تکانه‌ها
2.25K subscribers
123 photos
9 videos
13 files
73 links
-محسن امام‌وردی
Download Telegram
ترجمه کردن کار من نیست، امّا جسارتاً نامه‌ی بسیار بسیار مهم اسپینوزا به لودویگ مه‌یر درباره‌ی «مسئله‌ی نامتناهی» را به پیشنهاد نوید دژبرد عزیز ترجمه کردم. همان نامه‌ی معروفی که دلوز یک درس‌گفتار کامل درباره‌اش دارد، درس‌گفتاری که درباره‌ی «جمع اختلاف‌ها» ست و حامد موحدی به بهترین شکل فارسی‌اش کرده است، در کتاب «جهان اسپینوزا». نامه حالا در «مجله‌ی ریاضی دانشگاه شریف» منتشر شده است. می‌توانید کلِ مجله را یک‌جا از این لینک دانلود کنید و بخوانید. وگرنه، در این یکی لینک متن‌های مجله، جداجدا قابلِ دسترسی اند. امیدوارم، با تمام ایرادهایی که حتماً دارد، دست‌کم گوش‌زد کردن همین ایرادهاش انگیزه‌ای شود که یک نفر دست بجنباند، نامه‌های اسپینوزا را «بالأخره» فارسی کند. این‌که این نامه‌ها چقدر برای فهم اخلاق و دو رساله‌ی سیاسی و الهیاتی-سیاسی ضروری‌اند، لازم به گفتن نیست.


                          ــــــــــــــــــــــــــــ


دوستِ عزیز

         دو نامه از شما دریافت کردم، یکی به تاریخ ۱۱ ژانویه که توسط دوستمان ن. ن. به دستم رسید، دیگری به تاریخ ۲۶ مارس که به وسیله‌ی دوست ناشناسی از لایدن برای من فرستاده بودید. هر دو بسیار دل‌گرم‌کننده بودند، به‌خصوص که دستگیرم شد اوضاع بر وفق مراد است و گه‌گاهی گوشه‌ی ذهن‌تان به فکر من‌اید. از صمیم قلب ممنونِ محبت و علاقه‌ای که همواره به من نشان می‌دهید هستم. همزمان استدعا دارم که باور داشته باشید من بی‌کم‌وکاست دوست‌دارِ وفادار شما هستم و در همه‌حال می‌کوشم که تا فرصتی دست داد به حدِ وسعم –که هرچند اندک است- این را اثبات کنم. به عنوان اولین وظیفه، سعی خواهم کرد که به پرسشی که در نامه‌تان از من کرده بودید و در آن از دیدگاهم درباره‌ی «مسئله‌ی نامتناهی» جویا شده بودید پاسخ بدهم. شادمانه آماده‌ی این کار هستم.

   مسئله‌ی نامتناهی به صورت کلی، همواره مسئله‌ای دشوار، و در واقع حل‌ناشدنی، به نظر آمده است. [این دشواری] از خلال خطا در تشخیص میان آنچه بنابر ماهیت خودش نامتناهی است و آنچه بنابر تعریف چنین است، و میان آنچه بنابر ذاتش نا-محدود است و آنچه به‌خاطر علتش نامحدود است رخ می‌دهد. چندان‌که خطایی در تشخیص میان آنچه به دلیل اینکه نا-محدود است نامتناهی خوانده می‌شود، و آنچه اجزاش را با هیچ عددی نمی‌توان شمرد یا تشریح کرد –هرچند که ما حداقل و حداکثرش را بشناسیم- وجود دارد. در آخر، خطایی در تشخیص میان آنچه می‌توانیم که فقط با خرد و نه با تخیّل فراچنگ آوریم و آنچه که می‌توانیم با تخیّل هم به دستش آوریم وجود دارد. تاکید می‌کنم، اگر انسان به این تمایزها با دقت توجه می‌کرد، خود را در این همه دشواری غوطه‌ور نمی‌یافت. [بلکه] به روشنی می‌فهمید که کدام نوع از نامتناهی نمی‌تواند به اجزا تقسیم شود یا اجزایی داشته باشد، و کدام نوع می‌تواند بی‌هیچ تناقضی تقسیم شود. همچنین، می‌فهمید که کدام نوع از نامتناهی می‌تواند بدون تعارض منطقی، به عنوان کوچک‌تر یا بزرگ‌ترِ نامتناهیِ دیگری درک شود وکدام نوع نمی‌تواند. این از آنچه برآنم تا بگویم روشن خواهد شد. امّا باید اوّل به‌صورت خلاصه این چهار اصطلاح را تشریح کنم: جوهر، حالت، ابدیّت، دیرش. [...]

[نامه ادامه دارد]
«۶۶۴۱ قدم»

به نیت پرسه زدن رفته بودم محله‌ی بچگیم. سال‌ها بود نرفته بودم. مشهد نبودم، یا اگر بودم حال و حوصله‌اش را نداشتم. محله‌ها بی‌وقفه عوض می‌شوند. ساختمان‌های نو، مغازه‌های تازه. رفته بودم به چیزهایی که تغییر نکرده‌اند نگاه کنم. گویا در فرانسه به کسی که از این کارها می‌کند می‌گویند: فلانور. فارسی‌اش را نمی‌دانم. بعید نیست که فارسی نداشته باشد اصلاً. کلمه‌ها از آسمان که نمی‌آیند. برای «فلانور» شدن باید فراغتی داشت. در تاریخ ایران اگر کسی را می‌دیدند که پرسه می‌زده، به‌جای اسم گذاشتن روش و تعریف کردنش، نصیحتش می‌کرده‌اند که از این چیزها دست بردارد، برود کاری کند چون وقت دارد می‌گذرد و این حرف‌ها. این چیزها در هر حال اهمیتی ندارد. رفته بودم محلّه‌ی بچگیم، بعد از ده سال، یا این حدود، از آخرین بار که گذرم افتاده بود آن‌طرف‌ها.

گردش در زمان، به‌جای گردش در مکان. چنین چیزی. نرفته بودم در و دیوارهای امروز را ببینم. رفته بودم دنبال نشانه‌های ثابتِ آن‌وقت‌ها بگردم. زیاد هم بودند. محلهّ‌ی ارگ مشهد، آن‌وقت‌ها که ما توش بودیم هم صد سال بود که شکل خودش را حفظ کرده بود. چطور می‌خواست تو کم‌تر از بیست سال تغییر کند؟ همان بود که بود. با یکی دو ساختمانِ تازه.
خیابان سعدی و ارگ و زیربازارچه و چهارطبقه محله‌ای را تشکیل می‌دهند که ازش حرف می‌زنم. از نظر تاریخی قدیمی‌ترین محله‌ی مشهد. درست وسطِ شهر. خانه‌های قدیمی هنوز شیروانی دارند. اشباح پیرمردها دنبال کازینوها و سینماها می‌گردند، دو چهارراه دورتر از حرم. کوچه‌ها را صد سال قبل، کافکا در داستان لانه‌اش به دقیق‌ترین شکل توضیح داده. انگار جانورِ راویِ داستان، معمار محله‌ی ارگ/سراب مشهد بوده. کوچه‌ها دائم از پهلوی هم درمی‌آیند و باریک و باریک‌تر می‌شوند. اکثراً ماشین‌رو نیستند. شبیه پخش شدن مویرگ‌اند. مسیرهایی که انگار توی فضا حفر شده‌اند و در تنگ‌ترین پس‌کوچه‌ها که به اندازه‌ی عرض شانه‌های یک نفر اند، هم را قطع می‌کنند. توی این خفگی، هر کوچه برای خودش مسجد و حسینیه‌ی کوچکی، بی‌گنبد و گلدسته دارد، با در و پنجره‌های چوبی، اکثراً. بیرون از این انسدادها، توی خیابان اصلی، انگار کارناوال باشد، لوازم صوتی و تصویری، نور و لامپ، چیزمیزهای بازی و لوازم ورزشی می‌فروشند. آدم از خودش می‌پرسد مگر چقدر باران می‌باریده تو مشهد که سقف‌ها شیروانی اند؟ یاد حرف پیرمردها می‌افتم که برایشان نان‌سنگک‌های زمان شاه سه چهار متر بوده‌اند. لابد باران هم این‌طوری می‌باریده. در خیابان اصلی مسجد و حسینیه‌ها پیرند و بزرگ. سقف‌هایشان چوبی است. انگار ده بیست هزار سال پیش ساخته‌باشندشان، از بس همه‌چیز اسطوره‌ای و جادویی است. عَلَم‌های عجیب، پنجره‌ها و ساختمان‌های کج و معوجی که انگار بدون معمار، همین‌طوری ارگانیک از خاک درآمده‌اند: سرزمین پیرزن‌های چادری بی‌چهره، چراغ‌های سبز دم در، پچ‌پچه‌های دعا. این چیزها برای هر بچه‌ای می‌توانند محورهای خاطره باشند. مگر جز این است که همه‌چیز یادمان می‌رود، الّا چیز جادویی؟ خود ترکیب وسایل ورزش، کنار فروشگاه‌های بازی، روبه‌روی مسجد و حسینیه‌های دوران ژوراسیک که بچه‌ها توش پرسه می‌زنند، به‌خودی‌خودش جادوست. جادو در معنای چیزی که اجزاش با هم نمی‌خوانند، امّا وجود دارد. به‌خاطر همین هم نه هضم می‌شود، نه می‌شود فراموشش کرد.

رفتم توی کوچه‌ی قدیمی خودمان. چیزهایی عوض شده بود. جایی که ما فوتبال بازی می‌کردیم و عرضش پنج قدم آدم بزرگسال بود کلاً، خانه‌ی جدیدی ساخته بودند. عرض کوچه زیاد شده بود. عرضی که مقصر شکل فوتبال بازی کردن من بود، در تمام سال‌های بعدی زندگی. جا کم بود. شرط کرده بودیم که دریبل دیواری حساب نیست. مجبور بودیم مثل جراحی، با دقت دریبل بزنیم. خب، زدیم و بعد هم دیگر نشد که حتا یک دریبل بلند بزنیم توی کل زندگی. توی شهرهای دیگر، توی زمین‌های بزرگ‌تر. عرض کم کوچه جزوی از حافظه‌ی حرکتی من شده بود.
دم پنجره‌ی اتاقی که داشتم که رسیدم، دیدم چقدر بلند است. قرار بود نور بیاید ولی دید به کوچه نداشته باشد. طبقه‌ی هم‌کف. برای همین توی ده سالگی هیچ‌وقت قدم نرسیده بود به بیرون نگاه کنم. بیرون برایم چیزی صوتی بود. اگر پرگویی نباشد، می‌توانم کتاب خواندنم را هم که از زیر همان پنجره شروع شد بندازم گردن ارتفاع پنجره. این بار داشتم از بیرون به پنجره نگاه می‌کردم. تاریک بود. بعید بود بچه‌ای توی تاریکی در حال خواندن چیزی باشد.
آن‌طرف خیابان یک پاساژ قدیمی هست. لابد پنجاه سالش است. همه توش بزاز و پارچه‌فروش‌اند. یک در توی خیابان اصلی دارد. یک در، پشتش، توی کوچه‌ای فرعی. صبح‌ها که کرکره‌های سر و ته پاساژ نیمه‌باز بودند، من از زیرشان رد می‌شدم. میان‌بر می‌زدم. می‌رفتم مدرسه. این را یادم بود. اما مطمئن نبودم این خاطره مال خودم است، یا خواب دیده‌امش. رفتم امتحان کردم. درها سر جایشان بودند. کرکره‌ها هم.
از در کوچه‌ی فرعی زدم بیرون. کوچه‌ی مدرسه‌ام، که دوباره پیچ‌درپیچ می‌شد و از چندجا می‌شکست و هی باریک‌تر می‌شد تا می‌رسید به در فرعی مدرسه. در کوچکی که ته کوچه‌ی بن‌بست بود. کوچه را تا وسط‌هاش رفتم. از چراغ زرد زیر شیروانی خانه‌ای توی تاریکی غروب عکس گرفتم. یک فرعی باریک‌تر، ده بیست قدم دیگر، می‌رسیدم دم در مدرسه. ایستادم. به تاریکی ته کوچه نگاه کردم. نتوانستم جلوتر بروم. با تمام سلول‌های بدنم اضطراب گرفتم. اگر ترسیده بودم خوب بود. اما نترسیدم. ماندم سر جام و به تاریکی نگاه کردم. آمده بودم در مدرسه را ببینم و نمی‌توانستم بروم توی فرعی آخر. نمی‌توانستم جلوتر بروم. فرق اضطراب با ترس همین است که موضوع مشخصی ندارد. ما از چیز مشخصی می‌ترسیم‌ اما نمی‌توانیم بگوییم از چی اضطراب داریم و خود همین «نمی‌توانیم بگوییم» نامِ خانوادگیِ اضطراب است. نمی‌توانستم اضطرابم را مرئی کنم. ایستاده بودم و فکر می‌کردم آمده بودم چکار کنم اصلاً؟ جواب مستقیمی نداشتم. لابد دلم می‌خواست چیزی برای داستان‌های تازه‌ام به یاد بیاورم. من سه‌چهار سال است، با توقف‌های زیاد و تردید، دارم روی مجموعه داستانی کار می‌کنم -رام‌کردنِ ابرها- که درباره‌ی اضطراب‌های تربیتی است. درباره‌ی هیولا-مدرسه‌ها. فکر می‌کردم این نوشتن‌ها دست‌کم اثری روی خودم داشته باشند. سر آخرین فرعی که ایستاده بودم، دیدم زور تاریکی از من بیشتر است. تاریکی مداد و دفترم را می‌گیرد، چه بچه باشم، چه امروز، و با صدای خرد شدن چوب و جویده‌شدن کاغذ می‌بلعدشان.
ما نمی‌توانیم اضطراب را روشن کنیم. لااقل من که نمی‌توانم. فقط می‌شود بدیلی برایش پیدا کرد: یک اضطرابِ مشابه. من، لبه‌ی تاریکی، توی فرعی چندم، وقتی هیچ‌کس در کوچه نبود، ازخودم پرسیدم این احساسی که می‌کنم شبیه کدام احساس دیگری است که تا به حال کرده‌ام؟ تا بتوانم منظور خودم را بفهمم. تا بفهمم چی این‌طوری میخ‌کوبم کرده که حتا نمی‌توانم بشناسم، ببینم یا به‌یاد بیاورمش. چیزی یادم نیامد. نمی‌توانستم بمانم. برگشتم. خیابان با نورهای شدیدش هنوز کارناوال جادو بود. توی راه یادم آمد یک بار با بچه‌ها رفته بودیم جنگل. گیلان بودیم. شمال غربی گیلان. از بچه‌ها دور شده بودم. برای خودم رفته بودم بین درخت‌ها. کنار درختی ایستادم که به پهلو افتاده بود. روی تنه‌اش یک‌پارچه خزه بود. به خزه نگاه می‌کردم که فهمیدم تنهام. مطلقاً تنها. پشت سرم خالی بود. روبه‌روم هم. ترسیدم. نمی‌دانستم از چی. داشتم به تنه‌ی درخت نگاه می‌کردم که مار بلندی روش خزید و جلوی صورتم از درخت اریب بالا رفت. یادم آمد. این اضطراب، موبه‌مو همان اضطراب بود. اضطرابِ مارها، تاریکی و نگاه کردن به در مدرسه.
این حرف ظاهراً حرف رقیقی است، هرچند با همه‌ی این‌ها بازگو کردنش ضروری است. بی‌راه نیست این تصوّر که وقتی که تو کاری در پیش داری، کاری با نتیجه‌ای نامعلوم، و دیگری/دیگرانی هستند که پیش از دست‌به‌کارشدن‌ات از صمیمِ قلب برای تو آرزوی موفقیت می‌کنند، درست همین حالاست که «موفق شده‌ای»، حتا اگر در کارِ پیشِ رو شکست بخوری یا حتا اگر پیش از این بارها جلوی چشم جمعیت آرزوکنندگان شکست خورده باشی. شنیدنِ آرزوی دیگران، درباره‌ی این موضوع‌ها و قمارها، به‌خودیِ خود یک پیروزی با ابعاد گسترده است که تمام خرده‌پیروزی‌های نامعلوم آینده را در سایه‌ی خودش می‌پوشاند.
وقتی جهان در برابر کسی تبدیل به یک امکانِ محض، یک گره، یا یک معما درباره‌ی این‌که «می‌شود یا نه؟» شده است، صدای موافقِ دیگری می‌تواند جهان را از یک تهدید تبدیل به یک «موقعیت» کند. یعنی همه‌چیز را به حالت کم‌تنش خودش برگرداند و یک بدنِ تنهای در معرض تهدید را تبدیل به ترکیبِ سیّارِ یک بدن+چندین رؤیای موافق کند.
هرچند باید پرسشی را پیش کشید: «رؤیاهای موافقِ دیگران» چه معنایی دارند؟

اگر بپذیریم که هر آدم روزنه/منظری رو به جهان -و البته درونِ جهان- باشد، و به شیوه‌ی خودش، هر کسی جهان را به نحوی دربربگیرد و از خلال خودش بازنمایی کند، آن‌وقت ما دیگر با «یک» جهانِ واحدِ مشترک طرف نیستیم؛ با جزیره‌هایی ادراکی درباره‌ی جهان طرف‌ایم: جهان‌هایی مستقل. جهان واحد فرضی‌ای که همیشه پیش‌انگاری می‌شد، در این صورت به تعداد ساکنانش نسخه‌هایی دارد. در چنین کثرتی از جهان‌هاست که آرزو یا رؤیای موافقِ دیگری لااقل دو جهانِ اتمیزه را روی هم تا می‌کند تا به هم راه پیدا کنند. رویاهای موافق/آرزوهای موفقیت، مجراهایی بین دو جهان شخصی باز می‌کنند. من با آرزوی موفقیتم برای کار پیش روی تو در جهانی که در نهایت محدود به دامنه‌ی ادراک و تأثرهای شخصیِ توست، در «جهانِ تو»، اعلام می‌کنم و گواهی می‌دهم که تصویرِ موفقیت تو [همان‌قدر که جهان خودت را سروسامان می‌دهد] وقتی در دنیای محدود من بازتاب پیدا می‌کند هم چیزی موافق با اجزای دیگرِ جهانِ من است. تصویرِ پیروزیِ تو، در مدارِ جهانِ من، تصویری شاد است: یک جشن/ایده. بنابراین روبه‌روی تو می‌ایستم، برایت آرزوی موفقیت می‌کنم، تا تلگرافی از جهان خودم به جهان تو بفرستم: تلگرافیِ از خبرِ این‌که اجزای جهانِ من حامیِ تو اند، که خودت یکی از اجزای جهانم هستی. چنین صورت‌بندی‌ای [صورت‌بندی مونادیک از جهان] در نهایت یک راز/زلزله را هم افشا می‌کند: هرگز نمی‌توان «یک جهان واحد» را تصور کرد، الّا از راهِ آمیختنِ روگرفت‌های شخصی از جهان، به همین روش. به روشِ «هم‌ممکنی»: یک جهانِ واحد تنها در لحظه‌ی بندبازانه‌ای ممکن می‌شود که همه، تک‌تکِ بدن‌ها، برای هم آرزوی موفقیت کنند. وقتی که حتا سربازهای یک جبهه‌ی جنگ برای سربازهای جبهه‌ی روبه‌رو آرزوی موفقیت داشته باشند، در حالی که دارند به هم شلیک می‌کنند. تنها در چنین لحظه‌ی پارادوکسیکالی -لحظه‌ای در حال تحملِ تنش‌های درونی‌اش- است که می‌توان از «یک» جهان حرفی به میان آورد. جهانی واحد. همان رؤیای اتوپیایی تاریخیِ بشر. با ترکیب کردن تمام موفقیت‌ها، در یک آن. چنین فرآیندی اما دائماً میل دارد تا از فرط تنش‌های درونی بین اجزاش از هم بپاشد. تصور «یک جهان» تصوری ناهم‌ممکن به‌نظر می‌رسد. در هر صورتی بالأخره چیزهایی هستند که از شکست هم به موفقیت برسند. هم‌ممکنی تنها در ابعاد خرد ممکن است: من برای تو آرزوی موفقیت می‌کنم، تا اطمینان پیدا کنی که همه‌چیز در دنیای من در راستای حرکتِ توست. هرچند که نتوانم درباره‌ی جهان‌های دیگر به تو اطمینانی بدهم.

                          ـــــــــــــــــــــــــ


این خرده‌ایده ژنتیکی کژوکوژ از «منادولوژی» و «تئودیسه»ی لایب‌نیتس دارد؛ اگر یک وقت علاقه داشتید به دنبال کردنش، می‌توانید به تشریح‌های دلوز از لایب‌نیتس هم سری بزنید.
«دموکراسی و مسئله‌ی بیان»


رأی گرفتن صورتِ دولتیِ خفه کردنِ شهروندان است. می‌توانیم بی‌اعتماد به صورت معاصرِ دموکراسی [یعنی صورتِ رأی‌گیری‌های پریودیک]، جمله‌ی «رای بده» را پرکاربردترین جمله، بین جمله‌های بیان‌کننده‌ی گزاره‌ی «خفه شو» بدانیم: یک انشعابِ وارونه‌نما.
کسی که رأی می‌دهد، حقِ گفتنش را به دیگری محوّل می‌کند. هر رأی دادن، در هر صورتی، دست برداشتن از گفتن است. رأی دادن به این معناست که «من می‌گویم دیگری به‌جای من بگوید». رأی می‌دهم، من دیگر از حیوانی سیاسی بودن خسته شده‌ام. دیگر نمی‌خواهم «بگویم». پس تو بگو، تا من درباره‌ی حرف تو تنها شَستم را بالا بگیرم، یا پایین بیاورمش. من دیگر نای گفتن ندارم.
حیوانِ سیاسی. همه‌چیز درباره‌ی همین ترکیب است. سیاست باید میدان/آگورایی انباشته از گفتارهای بی‌وقفه باشد. شبح ارسطوست که «حیوان سیاسی» را مثل وجدان معذبی به یادمان می‌آورد: حیوانی که می‌گوید، در میانِ دیگران زندگی می‌کند و از آن‌ها، و به آن‌ها می‌گوید. حیوانات صدا درمی‌آورند، صدای خالی. انسان ولی عبور می‌کند به مرحله‌ی بعد: صداها را دسته‌بندی می‌کند، از صداهای خام رد می‌شود. به کلمه. اون دیگر «فقط» یک جانور نیست. انسان می‌گوید، پس حیوانی سیاسی است. کلمات ارگونِ انسان اند: نقطه‌ی شکسته شدنِ اتصال انسان به حیوان. گریزگاه. تخته‌ی پرش. انسان برای پایداری در فرمش که کارکرد طبیعی اوست، باید بگوید. باید تجسمِ حقِ گفتن‌اش باشد. انسان حقِ گفتاری‌ست که بدن‌دار شده است.
عرصه‌ی سیاست، یک آگورای سیاسی که میزبان یک جمهور است، از همین روست که باید لحظه‌ای ساکت نشود، باید لب‌به‌لب از تکلّم باشد. چنین چیزی، یعنی یک «سیاستِ مبتنی بر کلام»، به گمان من دست‌کم دو ستونِ هویتی دارد تا فرو نریزد: ۱. پیوسته است نه مقطعی. ۲. قابل تحویل به دیگری نیست.
هر دوی این ویژگی‌های سرشت‌نما، در اسطوره‌ی معاصرِ دموکراسی از بین می‌روند/رفته‌اند. در فرم اسطوره‌ای دموکراسی که امروز تنها در کردوکارِ رأی‌گیری زنده است، و نه در توانِ بیانِ بی‌وقفه، من در «هر ثانیه» توانِ رأی دادن ندارم. یعنی رأیم پیوسته نیست. تنها «گاهی» به رأی من احتیاج «دارند» و این فعل [دارند] فعلی افشاکننده است: فعل داشتن، صرف‌شده برای سوم شخص غایب: آن‌ها. آن‌ها به رأی من احتیاج دارند ـــ آن‌ها اند که می‌گذارند رأی بدهم. توان دخالت من، توان بیان کردن آن‌چه به آن اندیشیده‌ام پیشاپیش مسدود شده است. پس به نحوی طعنه‌آمیز هر دو ویژگی از دست رفته است: سیاست مبتنی بر بیان، وقتی تبدیل به صحنه‌ی انتخابات‌های پراکنده می‌شود، نه دیگر پیوسته است، و نه غیرقابل اعطا به دیگری. «آن»ها هر دو شاخصه را از من می‌دزدند. حق بیان من را جیره‌بندی می‌کنند، و در فضاهای خالی بین دو انتخابات به‌جای من تظاهر به سخن گفتن می‌کنند. تا من نه حیوانی سیاسی، که حیوانی واگذارکننده باشم: حیوانی که سر تکان می‌دهد، بیان نمی‌کند.
«احکام مقدس ـــ پچ‌پچه‌های خداوند در گوش برگزیدگان ـــ که سنگ بنای دیکتاتوری‌های موعودی هستند، بعد از استقرار دیکتاتوری‌ها رفته‌رفته تبدیل می‌شوند به «قوانین»؛ همه چیز در فرسایشی پیوسته زمینی می‌شود: آن‌وقت دیگر خبری از «گناهکار»ها نیست، از این لحظه به بعد خطاکارها «مجرم» اند. مسئله دیگر چیزی بیرون از حوزه‌ی فقه، چیزی دقیقاً درون حیطه‌ی کار حقوق است. شهروندِ مجرم نه در آسمان‌ها و بعد از مرگ، که در همین جهان مجازات خواهد شد ـــ نه به دست خداوند، که به دست دولت- به دست نماینده‌ی خداوند/ به دست بازنماییِ نهادیِ او روی زمین.
این برون‌سپاری عدالت -از دست خداوند به دست دولت- خداوند را بازنشسته می‌کند. تمام تقاص‌ها روی زمین گرفته شده‌اند، عدالتی برای جاری شدن به دست خداوند باقی نمی‌ماند: دادگاه او گناهکار مجازات‌نشده‌ای نخواهد داشت. هیچ لحظه‌ی خصوصی‌ای بیرون از نظارت دولت وجود ندارد تا در حوزه‌ی مسئولیت خداوند باشد. او بازنشست شده و آسمان خالی است: آسمان تنها در گزارش‌های هواشناسی دولتی و زیر رادارهای نظامی وجود دارد.

در چنین چرخشی، فرآیندهای تولید معنا واژگون می‌شوند. معنای «آسمان» پس از بازنشستگی الهیاتیِ بزرگ چیزی جز صفحه‌ای برای بازتاب دادنِ تکه‌ها و رخدادهای زمین نیست ـــ آسمان که منبع همیشگی اعطای قدرتِ مقدس به نماینده‌ی برگزیده‌ی خداوند روی زمین بود، در عرض چند دهه تبدیل می‌شود به تجسم ناکارآمدی سیاست‌های محیط‌زیستی او. آسمانی که دیگر مبدأ ارسال احکام الهی یا فضای سکونت خداوندی گویا و شنوا نیست، برای شهروندِ دیکتاتوری تبدیل به فضایی لب‌به‌لب از دی‌اکسیدکربن می‌شود و برای خود او، برای برگزیده‌ای که امتداد خداوند در غیاب اوست، تبدیل به میدانِ دائمیِ تهدید: از آسمان دودگرفته، نه پیام‌های مقدس، که راکتِ پهپاد و ریزپرنده‌ی انتحاری و بدنه‌ی سوخته‌ی بالگرد به زمین می‌رسد ــــ آسمان، صفحه‌ی انعکاس زمین است: باید درست در میانه‌ی نماز و نیایش وحشت‌زده به گوشه‌های مختلف آسمان نگاه کرد. نمازهای میت، برای بازماندگانِ برگزیده نماز وحشت اند.»
می‌پرسد: «به کار آمد؟ چیزی پیدا کردید؟» یحیا جواب می‌دهد: «تاریکی.»

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

چاپ دوّم -با تغییرِ نام مجموعه- منتشر شد.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

می‌توانید جز کتاب‌فروشی‌ها، کتاب را از آدرس‌های اینترنتیِ پایین هم [با تخفیف] بخرید:
-اینجا
-اینجا
-اینجا
-اینجا
ِ
زبانِ درد
از یک گفت‌وگو با معین نادری


۱.    می‌گویم «آن‌قدر راه رفته‌ام که پام دیگر درد می‌کند.» تو از این لغتِ «درد» چه چیزی می‌فهمی؟ دردی را که من دارم می‌کشم؟ این لغت بین من و تو میانجی می‌شود، از سمت من فرود می‌آید روی حافظه‌ی تو، دردی که کشیده بوده‌ای را احضار می‌کند تا تو هم تصوری از درد من داشته باشی. تنها یک «تصور» و نه تجربه‌ای از درد من. اما دردِ من هست. دردِ من وجود دارد. هرچند نه برای دیگری. درد من چیزی در جهان است که جز خودم، هیچ‌کس نمی‌تواند تجربه‌اش کند: یک بن‌بستِ خصوصی.
می‌گویم «آن‌قدر راه رفته‌ام که پام دیگر درد می‌کند.» و تو می‌گویی «می‌فهمم.» و واقعاً می‌فهمی. می‌فهمی که درد کشیدن چیست، و من در حال درد کشیدن‌ام. نمی‌گویی «دارم تجربه‌اش می‌کنم.» ناممکن است. درد کشیدن یک نقطه‌ی کور تماماً شخصی است که دیگری راهی برای ورود به اقلیم آن ندارد. تو دیگری هستی ـــ همواره نسبت به درد من دیگری می‌مانی. پس این تجربه‌ی درد کشیدن، پایه و اساسی برای سوژگی من در جهان است: لحظه یا حالتی که سوژگی من را در جهان بنیان می‌گذارد. پرسش از سوژگی من، پرسش از دردی‌ست که می‌کشم: چه چیزی در تو هست که چیزی از چیزهای جهان باشد اما جز تو هیچ ادراک‌کننده‌ی بی‌واسطه‌ی دیگری نداشته باشد؟ پاسخ می‌دهم: دردی که می‌کشم.

۲.     تصور دیگری از درد من، همواره تصوری واسطه‌مند است. تو درد من را تجربه نمی‌کنی، امّا بی‌وساطت زبان حتا تصورش هم نمی‌توانی بکنی. من زبان را پل می‌کنم تا تو بدانی که دارم درد می‌کشم، هرچند نتوانی و من هم نخواهم که تو هم-دردم باشی: هم-دردی در ساحت تجربه ناممکن است. من همواره بیرون از درد تو می‌مانم. من همواره نسبت به درد تو خارجی به حساب می‌آیم. به سادگی: چرا که من تو نیستم. پس یک بدن، با درد گرفتن‌اش، دارد برای چه مخاطبی چیزی را بیان می‌کند؟ یک خستگی را، یا یک شکستگی، یا یک آسیب. درد صورتی از بیان است: با درد چیزی هست که دارد بیان می‌شود. درد یک بیان‌گری بی‌واسطه است: خدشه‌ای در خود-آگاهی من که این‌همانی من را به‌هم می‌زند. من را از نظم طبیعی‌ای که در آن اندام‌هام برایم نامرئی هستند بیرون می‌آورد تا وجود بخشی از بدنم را به من گوش‌زد کند ـــ درد بیان‌گر است: عضوی از من را به من بیان می‌کند. یک خطابه‌ی درونی/ یک مونولوگ که هرگز مخاطبی دیگر جز خودم نخواهد داشت.
   بدن موقع درد کشیدن، در حال گفت‌وگو با خود است. تصویرهای واسطه‌مند درد من، دیگری را از دردم باخبر می‌کنند: چه درباره‌ی دردم حرف بزنم، چه از شدت پا درد بلنگم یا از سردرد به خودم بپیچم. دیگری بازنمایی‌های درد من را می‌بیند. دیگری‌ای که با این حال نمی‌تواند دردِ من را تجربه کند. من تا ابد در محوطه‌ی دردم تنها می‌مانم ـــ در حضور دیگری‌ای که به من خیره شده است، سر تکان می‌دهد، دردهای حافظه‌اش را به‌یاد می‌آورد و با لغت‌های نگرانش به من که درد می‌کشم می‌گوید «می‌فهمم، می‌فهمم.»
درباره‌ی مجموعه داستانِ «در سایه‌ی درخت‌های بادام»

یک درخواست/ پیشنهاد

ـــ اگر حوصله‌ی زیادی ندارید، می‌توانید فقط قسمت سوّم متن پایین را بخوانید. درخواست آن‌جاست. ـــ
۱. نویسنده با تنهایی دیگری سروکار دارد. کار ادبیات، قاچاق رویا در طول دو جور سکوت مطلق است. در حالی که نویسنده جایی دورتر از خواننده، ساکت نشسته است، خواننده هم فیگوری ساکت است: خواننده‌ی ساکت نه تنها خود در حین خواندن ساکت می‌ماند، بلکه اگر بتواند دیگران را هم ساکت می‌کند تا به خواندن‌اش برسد. ادبیات برعکس ظاهرش، که ظاهری گویاست، مدام در حال ازصداانداختن آدم‌هاست. صنعتِ تبادل رؤیا ـــ یا مداخله در حوزه‌ی تنهایی دیگری؛ در سکوت مطلق. این هم خودش کم از جادو ندارد: دخالت در تنهایی دیگری. تنهایی، اگر یک محیط باشد، به محض ورود دیگری، به محض این‌که یک تبدیل به دو شود، فرومی‌ریزد. حضور خالیِ دیگری کافی‌ست تا من نتوانم تنها باشم. این‌که او باشد و بخواهد حرف بزند و این‌ها که جای خود دارد. امّا این‌جا درست نقطه‌ی صفر جادوست: آیا می‌شود دیگری حضور نداشته باشد، امّا چیزی به من بگوید؟ یعنی: آیا می‌شود من تنها باشم، دیگری نباشد، امّا در عین تنهایی‌ام سر صحبت را با من باز کند؟ جواب ساده‌تر از این‌هاست: می‌شود، با ادبیات.

۲. این قضیه البته سویه‌ی دیگری هم دارد. سویه‌ای از ناامیدی. متن در تنهاییِ من دخالت کرده است. چیزی به من گفته است. من شنیدم/خواندم. حالا من چیزی برای گفتن دارم. این‌جا لحظه‌ی چرخش است: تنهایی متناقضی که نتیجه‌ی اعتیادآور ادبیات بود و می‌توانست بی‌آن‌که کسی را به‌تنهایی من راه بدهد، تصفیه‌اش کند و تنها حرف‌هایش را به من برساند، به ضد خودش تبدیل می‌شود. روی هیولایی‌اش را نشان می‌دهد. تنها طرفِ دیگرِ این صحبت است که می‌تواند بگوید. من تنها می‌توانم مخاطب باشم. حقِ جواب دادن به من داده نشده است. غیاب نویسنده، که به نظر می‌رسید صورتی از احترام به تنهایی من است، تبدیل به یادآوری ملال‌آور انزوای من می‌شود: «تو تنهایی!» وقتی شروع به پاسخ دادن به متن می‌کنم، درمی‌یابم متن بن‌بست است. آناتومی‌ای که تنها اندام‌های گفتار را دارد، بدون هیچ روزنه یا گوشی برای شنیدن. نه‌تنها نویسنده غایب است، بلکه متن هم ناشنواست. در این صورت، نوشتن، وادار کردن دیگران به سکوت‌هایی ناخواسته است وقتی که می‌خواهند چیزی بگویند: گفتن و فرار کردن.

۳. راه پرهیزی وجود ندارد. جز یکی دو تا میان‌بُر کاری از دست ما برای احیای شنوایی متن‌ها برنمی‌آید. تنها می‌توانیم در پاسخ به متنی ناشنوا، متن ناشنوای دیگری تولید کنیم تا سکوت این متن‌های متوالی در هم منعکس شود. با این حال، امروز که داشتم مجموعه‌ی داستان بعدیم را سروسامان می‌دادم، به این فکر کردم که تعداد آدم‌هایی که داستان‌هام را خوانده‌اند، خیلی بیشتر از آدم‌هایی‌ست که چیزی درباره‌ی داستان‌ها گفته‌اند. یعنی همه‌اش شده این‌که من گفته باشم، و دیگران خوانده/شنیده باشند و این درست همان وحشت بزرگ از تولید کردن بن‌بست‌های تازه در جهان است. من فکر می‌کرده‌ام، و می‌کنم، که نوشتن باز کردنِ سرِ صحبت است. تقلا برای غلبه بر تنهایی، زمانی که کسی نیست تا با هم هم‌کلام باشیم: گفت‌وگو حتا علی‌رغم غیابِ دیگری.
بنابراین ـــ هرچند دیر هم هست ـــ خواستم بگویم اگر مجموعه را خوانده‌اید، منتظر شنیدن صحبت شما هستم، درباره‌ی جرقه‌هایی که داستان‌ها در شما زده‌اند، یا کلافگی‌هایی که برای‌تان درست کرده‌اند یا شباهت رویاهایمان یا هرچیزی که فکر می‌کنید. همین‌جا برایم بنویسید، یا اگر شخصی است، صرفاً اعلام حضور کنید تا پیام بدهم، شخصی گپ بزنیم.
حلقه‌ی مطالعاتی یک‌چند برگزار می‌کند:

🔹اولین حلقه‌ی #اپیک
فرهنگ‌ و انفجار: درباره‌ی دیگری، تاسیس آینده، و سردرگمی در آرای یوری لوتمان

▫️با حضور محسن‌ امام‌وردی؛ نویسنده‌ و پژوهشگر فلسفه‌ی هنر و نشانه‌شناسی

در این جلسه به بن‌بست‌ها و خلا‌ءها، به لحظه‌های پیش و پس از دگرگونی، به نیروهای سازنده‌ی انفجار و‌ به سازوکارهای تبادل اطلاعات و معنا میان یک فرد ساکن سامانه‌ی فرهنگی و دیگران خواهیم پرداخت.
🔺زمان: جمعه ۲۷ مهرماه، ساعت ۱۷ الی ۱۹

این جلسه به صورت حضوری‌ و مجازی برگزار می‌شود.
🔹هزینه‌ی ثبت‌نام حضوری ۷۰ هزارتومان و مجازی ۶۰ هزارتومان می‌باشد.

▫️برای ثبت‌نام و کسب اطلاعات بیشتر به آیدی زیر پیام دهید:
@public_yekchand


🔻حلقه مطالعاتی یک‌چند:
@halghe_yekchand
Audio
فایل صوتیِ درس‌گفتارِ «فرهنگ‌ و انفجار: درباره‌ی دیگری، تاسیس آینده، و سردرگمی در آرای یوری لوتمان»


محسن امام‌وردی
مهر ۱۴۰۳
تهران- حلقه‌ی مطالعاتی «یک‌چند»
ــــ پشت سرت را نگاه نکن. این خواسته‌ی آخر ملکه‌ی مردگان از اورفئوس، هشدار به ماست. اورفه چرا یک قدم مانده به سرزمین زندگان برمی‌گردد و نگاه می‌کند؟ تا مطمئن شود؟ میل او به اطمینان است که زنش را می‌کشد ـــ اطمینانِ اورفه: نیشِ مار ـــ می‌خواهد مطمئن شود که زنش «هنوز» پشت‌سرش است. می‌خواهد لغت «هنوز» را آزمایش کند. هنوز آن‌جاست؟ آیا تو هنوز پشت سرم هستی؟ چرا اورفه به‌جای برگشتن و نگاه کردن، او را صدا نزد تا مطمئن شود؟ چه چیزی در دیدنِ او بود؟ اورفه وقتی برگشت چه چیزی دید؟ زنی که براثر نگاه او دارد جان می‌دهد؟ نامطمئن پیش برو اورفه ـــ این را تو هم با خودت تکرار کن. در طول همراهی، هر صورتی از میل به اطمینان، موضوعش را می‌کشد: همراه من وقتی می‌خواهم مطمئن شوم که هست، می‌میرد. پشت سرت را نگاه نکن، وگرنه او به جهان مردگان بازمی‌گردد. بازگردانده می‌شود. جهان مردگان. جهانِ مردگان. جهان مردگان کجاست؟ جهانِ تنهایی مطلقِ من. جهانِ دیگران. جهانی که همه‌چیز جز-من است. جهان باورِ من به تنهاییِ ناگزیرم، به این‌که تا وقتی آگاهی‌ام کار کند، تا وقتی هوشیار باشم، همین که هستم می‌مانم: خودم. این جهان مردگان است؛ جهانی که اورفه خود را در آن تنها می‌یابد. آن‌جا، از هیچ‌کس برای او کاری برنمی‌آید. در جهانِ مردگان «خود» یک تنهاییِ مطلق است. آن‌جا نه‌تنها کسی جز من در پوست تنم زندگی نمی‌کند، نه تنها من تنهام و در من چیزی جز من وجود ندارد، بلکه بیرون از من هم چیزی در کار نیست. در جهان مردگان، آن‌چه ناممکن است، «همراهی»ست. کسی وجود ندارد. حتا اگر به تو بگویند که «دارد پشت سرت می‌آید.» از کجا معلوم که او تمام مدت پشت سر تو راه می‌آمد اورفه؟ از کجا معلوم که او بر اثر نگاهِ تو مرد؟ در سرزمین مردگان، او پیشاپیش مرده بود: یک جسدِ همراه: یک منظره‌ی ممنوع. نبین. چرا دیدن برای اورفه ممنوع است؟ چون ائورودیکه، زنش، هرگز زنده نشده بود. او تمام راه مرده بود. درسرزمین مردگان، «همراهی» فقط متعلقِ «تصوّر» است: خیال کن که او همراه توست، هرچند که او همراه تو نیست، و برنگرد. چون اگر برگردی می‌بینی که تنهایی. جسدِ دیگری منظره‌ی تنهایی مطلق تو را منعکس می‌کند. برگشتن و به عقب نگاه کردن، باور کردن تنهاییِ مطلق است: پیچیدن باد در مغاک افقی‌ای که پشت سرت به تاریکی سرزمین مردگان می‌رسد.
شبحی در روزنه‌های این متن هست که در گوش اورفه می‌گوید: «اجزای جهان [مونادها] به هم در و پنجره ندارند این راز بزرگ شبح -لایب‌نیتس- بعد از هر چیز، وقتی تمام زورش را در متافیزیک وجدآورش زد، بالاخره، یک لحظه پیش از مردن‌اش، تبدیل به رازی درباره‌ی ناگزیری تنهایی می‌شود. شبح می‌گوید: اگر چیزی هست، و آن چیز خودش است، یعنی «یک» چیزِ مجزاست، پس مرزهایی دارد. اگر مرزهایی دارد، پس او بی‌متلاشی شدن و شکستن مرزش راهی به بیرون از این مرز ندارد. مرزی که معرّفِ اوست. هرصورتی از باز شدن گوشه‌ای از این مرز، هویت او را از هم می‌پاشد. او تنهاست- به پشت سرت نگاه نکن اورفه. پشت‌سرت نامِ دیگر تنهاییِ مطلق توست. پس به پشت سرت نگاه نکن، چون تا پیش از نگاه کردن، وهمی از همراهی پشت سرت دارد دنبالت می‌آید ـــ تصور می‌کنی که چیزی همراه توست؛ سایه‌ها تنها در تصور تو همراهی‌ات می‌کنند، چیزی در جهان همراه چیزی نیست، چیزها تنها مجاور هم‌اند. ــــ به محض این‌که نگاه کنی، تا مطمئن شوی که هست، او می‌میرد. شبح دیگری از روزنه‌ی دیگر متن در گوش اورفه می‌گوید «اگر دیرزمانی در مغاک بنگری، مغاک نیز در تو خواهد نگریست.» اورفه به پشت‌سرش نگاه می‌کند تا مطمئن شود که تنها نیست و نگاهش در مغاک منعکس می‌شود. مغاک توی صورت اورفه قهقهه می‌زند! او باید پشت سرش را نگاه کند تا مطمئن شود که تنهاست. اورفه برای مغاک پشت سرش، دلقکی ناباور است. دلقکی که تنهایی را نه جلوی چشم‌اش، بلکه تنها وقتی که به عقب برگردد می‌تواند ببیند: کوریِ ساده‌لوحانه. سرک کشیدن به این همراهی، برای روشن کردن اوضاع، او را همراه با تصورِ همراهی نابود می‌کند. کسی همراه نیست. پس شبح دیگر، آخرین شبح، می‌گوید «آه دوستان من؛ دوستی در کار نیست.» و این نقشه‌ی اصلی جهان است: نقشه‌ای غیرهندسی. هیچ‌کس همراه نیست ـــ تنها گاهی، تصوّری از همراهی هست تا مغاک را به خنده بیندازد ـــ مغاکی شرمگین از خنده‌ی خود که وسط قهقهه می‌گوید «پشت سرت را نگاه نکن!»
تاراندن وهمِ همراهیِ دیگر، مثل تاراندن ابری سمج یا توده‌ای غبار، تنها یک راه دارد: برگشتن و به عقب نگاه کردن. دیگری همراه‌ام است، در تصوّرم، تا لحظه‌ای که بخواهم مطمئن شوم، و نه به تصوّرم، بلکه به «جهان» نگاه کنم. به جایی که او «هست»، به عقب. تا جهان او را از من بدزدد. دیگری تنها بر اثر میل من به اطمینان و آزمایشِ همراهیِ اوست که غریبه/مُرده می‌شود و جهان تبدیل به تاریکی‌ای یک‌دست؛ به سرزمینِ مردگان که تنهاییِ مطلق من را احاطه کرده است.
ٰ                         ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

آکادمی هنر معاصر قزوین با همکاری موسسه هنری پالت برگزار می‌کند:

«میان پنجره و دیدن: جستار شفاهی درباره‌ی پرسپکتیو و سرگشتگی»

با محسن امام‌وردی، نویسنده و پژوهش‌گر فلسفه‌ی هنر و نشانه‌شناسی
زمان: پنج‌شنبه، ۱۷ آبان، از ساعت ۱۷ تا ۱۹
مکان: قزوین، فلسطین شرقی، ساختمان سیب، طبقه‌ی دوّم، واحد هفت

برای هماهنگی و حضور با شماره تلفن ۰۹۱۹۱۸۶۴۹۰۷ تماس بگیرید.

مسئول برگزاری: علیرضا پرهیزکاری و شیرین مشروطه
طراح پوستر: سامان ذکری

                             ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
🔵 انجمن علمی دانشجویی حقوق دانشگاه شهید بهشتی برگزار می‌کند:

🔶 سلسله نشست‌های بین‌رشته‌ای حقوق:
🔹 نشست نخست: اسپینوزا و سنت قرارداد اجتماعی: ایستادن در جدال قدرت برساخته و قدرت برسازنده

🔸بررسی و تحلیل فلسفی سنت قرارداد اجتماعی با تمرکز بر آرا اسپینوزا و هابز


🗣 سخنران:

🔹 محسن امام‌وردی
     ▫️ نویسنده و پژوهشگر فلسفه معاصر
▫️ سردبیر مجموعه جستارهای فلسفی نشر بان
▫️ پژوهشگر دکتری فلسفه محض دانشگاه اصفهان

👤 مدیر اجرایی: محمد ابراهیم سلیمانی


🗓 چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۳
😀 ساعت ۱۱:۴۵
🔰 تالار آزادی دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی

❗️ شرکت برای عموم آزاد و رایگان است.
جهت شرکت در نشست از خارج از دانشگاه شهید بهشتی، تا پایان ۲۱ آبان ۱۴۰۳، از طریق لینک پرس‌لاین زیر ثبت‌نام فرمایید:
https://survey.porsline.ir/s/sf5vg6Uw

🛜 @sbulawssa
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
انجمن علمی دانشجویی حقوق دانشگاه شهید بهشتی
🔵 انجمن علمی دانشجویی حقوق دانشگاه شهید بهشتی برگزار می‌کند: 🔶 سلسله نشست‌های بین‌رشته‌ای حقوق: 🔹 نشست نخست: اسپینوزا و سنت قرارداد اجتماعی: ایستادن در جدال قدرت برساخته و قدرت برسازنده 🔸بررسی و تحلیل فلسفی سنت قرارداد اجتماعی با تمرکز بر آرا اسپینوزا و…
طرح کلّی گفتارِ فردا: «اسپینوزا وسنت قرارداد اجتماعی: ایستادن در جدال قدرت برساخته و قدرت برسازنده»



گفتارِ پیشِ رو کشاکشی میان دو گزاره‌ی درگیر باهم است. «انسان گرگ انسان است.»* و از طرف مقابل «انسان بهترین چیز برای انسان است.»** این دو گزاره، دو نتیجه‌ی متضاد امّا هم‌بسترند. هردو محصولات ناهم‌خوانِ سنتِ «قرارداد اجتماعی» هستند. یکی گزارشی‌ست از لحظات پیش از ابداع «قانون» و یکی شورشی‌ست علیه حادث دیدن پدیده‌ی قانون و تصور یک وضعیت طبیعی پیشاقانونی. یکی قانون را نیرویی شبه‌متعالی می‌داند که در کار نیروگذاری بر جمعیت‌های منفعل و قانون‌پذیر است، یکی قانون را محصول کنش گری بی‌وقفه‌ی انبوهه‌هایی می‌داند که به مدد «خرد» به‌هم می‌پیوندند و به‌جای پذیرفتن انفعالی قانون، خود قانون را بر خود و جهان اعمال می‌کنند.

این تغییر جهت، چگونه رخ می‌دهد؟ چگونه جمعیتی فرمان‌بر، موضع خود را چنان با «قانون» تغییر می‌دهد و مختصات خود را تنظیم می‌کند، که به جمعیتی فرمان‌فرما تبدیل می‌شود؟ چنین چرخشی چگونه در بستر سنت قرارداد اجتماعی رخ می‌دهد و چنین جمعیتی، چگونه می‌تواند پیش از هر محصول و دستاوردی، به محصول و دستاورد خود تبدیل شود؟ یا به تعبیر دیگر: چگونه قانونی غیرانفعالی، ابزارِ مقاومت جمعیتی خود-آیین دربرابر فروپاشی خودش می‌شود؟

اسپینوزا در پاسخ به این پرسش‌ها، با ترسیم جغرافیای انبوهه‌ها/Maltitudes [جمعیت‌های خود-قانون‌گذار] تبدیل به لحظه‌ای تروماتیک در تاریخ اندیشه‌ی سیاسی/حقوقی می‌شود. لحظه‌ای که نیروهای هستی‌شناختی و اخلاقی اندیشه‌ی اسپینوزا را، به‌مثابه نیروهای بنیان‌گذار خود، افشا و احضار می‌کنند. گفتار پیشِ رو به این چرخش اسپینوزیستی در سنت قرارداد اجتماعی خواهد پرداخت، با یک پرسش اساسی: چگونه به‌وسیله‌ی «خرد» انسان می‌تواند از جنگیدن انفعالی بر سر بندگی‌اش دست بردارد و برای دستیابی به آزادی‌اش مشغول به مبارزه‌ی بزرگ شود: مبارزه‌ی کسب توانِ قانون‌گذاری.

در این مسیر، پس از شرح مختصری درباره‌ی چیستی سنت قرارداد اجتماعی، مختصراً به توضیح موضع اسپینوزا در کتاب «اخلاق» در قبال این سنت خواهیم پرداخت.


* Homo Homini Lupus
گزاره‌ای از نمایش‌نامه‌ی آسیناریای پلوتس که توماس هابز در کتاب «شهروند» برای توصیف وضعیت طبیعی از آن استفاده می‌کند.

** اسپینوزا؛ اخلاق، فصل چهارم، قضیه‌ی ۳۵
1st Episode - Selsele neshast haye beyne reshtei / Ppinoza and Social…
Mohsen Emamverdi & MohammadEbrahim Soleimani
🎙 فایل صوتی - سلسله نشست‌های بین‌رشته‌ای حقوق:
🔹 نشست نخست: اسپینوزا و سنت قرارداد اجتماعی: ایستادن در جدال قدرت برساخته و قدرت برسازنده

🗣 سخنران:
🔹 محسن امام‌وردی
     ▫️ نویسنده و پژوهشگر فلسفه معاصر
     ▫️ سردبیر مجموعه جستارهای فلسفی نشر بان
     ▫️ پژوهشگر دکتری فلسفه محض دانشگاه اصفهان

👤 مدیر اجرایی: محمد ابراهیم سلیمانی


🗓 چهارشنبه ۲۳ آبان ۱۴۰۳
🕰️ ساعت ۱۱:۴۵
🔰 تالار آزادی دانشکده حقوق دانشگاه شهید بهشتی

🛜 @SBULAWSSA
منطق سوگواری: دریدا چطور فروید را فراموش می‌کند؟


وقتی دریدا به منطق سوگواری موفق فروید انتقاد می‌کند، می‌گوید بله، می‌فهمم که می‌گویی «سوگواری موفق، یادآوری بدون رنج است.» امّا مسئله همین‌جاست. سوگواری موفق ناممکن است، چون اصلاً «یادآوری» از اساس ناممکن است. خود یادآوری در بحران است، نه عاطفه‌ی حاصل ازش.
برای همین نمی‌شود از سوگواری فرار کرد. سوگواری کنش بنیادین آدم است، چون آدم نمی‌تواند به‌یاد بیاورد و درعین‌حال سعی می‌کند به‌یاد بیاورد. پس رنج می‌کشد و سوگوار می‌ماند. در به‌یاد آوردنِ آنچه نیست و تمام شده، رنجی ذاتی هست: رنج بردن از یک تناقض.
سوگواری یعنی اولاً بپذیریم که چیزی تمام شده است، مرده است یا رفته. بعد در عین حال، با تلاش برای به‌یادآوردن بخواهیم جلوی نابودی کاملش را بگیریم. «هنوز» به‌یادش بیاوریم، تا در ما، و از خلال ما حاضر باشد در جهان و رو به‌ امکانات آینده گشوده باشد: یادآوری تحملِ این تناقض است.
برای فروید سوگواری موفق سوگواری‌ای‌ست که طیِ آن شخص سوگوار موضوع تازه‌ای برای میل‌ورزیدن پیدا می‌کند. دیگر به موضوع غایب قبل میل نمی‌ورزد. فواره‌های میل‌اش را روی چیز دیگری تخلیه و سرمایه‌گذاری می‌کند. این‌طوری است که یادآوری تبدیل به یادآوری بدون رنج می‌شود: به یادت می‌آورم، اما دیگر نه افسوس می‌خورم، نه خشمگینم نه ناراحتم.
برای دریدا مسئله‌ی سوگواری نه مسئله‌ی رنج‌کشیدن از یادآوری، که مسئله‌ی رنجِ درون‌ماندگارِ خود کنشِ یادآوری است: می‌خواهم با به‌یادآوردنت جلوی غیاب ناگزیر تو را در جهان بگیرم، و نمی‌توانم به‌یاد بیاورمت. همین ناممکنی رنج‌آور است. تقلّا می‌کنم، و آنچه به‌یاد آورده می‌شود، «تو» نیستی. آن‌چه به یاد می‌آورم تکه‌‌پاره‌هاست. برعکسِ انسجام حضور تو در جهان، حافظه‌ی من یک ازهم‌پاشیدگی ناگزیر است. تو چه‌چیزی بودی؟ آیا با تلاش من برای «یادآوری» بالأخره یک «تو»ی این‌همان با خودت را بازسازی خواهم کرد؟
این منطق ناممکن سوگواری است: حفاظت از آن‌چه نیست دربرابر نیستی، درعین پذیرش آن‌که آن‌چیز واقعاً نیست. هر یادآوری یک میکرو-سوگواری است: تمام بافت‌های سازنده‌اش متلاشی‌اند و هرگز موضوع خود را نمی‌توانند پیش خود حاضر کنند. یادآوری/سوگواری همین‌جاست که آسیاب تولید رنج می‌شود: درناممکنی یادآوری.
تصویر کسی که نیست -انگار موریانه‌زده باشد- تکه‌تکه محو می‌شود. صدای کسی که نیست -انگار لته‌پاره‌ای در طوفان- از هم می‌پاشد. رفتارهای کسی که نیست ذره‌ذره از یاد می‌رود. از کسی که نیست، در طول یادآوری من، تنها یک‌سری نبض نامنظم، یک‌سری جرقه‌ای که تا نگاه‌شان کنم تاریک می‌شوند باقی می‌ماند.
من کِی باید از این یادآوری دست بردارم؟ آیا این سوگواری درنهایت «موفقیت‌آمیز» خواهد شد؟
«خاکستر» نشانه‌ی عینی سوگواری‌ست، برای دریدا. تماشای یک کپّه‌ی خاکستر، و سعی برای به‌یادآوردنِ آن‌چه سوخته است ـــ چه کسی می‌تواند از تماشای یک کپّه‌ی خاکستر، به‌یاد بیاورد که چه چیز سوخته است؟ تنها می‌دانیم که چیزی سوخته است، چون «خاکستری آن‌جاست». حافظه چنین صورت‌بندی‌ای دارد: تنها می‌دانم چیزی سوخته است، می‌دانم چیزی رفته است یا تمام شده است. نمی‌توانم ببینم/بفهمم آن‌چیز چیست، تنها می‌دانم بله، چیزی سوخته است؛ زیرا «خاکستری آنجاست».
با این همه است که سوگواری موفق، مفهومی ناممکن است. سوگواری، فارغ از این‌که چه حال‌مایه‌ای را در من آزاد کند، در نهاد خود همواره کردوکاری ناموفق باقی خواهد ماند. هر سوگواری، همواره اشباحی نامعیّن را که به زبان نمی‌آیند و تنها تاریکی‌ها را پُر می‌کنند در خود دارد. همواره ناممکن. همواره ناموفق. به همین خاطر است که «سوگواری موفق» که به تعبیر فرویدی سوگواری‌ای تمام‌شده، سوگواری‌ای پایان‌پذیرفته است، ناممکن خواهد ماند. سوگواری هرگز کامل نمی‌شود. چون موضوع سوگواری اصلاً در روند یادآوری، هرگز به سرانجام/انسجام نمی‌رسد.
اوضاع درمجموع این‌گونه است: فروید فردیّت موضوع ازدست‌رفته‌ی سوگواری را، با طرح ایده‌ی انتقال دادن لیبیدو از یک موضوع به موضوع دیگر، نادیده می‌گیرد ـــ موضوعِ ازدست‌رفته قابل جایگزینی است؛ چیزی غیرتکین که می‌تواند همواره یک چیز دیگر باشد. کسی که به موضوع ازدست‌رفته می‌چسبد و رهایش نمی‌کند، فرد شیدا/مالیخولیایی است: ساکن سوگواری ناموفق. امّا از نظر دریدا، فردِ شیدا اتفاقاً درحال تاکید بر فردیت و تکینگی ابژه‌ی ازدست‌رفته است و می‌خواهد آن را، هم‌چون خودش و نه چیزی قابل تعویض، درون خود حمل کند و ناامیدانه زنده نگه‌اش دارد. این روند تنها با «یادآوری» آن‌چه ازدست‌رفته است ممکن می‌شود و نقطه‌ی پیچ‌خوردن و شکستن تمام ماجرا همین‌جاست: آن‌چه سوگواری را ممکن می‌کند -یادآوریِ منسجمی که فردیت دیگری را رعایت و بازسازی و حفظ می‌کند- خود چیزی ناممکن است. ـــ با این ناممکنی است که تمام سوگواری ناتمام/ناموفق خواهند ماند.