سه:
- دولت ها در عین تظاهر به یک-دست کردن بی رحمانهٔ افراد، حتّا در رفتار دربارهٔ مرگ شهروندها هم دچار تبعیض اند. عناصری مثل طریقه و محتوای مرگ شهروند، منفعت بازماندگان، ارتزاق تبلیغاتی دولتی باعث خیرات کردن اسامی متفاوت به اموات می شوند.
«پیکر نُه "شهید" آتشنشان و "اجساد" چهار شهروند از زیرآوار خارج شدند.»
دولت ها مرگ شهروندها را به صورت اعداد غرغره می کنند. شهروند عدد است. اگر میّت برای دولت منفعت داشته باشد با صدای بلند اعداد کشته ها را اعلام می کنند. اگر تقصیری در مرگ شهروند داشته باشند، اعداد را پاک می کنند، رسانه های دولتی ناشیانه تقلّا می کنند اعداد را زیر اخبار پراکنده گم کنند تا طاهر شوند.
دولت ها ناظر کیفیت مرگ مردم اند. بسته به محتوای مرگ، روی مرده اسم می گذارند و جسد را مصادره می کنند. شهدا ژتون های منافع دولتی اند. در عین حالی که هر شهید، نمودار تعلّل دولتی است. «تقدیس مرگ» فرار رو به جلوی دولت هاست که از زیر بار بازخواست های مردمی با لفاظی شانه خالی کنند. شهدا بی تقصیرند، سربازهایی که می کُشند بی تقصیرتر. همه چیز زیر سر تخاصم دولت هاست، با هم.
- دولت ها در عین تظاهر به یک-دست کردن بی رحمانهٔ افراد، حتّا در رفتار دربارهٔ مرگ شهروندها هم دچار تبعیض اند. عناصری مثل طریقه و محتوای مرگ شهروند، منفعت بازماندگان، ارتزاق تبلیغاتی دولتی باعث خیرات کردن اسامی متفاوت به اموات می شوند.
«پیکر نُه "شهید" آتشنشان و "اجساد" چهار شهروند از زیرآوار خارج شدند.»
دولت ها مرگ شهروندها را به صورت اعداد غرغره می کنند. شهروند عدد است. اگر میّت برای دولت منفعت داشته باشد با صدای بلند اعداد کشته ها را اعلام می کنند. اگر تقصیری در مرگ شهروند داشته باشند، اعداد را پاک می کنند، رسانه های دولتی ناشیانه تقلّا می کنند اعداد را زیر اخبار پراکنده گم کنند تا طاهر شوند.
دولت ها ناظر کیفیت مرگ مردم اند. بسته به محتوای مرگ، روی مرده اسم می گذارند و جسد را مصادره می کنند. شهدا ژتون های منافع دولتی اند. در عین حالی که هر شهید، نمودار تعلّل دولتی است. «تقدیس مرگ» فرار رو به جلوی دولت هاست که از زیر بار بازخواست های مردمی با لفاظی شانه خالی کنند. شهدا بی تقصیرند، سربازهایی که می کُشند بی تقصیرتر. همه چیز زیر سر تخاصم دولت هاست، با هم.
چاهار:
-استمرار هرچیز به استهلاک و کم رنگ شدن اش مُنتج می شود. مسالهٔ قطعی «مرگ» سایه ای سرتاسری بر همه چیز انداخته، امّا در عین استمرار، نه کسر، نه افزوده و نه تمام می شود. تنها دچار دگردیسی می شود، تغییر شکل می دهد، پیراهن تنش را عوض می کند و برمی گردد. یکی از این پیراهن ها که نام دولت ها روی سینه اش سنجاق شده، جنگ است. جنگ مسأله «مردم» نیست. ما به نام خدای دولت ها روی جسدهای معصوم هم می ایستیم. ما -مردم- فقط آمار ناخودآگاه کُشته های جنگ ها خواهیم بود و رسانه های دولتی خون ما را با «تقدیس مرگ» خواهند شست. نمایش جنگ،تقبیح خودبه خودی آن است، امّا رسالت رسانه های دولتی گرامیداشت جنگ است، نه نمایش جنگ. ما در اخبار با ویرانی بی حجاب و مرگ و تبعات جنگ مواجه نمی شویم، ازتوهّم افتخار حامله می شویم. آن ها بر اجساد خودی می ایستند و برای «هنوز کشته نشده ها» شعار می دهند. جنگ را بازنمایی نمی کنند، آن ها جنگ ها را تطهیر می کنند و بر سینه ی اجساد مدال می کوبند. آن ها جنگ را مصادره می کنند، جنگ را بزک شده نمایش می دهند و نمایش آن ها از جنگ به شهوت جنگی دیگر ختم می شود. جنگ چه در برابر «دیگری»، چه در برابر «هم» از هیچ کدام ما نیست. ما تنها انبوه تلنبار شده ی تلفات جنگ هستیم. ما کشته می شویم، دولت ها سر شانه اجسادمان سردوشی شهید می کوبند. وقتی این «افتخار موهوم شهادت» از جنگ ها به خیابان ها و حوادث شهری منتقل می شود، یعنی تقصیر از گردن «دشمن خارجی» به گردن«هم» می افتد، باز دولت ها کنار می ایستند تا دامن شان کثیف نشود. پلیس که ظاهراً «مردم» است، مردم را سرکوب می کند. به این ترتیب، تمام گناه روی دست خودمان می ماند. این طور به نظر می رسد که بخشی از مردم، بخش های دیگر را می کوبد. بخشی که اگر از بین برود، شهید می شود و بخش های دیگر، هر نقطه از تاریخ و جغرافیا اگر کشته شوند، تنها جزو تلفات شمرده می شوند. مرگ در برابر مرگ؛ اندامی که هم را می خورند.
-استمرار هرچیز به استهلاک و کم رنگ شدن اش مُنتج می شود. مسالهٔ قطعی «مرگ» سایه ای سرتاسری بر همه چیز انداخته، امّا در عین استمرار، نه کسر، نه افزوده و نه تمام می شود. تنها دچار دگردیسی می شود، تغییر شکل می دهد، پیراهن تنش را عوض می کند و برمی گردد. یکی از این پیراهن ها که نام دولت ها روی سینه اش سنجاق شده، جنگ است. جنگ مسأله «مردم» نیست. ما به نام خدای دولت ها روی جسدهای معصوم هم می ایستیم. ما -مردم- فقط آمار ناخودآگاه کُشته های جنگ ها خواهیم بود و رسانه های دولتی خون ما را با «تقدیس مرگ» خواهند شست. نمایش جنگ،تقبیح خودبه خودی آن است، امّا رسالت رسانه های دولتی گرامیداشت جنگ است، نه نمایش جنگ. ما در اخبار با ویرانی بی حجاب و مرگ و تبعات جنگ مواجه نمی شویم، ازتوهّم افتخار حامله می شویم. آن ها بر اجساد خودی می ایستند و برای «هنوز کشته نشده ها» شعار می دهند. جنگ را بازنمایی نمی کنند، آن ها جنگ ها را تطهیر می کنند و بر سینه ی اجساد مدال می کوبند. آن ها جنگ را مصادره می کنند، جنگ را بزک شده نمایش می دهند و نمایش آن ها از جنگ به شهوت جنگی دیگر ختم می شود. جنگ چه در برابر «دیگری»، چه در برابر «هم» از هیچ کدام ما نیست. ما تنها انبوه تلنبار شده ی تلفات جنگ هستیم. ما کشته می شویم، دولت ها سر شانه اجسادمان سردوشی شهید می کوبند. وقتی این «افتخار موهوم شهادت» از جنگ ها به خیابان ها و حوادث شهری منتقل می شود، یعنی تقصیر از گردن «دشمن خارجی» به گردن«هم» می افتد، باز دولت ها کنار می ایستند تا دامن شان کثیف نشود. پلیس که ظاهراً «مردم» است، مردم را سرکوب می کند. به این ترتیب، تمام گناه روی دست خودمان می ماند. این طور به نظر می رسد که بخشی از مردم، بخش های دیگر را می کوبد. بخشی که اگر از بین برود، شهید می شود و بخش های دیگر، هر نقطه از تاریخ و جغرافیا اگر کشته شوند، تنها جزو تلفات شمرده می شوند. مرگ در برابر مرگ؛ اندامی که هم را می خورند.
___و حجم بهار، مقدار حرارت نبض تو خواهد بود اگر که با شاخه های منجمد انگشت بشمارم اش.
و تا از هزار آیت سرودی که چشمان تو از بر می خوانند تطهیرشده باشم، تابستان را شعاع گرمای پیراهن بلندت در نظر می گیرم.
خنده ات محدوده است -سحابی منزوی در لیله الرغائب، نفس کشیدن در مه، باد عصر که در برگ های سپیداری نوبالغ می پیچد- خنده ات معیار خُنکاست، با شکستی زیر گونه ات.
و در باهار مخدوشی از کلمه، که از سنگ شروع می شود و تا مه طول می کشد، می گویم «معماری یک تنهایی عظیم سخت است.» و از همه سخت تر، پناه بردن از این تنهایی به بیرون است. یعنی آدم چطور می تواند تنهایی ش را ترک کند که توی تنهایی جدیدفرونرود؟ یا چطور باید تنهایی ای داشت که تنهایی دیگری را مخدوش نکند؟
من تنها می خواستم به تنهایی ام دعوتت کنم تا بیایی و شاهد باشی که نیستم.
____از تمام دیوارها تنها پنجره می خواستم، حتّا نه منظره ای؛ و ضریحی برای لمس کردن، بی حاجتی.
اگر از گود عمیق رویا دست درازکردم و دستم از خواب به بیرون نرسید، تعبیرش را از بر ام: این رخوت، معماری تلخی است که دری ندارد، یا کشتی ای است که از تشنگی به مه پناه آورده یا فانوس خاموشی که قبض های برق لای درش را کیپ کرده اند. من با «عیار خُنکا» حرارت خواب های این تابستان را تاب می آورم.
هجای «شکستن» برای من تنها یک حرف دارد و هجای «شکسته» به تعداد خرده هاست که از هم پاشیده اند. پس با اتحاد متلاشی خرده ها، سرود می خوانم:
«ادامه می دهم ات/ تا چندانم تو احاطه کنی که/ منجم گلوله های پراکنده در تن ات باشم.»*
* از جوانی های الهی.
و تا از هزار آیت سرودی که چشمان تو از بر می خوانند تطهیرشده باشم، تابستان را شعاع گرمای پیراهن بلندت در نظر می گیرم.
خنده ات محدوده است -سحابی منزوی در لیله الرغائب، نفس کشیدن در مه، باد عصر که در برگ های سپیداری نوبالغ می پیچد- خنده ات معیار خُنکاست، با شکستی زیر گونه ات.
و در باهار مخدوشی از کلمه، که از سنگ شروع می شود و تا مه طول می کشد، می گویم «معماری یک تنهایی عظیم سخت است.» و از همه سخت تر، پناه بردن از این تنهایی به بیرون است. یعنی آدم چطور می تواند تنهایی ش را ترک کند که توی تنهایی جدیدفرونرود؟ یا چطور باید تنهایی ای داشت که تنهایی دیگری را مخدوش نکند؟
من تنها می خواستم به تنهایی ام دعوتت کنم تا بیایی و شاهد باشی که نیستم.
____از تمام دیوارها تنها پنجره می خواستم، حتّا نه منظره ای؛ و ضریحی برای لمس کردن، بی حاجتی.
اگر از گود عمیق رویا دست درازکردم و دستم از خواب به بیرون نرسید، تعبیرش را از بر ام: این رخوت، معماری تلخی است که دری ندارد، یا کشتی ای است که از تشنگی به مه پناه آورده یا فانوس خاموشی که قبض های برق لای درش را کیپ کرده اند. من با «عیار خُنکا» حرارت خواب های این تابستان را تاب می آورم.
هجای «شکستن» برای من تنها یک حرف دارد و هجای «شکسته» به تعداد خرده هاست که از هم پاشیده اند. پس با اتحاد متلاشی خرده ها، سرود می خوانم:
«ادامه می دهم ات/ تا چندانم تو احاطه کنی که/ منجم گلوله های پراکنده در تن ات باشم.»*
* از جوانی های الهی.
-یک
اراده، ساختار مفصل بندی شده ای از «خواست»ها و «غرایز» درونی برای اثرگذاری «من» برهرچیز بیرونی است؛ انگیزه ی درهم تنیده ای از خواست اعمال اثر بر هر دیگری. اراده، پشتوانهٔ چیرگی بر ماده خام جهان است، دلیل دست-برد به جهانی که دیوانه وار دارد از هم وا می رود و در روند بی نظمی ناگزیرش، همه چیز را همراه با انبساط خودش از هم می پاشد. رسالت «من» وسط این انبساط سرتاسری چیست؟ آیا کاری از «من» برمی آید؟
«من» معجونی از انتخاب های گذشته و غرایزی ام که حالا دستم را گرفته اند و جلو می دوند. «من» یک توالی از همه مسئله هایی ام که با این دو سلاح حل کرده ام. مسئله هایی که تلاقی نیروهایی تاریخی خارج از دسترس و اراده ی من بوده اند و مرا -گیج و مبهوت- وادار به «انتخاب» کرده اند.
یک مسئله وقتی جلوی «من» اتفاق می افتد -در ساده ترین شکل اش- بالاخره یا هم سو با اراده ی من است، یا در تعارض با میل من قرار دارد.
[هم چنان که برای فهم هرچیزی، آن چیز را در قالب های زبانی بازسازی می کنیم] وقتی یک مسئله هم سو با تمایل من است، «من» جوابم و تمایلم نسبت به رخ دادن آن مسئله را در ساحت زبان با «بله» ادا می کنم و اگر غیر از این باشد، مخالفتم را با «نه» اظهار می کنم.
بدیهی است که «نه» تنها محدود به عرصهٔ زبان نیست و نمودهای رفتاری یا حتّا درصورت عدم بروز، تلنبارهایی موروثی هم در ضمیر «من» دارد.
آدمی که از انجام کاری امتناع می کند، یا آدمی که در تعارض با خواست دیگری، کاری را انجام می دهد، هر دو دارند «نه» را انجام می دهند. چی اینجا، بین کسی که کاری می کند و کسی که منفعل است، ثابت است؟ ساختمان سلبیّت «نه». این که «نه» همواره بعد از چیزی اوّلیه می آید و حتماً مغایر با آن چیز است. «نه» همیشه دوّم است و برای حفظ هستی اش نیاز به ابراز شدن دارد، در صورتی که «بله» به صورت فی نفسه در تمام جزئیات وجودی یک ارگانیسم زنده -از سلول های گازی تا شعورهای گیاهی و آدم- وجود دارد و محتاج ابراز نیست: جریان های نامرئی موافقت در همه چیز جاری اند ما تنها در صورت مخالفت «وجود مستقل» داریم. همه چیزهایی که هستند و وجود دارند، دارند با زبان بی زبانی به خود و هر دیگری «بله» می گویند. هر هستی زنده یک تمثال بالقوّه از رضایت است، رضایت نسبت به همه شرایط، مجسمه ای از سری که کرنش کرده. «ما» که همین الان داریم نفس می کشیم، با همه چیز، حتا با همین نفس کشیدن، دائماً به حیات «بله» می گوییم.
در این صورت پیش از این که هر فعلی را انجام دهیم، آن فعل از بس در پیش شرط های اجباری ناخواسته پیچیده شده که ما هرچقدر هم که به همه چیز پشت کنیم، باز کارمان یک پذیرش است، یک «بله» که توی صورت جهان می گوییم. ما درهرصورت یک طرف پذیرش ایستاده ایم و طرف دیگر زنجیره ای از شرایط بقا ایستاده: اگر همین حالا فشار هوا کم و زیاد شود من به عنوان یک «آگاهی متکلّم» مچاله یا متلاشی می شوم، پس من با اندامم، در طول تاریخ راهی جز تطبیق و «بله» گفتن به شرایط نداشته ام اگر حالا دارم حرف می زنم.
در روند اثبات ادعای استقلال ما تنها می توانیم به مولفه های بین الاذهانی یک سره انسانی «نه» بگوییم.
«بله» انسانی نیست و طبیعی، پر زور تر و جبّارتر از «نه» است. ما ناخواسته به آن زنجیر شده ایم. «بله» از بیرون به آدم تحمیل می شود و «نه» همواره از طرف آدم به بیرون صادر می شود.
«نه» تنها قطعیت است. تا زمانی که «نه» یک امکان ثانوی و یک سلبیت ناب است، قطعی است و ما هم با وساطت آن قطعی هستیم. شاید «چیز اولیه» ایجابی هرگز وجود نداشته باشد، یا اصلاً به وجود نیاید، اما به محض این که وجود پیدا کرد، هیچ چیز قطعی تر از «نه» مقابلش و امکان های مخالف با آن نیست. ___ یک ساختار مثل همان که یارو گفته بود: زاده شدن یک احتمال است و مرگ یک قطعیت.
اراده، ساختار مفصل بندی شده ای از «خواست»ها و «غرایز» درونی برای اثرگذاری «من» برهرچیز بیرونی است؛ انگیزه ی درهم تنیده ای از خواست اعمال اثر بر هر دیگری. اراده، پشتوانهٔ چیرگی بر ماده خام جهان است، دلیل دست-برد به جهانی که دیوانه وار دارد از هم وا می رود و در روند بی نظمی ناگزیرش، همه چیز را همراه با انبساط خودش از هم می پاشد. رسالت «من» وسط این انبساط سرتاسری چیست؟ آیا کاری از «من» برمی آید؟
«من» معجونی از انتخاب های گذشته و غرایزی ام که حالا دستم را گرفته اند و جلو می دوند. «من» یک توالی از همه مسئله هایی ام که با این دو سلاح حل کرده ام. مسئله هایی که تلاقی نیروهایی تاریخی خارج از دسترس و اراده ی من بوده اند و مرا -گیج و مبهوت- وادار به «انتخاب» کرده اند.
یک مسئله وقتی جلوی «من» اتفاق می افتد -در ساده ترین شکل اش- بالاخره یا هم سو با اراده ی من است، یا در تعارض با میل من قرار دارد.
[هم چنان که برای فهم هرچیزی، آن چیز را در قالب های زبانی بازسازی می کنیم] وقتی یک مسئله هم سو با تمایل من است، «من» جوابم و تمایلم نسبت به رخ دادن آن مسئله را در ساحت زبان با «بله» ادا می کنم و اگر غیر از این باشد، مخالفتم را با «نه» اظهار می کنم.
بدیهی است که «نه» تنها محدود به عرصهٔ زبان نیست و نمودهای رفتاری یا حتّا درصورت عدم بروز، تلنبارهایی موروثی هم در ضمیر «من» دارد.
آدمی که از انجام کاری امتناع می کند، یا آدمی که در تعارض با خواست دیگری، کاری را انجام می دهد، هر دو دارند «نه» را انجام می دهند. چی اینجا، بین کسی که کاری می کند و کسی که منفعل است، ثابت است؟ ساختمان سلبیّت «نه». این که «نه» همواره بعد از چیزی اوّلیه می آید و حتماً مغایر با آن چیز است. «نه» همیشه دوّم است و برای حفظ هستی اش نیاز به ابراز شدن دارد، در صورتی که «بله» به صورت فی نفسه در تمام جزئیات وجودی یک ارگانیسم زنده -از سلول های گازی تا شعورهای گیاهی و آدم- وجود دارد و محتاج ابراز نیست: جریان های نامرئی موافقت در همه چیز جاری اند ما تنها در صورت مخالفت «وجود مستقل» داریم. همه چیزهایی که هستند و وجود دارند، دارند با زبان بی زبانی به خود و هر دیگری «بله» می گویند. هر هستی زنده یک تمثال بالقوّه از رضایت است، رضایت نسبت به همه شرایط، مجسمه ای از سری که کرنش کرده. «ما» که همین الان داریم نفس می کشیم، با همه چیز، حتا با همین نفس کشیدن، دائماً به حیات «بله» می گوییم.
در این صورت پیش از این که هر فعلی را انجام دهیم، آن فعل از بس در پیش شرط های اجباری ناخواسته پیچیده شده که ما هرچقدر هم که به همه چیز پشت کنیم، باز کارمان یک پذیرش است، یک «بله» که توی صورت جهان می گوییم. ما درهرصورت یک طرف پذیرش ایستاده ایم و طرف دیگر زنجیره ای از شرایط بقا ایستاده: اگر همین حالا فشار هوا کم و زیاد شود من به عنوان یک «آگاهی متکلّم» مچاله یا متلاشی می شوم، پس من با اندامم، در طول تاریخ راهی جز تطبیق و «بله» گفتن به شرایط نداشته ام اگر حالا دارم حرف می زنم.
در روند اثبات ادعای استقلال ما تنها می توانیم به مولفه های بین الاذهانی یک سره انسانی «نه» بگوییم.
«بله» انسانی نیست و طبیعی، پر زور تر و جبّارتر از «نه» است. ما ناخواسته به آن زنجیر شده ایم. «بله» از بیرون به آدم تحمیل می شود و «نه» همواره از طرف آدم به بیرون صادر می شود.
«نه» تنها قطعیت است. تا زمانی که «نه» یک امکان ثانوی و یک سلبیت ناب است، قطعی است و ما هم با وساطت آن قطعی هستیم. شاید «چیز اولیه» ایجابی هرگز وجود نداشته باشد، یا اصلاً به وجود نیاید، اما به محض این که وجود پیدا کرد، هیچ چیز قطعی تر از «نه» مقابلش و امکان های مخالف با آن نیست. ___ یک ساختار مثل همان که یارو گفته بود: زاده شدن یک احتمال است و مرگ یک قطعیت.
-دو
کامو اوّل انسان طاغی نوشته: "طاغی کیست؟ انسانی که نه می گوید، امّا نه گفتن او از سر انکار نفس[خود] نیست او چون به نفس خود فکر کند، [تنها] «آری» می گوید. برده ای که تمام عمر فرمان گزارده ناگهان درمی یابد که نمی تواند از فرمان تازه ای اطاعت کند."
«من» ناگزیرم: مختاری محدود- ماهی آزاد در دریای بسته. ما به میانجی حیات که شرط اصلی و اولیهٔ همه چیز است، از هر آزادی قطعی محروم ایم. نمی توانیم زیر این بازی بزنیم، چون در صورت از بین بردن/رفتن خود، به هوای ابراز سهمگین ترین و صریح ترین «نه»، تمام معیارهای ارزشی «بله» و «نه» را معلّق کرده ایم. ساده تر این که: وقتی وجود نداریم، نه و بله که زاییده های آگاهی انسانی اند هم با ما وجود نخواهند داشت. با مرگ ما تمام کلمات و معیارهای ارزشی منقضی می شوند.
پس احتمالاً رسالت ما این است که با پذیرش کلیّت، به هم، به دیگری و به خود «نه» بگوییم.
در این ابری که از شرایط حیاتی و جبرهای نامرئی بافته شده و ما را توی خودش گرفته، تنها نمودار اراده، پُرُو کردن دائمی «نه» و اصرار کردن بر حفظ آن است.
ما بی «نه» خلع سلاح می شویم. اراده ی «ما» هیچ راه تظاهری به بیرون، جز رخنه ی تنگ «نه» ندارد.
«نه» مثل نخ تسبیح، در عین نفی، ما را پشت به پشت هم نگه می دارد. ما در برابر قوای مرگ بار طبیعتی که به میانجی زمان، همه در آن به مرگ هم کمر بسته اند، تنها با «نه» گفتن به این انهدام، به هم محرم می شویم. به واسطه ی فعل «نه گفتن» که همگانی و مشترک می شود، باهم متحد می شویم. مهر ما از مجرای «نه» گفتن، به دیگری تفهیم می شود. «نه» رمز شب، برای قدم بعدی را برداشتن و انکار رکود است: خمیرمایه ی حرکت!
«من» اختیار دارم -خیر سرم- و از منظر سوژه ای که خودم ام، بنابرهمین اختیار امکان دخالت در مناظر هستی را دارم: حتّا نه امکان تغییر در بُن آن ها، که تنها تغییر در منظره ی شخصی ای که از آن ها می گیرم. من که وسط همه چیز با دستگاه فهم ام تنها مانده ام، تنها اختیاری که دارم، حق جور دیگر دیدن و اتخاذ دائمی «نه» نسبت به جهان دائماًّ از بین برنده است. «من» دنبال چیرگی بر هرچیز دیگری و تاثیر در ماده خام جهان و بر هستی دیگر ام. اگر اثری ایجاد می شود از صدقه سر«نه»هایی که می گویم و شانه خالی کردن از زیر همراهی با روندهای مسلّط تاریخی است. همان طور که اگر جهت آب تغییر می کند، تاثیر سنگ های توی مسیر است.
در مجموع: «بله» و «نه» دو تا انتخاب جلوی اراده ی انسانی هستند. با هربار مخالفت، شنگ-وار مسیر جریان «بله» را تغییر می دهیم و در نهایت با تمام اجبارهای حیاتی که وجود دارند، تا «نه»ی بعدی، برمی گردیم و به جریان تغییر داده شده ادامه می دهیم.
پ.ن نقّاشی؛ «اسب» از الکس کُلویل.
| https://t.me/Moemaam |
کامو اوّل انسان طاغی نوشته: "طاغی کیست؟ انسانی که نه می گوید، امّا نه گفتن او از سر انکار نفس[خود] نیست او چون به نفس خود فکر کند، [تنها] «آری» می گوید. برده ای که تمام عمر فرمان گزارده ناگهان درمی یابد که نمی تواند از فرمان تازه ای اطاعت کند."
«من» ناگزیرم: مختاری محدود- ماهی آزاد در دریای بسته. ما به میانجی حیات که شرط اصلی و اولیهٔ همه چیز است، از هر آزادی قطعی محروم ایم. نمی توانیم زیر این بازی بزنیم، چون در صورت از بین بردن/رفتن خود، به هوای ابراز سهمگین ترین و صریح ترین «نه»، تمام معیارهای ارزشی «بله» و «نه» را معلّق کرده ایم. ساده تر این که: وقتی وجود نداریم، نه و بله که زاییده های آگاهی انسانی اند هم با ما وجود نخواهند داشت. با مرگ ما تمام کلمات و معیارهای ارزشی منقضی می شوند.
پس احتمالاً رسالت ما این است که با پذیرش کلیّت، به هم، به دیگری و به خود «نه» بگوییم.
در این ابری که از شرایط حیاتی و جبرهای نامرئی بافته شده و ما را توی خودش گرفته، تنها نمودار اراده، پُرُو کردن دائمی «نه» و اصرار کردن بر حفظ آن است.
ما بی «نه» خلع سلاح می شویم. اراده ی «ما» هیچ راه تظاهری به بیرون، جز رخنه ی تنگ «نه» ندارد.
«نه» مثل نخ تسبیح، در عین نفی، ما را پشت به پشت هم نگه می دارد. ما در برابر قوای مرگ بار طبیعتی که به میانجی زمان، همه در آن به مرگ هم کمر بسته اند، تنها با «نه» گفتن به این انهدام، به هم محرم می شویم. به واسطه ی فعل «نه گفتن» که همگانی و مشترک می شود، باهم متحد می شویم. مهر ما از مجرای «نه» گفتن، به دیگری تفهیم می شود. «نه» رمز شب، برای قدم بعدی را برداشتن و انکار رکود است: خمیرمایه ی حرکت!
«من» اختیار دارم -خیر سرم- و از منظر سوژه ای که خودم ام، بنابرهمین اختیار امکان دخالت در مناظر هستی را دارم: حتّا نه امکان تغییر در بُن آن ها، که تنها تغییر در منظره ی شخصی ای که از آن ها می گیرم. من که وسط همه چیز با دستگاه فهم ام تنها مانده ام، تنها اختیاری که دارم، حق جور دیگر دیدن و اتخاذ دائمی «نه» نسبت به جهان دائماًّ از بین برنده است. «من» دنبال چیرگی بر هرچیز دیگری و تاثیر در ماده خام جهان و بر هستی دیگر ام. اگر اثری ایجاد می شود از صدقه سر«نه»هایی که می گویم و شانه خالی کردن از زیر همراهی با روندهای مسلّط تاریخی است. همان طور که اگر جهت آب تغییر می کند، تاثیر سنگ های توی مسیر است.
در مجموع: «بله» و «نه» دو تا انتخاب جلوی اراده ی انسانی هستند. با هربار مخالفت، شنگ-وار مسیر جریان «بله» را تغییر می دهیم و در نهایت با تمام اجبارهای حیاتی که وجود دارند، تا «نه»ی بعدی، برمی گردیم و به جریان تغییر داده شده ادامه می دهیم.
پ.ن نقّاشی؛ «اسب» از الکس کُلویل.
| https://t.me/Moemaam |
۱. مدرنیته به مثابه یک«رویکرد»و نه یک«بازه ی تاریخی نامشخص و مورد مناقشه»، همواره و در تمام عرصه ها با پرچم«خردگرایی»پا به میدان گذاشته. این جریان دائمی برای تثبیت سطله ی«خرد»برهمه چیز که در ابتدا [دوران روشنگری] بنا بود منجر به آزادی تام و تمام آدم/سوژه شود، خود با گسترش«خردابزاری»- به قول وبر- قفسی آهنی شد.
با هم دستی سرمایه داری و ادیان منعطف،«خردابزاری اغراق شده»منجر به پذیرش سلطه و پایگان بروکراسی شد. این خردباوری بروکراتیک نه تنها آزادی موعود مدرنیته نبود، بلکه منجر به نظارتی همه جانبه تر و شدیدتر بر شیوه های زندگی اجتماعی شد.
این«عقلانیت روزمره»با توانایی ها و امکانات«سوژه»همخوان نیست. در جامعهٔ مدرن با دوری از«هرچیز نابخردانه»،«هرچیز رازآمیز»،«هرعنصر پیش بینی ناپذیر»و سرکوب آن، یک بی اعتنایی خشک و فاقد عاطفه نسبت به«فرد»اتفاق می افتد. در این مکانیزم خشک سرتاسری، هرچیز معنوی«فردی»می شود.
هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری می نویسد«آدم مدرن، نوستالژی عینیت دارد.»
فکر می کنم منظور، یک جور عینیت اجتماعی است:عینیتی که بالاتر از محدوده خرد فردی می ایستد و خود را به واسطه شکلی از خودآگاهی اجتماعی ابراز می کند.
پس او حتماً برای دستیابی به این عینیت دنبال راه هایی می گردد، راه هایی برای اعلام وجود خود در جمع، برای جمعی کردن این خرده معنویت های فردی شده.
این اشتراک گذاشتن خرده معنویت ها از دو راه ممکن است: یا اتصال به رأس هرم قدرت مربوطه برای منتشر شدن معنویت به واسطهٔ آن، یا انتشار بی واسطه ی معنویات خصوصی با کُدهای مشترک جمعی.
درباره ی کتابخوانی، در شیوه ی اول هر عملی که کتاب را از حالت معنوی خارج و به کالاشدن هرچه بیش تر هُل بدهد با تشویق ناشر/بنگاه ها مواجه می شود. شما هرکاری با مقاصد بصری با جلد کتاب بکنید، از طرف بنگاه اقتصادی ناشر حمایت می شود.
پس عملاً بنگاه های چاپ و پخش کتاب، ناظر فعالی بیرون از«چرخه ی بازتولید پارادایم ها توسط خود مردم در بخش پایینی هرم»اند.
در شیوه ی دوم که یک جور شیوع اپیدمیک است، کتاب در ابتدا با روندهای کتاب سازی، تبلیغات، ممیزی محتوایی و چیزهایی از این دست، سهل التجارت می شوند، از معنا می افتد و به جسمی صرفاً اقتصادی تبدیل می شود که مُسری است.
به این ترتیب، کتاب وارد نظامی می شود که تمام اشیا در آن به میانجی«مصرف»به هم متصل شده اند. در عرصهٔ مصرف، تفاوت معنایی بین هیچ دوتا«کالا»یی وجود ندارد.
یکی از این پارادایم های شایع در پایین هرم و بین آدم ها، شهوت نمایش است. نمایش، راه ابتدایی اشتراک هرچیزی با دیگری است. توی«جامعه نمایش»، هر فعلی در دقیقه هایی اولیه از ابراز شدنش از محتوای خود خالی می شود و با«نمایش»جان می گیرد. هرفعلی یا موازی با نمایش است یا پشتوانه ای نمایشی دارد. مثلاً ما غذا می خوریم، نه که سیر شویم که موقع خوردن دیده شویم و با این خوردن تفسیری از خود دست یکی بدهیم. به همین ترتیب ما کتاب می خوانیم تا نقشی توی نمایش کتابخوانی ایفا کنیم.
ابزارهای این نمایش متفاوت اند. امّا با همگانی شدن امکان«عکاسی» این نمایش از یقه ها سرریز کرده. کیفیت موضوع این نمایش، کیفیت هستی نمایش دهنده اش را خلاصه و تضمین می کند. چی موجّه تر از ژست حق به جانب کتاب خوانی؟که هم منظره ای اخلاقی دارد، هم پوسته ای پذیرنده دور آدم می کشد.
با هم دستی سرمایه داری و ادیان منعطف،«خردابزاری اغراق شده»منجر به پذیرش سلطه و پایگان بروکراسی شد. این خردباوری بروکراتیک نه تنها آزادی موعود مدرنیته نبود، بلکه منجر به نظارتی همه جانبه تر و شدیدتر بر شیوه های زندگی اجتماعی شد.
این«عقلانیت روزمره»با توانایی ها و امکانات«سوژه»همخوان نیست. در جامعهٔ مدرن با دوری از«هرچیز نابخردانه»،«هرچیز رازآمیز»،«هرعنصر پیش بینی ناپذیر»و سرکوب آن، یک بی اعتنایی خشک و فاقد عاطفه نسبت به«فرد»اتفاق می افتد. در این مکانیزم خشک سرتاسری، هرچیز معنوی«فردی»می شود.
هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری می نویسد«آدم مدرن، نوستالژی عینیت دارد.»
فکر می کنم منظور، یک جور عینیت اجتماعی است:عینیتی که بالاتر از محدوده خرد فردی می ایستد و خود را به واسطه شکلی از خودآگاهی اجتماعی ابراز می کند.
پس او حتماً برای دستیابی به این عینیت دنبال راه هایی می گردد، راه هایی برای اعلام وجود خود در جمع، برای جمعی کردن این خرده معنویت های فردی شده.
این اشتراک گذاشتن خرده معنویت ها از دو راه ممکن است: یا اتصال به رأس هرم قدرت مربوطه برای منتشر شدن معنویت به واسطهٔ آن، یا انتشار بی واسطه ی معنویات خصوصی با کُدهای مشترک جمعی.
درباره ی کتابخوانی، در شیوه ی اول هر عملی که کتاب را از حالت معنوی خارج و به کالاشدن هرچه بیش تر هُل بدهد با تشویق ناشر/بنگاه ها مواجه می شود. شما هرکاری با مقاصد بصری با جلد کتاب بکنید، از طرف بنگاه اقتصادی ناشر حمایت می شود.
پس عملاً بنگاه های چاپ و پخش کتاب، ناظر فعالی بیرون از«چرخه ی بازتولید پارادایم ها توسط خود مردم در بخش پایینی هرم»اند.
در شیوه ی دوم که یک جور شیوع اپیدمیک است، کتاب در ابتدا با روندهای کتاب سازی، تبلیغات، ممیزی محتوایی و چیزهایی از این دست، سهل التجارت می شوند، از معنا می افتد و به جسمی صرفاً اقتصادی تبدیل می شود که مُسری است.
به این ترتیب، کتاب وارد نظامی می شود که تمام اشیا در آن به میانجی«مصرف»به هم متصل شده اند. در عرصهٔ مصرف، تفاوت معنایی بین هیچ دوتا«کالا»یی وجود ندارد.
یکی از این پارادایم های شایع در پایین هرم و بین آدم ها، شهوت نمایش است. نمایش، راه ابتدایی اشتراک هرچیزی با دیگری است. توی«جامعه نمایش»، هر فعلی در دقیقه هایی اولیه از ابراز شدنش از محتوای خود خالی می شود و با«نمایش»جان می گیرد. هرفعلی یا موازی با نمایش است یا پشتوانه ای نمایشی دارد. مثلاً ما غذا می خوریم، نه که سیر شویم که موقع خوردن دیده شویم و با این خوردن تفسیری از خود دست یکی بدهیم. به همین ترتیب ما کتاب می خوانیم تا نقشی توی نمایش کتابخوانی ایفا کنیم.
ابزارهای این نمایش متفاوت اند. امّا با همگانی شدن امکان«عکاسی» این نمایش از یقه ها سرریز کرده. کیفیت موضوع این نمایش، کیفیت هستی نمایش دهنده اش را خلاصه و تضمین می کند. چی موجّه تر از ژست حق به جانب کتاب خوانی؟که هم منظره ای اخلاقی دارد، هم پوسته ای پذیرنده دور آدم می کشد.
۲. با این پیش فرض که کتاب هم مثل هر ابژه ای می تواند موضوع عکاسی باشد، یا اصلاً به مثابه شیئی ای تزئینی می تواند با رنگ مبل ها و تخت خواب ست شود، در عکس ها، بالاخره هر شیی که کنار کتاب است به چیزی دلالت می کند. این اشیا و اشاره هایی که می کنند، قضیه را به جاهای عجیبی می برد.
این نمایشگری با تصویر موارد مُتعدّدی دارد و تا خیلی جاهای غریبی رفته، امّا اگر دقت کرده باشیم، یا حتّا خالی خالی تماشا کرده باشیم، سه چیز از همه بیش تر ضمیمه ی کتاب ها بوده: حیوانات خانگی، نوشیدنی ها و تنقّلات، اندام زنانه.
اگر به واسطه ی زیبایی حیوانات خانگی که نمادی از سلیقه ی خانگی بورژوازی اند، یا به واسطه ی دلالت بر خوراکی ها -لیوان های پر نوشیدنی، اسنک ها، غذاهای سبک- به چیزی «داشتنی» یا «خوردنی و آماده مصرف» تشبیه نشوند، با شکلی از فتیشیسم از آدمی به آدم دیگر سرایت می کنند.
روند فتیشیسم[جنسی]همواره از کلّی به جزئی در حرکت است: از انتزاع اروتیک به اندام جنسی، از آن به اندام غیر جنسی، بعدبه جزئیات اندام غیرجنسی و بعدتر پوشیدنی های آن عضو و نهایتاً اجزای آن پوشش و همین طور تا آخر.
در عکس هایی که با کتاب منتشر می شوند، یکی از پرشمارترین کادرها، کادر حامل پاهاست. پاهای حتماً آراسته و معمولاً از جای غیرعادی ای برهنه. تزریق فتیشیسم توسط عضو نامربوط به کتاب -پا- به منظره ی«مطالعه»یک جور دخالت دادن امرجنسی در یک مرحله از روند جزئی شدن فتیشیسم است:مرحله ی انتقال فتیش از عضو غیرجنسی به شیئ.
وقتی مطالعه یک فعل مهجور است و آشتی های جعلی و فرمایشی هیچ رقمه بین آدم ها و کتاب ها جوش نمی خورند، کتاب ها باید برای فروخته شدن حکم مهتابی را برای حشرات بازی کنند. کتاب ها باید از آنچه مقبولیت و همه پذیری دارند، «اقبال»وام بگیرند. چی بهتر، هضم شونده تر و همگانی تر از مفهوم های خوردن، سکس کردن یا نمایش دادن؟
بنگاه ها به واسطه ی خود مخاطب هایی که عضو جامعه ی مصرفی اند، با رنگ ها، نیازهای اولیه، فتیش ها و موتیف های کلکسیونیسم کتاب را آرایش می کنند، بعد معصومانه بیرون گود می ایستند و جسد بزک شده ی «کتاب خوانی» را که با چوب های زیر بغلش توسط خریدارها رقصانده می شود، تشویق می کنند.
این نمایشگری با تصویر موارد مُتعدّدی دارد و تا خیلی جاهای غریبی رفته، امّا اگر دقت کرده باشیم، یا حتّا خالی خالی تماشا کرده باشیم، سه چیز از همه بیش تر ضمیمه ی کتاب ها بوده: حیوانات خانگی، نوشیدنی ها و تنقّلات، اندام زنانه.
اگر به واسطه ی زیبایی حیوانات خانگی که نمادی از سلیقه ی خانگی بورژوازی اند، یا به واسطه ی دلالت بر خوراکی ها -لیوان های پر نوشیدنی، اسنک ها، غذاهای سبک- به چیزی «داشتنی» یا «خوردنی و آماده مصرف» تشبیه نشوند، با شکلی از فتیشیسم از آدمی به آدم دیگر سرایت می کنند.
روند فتیشیسم[جنسی]همواره از کلّی به جزئی در حرکت است: از انتزاع اروتیک به اندام جنسی، از آن به اندام غیر جنسی، بعدبه جزئیات اندام غیرجنسی و بعدتر پوشیدنی های آن عضو و نهایتاً اجزای آن پوشش و همین طور تا آخر.
در عکس هایی که با کتاب منتشر می شوند، یکی از پرشمارترین کادرها، کادر حامل پاهاست. پاهای حتماً آراسته و معمولاً از جای غیرعادی ای برهنه. تزریق فتیشیسم توسط عضو نامربوط به کتاب -پا- به منظره ی«مطالعه»یک جور دخالت دادن امرجنسی در یک مرحله از روند جزئی شدن فتیشیسم است:مرحله ی انتقال فتیش از عضو غیرجنسی به شیئ.
وقتی مطالعه یک فعل مهجور است و آشتی های جعلی و فرمایشی هیچ رقمه بین آدم ها و کتاب ها جوش نمی خورند، کتاب ها باید برای فروخته شدن حکم مهتابی را برای حشرات بازی کنند. کتاب ها باید از آنچه مقبولیت و همه پذیری دارند، «اقبال»وام بگیرند. چی بهتر، هضم شونده تر و همگانی تر از مفهوم های خوردن، سکس کردن یا نمایش دادن؟
بنگاه ها به واسطه ی خود مخاطب هایی که عضو جامعه ی مصرفی اند، با رنگ ها، نیازهای اولیه، فتیش ها و موتیف های کلکسیونیسم کتاب را آرایش می کنند، بعد معصومانه بیرون گود می ایستند و جسد بزک شده ی «کتاب خوانی» را که با چوب های زیر بغلش توسط خریدارها رقصانده می شود، تشویق می کنند.
خواستن ات ابری است که به اطراف طول می کشد تا از سینه و شانه ها وا برود. ابری که بالاخره سرودی از برف می بارد.
تماشام، وقتی با رفتار دامن روشن ات مثل مه راه می روی، مکیدن لیمویی است با لب های زخمی.
اگر شب است و بالا را که می بینم، تمام سحابی ها مثل تسبیح توی تاریکی دور به هم نخ شده اند، من روشن ام که توی جیب هام دریایی دارم تا دستم بگیرم و تمام ستاره ها را روی پوست برّاقش خلاصه کنم.
امّا می ترسم. از موج های سفید می ترسم که هی می رسند و من تصویر سحابی منزوی تو را پشت سر هم روی دریای سیاهم گم می کنم.
از هم دستی دیوارها می ترسم. از تناسب پنجره ی رو به سیمان با تشنگی ای که مه لیس می زند می ترسم. از تمام کتاب هایی که هیچ کدام از بلندبلند خندیدن ات حرف نزده اند و از شمارهٔ ساقی ای که بوق می خورد و کسی جواب نمی دهد، از پاکت خالی بهمن آبی که تا صبح هم تکانش بدهی صدایی نمی دهد می ترسم.
امّا من تمام ترس را بلند می کنم و با خودم راه می برم؛ مثل گوزنی که شاخ هایش را ناگزیر می برد، یا دریایی که هرچقدر بخار شود و بعد باز ببارد و برگردد، از شرّ کشتی ها خلاص نمی شود.
تمام ترس را بلند می کنم و در کفالت دیوارها، به سرم می زند که «معصومانه ترین گافی که داده ام، حرف اوّل اسم ات بوده، که مثل خاکستری توی برف، حالا توی سینه ام بخار می کند. »
تماشام، وقتی با رفتار دامن روشن ات مثل مه راه می روی، مکیدن لیمویی است با لب های زخمی.
اگر شب است و بالا را که می بینم، تمام سحابی ها مثل تسبیح توی تاریکی دور به هم نخ شده اند، من روشن ام که توی جیب هام دریایی دارم تا دستم بگیرم و تمام ستاره ها را روی پوست برّاقش خلاصه کنم.
امّا می ترسم. از موج های سفید می ترسم که هی می رسند و من تصویر سحابی منزوی تو را پشت سر هم روی دریای سیاهم گم می کنم.
از هم دستی دیوارها می ترسم. از تناسب پنجره ی رو به سیمان با تشنگی ای که مه لیس می زند می ترسم. از تمام کتاب هایی که هیچ کدام از بلندبلند خندیدن ات حرف نزده اند و از شمارهٔ ساقی ای که بوق می خورد و کسی جواب نمی دهد، از پاکت خالی بهمن آبی که تا صبح هم تکانش بدهی صدایی نمی دهد می ترسم.
امّا من تمام ترس را بلند می کنم و با خودم راه می برم؛ مثل گوزنی که شاخ هایش را ناگزیر می برد، یا دریایی که هرچقدر بخار شود و بعد باز ببارد و برگردد، از شرّ کشتی ها خلاص نمی شود.
تمام ترس را بلند می کنم و در کفالت دیوارها، به سرم می زند که «معصومانه ترین گافی که داده ام، حرف اوّل اسم ات بوده، که مثل خاکستری توی برف، حالا توی سینه ام بخار می کند. »
«تیاتر» ایران، قهرمان دویدن توی بیراهه است.
سالی۳هزار نفر در شاخه های مختلف نمایش،وارد چرخ گوشت آموزش عالی می شوند. این جمعیت تلنبار شده، مشخصاً دیگر خود را متولی تیاتر می دانند نه علاقه مند یا مخاطب آن. ما در تیاتر امروز ایران بیش تر از مخاطب، متولی و «خاک خورده» و «پدر» داریم.
توی قحطی مخاطب، ناگزیرند برای هم اجرا کنند. تیاتر ایران شبیه سگی است که دنبال دم خودش می دود، یا گرسنه ای که تنها از اندام خودش می کند و می خورد. این دایره هیچ راه و ربطی به بیرون از خودش، به مدیوم های دیگر-ادبیات،موسیقی،تجسّمی و بقیه-ندارد.
این «عدّهٔ قابل شمارش»که توی این اوضاع، با قیمت بالای بلیط هم چنان مخاطب یک«امر شبه فرهنگی»ند،کی هستند؟
این از بوی ادکلن ها و دسته گل ها و لباس ها قابل حدس است. یک عدّه بیکار،مثل قوم بنی اسرائیل از این سالن به آن یکی مهاجرت می کنند و این خودش بهترین«استیج»برای نمایش خود آن هاست.
«جامعه نمایش» تخمش هم نیست چی می بیند و چی روی صحنه یا بوم است. تنها می فهمد خودش را چطور و به واسطهٔ چی باید نمایش بدهد.
آدم هایی که با کالافرهنگ های بورژوازی کاملاً سمباده خورده اند و رام و متمدن و تمام قد کرخت اند. برای هیچ کدام شان هم سوال نمی شود که «ما چه نیازی به دیدن تیاتر بعدی داریم؟»
تیاتر امروز ایران، بین تمام مدیوم های هنری،کم ترین کنش متقابل و محدودترین دایره مخاطب را دارد.
این تیاتر به مثابه ایده ای کلّی از خود، یک ژست، پوسته یا یک جور روکش فرهنگی برای استتار است. یک چراغ شدیداً نورانی -که همه جای دنیا به سینما آدم قرض می دهد و اینجا برای پرکردن جیب صاحب سالن و سرمایه گذار از سینما آدم قرض می گیرد- با یک دنیا حشره سرگردان علّاف دورتادورش.
پنکه ای که می خواد یک کویر را خنک کند. یک جور جلق زدن قهرمانانه.
در نهایت به رفتار تقریباً تازهٔ تیاتر ایران نگاه کنید: سرمایه داری با پرستیژ غیردولتی، سازوکاری برای پولشویی و فرار از مالیات دادن پیداکرده به اسم امرفرهنگی؛ از گالری محسن تا جشنواره آینه دار و حراج تهران و تیاترهای اسپیناس.
چرا منابع این سرمایه نامشخص اند؟
وقتی از رکود معنی زیرسایهٔ سرمایه و از کالافرهنگ ها حرف می زنیم، یعنی همین بلیط ۲۵۰ هزارتومانی «الیورتویست» و «بینوایان».
بلعیدن ایده های «فقر»و «کارکودکان» و «استعمار»، جویدنش و بعد ریدن اون ایده به شکل تیاترموزیکال و زرق و برق سالن ها و چشم های رنگی پارساپیروزفر روی بیلبرد.
سالی۳هزار نفر در شاخه های مختلف نمایش،وارد چرخ گوشت آموزش عالی می شوند. این جمعیت تلنبار شده، مشخصاً دیگر خود را متولی تیاتر می دانند نه علاقه مند یا مخاطب آن. ما در تیاتر امروز ایران بیش تر از مخاطب، متولی و «خاک خورده» و «پدر» داریم.
توی قحطی مخاطب، ناگزیرند برای هم اجرا کنند. تیاتر ایران شبیه سگی است که دنبال دم خودش می دود، یا گرسنه ای که تنها از اندام خودش می کند و می خورد. این دایره هیچ راه و ربطی به بیرون از خودش، به مدیوم های دیگر-ادبیات،موسیقی،تجسّمی و بقیه-ندارد.
این «عدّهٔ قابل شمارش»که توی این اوضاع، با قیمت بالای بلیط هم چنان مخاطب یک«امر شبه فرهنگی»ند،کی هستند؟
این از بوی ادکلن ها و دسته گل ها و لباس ها قابل حدس است. یک عدّه بیکار،مثل قوم بنی اسرائیل از این سالن به آن یکی مهاجرت می کنند و این خودش بهترین«استیج»برای نمایش خود آن هاست.
«جامعه نمایش» تخمش هم نیست چی می بیند و چی روی صحنه یا بوم است. تنها می فهمد خودش را چطور و به واسطهٔ چی باید نمایش بدهد.
آدم هایی که با کالافرهنگ های بورژوازی کاملاً سمباده خورده اند و رام و متمدن و تمام قد کرخت اند. برای هیچ کدام شان هم سوال نمی شود که «ما چه نیازی به دیدن تیاتر بعدی داریم؟»
تیاتر امروز ایران، بین تمام مدیوم های هنری،کم ترین کنش متقابل و محدودترین دایره مخاطب را دارد.
این تیاتر به مثابه ایده ای کلّی از خود، یک ژست، پوسته یا یک جور روکش فرهنگی برای استتار است. یک چراغ شدیداً نورانی -که همه جای دنیا به سینما آدم قرض می دهد و اینجا برای پرکردن جیب صاحب سالن و سرمایه گذار از سینما آدم قرض می گیرد- با یک دنیا حشره سرگردان علّاف دورتادورش.
پنکه ای که می خواد یک کویر را خنک کند. یک جور جلق زدن قهرمانانه.
در نهایت به رفتار تقریباً تازهٔ تیاتر ایران نگاه کنید: سرمایه داری با پرستیژ غیردولتی، سازوکاری برای پولشویی و فرار از مالیات دادن پیداکرده به اسم امرفرهنگی؛ از گالری محسن تا جشنواره آینه دار و حراج تهران و تیاترهای اسپیناس.
چرا منابع این سرمایه نامشخص اند؟
وقتی از رکود معنی زیرسایهٔ سرمایه و از کالافرهنگ ها حرف می زنیم، یعنی همین بلیط ۲۵۰ هزارتومانی «الیورتویست» و «بینوایان».
بلعیدن ایده های «فقر»و «کارکودکان» و «استعمار»، جویدنش و بعد ریدن اون ایده به شکل تیاترموزیکال و زرق و برق سالن ها و چشم های رنگی پارساپیروزفر روی بیلبرد.
تأملاتی پای گاز: تن ماهی یا تخم مرغ؟
رابطه آدم با تخم مرغ، حتماً یک جور رابطه ی تاریخی است. کی شک دارد؟ مثل رابطه آدم با هر چیز طبیعی دیگر، مثل رابطه آدم با مثلاً مخدّر: آدم غارنشین از در غار می آید بیرون، دستش چخماق گرفته فکر می کند حالا چی را آتش بزند که زرتی خاموش نشود؟ سنگ را امتحان می کند، مایعات یا چیزهای دیگر، می بیند گیاه ها به درد بخور اند. از هر کدام یک بار که آتش درست کند، می فهمد دود آتش فلان شب خوش بوتر بوده، آتش دیگر خوشحال کننده تر، یکی هم مزه پال مال آبی می داده و یارو نمی دانسته، اما ما حالا می دانیم آن آدم بدوی اشتباه کرده که این یکی را دور نریخته.
حالا این کی اتفاق افتاده؟ کسی خبر ندارد. اما این روایت چیز ممکنی است، همه از این خبر داریم. می توانیم سرش توافق کنیم، با توجیه آرایشش کنیم و بعد همین را یک چیز حقیقی در نظر بگیریم.
این جور چیزها که یک سرشان به دست و دل بازی ها خرج های طبیعت و طرف دیگرشان به خودخواهی سوبژکتیو وصل اند، ابداً دقیق نیستند. این وسط همه چیز روایت است. رابطه آدم با تخم مرغ هم از آن رابطه هایی ست که سرش توی تاریکی و فراموشی تاریخ گم شده.
امّا خب روشن است، آدم گرسنه اش می شود، دنبال چیزی قابل هضم می گردد، تخم پرنده ها هم بالاخره یک ابژه ی قابل بلعیدن و هضم کردن اند. بین پرنده ها کدام یکی دم دست تر و بی دست و پاتر از مرغ؟
این «انتخاب» از اولین قدم های بیرون ایستادن انسان از زنجیره غذایی است: پیداکردن هدف بی دست و پا، حفاظت ازش، بعد خوردنش.
امّا این اگر مثلاً اسمش «استثمار تخمی» قدم بعدی این روند است و قاعدتاً به خاطر ظرافت های قابل حدسش، تکنیکی ترین حرکت آدم در راستای به هم ریختن زنجیره غذایی به نفع خودش بوده.
نه خوردن خود حیوان، که حفظ او و استفاده از ثمره و کارش. برعکس شکار که لحظه ای و خشن است، این یکی کار اتفاقاً هژمونیک و نرم است.
به این ترتیب من حدس می زنم تخم مرغ یک قطعهٔ مهم از تاریخ تمدن است. تخم مرغ انصافاً نماد استثمار است.
حالا که تا اینجا آمدیم، یک لحظه هم جای مرغ باشیم: تخم مرغ واسط «مرغ» و «امید» است. یک امکان که مرغ را بیست و چهارروز مجبور به نشستن و انتظار می کند. مثل کارمندها، مثل معلم هایی که زنگ ها را می شمارند، مثل کارگرهایی که شیفت پر می کنند. تخم مرغ برای مرغ زیرنهاد ایدهٔ «امیدواری» است. امیدواری سیستماتیکی که ناظری خارج و محو داشته باشد، فصل مشترک «ما» با تمام بی دست و پاهای دیگر طبیعت است. اگر مرغ ها آدورنو داشتند، گیجی ای که محصول غیب شدن دائمی تخم هاست یارو را حتماً یک جای کار وادار می کرد اعتراف کند «ما بیش تر از امید جعلی به ناامیدی واقعی نیاز داریم. »
امّا این چرخه اصلاً این طوری که فکر می کنید هم نیست. من دانشجو ام، یعنی هرروز هم که تخم مرغ بخورم، این روغن و ماهیتابه شاهدند که بیرون از دایره ی استثمار تخمی ایستاده ام. بیرون بیرون هم نه، به عنوان مصرف کننده یک پام معصومانه توی این بهره کشی است. مکافات همین جاست: من خودم، اگر به خودم فکر کنم، پشم هام از «غیب شدن هرروزه ی تخم ها» می ریزد.
توی این ساختاری که الان ترتیب دادیم، شاید فکر کنید که حالا ما خودمان تخم مرغ ایم، یا مرغی که تخم هاش سرجاش نیست یا دستی که تخم ها را برده، اما برای من که مدت ها پای اجاق گاز ایستاده ام و منتظر داغ شدن روغن ام، از روز روشن تر است که ما اصلاً «تن ماهی» ایم.
تن ماهی نتیجه مستقیم وعده های برّاق مدرنیتهٔ مبتنی بر«خردباوری» است. غریزه ای که توی قوطی خرد بسته بندی شده. طعمه ای که بین شکارشدن تا مصرف شدنش فاصله افتاده.
تن ماهی که قبل از مصرف، بی امیدی، توی قابلمهٔ پرآب روی شعله شنا می کند، با خاطره ای مشترک از شناکردن با «اندام»واقعی توی «آب».
می خواهم قبل از همهٔ این ها، قبل از شکستن تخم مرغ ها، قبل از بازکردن در «کوکاکولا» باور کنم بین شناکردن ماهی و شناکردن قوطی آهنی تُن توی آب جوش «تفاوت» هست.
رابطه آدم با تخم مرغ، حتماً یک جور رابطه ی تاریخی است. کی شک دارد؟ مثل رابطه آدم با هر چیز طبیعی دیگر، مثل رابطه آدم با مثلاً مخدّر: آدم غارنشین از در غار می آید بیرون، دستش چخماق گرفته فکر می کند حالا چی را آتش بزند که زرتی خاموش نشود؟ سنگ را امتحان می کند، مایعات یا چیزهای دیگر، می بیند گیاه ها به درد بخور اند. از هر کدام یک بار که آتش درست کند، می فهمد دود آتش فلان شب خوش بوتر بوده، آتش دیگر خوشحال کننده تر، یکی هم مزه پال مال آبی می داده و یارو نمی دانسته، اما ما حالا می دانیم آن آدم بدوی اشتباه کرده که این یکی را دور نریخته.
حالا این کی اتفاق افتاده؟ کسی خبر ندارد. اما این روایت چیز ممکنی است، همه از این خبر داریم. می توانیم سرش توافق کنیم، با توجیه آرایشش کنیم و بعد همین را یک چیز حقیقی در نظر بگیریم.
این جور چیزها که یک سرشان به دست و دل بازی ها خرج های طبیعت و طرف دیگرشان به خودخواهی سوبژکتیو وصل اند، ابداً دقیق نیستند. این وسط همه چیز روایت است. رابطه آدم با تخم مرغ هم از آن رابطه هایی ست که سرش توی تاریکی و فراموشی تاریخ گم شده.
امّا خب روشن است، آدم گرسنه اش می شود، دنبال چیزی قابل هضم می گردد، تخم پرنده ها هم بالاخره یک ابژه ی قابل بلعیدن و هضم کردن اند. بین پرنده ها کدام یکی دم دست تر و بی دست و پاتر از مرغ؟
این «انتخاب» از اولین قدم های بیرون ایستادن انسان از زنجیره غذایی است: پیداکردن هدف بی دست و پا، حفاظت ازش، بعد خوردنش.
امّا این اگر مثلاً اسمش «استثمار تخمی» قدم بعدی این روند است و قاعدتاً به خاطر ظرافت های قابل حدسش، تکنیکی ترین حرکت آدم در راستای به هم ریختن زنجیره غذایی به نفع خودش بوده.
نه خوردن خود حیوان، که حفظ او و استفاده از ثمره و کارش. برعکس شکار که لحظه ای و خشن است، این یکی کار اتفاقاً هژمونیک و نرم است.
به این ترتیب من حدس می زنم تخم مرغ یک قطعهٔ مهم از تاریخ تمدن است. تخم مرغ انصافاً نماد استثمار است.
حالا که تا اینجا آمدیم، یک لحظه هم جای مرغ باشیم: تخم مرغ واسط «مرغ» و «امید» است. یک امکان که مرغ را بیست و چهارروز مجبور به نشستن و انتظار می کند. مثل کارمندها، مثل معلم هایی که زنگ ها را می شمارند، مثل کارگرهایی که شیفت پر می کنند. تخم مرغ برای مرغ زیرنهاد ایدهٔ «امیدواری» است. امیدواری سیستماتیکی که ناظری خارج و محو داشته باشد، فصل مشترک «ما» با تمام بی دست و پاهای دیگر طبیعت است. اگر مرغ ها آدورنو داشتند، گیجی ای که محصول غیب شدن دائمی تخم هاست یارو را حتماً یک جای کار وادار می کرد اعتراف کند «ما بیش تر از امید جعلی به ناامیدی واقعی نیاز داریم. »
امّا این چرخه اصلاً این طوری که فکر می کنید هم نیست. من دانشجو ام، یعنی هرروز هم که تخم مرغ بخورم، این روغن و ماهیتابه شاهدند که بیرون از دایره ی استثمار تخمی ایستاده ام. بیرون بیرون هم نه، به عنوان مصرف کننده یک پام معصومانه توی این بهره کشی است. مکافات همین جاست: من خودم، اگر به خودم فکر کنم، پشم هام از «غیب شدن هرروزه ی تخم ها» می ریزد.
توی این ساختاری که الان ترتیب دادیم، شاید فکر کنید که حالا ما خودمان تخم مرغ ایم، یا مرغی که تخم هاش سرجاش نیست یا دستی که تخم ها را برده، اما برای من که مدت ها پای اجاق گاز ایستاده ام و منتظر داغ شدن روغن ام، از روز روشن تر است که ما اصلاً «تن ماهی» ایم.
تن ماهی نتیجه مستقیم وعده های برّاق مدرنیتهٔ مبتنی بر«خردباوری» است. غریزه ای که توی قوطی خرد بسته بندی شده. طعمه ای که بین شکارشدن تا مصرف شدنش فاصله افتاده.
تن ماهی که قبل از مصرف، بی امیدی، توی قابلمهٔ پرآب روی شعله شنا می کند، با خاطره ای مشترک از شناکردن با «اندام»واقعی توی «آب».
می خواهم قبل از همهٔ این ها، قبل از شکستن تخم مرغ ها، قبل از بازکردن در «کوکاکولا» باور کنم بین شناکردن ماهی و شناکردن قوطی آهنی تُن توی آب جوش «تفاوت» هست.
| نوشیدن روزانه چهار لیوان آب برای حفظ رویکردی مشابه هابرماس نسبت به پروژه ناتمام مدرنیته و پرداخت وجوه خردارتباطی در فضایی بینا سوژه ای بسیار مفید است. |
بگذارید به یکی از یال های این مکعب سیاه تکیه کنم و دست هایم را در تاریکی حجیم تکان بدهم. دارم دست هایم را بی دیدن می فهمم.
دیوار مماس به کوچه، پنجاه سال است بی نفس داد می زند و برای ستون برق وسط کوچه لاتی پر می کند. «آه اگر آزادی سرودی می خواند» همین دیوار است که بالاخره روزی روی ستون فروخواهد ریخت.
و حیاط «چهارمین زندان»است. این مکعب بی سقف، دهانی است که روبه خدای نظام آباد باز مانده تا نفس بگیرد و پُر که شد، برایش شیشکی ببندد.
حالا که گذاشته اید، به دیوارهای حیاطی تکیه داده ام که باهار را با هم-خوابی گربه ها از بقیه فصل ها تشخیص می دهد. پاییز را از بخار دور علٓمک گاز و زمستان را تا بفهمد، گربه ها باز روی هم می خوابند؛ و تا بفهمد، گربه ها روی کفترها می خوابند و گربه ها بی ملاحظهٔ زحمات خواجه نصیر، وسط فصل های اشتباه، روی پنکه های خاموش و زین های سی دی آی می خوابند و نظم تقویم را به هم می ریزند.
این حیاط را از هر سمتی بشماریم، جز دوازده تا مربع سنگی چیزی گیرمان نمی آید. دوازده سنگ قبر، برای یازده معشوقه که زن آمدند و موقع رفتن برای خودشان -با حفظ مواضع فمنیستی و احترام به سیمون دوبوار و هانا آرنت که زن بودند و ماری کوری که او هم اتفاقاً زن بود و جالب است که فروغ فرخزاد هم زن بوده و تمام زن های زیبا که بُوٓند در این مقطع تاریخی بلا- مردی شده بودند؛ و مربّع دوازدهم، سنگ قبر آهنی کنتور آب است.
کنتور آب برای ما که اصلاً آب لازم نداریم، الّا برای این چاهارتا گلدان بی معنی که یادمان می اندازند اگر بطری پرآب را روی سرشان کج کنیم، ویسکوزیتهٔ پایین آب، تمایل مایعات به تقلید شکل ظرف و تغییر ارتفاع ستون مایع با هم-دستی نیروی گرانش می توانند تشنگی را مثل جلسات رسمی مجلس خبرگان یا شاشیدن روی جنگلی که آتش گرفته یا همین نوشته که دورخیز کرده بود تنها وقت شما را بگیرد بی معنی کنند.
بگذارید به یکی از یال های این مکعب سیاه تکیه کنم و دست هایم را در تاریکی حجیم تکان بدهم. دارم دست هایم را بی دیدن می فهمم.
دیوار مماس به کوچه، پنجاه سال است بی نفس داد می زند و برای ستون برق وسط کوچه لاتی پر می کند. «آه اگر آزادی سرودی می خواند» همین دیوار است که بالاخره روزی روی ستون فروخواهد ریخت.
و حیاط «چهارمین زندان»است. این مکعب بی سقف، دهانی است که روبه خدای نظام آباد باز مانده تا نفس بگیرد و پُر که شد، برایش شیشکی ببندد.
حالا که گذاشته اید، به دیوارهای حیاطی تکیه داده ام که باهار را با هم-خوابی گربه ها از بقیه فصل ها تشخیص می دهد. پاییز را از بخار دور علٓمک گاز و زمستان را تا بفهمد، گربه ها باز روی هم می خوابند؛ و تا بفهمد، گربه ها روی کفترها می خوابند و گربه ها بی ملاحظهٔ زحمات خواجه نصیر، وسط فصل های اشتباه، روی پنکه های خاموش و زین های سی دی آی می خوابند و نظم تقویم را به هم می ریزند.
این حیاط را از هر سمتی بشماریم، جز دوازده تا مربع سنگی چیزی گیرمان نمی آید. دوازده سنگ قبر، برای یازده معشوقه که زن آمدند و موقع رفتن برای خودشان -با حفظ مواضع فمنیستی و احترام به سیمون دوبوار و هانا آرنت که زن بودند و ماری کوری که او هم اتفاقاً زن بود و جالب است که فروغ فرخزاد هم زن بوده و تمام زن های زیبا که بُوٓند در این مقطع تاریخی بلا- مردی شده بودند؛ و مربّع دوازدهم، سنگ قبر آهنی کنتور آب است.
کنتور آب برای ما که اصلاً آب لازم نداریم، الّا برای این چاهارتا گلدان بی معنی که یادمان می اندازند اگر بطری پرآب را روی سرشان کج کنیم، ویسکوزیتهٔ پایین آب، تمایل مایعات به تقلید شکل ظرف و تغییر ارتفاع ستون مایع با هم-دستی نیروی گرانش می توانند تشنگی را مثل جلسات رسمی مجلس خبرگان یا شاشیدن روی جنگلی که آتش گرفته یا همین نوشته که دورخیز کرده بود تنها وقت شما را بگیرد بی معنی کنند.
- لغت نامه دهخدا: مادر. [ دَ ] (اِ) ترجمه ٔ «اُم » که والده باشد. (آنندراج ). زنی که یک یا چند بچه به دنیا آورده باشد.
| برای مادرم |
در ساحت زبان، زن به واسطهٔ وجود فرزند «مادر» می شود. شرط بازتعریف زن در هیبت مادر، تملّک بر مخلوق طبیعی خود -بچّه- است. زیرسایهٔ فرهنگ پدرسالار و در خانواده های مخروطی که «پدر» واجد نوعی سلطهٔ مشروع و امتیاز هدایت و سرکوب است، بین مادر و فرزند که در مقطع پایینی مخروط باهم همسایه اند، به میانجی همین در اقلیت ماندگی، هم بستگی ای صادقانه و عمیق شکل می گیرد: در فاصلهٔ این دوتا، شراکتی عاطفی به عنوان دو طیف در اقلیت، تنیده می شود [ نمودهای این ارتباط، در محاوره، در فرهنگ مکتوب و حتا در کلیشهٔ تبعیض بین «مهر به مادر» نسبت به «مهر به همسر»، یا در خالکوبی ها و سرودهای زندانی ها پیداست.]
یکی از راه های چیرگی بر سلطه و سرباززدن از زیر بار اقلیت بودگی، ابراز و به رخ کشیدن این رابطه تنگاتنگ به «پدر» است که بیرون از این دایرهٔ ارتباطی ایستاده.
دا، آنا، آنه، اُم، یوما، نه نه و از این دست، نام های دیگر «مادر» در اقلیم های مختلف ایران اند. نام های عمیقاً خام با صداهایی که با ساده ترین نقاط حنجره و دهان ادا می شوند. این نام ها مشخصاً از زبان «بچّه» برای صدازدن مادر درمی آیند، نه از زبان آدمی بالغ برای نام گذاری زنی که بچّه دارد. این صداها عاطفی اند، برای جلب توجه مادر توسط خود بچّه. مادر فیزیولوژیکی که توسط «دیگری» که خارج از رابطه مادر و فرزند ایستاده، تبدیل به یک نشانه و یک کلمه در ساختار زبان می شود، ابداً عاطفی/غریزی نیست. وقتی بچّه زبان باز می کند، وقتی بی استفاده از لب ها و بی کمک دندان و حرکات پیچیدهٔ زبان اصواتی اولیه را ادا می کند، مادر فوراً خودش را به جای مدلول و هم زمان به جای مخاطب همآن اولین صداها جا می زند و تا ادای صداهای بعدی، تنها خواستهٔ بچّه باقی می ماند. مادر خودش را با صداهای خامی که بچه بی اختیار تولید می کند، تطبیق می دهد: دا.
او در اعماق فراموش شدگی ای تاریخی، این طور وانمود می کند که درازای مهر بی محدوده اش به کودک، اولین خواست و اولین «ابراز نیاز صوتی کودک» خود اوست و نه دیگری. تصاحب اولین صداهای بچه و نام گذاری خود با آن ها، یک جور خودنمایی مادرانه از دهان کودک و نمایش رجحان خود در «انتخاب شدن» است. به رخ کشیدن «انتخاب شدن» توسط کودکی که مشترکاً در تملّک پدر و مادر است و اعلام انضمامی برتری بر گزینهٔ پدر که به پشتوانهٔ سرکوبی سنّتی در رأس مخروط نشسته.
ساده ترین صداها، سلاح معصومانهٔ و تاریخی اقلیتی اند که زیر سلطه ای مردانه، از تمام انتخاب ها کنار گذاشته شده است.
| برای مادرم |
در ساحت زبان، زن به واسطهٔ وجود فرزند «مادر» می شود. شرط بازتعریف زن در هیبت مادر، تملّک بر مخلوق طبیعی خود -بچّه- است. زیرسایهٔ فرهنگ پدرسالار و در خانواده های مخروطی که «پدر» واجد نوعی سلطهٔ مشروع و امتیاز هدایت و سرکوب است، بین مادر و فرزند که در مقطع پایینی مخروط باهم همسایه اند، به میانجی همین در اقلیت ماندگی، هم بستگی ای صادقانه و عمیق شکل می گیرد: در فاصلهٔ این دوتا، شراکتی عاطفی به عنوان دو طیف در اقلیت، تنیده می شود [ نمودهای این ارتباط، در محاوره، در فرهنگ مکتوب و حتا در کلیشهٔ تبعیض بین «مهر به مادر» نسبت به «مهر به همسر»، یا در خالکوبی ها و سرودهای زندانی ها پیداست.]
یکی از راه های چیرگی بر سلطه و سرباززدن از زیر بار اقلیت بودگی، ابراز و به رخ کشیدن این رابطه تنگاتنگ به «پدر» است که بیرون از این دایرهٔ ارتباطی ایستاده.
دا، آنا، آنه، اُم، یوما، نه نه و از این دست، نام های دیگر «مادر» در اقلیم های مختلف ایران اند. نام های عمیقاً خام با صداهایی که با ساده ترین نقاط حنجره و دهان ادا می شوند. این نام ها مشخصاً از زبان «بچّه» برای صدازدن مادر درمی آیند، نه از زبان آدمی بالغ برای نام گذاری زنی که بچّه دارد. این صداها عاطفی اند، برای جلب توجه مادر توسط خود بچّه. مادر فیزیولوژیکی که توسط «دیگری» که خارج از رابطه مادر و فرزند ایستاده، تبدیل به یک نشانه و یک کلمه در ساختار زبان می شود، ابداً عاطفی/غریزی نیست. وقتی بچّه زبان باز می کند، وقتی بی استفاده از لب ها و بی کمک دندان و حرکات پیچیدهٔ زبان اصواتی اولیه را ادا می کند، مادر فوراً خودش را به جای مدلول و هم زمان به جای مخاطب همآن اولین صداها جا می زند و تا ادای صداهای بعدی، تنها خواستهٔ بچّه باقی می ماند. مادر خودش را با صداهای خامی که بچه بی اختیار تولید می کند، تطبیق می دهد: دا.
او در اعماق فراموش شدگی ای تاریخی، این طور وانمود می کند که درازای مهر بی محدوده اش به کودک، اولین خواست و اولین «ابراز نیاز صوتی کودک» خود اوست و نه دیگری. تصاحب اولین صداهای بچه و نام گذاری خود با آن ها، یک جور خودنمایی مادرانه از دهان کودک و نمایش رجحان خود در «انتخاب شدن» است. به رخ کشیدن «انتخاب شدن» توسط کودکی که مشترکاً در تملّک پدر و مادر است و اعلام انضمامی برتری بر گزینهٔ پدر که به پشتوانهٔ سرکوبی سنّتی در رأس مخروط نشسته.
ساده ترین صداها، سلاح معصومانهٔ و تاریخی اقلیتی اند که زیر سلطه ای مردانه، از تمام انتخاب ها کنار گذاشته شده است.
ایستادگی «هفتتپه» یک جور سوسو زدن است. شکل یک فانوس، برای جلب حواس راه گم کرده ها.
اگر کارگرها بی اطوار و گره سازی ایدئولوژیک، میدان مبارزه را از کارگاه به سطح شهر می کشند، این کوبش هرچند کم رمق، یک نبض مستمر است؛ زیر پوست تنی که نه زندهٔ زنده است، نه جان می کند.
تنها نشانهٔ «نامُردگی».
«هفت تپه» زیر حجمی از امیدواری های جعلی-فرمایشی، اسم رمز «امیدواری» است.
اگر کارگرها بی اطوار و گره سازی ایدئولوژیک، میدان مبارزه را از کارگاه به سطح شهر می کشند، این کوبش هرچند کم رمق، یک نبض مستمر است؛ زیر پوست تنی که نه زندهٔ زنده است، نه جان می کند.
تنها نشانهٔ «نامُردگی».
«هفت تپه» زیر حجمی از امیدواری های جعلی-فرمایشی، اسم رمز «امیدواری» است.
| دانشگاه|
دانش عمومی، باتلاق آگاهی هایی شخصی است که مبدأ و مولّد واقعی «دانش»اند.
دانشگاه نقطهٔ انباشت دانش است. دپوی دانش به اقتدار دانشگاه منتج شده. دانشگاه مثل چرخ گوشت همه چیز را یک دست و هم حالت می کند؛ دانشگاه موظف است هرشکل دیگری جز آنچه خودش هست را له و سرکوب کند. مثل هر نهاد حاکم و غالب دیگر. دانشگاه به جای دانش ورزی، مثل سگ برای هم بستهٔ دانش/اقتدار دم تکان می دهد، درجا می زند و خایه مالی بنگاه های اقتصادی را می کند؛ یا مثل وضع ما -که حتّا برای مُشرّف شدن به خدمت «دانشگاه» کاسبی و رمّالی هم راه انداخته شده- از پس همین هم برنمی آید و تنها با لبخندی جعلی و ژستی پذیرنده نقش سرعت گیر را برای مشغول کردن آدم ها، پشت درهای کوره های بروکراتیک آدم سوزی و اتاق های گاز صنعتی و اداری بازی می کند.
دانشگاه به صورت مدوام میانجی تبدیل «دانستن» به «تکنیک» است. دشمن قسم خوردهٔ هرچیز غریزی، هرشکلی از انعطاف و پذیرش دیگری.
رسالت «مردم دانشگاه» یادآوری است، نه نوزایی. چی از رفتارهای دانشگاهی، از این بروکراسی رقیق -دلقکی که اخم می کند- بیشتر بوی تعفن و عقب ماندگی می دهد؟ کدام نهادی این قدر خادمانه آدم ها را خرد می کند، می پزد، لقمه می گیرد و به نظام پدرسالار اقتصادی پیشکش می کند؟ نوشتاری زجرآورتر برای نویسنده و عقیم تر و ناکارآمدتر از نوشتارهای دانشگاهی برای خواننده دیده اید؟
دانش عمومی تور ماهی گیری عظیمی است که توی کویر پهن کرده اند، هیچ چیزی جز خار و خاشاک دستگیر کسی نخواهد شد. ایدهٔ رحیمانهٔ عمومیت دانش، درست اولین بازدارندهٔ دانش از قوام درونی اش است: افساری که پیوسته کشیده می شود و اسب دانش را دور خودش می دواند تا «همه» برسند. آن چه توان همگانی شدن دارد و تا حد این شیوع عمومی خم می شود، «تحصیل» اکتسابی تکنیک است، نه سعی ای حتا حداقلی در ساحت آگاهی.
دانشگاه نعش بزک شدهٔ «دانش عمومی» است. قبرستان دون کیشوت های سرزمین دانایی، با شمشیرهای چوبی. دانشگاه یک مسیر عمداً مضر است، یک فرآیند تحقیر. این «گاه» بعد از دانش که دانایی را مکان مند می کند، دامن «آگاهی» را به تپهٔ انباشته ای از «دانش/سرمایه» میخ می کند. این دانشگاه راکدتر و میان مایه تر از «قیّم-دانش-بودن» است.
عصای این سلیمان مُرده، روزی از وزن جسد خودش خواهد شکست.
دانش عمومی، باتلاق آگاهی هایی شخصی است که مبدأ و مولّد واقعی «دانش»اند.
دانشگاه نقطهٔ انباشت دانش است. دپوی دانش به اقتدار دانشگاه منتج شده. دانشگاه مثل چرخ گوشت همه چیز را یک دست و هم حالت می کند؛ دانشگاه موظف است هرشکل دیگری جز آنچه خودش هست را له و سرکوب کند. مثل هر نهاد حاکم و غالب دیگر. دانشگاه به جای دانش ورزی، مثل سگ برای هم بستهٔ دانش/اقتدار دم تکان می دهد، درجا می زند و خایه مالی بنگاه های اقتصادی را می کند؛ یا مثل وضع ما -که حتّا برای مُشرّف شدن به خدمت «دانشگاه» کاسبی و رمّالی هم راه انداخته شده- از پس همین هم برنمی آید و تنها با لبخندی جعلی و ژستی پذیرنده نقش سرعت گیر را برای مشغول کردن آدم ها، پشت درهای کوره های بروکراتیک آدم سوزی و اتاق های گاز صنعتی و اداری بازی می کند.
دانشگاه به صورت مدوام میانجی تبدیل «دانستن» به «تکنیک» است. دشمن قسم خوردهٔ هرچیز غریزی، هرشکلی از انعطاف و پذیرش دیگری.
رسالت «مردم دانشگاه» یادآوری است، نه نوزایی. چی از رفتارهای دانشگاهی، از این بروکراسی رقیق -دلقکی که اخم می کند- بیشتر بوی تعفن و عقب ماندگی می دهد؟ کدام نهادی این قدر خادمانه آدم ها را خرد می کند، می پزد، لقمه می گیرد و به نظام پدرسالار اقتصادی پیشکش می کند؟ نوشتاری زجرآورتر برای نویسنده و عقیم تر و ناکارآمدتر از نوشتارهای دانشگاهی برای خواننده دیده اید؟
دانش عمومی تور ماهی گیری عظیمی است که توی کویر پهن کرده اند، هیچ چیزی جز خار و خاشاک دستگیر کسی نخواهد شد. ایدهٔ رحیمانهٔ عمومیت دانش، درست اولین بازدارندهٔ دانش از قوام درونی اش است: افساری که پیوسته کشیده می شود و اسب دانش را دور خودش می دواند تا «همه» برسند. آن چه توان همگانی شدن دارد و تا حد این شیوع عمومی خم می شود، «تحصیل» اکتسابی تکنیک است، نه سعی ای حتا حداقلی در ساحت آگاهی.
دانشگاه نعش بزک شدهٔ «دانش عمومی» است. قبرستان دون کیشوت های سرزمین دانایی، با شمشیرهای چوبی. دانشگاه یک مسیر عمداً مضر است، یک فرآیند تحقیر. این «گاه» بعد از دانش که دانایی را مکان مند می کند، دامن «آگاهی» را به تپهٔ انباشته ای از «دانش/سرمایه» میخ می کند. این دانشگاه راکدتر و میان مایه تر از «قیّم-دانش-بودن» است.
عصای این سلیمان مُرده، روزی از وزن جسد خودش خواهد شکست.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
|دربارهٔ شهر، شهروند و مناسبات شهری|
کار: مایکل مارکزوفسکی.
کار: مایکل مارکزوفسکی.
لکنت این خون که از دهانهٔ زخم می ریزد، شیهه ای ست که توی گلوی کارد مانده بود. من لبه ام. این نوشته دو ضلع از پوستی ست که به نام زخم، از هم دور مانده ند.
«چندان که شب نمی تواند ستاره هاش را انکار کند» دست دراز می کنم تا از تنت کنارت بزنم، دست هام از این خواب بیرون می زنند. تو محتوایی انقلابی هستی که در خود می ماند و بی هیچ کلمه ای منبسط می شود. تو دقیقهٔ آشتی کارگرها با جسد تکه پارهٔ کارفرمایی. دست مارکس روی گردن میناردکینز. تو ابری هستی که به سیم خاردارهای کلانتری دیلمان گیر کرده.
اگر در غیاب تو از زردترین شاخه، شعار آفتاب خمیازه کش عصر را پرسیدم، تنها می خواستم چیزی برای آویختن از سر موهات جور کنم.
اگر «سرخ نام دیگر من است»، به اعتبار دست های موّاج توست، که خلاصه ای از فیگورهایی آفتاب خورده با بیکینی اند که در بیروت به دیوارهای گلوله خوردهٔ تکیه داده اند و خلاصه ای از شفق های ارغوانی هلسینکی اند، و خلاصه ای از مسیحی سنگی اند که آسمان سائوپائولا را بغل کرده یا بودایی فلزی که در تبت رو به قبله نشسته.
اگر «نور» از فاصله ای که حدوداً یک قدم است، درست هم-قیافه با چارچوب پنجره روی فرش های سرخ تشکیل شده، تنها می خواسته تا کفش های تو باشد.
امّا لکنت این خون، سنگی است که در ابری از گاز اشک آور معلق است، تا به سربازی بخورد که مادرش پشت سرش آب ریخته بود و حالا نشسته تا آب روی پله ها بخار شود. لکنت این خون، خواستن توست که در فاصله دستی که سنگ را پرت می کند و سربازی که ماشه را می کشد، هرکسی متوجه اش می شود، توی صورتم داد می زند «از این همه جنگ خجالت بکش پفیوز!» لکنت این خون، زجّه ای توی دستگاه ماهور است، گوشهٔ میرزا فلان خان که هرهفته برای یکی تصنیفی درباره غم فراغ می ساخت. لکنت این خون، رکعت دوّم نمازی است، در بیابان های سیستان، پشت به جسد «هامون» که قرار است به «مرگ بر اسامی کشورها براساس حروف الفبا» ختم شود. بلوچ ها داد می کشند تا خاک حنجره هایشان را بتکانند، بعد تشنگی را فراموش کنند و نام تو را بگذارند روی «هیرمند».
اگر توی صفحه نیازمندی های روزنامه دنبال «معشوقه ای پاره وقت، در محل، با حقوق مُکفی» می گشتم، از صفحه بعدی می ترسیدم که هفته ای چندتا راسکونلیکُف را اعدام می کردند تا پیرزن ها در امنیت دور پارک ها بدوند. اگر دورتادور مرزی پرگهر با دست های گچ گرفته هیچ کدام مان نمی توانستیم بوسه بفرستیم، اما تمام مدت، حداقل خیال مان راحت بود که تو را داریم. دسته جمعی خیال مان از این راحت بود، هم ما که سنگ می انداختیم، هم سربازهایی که با باتوم به کرکره ها می کوبیدند، هم کارگرانی که توی تحصن کتک می خوردند، هم امام جمعهٔ زابل. ما همه در این مشترک بودیم که بعد از کشتن هم، قبل از این که قد گاز اشک آور به اتاق تو برسد، باید فکری به حال انطباق کفش های روشن تو و چارچوب پنجره بکنیم.
«چندان که شب نمی تواند ستاره هاش را انکار کند» دست دراز می کنم تا از تنت کنارت بزنم، دست هام از این خواب بیرون می زنند. تو محتوایی انقلابی هستی که در خود می ماند و بی هیچ کلمه ای منبسط می شود. تو دقیقهٔ آشتی کارگرها با جسد تکه پارهٔ کارفرمایی. دست مارکس روی گردن میناردکینز. تو ابری هستی که به سیم خاردارهای کلانتری دیلمان گیر کرده.
اگر در غیاب تو از زردترین شاخه، شعار آفتاب خمیازه کش عصر را پرسیدم، تنها می خواستم چیزی برای آویختن از سر موهات جور کنم.
اگر «سرخ نام دیگر من است»، به اعتبار دست های موّاج توست، که خلاصه ای از فیگورهایی آفتاب خورده با بیکینی اند که در بیروت به دیوارهای گلوله خوردهٔ تکیه داده اند و خلاصه ای از شفق های ارغوانی هلسینکی اند، و خلاصه ای از مسیحی سنگی اند که آسمان سائوپائولا را بغل کرده یا بودایی فلزی که در تبت رو به قبله نشسته.
اگر «نور» از فاصله ای که حدوداً یک قدم است، درست هم-قیافه با چارچوب پنجره روی فرش های سرخ تشکیل شده، تنها می خواسته تا کفش های تو باشد.
امّا لکنت این خون، سنگی است که در ابری از گاز اشک آور معلق است، تا به سربازی بخورد که مادرش پشت سرش آب ریخته بود و حالا نشسته تا آب روی پله ها بخار شود. لکنت این خون، خواستن توست که در فاصله دستی که سنگ را پرت می کند و سربازی که ماشه را می کشد، هرکسی متوجه اش می شود، توی صورتم داد می زند «از این همه جنگ خجالت بکش پفیوز!» لکنت این خون، زجّه ای توی دستگاه ماهور است، گوشهٔ میرزا فلان خان که هرهفته برای یکی تصنیفی درباره غم فراغ می ساخت. لکنت این خون، رکعت دوّم نمازی است، در بیابان های سیستان، پشت به جسد «هامون» که قرار است به «مرگ بر اسامی کشورها براساس حروف الفبا» ختم شود. بلوچ ها داد می کشند تا خاک حنجره هایشان را بتکانند، بعد تشنگی را فراموش کنند و نام تو را بگذارند روی «هیرمند».
اگر توی صفحه نیازمندی های روزنامه دنبال «معشوقه ای پاره وقت، در محل، با حقوق مُکفی» می گشتم، از صفحه بعدی می ترسیدم که هفته ای چندتا راسکونلیکُف را اعدام می کردند تا پیرزن ها در امنیت دور پارک ها بدوند. اگر دورتادور مرزی پرگهر با دست های گچ گرفته هیچ کدام مان نمی توانستیم بوسه بفرستیم، اما تمام مدت، حداقل خیال مان راحت بود که تو را داریم. دسته جمعی خیال مان از این راحت بود، هم ما که سنگ می انداختیم، هم سربازهایی که با باتوم به کرکره ها می کوبیدند، هم کارگرانی که توی تحصن کتک می خوردند، هم امام جمعهٔ زابل. ما همه در این مشترک بودیم که بعد از کشتن هم، قبل از این که قد گاز اشک آور به اتاق تو برسد، باید فکری به حال انطباق کفش های روشن تو و چارچوب پنجره بکنیم.