• «چاهار قطعه دربارهی نشدن : آناتومیِ ناکامی »
________________
• نقاشیها:
• Measuring Your Own Grave (2003)
• Marlene Dumas
• Foundations for the tower of babel
• Serban Savu
• Primitive Man (seated in shadow)
• Odilon Redon
• Peter Martensen- 3 Paintings
• Blind Pew (1911)
• Newell Convers Wyeth
_______________
________________
• نقاشیها:
• Measuring Your Own Grave (2003)
• Marlene Dumas
• Foundations for the tower of babel
• Serban Savu
• Primitive Man (seated in shadow)
• Odilon Redon
• Peter Martensen- 3 Paintings
• Blind Pew (1911)
• Newell Convers Wyeth
_______________
۱.
با خودم، خیلی وقتها خیال میکنم انگار دستی هست، یک دستِ نامرئیِ عظیم، که از روبهرو، از آستینِ اتفاقهای دنیا که دارند مستقل از من میافتند و از آستینِ کارهایی که من دارم میکنم درمیآید که نگذارد جلوتر بروم. دستِ نامرئی هُلم میدهد برگردم سرِ جایم بنشینم، وقتی که بلند شدهام کاری بکنم. مدتی که گذشته، از آدمها دربارهی دقیقههای قطعی و محکمِ نشدن در زندگی روزانهشان خیلی پرسیدهام. تقریباً تمامِ مدت هم تماشاچیِ نشدنهای مختلف اطرافم بودهام، از دور یا نزدیک، دیدهام که آدمها چطور کاری را نیت میکنند شروع کنند و تمامِ مدت، دستِ نامرئی، سبابهی ناامیدکنندهاش را توی هوا شبیه هشداری تکان میدهد که دست نگهدارند، عقب گرد کنند، هنوز زود است. دستِ نامرئی، ممانعتهای خلاقی میکند: میشود یک وقتهایی که دست دراز کند، ماشینِ یکی را توی راه شما پنچر کند که نرسید به یک اتفاقی یا قراری، کاری از دست برود. گاهی برق را قطع میکند قبل از اینکه ذخیرهش کرده باشید، گاهی در و تختهها را جور میکنید، کاری واقعاً بزرگ را انجام میدهید، تا تهِ کار، با موفقیت تمام، و میدانید این بهترین کار ممکن است، شک ندارید، بقیه هم شک ندارند، اما کتاب شما مثلاً میخورد به لحظهی تاریخی بالا رفتنِ قیمت کاغذ بالک در بازارهای آسیا، میشود یک کتابِ مرده مثلاً، توی کشو، نمیشود یعنی. میگذاریدش کنار فراموشش میکنید، بعدها حالا یا درستش میکنید یا نه، هرچی بوده، آنموقع انگار وقتش نرسیده بوده وقتی شما انجامش دادهاید و این را شما نمیدانستید، این را دستِ نامرئی میدانسته و میداند، که نگذاشته تند بروید.
این دست، خلاصهی نیمچه انتولوژیکی انگار از آن قاعدهی نیوتونی است که همه توی مدرسه دربارهی حرکت چیزها مرده خوانده بودیم: همیشه خلافِ جهت حرکت یک جسم، نیروی مخالفی هست، هماندازه با نیروی پیشبرندهی همان جسم.
خب ما مگر جسم نیستیم؟ اجسامی در حالِ حرکت.
با خودم، خیلی وقتها خیال میکنم انگار دستی هست، یک دستِ نامرئیِ عظیم، که از روبهرو، از آستینِ اتفاقهای دنیا که دارند مستقل از من میافتند و از آستینِ کارهایی که من دارم میکنم درمیآید که نگذارد جلوتر بروم. دستِ نامرئی هُلم میدهد برگردم سرِ جایم بنشینم، وقتی که بلند شدهام کاری بکنم. مدتی که گذشته، از آدمها دربارهی دقیقههای قطعی و محکمِ نشدن در زندگی روزانهشان خیلی پرسیدهام. تقریباً تمامِ مدت هم تماشاچیِ نشدنهای مختلف اطرافم بودهام، از دور یا نزدیک، دیدهام که آدمها چطور کاری را نیت میکنند شروع کنند و تمامِ مدت، دستِ نامرئی، سبابهی ناامیدکنندهاش را توی هوا شبیه هشداری تکان میدهد که دست نگهدارند، عقب گرد کنند، هنوز زود است. دستِ نامرئی، ممانعتهای خلاقی میکند: میشود یک وقتهایی که دست دراز کند، ماشینِ یکی را توی راه شما پنچر کند که نرسید به یک اتفاقی یا قراری، کاری از دست برود. گاهی برق را قطع میکند قبل از اینکه ذخیرهش کرده باشید، گاهی در و تختهها را جور میکنید، کاری واقعاً بزرگ را انجام میدهید، تا تهِ کار، با موفقیت تمام، و میدانید این بهترین کار ممکن است، شک ندارید، بقیه هم شک ندارند، اما کتاب شما مثلاً میخورد به لحظهی تاریخی بالا رفتنِ قیمت کاغذ بالک در بازارهای آسیا، میشود یک کتابِ مرده مثلاً، توی کشو، نمیشود یعنی. میگذاریدش کنار فراموشش میکنید، بعدها حالا یا درستش میکنید یا نه، هرچی بوده، آنموقع انگار وقتش نرسیده بوده وقتی شما انجامش دادهاید و این را شما نمیدانستید، این را دستِ نامرئی میدانسته و میداند، که نگذاشته تند بروید.
این دست، خلاصهی نیمچه انتولوژیکی انگار از آن قاعدهی نیوتونی است که همه توی مدرسه دربارهی حرکت چیزها مرده خوانده بودیم: همیشه خلافِ جهت حرکت یک جسم، نیروی مخالفی هست، هماندازه با نیروی پیشبرندهی همان جسم.
خب ما مگر جسم نیستیم؟ اجسامی در حالِ حرکت.
۲.
از خودم، خیلی وقتها که میخواهم و نمیشود، سوال میکنم که باید چهکار میکردم که نکردم؟ در آن سهم از یک اتفاق، که مربوط به من بوده، اغلب همهکار کردهام ولی نشده. بیشتر این وقتها نشدنها به کلی با تمام دینامیکِ تاسفآورشان خارج از دسترس و اصلاً خارج از حدسرسِ مناند. نشدنها شبیه موجهایی نامرئی دارند برای خودشان توی پیچیدگی اجزای مختلف جهان پرسه میزنند. آنوقتها که نمیشود، البته من تنهایم، کسی جز خودم دمِ دستم نیست که ازش بپرسم «من دیگر باید چهکار میکردم که بشود؟ من که همهکار کردم!»
جوابی ندارم بدهم. صبر میکنم. بعد، یکخط در میان، بینِ صبرهام، نشدنهای احتمالیِ یک روزِ عادی را میشمرم: میشمرم که من در روز چندتا چیز را «اراده میکنم» و چندتا از این ارادهها جواب میدهند؟ از چیزهای کوچک، مثل این که میروم چای بریزم ییا همهچیز مهیاست، یا مثلاً میبینم لیوانها کثیفاند و ارادهم به چای خوردن به تاخیر میافتد، تا چیزهای بزرگ، مثل اینکه میروم فیلم بسازم، همهچیز آماده است، کار جلو میرود، یکهو یکی کافی است آن وسط فیلش یاد هندوستان کند، تمامِ کار معلق میماند. یک جزٕ اگر خرابکاری کند، میتواند تمام اتفاقی در حال افتادن را متلاشی کند.
برای یک آب خوردنِ سادهی من از شیرِ آشپزخانه چندتا جزـٔ همزمان در حال کار کردناند؟
اینطوری چقدر احتمالِ نشدن زیاد است و این که من اراده میکنم و آب میخورم، و میشود که آب بخورم، شبیه یک معجزهی پر جزئیات نیست؟
وقتی نمیشود، مُسکنی نیست، و صبرِ زیادی هم آدم را مچاله میکند. پس وقتش میرسد هرکسی خودش را دلداری بدهد. وقتی نمیشود، من با خودم فکر میکنم در شبانهروزِ من، چقدر نشده؟ میشمارم. بعد ناگزیرم چیزها را پرت کنم طرفِ آینده، تا آنموقع بشوند. اینطوری تمامِ بارِ شدنها را میاندازم گردنِ آینده. یعنی الزاماً در آینده بناست که بیشتر و بیشتر من بخواهم و چیزها «بشوند». پس با این نمودارِ خطی، در گذشته، الزاماً کمتر از حالا امکانها محقق میشدهاند و توانِ شدن داشتهاند. اگر مثلاً امروز روزی در دویست سال پیش بود، ممکن بود من چقدر بخواهم و نشود؟ اگر میخواستم آب بخورم، همین حالا، میشد؟
فکر میکنم صد سال پیش، آنوقتها، یک آدمِ متوسط، چقدر نمیتوانسته؟ حالا باز هم بدی نشده که لااقل کمِ کمِ چیزهایی هستند که لازم نیست زوری بزنم تا بشوند، امروز. هر چه آمدهایم جلوتر انگار که حجمِ نشدنها کم شده. این ابداً مفهومی امیدوارکننده نیستها! این تشریحِ سیرِ طبیعی تاریخ است. ما دیگر از تشنگی نمیمیریم. برای دیدنِ یکی که رفته جایی دور، لازم نیست بلند شویم برویم جایی دور. انگاری فاصلهی اراده کردن، تا محقق شدنِ ارادهی ما، نسبت به گذشته کمتر شده. اما این اصلاً دلیلی کافی برای امیدواری نیست.
از خودم، خیلی وقتها که میخواهم و نمیشود، سوال میکنم که باید چهکار میکردم که نکردم؟ در آن سهم از یک اتفاق، که مربوط به من بوده، اغلب همهکار کردهام ولی نشده. بیشتر این وقتها نشدنها به کلی با تمام دینامیکِ تاسفآورشان خارج از دسترس و اصلاً خارج از حدسرسِ مناند. نشدنها شبیه موجهایی نامرئی دارند برای خودشان توی پیچیدگی اجزای مختلف جهان پرسه میزنند. آنوقتها که نمیشود، البته من تنهایم، کسی جز خودم دمِ دستم نیست که ازش بپرسم «من دیگر باید چهکار میکردم که بشود؟ من که همهکار کردم!»
جوابی ندارم بدهم. صبر میکنم. بعد، یکخط در میان، بینِ صبرهام، نشدنهای احتمالیِ یک روزِ عادی را میشمرم: میشمرم که من در روز چندتا چیز را «اراده میکنم» و چندتا از این ارادهها جواب میدهند؟ از چیزهای کوچک، مثل این که میروم چای بریزم ییا همهچیز مهیاست، یا مثلاً میبینم لیوانها کثیفاند و ارادهم به چای خوردن به تاخیر میافتد، تا چیزهای بزرگ، مثل اینکه میروم فیلم بسازم، همهچیز آماده است، کار جلو میرود، یکهو یکی کافی است آن وسط فیلش یاد هندوستان کند، تمامِ کار معلق میماند. یک جزٕ اگر خرابکاری کند، میتواند تمام اتفاقی در حال افتادن را متلاشی کند.
برای یک آب خوردنِ سادهی من از شیرِ آشپزخانه چندتا جزـٔ همزمان در حال کار کردناند؟
اینطوری چقدر احتمالِ نشدن زیاد است و این که من اراده میکنم و آب میخورم، و میشود که آب بخورم، شبیه یک معجزهی پر جزئیات نیست؟
وقتی نمیشود، مُسکنی نیست، و صبرِ زیادی هم آدم را مچاله میکند. پس وقتش میرسد هرکسی خودش را دلداری بدهد. وقتی نمیشود، من با خودم فکر میکنم در شبانهروزِ من، چقدر نشده؟ میشمارم. بعد ناگزیرم چیزها را پرت کنم طرفِ آینده، تا آنموقع بشوند. اینطوری تمامِ بارِ شدنها را میاندازم گردنِ آینده. یعنی الزاماً در آینده بناست که بیشتر و بیشتر من بخواهم و چیزها «بشوند». پس با این نمودارِ خطی، در گذشته، الزاماً کمتر از حالا امکانها محقق میشدهاند و توانِ شدن داشتهاند. اگر مثلاً امروز روزی در دویست سال پیش بود، ممکن بود من چقدر بخواهم و نشود؟ اگر میخواستم آب بخورم، همین حالا، میشد؟
فکر میکنم صد سال پیش، آنوقتها، یک آدمِ متوسط، چقدر نمیتوانسته؟ حالا باز هم بدی نشده که لااقل کمِ کمِ چیزهایی هستند که لازم نیست زوری بزنم تا بشوند، امروز. هر چه آمدهایم جلوتر انگار که حجمِ نشدنها کم شده. این ابداً مفهومی امیدوارکننده نیستها! این تشریحِ سیرِ طبیعی تاریخ است. ما دیگر از تشنگی نمیمیریم. برای دیدنِ یکی که رفته جایی دور، لازم نیست بلند شویم برویم جایی دور. انگاری فاصلهی اراده کردن، تا محقق شدنِ ارادهی ما، نسبت به گذشته کمتر شده. اما این اصلاً دلیلی کافی برای امیدواری نیست.
۳.
اینجای نوشته، قصدم تشریح نیست. نه حوصلهاش را دارم، نه سوادِ لازم تشریح. امّا بالاخره، در ساختار منطق هگلی، یک «چیز»، و اصلاً تمامِ تاریخ که مجموعهای پویا از «چیز»هاست، رویدادهای درهمپیچیدهای از «نفی»های پیاپیاند. یعنی همهچیزها هی دارند خودشان و دیگران را نفی میکنند، تا دوام بیاورند، جلو بروند. هرچیزی، هم برای خودش و توی راه خودش و هم برای دیگری «مانعی» در طول حرکت است. تاریخ اینجوری جلو میرود، با هُلِ نفی. با رد کردنِ دائمیِ خود و دیگری، تا در نهایت به تحققِ آزادیِ محض، به یک جور جامعیتِ منفی برسد.
هر «چیز» منفردی، هر یک چیزِ «واحد»، در هر لحظه برای ادامه پیدا کردن دارد دو جور نفی انجام میدهد:
۱. خودِ لحظهی پیشش را نفی میکند، تا خودِ این لحظهاش بشود.
۲. هرچیزی جز خودش را نفی میکند، تا خودش باشد و خودش بماند.
یک درخت مثلاً وقتی باد برگهایش را تکان داده، دیگر درختِ قبل از باد خوردن نیست و همزمان هر درخت، با حضورش به شیوهی یک درخت، رد میکند که یک سنگ، یک پرنده، یک آدم یا یک هرچیز دیگری باشد، همهچیزهای جز خودش را نفی میکند.
تاریخ دارد میرود طرفی که همهی چیزها، تمامِ نفیهایشان را به کلی و در امتدادِ هم انجام داده باشند. لحظهای یک چیز هم بقیه را و هم خودش را کنار زده: یک منفیِ مطلق: نیستیِ محض.
تاریخ دارد خودش را، با برگ برندهای که رو کرده، با «انسان» که بینِ همهی اجزای تاریخ، ادراک و هوش دارد، دائماً برانداز و تصحیح میکند. با دستهای انسان، افتاده به جانِ خودش. تاریخ، روح در معنای هگلی، یا هرچیزی که اسمش را بگذاریم، با آگاهیِ انسانی است که ساخته و پرداخته میشود. پس با این حساب، ارادهی انسانی، ارادهی تاریخ و ارادهی «کُلیت» هم هست. وقتی تاریخ دارد به دست انسان خودش را تصحیح میکند، یعنی جلوی ارادهاش، جلوی ارادهی انسان، با هر قدمِ جدید، برای حرکت خلوتتر میشود. اما خالی نمیشود. همیشه طبیعتی و جهانی هست که از روبهرو درمیآید و مانع میتراشد. نشدنها در راه حرکت، و در درونِ متحرک حاضرند و اصلاً حرکت عبور کردن از این مانعهاست: عبور از دیگری، در حینِ عبور از خود. نشدنها و موانع، به این ترتیب، مقوّمِ هستیاند. نشدنِ ضروری است تا حفظمان کند، ادامه پیدا کنیم، نشدنها مانع از فروپاشیدن و منحل شدن چیزها هستند. مانعهایی برای درگیری و ادامهدادن، نمیگذارند یکچیز به تهِ خط برسد. رسیدنِ به ته خط، لحظهای است که همهچیز ممکن شده باشد/ فعالیتِ مطلق/ لحظهای که بین خواستن و شدن فاصلهای وجود ندارد.
هستی یک حرکتِ تاریخی است که اجزاش در حال مقابله، چیرگی، رد کردن، و مخلوطشدن و ادامه پیدا کردناند. لحظهای که همهچیز دیگر «میشود» و هیچ مانعی سر راه نیست، لحظهی جامعیتِ منفی است، لحظهای که یعنی هیچ فاصلهای بین «اراده کردن» و «محقق شدن» وجود ندارد و همهچیز بالفعل و محققِ محض است، وقتی است که همهچیز تمام شده، به کلی رد شده، با تمام اجزاش. پس نشدن و موانع برای بودن ضروریاند.
هگل نکتهای ضمنی برای زندگی روزمره به آدمها یادداده، در لفافهای سیمانی و دیررسِ منطقاش:
«مانع» در زندگی، چیزی برای ترسیدن و تاسف خوردن و راکد شدن نیست. هر مانع یک اشارهست به امکانِ «عبور» و یک اشاره ست به نحوهی ناگزیرِ وجود داشتنِ «خود» در «جهان».
و این نکته ابداً نکتهای انگیزشی نیست، بلکه دقیقاً نکتهای مفهومی، یک حکمِ هستیشناختیست.
یعنی که «بهتر» نیست اگر که ما از موانع عبور کنیم، ما «مجبوریم» که با موانع گلاویز باشیم و احتمالاً ازشان عبور هم بکنیم. این مقابلهی پیوسته شرطِ «بودنِ» هرچیزی است.
اینجای نوشته، قصدم تشریح نیست. نه حوصلهاش را دارم، نه سوادِ لازم تشریح. امّا بالاخره، در ساختار منطق هگلی، یک «چیز»، و اصلاً تمامِ تاریخ که مجموعهای پویا از «چیز»هاست، رویدادهای درهمپیچیدهای از «نفی»های پیاپیاند. یعنی همهچیزها هی دارند خودشان و دیگران را نفی میکنند، تا دوام بیاورند، جلو بروند. هرچیزی، هم برای خودش و توی راه خودش و هم برای دیگری «مانعی» در طول حرکت است. تاریخ اینجوری جلو میرود، با هُلِ نفی. با رد کردنِ دائمیِ خود و دیگری، تا در نهایت به تحققِ آزادیِ محض، به یک جور جامعیتِ منفی برسد.
هر «چیز» منفردی، هر یک چیزِ «واحد»، در هر لحظه برای ادامه پیدا کردن دارد دو جور نفی انجام میدهد:
۱. خودِ لحظهی پیشش را نفی میکند، تا خودِ این لحظهاش بشود.
۲. هرچیزی جز خودش را نفی میکند، تا خودش باشد و خودش بماند.
یک درخت مثلاً وقتی باد برگهایش را تکان داده، دیگر درختِ قبل از باد خوردن نیست و همزمان هر درخت، با حضورش به شیوهی یک درخت، رد میکند که یک سنگ، یک پرنده، یک آدم یا یک هرچیز دیگری باشد، همهچیزهای جز خودش را نفی میکند.
تاریخ دارد میرود طرفی که همهی چیزها، تمامِ نفیهایشان را به کلی و در امتدادِ هم انجام داده باشند. لحظهای یک چیز هم بقیه را و هم خودش را کنار زده: یک منفیِ مطلق: نیستیِ محض.
تاریخ دارد خودش را، با برگ برندهای که رو کرده، با «انسان» که بینِ همهی اجزای تاریخ، ادراک و هوش دارد، دائماً برانداز و تصحیح میکند. با دستهای انسان، افتاده به جانِ خودش. تاریخ، روح در معنای هگلی، یا هرچیزی که اسمش را بگذاریم، با آگاهیِ انسانی است که ساخته و پرداخته میشود. پس با این حساب، ارادهی انسانی، ارادهی تاریخ و ارادهی «کُلیت» هم هست. وقتی تاریخ دارد به دست انسان خودش را تصحیح میکند، یعنی جلوی ارادهاش، جلوی ارادهی انسان، با هر قدمِ جدید، برای حرکت خلوتتر میشود. اما خالی نمیشود. همیشه طبیعتی و جهانی هست که از روبهرو درمیآید و مانع میتراشد. نشدنها در راه حرکت، و در درونِ متحرک حاضرند و اصلاً حرکت عبور کردن از این مانعهاست: عبور از دیگری، در حینِ عبور از خود. نشدنها و موانع، به این ترتیب، مقوّمِ هستیاند. نشدنِ ضروری است تا حفظمان کند، ادامه پیدا کنیم، نشدنها مانع از فروپاشیدن و منحل شدن چیزها هستند. مانعهایی برای درگیری و ادامهدادن، نمیگذارند یکچیز به تهِ خط برسد. رسیدنِ به ته خط، لحظهای است که همهچیز ممکن شده باشد/ فعالیتِ مطلق/ لحظهای که بین خواستن و شدن فاصلهای وجود ندارد.
هستی یک حرکتِ تاریخی است که اجزاش در حال مقابله، چیرگی، رد کردن، و مخلوطشدن و ادامه پیدا کردناند. لحظهای که همهچیز دیگر «میشود» و هیچ مانعی سر راه نیست، لحظهی جامعیتِ منفی است، لحظهای که یعنی هیچ فاصلهای بین «اراده کردن» و «محقق شدن» وجود ندارد و همهچیز بالفعل و محققِ محض است، وقتی است که همهچیز تمام شده، به کلی رد شده، با تمام اجزاش. پس نشدن و موانع برای بودن ضروریاند.
هگل نکتهای ضمنی برای زندگی روزمره به آدمها یادداده، در لفافهای سیمانی و دیررسِ منطقاش:
«مانع» در زندگی، چیزی برای ترسیدن و تاسف خوردن و راکد شدن نیست. هر مانع یک اشارهست به امکانِ «عبور» و یک اشاره ست به نحوهی ناگزیرِ وجود داشتنِ «خود» در «جهان».
و این نکته ابداً نکتهای انگیزشی نیست، بلکه دقیقاً نکتهای مفهومی، یک حکمِ هستیشناختیست.
یعنی که «بهتر» نیست اگر که ما از موانع عبور کنیم، ما «مجبوریم» که با موانع گلاویز باشیم و احتمالاً ازشان عبور هم بکنیم. این مقابلهی پیوسته شرطِ «بودنِ» هرچیزی است.
۴.
«نشدن» جدا از وجههای عاطفی و شخصیاش، یک زمانسنج یا تاریخنگارِ قاطع است. شدت و تعدادِ «نشدن»ها، یک معیار است که مثل عقربهای میچرخد تا همیشه «گذشته» را نشان بدهد. اگر قیدِ وسیلههای مرسومِ اندازهگیریِ زمان را بزنیم و در عینحال، با سیرِ منطقی تاریخ از منظر هگل توافقی بکنیم، حجمِ مجموعِ «نشدن»ها در یک لحظهی مشخص از تاریخ، نسبت به لحظهای دیگر، میتواند بگوید که کدام یکی از این دوتا لحظه «گذشته» بوده و کدام یکی «آینده» است.
آینده الزاماً نکتهی هویتیاش همین افزایشِ «شدن»ها و کم شدنِ تعداد و شدتِ «نشدن»هاست. هم از نظر اینکه آینده مجموعهای بالقوه -Potential- از امکانهاست. از رویدادهایی هنوز-نرسیده که همگی «ممکن» اند چون هنوز اتفاق نیفتادهاند و نگذشتهاند؛ و هم از این نظر که «تاریخ» با اجزاش، دارد به صورت کلی با مانعها مقابله میکند و مانعهای خرد شده را پشت سرش کنار میگذارد و ما و همهچیزها داریم به طرفِ شدنهای سادهتر و در دسترستر حرکت میکنیم، طرفِ لحظهی شکست دادنِ مانعهای قبلی. هرچند که به نظر میرسد هرچقدر هم جلو برویم، «نشدن» از نظر کیفیتش تغییری نمیکند، نشدن یک مفهوم ضروری و همیشگی است: یک قاعدهای مثلاً با نامِ پایستگیِ «نشدن». نشدن، طبق برآوردها و بر اساس مقایسه هر لحظهای با گذشتهاش، به نظر میآید که تنها کمیتش یا شدتش کاهش پیدا میکند، و نه ماهیتش.
در نهایت، با معیارِ «نشدن» توی دستمان برای تشخیصِ «گذشته»، این کار ناگزیر وظیفهی ماست که به عقب نگاه کنیم و دنبالِ لحظههای قطعیِ شدن و نشدن، و کشف کردن نسبت این دو تا بگردیم. آنوقت لحظهها را با هم مقایسه کنیم، بفهمیم داریم به طرفِ آینده جلو میرویم، و نشدنها کمتر میشوند، یا داریم به طرف گذشته میرویم؟ به طرفِ نشدنهای بیشتر.
«قدیم» در این معنا، یعنی موقعی که الزاماً خیلی بیشتر از حالا «نمیشده». امّا اگر سنجیدیم و دستمان آمد که حالا دارد بیشتر از گذشته «نمیشود» و سنگهای بزرگتر، بیشتر و سنگینتری دم راهمان میآید، آیا داریم پیش میرویم، یا داریم عقبگرد میکنیم، و فرو میرویم؟
«نشدن» جدا از وجههای عاطفی و شخصیاش، یک زمانسنج یا تاریخنگارِ قاطع است. شدت و تعدادِ «نشدن»ها، یک معیار است که مثل عقربهای میچرخد تا همیشه «گذشته» را نشان بدهد. اگر قیدِ وسیلههای مرسومِ اندازهگیریِ زمان را بزنیم و در عینحال، با سیرِ منطقی تاریخ از منظر هگل توافقی بکنیم، حجمِ مجموعِ «نشدن»ها در یک لحظهی مشخص از تاریخ، نسبت به لحظهای دیگر، میتواند بگوید که کدام یکی از این دوتا لحظه «گذشته» بوده و کدام یکی «آینده» است.
آینده الزاماً نکتهی هویتیاش همین افزایشِ «شدن»ها و کم شدنِ تعداد و شدتِ «نشدن»هاست. هم از نظر اینکه آینده مجموعهای بالقوه -Potential- از امکانهاست. از رویدادهایی هنوز-نرسیده که همگی «ممکن» اند چون هنوز اتفاق نیفتادهاند و نگذشتهاند؛ و هم از این نظر که «تاریخ» با اجزاش، دارد به صورت کلی با مانعها مقابله میکند و مانعهای خرد شده را پشت سرش کنار میگذارد و ما و همهچیزها داریم به طرفِ شدنهای سادهتر و در دسترستر حرکت میکنیم، طرفِ لحظهی شکست دادنِ مانعهای قبلی. هرچند که به نظر میرسد هرچقدر هم جلو برویم، «نشدن» از نظر کیفیتش تغییری نمیکند، نشدن یک مفهوم ضروری و همیشگی است: یک قاعدهای مثلاً با نامِ پایستگیِ «نشدن». نشدن، طبق برآوردها و بر اساس مقایسه هر لحظهای با گذشتهاش، به نظر میآید که تنها کمیتش یا شدتش کاهش پیدا میکند، و نه ماهیتش.
در نهایت، با معیارِ «نشدن» توی دستمان برای تشخیصِ «گذشته»، این کار ناگزیر وظیفهی ماست که به عقب نگاه کنیم و دنبالِ لحظههای قطعیِ شدن و نشدن، و کشف کردن نسبت این دو تا بگردیم. آنوقت لحظهها را با هم مقایسه کنیم، بفهمیم داریم به طرفِ آینده جلو میرویم، و نشدنها کمتر میشوند، یا داریم به طرف گذشته میرویم؟ به طرفِ نشدنهای بیشتر.
«قدیم» در این معنا، یعنی موقعی که الزاماً خیلی بیشتر از حالا «نمیشده». امّا اگر سنجیدیم و دستمان آمد که حالا دارد بیشتر از گذشته «نمیشود» و سنگهای بزرگتر، بیشتر و سنگینتری دم راهمان میآید، آیا داریم پیش میرویم، یا داریم عقبگرد میکنیم، و فرو میرویم؟
Forwarded from Pesign Podcast
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رادیو پیزاین | آموزش دیزاین: گفتگوها و جدلهای اول شخص!
[... هرچند که ما سیستم رو بنا نکردیم و معمار و سازندهش نبودیم، ولی همراهیاش که کردیم. همراهی منفعل ما، سهم ما از اون جرم مشترک بوده. حالا دوباره خودِ اینکه بعد از آب ریختن به آسیاب یک چرخهی آسیبزا دستهامون رو خشک کنیم و یه گوشه ادای بیتقصیر بودن دربیاریم، یک نوع انفعال تازهست.]
پانزدهمین و آخرین برنامه از فصل آموزش دیزاین گفتاری سه بخشی است خطاب به سه گروه عمده از بازماندگان سیستمهای آموزشی دیزاین؛ خطاب به دانشجوهای فعلی، فارغالتحصیلها و افرادی که به هر شکل و دلیلی به تازگی از این فضاها عبور کردهاند و فارغالتحصیلهای سابق، حرفهمندان و منتقدهای امروز راجع به «آنچه میتوانیم»ها!
● در کستباکس بشنوید!
رادیو پیزاین هر دو هفته، عصرگاه سهشنبه از طریق پادگیرهای زیر منتشر میشود.
○ Castbox
○ ApplePodcasts
○ GooglePodcasts
○ Spotify
○ Shenoto
○ Namlik
● اینستاگرام رادیو پیزاین
● توییتر رادیو پیزاین
● تماس با رادیو پیزاین
◦
[... هرچند که ما سیستم رو بنا نکردیم و معمار و سازندهش نبودیم، ولی همراهیاش که کردیم. همراهی منفعل ما، سهم ما از اون جرم مشترک بوده. حالا دوباره خودِ اینکه بعد از آب ریختن به آسیاب یک چرخهی آسیبزا دستهامون رو خشک کنیم و یه گوشه ادای بیتقصیر بودن دربیاریم، یک نوع انفعال تازهست.]
پانزدهمین و آخرین برنامه از فصل آموزش دیزاین گفتاری سه بخشی است خطاب به سه گروه عمده از بازماندگان سیستمهای آموزشی دیزاین؛ خطاب به دانشجوهای فعلی، فارغالتحصیلها و افرادی که به هر شکل و دلیلی به تازگی از این فضاها عبور کردهاند و فارغالتحصیلهای سابق، حرفهمندان و منتقدهای امروز راجع به «آنچه میتوانیم»ها!
● در کستباکس بشنوید!
رادیو پیزاین هر دو هفته، عصرگاه سهشنبه از طریق پادگیرهای زیر منتشر میشود.
○ Castbox
○ ApplePodcasts
○ GooglePodcasts
○ Spotify
○ Shenoto
○ Namlik
● اینستاگرام رادیو پیزاین
● توییتر رادیو پیزاین
● تماس با رادیو پیزاین
◦
رسیدنِ بهار درواقع شروع شدن وضعیت پایداریِ حیات روی کرهی ماست. خلاص شدن از شرِ سرما و تاریکی. نه فقط برای ما، برای همهی جانورها، حشرهها، گیاهها. همهی زندهها، با هر صورتی که دارند، ناگزیر، دستاندرکارِ جشنِ «زنده بودن»اند، وقتی که آفتاب طوری میتابد و زمین طوری میچرخد که بهار میشود. همهی چیزهای زنده، بالاخره چه بخواهند، چه نه، وقتی نفس راحتی میکشند، اجزای بهارند.
در جهانی زنده حضور داشتن، یک شاخه از حیاتی گسترده بودن، دلیل کافیای برای خوشحالیست؟به نظر اینجوری نمیرسد. البته گیریم که نباشد. هرچی که هست، در بهار بودن،دلیلی برای اندوه هم نیست. ما زندهایم. بهار شده. اینها برای کشیدن نفسی عمیق کافیاند. نفسی که کشیدنش، چند میلیون سال قدمت دارد:غبار انفجارِ ستارهای که با آبهای اتفاقی، یک گوشهی کهکشان، ترکیب شده، ادامه پیدا کرده، حالا ریههایی دارد و بهاری برای نفس کشیدناش.
«زندگی مسخرهست. سردرآوردنی نیست. عذابآور و کلافهکنندهست. همهی اینهاست، و حتا چیزهایی بدتر. امّا ته تهش، تنها چیزیست که داریم.»
یک روزی،جایی،چنین چیزی شنیدم. وقتی که داشتم نفس عمیق میکشیدم.
×نقاشیها از ونگوگ اند.
در جهانی زنده حضور داشتن، یک شاخه از حیاتی گسترده بودن، دلیل کافیای برای خوشحالیست؟به نظر اینجوری نمیرسد. البته گیریم که نباشد. هرچی که هست، در بهار بودن،دلیلی برای اندوه هم نیست. ما زندهایم. بهار شده. اینها برای کشیدن نفسی عمیق کافیاند. نفسی که کشیدنش، چند میلیون سال قدمت دارد:غبار انفجارِ ستارهای که با آبهای اتفاقی، یک گوشهی کهکشان، ترکیب شده، ادامه پیدا کرده، حالا ریههایی دارد و بهاری برای نفس کشیدناش.
«زندگی مسخرهست. سردرآوردنی نیست. عذابآور و کلافهکنندهست. همهی اینهاست، و حتا چیزهایی بدتر. امّا ته تهش، تنها چیزیست که داریم.»
یک روزی،جایی،چنین چیزی شنیدم. وقتی که داشتم نفس عمیق میکشیدم.
×نقاشیها از ونگوگ اند.
«کاردها و جشنِ تیزِ بریدن | برای محسنو شایان»
...قضیه تماماً دربارهی این است که نمیشود مولفِ بهتری بود، تا وقتی هنوز مخاطب بهتری نشدهایم. یک پیوند، یک بافتگیِ غیر قابل انکار، یکجور دیالکتیکِ صعودی، بینِ کیفیتِ «مخاطب بودن» و کیفیتِ «مولف بودن» وجود دارد.
هر مولف، وقتی مشغولِ تولید است، سازهای دو تکّه است. مثل دوتا قلابِ بافتنی.
هر مولف -مثلاً یک نویسنده- حینِ کار، همزمان هم دارد مینویسد، هم دارد نوشتهاش را میخواند. درون هر نویسنده، دو نفر جمعیت دارد: یک نویسنده- یک خواننده.
آن وجه از نویسنده، که از جهانِ اطرافش، تکههایی را تشخیص میدهد که ارزشِ روایت شدن دارند و بیرونشان میکشد، وجهِ «مخاطب بودن» اوست. مخاطبی تربیت شده که شامهای تیز برای کشفِ جزئیات و نسبتها برای خودش جفتوجور کرده، درون هر «نویسنده» نشسته و ماده خام جهان را برای نوشته شدن ممیزی میکند. مخاطبِ درونِ نویسنده، قبل از شروع شدنِ هر متن، دربارهی «ایده»های اساسی تصمیم میگیرد. آنوقت، مولف/ نویسندهی درون، شروع به کار روی ایدهها میکند. جان میکند. لفظاً، خشت روی خشت میچیند. امّا طیِ تمامِ این زور زدن و عرق ریختن، وجهِ «خوانندهی درون» ناظرِ تمامِ ماجراست. مخاطبِ درونِ هر نویسنده در نهایت تصمیم میگیرد که متن در نهایت چه صورتی داشته باشد. نویسندهی درون کار میکند، گزینهها را میچیند کنار هم؛ مخاطبِ درونِ هر نویسنده، از بین گزینهها، انتخاب میکند.
هر متن، به این ترتیب، گلچینی از تمامِ خواندههای نویسنده است، نه تمامِ نوشتههاش.
هر متن، رستاخیزِ تمامِ متنهای دفن شده توی قبرستانِ حافظهی نویسنده است. کلمههای [ظاهراً] فراموش شدهی متنهای خوانده شده، با نوشتن، از گور بیرون میآیند، در متن، زیرِ آفتاب روشن دراز میکشند.
حواسِ تیز و ذائقههای تربیت شده، که محصولِ خواندن و باز خواندنِ پیوستهاند، موقعِ کار کردن و نوشتن، اختلاف کیفیت دو تا مولف، و دو تا متن را معلوم میکنند. شامههای شجاع، سلیقههای رسیده، موقع اجرا کردن، همه چیز را جلو«تر» میبرند.
بدونِ ذائقهای ناظر که در اثر خواندن و بازخواندنِ پیوسته صیقل خورده، یک اثر، تنها تلنباری از تلاشهای فراموششدنی است: تپهای از سعیهای الکی/ منظرهای به درد نخور که هرس نشده/ دادگاهی بیقاضی.
پس قضیه تماماً دربارهی این است که نمیشود مولفِ بهتری بود، تا وقتی هنوز مخاطب بهتری نشدهایم. کارِ هر هنرمند، وقتی که مشغول به اثرش نیست، و صرفاً حضوری تماشاچی در دنیاست، وقتی که دست نگه داشته تا نفسی بگیرد، تازه شروع شده.
این، روشنتر از روز است: کاردی که قبل از شروع به بریدن تیز نشده، موقعِ کشیده شدن، نمیبُرد.
...قضیه تماماً دربارهی این است که نمیشود مولفِ بهتری بود، تا وقتی هنوز مخاطب بهتری نشدهایم. یک پیوند، یک بافتگیِ غیر قابل انکار، یکجور دیالکتیکِ صعودی، بینِ کیفیتِ «مخاطب بودن» و کیفیتِ «مولف بودن» وجود دارد.
هر مولف، وقتی مشغولِ تولید است، سازهای دو تکّه است. مثل دوتا قلابِ بافتنی.
هر مولف -مثلاً یک نویسنده- حینِ کار، همزمان هم دارد مینویسد، هم دارد نوشتهاش را میخواند. درون هر نویسنده، دو نفر جمعیت دارد: یک نویسنده- یک خواننده.
آن وجه از نویسنده، که از جهانِ اطرافش، تکههایی را تشخیص میدهد که ارزشِ روایت شدن دارند و بیرونشان میکشد، وجهِ «مخاطب بودن» اوست. مخاطبی تربیت شده که شامهای تیز برای کشفِ جزئیات و نسبتها برای خودش جفتوجور کرده، درون هر «نویسنده» نشسته و ماده خام جهان را برای نوشته شدن ممیزی میکند. مخاطبِ درونِ نویسنده، قبل از شروع شدنِ هر متن، دربارهی «ایده»های اساسی تصمیم میگیرد. آنوقت، مولف/ نویسندهی درون، شروع به کار روی ایدهها میکند. جان میکند. لفظاً، خشت روی خشت میچیند. امّا طیِ تمامِ این زور زدن و عرق ریختن، وجهِ «خوانندهی درون» ناظرِ تمامِ ماجراست. مخاطبِ درونِ هر نویسنده در نهایت تصمیم میگیرد که متن در نهایت چه صورتی داشته باشد. نویسندهی درون کار میکند، گزینهها را میچیند کنار هم؛ مخاطبِ درونِ هر نویسنده، از بین گزینهها، انتخاب میکند.
هر متن، به این ترتیب، گلچینی از تمامِ خواندههای نویسنده است، نه تمامِ نوشتههاش.
هر متن، رستاخیزِ تمامِ متنهای دفن شده توی قبرستانِ حافظهی نویسنده است. کلمههای [ظاهراً] فراموش شدهی متنهای خوانده شده، با نوشتن، از گور بیرون میآیند، در متن، زیرِ آفتاب روشن دراز میکشند.
حواسِ تیز و ذائقههای تربیت شده، که محصولِ خواندن و باز خواندنِ پیوستهاند، موقعِ کار کردن و نوشتن، اختلاف کیفیت دو تا مولف، و دو تا متن را معلوم میکنند. شامههای شجاع، سلیقههای رسیده، موقع اجرا کردن، همه چیز را جلو«تر» میبرند.
بدونِ ذائقهای ناظر که در اثر خواندن و بازخواندنِ پیوسته صیقل خورده، یک اثر، تنها تلنباری از تلاشهای فراموششدنی است: تپهای از سعیهای الکی/ منظرهای به درد نخور که هرس نشده/ دادگاهی بیقاضی.
پس قضیه تماماً دربارهی این است که نمیشود مولفِ بهتری بود، تا وقتی هنوز مخاطب بهتری نشدهایم. کارِ هر هنرمند، وقتی که مشغول به اثرش نیست، و صرفاً حضوری تماشاچی در دنیاست، وقتی که دست نگه داشته تا نفسی بگیرد، تازه شروع شده.
این، روشنتر از روز است: کاردی که قبل از شروع به بریدن تیز نشده، موقعِ کشیده شدن، نمیبُرد.
تپنده.pdf
213.3 KB
| مجموعهی میانبُر/ شمارهی ششم/ میانبُرِ مهمان/ داستان کوتاه تپنده/ از آرش کیانیانراد |
____________
«اینجا هر روز ساعت چهار عصر، گِل سرخ از آسمان میبارد. آن روز که دستهایم را زیرِ تنِ سرد و سنگین پدرم برده بودم تا توی قبر بیندازمش، ساعت چهارِ عصر بود که گِل بارید.»
_____________
شمارههای قبلیِ مجموعهی میانبُر:
-«ابرِ شبانه»
-«سرودِ شهری»
-«مربّع»
-«آن مرد آمد»
-«یک شب از شبهای جَدی»
____________
این پاراگراف، درگاهِ خریدِ «تپنده» است، اگر دلیلی برای خریدنِ متن پیدا کردید.
____________
«اینجا هر روز ساعت چهار عصر، گِل سرخ از آسمان میبارد. آن روز که دستهایم را زیرِ تنِ سرد و سنگین پدرم برده بودم تا توی قبر بیندازمش، ساعت چهارِ عصر بود که گِل بارید.»
_____________
شمارههای قبلیِ مجموعهی میانبُر:
-«ابرِ شبانه»
-«سرودِ شهری»
-«مربّع»
-«آن مرد آمد»
-«یک شب از شبهای جَدی»
____________
این پاراگراف، درگاهِ خریدِ «تپنده» است، اگر دلیلی برای خریدنِ متن پیدا کردید.
«صفورا/ محسن نامجو/ جبر جغرافیایی/ یک پرسش»
۱. همین چند روز پیش، صفورا جلوی جمعی که میزبانِ محسن نامجو بودند، اجرای غافلگیر کنندهای از «جبر جغرافیایی» انجام داد. با رقص روی صحنه آمد. دست زد. خندید. خواند «این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی/ این که لنگ در هوایی، صبحونهت شده سیگار و چایی». امروز، وقتی نگاهش کردم، در بدوِ شنیدن، به من هم -مثلِ همه- به عنوان یکی از نمایندههای شیوهی زیستیِ «بیصبحانگی و درگیری با اوضاع خاورمیانه» کمی بر خورد. فکر کردم «خب، چرا میرقصی موقعِ این حرف؟ این چه جور مواجههای با آن متن است؟ چرا خوشحالی از این مهلکهای که داری تعریف میکنی؟» بعد منتظر واکنش نامجو ماندم. موقع شنیدن، کمی مچالهمانند شد. آخر سر، بلند شد خواننده را بغل کرد و از «زونِ» آرتیست روی سن تعریف کرد. بعد خودِ خواننده/ صفورا، گفت که فکر میکند این اثر متنی دارد که هرکسی میتواند ازش بهرهای ببرد، به اقتضای تجربهی خودش؛ هر کسی که تعلقی به ایران، یا خاورمیانه دارد. بعد هم اضافه کرد، او، خودش، زنی است که در سوئد بزرگ شده، هرچند ایرانی است، این کار که اجرا کرد، بالاخره خوانش متناسب با کارنامهی زیستیِ چنین زنی بوده.
۲. لابد دربارهی نظریهی «مرگ مولف» چیزهایی، یا بیشتر از چیزهایی شنیدهاید. نظریه اساساً دربارهی ظرفیتهای یک متن است، بی افتادنِ سایهی مولف روی سر آن متن، و دربارهی این است که هر متن همواره متنی بیمقصود و نیمهکاره است، هر مخاطبِ تازهای، به اقتضای تجربههای زیستهای که داشته با خودش مقصودی را خِرکش میکند میآورد توی حفرهی نیمهخالیِ متن میریزد و پرش میکند. هر مقصود یک همکاری بینِ متنی منفعل و خوانندهای فعال است.
بنابراین، هر متن، عرصهی همیشه-گشودهای برای تفسیرهای ابدی است که سخت میشود احتمال داد دو تا از این تفسیرها بتوانند روزی روی هم منطبق بشوند، با هم یکی باشند.
امّا این از میدان بیرون کردنِ مولف، و همزمان منفعل کردنِ متن تا سرحدِ مادهخامی آمادهی ورز داده شدن، و از آن طرف بالاکشیدنِ تودهای نامعلوم از انسانها به اسمِ «مخاطب» -که بعید نیست در برابر متن یکی در میان پوچ از آب دربیایند- تا جایگاه مولفی که با اثرش بیانگریای کرده به قصد تاثیر روی جهان اطرافش، آیا جهان را به جهانی اخته و بیمنظور تبدیل نمیکند که دائماً باید برای نجات پیدا کردن «حدس» زده شود؟ شبیه ماراتنِ لشکری از نابیناها در تاریکی که دنبالِ یک چاه میگردند.
آیا در نهایت، تمامِ متنهای جهان، ساکت و دستبهسینه منتظرِ منجی/خوانندهای نشستهاند تا بیاید و به نفعِ امر زیسته و جهانبینی شخصیاش تفسیرشان کند؟
در یک دوئل، بین مولف و مخاطب، یعنی تنها دستِ مخاطب اسلحه دادهاند تا هرموقع دلش خواست، به هرچیزی دلش خواست، شلیک کند؟
با این حساب، وقتی همهچیز به نفعِ توانِ تفسیرگریِ یک مخاطب است، و جلوی مخاطب در هر برداشت آزادی از متن باز است، آیا هر خوانشی از هر متنی، همواره یک «خوانش صحیح» خواهد بود؟
۳. در جهانِ پر سر و صدای ما، چه کسی در نهایت دستور داده که خوانندهای که دقیقهای حتا وضعیت ایران را تجربه نکرده، و ایران تنها مولفهای شناسنامهای برای اوست، موقع خواندن جبر جغرافیایی بشکن نزند و نرقصد؟ آیا این ممانعت، میتواند یک ممانعت اخلاقی باشد؟ اگر هست، کجای رقصیدن با سیگار و چاییِ صبحانه غیراخلاقی است؟ وقتی که حق تماماً با اوست: مهاجری ظاهراً نجات پیدا کرده که وقتی یادِ زندانِ اجدادیاش افتاده، زندانی که دیگر تنها خاطرهای دوردست است، وقتی از آن خاطره میخواند، حتماً و الزاماً شاد خواهد بود. او نجات پیدا کرده. چرا نباید با هرچیزی دربارهی خاورمیانه نرقصد؟ به او چه که در خاورمیانه رنجها ادامه دارند، وقتی که اگر تلویزیونش را خاموش کند دیگر خاورمیانه در جهانِ او وجود ندارد.
کی میتواند بگوید خوانش صفورا از جبر جغرافیایی، خوانش و تفسیری «اشتباه» بوده؟
۴. اگر هر اجرای دوباره/ بازخوانی/ کاور را تفسیری از یک اثر در نظر بگیریم، آنوقت، آیا هر متن، مادهخامی ابداً تفسیرناپذیر است یا یک فضای گشودهی همیشگی برای تفسیر است؟ کدام طرفِ این بردار باید ایستاد؟ حق را به مولف و منظورِ «واحد» و «یونیک»ش از متنی که تالیف کرده داد، یا به کثرتی از مخاطبها که هرکدام متن را به شیوهی خودشان میفهمند؟
آیا هر متن، چیزی تفسیرناپذیر است، مثل دستوری قدسی که جلوی حرکت به اطراف را میگیرد؟ یعنی آیا ماهیتِ هر متن «ممانعت از چیزی دیگر شدن» است، یا «راهنماییای برای هرچیزی شدن»؟ در واقع چرا ما برای یک متن ساحتی تکخوانشی قائلایم؟
چرا نباید با جبر جغرافیایی رقصید؟
۱. همین چند روز پیش، صفورا جلوی جمعی که میزبانِ محسن نامجو بودند، اجرای غافلگیر کنندهای از «جبر جغرافیایی» انجام داد. با رقص روی صحنه آمد. دست زد. خندید. خواند «این که زادهی آسیایی رو میگن جبر جغرافیایی/ این که لنگ در هوایی، صبحونهت شده سیگار و چایی». امروز، وقتی نگاهش کردم، در بدوِ شنیدن، به من هم -مثلِ همه- به عنوان یکی از نمایندههای شیوهی زیستیِ «بیصبحانگی و درگیری با اوضاع خاورمیانه» کمی بر خورد. فکر کردم «خب، چرا میرقصی موقعِ این حرف؟ این چه جور مواجههای با آن متن است؟ چرا خوشحالی از این مهلکهای که داری تعریف میکنی؟» بعد منتظر واکنش نامجو ماندم. موقع شنیدن، کمی مچالهمانند شد. آخر سر، بلند شد خواننده را بغل کرد و از «زونِ» آرتیست روی سن تعریف کرد. بعد خودِ خواننده/ صفورا، گفت که فکر میکند این اثر متنی دارد که هرکسی میتواند ازش بهرهای ببرد، به اقتضای تجربهی خودش؛ هر کسی که تعلقی به ایران، یا خاورمیانه دارد. بعد هم اضافه کرد، او، خودش، زنی است که در سوئد بزرگ شده، هرچند ایرانی است، این کار که اجرا کرد، بالاخره خوانش متناسب با کارنامهی زیستیِ چنین زنی بوده.
۲. لابد دربارهی نظریهی «مرگ مولف» چیزهایی، یا بیشتر از چیزهایی شنیدهاید. نظریه اساساً دربارهی ظرفیتهای یک متن است، بی افتادنِ سایهی مولف روی سر آن متن، و دربارهی این است که هر متن همواره متنی بیمقصود و نیمهکاره است، هر مخاطبِ تازهای، به اقتضای تجربههای زیستهای که داشته با خودش مقصودی را خِرکش میکند میآورد توی حفرهی نیمهخالیِ متن میریزد و پرش میکند. هر مقصود یک همکاری بینِ متنی منفعل و خوانندهای فعال است.
بنابراین، هر متن، عرصهی همیشه-گشودهای برای تفسیرهای ابدی است که سخت میشود احتمال داد دو تا از این تفسیرها بتوانند روزی روی هم منطبق بشوند، با هم یکی باشند.
امّا این از میدان بیرون کردنِ مولف، و همزمان منفعل کردنِ متن تا سرحدِ مادهخامی آمادهی ورز داده شدن، و از آن طرف بالاکشیدنِ تودهای نامعلوم از انسانها به اسمِ «مخاطب» -که بعید نیست در برابر متن یکی در میان پوچ از آب دربیایند- تا جایگاه مولفی که با اثرش بیانگریای کرده به قصد تاثیر روی جهان اطرافش، آیا جهان را به جهانی اخته و بیمنظور تبدیل نمیکند که دائماً باید برای نجات پیدا کردن «حدس» زده شود؟ شبیه ماراتنِ لشکری از نابیناها در تاریکی که دنبالِ یک چاه میگردند.
آیا در نهایت، تمامِ متنهای جهان، ساکت و دستبهسینه منتظرِ منجی/خوانندهای نشستهاند تا بیاید و به نفعِ امر زیسته و جهانبینی شخصیاش تفسیرشان کند؟
در یک دوئل، بین مولف و مخاطب، یعنی تنها دستِ مخاطب اسلحه دادهاند تا هرموقع دلش خواست، به هرچیزی دلش خواست، شلیک کند؟
با این حساب، وقتی همهچیز به نفعِ توانِ تفسیرگریِ یک مخاطب است، و جلوی مخاطب در هر برداشت آزادی از متن باز است، آیا هر خوانشی از هر متنی، همواره یک «خوانش صحیح» خواهد بود؟
۳. در جهانِ پر سر و صدای ما، چه کسی در نهایت دستور داده که خوانندهای که دقیقهای حتا وضعیت ایران را تجربه نکرده، و ایران تنها مولفهای شناسنامهای برای اوست، موقع خواندن جبر جغرافیایی بشکن نزند و نرقصد؟ آیا این ممانعت، میتواند یک ممانعت اخلاقی باشد؟ اگر هست، کجای رقصیدن با سیگار و چاییِ صبحانه غیراخلاقی است؟ وقتی که حق تماماً با اوست: مهاجری ظاهراً نجات پیدا کرده که وقتی یادِ زندانِ اجدادیاش افتاده، زندانی که دیگر تنها خاطرهای دوردست است، وقتی از آن خاطره میخواند، حتماً و الزاماً شاد خواهد بود. او نجات پیدا کرده. چرا نباید با هرچیزی دربارهی خاورمیانه نرقصد؟ به او چه که در خاورمیانه رنجها ادامه دارند، وقتی که اگر تلویزیونش را خاموش کند دیگر خاورمیانه در جهانِ او وجود ندارد.
کی میتواند بگوید خوانش صفورا از جبر جغرافیایی، خوانش و تفسیری «اشتباه» بوده؟
۴. اگر هر اجرای دوباره/ بازخوانی/ کاور را تفسیری از یک اثر در نظر بگیریم، آنوقت، آیا هر متن، مادهخامی ابداً تفسیرناپذیر است یا یک فضای گشودهی همیشگی برای تفسیر است؟ کدام طرفِ این بردار باید ایستاد؟ حق را به مولف و منظورِ «واحد» و «یونیک»ش از متنی که تالیف کرده داد، یا به کثرتی از مخاطبها که هرکدام متن را به شیوهی خودشان میفهمند؟
آیا هر متن، چیزی تفسیرناپذیر است، مثل دستوری قدسی که جلوی حرکت به اطراف را میگیرد؟ یعنی آیا ماهیتِ هر متن «ممانعت از چیزی دیگر شدن» است، یا «راهنماییای برای هرچیزی شدن»؟ در واقع چرا ما برای یک متن ساحتی تکخوانشی قائلایم؟
چرا نباید با جبر جغرافیایی رقصید؟
۱.
گاوها موجوداتِ اجتماعی و طبقِ شواهد، زیادی اهلِ شور و دویدن و رقص -البته واضحاً رقصیدن مثل یک گاو- ند. انسان، در قبالِ تضمین کردنِ بقای نوعِ گاو، در یک پیمانِ تاریخی گاوها را از زندگی انداخته. یعنی تعداد گاوهای کرهی زمین را به میلیونها گاو افزایش داده، امّا تمامِ این میلیونها گاو، توی گاوداری دنیا میآیند و همانجا آنقدر دوشیده میشوند تا خشک شوند، یا همینجور خیس خیس سلاخی میشوند.
میانپرده: این تضمینِ بقا، در عینِ خلع سلاح کردن و توی هم چپاندن جمعیتِ خنثا شده و ساماندهیِ شبهمدنیِ تعداد زیادی از یک نوع، شما را یادِ سنت/ مسئلهی «قرارداد اجتماعی» نمیاندازد؟
چرا گاوها بین این همه جانوری که توی جهان ول میگردند، شدهاند موضوعِ بهرهکشیِ ما؟ دلایل زیادی هست. شبکهای از دلایل در کار است. اما به قول هابز، وقتی میگفت ما که فقط یک نوع علت نداریم توی ساز و کار جهان، بلکه دو جور داریم: «علت کارگر» و «علت کارپذیر»، یعنی سنگ که شیشه را میشکند، فقط سنگ علتِ کارگرِ شکستن نیست، شیشه هم خودش برای خودش علتِ کارپذیرِ شکستن است که آنجا با خاصیت شکنندگیش حاضر بوده تا سنگ بیاید بخورد، بشکند. گاو هم کم مقصر نیست توی این مسئلهی بهرهکشی.
ما استثمارگریم، از آنطرف گاو هم با کیفیتهاش، علتِ کارپذیرِ کاملی برای استثمار است. گاو دورریز ندارد. گوشتش به کنار، پوستش چرم است، ریدنش سوخت، مغز استخوانش ژلاتین. گاو یک دعوتِ مجسم برای استثمار است. همین که هست، همین وجودِ خالیاش از عوامل اطرافش میخواهد مصرفش کنند.
ما عددِ گاوهای جهان را هزار هزار بار بیشتر کردهایم. همه در بند. بیجستوخیز و برو بیاهای جمعی. یک عددِ بزرگِ بیروح. ما سایهی شیوهی اصلیِ شیوعِ تمدنِ انسانی را که مثل سقفی روی ستونهای «تربیت» و «استثمار» برپا شده، از زندان و مدرسه و تیمارستان و دانشگاه، گسترش دادهایم، کشیدهایم بردهایم روی سرِ حیوانها پهن کردهایم، «گاوداری» ساختهایم. گاوداری یک محیط نیست. گاوداری -مثل مدرسه و زندان- استعارهای از برخورد انسان با خودش و جهان است: «به شکار شلیک نکن! شکار را رام کن، پرورش بده، تربیت کن، به جای مصرف کردن و کم کردنش، بیشترش کن.»
حالا گاوهای جهان برای جویده شدن وجود دارند، نه برای گاو بودن.
گاوها هرچند بزرگاند، و مثل گاریهایی بزرگ حاملِ صدها کیلو گوشتاند، فقط یک مشکلِ غمانگیز دارند: گوشت زبری که سخت جویده میشود.
این البته چیزِ غیرقابل حلی نیست. کافی است به جای گاوها، گوسالهها را بجویم. گوشتهای لطیف. اینجا امّا دوباره مسئلهای هست: گوسالهها برعکسِ گاوها کوچکاند، گوشتِ کمتری دارند.
باید فکر اساسی کرد. کردهایم. ما به «گوسالههای بزرگ» فکر کردهایم: به گوشتِ لطیفِ زیاد.
گوسالهها نباید حرکت اضافه کنند، باید همیشه مجبور به جویدن و بلعیدن باشند، باید زیر نظارت دائمی باشند، به آزمایشهای ناخواستهی مختلف جوابِ مثبت بدهند و تا گاو نشدهاند باید با عضلههای لطیفِ متورمشدهشان زودتر تکهتکه شوند.
گاوها موجوداتِ اجتماعی و طبقِ شواهد، زیادی اهلِ شور و دویدن و رقص -البته واضحاً رقصیدن مثل یک گاو- ند. انسان، در قبالِ تضمین کردنِ بقای نوعِ گاو، در یک پیمانِ تاریخی گاوها را از زندگی انداخته. یعنی تعداد گاوهای کرهی زمین را به میلیونها گاو افزایش داده، امّا تمامِ این میلیونها گاو، توی گاوداری دنیا میآیند و همانجا آنقدر دوشیده میشوند تا خشک شوند، یا همینجور خیس خیس سلاخی میشوند.
میانپرده: این تضمینِ بقا، در عینِ خلع سلاح کردن و توی هم چپاندن جمعیتِ خنثا شده و ساماندهیِ شبهمدنیِ تعداد زیادی از یک نوع، شما را یادِ سنت/ مسئلهی «قرارداد اجتماعی» نمیاندازد؟
چرا گاوها بین این همه جانوری که توی جهان ول میگردند، شدهاند موضوعِ بهرهکشیِ ما؟ دلایل زیادی هست. شبکهای از دلایل در کار است. اما به قول هابز، وقتی میگفت ما که فقط یک نوع علت نداریم توی ساز و کار جهان، بلکه دو جور داریم: «علت کارگر» و «علت کارپذیر»، یعنی سنگ که شیشه را میشکند، فقط سنگ علتِ کارگرِ شکستن نیست، شیشه هم خودش برای خودش علتِ کارپذیرِ شکستن است که آنجا با خاصیت شکنندگیش حاضر بوده تا سنگ بیاید بخورد، بشکند. گاو هم کم مقصر نیست توی این مسئلهی بهرهکشی.
ما استثمارگریم، از آنطرف گاو هم با کیفیتهاش، علتِ کارپذیرِ کاملی برای استثمار است. گاو دورریز ندارد. گوشتش به کنار، پوستش چرم است، ریدنش سوخت، مغز استخوانش ژلاتین. گاو یک دعوتِ مجسم برای استثمار است. همین که هست، همین وجودِ خالیاش از عوامل اطرافش میخواهد مصرفش کنند.
ما عددِ گاوهای جهان را هزار هزار بار بیشتر کردهایم. همه در بند. بیجستوخیز و برو بیاهای جمعی. یک عددِ بزرگِ بیروح. ما سایهی شیوهی اصلیِ شیوعِ تمدنِ انسانی را که مثل سقفی روی ستونهای «تربیت» و «استثمار» برپا شده، از زندان و مدرسه و تیمارستان و دانشگاه، گسترش دادهایم، کشیدهایم بردهایم روی سرِ حیوانها پهن کردهایم، «گاوداری» ساختهایم. گاوداری یک محیط نیست. گاوداری -مثل مدرسه و زندان- استعارهای از برخورد انسان با خودش و جهان است: «به شکار شلیک نکن! شکار را رام کن، پرورش بده، تربیت کن، به جای مصرف کردن و کم کردنش، بیشترش کن.»
حالا گاوهای جهان برای جویده شدن وجود دارند، نه برای گاو بودن.
گاوها هرچند بزرگاند، و مثل گاریهایی بزرگ حاملِ صدها کیلو گوشتاند، فقط یک مشکلِ غمانگیز دارند: گوشت زبری که سخت جویده میشود.
این البته چیزِ غیرقابل حلی نیست. کافی است به جای گاوها، گوسالهها را بجویم. گوشتهای لطیف. اینجا امّا دوباره مسئلهای هست: گوسالهها برعکسِ گاوها کوچکاند، گوشتِ کمتری دارند.
باید فکر اساسی کرد. کردهایم. ما به «گوسالههای بزرگ» فکر کردهایم: به گوشتِ لطیفِ زیاد.
گوسالهها نباید حرکت اضافه کنند، باید همیشه مجبور به جویدن و بلعیدن باشند، باید زیر نظارت دائمی باشند، به آزمایشهای ناخواستهی مختلف جوابِ مثبت بدهند و تا گاو نشدهاند باید با عضلههای لطیفِ متورمشدهشان زودتر تکهتکه شوند.