۵. در گفتمانِ «کلیسا» و «اتاق بازجویی»، کسی که آسیبی به دیگری زده، اعتراف میکند. در برابرِ «دیگریِ بزرگ» زانو میزند، تمام نقشی که در روند «آسیبزدن» داشته را لو میدهد.
در گفتمانِ «روانکاوی» کسی که آسیبدیده شروع به اعتراف میکند. حتّا اگر به کسی آسیبزده باشد، موضوع اعتراف لطمهای است که خودش از آن آسیب دیده.
در گفتمانِ «اینستاگرام» خبری از روایت و نتایجِ آسیب نیست، امّا ساز و کار «اعتراف» همچنان پابرجاست. بیکه برای کسی اهمیتی داشته باشد، بیکه «دیگریبزرگتری» گوش به اعترافِ من بکند، اعتراف میکنیم که ناهار پیتزا خوردهایم. دربرابر قدرتِ نامرئیِ جمعیتی که «ناظر» دائمیِ اعمال ماست، اعتراف میکنیم داریم پشت فرمان شهره صولتی یا بتهون گوش میکنیم.
اعتراف میکنیم داریم درس میخوانیم، مینویسیم، روی علفهای دشتی غلت میزنیم، در مترو روبهروی زنی فقیر ایستادهایم، یا جوجهکباب دارد دود میکند، اعتراف میکنیم که تولد دوستی است، آشنایی مرده، آدم مشهوری روی تخت بیمارستان است و ما هرگز گلی که به اتیوپی زد را فراموش نمیکنیم.
در اینستاگرام، بیگناه، عابر، فردِ بیاهمیت، برای «دیگری»ای که اینستاگرام را باز کرده و مخاطبی بیاختیار است که منتظر است ببیند «دیگران» چه محتوای رندومی براش تدارک دیدهاند، به آنچه همین حالا از اطرافِ تناش گذشته اعتراف میکند: یک بازجوییِ دستهجمعی، بدونِ بازجو.
۶. .من برای خودم یک هستی تنانه دارم که بافته شده به هستیام در ساحتِ ایده. من «با» تنم هستم، نه «فقط» تنم. یعنی من یکجور وجودِ دولایهام: تارهام «تنم» اند، پودم «ایدههام». یک بافتنیِ خود-ابراز-کنندهام، تنی که به یاد میآورد و رویا میسازد و در جهان اثر میکند. این دو لایه، وقتی به «خودم» فکر میکنم، از هم غیرقابل تفکیکاند. من توأمان هر دو ام: تن و ایده. اما وقتی به «دیگری» نگاه میکنم، دیگری برای من ابژهی صرف است. من هیچ راهی برای نفوذ به دیگری در ساحتِ ایده ندارم. دیگری هم راهی برای ورود به عالم درونیات من ندارد. ما صرفاً با تنهایمان همسایههای همایم. دیگری در جهان ابژهی من است، من در جهان ابژهای دیگریام. ما نهایتاً میتوانیم تلاش کنیم دیگری را به ساحت غیرتنانهی خودمان، به ساحت ایده، به درونیات شلوغمان، با کارهایی که میکنیم، با کلمههایمان، «دعوت» کنیم، هرچند او هرگز نمیتواند وارد شود. دیگری همواره پشت در میماند، و ناگزیر، من را صرفاً تنی میبیند، ایستاده در جهانِ مشترکی. این وسط، کارهایی که میکنیم، اشارههایی برای جلب توجه دیگریاند به حیاتِ درونیِ ما، به خاطرهها و رویاهایمان، که «ببین من جز تنم هم هستم!».
ابژه، از بیرون، به نظر میرسد که فاقد جهان درونی است. دیگری همیشه پشتِ درِ جهان درونی من میماند. همینطور که من، پشت درهای عالم درونیِ تمام و کمالِ او میمانم. در فاصلهی بین من و دیگری، نهایتاً فرصتی برای نشانه کاشتن به طرف درون وجود دارد، هرچند محدود.
تمام تلاشهای تاریخی ما، برای راهنمایی و میزبانی از دیگری، به طرفِ عالم درونیمان، به طرفِ حضورِ بیتنمان بوده. هرچند که دیگری با هر التفاتی که به حضور ما در جهان میکند، ما تصویه میشویم، ایدهها و درونیات دستوپاگیرمان دور ریخته میشود: ابژه میشویم. اما بالاخره همواره تلاش میکنیم که دیگری را از تنمان به طرفِ جهان درونیمان عبور بدهیم.
اینستاگرام یک دوربرگردان تاریخی است. توی اینستاگرام، یا اینجور بسترها، ما قبل از این که دیگری تلاشی برای آمدن به طرفِ ما و ابژهسازیمان کند، خودمان دستی دستی خودمان را به ابژگی میزنیم. تاکسیدرمی میکنیم، دیگر دست برمیداریم از دعوت دیگری به عوالم بیدروپیکر درونیمان. به جاش سعی میکنیم ابژهی بهتری برای موجهای «مِیل» دیگری باشیم.
در گفتمانِ «روانکاوی» کسی که آسیبدیده شروع به اعتراف میکند. حتّا اگر به کسی آسیبزده باشد، موضوع اعتراف لطمهای است که خودش از آن آسیب دیده.
در گفتمانِ «اینستاگرام» خبری از روایت و نتایجِ آسیب نیست، امّا ساز و کار «اعتراف» همچنان پابرجاست. بیکه برای کسی اهمیتی داشته باشد، بیکه «دیگریبزرگتری» گوش به اعترافِ من بکند، اعتراف میکنیم که ناهار پیتزا خوردهایم. دربرابر قدرتِ نامرئیِ جمعیتی که «ناظر» دائمیِ اعمال ماست، اعتراف میکنیم داریم پشت فرمان شهره صولتی یا بتهون گوش میکنیم.
اعتراف میکنیم داریم درس میخوانیم، مینویسیم، روی علفهای دشتی غلت میزنیم، در مترو روبهروی زنی فقیر ایستادهایم، یا جوجهکباب دارد دود میکند، اعتراف میکنیم که تولد دوستی است، آشنایی مرده، آدم مشهوری روی تخت بیمارستان است و ما هرگز گلی که به اتیوپی زد را فراموش نمیکنیم.
در اینستاگرام، بیگناه، عابر، فردِ بیاهمیت، برای «دیگری»ای که اینستاگرام را باز کرده و مخاطبی بیاختیار است که منتظر است ببیند «دیگران» چه محتوای رندومی براش تدارک دیدهاند، به آنچه همین حالا از اطرافِ تناش گذشته اعتراف میکند: یک بازجوییِ دستهجمعی، بدونِ بازجو.
۶. .من برای خودم یک هستی تنانه دارم که بافته شده به هستیام در ساحتِ ایده. من «با» تنم هستم، نه «فقط» تنم. یعنی من یکجور وجودِ دولایهام: تارهام «تنم» اند، پودم «ایدههام». یک بافتنیِ خود-ابراز-کنندهام، تنی که به یاد میآورد و رویا میسازد و در جهان اثر میکند. این دو لایه، وقتی به «خودم» فکر میکنم، از هم غیرقابل تفکیکاند. من توأمان هر دو ام: تن و ایده. اما وقتی به «دیگری» نگاه میکنم، دیگری برای من ابژهی صرف است. من هیچ راهی برای نفوذ به دیگری در ساحتِ ایده ندارم. دیگری هم راهی برای ورود به عالم درونیات من ندارد. ما صرفاً با تنهایمان همسایههای همایم. دیگری در جهان ابژهی من است، من در جهان ابژهای دیگریام. ما نهایتاً میتوانیم تلاش کنیم دیگری را به ساحت غیرتنانهی خودمان، به ساحت ایده، به درونیات شلوغمان، با کارهایی که میکنیم، با کلمههایمان، «دعوت» کنیم، هرچند او هرگز نمیتواند وارد شود. دیگری همواره پشت در میماند، و ناگزیر، من را صرفاً تنی میبیند، ایستاده در جهانِ مشترکی. این وسط، کارهایی که میکنیم، اشارههایی برای جلب توجه دیگریاند به حیاتِ درونیِ ما، به خاطرهها و رویاهایمان، که «ببین من جز تنم هم هستم!».
ابژه، از بیرون، به نظر میرسد که فاقد جهان درونی است. دیگری همیشه پشتِ درِ جهان درونی من میماند. همینطور که من، پشت درهای عالم درونیِ تمام و کمالِ او میمانم. در فاصلهی بین من و دیگری، نهایتاً فرصتی برای نشانه کاشتن به طرف درون وجود دارد، هرچند محدود.
تمام تلاشهای تاریخی ما، برای راهنمایی و میزبانی از دیگری، به طرفِ عالم درونیمان، به طرفِ حضورِ بیتنمان بوده. هرچند که دیگری با هر التفاتی که به حضور ما در جهان میکند، ما تصویه میشویم، ایدهها و درونیات دستوپاگیرمان دور ریخته میشود: ابژه میشویم. اما بالاخره همواره تلاش میکنیم که دیگری را از تنمان به طرفِ جهان درونیمان عبور بدهیم.
اینستاگرام یک دوربرگردان تاریخی است. توی اینستاگرام، یا اینجور بسترها، ما قبل از این که دیگری تلاشی برای آمدن به طرفِ ما و ابژهسازیمان کند، خودمان دستی دستی خودمان را به ابژگی میزنیم. تاکسیدرمی میکنیم، دیگر دست برمیداریم از دعوت دیگری به عوالم بیدروپیکر درونیمان. به جاش سعی میکنیم ابژهی بهتری برای موجهای «مِیل» دیگری باشیم.
۷. ما جهانِ خام را با ابزارهایی، با علیت و زمان و مکان برای دستگاهِ فهمِ خودمان قابل هضم میکنیم. اما جهان بیحضور ما و ابزارهای فهممان چه شکلی است؟ خودِ جهانِ خام. جهان نه برای ما، که جهان برای خودش. خزندهها چیزها را براساس حرارتشان میبینند. ما با ابعاد و رنگها میبینیم. پدیدهها برای ما سه بعدیاند، برای خزندهها حرارتی، امّا خب، خودِ آن چیز بالاخره چی است؟ حرارت یا ابعاد یا چیزی دیگر؟ ما تا رو بهش کنیم، دوباره تبدیل به پدیدار میشود. ما به جهان فی نفسه، جهان برای خودش دسترسی نداریم. تا به طرفش برویم، تبدیل به ابعاد میشود. اسم آن نقطهی نایاب، چیزی فینفسه برای خودش، «نومن» اگر باشد از منظر کانتی، شوپنهاور میگوید اسمش «اراده/Will» است و این اراده در واقع اراده به بودن است. یک چیز، برای خودش، و نه برای دیگری، ارادهی صرف به بودن است. این اراده چیزی مشترک بین درخت و سنگ و ابر و آدم و گربه است. تنها یک جور اراده به بودن وجود دارد و هی به شکلهای مختلفی خودش را محقق میکند، متجلی میشود، بعد صورتهای مختلفش هم را میجوند و مصرف میکنند تا در نهایت «اراده» در حالت تعادل زنده بماند. نیچه این ایده را خم میکند، تغییر میدهد به «ارادهی قدرت»، آنوقت فرصتِ ضعف را از انسان سلب میکند، چون که جهان میدان نبرد دائمی انواع و تفسیرهاست، فرصت فقط برای قویترینها وجود دارد، وقتی همه دارند به هم چیره میشوند و هم را مصرف میکنند، باید بر دیگران چیره شد تا ماند و ادامه داد. حالا در این میدانِ همیشگیِ نبرد، کی از همه قویتر است؟ کی میتواند همه را شکست بدهد؟
زشتترین انسان میتواند همه را از بین ببرد [کسی که در چنین گفت زرتشت، قاتلِ خداست، که توی لجن و تعفن نشسته و قهقهه میزند].
در نبردی که هرکسی، و هر نوعی، دورخیز کرده تا «دیگری» را از بین ببرد و مصرف کند، پیروزِ -البته- متقلب، کسی است که پیش از حملهی دیگری، خودش خودش را زمین بکوبد. نشان بدهد باخت برای او اصلاً چیز بدی نیست، اتفاقاً یک ارزش است. کسی که امکانات و ابزارِ نبرد را از حریف سلب کند. توی جنگ مثلاً کسی پیشاپیش برنده است که «کشته»هاش را «شهید» حساب کند. انوقت هر شکست برای خودش یک پیروزی تمام عیار خواهد بود.
ما با زشتیهایمان، با آتوهایی که دست دیگری داریم، با ضعفهایمان از «دیگری» شکست میخوریم. حالا اگر من، قبل از اینکه دیگری دست بگذارد روی ضعفم که لهم کند، عقب بایستم، برهنه شوم، زشتترین ضعفهام را سر دست بگیرم، نشان بقیه بدهم و هرهر بخندم، به ضعفم ببالم، برای پلیدیهایم سرود افتخار بخوانم، چی به سرِ حریفم میآید؟ او باید با چی به سمتم یورش بیاورد تا من شکست بخورم، وقتی خودم به جان خودم افتادهام و بیرحمانه از تعفن درونم ذوق میکنم؟
زشتترین آدم، وقتی زشتیاش را تبلیغ میکند، شکستناپذیرترین آدم است.
اینستاگرام بازارِ مکارهی زشتترین آدمهاست: بیکارهها، بیعقلها، بوقچیهای سردار، قاطیخورها، کمربند دور گردنها، پلنگیپوشها، تورلیدرهای جهنم.
علیه کسی که زشتیاش را توی بوق و کرنا کرده، باید چطوری مقابله کرد؟ به تماشاچیهاش بگوییم «نگاهش نکنید چون زشت است»؟ وقتی که همه دارند به خاطر زشتیاش تماشاش میکنند؟
۸. این متن، مثلِ یک گفتوگو، با متنِ آرش «نمایش/ برداشت شخصی از اینستاگرام» نوشته شده بود.
۹. یک متن قدیمی:
«لایک میکنم پس هستم»
زشتترین انسان میتواند همه را از بین ببرد [کسی که در چنین گفت زرتشت، قاتلِ خداست، که توی لجن و تعفن نشسته و قهقهه میزند].
در نبردی که هرکسی، و هر نوعی، دورخیز کرده تا «دیگری» را از بین ببرد و مصرف کند، پیروزِ -البته- متقلب، کسی است که پیش از حملهی دیگری، خودش خودش را زمین بکوبد. نشان بدهد باخت برای او اصلاً چیز بدی نیست، اتفاقاً یک ارزش است. کسی که امکانات و ابزارِ نبرد را از حریف سلب کند. توی جنگ مثلاً کسی پیشاپیش برنده است که «کشته»هاش را «شهید» حساب کند. انوقت هر شکست برای خودش یک پیروزی تمام عیار خواهد بود.
ما با زشتیهایمان، با آتوهایی که دست دیگری داریم، با ضعفهایمان از «دیگری» شکست میخوریم. حالا اگر من، قبل از اینکه دیگری دست بگذارد روی ضعفم که لهم کند، عقب بایستم، برهنه شوم، زشتترین ضعفهام را سر دست بگیرم، نشان بقیه بدهم و هرهر بخندم، به ضعفم ببالم، برای پلیدیهایم سرود افتخار بخوانم، چی به سرِ حریفم میآید؟ او باید با چی به سمتم یورش بیاورد تا من شکست بخورم، وقتی خودم به جان خودم افتادهام و بیرحمانه از تعفن درونم ذوق میکنم؟
زشتترین آدم، وقتی زشتیاش را تبلیغ میکند، شکستناپذیرترین آدم است.
اینستاگرام بازارِ مکارهی زشتترین آدمهاست: بیکارهها، بیعقلها، بوقچیهای سردار، قاطیخورها، کمربند دور گردنها، پلنگیپوشها، تورلیدرهای جهنم.
علیه کسی که زشتیاش را توی بوق و کرنا کرده، باید چطوری مقابله کرد؟ به تماشاچیهاش بگوییم «نگاهش نکنید چون زشت است»؟ وقتی که همه دارند به خاطر زشتیاش تماشاش میکنند؟
۸. این متن، مثلِ یک گفتوگو، با متنِ آرش «نمایش/ برداشت شخصی از اینستاگرام» نوشته شده بود.
۹. یک متن قدیمی:
«لایک میکنم پس هستم»
Forwarded from Pesign Podcast
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رادیو پیزاین | عادت: نیمهی تاریک، نیمهی روشن!
در دوازدهمین اپیزود از فصل آموزش دیزاین از «عادت» گفتهایم.
«عادت: نیمهی تاریک، نیمهی روشن» همانطور که از عنوان پیداست گفتاریست متشکل از دو سویه نگرش یا به قول نویسندهاش محسن اماموردی «دوتا پرش» به دو سمت مختلف و کمی پراکنده برای مرور تعریف، رفتار و کارکردهای عادت!
دربارهی اینکه ما با عادتها چه می کنیم؟ چه هدفی از ایجاد یا توسعهی عادتها داریم و در ادامه دربارهی اینکه عادتها، از یک جایی به بعد با ما چه میکنند؟ چرا و چطور بندهی عادتها میشویم و نظام سلطهی عادتها: درهی روزمرگیهای یکسان و گاها ابدی!
● در کستباکس بشنوید!
رادیو پیزاین هر دو هفته، عصرگاه سهشنبه از طریق پادگیرهای زیر منتشر میشود.
○ Castbox
○ ApplePodcasts
○ GooglePodcasts
○ Spotify
○ Shenoto
○ Namlik
● اینستاگرام رادیو پیزاین
● توییتر رادیو پیزاین
● تماس با رادیو پیزاین
◦
در دوازدهمین اپیزود از فصل آموزش دیزاین از «عادت» گفتهایم.
«عادت: نیمهی تاریک، نیمهی روشن» همانطور که از عنوان پیداست گفتاریست متشکل از دو سویه نگرش یا به قول نویسندهاش محسن اماموردی «دوتا پرش» به دو سمت مختلف و کمی پراکنده برای مرور تعریف، رفتار و کارکردهای عادت!
دربارهی اینکه ما با عادتها چه می کنیم؟ چه هدفی از ایجاد یا توسعهی عادتها داریم و در ادامه دربارهی اینکه عادتها، از یک جایی به بعد با ما چه میکنند؟ چرا و چطور بندهی عادتها میشویم و نظام سلطهی عادتها: درهی روزمرگیهای یکسان و گاها ابدی!
● در کستباکس بشنوید!
رادیو پیزاین هر دو هفته، عصرگاه سهشنبه از طریق پادگیرهای زیر منتشر میشود.
○ Castbox
○ ApplePodcasts
○ GooglePodcasts
○ Spotify
○ Shenoto
○ Namlik
● اینستاگرام رادیو پیزاین
● توییتر رادیو پیزاین
● تماس با رادیو پیزاین
◦
۱. آدم اگر پوست کلفت نباشد، هر منظرهای میشود یک بهانه برای بالا آوردن. قصدم، حالا دقیقاً نِق زدن است. میدانید، من اینجا را باز کردم که بنویسم تا یادم برود. جدی جدی، میخواستم از شر یک سری ایده خلاص شوم. قصدم این بوده که این متنها اتودهاییاند که بعداً توی کارهای جدیای که میکنم، به دردم میخورند، نخوردند همه نخوردند. حالا دارد میشود سه سال که اینجا نوشتهام. خب، چی به دست آوردهام؟ یک دسته دلقک. ارتشی از آدمهای الدنگی که تازه چند روزی است تصمیم گرفتهام بهشان چیزی بگویم، و نوبتی هر کدام یکجوری دهنکجی و انتربازی کردهاند. خب، چهکارش میشود کرد؟ این هم لابد ثمرهای است برای خودش.
۲. من محسنام. یک محسنِ معمولی. نامِ فامیلیام هم اماموردی است. یکچیزی، کلمهای که ناگزیر میرسد به ترکهای مهاجری که از آسیای میانه آمدهاند به خراسان. حالا این نکتهاش کجاست؟ این که من فلانیام. نکتهاش اینجاست که شما محسن اماموردی نیستید. این برای خودش حداقلِ تفکیکِ هویتی است. بعدش چی؟ بعدش این که هرکدام از شما هم لابد اسمی دارید. جز این، خیلی چیزها هست که باعث شده «ما» همدیگر نباشیم. هر کداممان برای خودش یک آدمِ جدا باشد.
۳. من مجبورم که مینویسم. باور کنید یا نه، نوشتن مرض است. ما خانوادگی اینقدر میتوانیم بگوییم که یکی آخرش با کتک ساکتمان کند. حالا من سهمم را دارم اینطوری به کدهای ژنتیکیام پرداخت میکنم. مینویسم. چون حوصله ندارم برای گفتن، گوشی پیدا بکنم. نوشتن یکجور بدونِ شنونده گفتن است. یعنی یک جور وراجیِ به درون برگشته. نمیتوانم بس کنم. قطع نمیشود. از همهچیز بیشتر هم از همین بینتیجگی نوشتنم طی این سالها حالم به هم میخورد. امّا موضوع اصلی تهوع، یک چیز دیگر است. یک نکتهی زشت.
۴. نکتهی زشت: طی این سه سال، چند بار توی دانشگاهها، جشنوارهها، صفحههای شخصی، غیرشخصی، مجلهها چیزهایی خواندهام که خودم نویسندهشان بودهام. انگار این قسمتهای زندگیام را کورتاسار وقتی حوصله نداشته نوشته. یعنی یکهو میبینم این چیزها چقدر آشنا هستند. بعد میفهم که واقعاً متنها را نوشته بودم که چیزها فراموش کنم. فراموش هم کردم. بعد اینطوری یکی یکی از پاچهی روزگار درمیآیند برمیگردند به خودم. با اسمهای غریبه. یعنی متن را مثلاً من توی صف بقالی نوشتهام دربارهی وطن، میبینم دکتر فلانی یا آقا و خانم بیساری بردهاند چاپش کردهاند. باهاش فیگورهای تجدد در نوشتار گرفتهاند، رفقای مجلهخواب و روزنامهلیسشان نقد نوشتهاند، شاگردهایشان هورا کشیدهاند، دختر همسایه لبش را گاز گرفته برای «آقای نویسنده». من تمام این مدت منتظر بودهام بقال یک سطل ماست دستم بدهد. خیلی مسخره است. میبینی طرف به اسم خودش، یک چیزی را ابراز کرده که اصلاً برشی از زندگی تخمی و نکبتبار تو بوده. حالا هم دارد کلی قر میدهد و خوش رقصی میکند و برای خودش دست میزند. این اذیتم میکند. این باعث میشود بخورد توی صورتم که «جهان چقدر بندتنبانی و زپرتی است». از این دلخورم که این مدل شامورتیبازیها جهان دورتادورم را از چشمم میاندازد.
۵. این حرفها هم البته برای فاطی تنبانشدنی نیستند. صرفاً آمدهام بیتعارف یکچیزی بگویم بروم. بگویم آقا بیتعارف ریده شده است توی همهچیز. حتا دیگر خندهدار هم نیستند چیزها. میفهمید؟
دارم دربارهی جهانی حرف میزنم که موتور محرکهاش و پیشرانهاش تظاهر و جعل است. یعنی به چشم به هم زدنی میتوانید با کیرِ همسایه داماد بشوید. باور بکنید، هیچ اهمیتی ندارد. نداشته هیچوقت هم برایم که کسی بفهمد این اراجیف را من مینویسم. اگر مهم بود، این همه سال پشتشان بینام قایم نمیشدم توی سایه. برایم یک پول سیاه ارزش ندارند. نکته اینجاست که خودم را توی جهانی دیدهام، از فاصلهی نزدیک، که سرشار از متقلبهاست. آدمهایی که انگار از تو موریانهزده شدهاند. شبیه دبههایی خالی منتظر بادند که اگر نیفتادند، لااقل صدایی دربیاورند. دزدی هم حتا کار خوبی است. دزدی را اگر ورز بدهید، بکنیدش الهام گرفتن و اینجور چرندیات، خوب چیزی هم میشود، امّا تا کی بناست وقتی چیزی نداریم برای گفتن، اتفاقی برای ابراز یا اثری برای گذاشتن نداریم، جیب دیگری را بزنیم و با لوازم دیگری که تا آخر عمر هم سر در نخواهیم آورد که چیاند، تظاهر کنیم که نویسنده و نقاش و فیلمساز و عکاس و قوّاد و هر زهرمار دیگری هستیم؟
دقیقاً از کدام نقطه قرار است فکری به حال حضور انگلیمان در جهان بکنیم؟ بزنیم زیرِ این تقلیدِ خندهآور و برویم پی کار خودمان، به اشتباههای شخصی خودمان برسیم؟
۲. من محسنام. یک محسنِ معمولی. نامِ فامیلیام هم اماموردی است. یکچیزی، کلمهای که ناگزیر میرسد به ترکهای مهاجری که از آسیای میانه آمدهاند به خراسان. حالا این نکتهاش کجاست؟ این که من فلانیام. نکتهاش اینجاست که شما محسن اماموردی نیستید. این برای خودش حداقلِ تفکیکِ هویتی است. بعدش چی؟ بعدش این که هرکدام از شما هم لابد اسمی دارید. جز این، خیلی چیزها هست که باعث شده «ما» همدیگر نباشیم. هر کداممان برای خودش یک آدمِ جدا باشد.
۳. من مجبورم که مینویسم. باور کنید یا نه، نوشتن مرض است. ما خانوادگی اینقدر میتوانیم بگوییم که یکی آخرش با کتک ساکتمان کند. حالا من سهمم را دارم اینطوری به کدهای ژنتیکیام پرداخت میکنم. مینویسم. چون حوصله ندارم برای گفتن، گوشی پیدا بکنم. نوشتن یکجور بدونِ شنونده گفتن است. یعنی یک جور وراجیِ به درون برگشته. نمیتوانم بس کنم. قطع نمیشود. از همهچیز بیشتر هم از همین بینتیجگی نوشتنم طی این سالها حالم به هم میخورد. امّا موضوع اصلی تهوع، یک چیز دیگر است. یک نکتهی زشت.
۴. نکتهی زشت: طی این سه سال، چند بار توی دانشگاهها، جشنوارهها، صفحههای شخصی، غیرشخصی، مجلهها چیزهایی خواندهام که خودم نویسندهشان بودهام. انگار این قسمتهای زندگیام را کورتاسار وقتی حوصله نداشته نوشته. یعنی یکهو میبینم این چیزها چقدر آشنا هستند. بعد میفهم که واقعاً متنها را نوشته بودم که چیزها فراموش کنم. فراموش هم کردم. بعد اینطوری یکی یکی از پاچهی روزگار درمیآیند برمیگردند به خودم. با اسمهای غریبه. یعنی متن را مثلاً من توی صف بقالی نوشتهام دربارهی وطن، میبینم دکتر فلانی یا آقا و خانم بیساری بردهاند چاپش کردهاند. باهاش فیگورهای تجدد در نوشتار گرفتهاند، رفقای مجلهخواب و روزنامهلیسشان نقد نوشتهاند، شاگردهایشان هورا کشیدهاند، دختر همسایه لبش را گاز گرفته برای «آقای نویسنده». من تمام این مدت منتظر بودهام بقال یک سطل ماست دستم بدهد. خیلی مسخره است. میبینی طرف به اسم خودش، یک چیزی را ابراز کرده که اصلاً برشی از زندگی تخمی و نکبتبار تو بوده. حالا هم دارد کلی قر میدهد و خوش رقصی میکند و برای خودش دست میزند. این اذیتم میکند. این باعث میشود بخورد توی صورتم که «جهان چقدر بندتنبانی و زپرتی است». از این دلخورم که این مدل شامورتیبازیها جهان دورتادورم را از چشمم میاندازد.
۵. این حرفها هم البته برای فاطی تنبانشدنی نیستند. صرفاً آمدهام بیتعارف یکچیزی بگویم بروم. بگویم آقا بیتعارف ریده شده است توی همهچیز. حتا دیگر خندهدار هم نیستند چیزها. میفهمید؟
دارم دربارهی جهانی حرف میزنم که موتور محرکهاش و پیشرانهاش تظاهر و جعل است. یعنی به چشم به هم زدنی میتوانید با کیرِ همسایه داماد بشوید. باور بکنید، هیچ اهمیتی ندارد. نداشته هیچوقت هم برایم که کسی بفهمد این اراجیف را من مینویسم. اگر مهم بود، این همه سال پشتشان بینام قایم نمیشدم توی سایه. برایم یک پول سیاه ارزش ندارند. نکته اینجاست که خودم را توی جهانی دیدهام، از فاصلهی نزدیک، که سرشار از متقلبهاست. آدمهایی که انگار از تو موریانهزده شدهاند. شبیه دبههایی خالی منتظر بادند که اگر نیفتادند، لااقل صدایی دربیاورند. دزدی هم حتا کار خوبی است. دزدی را اگر ورز بدهید، بکنیدش الهام گرفتن و اینجور چرندیات، خوب چیزی هم میشود، امّا تا کی بناست وقتی چیزی نداریم برای گفتن، اتفاقی برای ابراز یا اثری برای گذاشتن نداریم، جیب دیگری را بزنیم و با لوازم دیگری که تا آخر عمر هم سر در نخواهیم آورد که چیاند، تظاهر کنیم که نویسنده و نقاش و فیلمساز و عکاس و قوّاد و هر زهرمار دیگری هستیم؟
دقیقاً از کدام نقطه قرار است فکری به حال حضور انگلیمان در جهان بکنیم؟ بزنیم زیرِ این تقلیدِ خندهآور و برویم پی کار خودمان، به اشتباههای شخصی خودمان برسیم؟
• «چاهار قطعه دربارهی نشدن : آناتومیِ ناکامی »
________________
• نقاشیها:
• Measuring Your Own Grave (2003)
• Marlene Dumas
• Foundations for the tower of babel
• Serban Savu
• Primitive Man (seated in shadow)
• Odilon Redon
• Peter Martensen- 3 Paintings
• Blind Pew (1911)
• Newell Convers Wyeth
_______________
________________
• نقاشیها:
• Measuring Your Own Grave (2003)
• Marlene Dumas
• Foundations for the tower of babel
• Serban Savu
• Primitive Man (seated in shadow)
• Odilon Redon
• Peter Martensen- 3 Paintings
• Blind Pew (1911)
• Newell Convers Wyeth
_______________
۱.
با خودم، خیلی وقتها خیال میکنم انگار دستی هست، یک دستِ نامرئیِ عظیم، که از روبهرو، از آستینِ اتفاقهای دنیا که دارند مستقل از من میافتند و از آستینِ کارهایی که من دارم میکنم درمیآید که نگذارد جلوتر بروم. دستِ نامرئی هُلم میدهد برگردم سرِ جایم بنشینم، وقتی که بلند شدهام کاری بکنم. مدتی که گذشته، از آدمها دربارهی دقیقههای قطعی و محکمِ نشدن در زندگی روزانهشان خیلی پرسیدهام. تقریباً تمامِ مدت هم تماشاچیِ نشدنهای مختلف اطرافم بودهام، از دور یا نزدیک، دیدهام که آدمها چطور کاری را نیت میکنند شروع کنند و تمامِ مدت، دستِ نامرئی، سبابهی ناامیدکنندهاش را توی هوا شبیه هشداری تکان میدهد که دست نگهدارند، عقب گرد کنند، هنوز زود است. دستِ نامرئی، ممانعتهای خلاقی میکند: میشود یک وقتهایی که دست دراز کند، ماشینِ یکی را توی راه شما پنچر کند که نرسید به یک اتفاقی یا قراری، کاری از دست برود. گاهی برق را قطع میکند قبل از اینکه ذخیرهش کرده باشید، گاهی در و تختهها را جور میکنید، کاری واقعاً بزرگ را انجام میدهید، تا تهِ کار، با موفقیت تمام، و میدانید این بهترین کار ممکن است، شک ندارید، بقیه هم شک ندارند، اما کتاب شما مثلاً میخورد به لحظهی تاریخی بالا رفتنِ قیمت کاغذ بالک در بازارهای آسیا، میشود یک کتابِ مرده مثلاً، توی کشو، نمیشود یعنی. میگذاریدش کنار فراموشش میکنید، بعدها حالا یا درستش میکنید یا نه، هرچی بوده، آنموقع انگار وقتش نرسیده بوده وقتی شما انجامش دادهاید و این را شما نمیدانستید، این را دستِ نامرئی میدانسته و میداند، که نگذاشته تند بروید.
این دست، خلاصهی نیمچه انتولوژیکی انگار از آن قاعدهی نیوتونی است که همه توی مدرسه دربارهی حرکت چیزها مرده خوانده بودیم: همیشه خلافِ جهت حرکت یک جسم، نیروی مخالفی هست، هماندازه با نیروی پیشبرندهی همان جسم.
خب ما مگر جسم نیستیم؟ اجسامی در حالِ حرکت.
با خودم، خیلی وقتها خیال میکنم انگار دستی هست، یک دستِ نامرئیِ عظیم، که از روبهرو، از آستینِ اتفاقهای دنیا که دارند مستقل از من میافتند و از آستینِ کارهایی که من دارم میکنم درمیآید که نگذارد جلوتر بروم. دستِ نامرئی هُلم میدهد برگردم سرِ جایم بنشینم، وقتی که بلند شدهام کاری بکنم. مدتی که گذشته، از آدمها دربارهی دقیقههای قطعی و محکمِ نشدن در زندگی روزانهشان خیلی پرسیدهام. تقریباً تمامِ مدت هم تماشاچیِ نشدنهای مختلف اطرافم بودهام، از دور یا نزدیک، دیدهام که آدمها چطور کاری را نیت میکنند شروع کنند و تمامِ مدت، دستِ نامرئی، سبابهی ناامیدکنندهاش را توی هوا شبیه هشداری تکان میدهد که دست نگهدارند، عقب گرد کنند، هنوز زود است. دستِ نامرئی، ممانعتهای خلاقی میکند: میشود یک وقتهایی که دست دراز کند، ماشینِ یکی را توی راه شما پنچر کند که نرسید به یک اتفاقی یا قراری، کاری از دست برود. گاهی برق را قطع میکند قبل از اینکه ذخیرهش کرده باشید، گاهی در و تختهها را جور میکنید، کاری واقعاً بزرگ را انجام میدهید، تا تهِ کار، با موفقیت تمام، و میدانید این بهترین کار ممکن است، شک ندارید، بقیه هم شک ندارند، اما کتاب شما مثلاً میخورد به لحظهی تاریخی بالا رفتنِ قیمت کاغذ بالک در بازارهای آسیا، میشود یک کتابِ مرده مثلاً، توی کشو، نمیشود یعنی. میگذاریدش کنار فراموشش میکنید، بعدها حالا یا درستش میکنید یا نه، هرچی بوده، آنموقع انگار وقتش نرسیده بوده وقتی شما انجامش دادهاید و این را شما نمیدانستید، این را دستِ نامرئی میدانسته و میداند، که نگذاشته تند بروید.
این دست، خلاصهی نیمچه انتولوژیکی انگار از آن قاعدهی نیوتونی است که همه توی مدرسه دربارهی حرکت چیزها مرده خوانده بودیم: همیشه خلافِ جهت حرکت یک جسم، نیروی مخالفی هست، هماندازه با نیروی پیشبرندهی همان جسم.
خب ما مگر جسم نیستیم؟ اجسامی در حالِ حرکت.
۲.
از خودم، خیلی وقتها که میخواهم و نمیشود، سوال میکنم که باید چهکار میکردم که نکردم؟ در آن سهم از یک اتفاق، که مربوط به من بوده، اغلب همهکار کردهام ولی نشده. بیشتر این وقتها نشدنها به کلی با تمام دینامیکِ تاسفآورشان خارج از دسترس و اصلاً خارج از حدسرسِ مناند. نشدنها شبیه موجهایی نامرئی دارند برای خودشان توی پیچیدگی اجزای مختلف جهان پرسه میزنند. آنوقتها که نمیشود، البته من تنهایم، کسی جز خودم دمِ دستم نیست که ازش بپرسم «من دیگر باید چهکار میکردم که بشود؟ من که همهکار کردم!»
جوابی ندارم بدهم. صبر میکنم. بعد، یکخط در میان، بینِ صبرهام، نشدنهای احتمالیِ یک روزِ عادی را میشمرم: میشمرم که من در روز چندتا چیز را «اراده میکنم» و چندتا از این ارادهها جواب میدهند؟ از چیزهای کوچک، مثل این که میروم چای بریزم ییا همهچیز مهیاست، یا مثلاً میبینم لیوانها کثیفاند و ارادهم به چای خوردن به تاخیر میافتد، تا چیزهای بزرگ، مثل اینکه میروم فیلم بسازم، همهچیز آماده است، کار جلو میرود، یکهو یکی کافی است آن وسط فیلش یاد هندوستان کند، تمامِ کار معلق میماند. یک جزٕ اگر خرابکاری کند، میتواند تمام اتفاقی در حال افتادن را متلاشی کند.
برای یک آب خوردنِ سادهی من از شیرِ آشپزخانه چندتا جزـٔ همزمان در حال کار کردناند؟
اینطوری چقدر احتمالِ نشدن زیاد است و این که من اراده میکنم و آب میخورم، و میشود که آب بخورم، شبیه یک معجزهی پر جزئیات نیست؟
وقتی نمیشود، مُسکنی نیست، و صبرِ زیادی هم آدم را مچاله میکند. پس وقتش میرسد هرکسی خودش را دلداری بدهد. وقتی نمیشود، من با خودم فکر میکنم در شبانهروزِ من، چقدر نشده؟ میشمارم. بعد ناگزیرم چیزها را پرت کنم طرفِ آینده، تا آنموقع بشوند. اینطوری تمامِ بارِ شدنها را میاندازم گردنِ آینده. یعنی الزاماً در آینده بناست که بیشتر و بیشتر من بخواهم و چیزها «بشوند». پس با این نمودارِ خطی، در گذشته، الزاماً کمتر از حالا امکانها محقق میشدهاند و توانِ شدن داشتهاند. اگر مثلاً امروز روزی در دویست سال پیش بود، ممکن بود من چقدر بخواهم و نشود؟ اگر میخواستم آب بخورم، همین حالا، میشد؟
فکر میکنم صد سال پیش، آنوقتها، یک آدمِ متوسط، چقدر نمیتوانسته؟ حالا باز هم بدی نشده که لااقل کمِ کمِ چیزهایی هستند که لازم نیست زوری بزنم تا بشوند، امروز. هر چه آمدهایم جلوتر انگار که حجمِ نشدنها کم شده. این ابداً مفهومی امیدوارکننده نیستها! این تشریحِ سیرِ طبیعی تاریخ است. ما دیگر از تشنگی نمیمیریم. برای دیدنِ یکی که رفته جایی دور، لازم نیست بلند شویم برویم جایی دور. انگاری فاصلهی اراده کردن، تا محقق شدنِ ارادهی ما، نسبت به گذشته کمتر شده. اما این اصلاً دلیلی کافی برای امیدواری نیست.
از خودم، خیلی وقتها که میخواهم و نمیشود، سوال میکنم که باید چهکار میکردم که نکردم؟ در آن سهم از یک اتفاق، که مربوط به من بوده، اغلب همهکار کردهام ولی نشده. بیشتر این وقتها نشدنها به کلی با تمام دینامیکِ تاسفآورشان خارج از دسترس و اصلاً خارج از حدسرسِ مناند. نشدنها شبیه موجهایی نامرئی دارند برای خودشان توی پیچیدگی اجزای مختلف جهان پرسه میزنند. آنوقتها که نمیشود، البته من تنهایم، کسی جز خودم دمِ دستم نیست که ازش بپرسم «من دیگر باید چهکار میکردم که بشود؟ من که همهکار کردم!»
جوابی ندارم بدهم. صبر میکنم. بعد، یکخط در میان، بینِ صبرهام، نشدنهای احتمالیِ یک روزِ عادی را میشمرم: میشمرم که من در روز چندتا چیز را «اراده میکنم» و چندتا از این ارادهها جواب میدهند؟ از چیزهای کوچک، مثل این که میروم چای بریزم ییا همهچیز مهیاست، یا مثلاً میبینم لیوانها کثیفاند و ارادهم به چای خوردن به تاخیر میافتد، تا چیزهای بزرگ، مثل اینکه میروم فیلم بسازم، همهچیز آماده است، کار جلو میرود، یکهو یکی کافی است آن وسط فیلش یاد هندوستان کند، تمامِ کار معلق میماند. یک جزٕ اگر خرابکاری کند، میتواند تمام اتفاقی در حال افتادن را متلاشی کند.
برای یک آب خوردنِ سادهی من از شیرِ آشپزخانه چندتا جزـٔ همزمان در حال کار کردناند؟
اینطوری چقدر احتمالِ نشدن زیاد است و این که من اراده میکنم و آب میخورم، و میشود که آب بخورم، شبیه یک معجزهی پر جزئیات نیست؟
وقتی نمیشود، مُسکنی نیست، و صبرِ زیادی هم آدم را مچاله میکند. پس وقتش میرسد هرکسی خودش را دلداری بدهد. وقتی نمیشود، من با خودم فکر میکنم در شبانهروزِ من، چقدر نشده؟ میشمارم. بعد ناگزیرم چیزها را پرت کنم طرفِ آینده، تا آنموقع بشوند. اینطوری تمامِ بارِ شدنها را میاندازم گردنِ آینده. یعنی الزاماً در آینده بناست که بیشتر و بیشتر من بخواهم و چیزها «بشوند». پس با این نمودارِ خطی، در گذشته، الزاماً کمتر از حالا امکانها محقق میشدهاند و توانِ شدن داشتهاند. اگر مثلاً امروز روزی در دویست سال پیش بود، ممکن بود من چقدر بخواهم و نشود؟ اگر میخواستم آب بخورم، همین حالا، میشد؟
فکر میکنم صد سال پیش، آنوقتها، یک آدمِ متوسط، چقدر نمیتوانسته؟ حالا باز هم بدی نشده که لااقل کمِ کمِ چیزهایی هستند که لازم نیست زوری بزنم تا بشوند، امروز. هر چه آمدهایم جلوتر انگار که حجمِ نشدنها کم شده. این ابداً مفهومی امیدوارکننده نیستها! این تشریحِ سیرِ طبیعی تاریخ است. ما دیگر از تشنگی نمیمیریم. برای دیدنِ یکی که رفته جایی دور، لازم نیست بلند شویم برویم جایی دور. انگاری فاصلهی اراده کردن، تا محقق شدنِ ارادهی ما، نسبت به گذشته کمتر شده. اما این اصلاً دلیلی کافی برای امیدواری نیست.
۳.
اینجای نوشته، قصدم تشریح نیست. نه حوصلهاش را دارم، نه سوادِ لازم تشریح. امّا بالاخره، در ساختار منطق هگلی، یک «چیز»، و اصلاً تمامِ تاریخ که مجموعهای پویا از «چیز»هاست، رویدادهای درهمپیچیدهای از «نفی»های پیاپیاند. یعنی همهچیزها هی دارند خودشان و دیگران را نفی میکنند، تا دوام بیاورند، جلو بروند. هرچیزی، هم برای خودش و توی راه خودش و هم برای دیگری «مانعی» در طول حرکت است. تاریخ اینجوری جلو میرود، با هُلِ نفی. با رد کردنِ دائمیِ خود و دیگری، تا در نهایت به تحققِ آزادیِ محض، به یک جور جامعیتِ منفی برسد.
هر «چیز» منفردی، هر یک چیزِ «واحد»، در هر لحظه برای ادامه پیدا کردن دارد دو جور نفی انجام میدهد:
۱. خودِ لحظهی پیشش را نفی میکند، تا خودِ این لحظهاش بشود.
۲. هرچیزی جز خودش را نفی میکند، تا خودش باشد و خودش بماند.
یک درخت مثلاً وقتی باد برگهایش را تکان داده، دیگر درختِ قبل از باد خوردن نیست و همزمان هر درخت، با حضورش به شیوهی یک درخت، رد میکند که یک سنگ، یک پرنده، یک آدم یا یک هرچیز دیگری باشد، همهچیزهای جز خودش را نفی میکند.
تاریخ دارد میرود طرفی که همهی چیزها، تمامِ نفیهایشان را به کلی و در امتدادِ هم انجام داده باشند. لحظهای یک چیز هم بقیه را و هم خودش را کنار زده: یک منفیِ مطلق: نیستیِ محض.
تاریخ دارد خودش را، با برگ برندهای که رو کرده، با «انسان» که بینِ همهی اجزای تاریخ، ادراک و هوش دارد، دائماً برانداز و تصحیح میکند. با دستهای انسان، افتاده به جانِ خودش. تاریخ، روح در معنای هگلی، یا هرچیزی که اسمش را بگذاریم، با آگاهیِ انسانی است که ساخته و پرداخته میشود. پس با این حساب، ارادهی انسانی، ارادهی تاریخ و ارادهی «کُلیت» هم هست. وقتی تاریخ دارد به دست انسان خودش را تصحیح میکند، یعنی جلوی ارادهاش، جلوی ارادهی انسان، با هر قدمِ جدید، برای حرکت خلوتتر میشود. اما خالی نمیشود. همیشه طبیعتی و جهانی هست که از روبهرو درمیآید و مانع میتراشد. نشدنها در راه حرکت، و در درونِ متحرک حاضرند و اصلاً حرکت عبور کردن از این مانعهاست: عبور از دیگری، در حینِ عبور از خود. نشدنها و موانع، به این ترتیب، مقوّمِ هستیاند. نشدنِ ضروری است تا حفظمان کند، ادامه پیدا کنیم، نشدنها مانع از فروپاشیدن و منحل شدن چیزها هستند. مانعهایی برای درگیری و ادامهدادن، نمیگذارند یکچیز به تهِ خط برسد. رسیدنِ به ته خط، لحظهای است که همهچیز ممکن شده باشد/ فعالیتِ مطلق/ لحظهای که بین خواستن و شدن فاصلهای وجود ندارد.
هستی یک حرکتِ تاریخی است که اجزاش در حال مقابله، چیرگی، رد کردن، و مخلوطشدن و ادامه پیدا کردناند. لحظهای که همهچیز دیگر «میشود» و هیچ مانعی سر راه نیست، لحظهی جامعیتِ منفی است، لحظهای که یعنی هیچ فاصلهای بین «اراده کردن» و «محقق شدن» وجود ندارد و همهچیز بالفعل و محققِ محض است، وقتی است که همهچیز تمام شده، به کلی رد شده، با تمام اجزاش. پس نشدن و موانع برای بودن ضروریاند.
هگل نکتهای ضمنی برای زندگی روزمره به آدمها یادداده، در لفافهای سیمانی و دیررسِ منطقاش:
«مانع» در زندگی، چیزی برای ترسیدن و تاسف خوردن و راکد شدن نیست. هر مانع یک اشارهست به امکانِ «عبور» و یک اشاره ست به نحوهی ناگزیرِ وجود داشتنِ «خود» در «جهان».
و این نکته ابداً نکتهای انگیزشی نیست، بلکه دقیقاً نکتهای مفهومی، یک حکمِ هستیشناختیست.
یعنی که «بهتر» نیست اگر که ما از موانع عبور کنیم، ما «مجبوریم» که با موانع گلاویز باشیم و احتمالاً ازشان عبور هم بکنیم. این مقابلهی پیوسته شرطِ «بودنِ» هرچیزی است.
اینجای نوشته، قصدم تشریح نیست. نه حوصلهاش را دارم، نه سوادِ لازم تشریح. امّا بالاخره، در ساختار منطق هگلی، یک «چیز»، و اصلاً تمامِ تاریخ که مجموعهای پویا از «چیز»هاست، رویدادهای درهمپیچیدهای از «نفی»های پیاپیاند. یعنی همهچیزها هی دارند خودشان و دیگران را نفی میکنند، تا دوام بیاورند، جلو بروند. هرچیزی، هم برای خودش و توی راه خودش و هم برای دیگری «مانعی» در طول حرکت است. تاریخ اینجوری جلو میرود، با هُلِ نفی. با رد کردنِ دائمیِ خود و دیگری، تا در نهایت به تحققِ آزادیِ محض، به یک جور جامعیتِ منفی برسد.
هر «چیز» منفردی، هر یک چیزِ «واحد»، در هر لحظه برای ادامه پیدا کردن دارد دو جور نفی انجام میدهد:
۱. خودِ لحظهی پیشش را نفی میکند، تا خودِ این لحظهاش بشود.
۲. هرچیزی جز خودش را نفی میکند، تا خودش باشد و خودش بماند.
یک درخت مثلاً وقتی باد برگهایش را تکان داده، دیگر درختِ قبل از باد خوردن نیست و همزمان هر درخت، با حضورش به شیوهی یک درخت، رد میکند که یک سنگ، یک پرنده، یک آدم یا یک هرچیز دیگری باشد، همهچیزهای جز خودش را نفی میکند.
تاریخ دارد میرود طرفی که همهی چیزها، تمامِ نفیهایشان را به کلی و در امتدادِ هم انجام داده باشند. لحظهای یک چیز هم بقیه را و هم خودش را کنار زده: یک منفیِ مطلق: نیستیِ محض.
تاریخ دارد خودش را، با برگ برندهای که رو کرده، با «انسان» که بینِ همهی اجزای تاریخ، ادراک و هوش دارد، دائماً برانداز و تصحیح میکند. با دستهای انسان، افتاده به جانِ خودش. تاریخ، روح در معنای هگلی، یا هرچیزی که اسمش را بگذاریم، با آگاهیِ انسانی است که ساخته و پرداخته میشود. پس با این حساب، ارادهی انسانی، ارادهی تاریخ و ارادهی «کُلیت» هم هست. وقتی تاریخ دارد به دست انسان خودش را تصحیح میکند، یعنی جلوی ارادهاش، جلوی ارادهی انسان، با هر قدمِ جدید، برای حرکت خلوتتر میشود. اما خالی نمیشود. همیشه طبیعتی و جهانی هست که از روبهرو درمیآید و مانع میتراشد. نشدنها در راه حرکت، و در درونِ متحرک حاضرند و اصلاً حرکت عبور کردن از این مانعهاست: عبور از دیگری، در حینِ عبور از خود. نشدنها و موانع، به این ترتیب، مقوّمِ هستیاند. نشدنِ ضروری است تا حفظمان کند، ادامه پیدا کنیم، نشدنها مانع از فروپاشیدن و منحل شدن چیزها هستند. مانعهایی برای درگیری و ادامهدادن، نمیگذارند یکچیز به تهِ خط برسد. رسیدنِ به ته خط، لحظهای است که همهچیز ممکن شده باشد/ فعالیتِ مطلق/ لحظهای که بین خواستن و شدن فاصلهای وجود ندارد.
هستی یک حرکتِ تاریخی است که اجزاش در حال مقابله، چیرگی، رد کردن، و مخلوطشدن و ادامه پیدا کردناند. لحظهای که همهچیز دیگر «میشود» و هیچ مانعی سر راه نیست، لحظهی جامعیتِ منفی است، لحظهای که یعنی هیچ فاصلهای بین «اراده کردن» و «محقق شدن» وجود ندارد و همهچیز بالفعل و محققِ محض است، وقتی است که همهچیز تمام شده، به کلی رد شده، با تمام اجزاش. پس نشدن و موانع برای بودن ضروریاند.
هگل نکتهای ضمنی برای زندگی روزمره به آدمها یادداده، در لفافهای سیمانی و دیررسِ منطقاش:
«مانع» در زندگی، چیزی برای ترسیدن و تاسف خوردن و راکد شدن نیست. هر مانع یک اشارهست به امکانِ «عبور» و یک اشاره ست به نحوهی ناگزیرِ وجود داشتنِ «خود» در «جهان».
و این نکته ابداً نکتهای انگیزشی نیست، بلکه دقیقاً نکتهای مفهومی، یک حکمِ هستیشناختیست.
یعنی که «بهتر» نیست اگر که ما از موانع عبور کنیم، ما «مجبوریم» که با موانع گلاویز باشیم و احتمالاً ازشان عبور هم بکنیم. این مقابلهی پیوسته شرطِ «بودنِ» هرچیزی است.
۴.
«نشدن» جدا از وجههای عاطفی و شخصیاش، یک زمانسنج یا تاریخنگارِ قاطع است. شدت و تعدادِ «نشدن»ها، یک معیار است که مثل عقربهای میچرخد تا همیشه «گذشته» را نشان بدهد. اگر قیدِ وسیلههای مرسومِ اندازهگیریِ زمان را بزنیم و در عینحال، با سیرِ منطقی تاریخ از منظر هگل توافقی بکنیم، حجمِ مجموعِ «نشدن»ها در یک لحظهی مشخص از تاریخ، نسبت به لحظهای دیگر، میتواند بگوید که کدام یکی از این دوتا لحظه «گذشته» بوده و کدام یکی «آینده» است.
آینده الزاماً نکتهی هویتیاش همین افزایشِ «شدن»ها و کم شدنِ تعداد و شدتِ «نشدن»هاست. هم از نظر اینکه آینده مجموعهای بالقوه -Potential- از امکانهاست. از رویدادهایی هنوز-نرسیده که همگی «ممکن» اند چون هنوز اتفاق نیفتادهاند و نگذشتهاند؛ و هم از این نظر که «تاریخ» با اجزاش، دارد به صورت کلی با مانعها مقابله میکند و مانعهای خرد شده را پشت سرش کنار میگذارد و ما و همهچیزها داریم به طرفِ شدنهای سادهتر و در دسترستر حرکت میکنیم، طرفِ لحظهی شکست دادنِ مانعهای قبلی. هرچند که به نظر میرسد هرچقدر هم جلو برویم، «نشدن» از نظر کیفیتش تغییری نمیکند، نشدن یک مفهوم ضروری و همیشگی است: یک قاعدهای مثلاً با نامِ پایستگیِ «نشدن». نشدن، طبق برآوردها و بر اساس مقایسه هر لحظهای با گذشتهاش، به نظر میآید که تنها کمیتش یا شدتش کاهش پیدا میکند، و نه ماهیتش.
در نهایت، با معیارِ «نشدن» توی دستمان برای تشخیصِ «گذشته»، این کار ناگزیر وظیفهی ماست که به عقب نگاه کنیم و دنبالِ لحظههای قطعیِ شدن و نشدن، و کشف کردن نسبت این دو تا بگردیم. آنوقت لحظهها را با هم مقایسه کنیم، بفهمیم داریم به طرفِ آینده جلو میرویم، و نشدنها کمتر میشوند، یا داریم به طرف گذشته میرویم؟ به طرفِ نشدنهای بیشتر.
«قدیم» در این معنا، یعنی موقعی که الزاماً خیلی بیشتر از حالا «نمیشده». امّا اگر سنجیدیم و دستمان آمد که حالا دارد بیشتر از گذشته «نمیشود» و سنگهای بزرگتر، بیشتر و سنگینتری دم راهمان میآید، آیا داریم پیش میرویم، یا داریم عقبگرد میکنیم، و فرو میرویم؟
«نشدن» جدا از وجههای عاطفی و شخصیاش، یک زمانسنج یا تاریخنگارِ قاطع است. شدت و تعدادِ «نشدن»ها، یک معیار است که مثل عقربهای میچرخد تا همیشه «گذشته» را نشان بدهد. اگر قیدِ وسیلههای مرسومِ اندازهگیریِ زمان را بزنیم و در عینحال، با سیرِ منطقی تاریخ از منظر هگل توافقی بکنیم، حجمِ مجموعِ «نشدن»ها در یک لحظهی مشخص از تاریخ، نسبت به لحظهای دیگر، میتواند بگوید که کدام یکی از این دوتا لحظه «گذشته» بوده و کدام یکی «آینده» است.
آینده الزاماً نکتهی هویتیاش همین افزایشِ «شدن»ها و کم شدنِ تعداد و شدتِ «نشدن»هاست. هم از نظر اینکه آینده مجموعهای بالقوه -Potential- از امکانهاست. از رویدادهایی هنوز-نرسیده که همگی «ممکن» اند چون هنوز اتفاق نیفتادهاند و نگذشتهاند؛ و هم از این نظر که «تاریخ» با اجزاش، دارد به صورت کلی با مانعها مقابله میکند و مانعهای خرد شده را پشت سرش کنار میگذارد و ما و همهچیزها داریم به طرفِ شدنهای سادهتر و در دسترستر حرکت میکنیم، طرفِ لحظهی شکست دادنِ مانعهای قبلی. هرچند که به نظر میرسد هرچقدر هم جلو برویم، «نشدن» از نظر کیفیتش تغییری نمیکند، نشدن یک مفهوم ضروری و همیشگی است: یک قاعدهای مثلاً با نامِ پایستگیِ «نشدن». نشدن، طبق برآوردها و بر اساس مقایسه هر لحظهای با گذشتهاش، به نظر میآید که تنها کمیتش یا شدتش کاهش پیدا میکند، و نه ماهیتش.
در نهایت، با معیارِ «نشدن» توی دستمان برای تشخیصِ «گذشته»، این کار ناگزیر وظیفهی ماست که به عقب نگاه کنیم و دنبالِ لحظههای قطعیِ شدن و نشدن، و کشف کردن نسبت این دو تا بگردیم. آنوقت لحظهها را با هم مقایسه کنیم، بفهمیم داریم به طرفِ آینده جلو میرویم، و نشدنها کمتر میشوند، یا داریم به طرف گذشته میرویم؟ به طرفِ نشدنهای بیشتر.
«قدیم» در این معنا، یعنی موقعی که الزاماً خیلی بیشتر از حالا «نمیشده». امّا اگر سنجیدیم و دستمان آمد که حالا دارد بیشتر از گذشته «نمیشود» و سنگهای بزرگتر، بیشتر و سنگینتری دم راهمان میآید، آیا داریم پیش میرویم، یا داریم عقبگرد میکنیم، و فرو میرویم؟
Forwarded from Pesign Podcast
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رادیو پیزاین | آموزش دیزاین: گفتگوها و جدلهای اول شخص!
[... هرچند که ما سیستم رو بنا نکردیم و معمار و سازندهش نبودیم، ولی همراهیاش که کردیم. همراهی منفعل ما، سهم ما از اون جرم مشترک بوده. حالا دوباره خودِ اینکه بعد از آب ریختن به آسیاب یک چرخهی آسیبزا دستهامون رو خشک کنیم و یه گوشه ادای بیتقصیر بودن دربیاریم، یک نوع انفعال تازهست.]
پانزدهمین و آخرین برنامه از فصل آموزش دیزاین گفتاری سه بخشی است خطاب به سه گروه عمده از بازماندگان سیستمهای آموزشی دیزاین؛ خطاب به دانشجوهای فعلی، فارغالتحصیلها و افرادی که به هر شکل و دلیلی به تازگی از این فضاها عبور کردهاند و فارغالتحصیلهای سابق، حرفهمندان و منتقدهای امروز راجع به «آنچه میتوانیم»ها!
● در کستباکس بشنوید!
رادیو پیزاین هر دو هفته، عصرگاه سهشنبه از طریق پادگیرهای زیر منتشر میشود.
○ Castbox
○ ApplePodcasts
○ GooglePodcasts
○ Spotify
○ Shenoto
○ Namlik
● اینستاگرام رادیو پیزاین
● توییتر رادیو پیزاین
● تماس با رادیو پیزاین
◦
[... هرچند که ما سیستم رو بنا نکردیم و معمار و سازندهش نبودیم، ولی همراهیاش که کردیم. همراهی منفعل ما، سهم ما از اون جرم مشترک بوده. حالا دوباره خودِ اینکه بعد از آب ریختن به آسیاب یک چرخهی آسیبزا دستهامون رو خشک کنیم و یه گوشه ادای بیتقصیر بودن دربیاریم، یک نوع انفعال تازهست.]
پانزدهمین و آخرین برنامه از فصل آموزش دیزاین گفتاری سه بخشی است خطاب به سه گروه عمده از بازماندگان سیستمهای آموزشی دیزاین؛ خطاب به دانشجوهای فعلی، فارغالتحصیلها و افرادی که به هر شکل و دلیلی به تازگی از این فضاها عبور کردهاند و فارغالتحصیلهای سابق، حرفهمندان و منتقدهای امروز راجع به «آنچه میتوانیم»ها!
● در کستباکس بشنوید!
رادیو پیزاین هر دو هفته، عصرگاه سهشنبه از طریق پادگیرهای زیر منتشر میشود.
○ Castbox
○ ApplePodcasts
○ GooglePodcasts
○ Spotify
○ Shenoto
○ Namlik
● اینستاگرام رادیو پیزاین
● توییتر رادیو پیزاین
● تماس با رادیو پیزاین
◦
رسیدنِ بهار درواقع شروع شدن وضعیت پایداریِ حیات روی کرهی ماست. خلاص شدن از شرِ سرما و تاریکی. نه فقط برای ما، برای همهی جانورها، حشرهها، گیاهها. همهی زندهها، با هر صورتی که دارند، ناگزیر، دستاندرکارِ جشنِ «زنده بودن»اند، وقتی که آفتاب طوری میتابد و زمین طوری میچرخد که بهار میشود. همهی چیزهای زنده، بالاخره چه بخواهند، چه نه، وقتی نفس راحتی میکشند، اجزای بهارند.
در جهانی زنده حضور داشتن، یک شاخه از حیاتی گسترده بودن، دلیل کافیای برای خوشحالیست؟به نظر اینجوری نمیرسد. البته گیریم که نباشد. هرچی که هست، در بهار بودن،دلیلی برای اندوه هم نیست. ما زندهایم. بهار شده. اینها برای کشیدن نفسی عمیق کافیاند. نفسی که کشیدنش، چند میلیون سال قدمت دارد:غبار انفجارِ ستارهای که با آبهای اتفاقی، یک گوشهی کهکشان، ترکیب شده، ادامه پیدا کرده، حالا ریههایی دارد و بهاری برای نفس کشیدناش.
«زندگی مسخرهست. سردرآوردنی نیست. عذابآور و کلافهکنندهست. همهی اینهاست، و حتا چیزهایی بدتر. امّا ته تهش، تنها چیزیست که داریم.»
یک روزی،جایی،چنین چیزی شنیدم. وقتی که داشتم نفس عمیق میکشیدم.
×نقاشیها از ونگوگ اند.
در جهانی زنده حضور داشتن، یک شاخه از حیاتی گسترده بودن، دلیل کافیای برای خوشحالیست؟به نظر اینجوری نمیرسد. البته گیریم که نباشد. هرچی که هست، در بهار بودن،دلیلی برای اندوه هم نیست. ما زندهایم. بهار شده. اینها برای کشیدن نفسی عمیق کافیاند. نفسی که کشیدنش، چند میلیون سال قدمت دارد:غبار انفجارِ ستارهای که با آبهای اتفاقی، یک گوشهی کهکشان، ترکیب شده، ادامه پیدا کرده، حالا ریههایی دارد و بهاری برای نفس کشیدناش.
«زندگی مسخرهست. سردرآوردنی نیست. عذابآور و کلافهکنندهست. همهی اینهاست، و حتا چیزهایی بدتر. امّا ته تهش، تنها چیزیست که داریم.»
یک روزی،جایی،چنین چیزی شنیدم. وقتی که داشتم نفس عمیق میکشیدم.
×نقاشیها از ونگوگ اند.