اما موضوع را با یک «ما می‌توانیمِ» ساده نمی‌توان حل کرد. تجربه‌ی استیصال تا مغز استخوان هر یک از ما – و در هر یک از ما، به نحوی – نفوذ کرده است. هر یک از ما واقعیت استیصال را زیسته‌ایم. همه‌ی «نشد»ها، «شکست خوردیم»ها، «بازماندیم‌»ها، «به بن‌بست خورده‌ایم»ها و «نتوانستیم»ها بارها تا انتها زیسته‌ شده‌اند و همچون «خاطرات استیصال» به بخشی از حافظه‌ی جمعی ما بدل گشته‌اند. به جنبشی به‌غایت فراگیر نیاز داریم، به زایش یک روح جمعی شورمند، درست در همین هنگامه‌ی تباهی و مرگ، که از راه بسیج همه‌ی این بدن‌های زخمی، جان‌های آزرده و زندگی‌های انکارشده به بازپس‌گیری توان‌ها و قدرت‌‌های مردم فرابخواند. برپاشدن ایران از قعر فرسودگی و نََفَس‌بریدگیِ امروزش در گرو اراده به آزادی است همچون خیزش یک «ملت» برای بازیافتنِ «خود»ش.

@demos1402
مراقبت از یک میراث

۱. ‏در قمار «اپوزسیونِ جنگ‌طلب» و «حکومت مداحان انتحاری» سرِ نتیجهٔ جنگ، ما شهروندها فقط از یک چیز مطمئنیم: از این‌که اولین چیزی که هم عامل ویرانی دی ماه و هم عامل ویرانی اسفند از بین برده‌اند زندگی ما و تلاش‌هایمان برای زندگی بوده است.
کرونا، سرکوب، جنگ: خصوصیت همهٔ مصیبت‌ها منزوی‌کردن آدم‌ها و از جریان انداختن زندگی است.
با این سمپتوم [دردنشان] می‌شود معیاری برای تشخیص «دشمن» داشت: دشمن کسی‌ست که در جریان زندگی‌ها انسداد ایجاد می‌کند.

هم‌زمان، ‏هم اپوزسیون جنگ‌طلب و هم دولت‌های خارجی از برداشت فانتزی‌ای که درباره‌ی ساختار و شبکه‌ی توزیع قدرت در ایران داشتند ضربه خوردند و در این سردرگمی، مردم ایران را هم جنگ‌زده و سرکوب‌شده‌تر از قبل کردند.
اپوزسیون متوهمی که فراموش کرده است زمان انقلاب‌های قصه‌پریونی با رهبر پروازی گذشته و سیاست، در معنایی که امروز در جهان رواج دارد، صندلی‌بازیِ بزرگسالان نیست.

با این همه، حالا، در این باتلاقِ توقف زندگی، در اواسط فروردین، ‏جنگی که با کلاه‌بوقیِ عموسناتورها و شعارِ «ایران را دوباره بزرگ می‌کنیم» شروع شده بود ـــ بعد از نابودی صنعت فولاد و موشک‌خوردن دانشگاه‌ها و شرکت‌های دارویی و پتروشیمی‌ها و پل‌ها و خانه‌های مردم ـــ دارد با جمله‌ی «هروقت ایران به عصر حجر برگشت جنگ را تمام می‌کنیمِ» ترامپ تمام می‌شود.
اینجا نقطه‌ی فرود از توهم و پاگذاشتن روی زمین واقعیت است: دیدنِ آن‌چه مردم از اول دی ماه به حکومت و از اول اسفند به جنگ‌طلبان خارجی و داخلی هشدار می‌دادند: چیزی که از بین رفته، دغدغه‌ی زیست‌پذیری ایران است ــــ خودِ زندگی، به‌مثابه شبکه‌ای از امکان‌ها، قربانی رادیکالیسم دیوانه‌وارِ درگیری بر سر حکمرانی در ایران شده است.

۲. سی و چند روز از جنگ گذشته است. ‏مردم عادی که تلفات این جنگ‌اند حتا به‌درستی شمرده نمی‌شوند. از یک طرف حکومت عددشان را اعلام نمی‌کند، مبادا هیبت پوشالیش فروبریزد که حتا یک وسیلهٔ دفاعی کارآمد نداشته.
از یک طرف عامل نسل‌کشی غزه و شرکایش نمی‌شماردشان، مبادا پروپاگاندای «فرشتهٔ نزول آزادی» از هم بپاشد. ــــ مرده‌های بی‌نام و بی‌عدد روی هم تلنبار می‌شوند تا تپه‌ای از چیزهای فراموش‌شده بسازند.
و اینجا دقیقاً نقطه‌ای‌ست که یک هم‌دستی افشا می‌شود: هم‌دستی جنگ‌طلبان، با هر نامی که دارند، برای ویران کردن «زندگی».

برای مثال، ‏این هم‌دستی در نابود کردن زندگی چنان درهم‌تنیده است که اگر امروز در اعتراض به کشته‌شدن بچه‌های مدرسه‌ی میناب بدون هیچ توضیحی بنویسید «مرگ بر حکومت کودک‌کش» ممکن است به‌جرم اقدام علیه امنیت ملی برایتان پرونده درست کنند.
و مسئله دقیقاً همین‌جاست. خواست همیشگی ما مردم ایران ریشه‌کن کردن ظلم به زندگی بوده است، نه عوض کردن ظالم با ظالم.
ما می‌خواستیم مردم باشیم، نه قربانی.
‏جمهوری اسلامی از یک طرف و اسرائیل از طرف دیگر طی این سال‌ها عامل مرگ و نفی زندگی بوده‌اند. هر دو درنهایت گرایش مشترکی دارند: مرگ و درد را در جهان شیوع می‌دهند.

این هم‌دستی برای نابودی زندگی مردم ایران، ابعاد دیگری هم دارد. ‏پیش از شروع تلاش‌های ویران‌کننده‌ی آمریکا برای برگرداندن ایران به «عصر حجر»، خود جمهوری اسلامی داشت [برخلاف تلاش‌های مردم ایران] این وظیفه را به‌صورت روزمره با سرکوب و اخراج و تبعیض و قتل و دزدی انجام می‌داد.

برای همین ما به‌جای جلو رفتن در باتلاق رادیکالیسم، باید یک قدم به عقب برگردیم. به «زن، زندگی، آزادی» به‌مثابه راهکاری عملی. چیزی علیه هر دو نیروی مرگ.
ما به‌احترامِ زندگی مبارزه می‌کنیم.

۳. ‏در هفت خیزش مردم ایران از سال ۱۳۷۸ تا امروز، خیزشی که بی‌واسطه دربارهٔ «مردم» بود و دستاوردهایی برای مردم ساخت «زن، زندگی، آزادی» بود. جنبشی که نه مردم را مصرف کرد و نه تبدیل‌شان کرد به دو دستهٔ قربانی و مرثیه‌خوان.
«زن، زندگی، آزادی» سودای اختراع یک «مردم» بود.
‏تمام دغدغهٔ مردم و هدف ما از مبارزه و مقاومت، زیست‌پذیر کردن ایران بود. می‌خواستیم ایران جایی برای زندگی باشد. دنبال راه‌های تحمل هم می‌گشتیم. دنبال «درست کردن»، «ساختن»، «بهبود دادن».

نه جنگ، نه فاشیسم مذهبی و نه سرکوب شکل‌های زندگی، هیچ‌کدام راهِ زیست‌پذیری یک سرزمین نیستند.

در تمام این سال‌ها ‏«دریغ است ایران که ویران شود» نه در شعارهای مرگ‌خواهی حامیان حکومت وجود داشت، نه در له‌له‌زدن سلطنت‌طلبان برای حمله به ایران.
ایران «مادر» ماست. منظومه‌ی امکان‌های زایش و پرورش؛ امکانی که بناست هم مراقب ما باشد، هم ما را به مراقبت از هم وادار کند. «زن، زندگی، آزادی» درباره‌ی همین مادرانگی بود. به احترام خاک و زندگی بود وقتی گفتیم «بمان و پس بگیر» و ماندیم.
و این پس‌گرفتن نه به‌معنای دزدیدن یک چیز از دیگران و اخراج و بیرون ریختن شکل‌های متفاوت زندگی، بلکه به‌معنای پس‌گرفتن خودِ حق و امکانِ زندگی است.
مرگ فرانکنشتاین: براندازی، پرده‌ی آخر


۱. گفتمان «براندازی» در ایران، از جرقه‌های ابتدایی‌اش در اعتراضات دی ماه ۹۶ [لحظه‌ی اختراع شعار «اصلاح‌طلب اصول‌گرا دیگه تمومه ماجرا»] تا اعتراضات دی ماه ۱۴۰۴ مسیری نه هم‌گرایانه و نه پذیرا، که تماماً افراطی، حذف‌گرا و پرخاش‌گر را در پیش گرفت. کم‌کم تمام نیروهای جمهوری‌خواه، دموکراتیک و مردم‌گرا از این گفتمان اخراج شدند و در طول همین مسیر اخراج‌ها و تصفیه‌گری‌ها بود که کم‌کم روند هویت‌یابی این گفتمان کامل شد، مثل یک آهن‌ربا که در انباری از آهن‌پاره‌های تاریخی و مفهومی غلتانده شود، گفتمان براندازی در مسیر خود ابتدا تکه‌ای از راست‌گرایی افراطی، بعد تکه‌ای از فاشیسم ملی‌گرا، بعد تکه‌ای از فتیشیسم نظامی، بعد تکه‌ای از جنگ‌طلبی و همین‌طور تکه‌هایی بیش‌تر و بیش‌تر را به خود اضافه کرد. درنهایت، امروز یک گفتمان عجیب‌الخلقه، یک هیولای فرانکنشتاین کر و لال ساخته شده است که از تکه‌پاره‌های بدن اجسادی مختلف ترکیب شده. فرانکنشتاینی که رفتارش گاهی شبیه به مجاهدین خلق است که دست‌هایش را از جسد آن‌ها قرض گرفته، گاهی شبیه به جمهوری اسلامی که مغزش را به هیولا داده، گاهی شبیه نیروهای اسرائیلیِ مسئول نسل‌کشی غزه و ویرانی لبنان و ایران.
امروز، وقتی بر سر آوارهای جنگ چهل روزه ایستاده‌ایم، وقتی صدای رسانه‌ها و مردم فریب‌خورده از گفتمان ظاهراً اصلی و تک‌صدای «براندازی» را می‌شنویم، می‌توانیم با یک معدل‌گیری سریع بفهمیم که ما نه با یک گفتمان واحد که با ترکیبی از سه گفتمان طرف‌ایم:
-گفتمان انقلابی‌گری
-گفتمان جنگ‌طلبی
-گفتمان ستیز با فرهنگ عربی-اسلامی

۲. وقتی چند گفتمان را در نقطه‌ای با هم یکی می‌کنیم، بلافاصله تفکیک‌ها و تفاوت از بین می‌روند. دقت تحلیل‌ها پایین می‌آید. نتایج تحلیل تبدیل به دست‌وپا زدن برای مصادره‌به‌مطلوب می‌شوند. چرا که در این آلیاژ گفتمانی، هر گفتمان همواره به‌واسطه‌ی هم‌آمیزی با گفتمان‌های دیگر و ازطریق آن‌ها فرصتی برای گسترش و تجاوز به حریم‌های دیگر پیدا می‌کند. مشکل درست همین‌جاست. گفتمان براندازی در ایران، به‌دلیل ماهیت ترکیبی و کولاژ بودن ذاتی‌اش، کم‌ترین درجه‌ی دقت نظری و مفهومی را در معرفی خود و گرفتنِ تصمیم‌هاش دارد. همه‌چیز در ذهنیت گفتمانی باسمه‌ای و چهل‌تکه مغشوش است. برای مثال، «گفتمان انقلابی‌گری»، به‌عنوان یکی از اندام‌های قرضی کلان‌گفتمان براندازی، به‌جای این‌که به‌نحو ایجابی به توان‌ها، صورت‌های سازمان‌دهی، آرمان‌ها و راهکارهای خود مشغول باشد، وارد حریم «گفتمان جنگ‌طلبی» می‌شود و تمام معناهای خود را زمین می‌گذارد و یک تساوی جعلی را به دست می‌گیرد و وانمود می‌کند که جنگ‌طلبی برابر با انقلابی‌گری است. یعنی «مردم» باید در حکم قربانی‌های بالقوه‌ی جنگ، بدون هیچ عاملیتی، زیر موشک‌باران نیروهای خارجی بنشینند، تا «انقلاب» خودبه‌خود اتفاق بیفتد. این همان نقطه‌ای‌ست که دقیقاً خواست اصلی نیروهای رادیکال حامی جمهوری اسلامی با خواست گفتمان براندازی یکی می‌شود. هر دو شیفته‌ی جنگ و وضعیت جنگی‌اند. چراکه در وضعیت جنگی، اولین چیزی که از بین می‌رود، جریان‌های اجتماعی، پیوندها و سازمان‌یافتگی جامعه‌ی مدنی است. اینجاست که گفتمان براندازی، برای کشیدن خطی مرزی بین خود و حامیان جمهوری اسلامی که در تمامیت‌خواهی، گفت‌وگوناپذیری و جنگ‌طلبی همزاد او به نظر می‌رسند، دست به دامن گفتمان «عرب/اسلام‌ستیزی» می‌شود. تا با تولید تفاوت بین خود و «آن‌ها» همزمان هویت خود را متعیّن‌تر کند. اما درست در همین لحظات، جمهوری‌اسلامی شروع به موشک‌باران کشورهای عربی می‌کند. کاری که گفتمان براندازی در شادترین رؤیاهایش هم توان اجراش را نداشت و تنها به غرغر دیجیتالی علیه جهان عرب بسنده می‌کرد. اینجاست که دوباره، مشابهتی میان گفتمان ترکیبی و بی‌دقت براندازی و گفتمان محوری جمهوری اسلامی پدید می‌آید.
نسبت گفتمان براندازی با جمهوری‌اسلامی، از نظر گرایش‌های روحی‌روانی و معنایی، مثل کسی‌ست که دارد تقلا می‌کند، می‌دود، تا از سایه‌اش فرار کند.
در مجموع «این» گفتمان چهل‌تکه‌ی براندازی که امروز در کلام حامیان‌اش [ترول‌های شیروخورشیدی توییتر] و بلندگوهای تلویزیونی‌اش [مجری‌های کودن اینترنشنال]، نه ابایی از حماقت دارد و نه خجالتی از بی‌اخلاقی می‌کشد و نه احترامی برای زندگی قائل است، درست به همین دلیل راه به جایی نمی‌برد: گفتمان براندازی، امروز، در بهار ۱۴۰۵ به‌عنوان یک مسیر تجربه‌شده که به سرانجامی نرسید، باید بن‌بست اعلام شود. چرا که با فاشیسم نمی‌شود به جنگ فاشیسم رفت. با جنگ‌طلبی نمی‌شود به جنگ جنگ‌طلبان رفت. با بی‌دقتی مفهومی نمی‌شود به نبرد با یک آشوب معنایی به نام استبداد رفت.

باید جسد سنگین براندازی لمپنی/رعیتی را از روی دوش فرسوده‌ی مردم پیاده کرد. دفن‌اش کرد. نام‌اش را به یاد سپرد و در مسیر تازه‌ی گفتمانِ «تأسیس» به‌جای گفتمان «براندازی»، به‌نحو ایجابی به چیستی مردم، به خواست‌های روشن مردم، به راه‌های دستیابی و تحقق و تأسیس این خواست‌ها فکر کرد. ــــ به «یک» گفتمان شفاف، یک‌پارچه و ارگانیک که اندام‌وارگی‌ای ذاتی دارد و هیولایی پازل‌شده از اندام‌های قرضی و نیابتی و امانی نیست. باید به نقطه‌ی صفر زایشِ گفتمان براندازی برگردیم. به سال ۱۳۹۶.
وقتی که از درون عبور از اصلاح‌طلبی و اصول‌گرایی، چیزی به نام گفتمان براندازی زاده شد. حالا که این گفتمان، پس از بلوغ کوتاه‌اش تبدیل به همزاد اصول‌گرایی در دشمنی با زندگی و مردم و در ستایش و شیوع مرگ و مرگ‌خواهی، و درعین‌حال هم‌دست اصلاح‌طلبی در بی‌عملی و ناتوانی شده است، وقت‌اش رسیده که مردم در شعار تازه‌ی خود، که بازسازی شعار اصلی دی ماه ۱۳۹۶ است، عبور از این براندازی ویران‌گر را هم با صدای بلند، در کنار عبور از دوقلوی شوم جمهوری‌اسلامی اعلام کنند. باید به آخرین سایه‌ی هیولا هم خبر داد که ماجرا دیگر تمام شده است.

ما فراموش نکرده‌ایم علیه چه می‌جنگیدیم.
«بیایید منطقی فکر کنیم.»
سیاستِ تعلیق: وضعیتِ نفی مضاعف


۱. هر بار در موقعیتی ملتهب سرگردان می‌شویم، یا خودمان به خودمان می‌گوییم، یا دیگری [بزرگ‌تری] پیدا می‌شود و به ما می‌گوید که برای مرتب‌کردن اوضاع «بیایید منطقی فکر کنیم.»
منطقی فکرکردن معنا«ها»ی مختلفی دارد. به تعداد شاخه‌های دانش منطق می‌شود شیوه‌هایی برای منطقی فکرکردن دم دست داشت. هرچند می‌شود گلایه کرد که تمام این انشعاب‌ها میل افسارگسیخته‌ای به فرار از «واقعیت» زمینی، گریزپا، پویا و بی‌آرام‌وقرار دارند و آن‌قدرها هم به کار روشن‌تر کردن وضعیت نمی‌آیند، بلکه مبهم‌ترش می‌کنند. انشعاب‌هایی که دائماً مشغول تاکسیدرمی کردن حرکت و جنبش واقعیت عینی جهان، با مجردسازی [Abstraction] هذیانی‌اش هستند، تا درنهایت به یک هستی خالصِ بی‌تغییرِ بلوری در پس بی‌قراریِ جهان برسند، که بنیاد چیزهاست.
اما با همه‌ی این‌ها، گرایش منطقی داشتن به جهان، اگر تبدیل به باوری جزمی [دگمایی] به همه‌فن‌حریفیِ اسطوره‌ی «عقل» نشود، می‌تواند گره‌خوردگی‌های جهان را لااقل اگر باز نمی‌کند، توضیح‌پذیر کند.
با این تصمیم به توضیح‌پذیر کردنِ منطقی وضعیتِ سرگردانی، آیا می‌شود فهمید گزاره‌ای که ایران را در بهار ۱۴۰۵ گزارش می‌کند، چه ساختار و حال‌وهوای منطقی‌ای دارد؟ آیا می‌شود نقطه‌ی شروعی برای منطقی فکر کردن به «ایران ۱۴۰۵» پیدا کرد؟

۲. باید شامل‌ترین گزاره‌ی ممکن درباره‌ی ایران را پیدا کنیم؛ در نقطه‌ی صفر. این قدم اول منطقی فکرکردن است. اما خود «گزاره» یعنی چه؟ باید دنبال چی بگردیم؟ اول، باید دقت کرد که «گزاره/Proposition» با «جمله/Sentence» فرق دارد. جمله‌های «باران می‌بارد» و «از ابر قطره‌های آب روی زمین می‌ریزد» و «It's raining» همه درنهایت جمله‌های مختلف یک گزاره‌ی واحدند. جمله‌ها عملاً لباس‌های کارِ گزاره‌ها هستند، در زبان طبیعی روزمره. اما فایده‌ی «گزاره» چیست؟ این‌که می‌شود به درستی و نادرستی‌اش حکم داد. یعنی ارزش صدق دارد: یا صادق است یا کاذب. بنابراین دستورها، احساسات و سؤال‌ها در زبان گزاره نیستند. گزاره وضع مشخصی از جهان را بیان می‌کند که می‌توانیم درستی یا نادرستی‌اش را بررسی کنیم. ضمناً، گزاره را با P نشان می‌دهند.

حالا، آیا بر سر یک گزاره‌ی واحد درباره‌ی وضعیت ایران توافق داریم؟ آیا می‌توانیم وضعیت ایران را در یک گزاره خلاصه کنیم؟ مثلاً بگوییم «جنگ است.» ــــ امّا آیا واقعاً جنگ است؟

اگر «جنگ است» یک گزاره باشد، که با P نشان‌اش بدهیم، گزاره‌ی «جنگ نیست» را باید با P~ نشان بدهیم. این « ~ » عمل‌گر نفی است. گزاره را تبدیل به نقیض‌اش می‌کند. آن‌وقت اگر خودِ گزاره صادق باشد، حتماً نقیض‌اش کاذب است، اگر هم گزاره کاذب باشد نقیض‌اش صادق خواهد بود. یعنی بالاخره یا جنگ است، یا جنگ نیست. عقل ظاهراً می‌گوید راه سومی نداریم. ــــ اما آیا واقعاً در ایران یا جنگ است یا جنگ نیست؟ این‌طور به نظر نمی‌رسد. اوضاع یک لایه مبهم‌تر است. باید هنوز دنبال نقطه‌ی شروع گشت: دنبال گزاره‌ی صفری که بشود وضعیت ایران را در آن جاگذاری و توصیف کرد.
۳. اگر «جنگ است» P باشد، P~ به ما می‌گوید «جنگ نیست». اما اگر یک عمل‌گر نفی دیگر به P~ اضافه کنیم به چه گزاره‌ای درباره‌ی وضعیت دست پیدا می‌کنیم؟ P~~ به زبان طبیعی می‌گوید «این‌طور نیست که جنگ نباشد». به این سر و ساختار گزاره می‌گویند نفی مضاعف [Double negation].
نفی مضاعف یک‌جور شعبده‌بازی در هزارتوهای تاریک عقل زبانی‌منطقی است؛ اتاق تاریکی که پس از پیچ‌وخم‌ها و راه‌های سردرگمِ زبان به آن می‌رسیم: یک ابهام عقیم.
نفی مضاعف وضعیتی است که در آن ردّ یک گزاره ناممکن است، بی‌آن‌که خود گزاره اثبات شده باشد.

«این‌طور نیست که جنگ نباشد.»

یعنی یک وضعیت داریم، که این وضعیت البته در یک نفی و سلب، این‌طور «نیست» که در آن جنگی وجود «نداشته باشد». خب، پس چطور «است» و در آن چه چیزی وجود «دارد»؟ درست نمی‌دانیم. ما فقط می‌دانیم یک محوطه‌ی زبانی هست، که نمی‌دانیم داخل‌اش چی هست. آیا می‌شود از چنین وضعیتی برداشت کرد که پس «جنگی در کار است»؟ نه. ما فقط می‌دانیم «این‌طور نیست که جنگ نباشد.» اما خب جنگ هم نیست. اما وضعیت بی‌جنگ هم نیست. این‌که بگوییم «این‌طور نیست که جنگ نباشد» در «منطق شهودی» هرگز راه نمی‌برد به این‌که «پس جنگی در کار است.» از تاریکی آن نفی مضاعف، هر نتیجه‌ای ممکن است بیرون بپرد. «این‌طور نیست که جنگ نباشد»: ما صرفاً نمی‌دانیم جنگ هست یا نه، اما می‌دانیم «عدم جنگ» قابل اثبات نیست. هرچیزی. ما تنها یک چیز می‌دانیم. این‌که «این‌طور نیست که جنگ نباشد». حالا هرچیزی که هست، باشد. ما چیز دیگری نمی‌دانیم. ما حتا درباره‌ی این‌که جنگ هست یا نه هم چیزی نمی‌دانیم. این گزاره صرفاً شبیه حصار کشیدن دور تاریکی است. ما از داخل تاریکی خبر نداریم. ما در یک وضعیت نفی مضاعف، دنبال چیزی که نمی‌دانیم چیست، در تاریکی می‌گردیم.

این نفی مضاعف می‌تواند گزاره‌ی شروع را در اختیار ما بگذارد. مثل این‌که کسی به مناسبت تولدتان به شما یک «حفره» در هوا هدیه بدهد. با دست دورتادورش را مشخص کند و بگوید «این برای تو.» و این‌جا نقطه‌ی شروع «منطقی فکرکردن» به وضعیت ایران ۱۴۰۵ است. باید برای سر و سامان دادن به آشفتگی مفهومی وضعیت، از این نقطه‌ی باتلاقی کار را شروع کرد. از یک نفی دو لایه. ابهام مطلق. چیزی که زبان تنها مرزهاش را مشخص می‌کند، بدون این‌که ادعایی درباره‌ی آن‌چه درون مرزهاست و تفاوت‌اش با آن‌چه بیرون از مرزهاست داشته باشد.

ما یک وضعیت منفی داریم [این‌طور نیست]، که چیزی از آن کم شده است [جنگ نیست]. باید کار را از شکستن و تجزیه‌ی این تومور منطقی آغاز کرد. از تبدیل گزاره‌ای غول‌آسا و دیوانه‌وار به گزاره‌ای تا حد ممکن شفاف، سرراست و موجز.
نفی مضاعف یک برزخ قاب‌بندی‌شده است. یک وضعیت فرسایشی که منبع بزرگ به بند کشیدن و استعمار جمعیت‌هاست: جمعیتی که نمی‌داند «مسئله» چیست و مشکل‌اش دقیقاً «کدام یکی» است، نه می‌تواند به راه‌حل‌ها فکر کند، نه می‌تواند دست به اقدام مشخصی بزند.
درنهایت، نفی مضاعف به این ترتیب است که تبدیل به سیاست راهبردی کلان جمهوری اسلامی می‌شود: چه در گفتار رهبر کشته‌شده‌ی جمهوری اسلامی مبتنی‌بر «نه جنگ می‌کنیم نه مذاکره»، چه در سیاست نظامی تقابل با آمریکا، اسرائیل و کشورهای منطقه [این‌طور نیست که جنگ نکنیم]، چه در سرکوب همزمان معترضان داخلی [این‌طور نیست که نکشته باشیم]، چه درباره‌ی سرنوشت اینترنت [این‌طور نیست که وصل نکنیم]، چه درباره‌ی آینده‌ی اقتصادی کوتاه‌مدت و بلندمدت [این‌طور نیست که توافق نکنیم].
قدرت، با نگه‌داشتن گزاره‌ها در وضعیت نفی مضاعف، امکان تصمیم‌گیری را معلق می‌کند: نه می‌توان چیزی را به‌طور قطعی انکار کرد، نه می‌توان آن را به‌طور قطعی اثبات کرد. تمام اجزای وضعیت به این شیوه در یک ابهام بنیادین نگه داشته می‌شود و این ابهام‌ها در یک جمع غیرجبری به هم افزوده می‌شوند تا مردم را تبدیل به ارگانیسم اغمازده‌ی مبهوتی کنند که به‌جای این‌که به‌نحو طبیعی بپرسد «راه‌حل چیست؟» دائم در کابوس فریاد می‌زند «سؤال چیست؟»
«شبِ شکارِ ماه؛ داستان کوتاه».pdf
257.7 KB


تمام راه‌های انتشار داستان کوتاه به فارسی بسته شده است. بن‌بست‌ها مختلف‌اند؛ از ناشرها که داستان فارسی چاپ نمی‌کنند، تا ارشاد که هنوز مشغول قیچی‌کردن و لگدکردن متن‌هاست و اوضاع اقتصادی و قیمت‌های مبهوت‌کننده‌ی کتاب. ـــــ با همه‌ی این چیزها تصمیم گرفته‌ام داستان‌های کوتاه‌ام را یکی‌یکی، خودم، مستقلاً منتشر کنم.


داستان کوتاه «شبِ شکارِ ماه»، یکی از داستان‌های مجموعه‌داستانی‌ست که از سال ۱۳۹۸ تا ۱۴۰۳ مشغول نوشتن‌اش بودم، مجموعه‌داستان «رام‌کردن ابرها».

می‌توانید بعد از خواندن داستان، لینک پایین را لمس کنید. دو روش خرید [با مبلغ دل‌خواه] از داخل و خارج از ایران را اینجا نوشته‌ام:


ـــ راه‌های خرید داستان «شبِ شکارِ ماه»
«فروپاشیدن در حضور دیگران»؛
پرسش کامو درباره‌ی «شکستن انزوا» پیشِ روی پنج چهره
به‌هدایت محسن امام‌وردی
از ۱۳ تیر ۱۴۰۵، ‌شنبه‌ها ۱۸:۳۰ تا ۲۰:۳۰(۵ جلسه)

۱. جلسه‌ی اوّل:
آلبر کامو در رمان «سقوط» لحظه‌ای را توصیف می‌کند که زنی خود را از پل می‌اندازد . توی رودخانه غرق می‌کند. راوی بی‌اعتنا به سقوط زن می‌گذرد. سال‌ها بعد، در تاریکی، روی همان پل، قهقهه‌ای از پشت‌سر راوی را متوقف می‌کند. او برمی‌گردد امّا هیچ‌کس روی پل نیست. تاریکی محض. در هیچ خطی از متن سرنخی از این‌که صاحب قهقهه کیست پیدا نمی‌کنیم. او چهره ندارد. نام ندارد. از تمام هستی او تنها قهقهه‌ای به راوی و ما می‌رسد. این قهقهه مثل زلزله‌ای عظیم تمام شاکله‌ی زندگی راوی را از هم می‌پاشد. نظم زندگی راوی که ظاهراً به‌عنوان کارمندی قضایی در خدمت اجتماع بود، در هم می‌شکند. او از قهقهه به بعد، در تعلیقی بهت‌زده ـ- مثل بندبازی روی بند، انگار تا ابد روی پل - به زندگی‌اش ادامه می‌دهد؛ هرچند نه به همان زندگی قبلی‌اش.
اطلاعات بیشتر👇
امّا چه کسی قهقهه می‌زند؟ صاحب قهقهه کیست؟ کجا ایستاده است؟ به چه دلیل می‌خندد؟ آیا لحظه‌ی بی‌اعتنایی راوی به خودکشی زن، در حافظه‌ی صاحب قهقهه هم باقی مانده است؟ آیا او حافظه‌ی جهان است که دهانی برای خندیدن به دست آورده؟ این پرسش [پرسش از کیستی دیگری ناپیدا، یا به‌تعبیری پرسش از چیستیِ دیگری] پرسشِ محوریِ این دوره خواهد بود. «دیگری» در ناشناس‌بودن محض‌اش، چگونه از راه خواهد رسید و با چه نیرویی به هستی من اصابت خواهد کرد؟ او کِی خواهد رسید و با چه شیوه‌ای فهم من از جهان و شناخت من از خودم را دگرگون خواهد کرد؟
پنج چهره [فردریش نیچه، ادوارد مونک، امانوئل لویناس، آلژریداس ژولین گرمِس و بیونگ-چول هان] با پنج متن روبه‌روی این پرسش خواهند ایستاد تا هرکدام در مرئی‌کردن دیگریِ مطلق بکوشند، به‌طرف دیگریِ ناپیدایی که در تاریکی پل‌ها قهقهه می‌زند نور کوچکی بتابانند، یک پرتو/تک‌نگاری.
 
۲. جلسه‌ی دوم:
گرمِس با کتاب کوچکِ «نقصان معنا» نقطه‌ی صفر حرکت را در اختیار ما می‌گذارد. با بازخوانی کتاب، جعبه‌ابزاری مفهومی برای تحلیل چیستیِ صاحب قهقهه به دست خواهیم آورد. به این خواهیم اندیشید که «حضور پیش‌بینی‌ناپذیر»، «رخدادوارگیِ دیگری» و «تصادفِ اثرگذارِ مواجهه با او» چه کیفیت‌ها و مختصات روایت‌شناختی‌ای دارد. به این‌که ساختار روایت چگونه [به‌تعبیر گرماس] قِسمی روایت مبتنی بر «زیبایی‌شناسی حضور» است و این شکل از حضور روایی چه تفاوتی با شیوه‌های روایت کلاسیک دارد. درنهایت خواهیم کوشید دیگری ناپیدا را با نامِ «رخدادِ نامترقبه» بخوانیم تا دست‌کم یکی از وجوه هستی او را نشان‌دار کنیم: این‌که او هم‌چون صاعقه‌ای بدون ابر، صاعقه‌ای ناخوانده جلوی پای ما به زمین خواهد خورد.

۳. جلسه‌ی سوم:
فردریش نیچه و ادوارد مونکِ نقاش با «چنین گفت زرتشت» و مجموعه‌ای به‌هم‌پیوسته از چندین پرده نقاشی، راهنمای ما در قدم دوّم خواهند بود. با این دو، به محل وقوعِ قهقهه‌ی دیگری خواهیم پرداخت؛ به «پل». پل کجاست؟ چه خصوصیاتی دارد؟ چرا دیگری و قهقهه‌اش، به‌جای تمام موقعیت‌های مکانی ممکن، روی «پل» به وقوع می‌پیوندند؟ آیا انسان روی پل، تفاوتی با انسان روی زمین دارد؟ ــــ در واکاوی تمثیلِ «پل» در متن «چنین گفت زرتشت» و تعقیب زنجیره‌ پل‌های ادوارد مونک [که پیوند محکم و درعین‌حال رمزواری با آرای نیچه دارند] وجه دیگری از هستی دیگریِ ناپیدا را لمس خواهیم کرد؛ موقعیت‌مندی و مکانِ وقوعِ دیگری را، به‌مثابه شرط تحقق او.

۴. جلسه‌ی چهارم:
کتاب بعدی در این موازی‌خوانی، برای لمس دیگریِ ناپیدا، برای لمس‌کردنِ فیلِ در تاریکی، کتاب مختصرِ «زمان و دیگری» لویناس است: فیلسوفِ «دیگری». با او به سراغ دیگری در دیگری‌بودنِ مطلق‌اش خواهیم رفت. دیگری‌ای که نه به چنگ شناخت می‌آید، نه ما را از خود به در می‌آورد و ازخودبیگانه می‌کند. این دیگری مطلق، این رازِ به‌دست‌نیامدنی که هم‌جنس با مرگ و آینده و امتناع است، در گذار از تحلیل مفاهیمِ وجود، موجود، زمان و دیگربودگی ما را به سفری چشم‌بسته روی پلِ رمان سقوط می‌برد. سفری در تاریکی محض برای ادای نیایشی خطاب به صاحبِ قهقهه؛ رازونیازی با هستی نامفهوم او. با کتاب کوچک لویناس وجهی بنیادین از هستی دیگری مطلق پیش چشمان ما روشن خواهد شد: چهره‌ی او، که جهان را در جبهه‌ی مواجه‌اش با «من» نمایندگی می‌کند.
 
۵. جلسه‌ی پنجم:
از رهگذر بازخوانی «زمان و دیگری» لویناس، به رابطه‌ی اروتیک در مقام صورتی از ارتباط با دیگری می‌رسیم که دیگری را نه هم‌چون دارایی من یا موضوع شناخت من، بلکه به‌عنوان حضوری رازواره و غیرقابل‌نفوذ در جهان بازشناسی می‌کند. حضوری که تنها در تماس‌های محدود [برای مثال در نوازش] بر من آشکار می‌شود.
ادامه👇
این رابطه اما در زمانه‌ی ما ـــ زمانه‌ی مصرفِ هذیانی جهان، زمانه‌ی مرگ معنا ـــ تحریف می‌شود و به رابطه‌ی پورنوگرافیک با دیگری تبدیل می‌شود. رابطه‌ای که معطوف به گشودگی دربرابر دیگربودگی و تفاوت‌های فروکاست‌ناپذیر دیگری نیست، بلکه در کارِ متورّم‌کردنِ اگوی من است؛ در کارِ پرورش بی‌رَویه‌ی خودشیفتگیِ مرضیِ من. بیونگ-چول هان در کتابچه‌ی «احتضار اروس»، به‌پشتوانه‌ی آرای لویناس درباره‌ی «دیگریِ مطلق»، دست به تحلیل چیستیِ «رابطه»ی من با دیگری [و نه تحلیل چیستی او به تنهایی، یا چیستیِ من به‌تنهایی] می‌زند.

او در سرگیجه‌ی همگانی عصر ما به‌دنبال راه‌های نجات دادن «عشق» به‌عنوان تنها راه گشودگی بی‌قیدوشرط دربرابر دیگری می‌گردد. آیا او موفق می‌شود که عشق [اروس] را از زیر لگدکوب پورنوگرافیکِ جهان مصرفی بیرون بیاورد؟ عشقی که درنهایت دریچه‌ای برای شنیدنِ قهقهه‌ی دیگری به‌مثابه شکلی از موسیقی، و نه هم‌چون شکلی از اضطراب صوتی، است. موسیقی‌ای که من را برعکس راوی رمان سقوط از خودم تهی نمی‌کند تا پوسته‌ی خالی‌ام روی پل‌های تاریک از بادهای وحشت بلرزد، بلکه جهان را میان من و دیگری تقسیم می‌کند؛ مرزی موسیقایی که سهم دیگران را از من و از جهان به من گوش‌زد می‌کند.

درباره‌ی مدرس👇
محسن امام‌وردی، نویسنده و جستارنویس، فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد فلسفه‌ی هنر و پژوهشگر دکتری فلسفه‌ی محض است. موضوع پژوهش او «ژاک دریدا: معنا،‌ اشباح و نااین‌همانی»ست. از آثار او می‌توان به در سایه‌ی درخت‌های بادام (مجموعه‌داستان-نشر بان)، بازخوانی اعدام: از سرزمین محکومان (جستار نشانه‌شناختی- نشر چرخش)، آدابِ پنهان‌کردنِ آتش در پیراهن: زیبایی‌شناسی اسپینوزایی (جستار فلسفی- در دست چاپ) تکیه دادن به تاریکی (رمان/جستار-در دست چاپ) و... نام برد. او تا به امروز در نشریات و سایت‌های گوناگونی چون تیر، ادبیات اقلیت، پی‌رنگ، تعمق و ... قلم زده است. امام‌وردی درس‌گفتارهای متعددی را در حوزه‌ی نشانه‌شناسی و فلسفه‌ی قاره‌ای معاصر در مؤسسه‌ها و نهادهای فرهنگی گوناگون برگزار کرده و درحال‌حاضر سردبیر جستارهای فلسفی نشر بان است.

برای شرکت در این دوره لطفا از طریق یکی از راه‌های ارتباطی زیر با ما در تماس باشید.
شماره‌ی تماس و واتس اپ: ۰۹۳۸۱۳۶۰۶۹۴
۰۲۱-۸۸۸۹۱۸۴۳
سایت: www.bidar.school
ایمیل: institutebidar@gmail.com
تلگرام: t.me/bidarschool
اینستاگرام: bidar.school
کانال یوتیوب:Bidar School
آدرس: مدرسه‌ی بیدار، خیابان نجات‌الهی، کوچه‌ی چهره آزاد، پلاک ۴، طبقه‌ی همکف شرقی
@bidarschool
@bidarcourses