تکانه‌ها
2.25K subscribers
123 photos
9 videos
13 files
73 links
-محسن امام‌وردی
Download Telegram
۲. دزد روی صلیب وقتی باور کرده که تا چند ساعت دیگر خواهد مرد و بدن‌اش، از روی زمین محو خواهد شد، به حافظه‌ی دیگری متوسل می‌شود. یک حافظه‌ی ظاهراً نامیرا: حافظه‌ی پسر خدا. می‌خواهد در حافظه‌ی او باقی بماند، تا کاملاً نمیرد. باقی‌مانده‌ای داشته باشد. نام/تصویر/خاطره‌ای در یک حافظه. چیزی از او باقی بماند که با تلاش کس دیگری، در برابر فراموش شدن/ از بین رفتن، مقاومت کند. چه کسی بناست در غیاب من، در غیاب تن‌ام و کنش‌هایم، هم‌چنان چیزهایی از من را در خودش حفظ کند تا بگذارد از خلال او آینده هنوز و هم‌چنان رو به من گشوده باشد؟ دوست. دوست کیست جز کسی که در غیاب من، به یادم خواهد سپرد؟ او، دزد، روی صلیب هم دنبال دوست می‌گردد. چراکه دریافته است، وقتی نفس مرگ را روی پوستش حس کرده، زیر فشار وحشت، که این خواست به یاد آمدن، خواستِ سکونت در حافظه‌ی دیگری، معنای دوستی است؛ حضور داشتن از خلال حافظه‌ی کسی، در غیاب خودت. وقتی نیستم، در مقابل غیاب قطعی من مقاومت کن، چیزی از من را به یاد بیاور، تا دست‌کم به اندازه‌ی همان یاد کوچک، در جهان حضور داشته باشم. به یادسپردنِ دیگری تبدیل‌کردنِ او به لغتِ «هنوز» است. امتداد دادن به حضور او: می‌خواهم وانمود/باور کنم که او هنوز هست. دزد روی صلیب از عیسا می‌خواهد که به یادش بیاورد، در هنگام پادشاهی‌اش، تا روی صلیب از مرگِ حتمی نترسد. دوست بناست با گشودگی حافظه‌اش وحشت مرگ دیگری را از کار بیندازد. او دوستی می‌خواهد تا میان او و تاریکیِ مرگ حائل شود. اما عیسا به او جوابی ناامیدکننده می‌دهد؛ ناامیدکننده‌ترین جوابی که از دهان عیسا در کتاب خارج می‌شود. نه وعده‌ی به‌یادآوردن، بلکه وعده‌ای درباره‌ی یک انتقال، بعد از مرگ. عیسا به دزد که عاجزانه از او تنها یک درخواست داشته پاسخ می‌دهد: «آنک، در همین ساعت، تو با من در بهشت خواهی بود

   دزد از فعلِ ارخومای ἔρχομαι (erchomai) استفاده می‌کند. یعنی آمدن. می‌دانیم، آمدن، وقتی از زبان کسی گفته می‌شود، به مکانِ گفته‌شدن جمله، یعنی مکان حضور گوینده‌اش ارجاع دارد ـــ همواره به اینجا، وقتی می‌گویم می‌آیی، تو به اینجا که من هستم خواهی آمد. دزد وقتی از این فعل استفاده می‌کند، باور دارد عیسا به همان تپه‌ها بازخواهد گشت. اما عیسا به فعل ارخومای باوری ندارد. در همین باورِ مجزّاست که عیسا پاسخی جز آن‌چه دزد انتظار داشت به او می‌دهد: فعلی با یک راستای دیگر: بی‌تردید امروز با من در بهشت خواهی بود. و نه می‌آیی. عیسا پوشیده، به او می‌گوید که به زمین بازنخواهد گشت. با استفاده‌اش از فعلی دیگر. فعلی مترادفِ فراموشی.
بازخوانی مفهوم پرسپکتیو؛ آکادمی هنر معاصر قزوین
محسن امام‌وردی
‌ ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

جستار شفاهی
«میانِ پنجره و دیدن: درباره‌ی پرسپکتیو و گم‌گشتگی»

محسن امام‌وردی
آکادمی هنر معاصر قزوین- پاییز ۱۴۰۳

                    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ
Forwarded from تکانه‌ها (Mohsen Emamverdi)
تمرینِ روزانه‌ی نفرت:
بازخوانی تبارشناختی مسئله‌ی اسرائیل


                  ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ



تکّه زمینی وجود دارد. مجاور مدیترانه. در شمالِ مصر. بارها در طول تاریخ تغییر نام می‌دهد. امّا تمام این نام‌ها روحی مشترک دارند: سرزمین مقدّس. چرا مقدس؟ به این دلیل که خداوند بارها و هر بار با نامی تازه در این سرزمین احضار می‌شود. ال- الوخیم- یهوه- روح‌القدس/پدر/پسر و بقیه‌ی نام‌ها. سرزمین مقدس جغرافیای فرودِ خداست. از این فرودهای مکرّر، آنچه باقی می‌ماند، متن است. متن‌ها جمعیت ساکن سرزمین را دسته‌بندی می‌کنند. متن‌های مقدس -در عهد عتیق- هرکدام برای «یک» قوم به‌خصوص تولید و روی همان قوم بارگذاری می‌شدند. خبری از ایده‌هایی جهان‌گیر نیست. این متن‌های قومی/تفکیکی، در متن‌ها موسا به اوج می‌رسند. موسا نه یک نظام اخلاقیاتی صرف، که یک آپاراتوس سیاسی-عقیدتی را پایه‌گذاری می‌کند. قوم موسا صدای غرش آتش‌فشان و تندر را می‌شنوند، امّا او از کوه پایین می‌آید، درحالی که صدای غرش را ترجمه کرده است. او صدای یهوه‌خدای را شنیده است، نه غرشی خالی. او همواره از ارتفاع پایین می‌آید. از کوه. کوه نشانه‌ست؛ طبیعت محض نیست. کوه مفصلِ بین زمین و آسمان است. مردم روی زمین اند، خداوند در آسمان. جای نبی روی کوه است، تا شکاف بین مردم و خدا را پر کند. موقعیتی میان‌جی.

او از کوه پایین می‌آید. با لوح‌های فرمان در دستش. دستور می‌دهد. شوراهایی از داوران/مشایخ تأسیس می‌کند. قوم را مسلح می‌کند. قوم آرایش نظامی می‌گیرند. آن‌چه می‌خوردند، آن‌چه می‌گفتند، آن‌چه می‌کردند، همه «می‌بایست» براساس «قوانین» می‌بود. حتا شست‌وشو، تراشیدن ریش و مو، این‌که چه چیزی بکارند، همه براساس دستور تعیین می‌شد. حتا استراحت و جشن.های معیّن، نه مجاز بلکه واجب بودند. اینجاست که اسپینوزا، در رساله‌ی الهیاتی-سیاسی [که تفسیر/ مداخله‌ی ماتریالیستی اوست از تاریخ کتاب مقدس] می‌پرسد «آیا می‌شود بر ذهن‌ها فرمان‌روایی کرد؟» و جواب می‌دهد که سلطه بر ذهن‌ها تنها و تنها از مجرای سلطه بر بدن‌ها و کردوکارهای هر بدن تکین است که ممکن می‌شود. چرا که ذهن چیزی جز تجلی یک بدن زنده، در ساحت ایده، که به خود او -یا به دیگران- بازتابانده شده است نیست. ذهن فرمان‌بردار هم‌ارز بدنی است که تمام رفتارهای روزمره‌اش، حتا شخصی‌ترین رفتارهاش در تنهایی مطلق او، براساس فرمان‌های «دیگری» محقق می‌شوند: یک ذهن/بدنِ دستورپذیر، یک ماشینِ انفعالِ بی‌وقفه.

امّا «دیگری» برای او کیست؟ دیگری برای او -ساکن برگزیده‌ی سرزمین مقدس- دو لایه دارد. دیگری یک مفهومِ بُرداری است، که دو قطب متقابل دارد: «دیگری‌ای که فرمان می‌دهد» و «دیگری‌ای که هم‌دسته‌ی من است امّا مثل من نیست و فرمان را نمی‌پذیرد.» دیگری اوّل، -به تعبیری یاکوبسنی- گروه فرستندگان فرمان‌اند: یهوه‌خدای+ نبی+ مشایخ/داوران+ جانشینان+ فرمانده‌ها و بقیه. دیگریِ دوّم امّا تمام اقوام دیگر اند، تمام قوم‌ها به جز قوم بنی‌اسرائیل. در فصل‌های دهم تا چهاردهم «رساله‌ی الهیاتی-سیاسی» اسپینوزا با ده‌ها مثال مستقیم از کتاب مقدس، نشان می‌دهد که یهوه‌خدای بر قوم بنی‌اسرائیل «غیرت دارد» و آن‌ها را «قوم خود» می‌خواند. او به قوم تلقین می‌کند -بارها- که تنها و تنها خدای آن‌هاست، و نه خدای دیگران. خداوند خود را در این قوم محصور می‌کند. قوم بنی‌اسرائیل دژهای خداوند به حساب می‌آیند. باید از او مراقبت کنند. چنان‌که در جنگ‌ها صندوق حامل لوح‌های مقدس را در قلب لشکر نگه می‌داشتند تا در تمام طول جنگ به یاد داشته باشند که دارند از چه چیزی دفاع می‌کنند. خداوند خود را به بنی‌اسرائیل می‌سپارد تا بندگان -و نه شهروندان- او باشند، تا او هم در مقابل از آن‌ها مراقبت کند و به آن‌ها «برکت دهد.»

امّا مراقبت، همان‌طور که همواره مراقبت «از» چیزی است، مراقبت «در برابر» چیزی هم هست. آن‌چیز دیگر، آن دیگریِ دوّم، چه چیزی/چه کسی بود؟ تمام اقوام دیگر. امّا به چه دلیل؟ به سادگی: هر قوم -تا پیش از مسیح که نه برای یک قوم خاص، بلکه برای تمام جهان موعظه می‌کرد، چنان‌که اسپینوزا در رساله‌ی الهی‌سیاسی باور دارد- خدای «خود» را داشت. هر خدای «دیگر»، در صورت وجود داشتن و احتمال قدرت گرفتن و فراگیری، تهدیدی برای خدای قوم و در نتیجه قوام و انسجام درونی قوم می‌شد. پس وظیفه چه بود؟ اقوام باید در روزهای عادی -روزهایی که جنگ نبود- چگونه نسبت‌شان را با هر دو قطب -هر دو نوع دیگری: هم دیگری قدسی، هم دیگری دشمن- حفظ می‌کردند؟ چگونه قومی که مملکت‌شان را مملکت خدا، قوانین‌شان را قوانین خدا و سایر ملت‌ها را دشمن خدا می‌دانستند، باید یکی از قطب‌های دیگربودگی را عبادت و در برابر قطب دیگر مقابله و مقاومت می‌کردند؟

[...]

[ادامه‌ی متن در اینستنت ویوی پایین]

🔻
«چندان نیازی به گفتن نیست که وقتی از رکن ملیت سخن می‌گوییم مرادمان نوعی خصومت بی‌منطق نسبت به بیگانگان نیست؛ یا نمی‌خواهیم برخی خصوصیات مهمل را صرفاً به جهت ملی بودنشان عزیز داریم، یا از اخذ آنچه سایر کشورها آن‌ها را نیک یافته‌اند پرهیز کنیم. در جمیع این جهات، شاهد آنیم مللی که واجد قوی‌ترین روح ملی بوده‌اند اتفاقاً کمترین ملیت را داشته‌اند. وقتی از ملیت سخن می‌گوییم، مرادمان رکن همدلی است نه دشمنی؛ مرادمان رکن اتحاد است نه رکن انفصال. منظورمان احساسی از نفع مشترک در بین کسانی است که در ذیل حکومتی یکسان زندگی می‌کنند، و درون مرزهای طبیعی یا تاریخی یکسانی محاط هستند. منظورمان آن است که این یا آن بخش از اجتماع نباید خودش را، در نسبت با بخش دیگر، همچون بیگانگان تصور کند؛ اینکه آن‌ها باید رشتهٔ پیوندی که آن‌ها را به هم وصل می‌کند عزیز دارند؛ اینکه باید احساس کنند یک جمهور، یا مردمی، واحد هستند؛ اینکه باید احساس کنند سرنوشتشان به هم بسته است؛ هر بدی که به هریک از هم‌میهنانشان برسد به آن‌ها نیز می‌رسد، و نمی‌توانند با بریدن حلقه‌های وصل خودشان را، به نحوی خودخواهانـه، از هرگونه تصدیع و قلق مشترک آزاد سازند.»



ـــ جان استوارت میل، نظام منطق، شش.۱۰.۵
«سیاستِ وحشت»


۰- چه‌کاری از دست ما برمی‌آید؟ ما ـــ شهروندان ـــ وحشت‌زده‌ایم. هر پاسخی باید این را پیش‌فرض بگیرد که عاطفه/تأثّر غالب ما وحشت است. نه امید، نه کنجکاوی، نه صبر. ما وحشت‌زده‌ایم و موضوع وحشت ما خود را در همه‌چیز ضرب کرده است. همه‌چیز مضربی از وحشت است: آسمان، زمین، دیگری، دولت، خدا، مرگ، دوست، نشانی‌ها، عشق، اقتصاد، همسایه، آینده، و تمام چیزهای دیگری که قابل تصورند. پرسشِ «چه‌کاری از دست ما برمی‌آید» درواقع سایه‌ی پرسش دیگری است: «با این وحشت سرتاسری باید چه‌کار کنیم؟»

۱. یک عقب‌گرد: سنت قرارداد اجتماعی با سیاهه‌ی اسم‌های هیولایی‌ای که نظریه‌پردازان‌اش بوده‌اند، درنهایت به ما چه می‌گوید؟ ساختار این نظریه مبتنی‌بر یک پیش‌فرض روایی است. یک قصه: وضعیتی را فرض کنید که در آن قانون حکم‌فرما نیست. همه‌چیز براساس تقابل توان‌ها به نتیجه می‌رسد. اراده‌ها سرِ چیزها، سرِ منابع با هم گلاویز می‌شوند و کسی که توان و زور بیش‌تری دارد، سهم بیش‌تری خواهد داشت. در این وضعیت انسان گرگِ انسان است و عاطفه/تأثر غالب چیزی جز وحشت نیست. چرا باید در وحشت زندگی کنیم؟ برای خروج از این وحشت از دیگری، هیولایی چهل‌تکه از مازاد توان‌ها مفصل‌بندی می‌شود. یک لویاتان ـــ دولت. کولاژی از مازاد توان‌هایی که به اختیار از وجودمان بریده‌ایم، سرهم‌اش کرده‌ایم، تا او سروشکلی قراردادی پیدا کند. در زمان نزاع حق هرکس را بگیرد، در زمان جزا حق هرکس را اعطا کند و در زمان‌های بی‌تنش بکوشد تا اوضاع را زیر سایه‌ی مهیب خود آرام نگه دارد. عاطفه‌ی غالب شهروندی که خودخواسته و براساس قرارداد اجتماعی خلع‌توان شده و همه‌ی سلاح‌هاش را به دولت واگذار کرده، در برابر این دولت چیست؟ دولتی که جزا می‌دهد، قانون تعیین می‌کند و شهروند را در مقام یک غریبه، یک اختلال که حضورش جریانِ عدالت در روند قانون‌گذاری را مخدوش می‌کند، بیرون از خود، همواره پشت دروازه‌های قانون نگه می‌دارد. ـــ عاطفه/تأثر غالب شهروند دربرابر دولت ترس است. هیچ تفاوتی در ساحت تأثرات ایجاد نشده. صرفاً وحشتِ من از دیگری، انتقال پیدا کرده و تبدیل به وحشت دائمیِ من از دولت شده. من موجودی وحشت‌زده‌ام، هنوز و همیشه، تنها موضوعِ وحشت‌ام تغییر کرده. من هم‌چنان به تعبیر اسپینوزایی/نیچه‌ای بنده‌ام، چراکه عاطفه‌ی غالب‌ام وحشت از دیگری‌ست، نه امید به او. ــــ در این دست‌به‌دست‌شدنِ عاملیتِ وحشت، از دست من به‌عنوان شهروندی وحشت‌زده، چه‌کاری ساخته است؟


۲. علاوه‌بر این انتقال از یک عامل وحشت به عاملِ دیگر، انتقال دیگری هم در بطن سنت قرارداد اجتماعی [که حامل خطوط ژنتیکی دولت‌های مدرن است] رخ می‌دهد: وضع طبیعی که درواقع از نظر هندسی وضعیتی مسطح بود، و نه مخروطی، یعنی قانون‌گذار و مجری‌ای متعالی، بالای سر وضعیت، نداشت تا سرهم‌بندی این صفحه را عوض کند و به طرف خود دفرمه‌اش کند، از بین نمی‌رود. هر جامعه صاحب لویاتان شخصی خود می‌شود. دولتِ خود. بعدتر، همین کثرت لویاتان‌ها در کنار هم، به چیزی راه نمی‌برد جز تبدیل‌شدن جهان به یک وضع طبیعی که صرفاً با حروف بزرگ نوشته شده است. وضع طبیعی‌ای نه بین افراد انسان، بلکه بین دولت‌ها. صفحه‌ای از پراکندگی دولت‌ها وجود دارد که هرکدام شبکه‌ای خُرد از قوانین را بر شهروندان‌اش اعمال می‌کند اما خود تابع شبکه‌ای کلان از قوانین نیست. وضع طبیعی هم‌چون یک وضعیت درون‌ماندگار، یک سماجتِ غیرقابل‌انکار، خود را به سطحی بالاتر ارتقا می‌دهد. در این صورت، دولت گرگِ دولت است. هر دولتی در غیاب قوانین مجاب‌کننده در ابعاد بین‌دولتی، تهدیدی برای دولت دیگر است. اما درنهایت هر دولت چیست جز سازه‌ای مولار از شهروندان به‌علاوه‌ی جریانی دست‌ساز از اعمال قانون؟ آن‌چه در نزاع و کشاکش دولت‌ها با هم، در جنگ‌ها، وحشت‌زده به آسمان و زمین چشم می‌دوزد باز همان تک‌تک شهروندهای مقیم در سایه‌ی دولت است. اینجاست که وحشت دوگانه می‌شود. شهروندی که از شهروند دیگر می‌ترسید، زیر سایه‌ی وحشت روزمره از دولتِ خود، می‌بایست از دولت‌های دیگر هم دچار وحشت نیابتی باشد. ـــ من هم از همسایه‌ام می‌ترسم، هم از دولت می‌ترسم، هم از همسایه‌ی دولت می‌ترسم: من شهروند نیستم، انقباضی از لایه‌های مختلفِ وحشت‌ام. این معنای سعادتِ سیاسیِ مدرن است: زاده شو، وحشت کن، و بمیر.
«سیاستِ ناامیدی»


۰- سرانجام صدای انفجارها قطع می‌شود. اخبار تغییر می‌کند. اجساد دفن می‌شوند. وضعیت در یک لغت آرام می‌گیرد، در آتش‌بس. امّا بازتاب وضعیت درونِ من، لرزش‌های عصبی در بدن‌ام و وحشت در روح‌ام لغتی برای آرام‌گرفتن پیدا نمی‌کند. ادراک‌ام از وضعیت آرام نمی‌گیرد. نسبت من و وضعیت است که ارتعاش‌اش تمام نمی‌شود. نه من، که ادراک من از جهان ـــ به تعبیر لایب‌نیتسی، شیوه‌ی درج‌شدنِ جهان در من ـــ می‌لرزد. این لرزش نامتعیّن آیا نامی می‌پذیرد، تا در تعیّنِ این نام آرام بگیرد؟ نام این لرزش وحشت‌زده‌ی اندراج جهان در من چیست؟ ــــ ناامیدی؟

۱. قدمی بسیار بلند به عقب، به یک تلاقیِ مسئله‌ساز که می‌تواند اوضاع را روشن‌تر کند: ارسطو دو تعریف از ماهیت انسان ارائه می‌کند. در کتابِ اولِ سیاست می‌نویسد: «انسان حیوان سیاسی‌ست.» و در کتاب اول اخلاق نیکوماخوس و کتاب سوم درباره‌ی نفس اضافه می‌کند که «انسان حیوان ناطق [صاحب لوگوس] است.» این دو گزاره، دو خوانش از موجودی واحدند. از یک چیز. بنابراین ضرورتاً باید مترادفِ هم باشند. تعریف اول باید منطبق بر تعریف دوم باشد. سیاسی‌بودن، و ناطق‌بودن نه ابعادِ مختلف چیزی واحد، که اجزای سازنده‌ی هم‌اند. در این ترادف معنایی نه چیزی درباره‌ی انسان، که چیزی درباره‌ی چیستیِ «سیاست» افشا می‌شود.
به‌قول رانسیر ـــ با نگاه همیشگی‌اش به همین تلاقی ارسطویی ـــ سیاست اصلاً چیزی نیست جز خواست دخالت و اظهارنظر: خواستِ بیان. خواستی که اتفاقاً آشوبنده‌ست، علیه تمام چرخه‌های سکوت و رژیم‌های اختناق و نظم‌های پلیسی. این تعریف از سیاست، لایه‌ی دیگری را روشن می‌کند، لایه‌ای که پوششِ وضعیتِ روزمره‌ی ماست: براساس این صورت‌بندی، سیاست هرچیزی هست جز شهوتِ تشویق و حمایت. سیاست مداخله‌ی دائمی است.فریادزدن و گفتنِ رأی. سیاست اساساً مبتنی‌بر تحویل‌دادن قدرت و انتخاب نماینده نیست. ـــ بیایید به جنگ دوازده روزه فکر کنیم. این جنگ و اخبارش، در این معنا، هرچیزی هست جز امرسیاسی. شما در این جنگ دخالتی داشته‌اید؟ تفاوتِ شما با شهروندی اهل بلاروس یا آرژانتین یا مغولستان در حد تأثیرگذاری‌تان بر این رخداد چیست؟ جز این‌که ــ احتمالاً ـــ صدای انفجارها را از نزدیک‌تر شنیده‌اید، و دغدغه‌ی دوستان و خانواده‌تان را داشته‌اید، چه کار بیشتری، چه دخالتی در اوضاع داشته‌اید؟

۲. چه تفاوتی بین «حیوان سیاسی» و «شامپانزه‌های دیجیتالی» وجود دارد؟ ما کدام یکی هستیم؟ ـــ حیوان سیاسیِ‌ناطق، دخالت می‌کند. کنش‌گر است. شامپانزه‌ی دیجیتالی برعکس، جانوری کنش‌پذیر است: جسمی شناور در موج‌های خبری. برای او تصمیم می‌گیرند. او اجراشدنِ تصمیم‌ها را تماشا می‌کند. یا صدای موشک را می‌شنود و ستون دود را از پنجره می‌بیند، یا تلویزیون صدا و تصویر انفجاری را روی صورت‌اش بالا می‌آورد. در هر دو صورت از او کاری ساخته نیست. صدای انفجار از صدای او بلندتر است. قیمت موشک از دیه‌ی او بیش‌تر. خلبان‌های غریبه‌ای که روی غریبه‌های دیگری موشک می‌ریزند، به‌اندازه‌ی کافی دور و عجول‌اند که صدای تکلّم ما را نشنوند. توپ‌چی‌ها کارهای مهم‌تری از شنیدنِ فریادِ «نمی‌خواهیم بمیریم» ما دارند. در این وضعیت، در وضعیتی که دخالت من به‌واسطه‌ی کردوکارهای منطقی/بیانی‌ام در سازوکارِ شهر ناممکن است، من چطور می‌توانم انسانی سیاسی باشم؟ من چطور می‌توانم از زیر وزن انفعال دربیایم و کنش بورزم تا به خودم اثبات کنم در هیبت یک انسان و نه یک تکه سنگ یا یک درختِ لال وجود دارم؟ من به منظره‌ها و اخبار ناگزیر بسته شده‌ام. وادارم تا نگاه کنم و انفعال بپذیرم. از این خبر شاد شوم، از خبر بعد غمگین. با خبر بعد بخندم، با خبر بعدتر اشک بریزم. بی‌اینکه چیزی برای گفتن داشته باشم. تلویزیون به‌نحو بی‌رحمانه‌ای فقط می‌گوید، امکانِ شنیدن ندارد. من موظف‌ام گوش کنم، ببینم و متأثر شوم. آیا این کنشی سیاسی‌ست؟ محکم بگوییم؛ نه. این یک سردرگمی انفعالی است. تبدیل‌شدن به ابری است که با بادهای غریبه مدام دفرمه می‌شود، بی‌هیچ توانی برای اثرگذاری، یا ممانعت از اثرپذیری. در چنین وضعیتی چگونه می‌توانم به ساحت سیاسی برگردم؟ با چه سپری می‌توانم دربرابر این تزریق و تلقین دائمی که به سطح برده‌ای غیرسیاسی کاهش‌ام می‌دهند بأیستم؟
۳. من مطلقاً ناامیدم ـــ من ساکن سرحدهای ناامیدی‌ام. این قدم اولِ مقاومتِ من است: پذیرشِ امر محال: «نمی‌شود. اگر پیش از این شده است هم، پس از این دیگر نخواهد شد. ناممکن است.» این زمزمه‌ی دائم ناامیدترین انسان است. در این ناامیدیِ مطلق است که یخ‌ها ذوب می‌شوند، تا من جانوری سیاسی باشم، تا روح سیاسیِ من از میان یخ‌ها باز ظاهر شود. این ناامیدی مطلق در وهله‌ی اول سپر من است، لاک‌ام، صدف‌ام، تعویذم، حرزم، حصارم. من در ناامیدی مطلق‌ام دیگر متأثر نخواهم شد. دیگر انفعال نخواهم پذیرفت. ناامیدی مطلقِ من بشارت‌ام است که از اقیانوس اخبار و انفعال بیرون آمده‌ام، روی خشکی ایستاده‌ام: بگذار در بی‌خبری بمیرم! ــــ در این کرانه‌های تأثیرناپذیری است که از نو جانوری سیاسی می‌شوم، یعنی می‌خواهم مداخله کنم و بتوانم بگویم. هرچیز که تا امروز شنیده‌ام کافی‌ست. دیگری امیدی به شنیدن ندارم. در عمیق‌ترین ناامیدی است که من یا از فشار می‌ترکم، یا بالاخره زبان باز می‌کنم. اگر زبان باز کنم، سیاست از احتضار برمی‌گردد، نفس می‌کشد و قلب‌اش باز می‌تپد. پس من چیزی می‌گویم، شروع به گفتن می‌کنم، تا حیوانی سیاسی باشم، و بمانم. اما از چی شروع خواهم کرد؟ چه‌چیزی در عمق ناامیدی گفتنی‌ترین حرف من است؟ من ـــ ناامیدترین انسان ـــ از نسبتی که با جهان دارم، از همین ممانعتِ جهان دربرابرِ دخالتِ من، از میل جهان به خفه‌کردن‌ام می‌گویم. از امرِ محال که بنیانِ ناامیدی است: از ناممکنیِ تغییر جهان به دستِ من. من از نسبتی که با ناممکنیِ دخالت و تغییر دارم می‌گویم. از این‌که مطلقاً ناامیدم، زیرا امرسیاسی ناممکن شده است، تا با این گفتارِ به‌درون‌برگشته باز خودِ همین دخالتِ ناطق، یعنی امر سیاسی، ممکن شود. امرمحال را با بیان‌پذیرکردن‌اش وادار کنم تا ممکن شود: در همین حد ممکن باش! در حد گفته‌شدن.
با تیغِ دو لبه‌ی همین ناامیدیِ مطلق [که نقطه‌ی صفرِ سیاست و منطق است] پیله‌ی دور امرسیاسی باز می‌شود. تیغ ناامیدی‌ای که با یک لبه‌اش تأثرپذیریِ ناخواسته‌ام از جهانی را می‌بُرد که به کندوی اخبار تبدیل شده است، و با لبه‌ی دیگرش دملِ رژیم اختناقی را پاره می‌کند که زبان‌ام را گروگان گرفته تا دخالت نکنم، نتوانم دخالتی بکنم. نه خبر انقراض، نه خبر نجات، هیچ‌کدام به این حصار ناامیدی مطلق راهی ندارند. من دیگر نه از خبر نجات متأثر خواهم شد، نه از خبر انهدام. من هرکدام از این دو را در لحظه‌ی وقوع‌اش تجربه خواهم کرد. ناامیدی مطلق من تنها تجربه‌ها را هضم می‌کند، نه اخبار تجربه‌ها را. این دستاورد ناامیدی است؛ فهمِ این‌که خبرِ تجربه همان تجربه نیست. من تا ابد در گسل ناامیدی‌ام، در یک شکاف ابدی، در تعلیقی نامتناهی غوطه‌ور می‌مانم و با خودم تکرار می‌کنم که: پس حقِ دخالتِ من در جهان کجاست؟ و از این سؤال تمام پرسش‌های بعدی‌ام را بیرون می‌کشم تا سیاستِ موعودی [سیاستِ کاذب] را با شدتِ ناامیدی مطلق‌ام از جهان شکست بدهم: شکستی که نقطه‌ی لو رفتن صورت‌های کاذب سیاست و شروع سیاستی است نه مبتنی‌بر انتظار نجات، بلکه مبتنی‌بر میل دائمی به دخالت و آشوب: سیاستِ اصیل.
‌ «بیشه‌ی سینه‌ام تهی‌ست
باز آ.»*


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


در فارسی «آ» معنایی دارد. آ صدای خالی نیست. دلالتی دارد: یک بُن که خیلی وقت‌ها به‌جای فعل امری به کار می‌رود. یک دستور/خواهش. معادلِ منقبضِ «بیا.» من جایی هستم که تو نیستی. می‌خواهم تو هم اینجا باشی. باید خواسته‌ام را در صدایم بپیچم و صدایم را به تو برسانم. کدام صدا می‌تواند دیرتر قطع شود؟ کدام صدا را می‌شود بی هیچ دشواری تولید کرد؟ به فارسی، کافی است خام‌ترین صوتی که از حنجره بیرون می‌آید را بگویم. چیزی بدون کمک دندان‌ها، فک، زبان، یا لب‌ها. فقط حنجره و ریه‌ها. مثل خالی‌کردنِ نفس از شدت درد. مثل فریاد. کِی فریاد می‌زنم؟ وقتی که هنوز به کلمه نرسیده‌ام، فرصت کم است، و باید چیزی را اعلام کنم. چیزی مهیب. گفتنِ آ از شدتِ سادگی، انگار امتدادِ روند طبیعی تنفس است. آ: صحبت کسی که رمق ندارد. کسی که می‌نالد، جای این‌که بگوید. یا فریاد می‌زند. آ آوایی ممتد است: یک ماده‌ی صوتیِ محض. خمیرمایه‌ی تمام اصوات دیگری که در دهان و زیر دندان‌ها و بین لب‌ها شقه‌شقه می‌شوند تا تبدیل به چیزهایی جز آ شوند.
گفتنِ آ کِی تمام می‌شود؟ وقتی نفس‌ام تمام شود. یا تو برسی. آمده باشی. من تا وقتی نفس داشته باشم، می‌توانم ادامه‌اش بدهم، بدونِ تغییرکردنِ صدای آ. اگر یک دقیقه آ را طول بدهم، در هر ثانیه آ همان صدا را می‌دهد که باقی ثانیه‌ها می‌دهد. آ می‌تواند، در اداشدن‌اش، طولانی‌ترین فعل فارسی باشد. یک خواهش طولانیِ هموژن: در همه‌جای این صدای کشیده، در تمام مساحت صوتی‌اش، خواهشی یک‌نواخت پخش‌شده است.
در فارسی، خواهشِ حضورِ دیگری، ساده‌ترین صدایی است که از سینه‌ی آدم بیرون می‌آید: آ. هر نوزادی می‌تواند به محض بیرون دادنِ نفس‌اش بگوید آ. هر ناامید، حین جان‌دادن می‌تواند بگوید آ. هر مجروحی که توی خون خودش خوابیده می‌تواند بگوید آ. نقشِ اولین واحد صوتیِ دلالت‌مند در فارسی همین است: خواستِ آمدنِ دیگری. فارسی این خواهش را بیمه کرده؛ آمدن دیگری، خواستِ شکستنِ انزوا انگار اولین کارکرد فارسی است. ــــ اولین صدا به فارسی به درد دعوت از دیگری می‌خورد. فارسی تضمین می‌دهد که در هر حالتی می‌توانم از دیگری بخواهم بیاید و طلسم تنهایی‌ام را بشکند. حتا اگر نتوانستم هیچ حرف دیگری بزنم، کافی است دهان‌ام را باز کنم، و از درد یا ناامیدی یا خستگی، هرطور که هستم، نفس‌ام را بیرون بدهم ــــ آ.



* بریده‌ای از شعر نصرت رحمانی
«از سرزمین محکومان: راهنمای تماشای اعدام»
نشستِ اول از سری نشست‌های «بازدید»


• جمعه ۱۰ مرداد، ساعت ۱۹
• تهران، میدان ولیعصر کوچه‌ی صومعه‌سرا، پلاک ۵، گالری آداپا
• نویسنده و ارائه‌دهنده: محسن امام‌وردی
• ناشر جستار: نشر مستقلِ «چرخش»

حضور برای همه آزاد و رایگان است.
Forwarded from Galleryinfo_ir
مروری بر نمایش «دَرَنگ» ایمان صادقی در گالری کیمن⁨⁨

📝بخشی از متن
به قلم محسن امام‌وردی:
جهان بصری این مجموعه نقاشی، جهانی در حال پیمودن خود و در حال بالا رفتن از شانه‌های خودش است؛ نه چیزی در آستانه متلاشی شدن، که جهانی در تقلا. جهانی که در اوج انقباض، در مرکز تصویر که مقصد ماست، تمام رنگ‌ها، خطوط، شدت‌ها و آرایه‌های بصری‌اش را به کار می‌گیرد، تا در نهایت تبدیل به فیگور انسان شود...
👈🏻برای مطالعه‌ی متن کامل و تماشای تصاویری از کاتالوگ این نمایش، بر روی تصویر زیر ضربه بزنید.
ـــــــــ
#تلگراف
#Telegraph
ـــــــــ
@galleryinfo_ir
www.galleryinfo.ir
.
«چرا سوپرمارکت‌ها دوست نمی‌فروشند؟»


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


وقتی می‌گوییم یک چیز ارزش‌مند است و چیز دیگری ارزش‌مند نیست، این دو چیز را داریم با هم مقایسه می‌کنیم؟ یا با یک چیز سوّم، به‌عنوان معیار و سنجه‌ی ارزش؟ ـــ آیا می‌توانیم به یک ارزش نهایی دست پیدا کنیم؟ ارزشی که تمام ارزش‌ها را هم‌چون زیرمجموعه‌های خود دربربگیرد.
در جهان ما چه چیزهایی ارزش‌مندند؟ پشتوانه‌ی مفهومیِ ارزش‌گذاری‌های روزمره‌ی ما چیست؟ چرا یک فلز ارزش‌مندتر از فلزی دیگر است؟ چرا غذایی ارزش‌مندتر از غذایی دیگر، یا ایده‌ای ارزش‌مندتر از ایده‌ای دیگر است؟ ـــ چرا اگر دزد به خانه‌ام بزند، و لباس‌هایم را بدزدد غمگین می‌شوم، امّا اگر آشغال‌هایی که توی سطل ریخته بودم را ببرد، برایم فرقی نمی‌کند؟ چه فرقی بین آشغال توی سطل و گردن‌بند توی کشو هست؟
می‌شود به کارکردگرایی تکیه کرد. چیزی که کاری برای من انجام می‌دهد ارزش‌مند است. امّا چه‌بسا چیزهای ارزش‌مند زیادی در کار باشند که هیچ کاربردی نداشته باشند. یک پلاک طلا قرار است برای صاحب‌اش چکار کند؟ ـــ شامل‌ترین ارزشی که حتا کارکردگرایی را هم دربربگیرد، مبادله‌پذیری است: ارزش، در جهان ما، نام دیگرِ توانِ مبادله‌پذیری است. آن‌چه قابل تبادل است، ارزشی دارد. یعنی در سطحی هم‌زمان (Synchronic)، در یک منظومه‌ی مسطح از همسایگی‌ها، می‌تواند جایگزین چیز دیگری شود یا جای خود را به چیز دیگری بدهد. ارزش یک‌چیز همواره «در ازای» چیزی بیرون از خود محاسبه‌پذیر می‌شود. پول تجسم مطلق این مبادله‌پذیری است. یک اسکناس می‌تواند در ازای یک نان مبادله شود. همان‌طور که می‌تواند به سکه‌های خردتر تبدیل شود. هر دوی این مبادله‌پذیری‌ها [یعنی چه مبادله‌ی درون‌ماندگار بین دو جور پول باشند، چه مبادله‌ای فرارونده بین یک واحد پول با چیزی غیر از پول] پشتوانه‌ی مفهومیِ تولید ارزش‌اند. آن‌چه مبادله‌پذیر است، ارزش دارد.

اما بااین‌حساب آیا می‌شود پی چیزی در جهان گشت که ارزش‌مند باشد اما مبادله‌پذیر نباشد؟

لویناس به ما پاسخ می‌دهد: مرگ. ـــ مرگ تجربه‌ای غیرقابل‌سهیم‌شدن است. من نمی‌توانم به مرگ تو بمیرم. هیچ‌کس نمی‌تواند به مرگ دیگری بمیرد. پس مرگ ارزش مبادلاتی ندارد. نمی‌شود مرگ را به اشتراک گذاشت. ما همواره پشت دروازه‌های مرگ دیگری می‌مانیم. همواره غریبه، نسبت به تجربه‌ی او از مرگ‌اش. مرگ از این نظر، به‌خاطر مبادله‌ناپذیری ذاتی‌اش، ارزشی ندارد. اما این قضیه درباره‌ی «مُرده» صادق نیست. مرده‌ها قابل‌مبادله‌اند. از مرده‌های جنگی و گروگان‌های کشته‌شده گرفته تا گوشت‌های آویخته از قناره‌های قصابی، همه صورت‌های مبادله‌پذیری مردگان هستند.
با این حساب، می‌شود گفت آن‌چه مبادله‌ناپذیر باقی می‌ماند «تجربه‌»ی شخصی است. نباید فراموش کرد که «تجربه‌ی مرگ» و «بدن مرده» دو چیزند. این دو یکسان نیستند. یکی ارزش مبادلاتی دارد، یکی نه. امّا آیا تجربه‌ای در جهان وجود دارد که هم مبادله‌ناپذیر باشد، هم برعکسِ مرگ قابل تفکیک از هستی منزوی صاحب تجربه باشد؟ ساده‌تر بپرسیم: آیا پدیده‌ای در عالم وجود دارد که ارزش‌مند باشد اما قابل تبادل نباشد؟ پدیده‌ای ضد منطق ارزشِ مبادلاتی. یک مقاومت علیه منطق بازار، علیه نمودارهای تالارِ بورسِ تجربه.

صورتی رادیکال از «دوستی» می‌تواند این انتظار را برآورده کند. البته، نه هر دوستی‌ای. باید پی یک حالت (Mode) ویژه از دوستی گشت. در حالت متداولِ دوستی، آدم‌ها به اندازه‌ی کاری که برای هم می‌کنند برای هم زمان می‌گذارند؛ من با کسی به طبیعت می‌روم، با کسی پیاده‌روی می‌کنم، با کسی همکار می‌شوم، از کسی پول قرض می‌کنم، یا هر کار دیگری. همان‌قدر که این کار طول بکشد، ما با هم وقت می‌گذرانیم. در زمانه‌ی ما، کارها از دور هم انجام می‌شوند. می‌شود از دور با کسی تماس تصویری گرفت. می‌شود دورادور پولی را حواله کرد، یا قراری بین دو نفر گذاشت. لازم نیست فاصله‌ها را طی کنیم تا کنار هم باشیم. هرچند قهر هم نیستیم. در حالتی هستیم که کار هم را راه می‌اندازیم؛ در فاصله از هم، پاسخ‌گو و کارراه‌انداز هم هستیم، دوستِ هم نه. دوستی جز راه‌انداختن کار دیگری چه چیزهایی می‌تواند باشد؟ دوستی چه مجراهای دیگری برای بیان‌کردن توان‌های انسان دارد؟ آیا دوستی‌ای که ضد این نیت همیشگی به سود بردن و کار کشیدن از دیگری باشد قابل تصور است؟ دوستی‌ای که شکل لطیف استثمار نیست.

[...]
[...]

دوستی‌ای که از سر نیاز نیست، یعنی براساس حفره‌های من یا دیگری تأسیس نشده است و غایت‌اش این نیست که در یک مبادله‌ی ظاهراً پایاپای این حفره‌ها را پر کند و خاموش شود، بلکه دقیقا پدیده‌ای‌ست که زیر منطق مبادله‌پذیری می‌زند: در این دوستی چیزی برای تبادل وجود ندارد ــــ منطقه‌ی تبادل‌ممنوع. ارزش هیچ‌چیز در این دوستیِ بی‌نیاز، تابع منطق بازار/ منطق تبادل‌پذیری نیست. حتا زمان در این دوستی رادیکال ارزش مبادلاتی ندارد. من زمان‌ام را با تو صرف می‌کنم، اما در ازاش چیزی طلب نمی‌کنم. هستم که وقت‌ام را، وقتی که ناگزیر می‌گذرد را در کنار تو بگذرانم. برای همین انتظاری از تو ندارم و درست به همین خاطر که انتظاری ندارم، اضطرابی هم از دیدار تو نخواهم داشت. نقشه‌ای درباره‌ی دیدارمان نمی‌کشم پیشاپیش.
دیدارِ ما عملیاتی نظامی نیست. احتیاجی به استراتژی‌ها، زمان‌بندی‌ها، تعهدها و ناکامی‌ها نیست. دیدارِ ما تنها یک دیدار است. رانه‌ی من برای شرکت‌کردن در این دیدار شوق است، نه انتظار. مشتاقم که ببینم‌ات. انتظار ندارم چیزی جز همین دیدار، از دل این دیدار، برآورده شود. به کار تو، به فرآورده‌های کارت نیازی ندارم. اتفاقاً دیدار ما وقفه‌ای در همین توان کار کردن است. در این دیدار بی‌برنامه، از تو می‌خواهم نه تنها برای من، که برای خودت هم کاری نکنی. دست از کارکردن بکشی. همان‌طور که من کشیده‌ام. دوستی در رادیکال‌ترین صورت‌اش دعوتی به اختلال در روند بهره‌وری است: «بیا نه به‌تنهایی، که در کنار هم فرآورده‌ای نداشته باشیم.» بر این اساس، هر دوست تنها یک وظیفه دارد: باید مثل یک نشانه، از مداری نامعلوم، همواره از بیرون، نازل شود و نگذارد به کاری جز دوستی بپردازم: دوستی گذراندن وقت است بی‌چشم‌داشت ثمره. چنین دوستی‌ای نه‌تنها خود تجربه‌ای غیرقابل‌تبادل است، بلکه جلوی هر کاری که منجر به تولید چیزی مبادله‌پذیر یا تبادل چیزی ازقبل‌موجود می‌شود را هم می‌گیرد. در چنین تاب‌خوردگی مفهومی‌ای است که دوستی به یک انقلاب میکرو تغییر شکل می‌دهد. دوستی‌ای که مدلولی بیرون از خود ندارد/ زمانی که دوستی نمی‌کنیم تا چیزی جز همین دوستی اتفاق بیفتد، بلکه دوستی می‌کنیم که دوستی کرده باشیم/ وقتی دوستی غایت درون‌ماندگارِ خودش است ــــ آن‌گاه صدای شکستن مَفصل‌های جهان شنیده می‌شود، صدای شکستنِ استخوان‌های منطق مبادلاتیِ ارزش.
Forwarded from Arsalun
Listen to Baradaram Jadoogar Bood - برادرم جادوگر بود by Daygard on #SoundCloud
https://on.soundcloud.com/90FKkrrQJT96xiJ5eR

لینک خرید و دریافت فایل:
https://zarinp.al/738301

@adaygard
«مامان خواب بد دیدم.» این جمله‌ی کودک معادل این است که «مامان از فکرهای خودم/از خودم می‌ترسم.» چه کسی می‌ترسد؟ من. چه کسی می‌ترساندم؟ خودم. مادر در این لحظه قرار است یک شکاف را پر کند. میان دو اقلیم خودی دو تکه بأیستد. کودک دوباره می‌تواند کابوس ببیند. مادر تنها در بیداری کنار کودک است: برای فراموش کردن گذشته [که کابوس بود]، برای یادآوری واقعیت [که بیداری است] ولی نه برای تغییر دادن آینده [احتمال کابوس بعدی]. او نمی‌تواند جلوی خواب بد بعدی را بگیرد، اما می‌تواند کابوس بودن کابوس قبلی را برای بچه تایید کند: «چیزی نیست، کابوس بود. تمام شد. حالا من‌ام که واقعیت دارم. مثل دیواری بین تو و خودت.» ــــ و کابوس بزرگ درست همین واقعیت مهیب است: مادر نمی‌تواند جلوی کابوس بعدی را بگیرد. تنها یک کابوس وجود دارد، باقی کابوس‌ها اجراهای مختلفی از همین متن ثابت‌اند، این‌که: زورِ مادر به کابوس بعدی من نمی‌رسد؛ او از کابوس بعدی من شکست می‌خورد و من همواره در هر کابوس بعدی‌ام تنها خواهم بود.
داشتم هیوم می‌خواندم. چیزهایی درباره‌ی اصل علّیت. کسی که کنارم نشسته بود پرسید «این متنه به چه درد آدم می‌خوره؟» گفتم «می‌تونم بعد از فهمیدنش آینده رو پیش‌بینی کنم.» گفت «خب، بکن ببینم.» گفتم «تا چند ثانیه‌ی دیگه دستم رو می‌گیرم بالا.» بعد، دست‌ام را بردم بالا. پرسیدم «دیدی؟ پیش‌بینی کردم. درست هم از آب دراومد.» ــــ دیشب این خاطره را برای جمعی تعریف کردم. هیوم را نمی‌شناختند. ایده‌ای از اصل علیت نداشتند. به خاطره اما خندیدند. داشتم به خاطره‌ی خنده‌ی آدم‌ها به خاطره‌ی قدیمی‌ام فکر می‌کردم. به نظرم رسید می‌شود به خاطره‌ی پیش‌گویی‌ام نخندید. کلی سؤال، مثل اشباحی ساکت توی این خاطره خوابیده‌اند. می‌شود بیدارشان کرد: آیا پیش‌بینی‌ام از آینده واقعاً درست بود؟ بله، بود. از چیزی که اتفاق نیفتاده بود خبر دادم، و چند ثانیه بعد اتفاق افتاد. آیا این کار پیش‌بینی است؟ بله، هست. اما فرق‌اش با پیش‌بینی‌هایی که آدم‌ها انتظارش را دارند چیست؟ در پیش‌بینیِ من، راوی/پیش‌گو نه درباره‌ی آینده‌ی جهان، که درباره‌ی خودش چیزی را اعلام می‌کند. معمولاً کسی که دست‌به‌دامن پیش‌گو می‌شود، می‌خواهد از زبان او چیزی درباره‌ی «خودش» بشنود. اما خودش، از منظر پیش‌گو، جزوی از جهان است. جهانی که نظم خودگرانِ مستقلی دارد و تن به دستورهای اراده‌ی من نمی‌دهد. جهانی که زیر بار اراده‌ی من نمی‌رود. تنها یک‌چیز تحت اراده‌ی بی‌واسطه‌ی من است: بدن‌ام. که البته خود چیزی از چیزهای جهان است. من می‌توانم کنش‌های ارادی بدن‌ام را پیش‌گویی کنم. می‌توانم بگویم چند لحظه‌ی دیگر دست‌ام‌را بالا می‌آورم و بعد دست‌ام‌ را بالا ببرم تا پیش‌بینی‌ام محقق شود. هرچند ضریب خطایی هنوز وجود دارد، که عاملیت «جهان» به صفر نرسد. گمان نکنم که چیزی بیرون از جهانم. ممکن است باد بیاید و نگذارد دستم را بالا ببرم. با همه‌ی این‌ها، بین پیش‌بینی‌کردن خودم و پیش‌بینی‌کردن جهان، یک عامل بزرگ تفاوت هست، که اولی را اغلب صادق و دومی را اغلب کاذب می‌کند: توانِ اراده‌کردن. در اولی من اراده می‌کنم، در دومی جهان. بدن من -که تحت اراده‌ام است- چیزی نیست جز تنها نقطه‌ی رام‌شدگیِ جهان برای من. بقیه‌ی جهان از اراده‌ی من سرپیچی می‌کند. من فقط به کنش‌های خودم اراده می‌کنم. نمی‌توانم اراده کنم درختی شاخه‌اش را تکان بدهد. نمی‌تواند اراده کنم رودخانه‌ها بایستند. اراده‌ی من محدود به تنها نقطه‌ای‌ست که نسبت بی‌واسطه‌ای با آن دارم: درونِ خودم. با بقیه‌ی چیزهای جهان، به‌واسطه‌ی همین نقطه است که ارتباط برقرار می‌کنم.
من زبان دارم تا درحین اراده‌کردن اراده‌ام را لو بدهم، ظاهراً پیش‌بینی‌اش کنم. اما جهان زبان ندارد. جهان خاموش است. چیزی از آینده نمی‌گوید. آینده را تنها اجرا می‌کند. پس اراده‌کردنِ من، به‌تعبیری، چیزی نیست الّا توان من برای پیش‌بینی‌کردن وضع بدنِ خودم، در لحظه‌ای بسیاربسیار نزدیک از آینده. اراده یک دستور نیست که از مغز به یکی از اندام‌ها داده شود؛ اراده‌کردن پیش‌گوییِ تصویری‌ست که من از خودم در لحظه‌ی بعد دارم: «من پیش‌بینی می‌کنم که دست‌ام‌ را بالا خواهم برد» جمله‌ی مترادف یا هم‌گزاره‌ی «من اراده می‌کنم دست‌ام را بالا ببرم» است. ــــ پیش‌گویی‌ای که صادق از آب در خواهد آمد، چون اراده‌ی راوی معیار صدق‌اش است.
‏«چون روز دیگر آید، روح‌ام جانِ سبزه‌هاست
خورشید جاودان آزادی نور آسمانِ ماست.»



سه سال گذشته و هیچ‌چیزی تمام نشده؛ ما بی‌وقفه درحال تمرین روزانه‌ی «زن، زندگی، آزادی» هستیم. نه فقط ما، حتا درخت‌های خیابان‌های ما وقتی باد می‌خورند، دارند از روح رقصان خدانور تقلید می‌کنند.
«شروع دورریخته‌ی یک رمان کوتاه»



سر ظهر بود که در زد. آمد داخل اتاق کارم. قراری با کسی نداشتم. پشت میز سیگارم را خاموش کردم. ننشسته، گفت کارمند اداره‌ی پست است. پاکت بزرگ را از آستر پالتوش درآورد. گفت «می‌خواهم این‌ها را چاپ کنم.» و نشست. خودش را معرفی کرد. بدون نام‌اش. منتظر نام‌اش بودم که بتوانم بدانم چطور صدایش بزنم. گفت یازده سال است که در انبار مرکزی اداره‌ی پست مسئول بایگانی است. بایگانی را مردّد گفت. داشتم کاغذهایم را جمع می‌کردم از روی میز. پرسیدم «بایگانی؟» تا تردیدش را تأیید کنم. گفت «بایگانیِ بایگانی هم نه.» منتظر ماندم. عجله‌ای نداشتم برای برگشتن به خانه. راستش، حوصله هم. دائم نگاهِ پنجره می‌کرد. انگار من در اتاق نبودم. گفت نامه‌هایی هستند که از مقصد برگشت می‌خورند. دوباره ارسال می‌شوند. دوباره اگر برگشت بخورند، نگه‌شان می‌دارند تا خود گیرنده بیاید سراغ‌شان. درست یادم نیست گفت اگر چند ماه نیایند، نامه را به مبدأ فرستنده پس می‌فرستند. بعضی نامه‌های برگشته، در مبدأ هم برگشت می‌خورند. یا نشانی اشتباه است، یا فرستنده به هر دلیلی تحویل نمی‌گیردشان. یک سال حدوداً در بایگانی مرکزی پست نگه‌شان می‌دارند. بعد، چیزهای غیرقابل امحا را جدا می‌کنند. کاغذها و این‌چیزها را می‌سوزانند. پرسیدم «چرا؟» پرسید «چرا می‌سوزانیم؟ یا چرا نگه می‌داریم؟» گفتم «چرا مثلاً کاغذها را خمیر نمی‌کنید؟» گفت «باید بدهیم به کارگاه‌های کاغذسازی. بیرون از اداره‌ی پست. برای این‌که دست کسی نیفتند، قبل از خمیرشدن، می‌سوزانیم‌شان.» به پاکت روی پایش نگاه کردم. خواستم بخندم. دیدم نگاهم نمی‌کند.
   پاکت را گذاشت روی میزم. گفت خیلی‌ها را پیش از سوزاندن می‌خواند. بعضی‌ها که به‌نظرش حیاتی‌تر می‌آیند را می‌گذارد جیبش، بعضی‌ها را در خانه می‌خواند، بعضی‌ها را در راه، بعضی‌ها را پای کوره. گاهی بعضی‌ها را دوباره بسته‌بندی می‌کند، می‌فرستد به نشانی‌هایشان. گاهی برای نشانی‌ها، نامه‌های دیگری می‌نویسد، راجع‌به نامه‌ی گم‌شده. گفت چندباری نامه‌ها را درآورده، جابه‌جا فرستاده به آدرس‌های هم. خواستم من هم چیزی گفته باشم. گفتم «نمی‌ترسید بروم لو بدهم‌تان؟» گفت «نمی‌دهید.» گفتم «اگر دادم؟» گفت «نمی‌توانید. هیچ راهی برای اثباتش ندارید.»
   بی‌راه نمی‌گفت. پاکت بزرگ روی میز را باز کردم. گفت این را در انبار بایگانی فرصت نکرده بخواند. در پاکت را با تیغ باز کرده بود. دوباره چسب زده بود. گفت کاغذهایش خیلی بیشتر بودند. در خانه بازشان کرده بود. گفتم «باقی کاغذها کجا هستند؟» گفت «همه‌اش را نمی‌شد چاپ کرد. شخصی‌تر از این حرف‌ها بودند.» گفتم «این‌ها را پس چرا آورده‌اید چاپ کنید؟» و کاغذها را از پاکت درآوردم. گفت «لازم بود.» گفت جمعه سوار موتورش شده، رفته بعد از خواندن کاغذها برساندشان به مقصد. گفت هیچ‌وقت این کار را نکرده بوده. در زده. کسی امّا در را باز نکرده. دوباره عصر رفته. زنی آمده دم در. به زن گفته این نامه‌ها را آورده‌ام تحویل نام روی پاکت بدهم. طرف گفته اشتباه آمده است.
بعد رفته بود به نشانی‌های احتمالیِ داخل نامه‌ها. گفت «امّا خیلی جاهای زیادی در تهران هست که نرده داشته باشند و روبه‌روی نرده‌ها دست‌فروش‌ها کتاب بفروشند.» و بلند شد. جلوی میزم ایستاد. گفت «با همه‌ی این‌ها، آمده‌ام چاپ‌شان کنم. به‌نظرم رسید، گیرنده‌ی نامه‌ها، که نامه‌ها را نگرفته بود، باید حتماً این‌چیزها را بخواند. هرچند دلیل دیگری هم دارم.» و باز به پنجره نگاه کرد، تا تلقین کند که وجود ندارم. گفت «یازده سال ایستادن پای کوره. متوجه هستید؟ کاری غم‌انگیزتر از این سراغ دارید؟ به‌جای همه‌ی نامه‌هایی که سوزاندم، فکر می‌کنم باید این یکی را نجات بدهم. برای همین هم به نظرم رسید بیاورم چاپ‌شان کنید. چون چاپ‌کردن هم یک‌جور پست‌کردن است دیگر، برای کلّی نشانیِ نامعلوم. نیست؟ این تنها راهی بود که به نظرم رسید. اگر می‌سوزاندم‌شان، احتمال این‌که به دست گیرنده‌شان برسند صفر بود. این‌طوری لااقل یک‌درصد احتمال دارد به دستش برسند. بین این صفر و یک خیلی فرق است. قبول دارید؟» دست دراز کرد، که دست بدهد. خودکارم را برداشتم که اسم‌اش را پشت پاکت بنویسم. گفت «نشانی‌ام را پشت پاکت نوشته‌ام. اگر چاپ کردید، یک نسخه برایم بفرستید.» و دست داد. نماند تا چیزی بپرسم.
 وقتی رفت نشانی فرستنده را خواندم. سیستان و بلوچستان-بمپور. شک برم‌داشت. صورت آفتاب‌سوخته‌اش یادم آمد. شبیه اهالی بلوچستان نبود. ته‌لهجه‌ای داشت که تشخیص نمی‌دادم از کجاست. نشانی گیرنده تهران بود. این نشانی هم نمی‌توانست ربطی به او داشته بود. گیرنده‌ی نامه نبود. خودش گفت نامه‌ها را دزدیده است. به‌ نظرم رسید حتا همین را هم داشت دروغ می‌گفت. آمده بود نوشته‌هایش را این‌طوری، با داستانی که ساخته بود، بسپارد و برود.
امّا چرا نام‌اش را نگفت؟
پاکت را باز کردم. سه دسته کاغذ توی پاکت بود. یک دسته با کاغذهای سفید بزرگ، از کمر تاشده، با خودکار سیاه به هم منگنه شده بودند. دسته‌ی دیگری با کاغذهای کوچک یادداشت، اندازه‌ی کف دست و دسته‌ی آخر، بریده از دفتری با کاغذهای کاهی خط‌دار منگنه شده بودند. پشت میز شروع کردم به خواندن دسته‌ی بزرگ‌تر. دسته‌ای که با تاریکی شروع شده بود و بازی ماخولیایی شلوغی بود که کلمه‌به‌کلمه رفته بود جلو. دو دسته‌ی بعد را شب خواندم. کتاب نبود. کتاب‌بشو هم. حالا هم نیست. نمی‌دانم چقدر دروغ گفته است، چقدر نه. نمی‌دانم سرریز این تاریکی چطور باید کتابی باشد. نمی‌شد منتشرش کرد. نظر آخرم این بود. لازم هم نبود خبردارش کنم. نبود اصلاً که بخواهم خبردارش کنم. بایگانی‌اش کردم. ظهر دیدم نمی‌توانم فراموش‌اش کنم. شب هم نتوانستم. فردا ظهر مرخصی گرفتم. رفتم اداره‌ی پست. سراغ واحد امحای نامه‌ها را گرفتم. نشانی‌اش را دادند. رفتم. از چند نفر سراغ مرد لاغری را گرفتم که ریش داشت و کنار شقیقه‌هاش سفید شده بود. گفتند بروم آخر سوله. رفتم اما کارگرِ آنجا او نبود. نامه را نشان‌اش دادم. گفت این پاکت اصلاً نمی‌تواند مال این بخش باشد. گفت نامه‌های این بخش باید الزاماً دو مهر قرمز برگشت‌خوردگی داشته باشند و یک امضای تأیید امحا. پاکت دست‌ام نه مهر داشت، نه امضا. برگشتم.
چند روزی دنبال فیلمی که توی متن نوشته شده بود گشتم. چیزی پیدا نکردم. کلاس‌هایی که با موضوع ترس‌ولرز برگزار شده بودند را بررسی کردم. خبری از او نبود.
نامه‌ها را دوباره خواندم. دنبال سرنخی می‌گشتم تا پیدایش کنم و بخواهم بیاید، اگر متن متن خودش است، با هم سروشکلی بهش بدهیم. سرنخ‌ها را گم می‌کردم. دوست داشتم خودم چیزهایی را خط بزنم. چیزهایی به متن اضافه کنم. منگنه‌ی کاغذها را باز کنم و کاغذها را پخش کنم بینِ هم و با ترتیب تازه‌ای منگنه‌شان بزنم. این‌طوری شاید کم‌تر خواننده شبیه به کسی می‌شد که دارد در راه نامه‌های کسی را دزدانه می‌خواند. نکردم. همان یک بار دزدیده‌شدنِ ظاهری نامه‌ها کافی بود؛ اگر راست گفته بود. نامه‌ها را گذاشتم توی کمد بایگانی. منتظر ماندم.
سه ماه گذشت. تمام این مدت به پست‌چی‌های خیابان مظنون شده بودم. وقتی صندوق پست می‌دیدم فکر می‌کردم چه داستان‌های دیگری توی این صندوق فلزی هست. او دیگر هیچ‌وقت به دفتر من نیامد. چند باری خواستم نامه‌ها را دوباره بخوانم. من با سه دسته نامه مانده بودم، که علاوه‌بر مخاطب‌شان، حالا باید دنبال نویسنده و دزدشان هم می‌گشتند. نامه‌هایی به‌قول خود نویسنده‌ی نامه‌ها «از تاریکی به تاریکیِ دیگر.»
چند شب پیش که با دوستانم نشسته بودیم، برای گذشتنِ شب، نامه‌ها را برایشان خواندم. نگفتم چه کسی نامه‌ها را نوشته. دم صبح که نامه‌ها تمام شد، پرسیدند «واقعاً این‌ها را تو نوشته‌ای؟» خواستم بگویم بله. نگفتم. ماجرا را تعریف کردم. مثل قلاب کوچکی از قصه که نامه‌ها را مثل لاشه‌ای ازش آویخته باشند. گفتند حالا من درمقابل نامه‌ها مسئولم. گفتم «خواندم که شما هم شریک مسئولیت‌ام باشید.»
باید چکار می‌کردیم؟ خیلی بحث کردیم. آخرش شد این‌که همه قبول کردیم حالا وظیفه‌ی مشترک ماست که این نامه‌ها منتشر شوند. یکی گفت «مخاطب نامه‌ها حتماً منتظر نامه‌هاست.» یکی گفت «نویسنده‌شان هم همین‌طور.» گفتم «دزدشان هم همین‌طور. لابد هفته‌ای یک بار سر می‌زند به کتابفروشی‌ها تا ببیند نامه‌ها ارسال شده‌اند یا نه.»
این سه دسته کاغذ، حالا باری روی دوش‌ام‌اند. باری از لجاجت و ابهام، مثل متن خود نامه‌ها. تصمیم گرفته‌ام منتشرشان کنم. نمی‌خواهم نامه‌سوز دیگری باشم. هرچند در تمام عمرم هرگز فکرش را هم نکرده بودم که روزی نامه‌رسان شوم. اما نامه‌ها بالاخره خواهند رسید. نه فقط به مخاطب‌شان، که به نویسنده و به شبحِ دزد نامه‌ها.
می‌ماند گره‌های کوچک متن، که اگر متن متن من بود بازشان می‌کردم. اما آن‌چه برای من گره است، برای صاحبان نامه رازهای کوچکی بوده. من خواستم به رازهای غریبه‌ها وفادار بمانم.

«آن‌چه را تارکینیوس بزرگ با قطع قپه‌های خشخاش بیان کرد، پسرش دریافت، امّا پیام‌رسان درنیافت.» ـــــ نباید این را از یاد برد.
Forwarded from Webgard | وبگرد
«اشتراک غم»

بعضی عبارت‌ها و جمله‌ها را آن‌قدر شنیده و آن‌قدر تکرار کرده‌ایم که دیگر معنایی برایمان ندارند. شاید روز اول، فرد خردمندی آن‌ها را ساخته و به‌درستی و در جای درست استفاده کرده اما به مرور، آن‌قدر این عبارت در دهان همه چرخیده که دیگر ارزش خود را از دست داده است. «ما را در غم خود شریک بدانید» از همین دست جمله‌ها و عبارت‌هاست.

شریک‌شدن در چیزی، تقسیم‌کردن آن است. شراکت همیشه سهم من از چیزی را کم می‌کند و آن را به دیگری می‌سپارد. شراکت در غم اما آن را تقسیم نمی‌کند، آن را کم نمی‌کند، آن را بسط می‌دهد. من در کنار تو هستم تا غم تو را داشته باشم. من مطمئنم نمی‌توانم غم تو را به دوش بکشم. نمی‌توانم غم تو را بفهمم حتی اگر آن را پیشتر تجربه کرده باشم با این وجود فکر می‌کنم می‌توانم در آن با تو شریک شوم.

فهم غم دیگری هر چند پیشتر مشابه آن را تجربه کرده باشیم غیرممکن است چرا که غم، تجربه‌ی زیستی منحصربه‌فردی است که در عین تشابه کلی، آن‌‌قدر در جزئیات متفاوت است که درک آن را برای دیگری غیرممکن می‌کند. شریک‌شدن در غم کسی به معنای برداشتن از سهم او نیست. غم از آن دسته چیزهای نامتناهی جهان ماست. سفره‌ای است که غذای آن هیچ‌وقت تمام نمی‌شود. اگرچه دوست دارم بخشی از غم تو را با خود بردارم و سهم تو را از آن کم کنم، حتی دوست دارم بدترین شریک جهان باشم و تمام سهم تو را برای خودم بردارم اما می‌دانم این خیال احمقانه‌ای است که غیرممکن است بتواند در واقعیت اتفاق بیافتد. با این وجود، این شراکت همراهی با تو در آن غم است بی‌آن‌که سهم تو را کم کند. این شراکت قدم‌زدن در کنار توست. ممکن است گاهی از تو عقب بیافتم، ممکن است راه را گم کنم اما در نهایت، سعی می‌کنم شریک راه تو باشم.

از زاویه‌ای دیگر، شریک‌شدن در غم دیگری تقسیم‌کردن زمان من با اوست. من در غم تو شریکم پس تو را در زیست روزمره‌ی خود همراه دارم. وقتی می‌خوابم، وقتی سر کارم، وقتی راه می‌روم و می‌شینم و ساکتم و حرف می‌زنم، وقتی گریه می‌کنم و وقتی حتی می‌خندم تو را همراه خود دارم. این همان شریک‌شدن در غم دیگری است بی‌آن که سهم او را از این غم کم کند.

@Webgard0