۱. آزادی بهکار انداختنی است. فعالکردنی است. اینکه معطل اجازه برای آزاد «شدن» توسط دیگری بمانیم، خود، کوچک کردنِ مساحتِ آزادیست. از معنا انداختن «آزادی» با اجازه خواستن برای شروع کردنِ آزادی اتفاق میافتد.
۲. جهت آزادی از بیرون به درون نیست. جهت آزادی، جریانی نامرئی است که از توان ارادهکردن تو، علیرغم بافتهبودنت در تاروپود شرایط اطراف، رو به بیرون جاری میشود و به واسطهی فعالیتهای بدنت [جسمی در میان اجسام جهان] تحقق پیدا میکند؛ به جهان سرایت میکند. آزادی سرریزِ ارادهی توست، روی جهان.
۳. در یک کلام: آزادی انجامدادنیاست، گرفتنی نیست. شیوهای برای کنش است، طرزی از فعالیت؛ و نه مجوزی که توسط دیگری صادر میشود، دربارهی تو. آنچه صادر میشود، در قالب یک «حکم» محدودهایست که نازل میشود و دامنهی حضور تو در جهان را دربرمیگیرد، تا بالقوگیهای تو -کارهایی را که ازت برمیآید- را که پیشاپیش حدس زده بوده، تصفیه کند؛ به نفعِ آزادی خودش.
۴. امروز دخترانی که جلوی گاردهای مسلح با خندههای روشنِ تابنده بیاجبارِ حجاب راه میروند، دختر و پسرانی که تو دانشگاه دست هم را میگیرند و سرود میخوانند، ملیپوش سنگنوردی که بیروسریِ زوری از سنگها بالا میرود، تویی که وعدهی رسیدن شرابهای خانگیات را به دوستانت دادهای، او که دیگر از فیلم ساختن و نوشتنش نمیترسد و قلمش خاصیت چاقوی جراحی پیدا کرده از شدت شجاعت، تجلیهای دستیابی به همین اصلاند. یعنی همهی ما حالا «آزادی» را در جهتِ ذاتیاش باور کردهایم، همچون چیزی انجام دادنی و به طرف جهان به کارش انداختهایم، تا سرحدِ توان. چیزی که باعث میشود همهی رویاهامان را موکول کنیم به فردای آزادی، یک سوتفاهم دربارهی مفهوم آزادی است. آزادی انگار رفع شدن تمام مانعهاست از سر راه میلورزی ما. در حالی که ابداً اینطور نیست. رفعشدن موانع توهّم است دربارهی موجودِ زنده. آزادی میلورزی «علیرغمِ» وجودِ مانعهاست.
چرا صبر کنیم تا پیروزی را جشن بگیریم وقتی میشود قبل از رسیدنِ جشن بزرگ، خودِ مبارزه را هم خردهخرده جشن گرفت؟
«تکانهها»
۲. جهت آزادی از بیرون به درون نیست. جهت آزادی، جریانی نامرئی است که از توان ارادهکردن تو، علیرغم بافتهبودنت در تاروپود شرایط اطراف، رو به بیرون جاری میشود و به واسطهی فعالیتهای بدنت [جسمی در میان اجسام جهان] تحقق پیدا میکند؛ به جهان سرایت میکند. آزادی سرریزِ ارادهی توست، روی جهان.
۳. در یک کلام: آزادی انجامدادنیاست، گرفتنی نیست. شیوهای برای کنش است، طرزی از فعالیت؛ و نه مجوزی که توسط دیگری صادر میشود، دربارهی تو. آنچه صادر میشود، در قالب یک «حکم» محدودهایست که نازل میشود و دامنهی حضور تو در جهان را دربرمیگیرد، تا بالقوگیهای تو -کارهایی را که ازت برمیآید- را که پیشاپیش حدس زده بوده، تصفیه کند؛ به نفعِ آزادی خودش.
۴. امروز دخترانی که جلوی گاردهای مسلح با خندههای روشنِ تابنده بیاجبارِ حجاب راه میروند، دختر و پسرانی که تو دانشگاه دست هم را میگیرند و سرود میخوانند، ملیپوش سنگنوردی که بیروسریِ زوری از سنگها بالا میرود، تویی که وعدهی رسیدن شرابهای خانگیات را به دوستانت دادهای، او که دیگر از فیلم ساختن و نوشتنش نمیترسد و قلمش خاصیت چاقوی جراحی پیدا کرده از شدت شجاعت، تجلیهای دستیابی به همین اصلاند. یعنی همهی ما حالا «آزادی» را در جهتِ ذاتیاش باور کردهایم، همچون چیزی انجام دادنی و به طرف جهان به کارش انداختهایم، تا سرحدِ توان. چیزی که باعث میشود همهی رویاهامان را موکول کنیم به فردای آزادی، یک سوتفاهم دربارهی مفهوم آزادی است. آزادی انگار رفع شدن تمام مانعهاست از سر راه میلورزی ما. در حالی که ابداً اینطور نیست. رفعشدن موانع توهّم است دربارهی موجودِ زنده. آزادی میلورزی «علیرغمِ» وجودِ مانعهاست.
چرا صبر کنیم تا پیروزی را جشن بگیریم وقتی میشود قبل از رسیدنِ جشن بزرگ، خودِ مبارزه را هم خردهخرده جشن گرفت؟
«تکانهها»
از اسپینوزا -پدر معنوی انقلابیهای جهان مدرن- چی به کار ما میآید؟ خیلی چیزها. قبل از همه اینکه: امیدواریِ انفعالی «شر» است.
ما اگر «کاری» کردهایم یا میکنیم، لااقل، بر اساس اصل علیت هم که شده، آن کار نتیجهای خواهد داد. پس امید -در هر شکلش- برای امری که ضرورتاً محقق خواهد شد، چیزی بیهودهست. «امید» عاطفهی بیکارههای پرتوقع است که قدرت «پذیرش» آنچه هست، یا آنچه شده است یا آنچه ضرورتاً خواهد شد را ندارند.
ما اگر کاری کردهایم باید با قطعیت «منتظر» نتیجه باشیم، نه «امیدوار» به نتیجه. اگر کاری نکردهایم یا نمیکنیم هم باید دست از سر امیدواری برداریم.
باید از وضعیت، به اندازهی «مقدار کاری که توش انجام میشود» منهای «نیروهایی که درون وضعیت مقاومت میکنند» انتظار تغییر داشت. این یک رئالیسمِ ضدِ امیدواری است که بدنها را وادار به مصرف کردن نیروی خود برای تغییر دادن صورتبندی جهان میکند؛ چرا که هیچ مسیر دیگر/ میانبُری در کار نیست.
«تکانهها»
ما اگر «کاری» کردهایم یا میکنیم، لااقل، بر اساس اصل علیت هم که شده، آن کار نتیجهای خواهد داد. پس امید -در هر شکلش- برای امری که ضرورتاً محقق خواهد شد، چیزی بیهودهست. «امید» عاطفهی بیکارههای پرتوقع است که قدرت «پذیرش» آنچه هست، یا آنچه شده است یا آنچه ضرورتاً خواهد شد را ندارند.
ما اگر کاری کردهایم باید با قطعیت «منتظر» نتیجه باشیم، نه «امیدوار» به نتیجه. اگر کاری نکردهایم یا نمیکنیم هم باید دست از سر امیدواری برداریم.
باید از وضعیت، به اندازهی «مقدار کاری که توش انجام میشود» منهای «نیروهایی که درون وضعیت مقاومت میکنند» انتظار تغییر داشت. این یک رئالیسمِ ضدِ امیدواری است که بدنها را وادار به مصرف کردن نیروی خود برای تغییر دادن صورتبندی جهان میکند؛ چرا که هیچ مسیر دیگر/ میانبُری در کار نیست.
«تکانهها»
آیا نقشهای برای پیشروی وجود دارد؟ کسی که در طول یک پیشروی مشغولِ مبارزه است، دارد دقیقاً چهکار میکند؟ همواره، در هر کشاکشی، دو نیروی متعارض با هم وجود دارند. دو نیرو که بر سر معضلی، در نقطهای، به اختلاف خوردهاند. چیزی هست که رفع نمیشود؛ یک گره، نوعی بنبست که -استثنائاً- در «وسط» قرار گرفته؛ در فاصلهی دو نیرو از هم. هر «کشاکش» تجسمی از این معناست که دو نیرو به هم رسیدهاند، از روبهرو، و هرکدام برای دیگری بنبستی تولید کرده.
«چکار باید کرد؟» این سئوالِ هر دو نیروست، از خودشان، دربارهی خودشان. «چکار خواهند کرد؟» این سئوالِ هر نیروست، دربارهی نیروی مقابل. هر کشاکشی، وادارمان میکند که تلنبارِ تاریکِ تواناییهای خود را حفاری کنیم، چیزی بهدردبخور برای مقابله جور کنیم. همچنین وادارمان میکند دربارهی تواناییهای طرفِ مقابل پیوسته «حدس» بزنیم.
چه چیزی را حدس بزنیم؟ چه چیزی در جبههی روبرو محورِ اصلی حدسهای ما میتواند باشد؟
توانها متکثرند: شبکهای بههمبافتهشده. توانی مستقل در کار نیست که بالاتر از باقی توانها باشد. نه. آنچه باید محورِ حدس قرار بگیرد، نه توانهای طرف مقابل، که «خواست» اوست. او برای چه میجنگد؟ او برای بهدستآوردنِ چه چیزی دارد با من مقابله میکند؟ همانچیزی که مابین من و او قرار گرفته. ما و آنها، علیه «خواست»های هم بدنمان را مصرف میکنیم و نیروهایمان را آزاد میکنیم. هم را به عقب هل میدهیم تا دیگری از مسیر خواستمان کنار برود. و برعکس. ما هم همینطور. هلمان میدهند تا عقب بکشیم، کنار برویم، فراموش کنیم.
کسی که مبارزه میکند دارد چهکار میکند؟ دارد به طرف محقق کردن خواستی پیشروی میکند که نیروی متعارضی سدِ راهش شده. کار این نیروی روبرویی چیست؟ به عقب انداختن خواست من. به تاخیر انداختن میلم. معوّق کردنش. غیب کردن. هر کاری در راستای اینکه خواست من در این لحظه محقق نشود. خب، بله. خودِ این الگو نمیتواند سر و شکلی، نقشهای، به مبارزهی من بدهد؟ بعید نیست. میتواند.
یک میانبُر برای مبارزه- برای هرز نرفتنِ نیروهایی که دارم خرج میکنم. این از دل یکجور یادآوری دائمی بیرون میآید: ما برای چه چیزی میجنگیم؟ باید هر لحظه، میل/خواست خودم را به خودم گوشزد کنم. هرچیزی که هست، بله، خب. آیا نمیتوانم «به دست آوردنِ» همان خواسته را تبدیل به شیوه و گرامرِ مبارزهام بکنم؟ نه تنها میتوانم، که «باید» این کار را بکنم.
این حرفها یعنی چی؟ نباید شلوغش کرد. برای مثال، مبارزه بر سر آزادی پوشش؛ مبارزهای دربارهی حق انتخاب آنچه میخواهم تنم کنم.
طرف مقابل در این مبارزه دارد چهکار میکند؟ خواست من را به تاخیر میاندازد. ان/آنها، میل من را انکار نمیکنند، به رسمیت میشناسندش و بلافاصله به آیندهای دور، به «هرگز» پرتابش میکند و خود در قالبِ موانعی جلوی من میایستند، مسیرم را به طرف تحقق میلم سد میکند.
آیا تنها راه تحقق میلم، عبور از دیواریست که نیروی مقابل پیش رویم کشیده؟ نه. تنها دلقکها گمان میکنند میتوانند جلوی «میلورزی» را در جهان سد کنند. این یک پارودی است. موضوعی برای قهقهه. که نیروی مقابل من، با جاری کردن میلش در هزارتوی جهان مشترکمان میخواهد من میلورزی را کنار بگذارم. او با میلورزی به جنگ منطقِ میل ورزیدن آمده است. چرا کسی به این نمیخندد؟ او میل میورزد تا میلورزیدن را از جهان محو کند. و میل او چیست؟ این میل اوست که خواستهی من به «تاخیر» بیفتد. من ناکام بمانم. نرسم. به هرچیزی که هست، مهم نیست؛ و بهجای اینکه میلم را محقق کنم، از من میخواهد تا زمانم را به مبارزهای فرسایشی با او بگذرانم. وانمود میکند که تنها راه محقق شدن میل من، عبور از ممانعتِ هیستریکِ اوست، و این حیاتی است، وگرنه نمیشود. بیوقفه تلقین میکند که اول باید قسطهای آزادی را با مبارزه کردن با او پرداخت کرده باشم، بعد تازه شروع به آزاد بودن کنم. من اگر این منطق سادیستیک را از طرف او بپذیرم، در بازی فرسایشیای میافتم که خودم، در این بازی، میشوم همکارِ او در به تعویق انداختن تحققِ میلم. در حالی که میتوانم پیش از این مبارزه [اگر مبارزه و نابودی او را اصلی ناگزیر میبینم] یا در حین این مبارزه، میل بورزم.
با این همه، خب، آیا خود تحققِ آنیِ میل، نوعی مبارزه در راستای تحقق میل نیست؟ بله، هست و این نقشهی راه است. کسی که روسری بر سر، شعار میدهد، شعار میدهد، شعار میدهد تا شاید موانع میلورزیاش در راهِ برداشتن روسری روزی از کار بیفتند و او آزاد شود، علیرغمِ میل باطنیاش، فراموشکارانه همدستِ نیروی مقابل شده، در راهِ بهتاخیر افتادن خواستهاش.
برشدار و شعار بده.
من هرگز نمیگویم: مبارزه نکن. میگویم/ میخواهم بگویم: با محقق کردنِ میلت، به مبارزه ادامه بده.
« تکانهها »
«چکار باید کرد؟» این سئوالِ هر دو نیروست، از خودشان، دربارهی خودشان. «چکار خواهند کرد؟» این سئوالِ هر نیروست، دربارهی نیروی مقابل. هر کشاکشی، وادارمان میکند که تلنبارِ تاریکِ تواناییهای خود را حفاری کنیم، چیزی بهدردبخور برای مقابله جور کنیم. همچنین وادارمان میکند دربارهی تواناییهای طرفِ مقابل پیوسته «حدس» بزنیم.
چه چیزی را حدس بزنیم؟ چه چیزی در جبههی روبرو محورِ اصلی حدسهای ما میتواند باشد؟
توانها متکثرند: شبکهای بههمبافتهشده. توانی مستقل در کار نیست که بالاتر از باقی توانها باشد. نه. آنچه باید محورِ حدس قرار بگیرد، نه توانهای طرف مقابل، که «خواست» اوست. او برای چه میجنگد؟ او برای بهدستآوردنِ چه چیزی دارد با من مقابله میکند؟ همانچیزی که مابین من و او قرار گرفته. ما و آنها، علیه «خواست»های هم بدنمان را مصرف میکنیم و نیروهایمان را آزاد میکنیم. هم را به عقب هل میدهیم تا دیگری از مسیر خواستمان کنار برود. و برعکس. ما هم همینطور. هلمان میدهند تا عقب بکشیم، کنار برویم، فراموش کنیم.
کسی که مبارزه میکند دارد چهکار میکند؟ دارد به طرف محقق کردن خواستی پیشروی میکند که نیروی متعارضی سدِ راهش شده. کار این نیروی روبرویی چیست؟ به عقب انداختن خواست من. به تاخیر انداختن میلم. معوّق کردنش. غیب کردن. هر کاری در راستای اینکه خواست من در این لحظه محقق نشود. خب، بله. خودِ این الگو نمیتواند سر و شکلی، نقشهای، به مبارزهی من بدهد؟ بعید نیست. میتواند.
یک میانبُر برای مبارزه- برای هرز نرفتنِ نیروهایی که دارم خرج میکنم. این از دل یکجور یادآوری دائمی بیرون میآید: ما برای چه چیزی میجنگیم؟ باید هر لحظه، میل/خواست خودم را به خودم گوشزد کنم. هرچیزی که هست، بله، خب. آیا نمیتوانم «به دست آوردنِ» همان خواسته را تبدیل به شیوه و گرامرِ مبارزهام بکنم؟ نه تنها میتوانم، که «باید» این کار را بکنم.
این حرفها یعنی چی؟ نباید شلوغش کرد. برای مثال، مبارزه بر سر آزادی پوشش؛ مبارزهای دربارهی حق انتخاب آنچه میخواهم تنم کنم.
طرف مقابل در این مبارزه دارد چهکار میکند؟ خواست من را به تاخیر میاندازد. ان/آنها، میل من را انکار نمیکنند، به رسمیت میشناسندش و بلافاصله به آیندهای دور، به «هرگز» پرتابش میکند و خود در قالبِ موانعی جلوی من میایستند، مسیرم را به طرف تحقق میلم سد میکند.
آیا تنها راه تحقق میلم، عبور از دیواریست که نیروی مقابل پیش رویم کشیده؟ نه. تنها دلقکها گمان میکنند میتوانند جلوی «میلورزی» را در جهان سد کنند. این یک پارودی است. موضوعی برای قهقهه. که نیروی مقابل من، با جاری کردن میلش در هزارتوی جهان مشترکمان میخواهد من میلورزی را کنار بگذارم. او با میلورزی به جنگ منطقِ میل ورزیدن آمده است. چرا کسی به این نمیخندد؟ او میل میورزد تا میلورزیدن را از جهان محو کند. و میل او چیست؟ این میل اوست که خواستهی من به «تاخیر» بیفتد. من ناکام بمانم. نرسم. به هرچیزی که هست، مهم نیست؛ و بهجای اینکه میلم را محقق کنم، از من میخواهد تا زمانم را به مبارزهای فرسایشی با او بگذرانم. وانمود میکند که تنها راه محقق شدن میل من، عبور از ممانعتِ هیستریکِ اوست، و این حیاتی است، وگرنه نمیشود. بیوقفه تلقین میکند که اول باید قسطهای آزادی را با مبارزه کردن با او پرداخت کرده باشم، بعد تازه شروع به آزاد بودن کنم. من اگر این منطق سادیستیک را از طرف او بپذیرم، در بازی فرسایشیای میافتم که خودم، در این بازی، میشوم همکارِ او در به تعویق انداختن تحققِ میلم. در حالی که میتوانم پیش از این مبارزه [اگر مبارزه و نابودی او را اصلی ناگزیر میبینم] یا در حین این مبارزه، میل بورزم.
با این همه، خب، آیا خود تحققِ آنیِ میل، نوعی مبارزه در راستای تحقق میل نیست؟ بله، هست و این نقشهی راه است. کسی که روسری بر سر، شعار میدهد، شعار میدهد، شعار میدهد تا شاید موانع میلورزیاش در راهِ برداشتن روسری روزی از کار بیفتند و او آزاد شود، علیرغمِ میل باطنیاش، فراموشکارانه همدستِ نیروی مقابل شده، در راهِ بهتاخیر افتادن خواستهاش.
برشدار و شعار بده.
من هرگز نمیگویم: مبارزه نکن. میگویم/ میخواهم بگویم: با محقق کردنِ میلت، به مبارزه ادامه بده.
« تکانهها »
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
«برشی از داستان اسبهای اطراف، از مجموعه داستان آینه در آینه؛ نشر بان.»
ویدیو: علیرضا پرهیزکاری/ امیررضا اسکندری/ من.
ویدیو: علیرضا پرهیزکاری/ امیررضا اسکندری/ من.
«دربارهی زنهای داستانهام، شکارچیها و اسبهای گمشده»
تو مجموعه داستانم، بر خلاف معنای اسمش که تجمعی از تصویرهای جعلی است، و برخلاف ادبیات که اصلاً نحوهی دستبهدست کردن رویا و دروغ است، و برخلاف خودم و زندگیهایی که کردهام، خواستم فقط راستش را بگویم. خواستم هرچی از واقعیت دورتر شدم هم حتا، بیشتر راستش را گفته باشم و این تنها کاری بود که از نوشتن میخواستم؛ و تنها کاری بود این، که نوشتن میگذاشت باهاش بکنم.
خواستم دروغ نگویم. دروغ برای من دستبهدست کردنِ عامدانهی «ناباوری» است. امّا من همهچیز را قبل از نوشتن باور کرده بودم، چیزی برای پنهان کردن نمانده بود.
پس بعد، یکییکی، چند نفری ازم پرسیدند «چرا تمام زنها وقتی از جایگاه مادر خارج میشوند تو داستانهات، با شدتی باورنکردنی نابود میشوند؟ با خشونتی که شانهبهشانهی هذیان میزند؟» جواب میدادم/ میدهم: «چون موقع نوشتن، درست همین دربارهی جهان برام سئوال شده بود. اینکه چرا تمام زنها وقتی از جایگاه مادر خارج میشوند تو جهان اطرافم، دارند با شدت باورنکردنی سرکوب میشوند؟ چرا آروارههای جهان دارند "زن" را میجوند؟ خواستم سئوالم را دست به دست کنم.»
در داستان «اسبهای اطراف»، -صدایی که تو ویدیوی بالا میشنوید- خون زنی که به پنجره نگاه میکند، روی منظرهی جلوش میپاشد.
من کدام طرف پنجره ایستاده بودهام؟ خواستم این را بپرسم. از خودم. خواستم بپرسم که کی منظرهی خونی را از روی شیشه خواهد شست؟ و کی دستهای خونی قاتل/شکارچی را؟ دستهای یک قاتل چگونه شسته میشوند؟
باید جلوی خودم را بگیرم. نباید دروغ بنویسم. حتا اگر دروغ بگویم، نباید دروغ بنویسم. امروز اگر کسی دوباره بپرسد که حالا چطور مینویسی «زن»؟ باید راستش را بگویم و میگویم: یک مشت گرهکرده، قوسِ طولانیِ لبخندی از نور پشت سر یک ستارهی دنبالهدار، یک جنونِ مُسری که به رقصی دستهجمعی منجر میشود، نعرهای بیلکنت از اعماق که ارتفاعهای دوردست را میلرزاند؛ هستیای که «میخواهد» و «میتواند».
تو مجموعه داستانم، بر خلاف معنای اسمش که تجمعی از تصویرهای جعلی است، و برخلاف ادبیات که اصلاً نحوهی دستبهدست کردن رویا و دروغ است، و برخلاف خودم و زندگیهایی که کردهام، خواستم فقط راستش را بگویم. خواستم هرچی از واقعیت دورتر شدم هم حتا، بیشتر راستش را گفته باشم و این تنها کاری بود که از نوشتن میخواستم؛ و تنها کاری بود این، که نوشتن میگذاشت باهاش بکنم.
خواستم دروغ نگویم. دروغ برای من دستبهدست کردنِ عامدانهی «ناباوری» است. امّا من همهچیز را قبل از نوشتن باور کرده بودم، چیزی برای پنهان کردن نمانده بود.
پس بعد، یکییکی، چند نفری ازم پرسیدند «چرا تمام زنها وقتی از جایگاه مادر خارج میشوند تو داستانهات، با شدتی باورنکردنی نابود میشوند؟ با خشونتی که شانهبهشانهی هذیان میزند؟» جواب میدادم/ میدهم: «چون موقع نوشتن، درست همین دربارهی جهان برام سئوال شده بود. اینکه چرا تمام زنها وقتی از جایگاه مادر خارج میشوند تو جهان اطرافم، دارند با شدت باورنکردنی سرکوب میشوند؟ چرا آروارههای جهان دارند "زن" را میجوند؟ خواستم سئوالم را دست به دست کنم.»
در داستان «اسبهای اطراف»، -صدایی که تو ویدیوی بالا میشنوید- خون زنی که به پنجره نگاه میکند، روی منظرهی جلوش میپاشد.
من کدام طرف پنجره ایستاده بودهام؟ خواستم این را بپرسم. از خودم. خواستم بپرسم که کی منظرهی خونی را از روی شیشه خواهد شست؟ و کی دستهای خونی قاتل/شکارچی را؟ دستهای یک قاتل چگونه شسته میشوند؟
باید جلوی خودم را بگیرم. نباید دروغ بنویسم. حتا اگر دروغ بگویم، نباید دروغ بنویسم. امروز اگر کسی دوباره بپرسد که حالا چطور مینویسی «زن»؟ باید راستش را بگویم و میگویم: یک مشت گرهکرده، قوسِ طولانیِ لبخندی از نور پشت سر یک ستارهی دنبالهدار، یک جنونِ مُسری که به رقصی دستهجمعی منجر میشود، نعرهای بیلکنت از اعماق که ارتفاعهای دوردست را میلرزاند؛ هستیای که «میخواهد» و «میتواند».
«گوشت متلاشی/ دندههای شکسته/ بدنی در آتش/ سرفهی خون/ گزارش پزشکی قانونی/ ریههای ترکیده/ رد ساچمه روی پوست/ پارگی/ مغزهای پاشیده روی زمین/ بخیه/ لباسهای خونی/ رگهای بریده»
ما برخلاف آداب زندگی شهری و هنجارهای بصریاش، به نشانههای مستقیم مرگ خیره شدهایم.
چرا به صورتِ مرگ زل زدهایم؟ کاری که تا پنجاه روز پیش نمیکردیم. چه نیرویی آزاد شده که ما بیمحابا تصویر بدنهای مرده، بدنهای کشتهشده را میبینیم، دست به دست میکنیم و به هم نشان میدهیم؟ مرگِ همیشه خوفناک از چه مجرایی بیرون آمده و مرئی شده است؟ اینکه ما تصویر اجساد را به هم نشان میدهیم، در سطح اول مواجهه، نوعی مستندنگاری جنایت به نظر میرسد. «ببین! اینها قاتلاند.» کشتهها -جرقههای پراکندهی یک شوکِ بزرگ- در تاریکی پخش میشوند. نمایش/تبلیغِ اجساد در رسانههای جمعی، تلاش برای آتش زدن جزئی از اجزای تاریکی با جرقهی کمعمر است، پیش از آنکه جرقه خاموش شود، از یاد برود. عکس خونی جسدی را نگاه میکنم تا دستگیرم شود آنها جانیاند. بفهمم که جنایتی اتفاق افتاده. نشانش میدهم تا دیگری را هم قانع کنم که چنین است. نوعی یکدستسازی عواطف و تصورات. اما چرا عکس اجساد بعدی را نگاه میکنم، در حالی که دیگر میدانم، قانع شدهام که آنها قاتلاند؟ چرا به شنیدن خبر قتلها یا خواندنش اکتفا نمیکنم و همهچیز را میگردم تا بالاخره جسدی خونی را پیدا کنم و بهش نگاه کنم؟ چه چیزی برای دیده شدن در جسد خونآلود «بعدی» هست؟
۱. مُردههای شهر -در شرایط عادی- از جریان زندگی روزمرهی زندهها بیرون میافتند. قبرستانها با فاصلههایی زیاد از شهرها سعی میکنند مُرده و نشانههای مرگ را مخفی کنند یا به حداقل برسانند. تو روستاها ولی مردهها با سنگقبرها بخشی از مناظر روزانهاند. حضور دارند. مردهها مردهاند، دور ریخته نشدهاند. مردههای شهری به محض مردن باید دور ریخته شوند. پنهان شوند. شهر با عجله دست و پا میزند که صورتش را بشوید. هر مرده لکهایست که به شهربودنِ شهر تهمت میزند. شهر ساختاری از سکون و حرکت است، یک شبکهی شناور از بدنها. بدنِ مرده مثل لختهای چسبنده، شهر را به سکته میاندازد. او باید رفع شود. پس در مجراهای شهر به حرکت میافتد. در اخبار، هویتزدایی میشود. هر جسد در اخبار تنها عددیست. بعد در دهلیزهای تخصصیای که شهر را تعریف میکنند، هضم میشود. مرگ در شهر متخصصانی دارد: موبد/شیخ/کشیش با جسد گفتوگو میکند. مردهشو مرده را آماده میکند. کالبد شکاف مرده را بررسی میکند. در تمام این مراحل، مرده، بستهبندیای منقضیشده است که با سرعت تمام دستبهدست میشود تا از ساختار شهر بیرون ریخته شود. شهر نشانههای مستقیم مرگ -بدنهای مرده- را با فلاخن انکار دور سرش میچرخاند و به بیرون پرتاب میکند. شهر با غیبکردن بدنِ مرده، وانمود میکند که بسترِ محضِ زندگیست.
مرده به خودی خود چیز بدی نیست. بدنی بیجان است. یک شبه-شیئ. دیدن مرده اما چهجور کاری است؟ خیرهشدن به چیزی که نه انسان است، نه شئی محض. بلکه شیبی به طرف «فساد» است. چیزی در معرض متلاشی شدن. دیدن این چیز، دیدنِ چیزی که شهر مصرانه قایمش کرده بوده است، یادآوری مرگی است که با قطعیتش همهی ارزشهای مقومِ شهر را میلرزاند. به یادآوردن مرگ، مرئی شدن مرگ، بزرگترین تهدید علیه قوام شهر است. چون هر شهر در واقع تجسم یک فراموشی بزرگ است؛ فراموشی مرگ.
-فراموش کن که میمیری، آنوقت بهتر میشود مثل اسب عصاری کارمند و معلم و کارگر و دانشجوت کرد.
دیدنِ نشانههای مستقیم مرگ، بدنهای مرده، نقشهای شهری را از تن آدمها درمیآورد. دور میریزد. آدمِ مرگآگاه، آنقدرها وقت ندارد که کارمند بایگانی ادارهی مالیات یا دانشجویی ستمکش باشد. دیدنِ مرگ حجاب را از روی بدن مرده برنمیدارد، حجاب را از روی چشمهای بیننده، از روی نگاه او کنار میزند. دیدنِ مرگ، زل زدن به صورت مردهها، انکار شهر و هنجارهای دیداری شهر است. انکار سازوکارهایی که انسان را به نفع شهر خنثی میکنند.
ما برخلاف آداب زندگی شهری و هنجارهای بصریاش، به نشانههای مستقیم مرگ خیره شدهایم.
چرا به صورتِ مرگ زل زدهایم؟ کاری که تا پنجاه روز پیش نمیکردیم. چه نیرویی آزاد شده که ما بیمحابا تصویر بدنهای مرده، بدنهای کشتهشده را میبینیم، دست به دست میکنیم و به هم نشان میدهیم؟ مرگِ همیشه خوفناک از چه مجرایی بیرون آمده و مرئی شده است؟ اینکه ما تصویر اجساد را به هم نشان میدهیم، در سطح اول مواجهه، نوعی مستندنگاری جنایت به نظر میرسد. «ببین! اینها قاتلاند.» کشتهها -جرقههای پراکندهی یک شوکِ بزرگ- در تاریکی پخش میشوند. نمایش/تبلیغِ اجساد در رسانههای جمعی، تلاش برای آتش زدن جزئی از اجزای تاریکی با جرقهی کمعمر است، پیش از آنکه جرقه خاموش شود، از یاد برود. عکس خونی جسدی را نگاه میکنم تا دستگیرم شود آنها جانیاند. بفهمم که جنایتی اتفاق افتاده. نشانش میدهم تا دیگری را هم قانع کنم که چنین است. نوعی یکدستسازی عواطف و تصورات. اما چرا عکس اجساد بعدی را نگاه میکنم، در حالی که دیگر میدانم، قانع شدهام که آنها قاتلاند؟ چرا به شنیدن خبر قتلها یا خواندنش اکتفا نمیکنم و همهچیز را میگردم تا بالاخره جسدی خونی را پیدا کنم و بهش نگاه کنم؟ چه چیزی برای دیده شدن در جسد خونآلود «بعدی» هست؟
۱. مُردههای شهر -در شرایط عادی- از جریان زندگی روزمرهی زندهها بیرون میافتند. قبرستانها با فاصلههایی زیاد از شهرها سعی میکنند مُرده و نشانههای مرگ را مخفی کنند یا به حداقل برسانند. تو روستاها ولی مردهها با سنگقبرها بخشی از مناظر روزانهاند. حضور دارند. مردهها مردهاند، دور ریخته نشدهاند. مردههای شهری به محض مردن باید دور ریخته شوند. پنهان شوند. شهر با عجله دست و پا میزند که صورتش را بشوید. هر مرده لکهایست که به شهربودنِ شهر تهمت میزند. شهر ساختاری از سکون و حرکت است، یک شبکهی شناور از بدنها. بدنِ مرده مثل لختهای چسبنده، شهر را به سکته میاندازد. او باید رفع شود. پس در مجراهای شهر به حرکت میافتد. در اخبار، هویتزدایی میشود. هر جسد در اخبار تنها عددیست. بعد در دهلیزهای تخصصیای که شهر را تعریف میکنند، هضم میشود. مرگ در شهر متخصصانی دارد: موبد/شیخ/کشیش با جسد گفتوگو میکند. مردهشو مرده را آماده میکند. کالبد شکاف مرده را بررسی میکند. در تمام این مراحل، مرده، بستهبندیای منقضیشده است که با سرعت تمام دستبهدست میشود تا از ساختار شهر بیرون ریخته شود. شهر نشانههای مستقیم مرگ -بدنهای مرده- را با فلاخن انکار دور سرش میچرخاند و به بیرون پرتاب میکند. شهر با غیبکردن بدنِ مرده، وانمود میکند که بسترِ محضِ زندگیست.
مرده به خودی خود چیز بدی نیست. بدنی بیجان است. یک شبه-شیئ. دیدن مرده اما چهجور کاری است؟ خیرهشدن به چیزی که نه انسان است، نه شئی محض. بلکه شیبی به طرف «فساد» است. چیزی در معرض متلاشی شدن. دیدن این چیز، دیدنِ چیزی که شهر مصرانه قایمش کرده بوده است، یادآوری مرگی است که با قطعیتش همهی ارزشهای مقومِ شهر را میلرزاند. به یادآوردن مرگ، مرئی شدن مرگ، بزرگترین تهدید علیه قوام شهر است. چون هر شهر در واقع تجسم یک فراموشی بزرگ است؛ فراموشی مرگ.
-فراموش کن که میمیری، آنوقت بهتر میشود مثل اسب عصاری کارمند و معلم و کارگر و دانشجوت کرد.
دیدنِ نشانههای مستقیم مرگ، بدنهای مرده، نقشهای شهری را از تن آدمها درمیآورد. دور میریزد. آدمِ مرگآگاه، آنقدرها وقت ندارد که کارمند بایگانی ادارهی مالیات یا دانشجویی ستمکش باشد. دیدنِ مرگ حجاب را از روی بدن مرده برنمیدارد، حجاب را از روی چشمهای بیننده، از روی نگاه او کنار میزند. دیدنِ مرگ، زل زدن به صورت مردهها، انکار شهر و هنجارهای دیداری شهر است. انکار سازوکارهایی که انسان را به نفع شهر خنثی میکنند.
۲. ژیژک دربارهی سریالهای بازی مرکب و داستان ندیمه میگفت این دوتا سریال منتقد کاپیتالیسم و سرکوب زناناند، ولی با جذابیتهای بصری و دراماتیککردن بیخودی سناریو، موضوع مورد نقد را بازتولید میکنند، اینبار خطرناکتر، چون این بار برخلاف حالت عادی، این رنجها «جذاب» و دیدنی هم شدهاند.
آیا فیلم و عکسهای اجساد خونی ما دچار چنین سرنوشتی نشدهاند؟ وقتی از این خبرگزاری به دیگری دستبهدست میشوند و در کشاکش این انتقالها گردابی مکنده از عواطف متفاوت تولید میکنند.
آیا بازنمایی تصویریِ کشتهشدن، کشتهشدن واقعی -آنچه شهر از ما پنهان کرده بود-، کشتهشدنی نه سینمایی که مستند، با بدنهای واقعی و گلولهها و باتومهای واقعی، سریالی مبهوتکننده تولید نکردهاند که با شدتش در واقعی بودن، تمام نمایشهای دیگر را کنار زده است؟ آیا تماشای مرگی که دائماً در بازنماییهای سینماییاش، بنا به طبیعت سینما و نمایش، مرگی جعلی بود، ارضای میلی سرکوب شده، یا یکجور سرگرمی مازوخیستی، آتشفشانی از آدرنالین کاذب نیست؟ نمیدانم. این بالاخره نه قطعی، اما ممکن است.
از این گذشته، البته نوعی همدستی همیشگی بین مردم و رسانه برای دست به دست کردن فیلمهای جنایت وجود داشته است؛ یک پورنوگرافی مصیبت که ظاهراً اینطور القا میکند که خود، نوعی فعالیت است، فعالیتی که منجر به جذب بخش خاکستری جامعه خواهد شد. یکجور آگاهیزایی دربارهی جنایت. امّا در دل خود، حامل توانی برای فریب دادن عامل انتشارش است. فریب دادن او دربارهی دامنه و توان اثرگذاریش بر جهان؛ یکجور محدودکردن و تقلیل دادن کارهایی که میتواند بکند به تبدیل شدن به مهرهای در چرخهی دستبهدست کردن تصاویر و آه کشیدن جمعی. این البته همهی آنچه خواهد شد نیست، خیلیها بعد از خبررسانی دست به فعالیتهایی که ازشان برمیآید هم میزنند. امّا سیل بزرگی از شهروندها، در تورِ خبررسانشدن گیر میافتند. تور رساندن خبرهایی که دستسازِ خودشان نیست؛ خبرهای داده-شده. خبرهایی تولید-شده. خبرهایی با مبدأهایی نامعلوم، به طرف مقصدهایی نامعلوم.
آیا فیلم و عکسهای اجساد خونی ما دچار چنین سرنوشتی نشدهاند؟ وقتی از این خبرگزاری به دیگری دستبهدست میشوند و در کشاکش این انتقالها گردابی مکنده از عواطف متفاوت تولید میکنند.
آیا بازنمایی تصویریِ کشتهشدن، کشتهشدن واقعی -آنچه شهر از ما پنهان کرده بود-، کشتهشدنی نه سینمایی که مستند، با بدنهای واقعی و گلولهها و باتومهای واقعی، سریالی مبهوتکننده تولید نکردهاند که با شدتش در واقعی بودن، تمام نمایشهای دیگر را کنار زده است؟ آیا تماشای مرگی که دائماً در بازنماییهای سینماییاش، بنا به طبیعت سینما و نمایش، مرگی جعلی بود، ارضای میلی سرکوب شده، یا یکجور سرگرمی مازوخیستی، آتشفشانی از آدرنالین کاذب نیست؟ نمیدانم. این بالاخره نه قطعی، اما ممکن است.
از این گذشته، البته نوعی همدستی همیشگی بین مردم و رسانه برای دست به دست کردن فیلمهای جنایت وجود داشته است؛ یک پورنوگرافی مصیبت که ظاهراً اینطور القا میکند که خود، نوعی فعالیت است، فعالیتی که منجر به جذب بخش خاکستری جامعه خواهد شد. یکجور آگاهیزایی دربارهی جنایت. امّا در دل خود، حامل توانی برای فریب دادن عامل انتشارش است. فریب دادن او دربارهی دامنه و توان اثرگذاریش بر جهان؛ یکجور محدودکردن و تقلیل دادن کارهایی که میتواند بکند به تبدیل شدن به مهرهای در چرخهی دستبهدست کردن تصاویر و آه کشیدن جمعی. این البته همهی آنچه خواهد شد نیست، خیلیها بعد از خبررسانی دست به فعالیتهایی که ازشان برمیآید هم میزنند. امّا سیل بزرگی از شهروندها، در تورِ خبررسانشدن گیر میافتند. تور رساندن خبرهایی که دستسازِ خودشان نیست؛ خبرهای داده-شده. خبرهایی تولید-شده. خبرهایی با مبدأهایی نامعلوم، به طرف مقصدهایی نامعلوم.
Telegram
«تِکانهها»
«پورنوگرافیِ مصیبت»
۱. دستبهدستکردن شر یکجور بازتولید و توسعهی شر است: «من که حالش را ندارم پس به جاش خبردارت میکنم تو اگر خواستی کاری بکنی، بکن، اگر نه هم که خب به بعدی خبر بده، همینطوری خبر را دست به دست کنیم تا دنیا بفهمد. مثل دفعههای قبل که…
۱. دستبهدستکردن شر یکجور بازتولید و توسعهی شر است: «من که حالش را ندارم پس به جاش خبردارت میکنم تو اگر خواستی کاری بکنی، بکن، اگر نه هم که خب به بعدی خبر بده، همینطوری خبر را دست به دست کنیم تا دنیا بفهمد. مثل دفعههای قبل که…
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«چطور یک گرانش نقطهای، یک بر-هم-ریخته و کانون از پوست و استخوان و روده و مو و رشتههای عضله و چربی، یک نقطهی زنده که روش میلیاردها چیز کوچکِ مجزا زندگی میکنند و او خود در میان بیشمار چیز دیگر زنده است، رویا میسازد و رویا میبیند؟»
• ویدیو: اجرای دانشجویی سوگندنامه/فریاد جاودان.
• ویدیو: اجرای دانشجویی سوگندنامه/فریاد جاودان.
تکانهها
«ما هنوز نمیدانیم که یک بدن به چه کارهایی تواناست.» این گزارهی اسپینوزا [در کتابِ اخلاق]، شاهکلیدِ تحلیل موقعیت ماست؛ مثل هر موقعیت انقلابی دیگری. بدن پدیدهای ناشناخته است؛ ناشناخته و ناشناختنی [به طور تام و تمام]. همواره جزئی از هستی بدن از زیر سلطهی…
• برای مقاومت یکنفرهی فائزه و نیروی مخفی در جرقّهها
-این ایده قطعهی مکملی برای قطعهای قبلی است: «علیه پیشگویی »
۱. یک شیئ و اسمش چه ارتباطی با هم دارند؟ چگونه یک کلمه، یک اسم، روی جسمی فرود میآید و در آن تهنشین میشود؟ هر اسم چیزی را از یکپارچگیِ جهان میبُرد و بیرون میکشد. اسمها جهان را قطعهقطعه میکنند؛ هر قطعه در عین پیوستگی به تمامِ چیزهای دیگرِ جهان، با یک اسم، به چیزی مشخص، چیزی مستقل تبدیل میشود. در ساختار زبانِ ما اسمها دو دسته به نظر میرسند. اسمهای مَعرفه/شناخته و اسمهای نکره/ناشناس. دستهی اول تنها به یکچیز تعلق میگیرند و نه به یک دستهی بزرگ از چیزهای مشابه بههم؛ مثلاً «برجِ آزادی». دستهی دوم، ابریاند که شامل مجموعهای از چیزها میشوند و تکینگی یک عضو مشخصِ مجموعه در این نوع نامگذاری اولویتی ندارد؛ مثلاً «زن» که هرچند مصداقهایی مشخص در جهان دارد اما فقط و فقط به یک چیز تکین اشاره نمیکند. اما دستهی سومی از کلمات وجود دارند، دستهای ظاهراً محجوب، در فاصلهی این دو نوع اسم، که میانگینی متعارض از کیفیتهای هر دو نوعاند. سخت نیست. ضمایر در زبان جزو این دستهاند؛ همینطور صفاتِ اشاره. این دسته، نه تنها مصداق تکینی ندارند، بلکه مصداق گروهی مشخصی هم در جهان ندارند. یعنی: وقتی میگویم «من» و وقتی تو میگویی «من»، خب بالاخره این من، این ضمیر، کدام یک از ماست؟ چطور میتواند به یک شکل ثابت به هر دوی ما دلالت کند؟ یا وقتی که میگویم «اینجا» و بعد ده قدم میروم آنورتر، دوباره میگویم «اینجا» چطور هر دوی این نقطهها در فضا «اینجا» به حساب میآیند؟ چطور هرجایی که هرکسی باشد، به محض اینکه شروع به گزارش دادن وضعیتش کند، «اینجا» به حساب میآید؟ این دسته از کلمات از فرطِ گستردگیِ بیانتهای دامنهی دلالتشان، زیرِ وظیفهی زبان میزنند که دستهبندی کردن اجزای جهان است. همهچیزهای جهان در ظرفیت نامتناهی این کلمات جا میشوند. پس در این نقاط از زبان، زبان بهجای اینکه جهان را روشن کند، همهچیز را یکدست میکند و به درون تاریکی و ابهام و یکدستی بازمیگرداند.
۲. «هنوز هیچکس نمیداند که یک بدن به چهکارهایی تواناست!» اسپینوزا چه میخواهد بگوید؟ میخواهد بگوید که باید «هنوزِ» اولِ جمله را ادامه بدهیم تا جایی که میتوانیم و ابهام را در طول این مسیر تاب بیاوریم. این جمله را به هرکاری میتوان بست. چون جملهای دربارهی توانهاست؛ توانها اند که دارند در جهان کار میکنند و «همهچیز» را به شکلِ «همهچیز» نگهمیدارند. این جمله نقطهی تعویض دو سئوال با هم است: «چیزها چه کارهایی میتوانند بکنند؟» بهجای «چیزها چیاند؟». این جمله دارد به طرف تمام «آستانه»ها و «سرحد»ها خیز برمیدارد. به طرف لحظههایی که از دل حیرتزدگی یک بدن از کاری که توانسته در یک سرحد انجام بدهد، امر نو زاییده میشود. لحظهی بهت و غافلگیری. غافلگیری. غافلگیری عنصر حیاتیِ انقلابهاست؛ چه فردی باشند یا جمعی. اگر انقلابها قابل پیشبینی باشند، جلوشان گرفته میشود. انقلابها باید حتا خودِ انقلابیون را هم غافلگیر کنند تا محقق شوند.
چگونه میشود «خود» را غافلگیر کرد؟ چگونه میشود توانهای بدن را تا سرحدها برد؟ برای رفتن به پیشوازِ یک رخداد/انقلاب، برای بنیانگذاریِ «امرِ نو» لازم است تا به درون تاریکی/ ابهام شیرجه بزنیم.
یک بدن از چه راههایی میتواند -حتا- خود را غافلگیر کند؟ او باید خودش را از خودش پنهان کند. استتار از خود: از یک بدن تنها نیتی بماند که به طرف سرحدها خودش را هل میدهد. او باید خود را پنهان کند. حتا از خودش، و دقیقاً از خودش. او باید مانع از کشف شدن خودش [گرهای از توانها و شدتها] بشود.
-این ایده قطعهی مکملی برای قطعهای قبلی است: «علیه پیشگویی »
۱. یک شیئ و اسمش چه ارتباطی با هم دارند؟ چگونه یک کلمه، یک اسم، روی جسمی فرود میآید و در آن تهنشین میشود؟ هر اسم چیزی را از یکپارچگیِ جهان میبُرد و بیرون میکشد. اسمها جهان را قطعهقطعه میکنند؛ هر قطعه در عین پیوستگی به تمامِ چیزهای دیگرِ جهان، با یک اسم، به چیزی مشخص، چیزی مستقل تبدیل میشود. در ساختار زبانِ ما اسمها دو دسته به نظر میرسند. اسمهای مَعرفه/شناخته و اسمهای نکره/ناشناس. دستهی اول تنها به یکچیز تعلق میگیرند و نه به یک دستهی بزرگ از چیزهای مشابه بههم؛ مثلاً «برجِ آزادی». دستهی دوم، ابریاند که شامل مجموعهای از چیزها میشوند و تکینگی یک عضو مشخصِ مجموعه در این نوع نامگذاری اولویتی ندارد؛ مثلاً «زن» که هرچند مصداقهایی مشخص در جهان دارد اما فقط و فقط به یک چیز تکین اشاره نمیکند. اما دستهی سومی از کلمات وجود دارند، دستهای ظاهراً محجوب، در فاصلهی این دو نوع اسم، که میانگینی متعارض از کیفیتهای هر دو نوعاند. سخت نیست. ضمایر در زبان جزو این دستهاند؛ همینطور صفاتِ اشاره. این دسته، نه تنها مصداق تکینی ندارند، بلکه مصداق گروهی مشخصی هم در جهان ندارند. یعنی: وقتی میگویم «من» و وقتی تو میگویی «من»، خب بالاخره این من، این ضمیر، کدام یک از ماست؟ چطور میتواند به یک شکل ثابت به هر دوی ما دلالت کند؟ یا وقتی که میگویم «اینجا» و بعد ده قدم میروم آنورتر، دوباره میگویم «اینجا» چطور هر دوی این نقطهها در فضا «اینجا» به حساب میآیند؟ چطور هرجایی که هرکسی باشد، به محض اینکه شروع به گزارش دادن وضعیتش کند، «اینجا» به حساب میآید؟ این دسته از کلمات از فرطِ گستردگیِ بیانتهای دامنهی دلالتشان، زیرِ وظیفهی زبان میزنند که دستهبندی کردن اجزای جهان است. همهچیزهای جهان در ظرفیت نامتناهی این کلمات جا میشوند. پس در این نقاط از زبان، زبان بهجای اینکه جهان را روشن کند، همهچیز را یکدست میکند و به درون تاریکی و ابهام و یکدستی بازمیگرداند.
۲. «هنوز هیچکس نمیداند که یک بدن به چهکارهایی تواناست!» اسپینوزا چه میخواهد بگوید؟ میخواهد بگوید که باید «هنوزِ» اولِ جمله را ادامه بدهیم تا جایی که میتوانیم و ابهام را در طول این مسیر تاب بیاوریم. این جمله را به هرکاری میتوان بست. چون جملهای دربارهی توانهاست؛ توانها اند که دارند در جهان کار میکنند و «همهچیز» را به شکلِ «همهچیز» نگهمیدارند. این جمله نقطهی تعویض دو سئوال با هم است: «چیزها چه کارهایی میتوانند بکنند؟» بهجای «چیزها چیاند؟». این جمله دارد به طرف تمام «آستانه»ها و «سرحد»ها خیز برمیدارد. به طرف لحظههایی که از دل حیرتزدگی یک بدن از کاری که توانسته در یک سرحد انجام بدهد، امر نو زاییده میشود. لحظهی بهت و غافلگیری. غافلگیری. غافلگیری عنصر حیاتیِ انقلابهاست؛ چه فردی باشند یا جمعی. اگر انقلابها قابل پیشبینی باشند، جلوشان گرفته میشود. انقلابها باید حتا خودِ انقلابیون را هم غافلگیر کنند تا محقق شوند.
چگونه میشود «خود» را غافلگیر کرد؟ چگونه میشود توانهای بدن را تا سرحدها برد؟ برای رفتن به پیشوازِ یک رخداد/انقلاب، برای بنیانگذاریِ «امرِ نو» لازم است تا به درون تاریکی/ ابهام شیرجه بزنیم.
یک بدن از چه راههایی میتواند -حتا- خود را غافلگیر کند؟ او باید خودش را از خودش پنهان کند. استتار از خود: از یک بدن تنها نیتی بماند که به طرف سرحدها خودش را هل میدهد. او باید خود را پنهان کند. حتا از خودش، و دقیقاً از خودش. او باید مانع از کشف شدن خودش [گرهای از توانها و شدتها] بشود.
۳. کسی که خودش را «من» صدا میزند، نامش را پنهان میکند. از خود، از نامش، از تکینگیاش بیرون میآید و لباسی عمومیِ یک ضمیر را متعلق به همه/دیگران است به تن میکند. همه خود را «من» صدا میزنند. «من» دقیقاً هیچکس نیست. نقطهای از تاریکی است. یک حفره. پردهای از ابهام که روی یک بدن میافتد.
بدن خودش را و توانهاش را تنها در ساحت زبان میشناسد و میشناساند، در خارج از زبان او تنها «انجام میدهد». پس بدن تنها میتواند خودش را در همین ساحت زبان غیرقابل کشف و پیشبینیناپذیر نگهدارد، از لو رفتن خودش جلوگیری کند: ۱. با سکوت، و ۲. با شیوهی سومِ نامگذاری: شیوهی استتار.
بدن انقلابی باید خود را و توانهای آتی خود را و موقعیتها و وعدههاش را در ضمایر و صفات اشاره پنهان کند. پنهان شدن یک بدن خصوصی در ضمایر، نوعی ازخودگذشتن/ایثار است؛ از خودم و خصوصیاتم میگذرم تا «من» بشوم، مثل هر کس دیگری.
و حلکردنِ وعدههای مقاومت در صفاتِ اشاره در واقع تبدیل کردن هر لحظه و هر مکان به زمان و مکانِ مقاومت است. وقتی میگوییم فردا، یا هجدمِ ماه، یا شنبه غروب مبارزه خواهم کرد، تمام فرصتها را از لحظهی گفتنِ وعده تا لحظهی انجامشدنِ کار از دست میدهم. باید جای تاریخها و موعدها را با «من/حالا/اینجا»، عوض کنیم. «من» که شامل تمام بدنهاست؛ هر بدنی که شروع به گفتن میکند. «حالا» که شامل تمام زمانهاست؛ هر زمانی که بدنی در آن شروع به گفتن و انجام دادن میکند و «اینجا» که نقطهای از فضاست که «من» با خودم به همهجا میکشانمش.
بدن انقلابی باید این کلمات را همچون استتارهایی پوشیدنی تنش کند، تا در تاریکیِ پیشبینیناپذیری به کارش ادامه بدهد. خودش را و دیگری را با خودش غافلگیرانه تا سرحدها ببرد. آنجا که نگاتیوِ توانهای یک بدن ظاهر میشود: نقطهای که معلوم میشود بدنها به چه کارهایی توانا بودهاند.
۴. «من حالا در اینجا مقاومت میکنم» فرمولِ غیرقابل پیشبینی و غیرقابل جلوگیریِ مبارزه است. مثلِ «حالا وقتش رسیده است.» که به محضِ هر بار گفته شدن، «حالا» را به لحظهای انقلابی تبدیل میکند. فرمولی که هر لحظه و هر مکان و هر بدن را به پیشوازِ دگرگون کردن و دگرگون شدن میبرد؛ فراخوانی برای احضار کردنِ «امرِ نو».
بدن خودش را و توانهاش را تنها در ساحت زبان میشناسد و میشناساند، در خارج از زبان او تنها «انجام میدهد». پس بدن تنها میتواند خودش را در همین ساحت زبان غیرقابل کشف و پیشبینیناپذیر نگهدارد، از لو رفتن خودش جلوگیری کند: ۱. با سکوت، و ۲. با شیوهی سومِ نامگذاری: شیوهی استتار.
بدن انقلابی باید خود را و توانهای آتی خود را و موقعیتها و وعدههاش را در ضمایر و صفات اشاره پنهان کند. پنهان شدن یک بدن خصوصی در ضمایر، نوعی ازخودگذشتن/ایثار است؛ از خودم و خصوصیاتم میگذرم تا «من» بشوم، مثل هر کس دیگری.
و حلکردنِ وعدههای مقاومت در صفاتِ اشاره در واقع تبدیل کردن هر لحظه و هر مکان به زمان و مکانِ مقاومت است. وقتی میگوییم فردا، یا هجدمِ ماه، یا شنبه غروب مبارزه خواهم کرد، تمام فرصتها را از لحظهی گفتنِ وعده تا لحظهی انجامشدنِ کار از دست میدهم. باید جای تاریخها و موعدها را با «من/حالا/اینجا»، عوض کنیم. «من» که شامل تمام بدنهاست؛ هر بدنی که شروع به گفتن میکند. «حالا» که شامل تمام زمانهاست؛ هر زمانی که بدنی در آن شروع به گفتن و انجام دادن میکند و «اینجا» که نقطهای از فضاست که «من» با خودم به همهجا میکشانمش.
بدن انقلابی باید این کلمات را همچون استتارهایی پوشیدنی تنش کند، تا در تاریکیِ پیشبینیناپذیری به کارش ادامه بدهد. خودش را و دیگری را با خودش غافلگیرانه تا سرحدها ببرد. آنجا که نگاتیوِ توانهای یک بدن ظاهر میشود: نقطهای که معلوم میشود بدنها به چه کارهایی توانا بودهاند.
۴. «من حالا در اینجا مقاومت میکنم» فرمولِ غیرقابل پیشبینی و غیرقابل جلوگیریِ مبارزه است. مثلِ «حالا وقتش رسیده است.» که به محضِ هر بار گفته شدن، «حالا» را به لحظهای انقلابی تبدیل میکند. فرمولی که هر لحظه و هر مکان و هر بدن را به پیشوازِ دگرگون کردن و دگرگون شدن میبرد؛ فراخوانی برای احضار کردنِ «امرِ نو».
حسنک را سوی دار بردند و به جایگاه رسانیدند. بر مَرکبی که هرگز ننشسته بود نشانیدند و جلادش استوار ببست و رسنها فرودآورد و آواز دادند که «سنگ زنید!» هیچ کس دست به سنگ نمیکرد و همه زار میگریستند، خاصه نِشابوریان. پس مشتی رِند را زَر دادند که سنگ زنند و مَرد خود مُرده بود، که جلادش رَسن به گلو افکنده بود و خبه کرده.____
___ او [حسنک وزیر] رفت و آن قوم که این مَکر ساخته بودند نیز برفتند. احمق مردی که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد و زشت بازستاند. چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود، از شکمِ مادر.
«ذکرِ بر دار کردنِ حسنک وزیر- تاریخ بیهقی»
___ او [حسنک وزیر] رفت و آن قوم که این مَکر ساخته بودند نیز برفتند. احمق مردی که دل در این جهان بندد که نعمتی بدهد و زشت بازستاند. چون از این فارغ شدند، بوسهل و قوم از پای دار بازگشتند و حسنک تنها ماند، چنانکه تنها آمده بود، از شکمِ مادر.
«ذکرِ بر دار کردنِ حسنک وزیر- تاریخ بیهقی»
۰. دانشجوها را ممنوعالورود میکنند. شهروندها را میدزدند. شعارها را خطخطی میکنند. بازداشتشدهها را میکشند. تمام این چرخهی انهدام را میل به پنهانکردن/ دفنکردن/ انکار کردن پیش میبرد. تقلایی هذیانی میخواهد همهی نشانهها را پاک کند، تا وانمود کند که شرایط عادیست. اما خودِ همین عملِ «پنهان کردن» نشانهها، تبدیل به نشانهای برای افشاکردنِ وضعیت بحرانی میشود.
۱.از شرِ ایده نمیشود خلاص شد، حتا اگر بدنِ حاملِ ایده را از بین ببرید، ایده پایستگیای ذاتی دارد، نوعی چسبندگی یا سماجت که بیوقفه ایده را به بدنی دیگر میچسباند. شعارِ روی دیوار را خط زدن، خودِ خطخطی را به پیام جدید تبدیل میکند، ایدهی اینکه با نوشتهای روی دیوار اعلام کنیم که در وضعیت سرکوب قرار داریم، با خط زدنِ نوشته، به خودِ خطخطیها منتقل میشود. بعد برای از بین بردن این خطخطیِ حامل پیام، مثلاً اگر دیوار را فرو بریزند، باز جای خالی دیواری فروریخته تبدیل به شکل سومِ همان پیامِ اول میشود. هیچ ایدهای را نمیشود با وسیلهای فیزیکی/ با یک بدن، از سطح جهان پاک کرد. ایده به بدنِ بعدی میچسبد. حتا خود را به بدنِ سرکوبگر تزریق میکند. تنها راه مقابله این است که در ساحتِ ایده پیامی/ایدهای دیگر فرستاده شود تا ایده/پیامها با هم مقابله کنند؛ جنگِ دو ایجابیت، و نه جنگ یک سلبیت در برابر ایدهای ایجابی. با خط زدن و پاک کردن و پنهان کردن و کشتن، تنها، هرکسی به نشانهشناسی تجربی تبدیل میشود که در میان جاهای خالی و خطخوردگیها شروع به کشف محتوای واقعیت میکند. محتوایی الزاماً بحرانی؛ آتشفشانی که زیر رواندازی نازک پنهان شده است.
۲. دو ایدهی محض چطور به مقابله با هم میپردازند؟ این مقابله ناممکن است. هر ایده بدنی دارد. ایدهی محض وجود ندارد. ایده با فرم پذیرفتن به جهان صادر میشود؛ اما قبل از این فرمپذیری هم در جهان حضور دارد. ایده از خلأ، از نیستی، از خارجِ جهان یکباره به درون جهان نمیآید. در ابراز شدن و صدور ایده، هر ایده با فرم گرفتن، تنها «حضوری مستقل» از بدن مالکش/علتش پیدا میکند. ایدهی ابراز شده دیگر جزوی از یک بدن -به مثابه علّتش- نیست، خودِ ایده بدندار میشود. فرم، بدنِ ایده است. بدنِ حالِ حاضرِ هر ایده را میشود از بین برد، اما خود ایده همچنان -شکل شبحی سرگردان- در جهان جاری میشود و به بدنِ بعدی سرایت میکند. بهچیزی دیگر منتقل میشود؛ به زنجیرهای پیوسته از اشیای دیگر؛ به بدنهایی متوالی میچسبد و بدنها را تبدیل به خود میکند. نمیشود شعاری را خط زد، به این هوا که پیام/ایدهی مقوّمِ شعار هم همزمان دفن شود، یا از بین برود. نمیشود بدنی را از دانشگاه دزدید و انتظار داشت صندلیِ خالیِ او تبدیل به پیام نشود. نمیشود نوید و محسن و مجیدرضا را اعدام کرد و آسوده نشست و خیال کرد که نام آنها و ایدهی روشنِ حضور آنها در جهان محو شده است و ستارهی سیّار دنبالهای ندارد.
۱.از شرِ ایده نمیشود خلاص شد، حتا اگر بدنِ حاملِ ایده را از بین ببرید، ایده پایستگیای ذاتی دارد، نوعی چسبندگی یا سماجت که بیوقفه ایده را به بدنی دیگر میچسباند. شعارِ روی دیوار را خط زدن، خودِ خطخطی را به پیام جدید تبدیل میکند، ایدهی اینکه با نوشتهای روی دیوار اعلام کنیم که در وضعیت سرکوب قرار داریم، با خط زدنِ نوشته، به خودِ خطخطیها منتقل میشود. بعد برای از بین بردن این خطخطیِ حامل پیام، مثلاً اگر دیوار را فرو بریزند، باز جای خالی دیواری فروریخته تبدیل به شکل سومِ همان پیامِ اول میشود. هیچ ایدهای را نمیشود با وسیلهای فیزیکی/ با یک بدن، از سطح جهان پاک کرد. ایده به بدنِ بعدی میچسبد. حتا خود را به بدنِ سرکوبگر تزریق میکند. تنها راه مقابله این است که در ساحتِ ایده پیامی/ایدهای دیگر فرستاده شود تا ایده/پیامها با هم مقابله کنند؛ جنگِ دو ایجابیت، و نه جنگ یک سلبیت در برابر ایدهای ایجابی. با خط زدن و پاک کردن و پنهان کردن و کشتن، تنها، هرکسی به نشانهشناسی تجربی تبدیل میشود که در میان جاهای خالی و خطخوردگیها شروع به کشف محتوای واقعیت میکند. محتوایی الزاماً بحرانی؛ آتشفشانی که زیر رواندازی نازک پنهان شده است.
۲. دو ایدهی محض چطور به مقابله با هم میپردازند؟ این مقابله ناممکن است. هر ایده بدنی دارد. ایدهی محض وجود ندارد. ایده با فرم پذیرفتن به جهان صادر میشود؛ اما قبل از این فرمپذیری هم در جهان حضور دارد. ایده از خلأ، از نیستی، از خارجِ جهان یکباره به درون جهان نمیآید. در ابراز شدن و صدور ایده، هر ایده با فرم گرفتن، تنها «حضوری مستقل» از بدن مالکش/علتش پیدا میکند. ایدهی ابراز شده دیگر جزوی از یک بدن -به مثابه علّتش- نیست، خودِ ایده بدندار میشود. فرم، بدنِ ایده است. بدنِ حالِ حاضرِ هر ایده را میشود از بین برد، اما خود ایده همچنان -شکل شبحی سرگردان- در جهان جاری میشود و به بدنِ بعدی سرایت میکند. بهچیزی دیگر منتقل میشود؛ به زنجیرهای پیوسته از اشیای دیگر؛ به بدنهایی متوالی میچسبد و بدنها را تبدیل به خود میکند. نمیشود شعاری را خط زد، به این هوا که پیام/ایدهی مقوّمِ شعار هم همزمان دفن شود، یا از بین برود. نمیشود بدنی را از دانشگاه دزدید و انتظار داشت صندلیِ خالیِ او تبدیل به پیام نشود. نمیشود نوید و محسن و مجیدرضا را اعدام کرد و آسوده نشست و خیال کرد که نام آنها و ایدهی روشنِ حضور آنها در جهان محو شده است و ستارهی سیّار دنبالهای ندارد.
۳. دربارهی زندانی کردن بدن، وقتی ایدهی بدن هنوز بیرون از زندان در حرکت است وضع همین است. میخواهند بدنی را محو کنند، این هدف زندانی کردن است. میخواهند توانهای یک بدن از بین برود تا این سرکوب به فراموش شدن بدنی حامل یک ایده منتهی شود، اما جای خالی او به جای خودش در جهان پرسه میزند. اینکه او نیست، خود، یک پیام روشن است که دیگر تنها به نقطهی حضور بدنِ او وابسته نیست. چیزی است که در همهجا پخش شده. غیبت یک زندانی در جهان بیرون از زندان، برعکسِ خود او، همه جا هست. کافیست با تمام قوا به یادآورده شود. تمام یک دانشگاه میتواند تبدیل به جای خالیِ دانشجویی زندانی/ممنوعالورود شود. جای خالیای یادآورانه که تمام فضا را مترادفِ یک بدنِ غایب میکند. وقتی که او هست تنها به اندازهی بدنش فضا را اشغال میکند؛ وقتی نیست جای خالیاش میتواند تمامِ حجمِ فضا را اشغال کند. این به «دیگران» بستگی دارد که تا چه حد خودرا در معرض ایدهی حضور فرد غایب قرار میدهند و از چسبندگی ایدهی او متاثر میشوند و خود تبدیل میشوند به «بدنِ بعدیِ» آن ایده. نیرو و دامنهی تاثیرِ بدنی ربوده شده/ زندانی شده/ منعشده، موجی نامرئی است که تمام اشیا را به محضِ بهیادآوردهشدنِ «غایب»، تبدیل به «او» میکند. غایب به محضِ بهیادآوردهشدن به تمام اشیا سرایت میکند.
نمیشود ایدهای را با از بین بردن بدنش از بین برد. ایده چسبندگی دارد. به بدنِ نابودکننده سرایت میکند. چاقویی که بدنی را میکُشد تا حضور او را از زمین پاک کند، ایدهی مقتول را برای همیشه در خود جذب میکند. حلقههای دار، دیوارهای خطخورده، کلاسهای خالیشده، همهی بدنهای مفقود و شعارهای پنهان را در خود حفظ میکنند و گسترشش میدهند به بدنهای بعدی، به بدنهای مجاور.
۴. مکبث با دستهای خونیاش فریاد میکشید:
«آیا تمامِ اقیانوسِ بیکرانهی نپتون این خون را از دستهایم تواند شست؟ نه! این دستهای من دریاهای عظیم را خونرنگ خواهند کرد و هر سبزآبی را سرخ.»
آبها دستهای خونی را نمیشویند؛ دستها آبها را خونی میکنند.
نمیشود ایدهای را با از بین بردن بدنش از بین برد. ایده چسبندگی دارد. به بدنِ نابودکننده سرایت میکند. چاقویی که بدنی را میکُشد تا حضور او را از زمین پاک کند، ایدهی مقتول را برای همیشه در خود جذب میکند. حلقههای دار، دیوارهای خطخورده، کلاسهای خالیشده، همهی بدنهای مفقود و شعارهای پنهان را در خود حفظ میکنند و گسترشش میدهند به بدنهای بعدی، به بدنهای مجاور.
۴. مکبث با دستهای خونیاش فریاد میکشید:
«آیا تمامِ اقیانوسِ بیکرانهی نپتون این خون را از دستهایم تواند شست؟ نه! این دستهای من دریاهای عظیم را خونرنگ خواهند کرد و هر سبزآبی را سرخ.»
آبها دستهای خونی را نمیشویند؛ دستها آبها را خونی میکنند.
۱. هیچکس نباید حق ناامیدشدن را از کسی سلب کند. من حق دارم ناامید شوم، حق دارم ناامید بمانم و ناامید کنم. ناامیدی شر نیست. بهعلاوه، ما تنها با امیدواری نیست که به هم میپیوندیم و وحدت پیدا میکنیم. لااقل به گواه تاریخ معاصر ایران، ما همیشه از امیدواریهای جمعیمان بیشتر ضربه خوردهایم تا ناامیدیهای فردی/جمعی.
به هوای ممانعت از تفرقه، جلوی ناامیدی آدمها را نباید بگیریم؛ انکار ابعاد سایکولوژیک انقلاب بهمعنای افزودن به نیروهای سوسیولوژیک انقلابها نیست. این دو مکمل هماند، نه متضاد با هم. جلوی هیچ عاطفهای را حق نداریم بگیریم. وقتی شعارمان روی آزادی و زندگی تاکید میکند اتفاقاً باید در برابر امکان تفرقه هم گشوده باشیم و قبول کنیم که چرخگوشت جامعه با روابط قدرتش حقِ از این بیشتر یکدست کردن افرادش را ندارد، حقِ دپو کردن و منجمد کردن نیروهای تکین در قالبِ تجمعها و کلیتهایی «امیدوار».
ناامیدی، از مراحل رشدی است، چه دربارهی رشد فرد چه دربارهی رشد بیگره و انقیادِ جمع. بی یک ناامیدیِ اولیه، جهتِ هیچ حرکتی تغییر نمیکند. بی ناامیدی هر ارادهای در یک نقطهی همیشگی ساکن میماند. کاری که از دست ما ساختهست باید این باشد که ناامیدیها را به رسمیت بشناسیم و بهجای انکار کردنشان، خودمان را با ناامیدیها درگیر کنیم؛ یک درگیری فعالانه. هر ناامیدی یک پرسش است. ما باید جوابش را بدهیم، نه که خوشباورانه، به قصد به هم نخوردنِ صف، پاکش کنیم و ازش رو برگردانیم.
۲. امیدواری به یک انقلاب، سادهترین راه خاموش کردن آن انقلاب است. انقلاب همانطور که با تراکمی از ناامیدی نسبت به وضعیتی اولیه شروع میشود، با ناامیدیِ بیوقفه نسبت به هر لحظهی خودش، و از انقلابِ پیوسته علیه لحظههای درونیاش، به راه میافتد. موتور محرکهٔ انقلاب انعکاس این ناامیدیِ بیوقفه به درون و بیرون از خودش است، به لحظههای کلانِ اطرافش و به ریزلحظههای سازندهی درونش.
کسی که دیگری را در حین یک انقلاب به سکوت دعوت میکند، یا ناامیدیهای او را انکار میکند، یا جلوی نقادی او نسبت به جزئیات انقلاب را میگیرد، به کلّی متوجه ایدهی انقلاب نشده، یا خودش شریک دزد و رفیق قافلهست.
انقلاب یعنی توان حداکثریِ انتقادِ بیوقفه؛ یعنی انهدام هرگونه پیششرط برای نقادی، شکستنِ تمام تمایلها به سکونت و انقیاد، چه بیرون جنبش انقلابی، چه درون جنبش.
به هوای ممانعت از تفرقه، جلوی ناامیدی آدمها را نباید بگیریم؛ انکار ابعاد سایکولوژیک انقلاب بهمعنای افزودن به نیروهای سوسیولوژیک انقلابها نیست. این دو مکمل هماند، نه متضاد با هم. جلوی هیچ عاطفهای را حق نداریم بگیریم. وقتی شعارمان روی آزادی و زندگی تاکید میکند اتفاقاً باید در برابر امکان تفرقه هم گشوده باشیم و قبول کنیم که چرخگوشت جامعه با روابط قدرتش حقِ از این بیشتر یکدست کردن افرادش را ندارد، حقِ دپو کردن و منجمد کردن نیروهای تکین در قالبِ تجمعها و کلیتهایی «امیدوار».
ناامیدی، از مراحل رشدی است، چه دربارهی رشد فرد چه دربارهی رشد بیگره و انقیادِ جمع. بی یک ناامیدیِ اولیه، جهتِ هیچ حرکتی تغییر نمیکند. بی ناامیدی هر ارادهای در یک نقطهی همیشگی ساکن میماند. کاری که از دست ما ساختهست باید این باشد که ناامیدیها را به رسمیت بشناسیم و بهجای انکار کردنشان، خودمان را با ناامیدیها درگیر کنیم؛ یک درگیری فعالانه. هر ناامیدی یک پرسش است. ما باید جوابش را بدهیم، نه که خوشباورانه، به قصد به هم نخوردنِ صف، پاکش کنیم و ازش رو برگردانیم.
۲. امیدواری به یک انقلاب، سادهترین راه خاموش کردن آن انقلاب است. انقلاب همانطور که با تراکمی از ناامیدی نسبت به وضعیتی اولیه شروع میشود، با ناامیدیِ بیوقفه نسبت به هر لحظهی خودش، و از انقلابِ پیوسته علیه لحظههای درونیاش، به راه میافتد. موتور محرکهٔ انقلاب انعکاس این ناامیدیِ بیوقفه به درون و بیرون از خودش است، به لحظههای کلانِ اطرافش و به ریزلحظههای سازندهی درونش.
کسی که دیگری را در حین یک انقلاب به سکوت دعوت میکند، یا ناامیدیهای او را انکار میکند، یا جلوی نقادی او نسبت به جزئیات انقلاب را میگیرد، به کلّی متوجه ایدهی انقلاب نشده، یا خودش شریک دزد و رفیق قافلهست.
انقلاب یعنی توان حداکثریِ انتقادِ بیوقفه؛ یعنی انهدام هرگونه پیششرط برای نقادی، شکستنِ تمام تمایلها به سکونت و انقیاد، چه بیرون جنبش انقلابی، چه درون جنبش.
«چکیدن قطرهی اشک در اقیانوس شراب»
به تو
-برای مجیدرضا
وصیت کردن در واقع پرتاب کردن شبحِ خود به آینده است. نوعی تلاش برای پریدن از روی مرگ و ادامهدادن به حضور در میان زندگان. وصیت آخرین خواستهی کسیست که لبهی مرگ ایستاده. خواستهای که -بعد از مرگش- از بدنِ او در میان بدنهای دیگران باقی میماند. وصیت میتواند متشکل از چند خواستهی بیربط/باربط باشد، یکی-دو امید، چند دغدغه و لابد چندتایی رویای محققنشده. امّا آنچه خود کنش وصیتکردن را تبدیل به یک پیام واحد میکند، میل به «همچنان» زنده ماندنِ فردِ در حال احتضار است؛ میل به ادامه پیدا کردن توانهایش حتا بعد از مردنش.
تنها زندگان میخواهند. تنها زندگان میتوانند بخواهند. اراده کردن، خواستن، میل ورزیدن کارکردهای روانتنانهی یک بدن زندهاند. زندهبودن پیششرط اصلی خواستن است. وصیت کردن در واقع به معنای پرتاب کردنِ این مولفه از زنده بودن به آیندههایی نامعلوم است. مُرده با خواستههایش، با وصیت کردن، همچنان در میان زندگان پرسه میزند/ میوزد، و صورت واقعیت را [در هیبتِ یک زندهی نامرئی، یک نیروی سمج] دگرگون میکند: فلان خانه را به فلان کس میسپارد، فلان کار را از فلانی میخواهد و از دیگران میخواهد فلانی را به فلانجا راه ندهند. مُرده با وصیت کردن وانمود میکند تا سالها بعد در میان زندگان حاضر خواهد بود. درست به همین خاطر وصیتها نوشته میشوند. نامهها بهجایی پیامها را میرسانند که صدا به آنجا نمیرسد. نوشتهها جای خالی بدنها را پر میکنند. نوشتن جاگذاری کردن ایدهای در آیندهی دیگران است. نهتنها نوشتنِ وصیتنامه که خودِ کارِ نوشتن نوعی رگلاژ کردن آینده بر اساس میل کسی است که مینویسد. در حدِ توانِ متن. هر متن تجسد خواست جاودانگی نویسندهاش است؛ یک جاودانگی مصنوعی. نویسنده مینویسد، تا از اضطرابِ انزوا و تنهایی ناگزیرِ بعد از مرگ خلاص شود. هر متن تمایلی به این است که نویسنده حتا در غیاب خودش، حتا وقتی دور از خواننده است یا اصلاً وقتی مرده است، همچنان به گفتوگو با دیگران ادامه بدهد. وصیتنامهها به خاطر متن بودنشان به گفتوگوی مرده/غایب با زندگان ادامه میدادهاند. حالا چیزهایی دیگر هم این خاصیت متن را تقلید میکنند. چیزهایی نو -دوربین، ضبط صدا- میتوانند پیامها را برای امتداد گفتوگو به طرف آینده، تاکسیدرمی/مومیایی کنند. هر مردهای میتواند در شمایلِ یک زندهی نامرئی، تا زمانی که -و به محض اینکه- وصیت/خواستههاش توسط دیگران اجرا میشوند، به زندگیاش [حداقل از مجرای یکی از مولفههای زنده بودن که خواستن و میل به تغییر دادن شکل روابط و اشیای جهان است] ادامه بدهد. بازماندگان میتوانند مرده را به صورت یک پیام، به شکل خواست/نیرویی که میتواند هر لحظه بعد از خودش و در غیاب خودش آزاد شود، زنده نگه دارند. تفاوتی ندارد که این خواسته جابجاییای در اموال مرده باشد، یا خواهشی از دیگران برای انجام دادن کاری بهخصوص. مردههایمان را به یاد بیاوریم. نمونهای روشن، مردهای که حالا همهی ما بازماندهی اوییم: مجیدرضا رهنورد هفتهی پیش کشته شد. پیش از مرگ، چشم بسته، ایستاده بین دو کارگر سیاهپوشِ مرگ، از همه خواست تا «شادی کنند». این که بدن دیگران، در وضعیت شادی قرار بگیرد و حامل ایدهها و عاطفههایی شادمانه باشند وصیت/خواستهی او بود. با اجرای خواستهی او، مجیدرضا، مثل نیرویی آزادشده در بدنهایی متعدد تکثیر میشود. شادی تو، که اجرای خواستهی اوست، او را -از مجرای اینکه هنوز میتواند بخواهد- در میان زندگان باقی نگه میدارد. حافظ تمامِ این فرآیندِ زندهشدن بهواسطهی عملیشدنِ خواستِ شادبودن توسط زندگان را در بیتی خلاصه کرده است، بیتی که در دهان مجیدرضا منعکس شد و به ما رسید:
«بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقصکُنان برخیزم.»
به تو
-برای مجیدرضا
وصیت کردن در واقع پرتاب کردن شبحِ خود به آینده است. نوعی تلاش برای پریدن از روی مرگ و ادامهدادن به حضور در میان زندگان. وصیت آخرین خواستهی کسیست که لبهی مرگ ایستاده. خواستهای که -بعد از مرگش- از بدنِ او در میان بدنهای دیگران باقی میماند. وصیت میتواند متشکل از چند خواستهی بیربط/باربط باشد، یکی-دو امید، چند دغدغه و لابد چندتایی رویای محققنشده. امّا آنچه خود کنش وصیتکردن را تبدیل به یک پیام واحد میکند، میل به «همچنان» زنده ماندنِ فردِ در حال احتضار است؛ میل به ادامه پیدا کردن توانهایش حتا بعد از مردنش.
تنها زندگان میخواهند. تنها زندگان میتوانند بخواهند. اراده کردن، خواستن، میل ورزیدن کارکردهای روانتنانهی یک بدن زندهاند. زندهبودن پیششرط اصلی خواستن است. وصیت کردن در واقع به معنای پرتاب کردنِ این مولفه از زنده بودن به آیندههایی نامعلوم است. مُرده با خواستههایش، با وصیت کردن، همچنان در میان زندگان پرسه میزند/ میوزد، و صورت واقعیت را [در هیبتِ یک زندهی نامرئی، یک نیروی سمج] دگرگون میکند: فلان خانه را به فلان کس میسپارد، فلان کار را از فلانی میخواهد و از دیگران میخواهد فلانی را به فلانجا راه ندهند. مُرده با وصیت کردن وانمود میکند تا سالها بعد در میان زندگان حاضر خواهد بود. درست به همین خاطر وصیتها نوشته میشوند. نامهها بهجایی پیامها را میرسانند که صدا به آنجا نمیرسد. نوشتهها جای خالی بدنها را پر میکنند. نوشتن جاگذاری کردن ایدهای در آیندهی دیگران است. نهتنها نوشتنِ وصیتنامه که خودِ کارِ نوشتن نوعی رگلاژ کردن آینده بر اساس میل کسی است که مینویسد. در حدِ توانِ متن. هر متن تجسد خواست جاودانگی نویسندهاش است؛ یک جاودانگی مصنوعی. نویسنده مینویسد، تا از اضطرابِ انزوا و تنهایی ناگزیرِ بعد از مرگ خلاص شود. هر متن تمایلی به این است که نویسنده حتا در غیاب خودش، حتا وقتی دور از خواننده است یا اصلاً وقتی مرده است، همچنان به گفتوگو با دیگران ادامه بدهد. وصیتنامهها به خاطر متن بودنشان به گفتوگوی مرده/غایب با زندگان ادامه میدادهاند. حالا چیزهایی دیگر هم این خاصیت متن را تقلید میکنند. چیزهایی نو -دوربین، ضبط صدا- میتوانند پیامها را برای امتداد گفتوگو به طرف آینده، تاکسیدرمی/مومیایی کنند. هر مردهای میتواند در شمایلِ یک زندهی نامرئی، تا زمانی که -و به محض اینکه- وصیت/خواستههاش توسط دیگران اجرا میشوند، به زندگیاش [حداقل از مجرای یکی از مولفههای زنده بودن که خواستن و میل به تغییر دادن شکل روابط و اشیای جهان است] ادامه بدهد. بازماندگان میتوانند مرده را به صورت یک پیام، به شکل خواست/نیرویی که میتواند هر لحظه بعد از خودش و در غیاب خودش آزاد شود، زنده نگه دارند. تفاوتی ندارد که این خواسته جابجاییای در اموال مرده باشد، یا خواهشی از دیگران برای انجام دادن کاری بهخصوص. مردههایمان را به یاد بیاوریم. نمونهای روشن، مردهای که حالا همهی ما بازماندهی اوییم: مجیدرضا رهنورد هفتهی پیش کشته شد. پیش از مرگ، چشم بسته، ایستاده بین دو کارگر سیاهپوشِ مرگ، از همه خواست تا «شادی کنند». این که بدن دیگران، در وضعیت شادی قرار بگیرد و حامل ایدهها و عاطفههایی شادمانه باشند وصیت/خواستهی او بود. با اجرای خواستهی او، مجیدرضا، مثل نیرویی آزادشده در بدنهایی متعدد تکثیر میشود. شادی تو، که اجرای خواستهی اوست، او را -از مجرای اینکه هنوز میتواند بخواهد- در میان زندگان باقی نگه میدارد. حافظ تمامِ این فرآیندِ زندهشدن بهواسطهی عملیشدنِ خواستِ شادبودن توسط زندگان را در بیتی خلاصه کرده است، بیتی که در دهان مجیدرضا منعکس شد و به ما رسید:
«بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین
تا به بویت ز لحد رقصکُنان برخیزم.»
شب/ خارجی/ جنوبِ فرانسه/ کفِ رودخانه
۱. آگاممنون با هزار کشتی بادبانی میخواست به طرف تروا حرکت کند. میخواست از یونان دفاع کند. کشتیها منتظر بودند امّا باد نیامد. خدایان به آگاممنون گفتند: ما باد میفرستیم، به شرط اینکه دخترت را قربانی کنی. آگاممنون بین نجات کشورش و جان دخترش، اولی را انتخاب کرد. ایفیژنی را برد به جنگل تا قربانیش کند. در راه، آرتمیس، الههی طبیعت به او گوزنی داد تا بهجای ایفیژنی سر ببرد. برید. برگشت. آنوقت باد آمد. کشتیها به راه افتادند.
۲. ابراهیم و سارا در اوج پیری، معجزهوار پسری به دنیا آوردند تا بعدها به تعبیری نسل ابراهیم را در جهان بپراکند. او ضامن جاودانگی ابراهیم بود. پسری که ابراهیمِ میرا و ناامید را به طرف آینده جاری میکرد. امّا خداوند -بیدلیل عقلانی- روزنهی امید ابراهیم را کور کرد. دستور داد تا ابراهیم، اسحاق -یا به عبارتی دیگر اسماعیل- را ذبح کند. ابراهیم سه روز از کوه مور بالا رفت. دستدردست اسحاق. سه روز اضطراب کشید که به تعبیر کیرکهگارد همین ادامهدادن به مسیر در عین تحمل اضطراب معنای ایمان اوست. ایمانی که خطر کردن است و باور کردنِ «امرِ محال» و تکیه دادن به لطف نامرئی او. ابراهیم بالای کوه کارد را کشید. کارد نبرید. قوچی نازل شد. خداوند شکست را پذیرفت. اسحاق را به ابراهیم پس داد. بخشید. ابراهیم برعکسِ آگاممنون با خداوند معامله نکرده بود که چیزی را بدهد در عوض چیز دیگری به دست بیاورد. او تنها در دالان اضطراب و اعتماد به امر محال به پیشروی ادامه داده بود. به خاطر این او پدر ایمان است و نه آگاممنون. ابراهیم در ازای ایمانش چیزی نمیخواهد. ایمان داشتن برای او خودش غایت است. ایمان دارد که ایمان داشته باشد. چیزی جز این کنش غیرعقلانیِ فردی که حتا اخلاق را معلق میکند و قابل توضیح دادن به کسی هم نیست نمیخواهد. ایمان در خودش شروع و در خودش تمام میشود:
ایمان/ شیرجه زدن در خلأ/ تحملِ سقوط تمامنشدنی در حفرهی ابدیت/ گروگان گرفتنِ حدود تحملِ خود.
۳. برای کیرکهگارد زیستن میتواند سه مرحله داشته باشد. مرحلهی زیباییشناختی، که آدم در آن بین گزینههایی که دارد اصلاً دست به انتخاب نمیزند. هر انتخابی، انتخاب این یا انتخاب آن، پشیمانی به بار میآورد. آدم زیباییشناس انتخاب نمیکند تا رنج نکشد. مرحلهی بعدی مرحلهی اخلاقی است. آدم انتخاب میکند و تبعات انتخابش را بهجان میخرد. او رنج انتخاب را میپذیرد. رنج اخلاقی انتخابها. مرحلهی بعدی جهشی ایمانی است. یک پرش به طرف امر نامعلوم. مونولوگی در محضرِ ابدیت. شخص، شهسوارِ ایمان، از لبهی امر اخلاقی به طرف ناممکن سقوط میکند. یا پرواز خواهد کرد، یا به زمین کوبیده خواهد شد. ایمان نفس کشیدن در هوای این اضطراب از نتیجهی امر محال است. شهسوار ایمان همهچیز را پیش از جهش ترک کرده است. هرچه بشود، نتیجه مهم نیست. او چیزی نمیخواهد. او ایمان دارد و این مخاطرهی بزرگ برای او کافیست.
این به نظر شما هم تعریف پیچیدهای از جنون است؟ میشود این تعریف را به تن خیلی از جانیها و دیوانهها هم پوشاند. من، شخصاً، بعد از همهی این سالها کلنجار رفتن با ایدهی شهسوار ایمان، هنوز درست نمیفهمم دارد چه اتفاقی میافتد. همیشه چیزی لق میزند. ایمان به محال یعنی چی؟ ایمان به محال چطور به معنای هیچچیزی نخواستن است؟ نمیشود. شهسوار ایمان باید بالاخره چیزی بخواهد. نباید فقط به دلِ محال بزند، باید محال را طلب کند. باید محال را بخواهد. اما مشکل بزرگ همینجا شروع میشود: خواستن محال اصلاً یعنی چی؟
۱. آگاممنون با هزار کشتی بادبانی میخواست به طرف تروا حرکت کند. میخواست از یونان دفاع کند. کشتیها منتظر بودند امّا باد نیامد. خدایان به آگاممنون گفتند: ما باد میفرستیم، به شرط اینکه دخترت را قربانی کنی. آگاممنون بین نجات کشورش و جان دخترش، اولی را انتخاب کرد. ایفیژنی را برد به جنگل تا قربانیش کند. در راه، آرتمیس، الههی طبیعت به او گوزنی داد تا بهجای ایفیژنی سر ببرد. برید. برگشت. آنوقت باد آمد. کشتیها به راه افتادند.
۲. ابراهیم و سارا در اوج پیری، معجزهوار پسری به دنیا آوردند تا بعدها به تعبیری نسل ابراهیم را در جهان بپراکند. او ضامن جاودانگی ابراهیم بود. پسری که ابراهیمِ میرا و ناامید را به طرف آینده جاری میکرد. امّا خداوند -بیدلیل عقلانی- روزنهی امید ابراهیم را کور کرد. دستور داد تا ابراهیم، اسحاق -یا به عبارتی دیگر اسماعیل- را ذبح کند. ابراهیم سه روز از کوه مور بالا رفت. دستدردست اسحاق. سه روز اضطراب کشید که به تعبیر کیرکهگارد همین ادامهدادن به مسیر در عین تحمل اضطراب معنای ایمان اوست. ایمانی که خطر کردن است و باور کردنِ «امرِ محال» و تکیه دادن به لطف نامرئی او. ابراهیم بالای کوه کارد را کشید. کارد نبرید. قوچی نازل شد. خداوند شکست را پذیرفت. اسحاق را به ابراهیم پس داد. بخشید. ابراهیم برعکسِ آگاممنون با خداوند معامله نکرده بود که چیزی را بدهد در عوض چیز دیگری به دست بیاورد. او تنها در دالان اضطراب و اعتماد به امر محال به پیشروی ادامه داده بود. به خاطر این او پدر ایمان است و نه آگاممنون. ابراهیم در ازای ایمانش چیزی نمیخواهد. ایمان داشتن برای او خودش غایت است. ایمان دارد که ایمان داشته باشد. چیزی جز این کنش غیرعقلانیِ فردی که حتا اخلاق را معلق میکند و قابل توضیح دادن به کسی هم نیست نمیخواهد. ایمان در خودش شروع و در خودش تمام میشود:
ایمان/ شیرجه زدن در خلأ/ تحملِ سقوط تمامنشدنی در حفرهی ابدیت/ گروگان گرفتنِ حدود تحملِ خود.
۳. برای کیرکهگارد زیستن میتواند سه مرحله داشته باشد. مرحلهی زیباییشناختی، که آدم در آن بین گزینههایی که دارد اصلاً دست به انتخاب نمیزند. هر انتخابی، انتخاب این یا انتخاب آن، پشیمانی به بار میآورد. آدم زیباییشناس انتخاب نمیکند تا رنج نکشد. مرحلهی بعدی مرحلهی اخلاقی است. آدم انتخاب میکند و تبعات انتخابش را بهجان میخرد. او رنج انتخاب را میپذیرد. رنج اخلاقی انتخابها. مرحلهی بعدی جهشی ایمانی است. یک پرش به طرف امر نامعلوم. مونولوگی در محضرِ ابدیت. شخص، شهسوارِ ایمان، از لبهی امر اخلاقی به طرف ناممکن سقوط میکند. یا پرواز خواهد کرد، یا به زمین کوبیده خواهد شد. ایمان نفس کشیدن در هوای این اضطراب از نتیجهی امر محال است. شهسوار ایمان همهچیز را پیش از جهش ترک کرده است. هرچه بشود، نتیجه مهم نیست. او چیزی نمیخواهد. او ایمان دارد و این مخاطرهی بزرگ برای او کافیست.
این به نظر شما هم تعریف پیچیدهای از جنون است؟ میشود این تعریف را به تن خیلی از جانیها و دیوانهها هم پوشاند. من، شخصاً، بعد از همهی این سالها کلنجار رفتن با ایدهی شهسوار ایمان، هنوز درست نمیفهمم دارد چه اتفاقی میافتد. همیشه چیزی لق میزند. ایمان به محال یعنی چی؟ ایمان به محال چطور به معنای هیچچیزی نخواستن است؟ نمیشود. شهسوار ایمان باید بالاخره چیزی بخواهد. نباید فقط به دلِ محال بزند، باید محال را طلب کند. باید محال را بخواهد. اما مشکل بزرگ همینجا شروع میشود: خواستن محال اصلاً یعنی چی؟
۴. محمد مرادی امروز خودش را در لیونِ فرانسه غرق کرد تا بدنش تبدیل به یک پیام شود. رولان بارت جایی نوشته بود «در نبرد میان خودت و جهان، جهان را یاری کن.» محمد مرادی انگار بدنِ این جمله بوده. جهان میرنجاندش. جنگی درگرفته بوده است. در این جنگ او به نفعِ جهان از خودش میگذرد. خودش را تبدیل به پیامی بزرگ میکند، پیامی انفجاری به جهان: «به خودت بیا تا دیرتر از این نشده!».
۴.۵. اسطورهی «از جان گذشتن به عشق زندگی» در تاریخ ایران حضور مستمری دارد [و محمد مرادی دانشجوی تاریخ بود.]
درونمایهی داستان آرش در متون تاریخی فارسی هم درست همین است: میمیرم تا دیگران زنده بمانند/ به نفع زندگی دیگران میمیرم. تیری که آرش پرتاب کرد همجنسِ ویدیوی محمد است که دارد دور جهان میچرخد.
محمد مرادی مثل آگاممنون معاملهای نکرده بود. او چیزی نداد تا چیزی به دست بیاورد. او مثل ابراهیم، مثل یک شهسوار ایمان همهچیز را ترک کرد. همهچیز را تا ذرهی آخرش. سه روز قدم زدن مضطربِ ابراهیم در شیب کوه، به اختصار، دقیقههای آخر محمدند وقتی که در تاریکیِ آب فرو میرفت. امّا ابراهیم چیزی نمیخواست. شهسوار ایمان چیزی نمیخواهد و این عین دیوانگی است. محمد چیزی خواست، پیش از اینکه به آب بزند چیزی پنهانی خواست. خواست تا با خودکشی ارزش زندگی را تایید کند: امرِ محال. محمد مرادی نه آگاممنون و نه ابراهیم، بلکه در فاصلهی این دو همکارِ آرش است. او چیزی میخواهد، امّا نه برای خودش. او کاسب نیست چون چیزی برای خودش نمیخواهد. او شهسوار بهروز شدهی ایمان است، چون امر محال را «میخواهد». دیوانه نیست که تنها به طرف محال برود. نه. او محال را به چنگ میآورد. اما نه برای خودش. امر محالِ او، یعنی همین گره، همین پارادوکس حلنشدنی، که او با کشتنِ خودش، میخواهد ارزشِ زندگی را تأیید کند. او میخواهد بمیرد تا رنج زیستن دیگران را به گوش همه برساند، تا همه برای نجات زندگی دستبهکار شوند. محمد مرادی گرامر تاریخ را میشناخته. او راهی برای نفوذ به تاریخ پیدا کرده بود. روزنهای که رو به تاریکی رودخانه باز میشد. رودخانهای که هر چه پایینتر میرود، تاریکتر میشود و در عمیقترین نقطه، تبدیل به پرسشی میشود دربارهی امرِ محال: چطور میشود با خودکشی ثابت کرد که زندگی ارزش زیستن دارد؟
۴.۵. اسطورهی «از جان گذشتن به عشق زندگی» در تاریخ ایران حضور مستمری دارد [و محمد مرادی دانشجوی تاریخ بود.]
درونمایهی داستان آرش در متون تاریخی فارسی هم درست همین است: میمیرم تا دیگران زنده بمانند/ به نفع زندگی دیگران میمیرم. تیری که آرش پرتاب کرد همجنسِ ویدیوی محمد است که دارد دور جهان میچرخد.
محمد مرادی مثل آگاممنون معاملهای نکرده بود. او چیزی نداد تا چیزی به دست بیاورد. او مثل ابراهیم، مثل یک شهسوار ایمان همهچیز را ترک کرد. همهچیز را تا ذرهی آخرش. سه روز قدم زدن مضطربِ ابراهیم در شیب کوه، به اختصار، دقیقههای آخر محمدند وقتی که در تاریکیِ آب فرو میرفت. امّا ابراهیم چیزی نمیخواست. شهسوار ایمان چیزی نمیخواهد و این عین دیوانگی است. محمد چیزی خواست، پیش از اینکه به آب بزند چیزی پنهانی خواست. خواست تا با خودکشی ارزش زندگی را تایید کند: امرِ محال. محمد مرادی نه آگاممنون و نه ابراهیم، بلکه در فاصلهی این دو همکارِ آرش است. او چیزی میخواهد، امّا نه برای خودش. او کاسب نیست چون چیزی برای خودش نمیخواهد. او شهسوار بهروز شدهی ایمان است، چون امر محال را «میخواهد». دیوانه نیست که تنها به طرف محال برود. نه. او محال را به چنگ میآورد. اما نه برای خودش. امر محالِ او، یعنی همین گره، همین پارادوکس حلنشدنی، که او با کشتنِ خودش، میخواهد ارزشِ زندگی را تأیید کند. او میخواهد بمیرد تا رنج زیستن دیگران را به گوش همه برساند، تا همه برای نجات زندگی دستبهکار شوند. محمد مرادی گرامر تاریخ را میشناخته. او راهی برای نفوذ به تاریخ پیدا کرده بود. روزنهای که رو به تاریکی رودخانه باز میشد. رودخانهای که هر چه پایینتر میرود، تاریکتر میشود و در عمیقترین نقطه، تبدیل به پرسشی میشود دربارهی امرِ محال: چطور میشود با خودکشی ثابت کرد که زندگی ارزش زیستن دارد؟
اینترنت درستی برای انتشار این خبر ندارم. فقط همین تلگرام گاهی برایم باز میشود، به سختی.
شعبهی ۱۵ دادگاه انقلاب، به قضاوت قاضی صلواتی، مجید اماموردی، دانشجوی حقوقِ دانشگاه تهران و مدالدار المپیاد را به جرم «شرکت در تظاهرات مسالمتآمیر داخل محیط دانشگاه» و نه حتا تجمع در خیابان یا هرجای دیگر، بعد از اینکه ۱۶ روز در انفرادی نگهاش داشته بودند، به پنج سال حبس تعزیری، دو سال ممنوعالخروجی و ممنوعیت استفاده از فضای مجازی و مطبوعات محکوم کرده است.
این اتفاق رعبآوری است. در واقع پررنگترین لحظهی افشا شدنِ همدستی دانشگاه با نیروهای امنیتیست؛ هر شکلی از اعتراض قانونی دانشجو در دانشگاه «جرم» است، جرمی امنیتی، و شاکی خود دانشگاه است. مترسکِ دانشگاه. دانشگاههای ایران دیگر حتا ادای آبروداری هم درنمیآورند. تبدیل شدهاند به پیکنیک لباسشخصیها برای پیادهروی، درحالی که دانشجوها در بازداشتگاهاند یا ممنوعالورود. دانشجوهای دانشگاههای مازندران و مشهد و تبریز و تهران و اصفهان و شهرهای دیگر هم یکی بدتر از دیگری، یا حبسهای بلند مدت گرفتهاند، یا دارند میگیرند. به نظرم، در این مقطع، با حمایت از دانشجوهایی که به رایِ [بی]دادگاهها اعتراض میکنند و منتظر تجدید نظر میمانند وظیفهی ماست: آوردن اسمشان در هر فضایی که ممکن است و یادآوری ظلم ظالمی که مثل آروارههای هیولایی دارد بچههای بیدفاع را میجود. لااقل شاید فشار افکار عمومی حکمهای تجدیدنظرشده را تغییر بدهد. وگرنه در صورت تایید شدنِ دوبارهی همین حکمها بعد از اعتراض و فرجامخواهی، این همه عمرِ عزیز، باید سالهای اول جوانیشان را در بازداشتگاه سپری کنند. حیف است. هر کدام از این بچهها کانونهایی از امیدها و رویاها دغدغهها اند، هر کدامشان میتوانند جهانی را به اندازهی خودشان زنده و روشن نگه دارند.
شعبهی ۱۵ دادگاه انقلاب، به قضاوت قاضی صلواتی، مجید اماموردی، دانشجوی حقوقِ دانشگاه تهران و مدالدار المپیاد را به جرم «شرکت در تظاهرات مسالمتآمیر داخل محیط دانشگاه» و نه حتا تجمع در خیابان یا هرجای دیگر، بعد از اینکه ۱۶ روز در انفرادی نگهاش داشته بودند، به پنج سال حبس تعزیری، دو سال ممنوعالخروجی و ممنوعیت استفاده از فضای مجازی و مطبوعات محکوم کرده است.
این اتفاق رعبآوری است. در واقع پررنگترین لحظهی افشا شدنِ همدستی دانشگاه با نیروهای امنیتیست؛ هر شکلی از اعتراض قانونی دانشجو در دانشگاه «جرم» است، جرمی امنیتی، و شاکی خود دانشگاه است. مترسکِ دانشگاه. دانشگاههای ایران دیگر حتا ادای آبروداری هم درنمیآورند. تبدیل شدهاند به پیکنیک لباسشخصیها برای پیادهروی، درحالی که دانشجوها در بازداشتگاهاند یا ممنوعالورود. دانشجوهای دانشگاههای مازندران و مشهد و تبریز و تهران و اصفهان و شهرهای دیگر هم یکی بدتر از دیگری، یا حبسهای بلند مدت گرفتهاند، یا دارند میگیرند. به نظرم، در این مقطع، با حمایت از دانشجوهایی که به رایِ [بی]دادگاهها اعتراض میکنند و منتظر تجدید نظر میمانند وظیفهی ماست: آوردن اسمشان در هر فضایی که ممکن است و یادآوری ظلم ظالمی که مثل آروارههای هیولایی دارد بچههای بیدفاع را میجود. لااقل شاید فشار افکار عمومی حکمهای تجدیدنظرشده را تغییر بدهد. وگرنه در صورت تایید شدنِ دوبارهی همین حکمها بعد از اعتراض و فرجامخواهی، این همه عمرِ عزیز، باید سالهای اول جوانیشان را در بازداشتگاه سپری کنند. حیف است. هر کدام از این بچهها کانونهایی از امیدها و رویاها دغدغهها اند، هر کدامشان میتوانند جهانی را به اندازهی خودشان زنده و روشن نگه دارند.
«وکالت دادن: اعترافی شرمگین به کنارهگیری»
سندروم استکهلم نوعی وابستگی احساسی به کسی است که تو را سرکوب و تهدید میکند. کسی که دستِ بالا را دارد و قدرتش برای تو خطر به حساب میآید. بازداشتیها گاهی به بازجو وابسته میشوند. گروگانها به گروگانگیر. مسئله از ۲وجه قابل خواندن است:
یک: از وجهی که وضع روانی سرکوبشده را حین سرکوب توضیح میدهد؛ او در حالی که تمام توانهاش را ناکارآمد میبیند، دچار ازخودبیگانگی میشود. شکست را میپذیرد. با ایگویی مچالهشده، میخواهد با ارتباط مهرآمیز، خود را لااقل از نظر روحی، با قدرت سرکوبگر همراستا کند. دوست او باشد، تا سهم کوچکی از قدرت او ببرد.
وجه دیگر بعد از ازبینرفتنِ تهدید همچون یکنیاز، درونِ سرکوبشده باقی میماند. یک خاطرهی خوبِ جعلی: یک «نیاز» به ناتوانی و تحویل مسئولیت خود به یک گروگانگیر تازه.
این، شهوت «تحویل قدرت» است؛ فرد نمیخواهد/نمیتواند مسئولیت خودش را قبول کند. قدرت را هنوز نگرفته، میبخشد. بدنِ ملت، بدنِ «ما» بدنی محتاج به قدرتِ بیرونی است. بدنی که به سرکوب عادت دارد و خود را تنها، مجرایی میبیند که قدرت را «انتقال» میدهد، قدرت را «حفظ» و «پردازش» نمیکند. چی به سر این بدنِ مچاله، این بدنِ بیاعتمادبهنفس خواهد آمد؟ اسپینوزا، از دل استعارهای با ما سخن میگوید، پاسخ میدهد:
«اگر مرکز ثقل جسمی خارج از آن جسم [و بیارتباط با آن] باشد، آن جسم فرو خواهد ریخت [سقوط خواهد کرد].»
سندروم استکهلم نوعی وابستگی احساسی به کسی است که تو را سرکوب و تهدید میکند. کسی که دستِ بالا را دارد و قدرتش برای تو خطر به حساب میآید. بازداشتیها گاهی به بازجو وابسته میشوند. گروگانها به گروگانگیر. مسئله از ۲وجه قابل خواندن است:
یک: از وجهی که وضع روانی سرکوبشده را حین سرکوب توضیح میدهد؛ او در حالی که تمام توانهاش را ناکارآمد میبیند، دچار ازخودبیگانگی میشود. شکست را میپذیرد. با ایگویی مچالهشده، میخواهد با ارتباط مهرآمیز، خود را لااقل از نظر روحی، با قدرت سرکوبگر همراستا کند. دوست او باشد، تا سهم کوچکی از قدرت او ببرد.
وجه دیگر بعد از ازبینرفتنِ تهدید همچون یکنیاز، درونِ سرکوبشده باقی میماند. یک خاطرهی خوبِ جعلی: یک «نیاز» به ناتوانی و تحویل مسئولیت خود به یک گروگانگیر تازه.
این، شهوت «تحویل قدرت» است؛ فرد نمیخواهد/نمیتواند مسئولیت خودش را قبول کند. قدرت را هنوز نگرفته، میبخشد. بدنِ ملت، بدنِ «ما» بدنی محتاج به قدرتِ بیرونی است. بدنی که به سرکوب عادت دارد و خود را تنها، مجرایی میبیند که قدرت را «انتقال» میدهد، قدرت را «حفظ» و «پردازش» نمیکند. چی به سر این بدنِ مچاله، این بدنِ بیاعتمادبهنفس خواهد آمد؟ اسپینوزا، از دل استعارهای با ما سخن میگوید، پاسخ میدهد:
«اگر مرکز ثقل جسمی خارج از آن جسم [و بیارتباط با آن] باشد، آن جسم فرو خواهد ریخت [سقوط خواهد کرد].»
«گره زدنِ باد».pdf
688.8 KB
• این متن پیشنهادهای برای تبدیل شدن به متنی بلندتر است؛ پس لطفاً بیهماهنگی منتشرش نکنید جایی.
• مسئلهی متن، واکاوی نسبت مردم با «قانونگذاری» است. آیا مردم تنها باید موضوع اعمال قانون باشند و زیر تیغِ همیشگی «دانای کل»های دولتی بمانند؟ آیا مردم نمیتوانند بدون افتادن در دام انجمادهای نهادگرا، خود قانونگذارِ خود باشند؟
مسئلهی متن خطراتِ «تفویض» یک توان است؛ تحویل دادن قدرت، بهجای حفظ و پرورشش.
از دلِ کثرت و تنوع، با احتساب هزارها نیروی بنیادگذارِ در حال فعالیت -که گاهی متعارض و گاهی موافق با هماند- آیا مردم میتوانند فرم تازهای از قدرتِ غیر مخروطی تولید کنند؟
• «...فرآیند کاهش توانها به وسیلهٔ قانون، تنها زمانی برعکس میشود و قانون را به قانونی شادمان تبدیل میکند که جهت عوض کند؛ [یعنی] قانون از بیرون به درون نفوذ نکند؛ قانون، قانونی انفعالی نباشد. بلکه از درون به خودِ درون جاری شود تا تبدیل به یک فعالیت شود. با این چرخش قانونگذاری به یک انعطاف و حرکت پیوسته تبدیل میشود؛ که جمعیتی، بیوقفه، همچون نیرویی موسس، دربارهی خود به کارش میاندازند. یک نیروی مکرّر که خود را بازیابی میکند، نه یک تجسد.»
• مسئلهی متن، واکاوی نسبت مردم با «قانونگذاری» است. آیا مردم تنها باید موضوع اعمال قانون باشند و زیر تیغِ همیشگی «دانای کل»های دولتی بمانند؟ آیا مردم نمیتوانند بدون افتادن در دام انجمادهای نهادگرا، خود قانونگذارِ خود باشند؟
مسئلهی متن خطراتِ «تفویض» یک توان است؛ تحویل دادن قدرت، بهجای حفظ و پرورشش.
از دلِ کثرت و تنوع، با احتساب هزارها نیروی بنیادگذارِ در حال فعالیت -که گاهی متعارض و گاهی موافق با هماند- آیا مردم میتوانند فرم تازهای از قدرتِ غیر مخروطی تولید کنند؟
• «...فرآیند کاهش توانها به وسیلهٔ قانون، تنها زمانی برعکس میشود و قانون را به قانونی شادمان تبدیل میکند که جهت عوض کند؛ [یعنی] قانون از بیرون به درون نفوذ نکند؛ قانون، قانونی انفعالی نباشد. بلکه از درون به خودِ درون جاری شود تا تبدیل به یک فعالیت شود. با این چرخش قانونگذاری به یک انعطاف و حرکت پیوسته تبدیل میشود؛ که جمعیتی، بیوقفه، همچون نیرویی موسس، دربارهی خود به کارش میاندازند. یک نیروی مکرّر که خود را بازیابی میکند، نه یک تجسد.»
۱. گریز از دلالت:
یکی از تاکتیکهای سرنگون کردن نظامهای اختناق، کشاندن میدان مبارزه به «زندگی روزمره» است. میدانی چنان وسیع و گسترده که نیروی محدود سرکوب توان مقابله با آن را ندارد. نیروی سرکوب درون نیروهای پیشبرندهی زندگی روزمره حل میشود؛ در نیروهای اقتصادی، اخلاقی، فرهنگیِ جمعیتها/Multitudes. کار روشنفکر/هنرمند/اندیشمند، امتداد دادن به «مبارزه» باید باشد، به زمانهی سکوت. ما روزگار سینوسیای داریم، مدتی ساکتیم، بعد سر بزنگاههایی اعتراض و تظاهرات میکنیم. کار آدمهای فرهنگ، باید جاری کردن منش مبارزهجویی از نقطههای ملتهب، به زندگی روزمرهی آدمها باشد. اما مبارزهی روزمره چهجور کاری است؟
به قول هاول [در جستارِ قدرت بیقدرتان]، هر نظام استبدادی هزارتویی از وانمودهاست؛ دائماً در حال تظاهر. تظاهر به اینکه شکستناپذیر است. تظاهر به اینکه حقیقت را میداند. تظاهر به اینکه هرچه میگوید حقیقت است و در نهایت تظاهر به اینکه دارد تظاهر نمیکند. حضور نظام استبدادی حضوری وانمودی است. استبداد نه به شکل هستهای سخت از واقعیت، بلکه همچون شبکهای از وانمودها، تلقینها و عادتوارهها محقق میشود و به وجود داشتن ادامه میدهد. استبداد چیزی پشتِ نشانههای استبداد نیست؛ استبداد خود همین شبکهی نشانهای است. پس ساکنها و مالکانِ دمودستگاه استبداد، برای بقایشان، مردم را به همراهی با تظاهرگری نظام استبداد وادار میکنند؛ مردم را وادار میکنند تا جزوی از نشانگان استبداد باشند، اشیائی همتراز با تابلوهای تبلیغاتی و شعارها و سرودها و اخبار. مردم کمکم عادت میکنند در دایرهی بیدردسر دروغ، تظاهر به همراهی با قدرت حاکم کنند: پیرترها -به عنوان ارزشهای لایزال اخلاقی- دستورهای هنجاری استبداد را تو پاچهی جوانترها میکنند، بقال و کفاش و نانوا کنار پاچال و پشت سیبزمینیها و بالای تنور عکس بیمعنای بزرگان استبداد را میزنند، روی طلق موتورِ ساقیها و شرخرها عکسها و شعارهای مورد علاقهی استبداد نوشته و چاپ میشود و به این شکل نظام نشانهایِ استبداد همهی اشیا و بدنها را میبلعد. عکسها کمکم عادتواره میشوند؛ کسی نمیبیندشان اما باز هم نصب میشوند تا صاحب شغلی را از خطرهای احتمالی دور کنند. پیرزن/پیرمردها مصونیت اخلاقی پیدا میکنند، عادت میکنیم به حرف غلط پیرهای نصیحتگر احترام بگذاریم، هرچند که هر دو بدانیم حرفشان چیزی جز بازتولید ارزشهای استبدادی نیست. برای شکستن این طلسم کافی است دست از تظاهر برداریم.
هیچوقت «همه»ی مردم دست به کنشهای صریح انقلابی -نبرد فیزیکی با دیکتاتوری- نمیزنند. خدمت این مردم به انقلابها، مبارزه در میدان زندگی روزمره است: همراهی نکردن با عادتهای تلقینشده از سمت قدرت. و درست همینجا شروع نافرمانی مدنی است: اگر نمیتوانید مبارزه کنید، لااقل «اطاعت» نکنید.
آنچه دیکتاتوریها را پروار میکند، پیشدستی کردنِ شهروندها در «اطاعت» است؛ اطاعتکردن پیش از صدورِ دستور -حتا در تنهایی خودم، در پسکوچهای خالی، در میان دوستانم- در فرمانبری عجله میکنم تا از دردسر دور باشم و دیکتاتوری به این ترتیب نه تنها وسیعتر، که دردسرسازتر میشود. بدیهی است که اگر آزار به او منفغت برساند، دامنهی آزارگریش را گسترش میدهد. خود را همچون ریسکی همیشه حاضر، همچون یک ترسِ نامرئی فراگیر، یک بلای آمادهی نزول، بازنمایی میکند: دولت استبدادی همواره یک منفیت محض باقی میماند: دمودستگاه استبداد، نامِ سیاسیِ جلادی منتظرِ بهانه است که همه را وادار میکند تا تظاهر کنند همراه و همدستِ او هستند.
۲. دلالتگری:
تمام اشیای جهان ما دارند وادار به انقلاب میشوند. هرچیزی، از خودش بیرون میآید، تا به چیزی دیگر دلالت کند و آن «چیز دیگر» الزاماً چیزی انقلابی است. انقلاب شده کلاننشانهای که همهی نشانههای دیگر را به خودش میچسباند تا معنا بگیرند.
برف که همواره معنای سکوت داشته است، تبدیل به مادهی اعتراض میشود. تلنباری از برف، نشانهای میشود تا به شهیدی دلالت کند. برفی که تا چند لحظه قبل مادهای خنثا بود، دوباره بارگذاری میشود تا به شکل رادیکالی از خودش اشاره کند.
انقلاب جز ذهنها در اشیا هم تکثیر میشود؛ هر شیئ دقیقهای از انقلاب ماست.
نوار بهداشتی و بینایی همیشه نسبت عکس داشتهاند. نوار بهداشتیها تو پلاستیکهای سیاه مخفی میشدند تا دیده نشوند. حالا این روزها -روزهای انقلاب نشانهها- نسبتِ پنهانشدن همچنان پابرجاست، اما وارونه شده. با خودِ نوار بهداشتی چشمهای دوربین مداربسته را میپوشانند که نبیند. هر انقلاب اشیا را هم مثل آدمها و نسبتها و خاطرهها و امیدها بازتفسیر میکند. اشیای قبل از انقلابها، اشیای حین و پس از انقلاب نیستند. شالها، نوار بهداشتیها، بطریها، قایق، یخ، عمامه، هواپیما؛ کلی شیئ قبل از خودِ ما انقلابِ ما را پذیرفتهاند.
یکی از تاکتیکهای سرنگون کردن نظامهای اختناق، کشاندن میدان مبارزه به «زندگی روزمره» است. میدانی چنان وسیع و گسترده که نیروی محدود سرکوب توان مقابله با آن را ندارد. نیروی سرکوب درون نیروهای پیشبرندهی زندگی روزمره حل میشود؛ در نیروهای اقتصادی، اخلاقی، فرهنگیِ جمعیتها/Multitudes. کار روشنفکر/هنرمند/اندیشمند، امتداد دادن به «مبارزه» باید باشد، به زمانهی سکوت. ما روزگار سینوسیای داریم، مدتی ساکتیم، بعد سر بزنگاههایی اعتراض و تظاهرات میکنیم. کار آدمهای فرهنگ، باید جاری کردن منش مبارزهجویی از نقطههای ملتهب، به زندگی روزمرهی آدمها باشد. اما مبارزهی روزمره چهجور کاری است؟
به قول هاول [در جستارِ قدرت بیقدرتان]، هر نظام استبدادی هزارتویی از وانمودهاست؛ دائماً در حال تظاهر. تظاهر به اینکه شکستناپذیر است. تظاهر به اینکه حقیقت را میداند. تظاهر به اینکه هرچه میگوید حقیقت است و در نهایت تظاهر به اینکه دارد تظاهر نمیکند. حضور نظام استبدادی حضوری وانمودی است. استبداد نه به شکل هستهای سخت از واقعیت، بلکه همچون شبکهای از وانمودها، تلقینها و عادتوارهها محقق میشود و به وجود داشتن ادامه میدهد. استبداد چیزی پشتِ نشانههای استبداد نیست؛ استبداد خود همین شبکهی نشانهای است. پس ساکنها و مالکانِ دمودستگاه استبداد، برای بقایشان، مردم را به همراهی با تظاهرگری نظام استبداد وادار میکنند؛ مردم را وادار میکنند تا جزوی از نشانگان استبداد باشند، اشیائی همتراز با تابلوهای تبلیغاتی و شعارها و سرودها و اخبار. مردم کمکم عادت میکنند در دایرهی بیدردسر دروغ، تظاهر به همراهی با قدرت حاکم کنند: پیرترها -به عنوان ارزشهای لایزال اخلاقی- دستورهای هنجاری استبداد را تو پاچهی جوانترها میکنند، بقال و کفاش و نانوا کنار پاچال و پشت سیبزمینیها و بالای تنور عکس بیمعنای بزرگان استبداد را میزنند، روی طلق موتورِ ساقیها و شرخرها عکسها و شعارهای مورد علاقهی استبداد نوشته و چاپ میشود و به این شکل نظام نشانهایِ استبداد همهی اشیا و بدنها را میبلعد. عکسها کمکم عادتواره میشوند؛ کسی نمیبیندشان اما باز هم نصب میشوند تا صاحب شغلی را از خطرهای احتمالی دور کنند. پیرزن/پیرمردها مصونیت اخلاقی پیدا میکنند، عادت میکنیم به حرف غلط پیرهای نصیحتگر احترام بگذاریم، هرچند که هر دو بدانیم حرفشان چیزی جز بازتولید ارزشهای استبدادی نیست. برای شکستن این طلسم کافی است دست از تظاهر برداریم.
هیچوقت «همه»ی مردم دست به کنشهای صریح انقلابی -نبرد فیزیکی با دیکتاتوری- نمیزنند. خدمت این مردم به انقلابها، مبارزه در میدان زندگی روزمره است: همراهی نکردن با عادتهای تلقینشده از سمت قدرت. و درست همینجا شروع نافرمانی مدنی است: اگر نمیتوانید مبارزه کنید، لااقل «اطاعت» نکنید.
آنچه دیکتاتوریها را پروار میکند، پیشدستی کردنِ شهروندها در «اطاعت» است؛ اطاعتکردن پیش از صدورِ دستور -حتا در تنهایی خودم، در پسکوچهای خالی، در میان دوستانم- در فرمانبری عجله میکنم تا از دردسر دور باشم و دیکتاتوری به این ترتیب نه تنها وسیعتر، که دردسرسازتر میشود. بدیهی است که اگر آزار به او منفغت برساند، دامنهی آزارگریش را گسترش میدهد. خود را همچون ریسکی همیشه حاضر، همچون یک ترسِ نامرئی فراگیر، یک بلای آمادهی نزول، بازنمایی میکند: دولت استبدادی همواره یک منفیت محض باقی میماند: دمودستگاه استبداد، نامِ سیاسیِ جلادی منتظرِ بهانه است که همه را وادار میکند تا تظاهر کنند همراه و همدستِ او هستند.
۲. دلالتگری:
تمام اشیای جهان ما دارند وادار به انقلاب میشوند. هرچیزی، از خودش بیرون میآید، تا به چیزی دیگر دلالت کند و آن «چیز دیگر» الزاماً چیزی انقلابی است. انقلاب شده کلاننشانهای که همهی نشانههای دیگر را به خودش میچسباند تا معنا بگیرند.
برف که همواره معنای سکوت داشته است، تبدیل به مادهی اعتراض میشود. تلنباری از برف، نشانهای میشود تا به شهیدی دلالت کند. برفی که تا چند لحظه قبل مادهای خنثا بود، دوباره بارگذاری میشود تا به شکل رادیکالی از خودش اشاره کند.
انقلاب جز ذهنها در اشیا هم تکثیر میشود؛ هر شیئ دقیقهای از انقلاب ماست.
نوار بهداشتی و بینایی همیشه نسبت عکس داشتهاند. نوار بهداشتیها تو پلاستیکهای سیاه مخفی میشدند تا دیده نشوند. حالا این روزها -روزهای انقلاب نشانهها- نسبتِ پنهانشدن همچنان پابرجاست، اما وارونه شده. با خودِ نوار بهداشتی چشمهای دوربین مداربسته را میپوشانند که نبیند. هر انقلاب اشیا را هم مثل آدمها و نسبتها و خاطرهها و امیدها بازتفسیر میکند. اشیای قبل از انقلابها، اشیای حین و پس از انقلاب نیستند. شالها، نوار بهداشتیها، بطریها، قایق، یخ، عمامه، هواپیما؛ کلی شیئ قبل از خودِ ما انقلابِ ما را پذیرفتهاند.