تکانه‌ها
2.25K subscribers
123 photos
9 videos
13 files
73 links
-محسن امام‌وردی
Download Telegram
«از سرزمین محکومان: راهنمای تماشای اعدام»
نشستِ اول از سری نشست‌های «بازدید»


• جمعه ۱۰ مرداد، ساعت ۱۹
• تهران، میدان ولیعصر کوچه‌ی صومعه‌سرا، پلاک ۵، گالری آداپا
• نویسنده و ارائه‌دهنده: محسن امام‌وردی
• ناشر جستار: نشر مستقلِ «چرخش»

حضور برای همه آزاد و رایگان است.
Forwarded from Galleryinfo_ir
مروری بر نمایش «دَرَنگ» ایمان صادقی در گالری کیمن⁨⁨

📝بخشی از متن
به قلم محسن امام‌وردی:
جهان بصری این مجموعه نقاشی، جهانی در حال پیمودن خود و در حال بالا رفتن از شانه‌های خودش است؛ نه چیزی در آستانه متلاشی شدن، که جهانی در تقلا. جهانی که در اوج انقباض، در مرکز تصویر که مقصد ماست، تمام رنگ‌ها، خطوط، شدت‌ها و آرایه‌های بصری‌اش را به کار می‌گیرد، تا در نهایت تبدیل به فیگور انسان شود...
👈🏻برای مطالعه‌ی متن کامل و تماشای تصاویری از کاتالوگ این نمایش، بر روی تصویر زیر ضربه بزنید.
ـــــــــ
#تلگراف
#Telegraph
ـــــــــ
@galleryinfo_ir
www.galleryinfo.ir
.
«چرا سوپرمارکت‌ها دوست نمی‌فروشند؟»


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


وقتی می‌گوییم یک چیز ارزش‌مند است و چیز دیگری ارزش‌مند نیست، این دو چیز را داریم با هم مقایسه می‌کنیم؟ یا با یک چیز سوّم، به‌عنوان معیار و سنجه‌ی ارزش؟ ـــ آیا می‌توانیم به یک ارزش نهایی دست پیدا کنیم؟ ارزشی که تمام ارزش‌ها را هم‌چون زیرمجموعه‌های خود دربربگیرد.
در جهان ما چه چیزهایی ارزش‌مندند؟ پشتوانه‌ی مفهومیِ ارزش‌گذاری‌های روزمره‌ی ما چیست؟ چرا یک فلز ارزش‌مندتر از فلزی دیگر است؟ چرا غذایی ارزش‌مندتر از غذایی دیگر، یا ایده‌ای ارزش‌مندتر از ایده‌ای دیگر است؟ ـــ چرا اگر دزد به خانه‌ام بزند، و لباس‌هایم را بدزدد غمگین می‌شوم، امّا اگر آشغال‌هایی که توی سطل ریخته بودم را ببرد، برایم فرقی نمی‌کند؟ چه فرقی بین آشغال توی سطل و گردن‌بند توی کشو هست؟
می‌شود به کارکردگرایی تکیه کرد. چیزی که کاری برای من انجام می‌دهد ارزش‌مند است. امّا چه‌بسا چیزهای ارزش‌مند زیادی در کار باشند که هیچ کاربردی نداشته باشند. یک پلاک طلا قرار است برای صاحب‌اش چکار کند؟ ـــ شامل‌ترین ارزشی که حتا کارکردگرایی را هم دربربگیرد، مبادله‌پذیری است: ارزش، در جهان ما، نام دیگرِ توانِ مبادله‌پذیری است. آن‌چه قابل تبادل است، ارزشی دارد. یعنی در سطحی هم‌زمان (Synchronic)، در یک منظومه‌ی مسطح از همسایگی‌ها، می‌تواند جایگزین چیز دیگری شود یا جای خود را به چیز دیگری بدهد. ارزش یک‌چیز همواره «در ازای» چیزی بیرون از خود محاسبه‌پذیر می‌شود. پول تجسم مطلق این مبادله‌پذیری است. یک اسکناس می‌تواند در ازای یک نان مبادله شود. همان‌طور که می‌تواند به سکه‌های خردتر تبدیل شود. هر دوی این مبادله‌پذیری‌ها [یعنی چه مبادله‌ی درون‌ماندگار بین دو جور پول باشند، چه مبادله‌ای فرارونده بین یک واحد پول با چیزی غیر از پول] پشتوانه‌ی مفهومیِ تولید ارزش‌اند. آن‌چه مبادله‌پذیر است، ارزش دارد.

اما بااین‌حساب آیا می‌شود پی چیزی در جهان گشت که ارزش‌مند باشد اما مبادله‌پذیر نباشد؟

لویناس به ما پاسخ می‌دهد: مرگ. ـــ مرگ تجربه‌ای غیرقابل‌سهیم‌شدن است. من نمی‌توانم به مرگ تو بمیرم. هیچ‌کس نمی‌تواند به مرگ دیگری بمیرد. پس مرگ ارزش مبادلاتی ندارد. نمی‌شود مرگ را به اشتراک گذاشت. ما همواره پشت دروازه‌های مرگ دیگری می‌مانیم. همواره غریبه، نسبت به تجربه‌ی او از مرگ‌اش. مرگ از این نظر، به‌خاطر مبادله‌ناپذیری ذاتی‌اش، ارزشی ندارد. اما این قضیه درباره‌ی «مُرده» صادق نیست. مرده‌ها قابل‌مبادله‌اند. از مرده‌های جنگی و گروگان‌های کشته‌شده گرفته تا گوشت‌های آویخته از قناره‌های قصابی، همه صورت‌های مبادله‌پذیری مردگان هستند.
با این حساب، می‌شود گفت آن‌چه مبادله‌ناپذیر باقی می‌ماند «تجربه‌»ی شخصی است. نباید فراموش کرد که «تجربه‌ی مرگ» و «بدن مرده» دو چیزند. این دو یکسان نیستند. یکی ارزش مبادلاتی دارد، یکی نه. امّا آیا تجربه‌ای در جهان وجود دارد که هم مبادله‌ناپذیر باشد، هم برعکسِ مرگ قابل تفکیک از هستی منزوی صاحب تجربه باشد؟ ساده‌تر بپرسیم: آیا پدیده‌ای در عالم وجود دارد که ارزش‌مند باشد اما قابل تبادل نباشد؟ پدیده‌ای ضد منطق ارزشِ مبادلاتی. یک مقاومت علیه منطق بازار، علیه نمودارهای تالارِ بورسِ تجربه.

صورتی رادیکال از «دوستی» می‌تواند این انتظار را برآورده کند. البته، نه هر دوستی‌ای. باید پی یک حالت (Mode) ویژه از دوستی گشت. در حالت متداولِ دوستی، آدم‌ها به اندازه‌ی کاری که برای هم می‌کنند برای هم زمان می‌گذارند؛ من با کسی به طبیعت می‌روم، با کسی پیاده‌روی می‌کنم، با کسی همکار می‌شوم، از کسی پول قرض می‌کنم، یا هر کار دیگری. همان‌قدر که این کار طول بکشد، ما با هم وقت می‌گذرانیم. در زمانه‌ی ما، کارها از دور هم انجام می‌شوند. می‌شود از دور با کسی تماس تصویری گرفت. می‌شود دورادور پولی را حواله کرد، یا قراری بین دو نفر گذاشت. لازم نیست فاصله‌ها را طی کنیم تا کنار هم باشیم. هرچند قهر هم نیستیم. در حالتی هستیم که کار هم را راه می‌اندازیم؛ در فاصله از هم، پاسخ‌گو و کارراه‌انداز هم هستیم، دوستِ هم نه. دوستی جز راه‌انداختن کار دیگری چه چیزهایی می‌تواند باشد؟ دوستی چه مجراهای دیگری برای بیان‌کردن توان‌های انسان دارد؟ آیا دوستی‌ای که ضد این نیت همیشگی به سود بردن و کار کشیدن از دیگری باشد قابل تصور است؟ دوستی‌ای که شکل لطیف استثمار نیست.

[...]
[...]

دوستی‌ای که از سر نیاز نیست، یعنی براساس حفره‌های من یا دیگری تأسیس نشده است و غایت‌اش این نیست که در یک مبادله‌ی ظاهراً پایاپای این حفره‌ها را پر کند و خاموش شود، بلکه دقیقا پدیده‌ای‌ست که زیر منطق مبادله‌پذیری می‌زند: در این دوستی چیزی برای تبادل وجود ندارد ــــ منطقه‌ی تبادل‌ممنوع. ارزش هیچ‌چیز در این دوستیِ بی‌نیاز، تابع منطق بازار/ منطق تبادل‌پذیری نیست. حتا زمان در این دوستی رادیکال ارزش مبادلاتی ندارد. من زمان‌ام را با تو صرف می‌کنم، اما در ازاش چیزی طلب نمی‌کنم. هستم که وقت‌ام را، وقتی که ناگزیر می‌گذرد را در کنار تو بگذرانم. برای همین انتظاری از تو ندارم و درست به همین خاطر که انتظاری ندارم، اضطرابی هم از دیدار تو نخواهم داشت. نقشه‌ای درباره‌ی دیدارمان نمی‌کشم پیشاپیش.
دیدارِ ما عملیاتی نظامی نیست. احتیاجی به استراتژی‌ها، زمان‌بندی‌ها، تعهدها و ناکامی‌ها نیست. دیدارِ ما تنها یک دیدار است. رانه‌ی من برای شرکت‌کردن در این دیدار شوق است، نه انتظار. مشتاقم که ببینم‌ات. انتظار ندارم چیزی جز همین دیدار، از دل این دیدار، برآورده شود. به کار تو، به فرآورده‌های کارت نیازی ندارم. اتفاقاً دیدار ما وقفه‌ای در همین توان کار کردن است. در این دیدار بی‌برنامه، از تو می‌خواهم نه تنها برای من، که برای خودت هم کاری نکنی. دست از کارکردن بکشی. همان‌طور که من کشیده‌ام. دوستی در رادیکال‌ترین صورت‌اش دعوتی به اختلال در روند بهره‌وری است: «بیا نه به‌تنهایی، که در کنار هم فرآورده‌ای نداشته باشیم.» بر این اساس، هر دوست تنها یک وظیفه دارد: باید مثل یک نشانه، از مداری نامعلوم، همواره از بیرون، نازل شود و نگذارد به کاری جز دوستی بپردازم: دوستی گذراندن وقت است بی‌چشم‌داشت ثمره. چنین دوستی‌ای نه‌تنها خود تجربه‌ای غیرقابل‌تبادل است، بلکه جلوی هر کاری که منجر به تولید چیزی مبادله‌پذیر یا تبادل چیزی ازقبل‌موجود می‌شود را هم می‌گیرد. در چنین تاب‌خوردگی مفهومی‌ای است که دوستی به یک انقلاب میکرو تغییر شکل می‌دهد. دوستی‌ای که مدلولی بیرون از خود ندارد/ زمانی که دوستی نمی‌کنیم تا چیزی جز همین دوستی اتفاق بیفتد، بلکه دوستی می‌کنیم که دوستی کرده باشیم/ وقتی دوستی غایت درون‌ماندگارِ خودش است ــــ آن‌گاه صدای شکستن مَفصل‌های جهان شنیده می‌شود، صدای شکستنِ استخوان‌های منطق مبادلاتیِ ارزش.
Forwarded from Arsalun
Listen to Baradaram Jadoogar Bood - برادرم جادوگر بود by Daygard on #SoundCloud
https://on.soundcloud.com/90FKkrrQJT96xiJ5eR

لینک خرید و دریافت فایل:
https://zarinp.al/738301

@adaygard
«مامان خواب بد دیدم.» این جمله‌ی کودک معادل این است که «مامان از فکرهای خودم/از خودم می‌ترسم.» چه کسی می‌ترسد؟ من. چه کسی می‌ترساندم؟ خودم. مادر در این لحظه قرار است یک شکاف را پر کند. میان دو اقلیم خودی دو تکه بأیستد. کودک دوباره می‌تواند کابوس ببیند. مادر تنها در بیداری کنار کودک است: برای فراموش کردن گذشته [که کابوس بود]، برای یادآوری واقعیت [که بیداری است] ولی نه برای تغییر دادن آینده [احتمال کابوس بعدی]. او نمی‌تواند جلوی خواب بد بعدی را بگیرد، اما می‌تواند کابوس بودن کابوس قبلی را برای بچه تایید کند: «چیزی نیست، کابوس بود. تمام شد. حالا من‌ام که واقعیت دارم. مثل دیواری بین تو و خودت.» ــــ و کابوس بزرگ درست همین واقعیت مهیب است: مادر نمی‌تواند جلوی کابوس بعدی را بگیرد. تنها یک کابوس وجود دارد، باقی کابوس‌ها اجراهای مختلفی از همین متن ثابت‌اند، این‌که: زورِ مادر به کابوس بعدی من نمی‌رسد؛ او از کابوس بعدی من شکست می‌خورد و من همواره در هر کابوس بعدی‌ام تنها خواهم بود.
داشتم هیوم می‌خواندم. چیزهایی درباره‌ی اصل علّیت. کسی که کنارم نشسته بود پرسید «این متنه به چه درد آدم می‌خوره؟» گفتم «می‌تونم بعد از فهمیدنش آینده رو پیش‌بینی کنم.» گفت «خب، بکن ببینم.» گفتم «تا چند ثانیه‌ی دیگه دستم رو می‌گیرم بالا.» بعد، دست‌ام را بردم بالا. پرسیدم «دیدی؟ پیش‌بینی کردم. درست هم از آب دراومد.» ــــ دیشب این خاطره را برای جمعی تعریف کردم. هیوم را نمی‌شناختند. ایده‌ای از اصل علیت نداشتند. به خاطره اما خندیدند. داشتم به خاطره‌ی خنده‌ی آدم‌ها به خاطره‌ی قدیمی‌ام فکر می‌کردم. به نظرم رسید می‌شود به خاطره‌ی پیش‌گویی‌ام نخندید. کلی سؤال، مثل اشباحی ساکت توی این خاطره خوابیده‌اند. می‌شود بیدارشان کرد: آیا پیش‌بینی‌ام از آینده واقعاً درست بود؟ بله، بود. از چیزی که اتفاق نیفتاده بود خبر دادم، و چند ثانیه بعد اتفاق افتاد. آیا این کار پیش‌بینی است؟ بله، هست. اما فرق‌اش با پیش‌بینی‌هایی که آدم‌ها انتظارش را دارند چیست؟ در پیش‌بینیِ من، راوی/پیش‌گو نه درباره‌ی آینده‌ی جهان، که درباره‌ی خودش چیزی را اعلام می‌کند. معمولاً کسی که دست‌به‌دامن پیش‌گو می‌شود، می‌خواهد از زبان او چیزی درباره‌ی «خودش» بشنود. اما خودش، از منظر پیش‌گو، جزوی از جهان است. جهانی که نظم خودگرانِ مستقلی دارد و تن به دستورهای اراده‌ی من نمی‌دهد. جهانی که زیر بار اراده‌ی من نمی‌رود. تنها یک‌چیز تحت اراده‌ی بی‌واسطه‌ی من است: بدن‌ام. که البته خود چیزی از چیزهای جهان است. من می‌توانم کنش‌های ارادی بدن‌ام را پیش‌گویی کنم. می‌توانم بگویم چند لحظه‌ی دیگر دست‌ام‌را بالا می‌آورم و بعد دست‌ام‌ را بالا ببرم تا پیش‌بینی‌ام محقق شود. هرچند ضریب خطایی هنوز وجود دارد، که عاملیت «جهان» به صفر نرسد. گمان نکنم که چیزی بیرون از جهانم. ممکن است باد بیاید و نگذارد دستم را بالا ببرم. با همه‌ی این‌ها، بین پیش‌بینی‌کردن خودم و پیش‌بینی‌کردن جهان، یک عامل بزرگ تفاوت هست، که اولی را اغلب صادق و دومی را اغلب کاذب می‌کند: توانِ اراده‌کردن. در اولی من اراده می‌کنم، در دومی جهان. بدن من -که تحت اراده‌ام است- چیزی نیست جز تنها نقطه‌ی رام‌شدگیِ جهان برای من. بقیه‌ی جهان از اراده‌ی من سرپیچی می‌کند. من فقط به کنش‌های خودم اراده می‌کنم. نمی‌توانم اراده کنم درختی شاخه‌اش را تکان بدهد. نمی‌تواند اراده کنم رودخانه‌ها بایستند. اراده‌ی من محدود به تنها نقطه‌ای‌ست که نسبت بی‌واسطه‌ای با آن دارم: درونِ خودم. با بقیه‌ی چیزهای جهان، به‌واسطه‌ی همین نقطه است که ارتباط برقرار می‌کنم.
من زبان دارم تا درحین اراده‌کردن اراده‌ام را لو بدهم، ظاهراً پیش‌بینی‌اش کنم. اما جهان زبان ندارد. جهان خاموش است. چیزی از آینده نمی‌گوید. آینده را تنها اجرا می‌کند. پس اراده‌کردنِ من، به‌تعبیری، چیزی نیست الّا توان من برای پیش‌بینی‌کردن وضع بدنِ خودم، در لحظه‌ای بسیاربسیار نزدیک از آینده. اراده یک دستور نیست که از مغز به یکی از اندام‌ها داده شود؛ اراده‌کردن پیش‌گوییِ تصویری‌ست که من از خودم در لحظه‌ی بعد دارم: «من پیش‌بینی می‌کنم که دست‌ام‌ را بالا خواهم برد» جمله‌ی مترادف یا هم‌گزاره‌ی «من اراده می‌کنم دست‌ام را بالا ببرم» است. ــــ پیش‌گویی‌ای که صادق از آب در خواهد آمد، چون اراده‌ی راوی معیار صدق‌اش است.
‏«چون روز دیگر آید، روح‌ام جانِ سبزه‌هاست
خورشید جاودان آزادی نور آسمانِ ماست.»



سه سال گذشته و هیچ‌چیزی تمام نشده؛ ما بی‌وقفه درحال تمرین روزانه‌ی «زن، زندگی، آزادی» هستیم. نه فقط ما، حتا درخت‌های خیابان‌های ما وقتی باد می‌خورند، دارند از روح رقصان خدانور تقلید می‌کنند.
«شروع دورریخته‌ی یک رمان کوتاه»



سر ظهر بود که در زد. آمد داخل اتاق کارم. قراری با کسی نداشتم. پشت میز سیگارم را خاموش کردم. ننشسته، گفت کارمند اداره‌ی پست است. پاکت بزرگ را از آستر پالتوش درآورد. گفت «می‌خواهم این‌ها را چاپ کنم.» و نشست. خودش را معرفی کرد. بدون نام‌اش. منتظر نام‌اش بودم که بتوانم بدانم چطور صدایش بزنم. گفت یازده سال است که در انبار مرکزی اداره‌ی پست مسئول بایگانی است. بایگانی را مردّد گفت. داشتم کاغذهایم را جمع می‌کردم از روی میز. پرسیدم «بایگانی؟» تا تردیدش را تأیید کنم. گفت «بایگانیِ بایگانی هم نه.» منتظر ماندم. عجله‌ای نداشتم برای برگشتن به خانه. راستش، حوصله هم. دائم نگاهِ پنجره می‌کرد. انگار من در اتاق نبودم. گفت نامه‌هایی هستند که از مقصد برگشت می‌خورند. دوباره ارسال می‌شوند. دوباره اگر برگشت بخورند، نگه‌شان می‌دارند تا خود گیرنده بیاید سراغ‌شان. درست یادم نیست گفت اگر چند ماه نیایند، نامه را به مبدأ فرستنده پس می‌فرستند. بعضی نامه‌های برگشته، در مبدأ هم برگشت می‌خورند. یا نشانی اشتباه است، یا فرستنده به هر دلیلی تحویل نمی‌گیردشان. یک سال حدوداً در بایگانی مرکزی پست نگه‌شان می‌دارند. بعد، چیزهای غیرقابل امحا را جدا می‌کنند. کاغذها و این‌چیزها را می‌سوزانند. پرسیدم «چرا؟» پرسید «چرا می‌سوزانیم؟ یا چرا نگه می‌داریم؟» گفتم «چرا مثلاً کاغذها را خمیر نمی‌کنید؟» گفت «باید بدهیم به کارگاه‌های کاغذسازی. بیرون از اداره‌ی پست. برای این‌که دست کسی نیفتند، قبل از خمیرشدن، می‌سوزانیم‌شان.» به پاکت روی پایش نگاه کردم. خواستم بخندم. دیدم نگاهم نمی‌کند.
   پاکت را گذاشت روی میزم. گفت خیلی‌ها را پیش از سوزاندن می‌خواند. بعضی‌ها که به‌نظرش حیاتی‌تر می‌آیند را می‌گذارد جیبش، بعضی‌ها را در خانه می‌خواند، بعضی‌ها را در راه، بعضی‌ها را پای کوره. گاهی بعضی‌ها را دوباره بسته‌بندی می‌کند، می‌فرستد به نشانی‌هایشان. گاهی برای نشانی‌ها، نامه‌های دیگری می‌نویسد، راجع‌به نامه‌ی گم‌شده. گفت چندباری نامه‌ها را درآورده، جابه‌جا فرستاده به آدرس‌های هم. خواستم من هم چیزی گفته باشم. گفتم «نمی‌ترسید بروم لو بدهم‌تان؟» گفت «نمی‌دهید.» گفتم «اگر دادم؟» گفت «نمی‌توانید. هیچ راهی برای اثباتش ندارید.»
   بی‌راه نمی‌گفت. پاکت بزرگ روی میز را باز کردم. گفت این را در انبار بایگانی فرصت نکرده بخواند. در پاکت را با تیغ باز کرده بود. دوباره چسب زده بود. گفت کاغذهایش خیلی بیشتر بودند. در خانه بازشان کرده بود. گفتم «باقی کاغذها کجا هستند؟» گفت «همه‌اش را نمی‌شد چاپ کرد. شخصی‌تر از این حرف‌ها بودند.» گفتم «این‌ها را پس چرا آورده‌اید چاپ کنید؟» و کاغذها را از پاکت درآوردم. گفت «لازم بود.» گفت جمعه سوار موتورش شده، رفته بعد از خواندن کاغذها برساندشان به مقصد. گفت هیچ‌وقت این کار را نکرده بوده. در زده. کسی امّا در را باز نکرده. دوباره عصر رفته. زنی آمده دم در. به زن گفته این نامه‌ها را آورده‌ام تحویل نام روی پاکت بدهم. طرف گفته اشتباه آمده است.
بعد رفته بود به نشانی‌های احتمالیِ داخل نامه‌ها. گفت «امّا خیلی جاهای زیادی در تهران هست که نرده داشته باشند و روبه‌روی نرده‌ها دست‌فروش‌ها کتاب بفروشند.» و بلند شد. جلوی میزم ایستاد. گفت «با همه‌ی این‌ها، آمده‌ام چاپ‌شان کنم. به‌نظرم رسید، گیرنده‌ی نامه‌ها، که نامه‌ها را نگرفته بود، باید حتماً این‌چیزها را بخواند. هرچند دلیل دیگری هم دارم.» و باز به پنجره نگاه کرد، تا تلقین کند که وجود ندارم. گفت «یازده سال ایستادن پای کوره. متوجه هستید؟ کاری غم‌انگیزتر از این سراغ دارید؟ به‌جای همه‌ی نامه‌هایی که سوزاندم، فکر می‌کنم باید این یکی را نجات بدهم. برای همین هم به نظرم رسید بیاورم چاپ‌شان کنید. چون چاپ‌کردن هم یک‌جور پست‌کردن است دیگر، برای کلّی نشانیِ نامعلوم. نیست؟ این تنها راهی بود که به نظرم رسید. اگر می‌سوزاندم‌شان، احتمال این‌که به دست گیرنده‌شان برسند صفر بود. این‌طوری لااقل یک‌درصد احتمال دارد به دستش برسند. بین این صفر و یک خیلی فرق است. قبول دارید؟» دست دراز کرد، که دست بدهد. خودکارم را برداشتم که اسم‌اش را پشت پاکت بنویسم. گفت «نشانی‌ام را پشت پاکت نوشته‌ام. اگر چاپ کردید، یک نسخه برایم بفرستید.» و دست داد. نماند تا چیزی بپرسم.
 وقتی رفت نشانی فرستنده را خواندم. سیستان و بلوچستان-بمپور. شک برم‌داشت. صورت آفتاب‌سوخته‌اش یادم آمد. شبیه اهالی بلوچستان نبود. ته‌لهجه‌ای داشت که تشخیص نمی‌دادم از کجاست. نشانی گیرنده تهران بود. این نشانی هم نمی‌توانست ربطی به او داشته بود. گیرنده‌ی نامه نبود. خودش گفت نامه‌ها را دزدیده است. به‌ نظرم رسید حتا همین را هم داشت دروغ می‌گفت. آمده بود نوشته‌هایش را این‌طوری، با داستانی که ساخته بود، بسپارد و برود.
امّا چرا نام‌اش را نگفت؟
پاکت را باز کردم. سه دسته کاغذ توی پاکت بود. یک دسته با کاغذهای سفید بزرگ، از کمر تاشده، با خودکار سیاه به هم منگنه شده بودند. دسته‌ی دیگری با کاغذهای کوچک یادداشت، اندازه‌ی کف دست و دسته‌ی آخر، بریده از دفتری با کاغذهای کاهی خط‌دار منگنه شده بودند. پشت میز شروع کردم به خواندن دسته‌ی بزرگ‌تر. دسته‌ای که با تاریکی شروع شده بود و بازی ماخولیایی شلوغی بود که کلمه‌به‌کلمه رفته بود جلو. دو دسته‌ی بعد را شب خواندم. کتاب نبود. کتاب‌بشو هم. حالا هم نیست. نمی‌دانم چقدر دروغ گفته است، چقدر نه. نمی‌دانم سرریز این تاریکی چطور باید کتابی باشد. نمی‌شد منتشرش کرد. نظر آخرم این بود. لازم هم نبود خبردارش کنم. نبود اصلاً که بخواهم خبردارش کنم. بایگانی‌اش کردم. ظهر دیدم نمی‌توانم فراموش‌اش کنم. شب هم نتوانستم. فردا ظهر مرخصی گرفتم. رفتم اداره‌ی پست. سراغ واحد امحای نامه‌ها را گرفتم. نشانی‌اش را دادند. رفتم. از چند نفر سراغ مرد لاغری را گرفتم که ریش داشت و کنار شقیقه‌هاش سفید شده بود. گفتند بروم آخر سوله. رفتم اما کارگرِ آنجا او نبود. نامه را نشان‌اش دادم. گفت این پاکت اصلاً نمی‌تواند مال این بخش باشد. گفت نامه‌های این بخش باید الزاماً دو مهر قرمز برگشت‌خوردگی داشته باشند و یک امضای تأیید امحا. پاکت دست‌ام نه مهر داشت، نه امضا. برگشتم.
چند روزی دنبال فیلمی که توی متن نوشته شده بود گشتم. چیزی پیدا نکردم. کلاس‌هایی که با موضوع ترس‌ولرز برگزار شده بودند را بررسی کردم. خبری از او نبود.
نامه‌ها را دوباره خواندم. دنبال سرنخی می‌گشتم تا پیدایش کنم و بخواهم بیاید، اگر متن متن خودش است، با هم سروشکلی بهش بدهیم. سرنخ‌ها را گم می‌کردم. دوست داشتم خودم چیزهایی را خط بزنم. چیزهایی به متن اضافه کنم. منگنه‌ی کاغذها را باز کنم و کاغذها را پخش کنم بینِ هم و با ترتیب تازه‌ای منگنه‌شان بزنم. این‌طوری شاید کم‌تر خواننده شبیه به کسی می‌شد که دارد در راه نامه‌های کسی را دزدانه می‌خواند. نکردم. همان یک بار دزدیده‌شدنِ ظاهری نامه‌ها کافی بود؛ اگر راست گفته بود. نامه‌ها را گذاشتم توی کمد بایگانی. منتظر ماندم.
سه ماه گذشت. تمام این مدت به پست‌چی‌های خیابان مظنون شده بودم. وقتی صندوق پست می‌دیدم فکر می‌کردم چه داستان‌های دیگری توی این صندوق فلزی هست. او دیگر هیچ‌وقت به دفتر من نیامد. چند باری خواستم نامه‌ها را دوباره بخوانم. من با سه دسته نامه مانده بودم، که علاوه‌بر مخاطب‌شان، حالا باید دنبال نویسنده و دزدشان هم می‌گشتند. نامه‌هایی به‌قول خود نویسنده‌ی نامه‌ها «از تاریکی به تاریکیِ دیگر.»
چند شب پیش که با دوستانم نشسته بودیم، برای گذشتنِ شب، نامه‌ها را برایشان خواندم. نگفتم چه کسی نامه‌ها را نوشته. دم صبح که نامه‌ها تمام شد، پرسیدند «واقعاً این‌ها را تو نوشته‌ای؟» خواستم بگویم بله. نگفتم. ماجرا را تعریف کردم. مثل قلاب کوچکی از قصه که نامه‌ها را مثل لاشه‌ای ازش آویخته باشند. گفتند حالا من درمقابل نامه‌ها مسئولم. گفتم «خواندم که شما هم شریک مسئولیت‌ام باشید.»
باید چکار می‌کردیم؟ خیلی بحث کردیم. آخرش شد این‌که همه قبول کردیم حالا وظیفه‌ی مشترک ماست که این نامه‌ها منتشر شوند. یکی گفت «مخاطب نامه‌ها حتماً منتظر نامه‌هاست.» یکی گفت «نویسنده‌شان هم همین‌طور.» گفتم «دزدشان هم همین‌طور. لابد هفته‌ای یک بار سر می‌زند به کتابفروشی‌ها تا ببیند نامه‌ها ارسال شده‌اند یا نه.»
این سه دسته کاغذ، حالا باری روی دوش‌ام‌اند. باری از لجاجت و ابهام، مثل متن خود نامه‌ها. تصمیم گرفته‌ام منتشرشان کنم. نمی‌خواهم نامه‌سوز دیگری باشم. هرچند در تمام عمرم هرگز فکرش را هم نکرده بودم که روزی نامه‌رسان شوم. اما نامه‌ها بالاخره خواهند رسید. نه فقط به مخاطب‌شان، که به نویسنده و به شبحِ دزد نامه‌ها.
می‌ماند گره‌های کوچک متن، که اگر متن متن من بود بازشان می‌کردم. اما آن‌چه برای من گره است، برای صاحبان نامه رازهای کوچکی بوده. من خواستم به رازهای غریبه‌ها وفادار بمانم.

«آن‌چه را تارکینیوس بزرگ با قطع قپه‌های خشخاش بیان کرد، پسرش دریافت، امّا پیام‌رسان درنیافت.» ـــــ نباید این را از یاد برد.
Forwarded from Webgard | وبگرد
«اشتراک غم»

بعضی عبارت‌ها و جمله‌ها را آن‌قدر شنیده و آن‌قدر تکرار کرده‌ایم که دیگر معنایی برایمان ندارند. شاید روز اول، فرد خردمندی آن‌ها را ساخته و به‌درستی و در جای درست استفاده کرده اما به مرور، آن‌قدر این عبارت در دهان همه چرخیده که دیگر ارزش خود را از دست داده است. «ما را در غم خود شریک بدانید» از همین دست جمله‌ها و عبارت‌هاست.

شریک‌شدن در چیزی، تقسیم‌کردن آن است. شراکت همیشه سهم من از چیزی را کم می‌کند و آن را به دیگری می‌سپارد. شراکت در غم اما آن را تقسیم نمی‌کند، آن را کم نمی‌کند، آن را بسط می‌دهد. من در کنار تو هستم تا غم تو را داشته باشم. من مطمئنم نمی‌توانم غم تو را به دوش بکشم. نمی‌توانم غم تو را بفهمم حتی اگر آن را پیشتر تجربه کرده باشم با این وجود فکر می‌کنم می‌توانم در آن با تو شریک شوم.

فهم غم دیگری هر چند پیشتر مشابه آن را تجربه کرده باشیم غیرممکن است چرا که غم، تجربه‌ی زیستی منحصربه‌فردی است که در عین تشابه کلی، آن‌‌قدر در جزئیات متفاوت است که درک آن را برای دیگری غیرممکن می‌کند. شریک‌شدن در غم کسی به معنای برداشتن از سهم او نیست. غم از آن دسته چیزهای نامتناهی جهان ماست. سفره‌ای است که غذای آن هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. اگرچه دوست دارم بخشی از غم تو را با خود بردارم و سهم تو را از آن کم کنم، حتی دوست دارم بدترین شریک جهان باشم و تمام سهم تو را برای خودم بردارم اما می‌دانم این خیال احمقانه‌ای است که غیرممکن است بتواند در واقعیت اتفاق بیافتد. با این وجود، این شراکت همراهی با تو در آن غم است بی‌آن‌که سهم تو را کم کند. این شراکت قدم‌زدن در کنار توست. ممکن است گاهی از تو عقب بیافتم، ممکن است راه را گم کنم اما در نهایت، سعی می‌کنم شریک راه تو باشم.

از زاویه‌ای دیگر، شریک‌شدن در غم دیگری تقسیم‌کردن زمان من با اوست. من در غم تو شریکم پس تو را در زیست روزمره‌ی خود همراه دارم. وقتی می‌خوابم، وقتی سر کارم، وقتی راه می‌روم و می‌شینم و ساکتم و حرف می‌زنم، وقتی گریه می‌کنم و وقتی حتی می‌خندم تو را همراه خود دارم. این همان شریک‌شدن در غم دیگری است بی‌آن که سهم او را از این غم کم کند.

@Webgard0

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

-ترجمه‌ی نامه‌ای از اگون شیله به آنتون پشکا
-فارسیِ امیرعلی ستوده

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
۱۲ جولای ۱۹۱۳

عزیزم، آنتون پشکا!

رنج‌آور است که کسی مرا در معرض چنین اتهامات مهیبی قرار دهد* بدون آن که خبر داشته باشد چه آشفتگی‌هایی را از سر گذرانده‌ام.  به همین خاطر است که برای تو می‌نویسم؛ حتی گرتی هم از اندازهٔ احساسِ نکبت‌باری که به دوش می‌کشم بی‌خبر است ـــ هرچند آدم‌ها فکر می‌کنند که زندگی من سرشار از شادی‌ست ــــ
نمی‌دانم که آیا کسی هرگز پدر شریفم را، چنین محزون که من به یادش می‌آورم، در خاطر خود دارد؟** آیا کسی می‌تواند بفهمد که چرا من در پی یافتن مکان‌هایی هستم که او در آن‌ها سر می‌کرد ــــ وقتی که در ساعات سودازدگی‌ام، به عمد، دردی را که در درون خود دارم دیگربار تجربه می‌کنم.

من بر این عقیده‌ام که تمامی موجودات جاودانه‌اند، و باور دارم تن‌پوش‌های اعلاء تنها رویه‌هایی بی‌ارزش‌اند؛ من خاطره‌ای را با خود حمل می‌کنم که بیش و‌‌ کم در تار و پود من تنیده است.
چرا به کشیدن گورها مشغولم؟ یا کشیدن چیزهایی مشابه آن؟ از آن رو که خاطرهٔ او هنوز در من زنده است.
ـــ آوخ، گل! گل بکارید! انبوه گل‌های آستر!***

پول شیطان است! من هرگز به آن اندازه که مستحقش بوده‌ام دریافت نکردم ــــ البته به جز مبالغ اندکی پیش‌پرداخت ــــ و همان‌ها را هم صرف چیزهایی کردم که حقیقتاً نیازمندشان بودم.
پیشتر، زمانی را در کرامائو گذراندم، چرا که زندگی در آن‌جا از وین ارزان‌تر بود. مدتی هم در مونیخ اقامت داشتم زیرا چیزی برایم باقی نمانده بود. در آن‌جا ۱۰۰ مارک از طرف هانس گولتز به دست من رسید که برایم بسیار خوش‌حال‌کننده بود. حالا هم این موضوع پیش آمده است. ــــ وقتی که پول داشته باشم، با آن هر کاری که بتوانم را انجام‌ می‌دهم؛ فعلاً منتظرش هستم. به هر رو، همه‌چیز آن‌قدر برایم تلخ شده است که دیگر نمی‌توانم از بودنِ در اینجا لذت ببرم، با وجود اینکه این‌جا ماندن‌ دستکم برایم مقداری پول به ارمغان می‌آورد.

احترامات گرم مرا بپذیر؛
اگون

ــــــــــــــــــــــــــ

*
در بهار ۱۹۱۲ شیلهٔ ۲۱ساله به اتهام فساد اخلاقی و سوءتأثیر بر نوجوانان دستگیر شد. ماجرا از این قرار بود که والدین دختری که به عنوان مدل در خانهٔ شیله اقامت کرده بود، از او شکایت کردند. این ماجرا در نهایت به محاکمهٔ رسمی شیله منجر شد. علیرغم تبرئهٔ شیله از اتهام اصلی، دادگاه او را به جرم «نمایش آثار غیراخلاقیِ در دسترس کودکان» به سه هفته زندان محکوم کرد.

** پدر اگون شیله، آدولف، در اواخر سال ۱۹۰۴ و پس از گذراندن یک دورهٔ طولانی ابتلا به سیفلیس درگذشت. مرگ وی اثر روانی عمیقی بر اگون، که در آن زمان ۱۴ سال داشت، گذاشت، به طوری که شیله هرگز از اندوه این فقدان رهایی نیافت. ردپای بیماری و مرگ پدر را می‌توان در نقاشی‌های او از بدن انسان مشاهده کرد؛ بدن‌هایی محنت‌زده که عمدتاً با رنگ‌هایی یادآور بیماری و فیگورهایی حاکی از وضعیتی ملانکولیک بازنمایی می‌شوند.

*** گل‌های آستر در فرهنگ اروپایی نوعی یادبود عشق است. در برخی سنت‌های اروپایی از این گل برای آراستن گور عزیزان خود استفاده می‌کنند.
Forwarded from Bidar
درسگفتار (حضوری، آنلاین و آفلاین)
مارش رفتن با کفش‌های هرمس؛
اسپینوزا، هرمنوتیک، و مسأله‌ معنا
به‌هدایت محسن امام‌وردی
چهار‌شنبه‌ها ساعت ۱۶ تا ۱۸ ( ۴ جلسه)
از ۲۸ آبان ۱۴۰۴
 
«معنای این چیز چیست؟» ــــ این پرسش تاریخ و پیشاتاریخی طولانی دارد. تاریخ انسان را می‌توان هم‌چون تاریخ جست‌وجو به‌دنبالِ [یا کشاکش با] مسئله‌ معنا بازخوانی کرد. این «چیز» حاضر در پرسش، چه یک متن باشد، چه یک شیئ یا یک رخداد، پرسش از معنا با سماجت برقرار خواهد ماند. پرسشی که همواره انگار نابسندگی‌ای را در حضور عینی و مسلّمِ چیزها افشا می‌کند. معنا ظاهراً آویخته‌ای جز خود هستیِ امر موردِ پژوهش است. امّا اگر جهت پرسش نه به سمت چیزها بلکه به طرف خودِ معنا باشد و از معنای معنا بپرسد چه: معنای معنا چیست؟
 
… فیلسوفِ همواره مطرود تاریخ فلسفه، اسپینوزا در رساله‌ الهیاتی-سیاسی، پیش از شروع تاریخ رسمی هرمنوتیک، دست به مخاطره‌ای بزرگ در مقام مفسر متن مقدس می‌زند. مخاطره‌ای که درعین‌حال بنیان‌گذاری شیوه‌ای تازه برای فهم مسئله‌ معناست: معنایی مبتنی‌بر فلسفه‌ نیرو.
 
اطلاعات بیشتر👇
https://t.me/bidarcourses/1006
درسگفتار (حضوری، آنلاین و آفلاین)
مارش رفتن با کفش‌های هرمس؛
اسپینوزا، هرمنوتیک، و مسأله‌ی معنا
به‌هدایت محسن امام‌وردی
روزهای چهار‌شنبه ساعت ۱۶ تا ۱۸ ( ۴ جلسه)
شروع دوره از ۲۸ آبان ۱۴۰۴
 
«معنای این چیز چیست؟» ــــ این پرسش تاریخ و پیشاتاریخی طولانی دارد. تاریخ انسان را می‌توان هم‌چون تاریخ جست‌وجو به‌دنبالِ [یا کشاکش با] مسئله‌ی معنا بازخوانی کرد. این «چیز» حاضر در پرسش، چه یک متن باشد، چه یک شیئ یا یک رخداد، پرسش از معنا با سماجت برقرار خواهد ماند. پرسشی که همواره انگار نابسندگی‌ای را در حضور عینی و مسلّمِ چیزها افشا می‌کند. معنا ظاهراً آویخته‌ای جز خود هستیِ امر موردِ پژوهش است. امّا اگر موضوع پرسشِ ما نه این یا آن چیز، بلکه خود هستی و ماهیتِ «معنا» باشد چه؟ یعنی وقتی جهت پرسش نه به سمت چیزها بلکه به طرف خودِ معناست و از معنای معنا می‌پرسد: معنای معنا چیست؟
 
از رساله‌های فلسفی و متون ادبی کهن، تا لحظه‌ی نوشته‌شدن این کلمات، زبان روی هستی‌های غیرزبانی اعمال نیرو کرده یا بر روی خود خم شده است تا این پرسش را از چیزها و از خود بکند. این نفوذ [به دیگری] و خمش‌پذیری اندیشه‌ی زبانی [بر روی خود] را در طول تاریخ با نام «تفسیر» بازشناسی کرده‌ایم. تفسیرْ کنش و تقلا برای دستیابی به معناست؛ معنای چیزها و معنای خودِ معنا. تفسیر در روند نظام‌مندی و سازمان‌پذیری خود سیر تکامل و تکوینی را از سر گذرانده است. در میان این شاخه‌های مختلف از سرنوشت تفسیر، شاخه‌ی مسلط‌تری ـــ هرمنوتیک ـــ برای چند قرن تبدیل به سنتِ چیره بر ساحت تفسیر بوده است.

در عبور از نام‌هایی هم‌چون شلایرماخر، دیلتای، هوسرل، هایدگر، گادامر، دریدا و... اکنون سال‌هاست که می‌توان از مومیایی مفهومی‌ای به نام «هرمنوتیک» سخن گفت. تاریخ مسلطی که البته هم‌چون هر نهاد مسلط دیگری، همواره دیگرانی داشته است. دیگرانی پشت دیوارهای دژِ رسمیِ تاریخ هرمنوتیک، مرتکب کوشش‌های سازمان‌یافته‌ی عظیمی در کشاکش با مسئله‌ی معنا شده‌اند؛ مطرودان تاریخ هرمنوتیک. یکی از این نام‌ها، فیلسوفِ همواره مطرود تاریخ فلسفه، باروخ-بندیکت اسپینوزاست. اسپینوزا در رساله‌ی الهیاتی-سیاسی، پیش از شروع تاریخ رسمی هرمنوتیک، دست به مخاطره‌ای بزرگ در مقام مفسر متن مقدس می‌زند. مخاطره‌ای که درعین‌حال بنیان‌گذاری شیوه‌ای تازه برای فهم مسئله‌ی معناست: معنایی مبتنی‌بر فلسفه‌ی نیرو.
 
جلسه‌ی نخست/ تفسیر چیست؟ درآمدی بر تاریخ رسمی هرمنوتیک؛ پرسش اصلی هرمنوتیک از چیست؟
 جلسه‌ی اول دوره به تشریح مختصر تاریخ رسمی هرمنوتیک و درگیری با مسائل و پرسش‌های محوری این تاریخ اختصاص دارد. با این پرسش‌ها که معنای معنا چیست و راه دست‌یابی به آن [یا ساختن‌اش] چیست. در نهایت، موقعیت اسپینوزا از نظر تاریخی و مفهومی و نسبت او با این سنت تفسیری به پرسش کشیده خواهد شد: او ـــ مرشد مطرودِ شریران قرن هفدهم ـــ چگونه در همسایگی این تاریخ رسمی، خانه‌ی خود را بنا کرده است؟
 
جلسه‌ی دوم/ اخلاق اسپینوزا: هستی‌شناسی و نیروها
 
پیش از آغاز کردنِ بحث در مورد روش و جزئیات شیوه‌ی تفسیری اسپینوزا، ضروری‌ست که نقطه‌ی صفر بحث را در تحلیل مفهوم «نیرو» در هستی‌شناسی او اختصاص دهیم. برای این کار باید به رساله‌ی تاریخ‌ساز او یعنی «اخلاق» برگردیم. جلسه‌ی دوم این دوره، به تشریح الهیات و هستی‌شناسی اسپینوزا در فصل‌های اول و دوم اخلاق سپری خواهد شد. هستی‌شناسی‌ای تنیده با [و مبتنی‌بر] اصل علّیت و نیروگذاری، که در شبکه‌ای از مفاهیم ـــ جوهر، صفات، حالات و نسبت‌مندی ــــ تجلی پیدا کرده است. این شبکه‌ی مفهومی هم‌چون زمینه‌ای برای رویش شناخت‌شناسی و سیاستِ اسپینوزایی ایفای نقش می‌کنند. در همین ساحت شناخت‌شناسی و سیاست مبتنی‌بر مفهوم نیروست که پرسش از معنا مطرح می‌شود: «معنای یک چیز چیست؟»

ادامه👇
جلسه‌ی سوم/ اخلاق اسپینوزا: شناخت‌شناسی و انبوهه
 
شناخت‌شناسی اسپینوزایی مختصاتی منحصربه‌فرد دارد. چراکه اسپینوزا فیلسوف نیروهاست؛ فیلسوف توان‌ها. پرسش کلیدی او به‌جای این‌که یک چیز چیست این است که یک چیز چه می‌تواند بکند؟ تمایزها، اتحادها، حرکت‌ها و ایستایی‌ها همه پی‌آمد صورتی از نیروشناسی در فلسفه‌ی او هستند. او از هر هستیِ ظاهراً مجزایی، و درباره‌ی آن هستی، جای پرسش از چیستی آن، می‌پرسد که آن‌چیز چه می‌تواند بکند؟ درنهایت معنای یک متن، برای او، اثری‌ست که متن بر بدنی می‌گذارد تا آن بدن را وادار به همکاری کند. «ما» با این پیش‌زمینه، سراغ بازخوانی نیروشناختیِ کتاب اخلاق خواهیم رفت. کتابی که خود تکانه‌ای‌ست از نیروهایی ناهمسان، متنی که موضوع‌های مختلفی از الهیات تا هستی‌شناسی و دینامیک و اخلاق و سیاست را درونی می‌کند و در پاسخ به هر حوزه‌ای پاسخ می‌دهد که یک متن از پس چه کارهایی برمی‌آید و چه نیروهایی را می‌تواند در جهان از فروبستگی درآورد و آزاد کند.

اما نقطه‌ی شروع کجاست؟ ایده‌ی وحدت جوهری که ظاهراً مبدأ کار اسپینوزاست، درواقع نتیجه‌ی نهایی کار اوست: «وحدت/هم‌آیندی/هم‌بودی» استراتژیِ راهبردی اسپینوزاست برای تصورپذیر کردنِ «حداکثرِ نیروی قابل آزادشدن»، در یک کلام از اجتماع اشتدادی نیروها. او در مسیر رسیدن به این نقطه‌ی نهایی، به انفجار بزرگ، از پلکانی از خرده وحدت‌ها، از وحدت‌های میکرو عبور می‌کند: او بشارت‌دهنده‌ی جمعیت‌های عقل‌بنیاد است، مالتیتودها. جمعیت‌هایی که مولّد و اجراگر معنا در جهان هستند و نه کاشفان معناهای پنهان شده در بطن چیزها.
 
جلسه‌ی چهارم/ رساله‌ی الهیاتی‌سیاسی و هرمنوتیک اسپینوزیستی: تبانی نیروها
 
پس از تشریح مسئله‌ی نیرو، به سراغ متن رساله‌ی الهیاتی-سیاسی اسپینوزا خواهیم رفت. او در مقام یک اخراجی، در این اثر به دنبال تفسیر متن کتاب مقدس است. این تفسیر درپی چیست؟ به پشتوانه‌ی چه ساختار نظری‌ای به کار می‌افتد؟ چه مرادی از «معنا» دارد و شیوه‌ی دستیابی به این معنا را روش تفسیری‌ای می‌داند؟ ـــ اسپینوزا در این رساله [تا فصل هفتم] از ارائه‌ی مبانی و توصیف روش خود چشم‌پوشی می‌کند. اما چرا؟ چرا پس از هفت فصل تازه به ضرورت ارائه‌ی ساختار تفسیری خود اقدام می‌کند؟

تمام این پرسش‌ها در گروی فهم معنای موردنظر او درباره‌ی «معنا» و فهم مسئله‌ی نیروگذاری و نیروپذیری هستند. تفسیر او از کتاب مقدس، راهبردی استراتژیک پیش روی تمام مفسران آینده قرار می‌دهد. شیوه‌ای تازه برای فهم متن و فهم چیستیِ کنش تفسیر. در جلسه‌ی چهارم این دوره، پس از ترسیم کلیات رساله‌ی الهیاتی-سیاسی، به خانه‌ی همواره مشکوکِ او در سرزمین تفسیر و معنا سر خواهیم زد تا سرکی به نقشه‌ی این بنا بکشیم.
 
محسن امام‌وردی، نویسنده و جستارنویس، فارغ‌التحصیل کارشناسی ارشد فلسفه‌ی هنر و پژوهشگر دکتری فلسفه‌ی محض است. موضوع پژوهش او «ژاک دریدا: معنا،‌ اشباح و نااین‌همانی»ست. از آثار او می‌توان به در سایه‌ی درخت‌های بادام (مجموعه‌داستان-نشر بان)، بازخوانی اعدام: از سرزمین محکومان (جستار نشانه‌شناختی- نشر چرخش)، آدابِ پنهان‌کردنِ آتش در پیراهن: زیبایی‌شناسی اسپینوزایی (جستار فلسفی- در دست چاپ) تکیه دادن به تاریکی (رمان/جستار-در دست چاپ) و... نام برد. او تا به امروز در نشریات و سایت‌های گوناگونی چون تیر، ادبیات اقلیت، پی‌رنگ، تعمق و ... قلم زده است. امام‌وردی درس‌گفتارهای متعددی را در حوزه‌ی نشانه‌شناسی و فلسفه‌ی قاره‌ای معاصر در مؤسسه‌ها و نهادهای فرهنگی گوناگون برگزار کرده و درحال‌حاضر سردبیر جستارهای فلسفی نشر بان است.

لطفا در صورت تمایل به شرکت در این دوره‌‌، از طریق یکی از راه‌های ارتباطی زیر با ما در تماس باشید.
شماره‌ی تماس و واتس اپ: ۰۹۳۸۱۳۶۰۶۹۴
۰۲۱-۸۸۸۹۱۸۴۳
سایت: www.bidar.school
ایمیل: institutebidar@gmail.com
تلگرام: t.me/bidarschool
اینستاگرام: bidar.school
کانال یوتیوب:Bidar School
آدرس: مدرسه‌ی بیدار، خیابان نجات الهی، کوچه‌ی رقیه چهره‌آزاد (نوید سابق)، پلاک ۴، طبقه‌ی همکف شرقی، زنگ بیدار
@bidarschool
@bidarcourses
«عفونتِ معنا: ضدِ زایش»


برای چه رنج می‌برم؟ قرار است از دل رنج من چه نتیجه‌ای بیرون بیاید؟ نتیجه‌ای در امیدهایم برای آینده، مثل یک فانوس دریایی، مثل یک وعده، از دور توجیه‌ام می‌کند تا رنج‌ام را تحمل کنم. آیا کسی بوده که در عالم رنج نبرده باشد؟ مرده‌ای رنج‌نکشیده در تاریخ هست؟ دامنه‌ی سؤال حتا گسترده‌تر است: آیا «چیزی» بوده که رنج نبرده باشد؟ یک حیوان. یک گیاه.

رنج اگر نامِ دیگرِ نسبتِ ناخواسته‌ای میان من و آن‌چه نمی‌خواهم‌اش باشد، هر جزئی از جهان ناگزیر جزئی رنج‌بر است. جهت اراده‌ی کلیتِ جهان هرگز برای یک عمر هم‌سو با اراده‌ی من نیست. هرجا این دو اراده ناموازی‌اند، من رنج می‌برم. رنج نه تجربه‌ی بنیادین، اما تجربه‌ی ناگزیر من از درجهان‌بودن‌ام است؛ مادامی که در میان چیزهای جهان‌ام که هرکدام اراده‌ای دارند؛ میلی به چیزی شخصی. ناهماهنگ با میل من. با این ناگزیری چه‌کار می‌شود کرد؟ نمی‌توانم رنج نکشم. پس باید با رنج‌هایی که می‌کشم کاری کنم. ــــ اما چه کاری؟

جایی در غروب بت‌ها، یادم هست که نیچه نوشته بود خودِ رنج نیست که رنج می‌دهد؛ بلکه بی‌معنایی رنج است که این کار را برعهده می‌گیرد.
برای انسان ــ حیوان معتاد به معنا ـــ همواره چیزی مازاد بر چیزها، چیزی جز خود این لیوان و صندلی و دیوار و رنج هست، که ظاهراً «معنا»ی این چیزهاست. اما این معنا کجاست؟ جایی در آسمان؟ جایی در دهلیزهای زبان؟ ــــ معنا در «نسبتِ» من با این یا آن چیز رخ می‌دهد. نه چیزی یک‌سره در من یا در چیز مقابل‌ام، که در نسبت میان ماست. ــــ اگر رنجی که می‌بریم، معنایی نداشته باشد، اگر رنج ما چیزی بیشتر از خود همین رنجی که می‌بریم نباشد، چی؟ رنجِ خالی. رنجِ بی‌معنایی که به هیچ‌چیزی بیش‌تر از خودش دلالت نمی‌کند.
گاهی رنج‌ام کسی را نجات می‌دهد، گاهی رنج‌ام در آینده ثمر می‌دهد، اما آیا تمام رنج‌هایم معنا دارند؟ رنج‌های معنادارم را با هر کلکی که شده، با هر دروغی، با هر نام دیگری جز رنج، برای خودم توجیه می‌کنم. اما با رنج‌های بی‌معنایم، با رنج‌های درخودمانده‌ام چه‌کار باید کنم؟

آن‌چه رنج می‌دهد بی‌معنایی رنج‌ام است، نه خودِ رنج‌ام. می‌خواهم از رنج‌ام بپرم، بیرون بروم، به چیز دیگری برسم امّا رنج‌ام پنجره‌ای به بیرون ندارد. رنج‌ام معنایی نمی‌دهد.

امّا این چارچوب لنگ می‌زند، وقتی که همه‌ی اجزای زندگی من تنها در پیشگاه مرگ است که معنا پیدا می‌کنند. هر کار کوچک یا بزرگی که می‌کنم، خانه‌ای که می‌سازم، درختی که می‌کارم، متنی که می‌نویسم در نسبت با مرگ معنادار می‌شود. اضطراب عظیم مرگ وادارم می‌کند تا از خودم [که چیزی حتماً مردنی‌ست] نشانه‌هایی نامیرا به‌جا بگذارم. تا بعد از مرگ خودم هم دنباله پیدا کنم. ادامه داشته باشم. مرگ فراموش‌شدگی مطلق است. تمام کارهای من برای عقب‌انداختن موعد مرگ یا میراث گذاشتن برای به‌یادآورده‌شدن بعد از مرگ‌اند. من در سایه‌ی مرگ چیزهای اطرافم و کارهای زیر دستم را معنا می‌کنم. در تهدید همیشگیِ رسیدن‌اش.
معنای چیزها برای من تنها با جاگیری‌شان در کلیت عمرم [که بازه‌ای مرگ‌اندود است] پدیدار می‌شود. تنها با گذاشتن هر امر جزئی در کلیت عمرم است که می‌توانم برای خودم معنادارش کنم و این کلیت در محاصره‌ی مرگ و رو به مرگ است.

هر جزئی تنها در بستر یک زمینه‌ی کلی‌ست که معنادار می‌شود. در نسبت با آن. اما در سایه‌ی مرگ، که سلطه‌ای همیشگی روی کلیت عمر هرکسی دارد، چطور می‌شود هنوز از معنای این یا آن رنج سخن گفت؟ این‌که من امروز رنج می‌برم، یا تو دیروز رنج برده‌ای، در سایه‌ی این مرگِ ناگزیر چه معنایی دارد؟ ــــ رنج می‌کشی، رنج می‌کشی، رنج می‌کشی و درنهایت می‌میری. آیا هیچ‌کدام از رنج‌های شخصی کوچکی که مرده‌ها برده‌اند، معنایی دارد؟ مرده‌ای که از دروغی رنجیده بود، مرده‌ای که چیزی را گم کرده بود، مرده‌ای که خیانت دیده بود. نه خودش چیزی از رنج‌اش را به یاد دارد، نه ما که روی گور او راه می‌رویم. رنج‌ها تمام شده‌اند. نسبت او و آن‌چه نمی‌خواست شکسته است. رنج او نه دیگر هست و نه هیچ مازاد و معنایی دارد.

هیچ‌کدام از رنج‌های ما، این خرده‌عذاب‌های شخصی که روح‌مان را شکل می‌دهند، رو به مرگ و زیر سایه‌ی سنگین و فراموش‌کارش هیچ معنایی ندارند. زلزلهٔ مرگ معماری عمر من را از هم خواهد پاشید. بی من، رنج‌ام هم نخواهد بود تا معنایی داشته باشد. ما با رنج‌هایمان فراموش خواهیم شد؛ با تمام رنج‌های کوچک روزانه و کابوس‌های شبانه و جهان تابع قانون پایستگی رنج خواهد ماند: رنج‌ها غیرقابل تقسیم باقی خواهند ماند. و همه‌ی اشیا و جان‌دارهای بعد از ما، همان‌طور که قبل از ما رنج کشیده بودند، رنج خواهند کشید.
چه کسی مسئول رنج کشیدن ماست؟ من نخواسته بودم تا در جهان باشم. بدیهی است. چه کسی من را به جهان کشیده است؟ به چه قصدی؟ آیا راه دیگری برای غلبه بر وحشت تحمل‌کردِ رنج وجود نداشت تا جایگزین یه دنیا کشیدن من شود؟ آیا وقتی رنج‌برها بیش‌تر شوند سهم رنج هرکس کم‌تر می‌شود که ما بی‌وقفه به دنیا می‌آییم؟
ما ـ‌هرکدام‌مان‌ـ حاصل سودای آدم‌هایی هستیم که به‌هوای تقسیم کردن سهم رنج‌شان به وجودمان آورده‌اند. بعد فهمیده‌اند این رنج تقسیم‌ناپذیر است و حضور ما نمی‌تواند بخشی از سهم رنج‌شان را بردارد. کسانی که به وجودمان آورده بودند، نمی‌توانند به عقب برمان گردانند تا بتوانیم دوباره نباشیم. پس رهایمان می‌کنند. ــــ وظیفه‌ی والدین رها کردن است. این نقص آن‌ها نیست.
حتا والد ظاهراً بی‌نقص تاریخ، پدر عیسا ناصری، خداوند، هم او را رها کرد. عیسا روی صلیب تنها از همین نقش سؤال داشت: پدر، پدر، چرا رهایم کردی؟ ــــ آیا ما جواب ناامیدکننده‌ای به امید کاهش رنجی والدانه نیستیم که قرار بود سهمی ازش برداریم و نتوانستیم؟

ما در حکم والدی که خود پیش از این رها شده است، فرزندان‌مان را رها می‌کنیم. رهاشدگان با رنج‌های تقسیم‌ناپذیر تنها خواهند ماند و به‌خیال تقسیم کردن این رنج، پای آدم‌های دیگری را به جهان باز خواهند کرد و رنج در تمام این مدت بخش‌ناپذیر باقی خواهد ماند. هیچ نسبتی، حتا نسبت خونی، نسبت والد و فرزندی، نمی‌تواند میان‌بری یا راهی به درک رنج دیگری باشد. رنج ما همواره دور از دسترس هم خواهد ماند. دیگری همواره پشت دروازه‌های رنج من خواهد ماند. من در بن‌بست، در انزوای دست‌نیافتنی‌ام رنج خودم را خواهم برد. مثل ‏لحظه‌هایی از وحشت درونی که دست هیچ‌کسی از بیرون بهش نمی‌رسد. از کسی کمکی برنمی‌آید. وحشتی که بیرون از من نیست که بخواهم و بتوانم ازش فرار کنم. وحشت درون خودم است. هرچقدر بدوم، با خودم حمل‌اش می‌کنم.

من نمی‌توانم برای دیگران از رنجی که می‌برند چیزی بردارم. من ناامیدیِ دیگری‌ام. چهره‌ی من اعلامیه‌ی ناتوانی‌ام است: از دست من کاری ساخته نیست. ما تنها به طرف هم، از یک دژ به دژ دیگر، کلمه‌هایی را پرتاب می‌کنیم، تا برای رنج هم معنا بسازیم. چیزی بیشتر از رنجی که می‌بریم سر هم کنیم؛ یک مازادِ زبانی. همین کلمه‌ها. اما آیا این لغت‌ها شباهتی به رنج من دارند؟ این خط‌ها و صداها. کجای لغتِ درد شبیه به دردی است که من از شکستن اعتمادم در تنهایی خودم می‌برم؟

نه فقط به لغات، من حتا نمی‌توانم تجربه‌ی رنج‌ام را با نمایش‌اش به تو منتقل کنم. همان‌طور که نمی‌توانم تجربه‌ی تکان دادن دست‌ام را به تو منتقل کنم. از این تجربه، تنها منظره‌اش به تو می‌رسد، نه خودِ تجربه‌ام. و خب، رنج‌ام هم تجربه‌ای‌ست که از قضا منظره‌ای ندارد. تجربه‌ی انفرادی و دورنیِ صرف است. من با این چیزهاست که بی‌هیچ راه خروج، در انزوای رنج خودم هستم. نقطه‌ی کورِ دیگری. دیگری در اوج دقت‌اش، تنها منظره‌ی ناقص بازنمایی‌شده از رنج من را می‌بیند. پس من، پیشاپیش و ناگزیر، مطرود ام. راهی برای درک رنج‌ام وجود ندارد. و این کشف بزرگی نیست. این خاصیت پرتاب‌شدگی به عالم است. حتا نمودهای جزئیِ این پرتاب‌شدن به جهان، نشانه‌های انضمامیِ این زاده‌شدن، همه‌شان الگویی بنیادین از پرتاب و طردشدگی دارند. پدر در لحظه‌ی اول لقاح، من را از خودش طرد می‌کند. مادر به‌محض رشد کامل جنین، از خود بیرون‌اش می‌اندازد. حیات با این گسست‌ها و پرتاب‌شدگی‌ها و اخراج‌ها آغاز می‌شود. [تروما در لغت به‌معنای جداشدگی‌ست.] و ما در طول حیاتمان که برمبنای جدایی‌ها و گسست‌ها و طردها پایه‌ریزی شده، در انزوایی بیان‌ناپذیر رنج می‌بریم. رنج‌هایی که راهی برای تبدیل‌شدن به هیچ معنایی ندارند و فروبسته، در خود می‌مانند. هیچ‌چیز نمی‌شوند. رنج خالی. رنج بی‌معنا باقی می‌مانند. ما پشت بن‌بست‌های هم، مدت‌های کوتاهی به آن‌طرف دیوارِ بن‌بست‌ها کلمه پرتاب می‌کنیم. کلمه‌ها مثل گلوله‌های برفی که توی تنور بیفتند به‌محض افتادن ذوب می‌شوند. تا سرآخر، مرگ می‌رسد، یک روز، و من همه‌ی آن‌ها که پشت دیوار بن‌بست حضورم بودند، آن‌ها که از من دست برداشته بودند [به حیات‌ام شکل داده بودند] را ترک می‌کنم و رنجِ ذخیره‌شده در روحم را مثل اسفنجی خیس به جهان پس می‌دهم. بار رنج‌ام را نه با زادن دیگری، که با مردنِ خودم از دوش‌ام پایین می‌گذارم. و در این ترک‌کردن، تنها معنایی که می‌توانم به جهان بدهم را می‌دهم: من نخواسته بودم بیایم. من نمی‌خواستم بروم. من تنها می‌خواستم در فاصله‌ی این دو گسست، بدانم رنجی که از این گسست‌های بزرگ و کوچک بردم، چه معنایی دارد. اگر هیچ‌کدام از این رنج‌ها را نمی‌بردم، چه اتفاقی می‌افتاد؟ آیا وجود داشتن به تحمل این رنج‌های بی‌معنا و ازیادرفتنی می‌ارزید؟ آیا عشق، زیبایی، سفر، دوستی و باقی توجیه‌های رنج، ارزش‌اش را داشتند که در ازایشان دست از هرگز-وجود-نداشتن بکشم؟