تکانه‌ها
2.25K subscribers
123 photos
9 videos
13 files
73 links
-محسن امام‌وردی
Download Telegram
«یک یادآوریِ شبانه»



من نمی‌دانم ادبیات به چه درد می‌خورَد. بچه که بودم، نشسته بودم ته مهدکودک، نمی‌دانم ته اتاق‌ها چی می‌دادند که همیشه می‌رفتم تکیه می‌دادم به دیوار. همه‌ی سال‌ها. مربی‌مانندی که بود پرسید می‌خواهید بزرگ شدید چیکار کنید؟ خوبی آخر نشستن این است که بعد از همه نوبتت می‌شود. یکی یکی، همه مثل حباب می‌ترکیدند، یکی می‌شد آتش‌نشان. یکی فضانورد می‌شد. یکی تیر در می‌کرد به دزدها. من گفتم می‌خواهم شاعر شوم. همه ساکت شدند. یادم است. خودم هم ساکت شدم. اگر می‌پرسید چرا؟ هیچی نداشتم بگویم. هرکسی یک چیزی بالاخره دوست دارد. هرکسی با چیزی بقیه‌ی جهان را فراموش می‌کند. من پنج شش سالگی از وی‌اچ‌اس پرنده‌های قفسی فقط مسعودفردمنش‌هاش را دوست داشتم، از بزرگ‌ترها فقط وقتی شعر می‌خواندند خوشم می‌آمد و از تلویزیون وقتی یکی حرف شعرمانندی می‌زد. هرچی شعر بود حفظ کرده بودم. کفاف نمی‌داد. کتاب دستم می‌گرفتم، هرکسی رد می‌شد می‌پرسیدم اینجا چی نوشته؟ خبری از شعر نبود. به‌جاش داریوش از بر می‌خواندم. سیاوش قمیشی و ابی. ایرج جنتی عطایی نمی‌داند، من بی‌که یک کلمه از حرف‌هاش را بفهمم، بی‌که نصف کلمه‌هاش را حتّا بتوانم درست ادا کنم، از روی دستش تقلب کردم، از روی کاست‌های بابام، و بعد از تته‌پته‌های کودکانه‌ام بی‌مقدمه فارسی‌حرف‌زدنم را متصل کردم به مِن‌مِن کردنِ ترانه‌هاش، اینجوری قبل از دبستان زور می‌زدم صدا از خودم دربیاورم. پرسید خانم که «می‌خواهی چیکاره شوی؟» گفتم «شاعر» چون کار دیگری دوست نداشتم بکنم. یعنی کلاً جهان برایم برهوتی بود که توش فقط می‌ارزید به شعر گوش کنم. اما شعرها کم بودند. زود تمام می‌شدند. من می‌خواستم خودم شاعر باشم. این‌قدر شعر بگویم که هیچ‌وقت تمام نشود. امشب برای یکی یک شعر کودکانه خواندم. همان که همه بلدیم، از بس که شعر کم بود. بچه‌ای راوی است، چیزمیزها را هی دست به دست می‌کند تو قصه. نان را می‌دهد به فلانی، آتش می‌گیرد. آتش را می‌دهد آن‌یکی شیر می‌گیرد. همین‌طوری واسطه است تا شعر تمام شود. هیچ از این شعر خوشم نمی‌آمد، بچه که بودم. هیچ‌جاش هیچی نمی‌شد. الکی بود به نظرم. خودم تو آفتاب می‌نشستم تو حیاط خانه‌مان که باغچه نداشت، این شعر را تا می‌توانستم کش می‌دادم. طول می‌کشید بیخودی. انگار شکنجه‌اش کنم. هی یک چیز را بیخودی می‌دادم دست پسر توی قصه ببرد بدهد دست یک آدم بی‌ربط. یک روز داشتم موتور قرمزِ بابام را تو حیاط نگاه می‌کردم. رفتم کنارش تو سایه‌ی دیوار نشستم. تصمیم گرفتم این‌قدر شعر را کش بدهم که ببینم تهش چی می‌شود. ببینم چقدر زور دارم. زورم زیاد نبود. بعد از هفت هشت قدم افتادم به له‌له. تصمیم گرفتم بچه را بکشانم ببرم پیش هواپیماها، یکی را که رو دمش یک پرچم سبز و زرد با دایره‌ای آبی وسطش دارد، بگیرد با تناب بکشد دنبال خودش. کشید. من می‌کشاندمش. او می‌کشید. آمد. هواپیما را دادم دستش از قصه‌ای که می‌گفتم آوردمش بیرون. آمد بیرون. رساندمش به حیاط خانه‌مان تو آفتاب هواپیما را داد بهم. نمی‌دانستم در عوضش چی باید بدهم بهش. چی باید می‌دادم؟ موتور بابام را دادم بهش. بابام می‌توانست فردا لباس کار یک‌سره‌اش را بپوشد با هواپیما صبح برود سر کارش، دیگر موتور می‌خواستیم چه‌کار؟ پسر سوار موتور بابام شد، رفت. نمی‌دانم رفت موتور را بدهد به کی، و عوضش چی بگیرد. من آمدم تو خانه، چون بیرون گرم بود. هواپیمای بزرگ با تناب دور گردنش بیرون ماند تا فراموشش کردم.
امشب که شعر را خواندم، این را تعریف کردم دنباله‌اش. دوستم پرسید «چرا خب هواپیما آورد برات؟» یادم نبود. یادم رفته بود. یادم آمد. من سه چهارتا تکه اسباب‌بازی داشتم تمام عمر. یکیش، از همه خواستنی‌تر، هواپیمایی کوچک بود. خیلی کوچک. روی دمش، حالا می‌دانم، یک پرچم برزیل داشت. اندازه‌ی یک بند انگشت. هوایپمام کوچک بود. خیلی‌خیلی. هواپیما پرواز نمی‌کرد.

حالا من هیچ‌ سر درنمی‌آورم وقتی با خودم فکر می‌کنم، نمی‌دانم که ادبیات به چه دردی می‌خورد. تنها، وقتی ساکت می‌شوم، همین‌قدر می‌دانم که ادبیات تنها راه پیشِ روم بوده، برای فراموش‌کردنِ هواپیماهای کوچکِ زمین‌گیرم با هواپیماهایی که بچه‌ای با تناب برایم می‌آورد.
"Perhaps that's what I feel, an outside and an inside and me in the middle, perhaps that's what I am, the thing that divides the world in two, on the one side the outside, on the other the inside, that can be as thin as foil, I'm neither one side nor the other, I'm in the middle, I'm the partition, I've two surfaces and no thickness, perhaps that's what I feel, myself vibrating, I'm the tympanum, on the one hand the mind, on the other the world, I don't belong to either."

~ Samuel Beckett

«گویا این چیزی‌ست که حس می‌کنم، یک بیرون و یک درون و من در میانه، گویا این چیزی‌ست که هستم، چیزی که جهان را دو بخش می‌کند، در یک سمت بیرون، در دیگری درون، می‌تواند به نازکی برگه‌ای باشد، من نه این‌طرفم نه آن‌یکی، من در میانه‌ام، من تیغه‌ام، من دو رو دارم و بی‌ضخامت، گویا این چیزی‌ست که حس می‌کنم، خودِ لرزانم، من صُماخ‌ام، در یک سو ذهن، در آن‌یکی جهان، من به هیچ‌کدام تعلق ندارم.»

~ ساموئل بکت
«قصّه‌ی دو».pdf
54.1 KB
مجموعه‌ی میان‌بُر/ شماره‌ی هشتم/ میان‌بُرِ مهمان/ داستان کوتاهِ «قصّه‌ی دو»/ از امیررضا اسکندری |

__

«تنها یک یا دوبار پیش آمد که حرف زدیم. کارخانه تعطیل شده‌بود و عدل همان‌روز غذاخوری به‌علتی زودتر بسته‌بود. لهیده و وارفته لشِ بدنم را کشیدم تا دکه‌ی سر خیابان، چیزی بخورم. احمد طلوعی نشسته‌بود روی جدول، یک گاز به کیک می‌زد و قورت-قورت نوشابه می‌خورد.»
__

شماره‌های قبلیِ مجموعه‌ی میان‌بُر:
ابرِ شبانه»
سرودِ شهری»
مربّع»
آن مرد آمد»
یک شب از شب‌های جَدی»
تپنده»
سعید»
_

این خط، درگاهِ خریدِ «قصّه‌ی دو» است، اگر که دلیلی برای خریدنِ متن پیدا کردید.
▪️تریولوژیِ عشق/ عاشق/ معشوق
▪️سه و نیم قطعه درباره‌ی اولویت در عشق

____


۰. «عاشق» فاعلِ میل‌و
رزی-به-دیگری است؛ میلی که جز حضور خودش در جهان، حضور دیگری را هم در جهان و مجاورِ خودش «می‌خواهد» و قدرتِ او را علی‌رغمِ قدرتِ خودش به رسمیت می‌شناسد. «معشوق» -فارغ از پذیرش یا رد میلِ عاشق نسبت به خودش- موضوعی برای عشق ورزیدنِ دیگری است، و «عشق» در میان این دو، گرامرِ فعالیتِ این میل است، در فاصله‌ی عاشق تا معشوق. چیزی هم‌چون دستورزبانِ میل‌ورزی.
در این سه‌گانه‌ی عاشق/ عشق/ معشوق اولویت با کدام یکی است؟ کدام یکی خشتِ اولِ وضعیتِ عاشقی را می‌گذارد و بانیِ وضعیت می‌شود؟ آیا این وضعیت اصلاً از قبل موجود است و این دو تنها دوباره امتحانش می‌کنند؟ اصالت در عاشقی با کدام یکی است، همه‌چیز از کدام یکی شروع می‌شود؟


۱. شاخه‌ی اول: اصالتِ عاشق

اگر در این معادله‌ی سه
‌بخشی، اصالت را به حضورِ فعالانه‌ی عاشق بدهیم [چنان که عرفا، اهل تصوف، عمده روشنفکرهای اروپایی قرن نوزدهم و بیستم داده‌اند]، عشق عملاً عاطفه‌ای شخصی است که جاری می‌شود و «طعمه» می‌گیرد. تمایلی درون‌ماندگار که از حضورِ من به بیرون نمی‌رود، بلکه دیگری را به درون می‌کشد تا هضم کند. میلی که در دیگری بازتابیده می‌شود. در این صورت‌بندی، معشوق عضوِ «اختیاریِ» عشق‌ورزیدن عاشق است که قابلیت تعویض دارد و توان میل‌ورزی وسیله‌ای است در روحِ عاشق که به کارِ تصاحبِ حضور دیگری می‌آید. عشق وضعیتی انفرادی و درون‌ماندگار است. باتلر نوشته بود نمی‌شود رقصنده را از رقص تشخیص داد؛ درباره‌ی عشق هم به همین‌صورت است. نمی‌شود عاشق را از عشق تشخیص داد. عشق عاشق است.

معشوق [هم‌چون چیزی امتحان‌کردنی، پس غیرضروری] از این ماجرای انفرادی اخراج می‌شود و عشق هم‌چون جریانی روانی در عاشق، در حال انبساط، بی‌موضوعِ مشخص [Particular]، به طرفِ تصاحب تکه‌ای اتفاقی [Random] از جهان جاری می‌شود: «آن نیستی که رفتی، آنی که در ضمیری».
در ادبیات عرفانی -به
عنوانِ تجلیِ حدِ نهایی این نحوه‌ی عشق‌ورزی بی‌معشوق- عاشق از فرطِ در-اولویت-بودن، با افراطی نارسیستیک، از پذیرش معشوقگی همه‌ی چیزهای حاضر [که فانی و نالایق‌اند] طفره می‌رود. این‌طوری از پدیده‌ی عاشقی، معشوق‌زدایی می‌شود. عاشق تنها و فقط عشق می‌ورزد، بی‌این‌که به «چیزی» عشق بورزد. در توجیه این رفتار، رمزگانی الهیاتی به کمک تشریح اوضاع می‌آید: عارف با کلماتی الهیاتی، اعلام می‌کند که «معشوق خداست». این گزاره مترادفی برای «معشوق وجود ندارد» است. خدا وجود انضمامی [Concrete] ندارد، چون خودش عینِ وجود است، پس قضیه به‌کلی منتفی‌ست. خدا موجود نیست، بلکه وجود محض است و وجود محض حاضر و موجود نیست تا بهش عشق‌ورزیده شود. با این حقه، معشوق برای عارف، حالا دیگر هم نیست و هم هست و این پارادوکس، با رو کردنِ معشوقگی خداوند که تنها هستیِ‌ناهست است اتفاق می‌افتد. خداوند با حضورِ پارادوکسیکالش، آتش‌فشان خودشیفتگی عاشق را که از همه‌ی معشوقه‌ها عبور کرده توجیه می‌کند. خداوند با موجود نبودنش، عشق جاریِ عاشق را، هم‌چون «عظمتی خودشیفته» به حساب خود عاشق پس می‌دهد.
این رویکرد نارسیستیک، با چرخشی این-جهانی، در دون‌ژوان‌مآب‌های مدرن اروپا هم به صورت زیرنهادی در کار تجلیل از توان میل‌ورزیِ «خود» است. برای دون‌ژوانیست‌ها، معشوق وجود ندارد. ابژه‌های میل وجود دارند که در حد عشق‌ورزی نیستند، تنها موضوع مصرف‌اند. در رویکرد زیبایی‌شناختی دون‌ژوان تنها عاشق هست، که میلش را در دیگری فرومی‌کند، و مثل جاسوسی دنبال سرنخی از معشوق در دیگری‌های بی‌شمار می‌گردد و چیزی پیدا نمی‌کند. چون او معشوقه‌ی خودش است و طوری زندگی می‌کند تا دیگران را به این حکم مجاب کند. معشوق وجود ندارد، تنها عاشق است که به اطراف جاری می‌شود بی‌اینکه متوقف شود، تا وقتی متلاشی شود و از این انبساط بیرون بیفتد. عرفا به این بیرون‌افتادگی می‌گویند «فنا فی‌المعشوق»: مرگ از شدتِ عشق‌ورزیدن به چیزی که اصلاً هرگز وجود نداشته تا معشوقه باشد.

وقتی معشوقه مزاحم اصلی آیینِ عشق‌ورزی انفرادی عاشق است و انکار می‌شود، وقتی عاشق در جریان عشق‌ورزی‌ای پارادوکسیکال منهدم می‌شود و از خودش هم بیرون می‌ریزد، چی به سرِ عشق او می‌آید؟ بی‌عاشق، آیا عشقی وجود دارد؟ یعنی، وقتی عاشق‌ها تمام شوند، عشق ادامه پیدا خواهد کرد؟
۲. شاخه‌ی دوم: اصالت معشوق

« -تا معشوقم، همین آدمِ مشخص، با تن و رفتار و نام مشخصش، که به او عشق می‌ورزم، نباشد، من عشقی نمی‌ورزم. بی‌حضورِ او، عشق‌ورزیدنِ من متوقف می‌شود. اوست که از بیرون به درون می‌آید تا عشق بورزاندم، من نیستم که عشقم را از درون به بیرون، برای شکار کردنِ او، می‌ریزم. عشق به میانجیِ حضورِ قطعیِ او، از بیرون می‌آید. عشق در من، معلولِ حضورِ ناگزیرِ او در جهان است.»

اگر معشوق را، نه هم‌چون نامی کلّی، که درست به صورت یک هویتِ مستقل، یک «فرد»، کسی که می‌شناسمش و به محض به یادآوردنش احساس می‌کنم سیلابی نامرئی از تمایل، از سینه‌ام به سمتِ حضور او خیز برمی‌دارد، و در او آرام می‌گیرد پیش‌فرض بگیرم، اگر معشوق را برای پدیدار شدن عشق، دلیلِ اول، و ضرورتی غیرقابل انکار در نظر بگیرم، اگر بگویم «من، هم‌چون وجود روزمره‌ای، بی‌عشق زنده بودم، تا او را دیدم، تا او را تجربه کردم و حالا با او و در فاصله از او عاشقم»، معشوق از زیر دست و پای عاشق نجات داده می‌شود، بازیابی می‌شود. می‌شود اولویتِ قاطعِ عشق‌ورزیدن. او با همین که هست، علت و اولویتِ عاشقی است.

بارت [در سخنِ عاشق] می‌گوید عشق نیاز به معشوق ندارد، بلکه عشق اصلاً خودِ نیاز به معشوق است. می‌گوید نمی‌خواهم تنها من باشم که به کسی نگاه می‌کنم. می‌خواهم کسی به من نگاه کند، صدای من را بشنود، من را بفهمد، امّا فقط من را. او باید به زبان بیاید، تا «عشق» صورت بگیرد، تشکیل شود. او باید من را از من بیرون بکشد، و در خود پناه بدهد. من بی حضورِ او عاشق نیستم. اوست که می‌تواند در تمامِ «زبان»، آنچه می‌خواهم بشونم را بازگوید. او باید حضور داشته باشد، هم‌چون انقلابی علیه تنها بودن من در جهان تا من را از درون خودم به میان جهان بکشاند.

سعدی نوشته «پیرهن می‌بدرم دم به دم از غایتِ شوق/ که وجودم همه او گشت و من این پیرهنم».
عشق پر شدن من از حجمِ پذیرنده‌ی معشوقه‌ام است، وقتی من تنها پیراهنی خالی‌ام تا او را بپوشانم.
۳. شاخه‌ی سوم: اصالتِ عشق



۳.۱. اصالتِ عشقِ طبیعی:

از منظری اسپینوزایی، همه‌چیزهایی که هستند و وجود دارند، صفات مختلف جوهری واحدند. در این یک‌پارچگی، وقتی چیزی، چیز دیگری را دوست می‌دارد، جوهرِ واحد دارد به این وسیله به خودش عشق می‌ورزد. جوهر به واسطه‌ی حضور عاشق هم‌چون کیفیتی در خودش، خودش را بازمی‌شناسد و کیفیت دیگری از خودش را به واسطه‌ی او دوست می‌دارد.
درست به این دلیل که هر چیز، صورتِ هر صفت، در جوهر یک‌پارچه، بالاخره و الزاماً می‌گذرد و نابود می‌شود و تنها جوهر باقی می‌ماند، حضورِ عاشق در روند عشق‌ورزی حضوری مازاد و غیرضروری است، همان‌گونه که حضورِ معشوق. این دو صورت‌هایی واسطه‌ای‌اند که جوهر را به خودش برمی‌گردانند. اگر عاشق، چنان که هست، اصلاً نباشد، و معشوقش هم با صورتی که دارد اصلاً در میان نباشد، باز هم دو سر عشق -جوهری که دارد به خود عشق می‌ورزد- باقی و ممتد خواهد ماند. عشق در این معنا جریانی زیرنهادی است که برای تجلی پیدا کردن به همراهی‌های کوچکِ مدت‌دار احتیاج دارد. عاشق و معشوق فریب می‌خورند، وقتی که باور می‌کنند حضورشان برای برپاماندن عشق، ضروری است. عشق به جز آن دو، با هر دوتاییِ متمایل به همِ دیگری خودش را ظاهر می‌کند، و می‌گذرد، چه عاشقی باشد تا تلاش کند جرقه‌ی کوچکی ازش را ضبط کند و تعمیم بدهد، چه نه.
در این معنا، عشق صورتی از ارتباط بین اجزای وحدتی یک‌پارچه است. وقتی دو نفر هم را می‌خواهند و به طرف نقطه‌ای مشترک، به طرف تصور حضور با هم در آن نقطه، میل می‌کنند، جوهرِ یکپارچه، در درون‌ماندگاریِ ایستاش، شروع به تحسین خود می‌کند. جوهر تمام مدت، بی‌توجه به موقتی بودن اجزاش و تمایل‌شان به هم، بی‌وقفه به خودش عشق می‌ورزد تا ادامه پیدا کند. جهان عشقی به درون برگشته است، اگر پیوسته باقی می‌ماند. جویس، در تعریفی که به درونِ جوهر نقب می‌زند، عاشق و معشوقش را در جمله‌ای کوتاه، از رابطه‌ی عاشقانه حذف می‌کند، تا تنها عشق می‌ماند؛ هم‌چون یک کرد و کار مستقل و درخود که تنها متوجه خود است.
«love loves to love love.»

به همین ترتیب، آگوستینوس قدیس، می‌نویسد: «‏هر چیز متناسب با وزنش به جهتی کشیده می‌شود. آتش بالا می‌رود و سنگ سقوط می‌کند. وزن من عشق است به هر کجا که کشانده شده‌ام هموست که مرا می‌کشانده است.» عشق چگالی‌ای طبیعی است، خارج از دسترسِ وجودِ جزئیِ عاشق. عشق کلّی است، بی‌مالک. نیرو و تکیه‌گاهی برای امتدادِ طبیعت، به صورتِ طبیعت.
۳.۲. اصالت عشقِ فرهنگی:


عاشق فاعلِ میل‌ورزی-به-دیگری است، معشوق دیگری‌ای‌است که میل را در عاشق به رسمیت می‌شناسد یا میل او را گروگان می‌گیرد، و عشق گرامرِ فعالیتِ این میل‌ورزی متقابل است: دستور زبانِ خواستن.

عشق در این معنا، صورت به‌خصوصی از نحوه‌ی ارتباط دو میل است، که به واسطه‌ی دستور زبانِ تمایل، و با نظامی از نشانه‌هایی که تنها درونِ هم آرام می‌گیرند، سعی می‌کنند به طرف هم حرکت کنند و درون هم فروبروند.
این عشق، برآیندی از تغییرِ فاصله است. عاشق و معشوق فاصله‌ای ذاتی دارند، چون دو نفرند. می‌خواهند یک نفر باشند. فاصله کم می‌شود، اما تمام نمی‌شود.
عشق هم‌چون قراردادی فرهنگی-زبانی، در فاصله‌ی عاشق تا معشوق، مسیرها و نحوه‌های «خواستن»، «داشتن» و «از دست دادن» را تعیین می‌کند.
عاشق «مولف» عشق نیست. چون زبان شخصی وجود ندارد. گرامر از قبل وجود دارد. عاشق تنها بر اساس این گرامر، جمله‌ی خودش را می‌گوید. جمله‌ای که می‌تواند با بی‌شمار عاشقِ دیگر مشترک باشد. جمله‌ها نامتناهی نیستند. محدودند. تکرار می‌شوند. در این کثرتِ جمله‌ها، جمله‌هایی که بر باقی جمله‌ها چیره می‌شوند، نحوه‌ی عشق‌ورزیِ عاشقانِ بعدی را تعیین می‌کنند. ما برای عشق‌ورزیدن، جمله هم نمی‌سازیم. پیش از ما مجموعه‌ای از جمله‌هایی ساخته‌شده که تاریخ میل‌ورزی را به نام «عشق» فتح کرده‌اند، وجود دارند. ما جمله‌ها را برای معشوق‌مان می‌خوانیم. جمله نمی‌سازیم. نحوه‌ی عشق‌ورزی ما، پیش از ما وجود دارد. عاشق تنها پذیرنده‌ی جمله‌ی عاشقی قبلی است، که عشقش را به زبان آورده.
در عشق بین و من و دیگری، تنها اصیل، نظامِ فرهنگی است که ما را در قالب عاشق و معشوق تربیت می‌کند. عشق ما انشا کردن نیست. نظام فرهنگی با صدای بلند به عاشق‌ها املا می‌گوید، و معشوق‌ها برگه‌ها را تصحیح می‌کنند.

عشقِ گرامریک، قاعده و شیوه‌ای برای صورت‌بندی کردنِ تمایل به دیگری است، در دقیقه‌های فقدان یا وصال؛ فاصله این را تعیین می‌کند. عشقِ گرامریک، فرمولیزه‌کردنِ کانونِ مشترکِ برخوردِ دو تا میل با هم است. میلِ عاشق، و میلِ معشوق. اما تمام عشّاق مولفِ عشق نیستند. کسی عشق را «تولید» نمی‌کند. عشق آیینی فرهنگی است. برساختی بین‌الاذهانی، مثل نوروز یا چارشنبه‌سوری یا احترام به موی سفید. عشق نه چیزی درون‌پر و مستقل است، و نه به دست «همه» ساخته می‌شود. عشاق عشق را نمی‌سازند، تنها آن را «دوباره» امتحان می‌کنند. عشق ساختاری از نشانه‌هاست که هرجایی و در هر زمانی، بُروزهایی تازه و صورت‌بندی تازه به خود می‌گیرند. یعنی، هر فرهنگ عشق خودش را دارد. هر تاریخ، عشق خودش را.

عشق در معنای دسته‌بندی و زبانی‌کردنِ وضعیتِ تمایل به دیگری، چه دور از او، چه در کنار او، نقاله‌ی سری‌سازی عواطف است. عشق، شیوه‌ی میل‌ورزی را استاندارد می‌کند. همه‌ی عشاق رام می‌شوند و توی صف می‌ایستند تا عاشق باشند: نماینده‌ی فرهنگِ عشق‌ورزی. عاشق از تلویزیون و مدرسه و اخبار و شعرها و موسیقی‌ها، تکه‌تکه عشق را مثل معمایی یاد می‌گیرد. عشق در تاریخ مختصرِ انسانی، محصول مشترکِ کشاکشِ هنرمندها و سیاست‌گذارها با توده‌هاست. سیاست‌گذار از یک طرف تعریف الاستیک عشق را می‌کشد و دفرمه می‌کند، هنرمند از طرف مقابل تعریفِ عشق را منبسط می‌کند‌ تا شامل چیزهای تازه‌ای شود و آدم‌های میل‌ورزِ جدیدی را برعهده بگیرد.
عشق در این صورت، قراردادی درون‌جمعی است. جمع با زبانِ هنرمندها و دستِ سیاست‌گذارهاش قرارداد می‌کند که «صورت عشق این است!»، پس عاشق‌ها هرکدام به نوبه‌ی خودشان بازتجربه‌اش می‌کنند.
عشق وجود خارجیِ ابژکتیو ندارد. سازمانی از حکم‌های فرهنگی، با ملات میل‌ورزیِ جنسی است. در یک جامعه‌ی انسانی، از قبل چیزی خودبه‌خودی و فی‌نفسه به نام عشق وجود ندارد. عشق در بیان‌های هنرمندانه از تمایل، تشکیل می‌شود. در بازنمایی‌ها و تعمیم‌های احساسی فرد هنرمند به کلِ جمعیت و در سیاست‌گذاری‌های سیاست‌مدارانِ حافظِ جمعیت. هنرمند عشق را به مثابه چیزی که برای خودش تو جهان همین‌جوری وجود دارد و حاضر است «گزارش» نمی‌کند. هنرمند با هر اثر زیبایی‌شناسیک که تولید می‌کند، با هر غزل، هر نقاشی، هر قطعه‌ی موسیقی عشق را از نو «می‌سازد». مثل الگویی برای دیگران، که تکرارش کنند تا عاشق باشند. هر اثر هنری سرمشق عشق‌ورزی یک جمعیت انسانی است. انگشت سبابه‌ای است که توی هوا تکان می‌خورد و حکم می‌کند که «عشق این است!».
لارشفوکو در ماکسیمز می‌نویسد «کسانی هستند که اگر درباره‌ی عشق چیزی نشنیده باشند، هیچ‌وقت عاشق نمی‌شوند.»

[مُ. امام‌وردی]
Forwarded from پیرنگ | Peyrang
.

#داستان

بعثتِ سرپایی؛ محسن امام‌وردی


آن روزها هم همین‌طور بود که هست: دورهمیِ شلخته‌ی مهاجرهای سرگردان. کرج، وعده‌ی بی‌میزبانی است که توش، همه گیج می‌زنند، دنبالِ صاحبِ جا می‌گردند. همه مهمان‌اند. کسی صاحب خانه را ندیده. مهمان‌ها صبح‌ها یک دسته پخش می‌شوند توی شیبِ شهر، بقیه دسته‌جمعی می‌چپند توی قطارهای سبزِ دوطبقه، می‌روند میزبان را توی تهران پیدا کنند. خبری نیست. برمی‌گردند و کرج مثل عضله‌ای عصبی، با شاهرگ خطِ مترو، قلبِ تلخِ تهران را از دور می‌مکد و بافت‌های خودش را با دود و خون و تفاله‌ی مهمان‌های جویده‌شده پر می‌کند. ساختارِ مهمانی خیلی وقت است که لو رفته: همه مهاجرند/ همه در تهران جاشان نشده که آمده‌اند کرج/ همه صبح‌ها مثل خمیازه‌هایی امیدوار سرپا به‌ هم تکیه می‌دهند می‌روند تهران، شب دست از پا درازتر برمی‌گردند/ مترو سفید است با خط‌های سبز.
آن روزها ولی اتفاقِ بداهه‌ای هی صبح‌ها ساختار صبحگاهیِ مهمانی را به هم می‌زد. همه‌چیز سر جاش بود. قطارهای سبز، مهمان‌های سرگردان، چراغ‌های گوهردشت و خطی‌های سرآسیاب. تنها یک چیز، مثل نبض خارج از ریتمی، صبح‌ها در ایستگاه مترو مهمان‌ها را غافل‌گیر می‌کرد. سرصبحی، منتظر قطار، یکی بختش می‌زد و از وحی‌ای غیرمنتظره جا می‌خورد. روی سکوهای سنگی ایستگاه مترو، برای مهاجری که تازه رسیده بود کرج، تازه شروع کرده بود به جابه‌جاشدن با مترو، تو سرمای دم طلوع، بعثتی سرپایی اتفاق می‌افتاد و ما روی پله‌های ایستگاه تماشاش می‌کردیم.


متن کامل این داستان، در سایت پیرنگ از طریق لینک زیر در دسترس است:
https://www.peyrang.org/798/


نقاشی از: Thor Wickstrom


@peyrang_dastan
www.peyrang.org
https://instagram.com/peyrang_dastan
۰. یکی در توییتر نوشته بود عکس نگذارید از خودتان. این چند روز هزارها نفر از خودشان عکس گذاشتند. این کار واضحاً مخالفت با «یک آدم» نبود. واکنشی صریح بود به مانع‌ها و ممانعت‌ها در برابر «دیده‌شدن».
نکته‌ی بزرگ این مخالفت، رویکرد محتوایی عکس‌ها به برهنگی بود. عکس‌ها برهنه نبودند، هرچند متمایل به برهنگی بودند. نه این، و نه آن. چیزی در میانه. همه امّا در یک کیفیت اشتراک داشتند: کنار هر عکس، یک خط نوشته شده بود، با کلمه‌های مختلف و معنای واحد: من مالک تنم هستم و خودم هرکاری بخواهم باهاش می‌کنم.
کاری که کرده بودند، به اشتراک گذاشتن تصویر بدن در عرصه‌ای تماماً عمومی بود، در اثبات مالکیتی خصوصی.

با به اشتراک‌گذاشتن تصویر می‌شود به دیگران پیام رساند که ابژه‌ی داخل تصویر، یکّه و با من است. امّا آیا می‌توانیم با به اشتراک گذاشتنِ یک تصویر، اثبات کنیم که «این چیز فقط و فقط در ماکیت من و تحت امر مطلق من است؟»

۱. ‏[حتا] بدن تو مال تو نیست. بدن -واحدی از ترکیب عضله و استخوان و بافت‌های گوارشی و نورون- یک پدیده‌ست که هرچند هستی‌ای فیزیولوژیک دارد، اما این هستی خام از برخورد نیروهای تاریخی و طبیعی و فرهنگی شکل به خودش می‌گیرد و در ارتباط حیاتی با «بقیه‌ی بدن‌ها» بقا پیدا می‌کند. هرتن، برای تن دیگری وجود دارد. با پخش‌کردن «تصویر» بدن اگر بخواهیم تایید کنیم که تنها مالک بدنمان‌ایم پارادوکس مسئله‌ی مالکیت بر بدن ظاهر می‌شود: به محض انتشار عمومی ما حتا مالک تصویر بدن‌مان هم نیستیم. حالا با یک عقب‌گرد، برمی‌گردیم به انطباق ماهوی تن و تصویرِ تن: تن هم درست مثل تصویر در حال انتشارش، چیزی دائماً درحال به‌اشتراک‌گذاشته‌شدن است؛ در تماس با اشیا، در حضور دیگران، در دامنه‌ی ادراک دیگری، تن یک به‌اشتراک‌گذاشته‌شدنِ همیشگیِ هستی است. حضوری عمومی.

‏واضحاً این به این معنا نیست که دیگران حق تصمیم درباره‌ی بدن من را دارند [هرچند به صورت غیرمستقیم و ناگزیر اراده‌هایشان را به طرف انتخاب‌های من تسرّی می‌دهند و برعکس] اتفاقاً مسئله توصیفی یک‌سره انتولوژیکال از یک اشتراک طبیعی به اسم تن است: بدن تو درست مالِ «دیگران» است. این دیگران، شامل هرکسی می‌شود، به‌علاوه‌ی خودت. بقیه با تو، در مالکیت بدنت شریک‌اند. تن اصلاً یک‌جور موقعیتِ اشتراکی برای به‌فهم درآمدن هستی توست و ‏به اشتراک گذاشتن بدن، اصلاً ماموریت هر بدن در بین باقیِ بدن‌هاست.

با همه‌ی این‌ها، تعارض معنایی «جنبش نیمه‌برهنگی توییتر» در سؤتفسیر از معنای «پابلیک‌کردن» تصویر بدن‌هاست: نمی‌شود با به اشتراک گذاشتن چیزی که ذاتاً اشتراکی است، همزمان ثابت کرد «من تنها و تنها مالک و فرمان‌روای این چیز هستم.»
‏برهنگی قرار نیست ثابت کند «بدن تو فقط مال خودت است»، چون اثبات این مالکیت خصوصی اتفاقاً کارِ حجاب است. برهنگی می‌خواهد اثبات کند مالکیت بر بدن، و بر تصویرِ بدن، اساساً یک‌جور توهم تاریخی است. برهنگی بدن را از شرِ زبان و سیاست و تاریخ خلاص می‌کند.

۲. «من مالک بدن نیستم. من بدنم. بدن دارایی من نیست، شیوه‌ی هست‌بودنِ من است؛ کانونِ مشترک آگاهی دیگران درباره‌ی چگونگی وجودداشتن من. ممکن نیست که من مالکِ آگاهی دیگران درباره‌ی موضوعی باشم، حتا اگر مالک موضوع آگاهی‌شان باشم، یا خودِ موضوعِ آگاهی‌شان. محتوای آگاهی دیگران درباره‌ی یک «چیز»، نحوه‌ی بودن و کیفیت‌های آن «چیز» در جهان را تعیین می‌کند. دیگران همیشه مالک همه‌چیزند. چون مالکیت همواره صورتی از «آگاهی داشتن» نسبت به یک چیز است. من هم دیگران‌ام و به همین دلیل تن من، هم‌چون چیزی در معرضِ آگاهی همگانی، دائماً از چنگ مالکیت خصوصی من بیرون می‌رود.»
انفجارِ جزیره‌ها



_____________________________



در خانه‌ی من، از این جهت که فضا را طبق توافقی نامرئی با بقیه‌ی جهان، به تصرف خودم درآورده‌ام، دیگری به محض ورود [اشیا و آدم‌ها]، مجاب به پذیرش هنجارهای خانگی من است. او بسته به سطح هنجارپذیری‌اش، تحت امر من است. در غیر این‌صورت او حضوری متجاوز خواهد داشت: اراده‌ای که از روبه‌رو با اراده‌ی من تصادف کرده و مانع از حرکت طبیعی‌ام شده.

«دولت» صورتی پیچیده [کلافی ارگانیک] از دیگری/دیگران است: جمعیتی کمپرس‌شده- اندام‌واری خلاصه. هرجا تحت امر او هستم، خانه‌ی اوست، چون آمر برای آمربودن در خانه‌اش است. باید باشد.
دولت به محض تشکیل‌شدن نماینده‌ی «کلیت» است. مالکِ همه‌چیز، در کنارِ همه، و به‌جای همه. «من» در این معادله، اگر میل به استقلال دارم، وقتی دولت در تمام فضاها حضور دارد و سایه‌ای جاری است، برای برگشتن به خانه، به جایی که در آن حق حکم دارم، پیوسته به پشت سر هل داده می‌شوم. من در برابر خانه‌ی غول‌آسای دولت، به پس‌کوچه‌ها عقب‌نشینی می‌کنم. دور از دید چشم‌های بی‌شمار او. به دنبال خانه‌ای برای خودم. بعد به محل سکونتم، که در نهایت جزوی از دارایی‌های دولت است [هرچند هنوز بالقوه] می‌گریزم. بعد به اتاقم و در نهایت به پستوها عقب‌نشینی می‌کنم. دلالت‌های استقلال و انزوا در این حرکت استقلال‌خواهانه روی هم می‌افتند. وطن من، طیِ گریز از اقتداری سیاسی، پستویی است که بیشتر از همه توسط هیولا-دیگریِ دولت فراموش شده باشد، نقطه کوری در حافظه‌ی ماشینیِ دولت.

من تنها نیستم. این گریز در جامعه‌ای تحت انقیاد دولتی، تعمیم پیدا می‌کند. هر شهروند در برابر دولت عقب‌گرد می‌کند تا بالاخره به خانه‌ی «خودش» برسد. هر شهروند، یک پستو. هر پستو روزنه‌ای به من دارد. تحت امر دیکتاتوری، وقتی تمام فضاها تصاحب‌شده اند، مفهوم وطن/ خانه با این گریز دسته‌جمعی به پستوها تکه‌تکه می‌شود. همه‌جا خانه‌ی پیوسته‌ی دولت است. تنها، پستوهای تفکیک‌شده برای شهروندها باقی می‌مانند تا صاحب خانه‌ای باشند. هر دیکتاتوری در بافت درونی‌اش، بی‌شمار وطن شخصی دارد که نادیده گرفته می‌شوند. بی‌شمار خفایِ خصوصی. نقطه‌هایی که در برابر صفحه مقاومت می‌کنند.

سازه‌ی ارگانیک دولت-ملت -وقتی فضاها به‌جای تقسیم شدن بین همه، توسط یک واحد سیاسی یک‌جا بلعیده می‌شوند- از درون تجزیه می‌شود: دولتی تنها، در برابر کثرتی از شهروندهای قایم‌شده. استمرار دیکتاتوری، با هل‌دادن آدم‌ها به پستوها، قایم‌باشکی ذاتاً سیاسی است که شهروندها را توی پستوها مخفی می‌کند و گمان می‌کند که مرده‌اند. یک‌پارچگی دولت-ملّت، با هل‌دادن افراد به پستوها، تبدیل به مجموعه‌ای از جزیره‌هایی تفکیک‌شده می‌شود. با این مثله‌کردن جامعه و تکه‌تکه شدن وحدت شهروندهای ناراضی از بدنه‌ی دولت-ملت، دیکتاتور، از یک‌پارچگی جعلی‌ای که تماماً در مشتش است گول می‌خورد. از غیابِ آدم‌ها در عرصه‌ی عمومی. او فکر می‌کند چون تمام فضاهای عمومی حالا از آن اوست، خطر رفع شده و او بی‌هرمانعی در حال امتداد پیداکردن است. از طرفی اما از یاد می‌برد که اتفاقاً مسئله برعکس است. ساتورِ دیکتاتوری با تصاحب فضاهای عمومی و جدا کردنِ شهروندهاش از هم، زنجیره‌ی مخالفانش را پاره نمی‌کند، بلکه از موضوعِ فرمان‌روایی‌اش تمرکززدایی می‌کند. این تمرکززدایی، به هر جزیره‌ی تنها، امکانِ آزمودنِ استقلال را می‌دهد. دیکتاتوری در همین فاصله‌های یک پستو تا پستوی دیگر، ظاهراً همه‌چیز را دربرگرفته اما در حقیقت دارد «همه‌چیز» را از دست می‌دهد. تمام آن‌چه را که درخفا جریان دارد. در هر پستوی خصوصی، دقیقه‌ای رادیکال در حال منبسط شدن است. در تاریکی‌های مستقل، دور از چشم‌های هیولای دولت، رازی مُسری دست‌به‌دست می‌شود. سکوتِ فضاهای عمومی با به رسمیت شناختن نبض‌های ریزِ مستقل پستوها، کیفیتی رادیکال پیدا می‌کند:

حبس‌کردنِ نفسی عمیق، قبل از شروع‌شدنِ شمارشِ معکوس.
. ____________________

‏حرکت یک فرد، یک روح مجزا، در ادیان ابراهیمی حرکتی رو به جلو نیست. همه درحال «برگشتن» اند، نه درحالِ «ماندن» یا «رفتن». خبری از یک تاریخِ ایستای درون‌ماندگار، یا یک تاریخ پیش‌رونده نیست. همه حرکت می‌کنند تا به مبدأ برسند، نه مقصد.
‏در قرآن، سوره‌ی مومنون، این عقب‌گرد روبه‌جلو، با یک سوال موجز تشریح شده:

أفحسبتُم أنَما خلقناكم عبثًا وأنكم إِلَينا لا ترجعون ﴿١١٥﴾
پنداشته‌اید که بیهوده خلق‌تان کردیم و شما به ما برنمی‌گردید؟

یعنی این حرکت هم «معنا» و هم «مقصد» دارد. معنا و مقصدی که نام‌های دیگرِ هم‌اند و به هم دلالت می‌کنند. اما مقصد این حرکت کجاست؟ خودِ مبدأ حرکت.

تاریخِ الهیات ابراهیمی، یک برگشت عظیم، یک انعطاف به طرفِ خود، نوعی به درون برگشتنِ کلّیت -با تمام اجزاش- به وحدتی اولیه است.


__________________


©طراحی: رافائل آراخو
▪️از بیداری تا بی‌خوابی: تکثیرِ قهوه‌فروشی‌های «تیک‌اوی»

[۱۰ تکه]



۱. کافه فضایی اشتراکی است که امکان نشستن و نوشیدن و گفت‌گو را موظف است برای مراجع‌هاش مهیّا کند. می‌کند. همه‌جای جهان در قراردادی نامرئی، کافه آدم‌ها را از خانه‌شان بیرون می‌کشد تا در فضایی بی‌طرف و روی صندلی‌هایی عمومی مهمان هم باشند، بدونِ ایفا کردنِ نقشِ میزبان. کافه با چیدمانِ اجزاش و زمان‌بندیِ زنجیره‌ی خدماتش، از ورود آدم تا خروج، فیگور حضورِ آدم‌ها -شکل بدن‌ها- را تعیین می‌کند. همه‌چیز -از رفتارها تا نتایج- در کافه به نفع و در مدارِ «نشستن» است. کافه به زبانِ عناصر سازنده‌اش، به مشتری اعلام می‌کند: «عجله‌ای در کار نیست؛ بنشینید، زمانی خالی را با گفت‌وگو یا هرکار دیگری پر کنید، بنوشید، بروید.»

۲. هر فضا، می‌تواند موضوع گفت‌وگوی افراد درونش را دسته‌بندی کند. جهت بدهد. موضوع صحبت را تعیین کند. فضا یکی از عناصر گفت‌وگوست. اما در کافه، به دلیلِ ناپیوسته بودنِ مدت گردهمایی‌ها، و پراکندگی ماهوی افراد جامعه‌ی آماری توی کافه‌ها، و صورت‌های مختلف خود کافه، موضوع‌های صحبت منعطف‌اند و از هر دری، سخنی، سر میز کناری یا میز ما امکان دارد زده شود. کافه تنها «مهلت» گفت‌وگو را ایجاد می‌کند. کاری با و دستوری برای موضوع گفت‌وگو ندارد. اما این انعطاف، درباره‌ی تنوع نوشیدنی‌ها وجود ندارد. مجموعه نوشیدنی‌های کافه‌ها ممکن است با هم متفاوت باشند، اسم‌ها فرق کنند، یا چیزی یک‌جا باشد، یک‌جا نه، اما عنصر تکراری و الزامی همه‌ی لیست‌ها «قهوه» است. دلالت کلمه‌ی «کافه» در زبان‌ لاتین، دامنه‌ی نوشیدنی‌های کافه‌ها را در اطراف «قهوه» محدود می‌کند. هیچ کافه‌ای بی‌قهوه وجود ندارد. قهوه اصل است. هرچند نوشیدنی‌های دیگری هم تو کافه‌ها موجود باشند، درنهایت اولویت با «قهوه» است. کافه هست تا قهوه بنوشاند.

۳. در ایران، پیش از ظهورِ قاطع کافه‌های اروپایی در اوایل دهه‌ی بیست قرن گذشته، با سنت‌های چای‌خانه‌نشینی/ قلیان‌سرانشینی/ شیره‌کش‌خانه‌نشینی/ سایه‌نشینی‌، به نیاز به گردِ هم نشستن و گفت‌وگو پاسخ داده می‌شده و پاره‌ی سوم این همنشینی‌ها -نوشیدنی‌هایی که در جمع مصرف می‌شده‌اند- همه در خدمت چرت‌زدن بوده‌اند. گل‌گاوزبان و اسطوخودوس و چای‌نبات و به‌لیمو در همکاری با تریاک و تنباکو، اتحادی تشکیل می‌داده‌اند که «می‌خوابانده» تا وقت‌های خالیِ آدم‌ها که بیشتر دهقان بودند و نصف بیشتر سال بیکار، بگذرد. گردهمایی در زمانِ بیکاری برگزار می‌شده و تمام اجزای قابل مصرفش در خدمت چرت‌زدن بوده‌اند. در این تعلیقِ کش‌دار تاریخی، دستی اروپایی، به‌واسطه‌ی از فرنگ‌برگشته‌ها و نیروهای اروپایی مقیم خاورمیانه -بعد از جنگ اول و در حین دومی-، شروع به تکان‌دادنِ ملتی می‌کند که در سایه، کنار لیوان‌های خالی علف‌های جوشانده، چرت می‌زند. قهوه، سوغاتیِ استعمارکردنِ آفریقا و آمریکای لاتین، با اروپایی‌ها به نقطه‌های تازه‌ی استعمار آورده می‌شود: به خاورمیانه می‌رسد و مثل یک هدیه‌ی اگزوتیک نیاز تاریخی ما به بیداری را به رسمیت می‌شناسد. مثل دستی از ابرهای اثیری، بر اساس گرامر همیشگی گفت‌وگوی اگزوتیک اروپا-دیگران، درمی‌آید. چرتی‌ها را بی‌خواب نگه می‌دارد.
۴. ما از دو مسیر روشنفکرهای فرنگ‌دیده، و ارتش‌های مستقر، سنت کافه‌نشینی را از اروپا خِرکِش می‌کنیم می‌آوریم در ایران اجرا می‌کنیم. همراه با سنت کافه‌نشینی، متعلقاتش هم -موضوع گفت‌وگوهای روز اروپا، نوشیدنی‌ها، اسم‌ها، آداب نوی معاشرت- روی حیات روزمره‌ی ایرانی نصب می‌شود. «کافه» در این مقطع، بعد از جنگ جهانی دوم، در ایران، کانون تجمع‌های روشنفکری است. درون کافه‌ها بحث‌ها سویه‌های فرهنگی می‌گیرند. با تاسی به جریان‌های سیاسی اجتماعی فرانسوی، مثلاً گفتمان روشنفکری ما دنبال پیوند بورژوازی- دهقان‌ها برای سرنگون کردن حکومت اشرافی‌نظامی می‌افتد. در عین‌حال، بیرون از پنجره‌ی کافه‌ها، در خیابان‌ها، مردم با عجله‌ای تاریخی، منفعلانه مدرن می‌شوند. کافه‌ها، به واسطه‌ی تجمع روشنفکران اروپامأب، سویه‌ای استعاری پیدا می‌کنند. کافه‌ها، هم‌چون پل‌های ارتباطی با هواهای تازه‌ی اندیشه‌ی اروپایی، ظاهراً می‌شوند کانون‌های«بیداری» و «روشنگری»: کاتالیزور مدرنیته. دلالت معنایی این بیداریِ استعاری، یک همزمانیِ ناگزیر با اثر کافئین در بدن -بی‌خوابی- پیدا می‌کند: بیداری روح در کنار بی‌خوابی فیزیولوژیک.

۵. اینجا همه‌چیز در زمان‌های فراغت در خدمت چرت بوده. جریان روشنفکری وارداتی با متعلقات و امکاناتش هم در ساحت استعاری چرت ما را پاره کرد و وعده‌ی بیداری‌ای آزموده‌شده داد، هم در عرصه‌ی فیزیولوژیک در وقت‌های خالیمان بیدار نگه‌مان داشت تا «در جهان بمانیم و چیزی از جریان گذرنده‌ی پیشرفت را با خوابیدن از دست ندهیم». قبل از هجومِ مدرنیته، وقت‌های خالی باید با چرت‌زدن جلو زده می‌شدند، چاره‌ای نبود. لوازم فرهنگی درباری بودند. مردم جز حرافی درباره‌ی انضمامی‌ترین مسائل در محدودترین دامنه‌ی ادراکی اطراف بدن‌شان کاری برای کردن نداشتند.

فعلگی و دهقانی در فصل‌های سرد شدنی نبود. وقت خالی چیزی بی‌مصرف بود که با خمیازه و قیلوله می‌گذشت تا گرما و کار سر برسد. در سنت بورژوازیِ اروپایی قرن نوزدهم و بیستم، وقت خالی به جای گذرانده‌شدن، ظاهراً با امور فرهنگی پر می‌شد؛ اقسام هنر، پدیده‌هایی درباری نبودند. مردم دسترسی‌ای حداقلی به روزنامه‌ها و کتاب‌ها و موسیقی و نمایش داشتند. با دست‌به‌دست کردن اطلاعات و دید زدنِ آثار و تبادلِ احساسات وقت‌های خالی پر می‌شد نه انکار، و خب واضحاً باید بیدار بود تا تجربه کرد. زمان‌های خالی -وقتی کسی آن‌قدر کار کرده تا از شیب هرم مازلو یک طبقه بالا بیاید- وقتی که در تماس با عوامل فرهنگی قرار می‌گیرند، از آدم بی‌کار، موجودی فرهنگی می‌سازد. بیداری استعاری، در قدم اول، چرت را پاره می‌کند، در قدم بعدی آدم را در برهوت وقت‌های خالی‌اش، به خودش می‌سپارد تا چیزی دشت کند؛ از این به بعد اتمسفر فرهنگی جامعه، همه‌چیز را باید به گردن بگیرد. می‌گیرد و به این سوال جواب می‌دهد که: باید با وقت‌های خالی چه‌کار کرد؟
وقت خالی، فرصت مواجهه با «خود» است. وقت روبه‌رو شدن با واقعیت قاطع حضور ِ «من» در «جهان». وقت خالی «من» را به خودم یادآوری می‌کند.
۶. بعد از جنگ‌جهانی و کودتا، کانون این بیداری استعاری وارداتی، دانشگاه‌ها و کافه‌هاست؛ مکان‌هایی که چرخش معیشتی یک ملت از دهقانی به شبه‌صنعت‌گری و شبه‌بازرگانی و دگردیسی فرهنگی‌ای به طرف اروپای‌غربی‌شدن را دارند لو می‌دهند. در کافه‌ها، این بیداری، با بی‌خوابی فیزیولوژیک بر اثر تاثیر کافئین دوگانه می‌شود. چشم‌هایی باز و سری بی‌خواب؛ روشنفکرها دور هم جمع می‌شوند. این وضعیت، تا دهه‌ی چهل ادامه پیدا می‌کند. جشنواره‌ی پر سروصدای «ترقی» مدرنیته، طیف‌های سنتی و مخلوط-در-همِ جامعه‌ی ایرانی را قالب می‌گیرد. صنعتِ تازه‌نفس، طبقه‌ی کارگر را سر و شکل می‌دهد. با فرهنگِ نورسیده‌ی به درون جاری‌شده، طبقه‌ی متوسط ایرانی با تمام اعوجاج‌هاش جوانه می‌زند. طبقه‌ی متوسط، بر اساس وظیفه و کارکردش، کافه‌ها و دانشگاه‌ها و نمایشگاه‌ها و موسسه‌ها را تسخیر می‌کند. می‌گذرد. کافه، در رفتار دهه پنجاهی‌اش، از همراهی با مسیر روشنفکرهای عمدتاً چپگرای ایرانی شانه خالی می‌کند. کافه به مثابه یک فضا، واضحاً برای پیشبرد خرده‌نیروهای یک انقلاب، بیش از حد دم‌دست و قابل حدس است. روشنفکرانِ وارث سنت کافه‌نشینی، به تأثی از الگوهای اروپایی‌شان در می۶۸ و بقیه‌ی برون‌ریزی‌های روز اروپا، کافه‌ها را ترک می‌کنند، به خیابان می‌آیند. آن‌وقت، باقی‌مانده‌ی متوسط ایرانی که یک دو دهه فرصت داشته با سرمایه‌ی انباشته از مدرنیته، الیافی هویتی دورتادور خودش ببافد، برای استمرار این هویت‌گیری و تماس با جهانِ ایدئالِ ضدسنتی‌اش، کافه‌های خالی را پر می‌کند تا وارث حقیقی صلح کافه‌ها باشد، نگذارد سنگر فرهنگی خالی شود. کافه‌ها با دکورهای نئونی، با صندلی‌های پلاستیکی، با ویترین‌های شیشه‌ای، متوسط ایرانی را با پالتو پوست‌ها و عینک‌های «دهه هفتادی» و کتاب‌های رمانتیکش از شر وضعیت هذیانی انقلاب پناه می‌دهند. در این دست‌به‌دست شدن متوسط ایرانی، از اروپایی‌مأبی به ذائقه‌ی آمریکایی، انقلاب می‌شود. کافه‌ها بسته می‌شوند. هر دو طیف متوسط سرکوب و اخراج می‌شوند. متوسط ایرانی یا مهاجرت می‌کند، یا در وضعیت اختناق هضم می‌شود. دهه‌ی شصت. دهه‌ی هفتاد. سکوتی بیست‌ساله لازم است تا صورت تازه‌ای از آن‌چه خاک شده بود، از زیر آوار باز جوانه بزند. می‌زند. بعد از بیست سال توقف سیاسی، آتش حرکت فرهنگی ناقص‌مانده، که زیر خاکستر خفقان مذهبی-سیاسی بود با بادهای تازه شروع به سوختن می‌کنند.

۷. دهه‌ی هشتاد، دقیقه‌هایی فراموش‌شده بازیابی می‌شوند: کافه‌های نو، در سکوت، شرمگین و درخفا، باز می‌شوند. بازمانده‌های لت‌وپار جریان‌های روشنفکر ایرانی شروع به بازسازی/بازیابی کافه به مثابه پاتوقی از دست‌رفته می‌کنند. در مصداق‌های سینمایی، کافه‌های دهه‌ی هشتاد معمولاً صاحب‌های ارمنی دارند تا از زیر بار ممیزی دربروند، در هرصورت، به گونه‌ای نشانه‌شناسانه، چیزی بیگانه، چیزی در اقلیت بانی و مصرف‌کننده‌ی کافه‌هاست. بیست سال از انقلاب گذشته، در آپاراتوس حاکم، هر شمایل و عنصری که سویه‌ای غیر سنتی [ایرانی-اسلامی] دارد، خارجی، تهدیدآمیز و شایانِ سرکوب تلقی می‌شود. قهوه در گفت‌وگوهای عامیانه، هم‌چون چیزی شدیداً غریبه، چیزی طاغوتی، یا تفاله‌ی بازمانده‌ای از روشنفکرهای غربی‌مأب، یک موتیف اروپایی، نشانه‌ی خودباختگی، در مقابلِ اصالتی اسلامیزه، تأویل و طرد می‌شود. حکمی نامرئی، مثل انگشت اشاره‌ای، از این به بعد آماده است تا به محض سفارش قهوه، سفارش‌دهنده را «خودباخته» بنامد. دستی که ساعد و بازویی سیاسی و انگشت‌هایی فرهنگی دارد. این خودباختگی، البته در تفسیر طرف مقابل، توسل به هویت روشنفکر جهان‌وطن نیم‌قرن پیش است: چیزی مثبت- روزنه‌ای به بیرون.
۸.در طول این کشاکش تفسیری، کافئین، مثل رازی بازیافته، بی‌توجه به دلالت‌های فرهنگی قهوه، در دهه‌ی نود، راه خودش را رفته و حالا هم دارد می‌رود. کوچه‌ها و خیابان‌های ایران را به ترتیب فتح می‌کند. قهوه مثل نیازی حیاتی، کوچه به کوچه، دست به دست می‌شود. حالا اغراق نیست که کافه‌ها بیشتر از نانوایی‌‌ها در محله‌ها حاضر و موجودند. مغازه‌های بیشتر، تراکم جمعیت، پس فضاهای کم‌تر. این خلاصه‌ی شیوع کافه‌داری در دهه‌ی نود است. همه‌چیز فشرده می‌شود، تا کارکردِ کافئین حفظ شود. قهوه، گرد و خاک روشنفکری و شناسه‌های تاریخی‌ای که از سرش گذشته‌اند را در این فشردگی و عجله از شانه‌هاش می‌تکاند. در جریان تازه‌ی حیات ایرانی، با گرامرِ دگرگون‌شده‌ای که دارد، قهوه هم‌چون نیازی اولیه -و نه چیزی قابل چشم‌پوشی- خودش را جا می‌دهد. قهوه بعد از وقفه‌ای بلند، این‌بار به عنوان چیزی ضروری ظهور کرده. از قهوه در ایران دهه‌ی نود، فضازدایی و تاریخ‌زدایی می‌شود. قهوه با سرنگ‌های شبنه‌روزی تزریق می‌شود توی رگِ زمانه‌ی عجله. قهوه هم مثل همه‌چیز برای بقا خودش را با وضعیت تطبیق می‌دهد.

صورت جدیدی به خودش می‌گیرد تا ادامه پیدا کند: کافه‌های تِیک‌اوی [ببر و بخور]. تکثیر تیک‌اوی‌ها در پس‌کوچه‌ها و دخمه‌ها، با این سرعت سرسام‌آور، اعتراف به هم‌دستی آدم‌هاست با زمانه‌ای که معنای توقف را انکار و فراموش کرده. زمانه‌ای که دوباره «وقت خالی» را مثل اجدادش می‌کشد. هرچند این‌بار با دویدن از روی وقت‌های خالی و نه چرت‌زدن در وقت‌های خالی.

«-می‌خواهم چرت نزنم. وقت فراغت هم ندارم، نمی‌توانم بنشینم. لیوانم را بده، بروم.»

۹. در وضعیتی عمومی که اجزای قوام‌دهنده‌اش «سرپابودن»، «تحمل» و «آژیته‌بودنِ بی‌وقفه‌»اند، قهوه هم‌چون نوشیدنی مقدسِ آیینِ عمومیِ بیداری، چشم‌ها را باز نگه می‌دارد و ضربان قلب‌ها را بالا می‌برد. محدوده‌ی مصرف قهوه، با یک‌دست شدنِ نیاز همه‌ی طیف‌ها -به بیداریِ پیوسته- شکسته. بازه‌ای گسترده، از حاشیه‌های فراموش‌شده‌ی شهرها، تا مرکزهای متشنج هر شهر و محله‌های مرفه، همه باید بیدار بمانند. شیوه‌ی نوی زندگی اقتضا می‌کند. پس کارتن‌خواب‌هایی که از کمپ‌های ترک اعتیاد درآمده‌اند، کارمندهای شیفت پرکن، دانشجوهای کلافه، دلال‌های نفت و سیاست‌مدارها، همه با همین نیاز مشترک، در بدن‌شان از شکستن و هضم زنجیره‌های شیمیایی کافئین کار می‌کشند.

در جامعه‌ی عجله، لبه‌ی بین بیداری و خواب دائماً جابه‌جا می‌شود. شده. بیداری و خواب هی هم را در زندگی شهروندها اشغال می‌کنند. شب معنای همیشگی‌اش را از دست می‌دهد. شب دیگر با چراغ‌های بی‌شمار از روز روشن‌تر است، و ارتباط‌های روزانه هم‌چنان از زیر این پتو تا پتویی در دوردست در طول شب هم برقرارند. دلیلی برای قطع کردنِ بیداری وجود ندارد. شب وجود ندارد. جریان حرکت اطلاعات و اخبار جهان قطع نمی‌شود. این جنگ بین خواب و بیداری، از خرده‌لشکرهای کوچکی تشکیل شده. موبایل‌ها با نور توی صورت آدم‌ها خواب را به تاخیر می‌اندازند. از آن‌طرف، قرص‌های خواب بیداری را قطع می‌کنند، در جبهه‌ی روبه‌رو. تلویزیون‌ها با برنامه‌های بیست و چهار ساعته جای خالی خواب را پر می‌کنند برای بی‌خواب‌ها. چراغ‌های شبانه‌ی شهرها برای بیداری بی‌خواب‌ها روشن می‌مانند تا مانع از تجربه‌کردن شب و تاریکی شوند. از دل این کشاکش بین نیاز روانی به بیداری و ضرورت فیزیولوژیک به خواب، کافئین، مثل کلیدواژه‌ای، در کوچه‌های دارد ایران لیوان‌لیوان متاستاز می‌کند. حالا هرکوچه‌ای کانونی برای پخش قهوه دارد. بگیر و ببرها همه‌جا هستند. آدم‌ها می‌آیند، کافئین را «سرپا» می‌گیرند، می‌روند، در «حرکت» خود را می‌سازند تا خواب از سرشان بپرد. همه‌چیز سرپا برگزار می‌شود. آیین فراغتِ شبه‌بورژاوزی -کافه‌نشینی- که نشسته و سرِصبر برگزار می‌شد، جاش را به آیین معاصرِ بی‌خوابی سرپایی داده. ما نسبت به گذشته، که به‌عنوان مردمی بی‌اعتنا به وقت‌های خالی، با تریاک و گل‌گاوزبان و اسطوخودوس دنبال تسکین و خواب بودیم، قوسی وارونه برداشته‌ایم. دیگر خبری از بیداری‌های ظاهراً فرهنگی نیست. ما از فاصله‌ای که از «آن‌ها» عقب‌افتاده‌ایم رم کرده‌ایم. الگوهایمان دارند از افق دیدمان خارج می‌شوند. باید با چشم‌های باز دوید. تعقیب نباید متوقف شد. همه‌چیز دارد زیر قدم‌های عجول و بی‌دقتِ «پیشرفتی» مبهم لگدکوب می‌شود. قبلاً با چرت‌زدن وقت‌های خالی را می‌کشتیم، حالا با دویدن از زمان‌های خالی عبور می‌کنیم. ما مثل آونگی بین خوابیدن و عبور کردن، پیوسته به وقت‌های خالی بی‌اعتنایی می‌کنیم. ما نمی‌توانیم «من» را تحمل کنیم. فراغت مرگ است. آتش‌فشانی از اضطراب. باید من را یا بیهوش کرد، یا از روش پرید. زمان‌های خالی برای ما همیشه مرده‌اند.
این عجله و صورتِ تازه‌ی کشتنِ وقت‌های خالی صورت مصرف قهوه را هم دگرگون کرده‌: تیک‌اوی‌ها «فضای» کافه را از کافه سلب کرده‌اند، فیگور نشستن را از بین برده‌اند، جمع‌ها را شکسته‌اند و تمام زمان را برای دویدن به مشتریِ آژیته‌ی کافئین سپرده‌اند. مهلت گردهمایی در فضایی عمومی، تبدیل به پمپ‌بنزینی برای ادامه‌دادن به بیداری شده و فضای وقت‌کشی، تبدیل به سکوی ادامه‌دادن به فعالیت.
نشانگان بیداری، نورها و کافئین و اخبار بی‌وقفه، خوابیدن را غیرضروری جلوه می‌دهند.
حالا کافه، با نقابِ «تیک‌اوی»، از فضایی که سیری تاریخی/فرهنگی در ایران را از سر گذرانده، با تمام پیخ‌وخم‌های مسیرش، تبدیل به یک کارکرد، به یکی از ابزارهای تداوم وضعیتِ تمایل عمومی به بی‌خوابیِ شده.


۱۰. همه با چشم‌های باز، به اطراف می‌دوند. چیزی در این دویدنِ دسته‌جمعی سعی می‌کند جبران شود. بعد از وقفه و عقب‌گردی تاریخی در مسیرِ عبور از خود و مماس شدن به فرهنگ اروپای غربی و آمریکای شمالی که مرکز ثقل جهان‌اند، حالا ملتی ملتهب، قهوه و موبایل به دست، در معرض اخبار، با چشم‌هایی مضطرب‌ایم، که از تماشای فاصله‌ی خودمان با اولِ صفِ جهان رم کرده‌ایم؛ مردمی که دیگر نمی‌خواهند اروپا باشند، می‌خواهند به اروپا برسند. هر رسیدن متضمن وجود مسیری برای حرکت است، از چیزی تا چیزی دیگر باید فاصله‌ای باشد تا نیتی برای رسیدن شکل بگیرد. باور این فاصله ضربه‌ای تروماتیک است که به وسیله‌ی ارتباط دائمیِ رسانه‌ای افراد با «مقصد» ایجاد می‌شود. آدم‌های اینجا به واسطه‌ی رسانه‌های شبانه‌روزی دارند هرروز جزئیات اروپا را رصد می‌کنند و ضربه‌ی دوم فهم این حقیقت است که در این مسیر، که مثل اسب با چشم‌بند بیدار نگه‌مان می‌دارد و می‌دواندمان، خود مقصد هم متحرک است.

ما می‌دویم و نمی‌رسیم. می‌دویم و نمی‌رسیم. می‌دویم و مقصد از دسترس ما می‌گریزد. در این دویدنِ هذیانی، وقتی برای خوابیدن نیست. همه‌چیز با عجله نزدیک می‌شود و پشت سر گذاشته می‌شود. خواب‌گردهایی با چشم‌های باز، و وقت‌هایی مصنوعاً پُر، قید عمق تجربه‌های تاریخی را می‌زنند. از کنار همه‌چیز با عجله عبور می‌کنند. تا برسند. ما. این دویدن بی‌وقفه ابزارهایی دارد تا متوقف نشود. ابزارِ نوشیدنی این ماراتن فرهنگی، قهوه است. به این نیاز گسترده، نمی‌شود نشسته پاسخ داد، پس هر کوچه دکه‌ای برای قهوه فروختن دارد. کافه‌های تیک‌اوی عنصر آشامیدنیِ این هم‌بسته‌ی عجله/بی‌خوابی را تدارک می‌بینند.

«بیا، بگیر، چشم‌هات را باز نگه‌دار، بدو.»
«سانسور: ترور اقتصادی»


۱. کتاب خریدن غیرممکن شده. چندان ممکن هم البته نبود، با جایگاهی که توی اولویت‌های حیاتی آدم‌ها داشت، بعد از خرج خوراک و پوشاک و مسکن، بعد از زمان کار و جان‌کندن و جابه‌جا شدن و خواب، چیزی اگر می‌ماند و نصیب تلویزیون و اینترنت نمی‌شد، شاید، شاید و باز هم شاید، کمی‌ش برای «خواندن» مصرف می‌شد. این‌ها -کمبود وقت از فرطِ کار و فقر نامرئی و مرئی اقتصادی- موانعی بودند که در حرکت مخاطب به طرف کتاب سنگ می‌انداختند. از روبه‌رو امّا ارگانیسم سانسورِ هیولاواری در کار بود که مانع از حرکت کتاب به طرف آدم‌ها می‌شد. این دینامیسم، تازگی‌ها تبدیل یک ابزار نو برای خفه‌کردن ارتباط کتاب با آدم‌ها شده: سانسور اقتصادی.

۲. به قفسه‌های کتاب‌فروشی‌ها نگاه کنید. سانسور، به دو نحو، یعنی با دو رویکرد متضاد اما با نتیجه‌ای یکسان درحال هرس‌کردن «فرهنگ» به نفع انجماد وضعیت و بقای نیروهای حاکم است. سانسور فرهنگ دو صورت دارد: سانسور سلبی و سانسور ایجابی.
سانسور سلبی همان نظارت دائمی حکومت بر تولید فرهنگی است. در اتاق‌های تاریک، بی‌نام، می‌نشینند با ساتور و قیچی برای «مصلحت» اثر و «خِیر» مخاطب تصمیم می‌گیرند. این رویکرد به سانسور، هم تکه‌های متن را حذف می‌کند، دور می‌ریزد و هم اشخاص را از بدنه‌ی فرهنگی جامعه جدا می‌کند و ساکت‌شان می‌کند. این دعوت به سکوت هرچند کاری خلاقانه است، گاهی با لغو کردن مجوزهای گذشته و آینده‌ی انتشار کارهای «فلانی» خفه‌اش می‌کنند، گاهی با قتل‌های زنجیره‌ای و فراری دادن و تلاش برای پرت‌کردن اتوبوس ته درّه. هدف در نهایت حذف‌کردنِ اثر و مولف است. حذف معنایی، یا حذف فیزیکی. این شکلی قفسه‌ها خلوت می‌شوند. جمعیت‌ها از هم می‌پاشند. سانسور ایجابی، همواره برای پر کردن این فضای خالی دست‌به‌کار می‌شود. نویسنده‌های درباری، بی‌خطرهای پلاستیکی، خاله‌خان‌باجی‌های کلافه، بچه‌معروف‌های «تابع قوانین جمهوری اسلامی»، سردرگم‌های آپارتمانی، همه با فراخوان‌های نیمه‌مرئی حکومت، می‌افتند توی تور سانسور ایجابی. می‌نویسند. هرکسی می‌نویسد. با موضوع‌هایی که حکومت به واسطه‌ی کارگاه‌های ویروسی‌اش انداخته میان مردم، با فرم‌هایی که تماماً در خدمت استمرار وضعیت موجودند. نویسنده‌های اهلی، با جیک‌جیک‌های شکننده‌شان، قفسه‌های خالی را پر می‌کنند. روده‌های قفسه با کثافت‌های آپارتمانی، با فقدان خلاقیت، با غیاب روح‌های سرکش، با فقدان لحظه‌های شجاعانه، با وراجی‌های میان‌مایه، با وسط‌بازی و موضوع‌های تکراری که در خدمت باتلاقی کردن مسیر حرکت تاریخی خودآگاهی اجتماعی‌اند پر می‌شوند. روده‌هایی لب‌به‌لب از کثافت. گلچینِ مدفوع. تک‌وتوک آدم‌ها و آثار حقیقی باقی‌مانده که از زیر تیغ سانسور سلبی و حذف دررفته‌اند، ناگزیر زیر انبوهیِ این سانسور ایجابی دفن می‌شوند.

- در نمایش‌نامه‌ی کوتاه «دیکته»ی غلامحسین ساعدی، معلم‌ها و ناظم از محصلی می‌خواهند پای تخته املا بنویسد«من چشم‌بسته دهان‌بسته فرمان خواهم برد.» محصل نمی‌نویسد. اول بهش گاری‌ای از جایزه‌های مختلف نشان می‌دهند. زیر بار نمی‌رود. گاری دوم گاری تنبیه‌هاست. می‌ترسانندش. نمی‌ترسد. نمی‌نویسد. آخر نمایش شاگرد اول‌های دست‌آموز را می‌آورند، اسلحه دست‌شان می‌دهند. شاگرد اول‌ها محصل را تیرباران می‌کنند.

۳. دو صورت سلبی و ایجابی سانسور، در خط ارتباطی بین «آدم» و «کتاب»، ابزارهای کنترلیِ طرفِ «کتاب» اند. با این‌ها می‌شود کتاب‌ها را جراحی و حذف کرد. صورت سوم سانسور، نوعی ترور اقتصادی است که محدوده‌ی توانایی و اراده‌ی آدم‌ها به طرف کتاب را محدود و قطع می‌کند. ابزارِ کنترلی‌ای که حرکت آدم به طرف کتاب را سد می‌کند، برخلاف دو صورت قبلی که حرکت کتاب را به طرف آدم سد می‌کردند. کتاب، برای مردمی با گرسنگی‌ای تاریخی که به واسطه‌ی چند قحطی و یک‌دو جین مرض همه‌گیر «شهروندِ یک‌جانشین» شده‌اند، در سبد کالاهای مصرفی چیزی نادر با اولویتی قابل چشم‌پوشی است. آدم‌ها، روزی ۱۸ ساعت جان می‌کنند، آخر سر نیم‌چه گرسنه می‌خوابند تا دوباره صبح بروند جان بکنند. در این دومینوی فلاکت روزمره، چه جای خالی‌ای از نظر زمانی یا اقتصادی وجود دارد که با «کتاب» پر شود؟ درست این‌جا، موقعیت مناسب ترور است. علاوه بر تورم اقتصادی رایج، دستی قیمت کتاب را عامدانه با حذف یارانه‌ی کاغذ، با ممنوع‌کردن واردات برای بالاتر فروختن کاغذ دولتی، با دلالی جوهر، با چشم‌پوشی از نظارت بر قیمت‌ها، با باج‌گیری از ناشرها، بالا می‌برد. چهاربرگ کاغذ، با یک‌جلد، می‌شود پول وعده‌های غذایی دو شبانه‌‌روز یک آدم. این‌طوری، به هرکسی که تصمیم می‌گیرد از کف هرم مازلو، از لای فلاکت‌های فیزیولوژیک خودش را به زور بکشد یک طبقه بالاتر، شلیک می‌کنند، لبه‌ی دیوار. جسد ناامید آدم می‌افتد دوباره کف هرم که با زخم تازه‌ای توی تنش دنبال نان بدود و خیال امر فرهنگی را بگذارد کنار.
ٰ __________________



«به سراغ زنان می‌روی تازیانه را فراموش نکن.»
دو احتمال تفسیری:



___________________