«گفتوگو در مِه: قطعههایی دربارهی خواندن»
____________________________
۱. «باد دارد پرده را تکان میدهد. پرندهای پشت پنجره است. نمیتوانم ببینماش. صدای کشیده شدن بال و پاهاش را به شیشه میشنوم.»
۲. پاراگراف بالا، مثل هر نوشتاری، در واقع یک سری خطِ کجوکوله است. امّا برای تو، بعد از خوانده شدن، حالا تصورِ کبوتری است که در سرما پشت پنجره نشسته.
کبوتری در کار نیست. من در کار نیستم. تنها تویی با چندتا کلمه، که اشارههاییاند به تصوری شخصی، تا علیرغمِ تمام آنچه در واقعیتِ حالحاضرِ اطرافت هست -پنجرهی بیکبوتر اتاقات- شروع به «تصور» کنی.
«خواندن» رد و دستکاریِ واقعیتِ موجود است. خواندن -دیدن پارهخطهای سیاه روی زمینهی سفید- به صورت موازی و همزمان، تماشای «امر غایب» است: نگاه کردن به چیزهایی که در حال حاضر نیستند، امّا به واسطهی توانِ «تصور»، با چشم غیر مسلّح، قابل دیدن میشوند. خواندن تصور کردن است و تصور کردن، احضار کبوتر غایب است.
هر نویسنده شعبدهبازی است که کبوتری را پشت پنجرهی تو پنهان کرده.
۳. هر متن یک نگاتیو است. در تاریکی تصورِ خواننده، هر متن یک بار از اول، بر اساس شدت تاریکی، مواد و محلولهای ظهور، مدت ظاهر کردن و مولفههای مختلف دیگر به شیوهای خصوصی ظاهر میشود. املای «کبوتر»، در هر تصور منفردی، در هر سَری، یک تصویر/کبوترِ تماماً شخصی است. کلمهی کبوتر به هیچ چیز ثابتی اشاره نمیکند، برای همین، همواره، نوشتن اشاره به امر غایب است و خواندن نگاه کردن به امر غایب. من با دستم به چیزی که نیست اشاره میکنم و تو با چشم به چیزی که نیست نگاه میکنی. هر متن آسمانِ خالیای است، خالی از کبوتر.
۴. در تقسیم بندیهای مختلف، چه در فلسفهی غربی و صورتهاش، چه در فلسفهی اسلامی، چه در شاخههایی از علوم شناختی و روانشناسی بالینی، عقل در معنای روزمرهی عقل، به دستههای مختلفی تقسیم میشود. این دستهبندیها بر یک دو راهیِ خام استوارند: عقلِ انضمامی «Concrete» در برابرِ عقلِ انتزاعی «Abstract».
عقل انضمامی سرگرمِ آنچه هست میشود: فکر کردن به این میز، یا فکر کردن به آن آسمان و درگیر شدن با کیفیتهای حاضری که دارند و قابلِ تجربهکردن با گیرندههای حسیِ ما هستند. برای مثال، هرچند یک سیب در حال حاضر اینجا وجود ندارد، امّا امکان دسترسی با بویایی و چشایی و بینایی و لامسه و اینها به یک سیب بالاخره در جایی وجود دارد. فکر کردن به چیزِ واقعی، تفکری انضمامی است.
عقل انتزاعی با نیروی تصور و با ترکیب کردن و کسر کردنِ واقعیتهایی که از جهان به درون خودمان کشیدهایم، مفاهیم و تصورها و خیالهایی غیرواقعی و حسناشدنی با ادراکهای پنجگانهی حسی میسازد. این عقل انتزاع میکند. سر و کار این عقل، این کارکردِ ذهن، با امور ناموجود است، اموری که «نیستند» و نیاز به خلق شدن برای «بودن» دارند.
۵. چرا باید کتاب بخوانیم؟ یا، چرا کتاب میخوانیم؟
جدا از تمام مفاهیم و کارکردهای حسی و عقلیِ مختلفی که خواندنِ متن دارد، جدا از تمام گوناگونی و کثرتی که کتابها دارند، چیزی که در کنشِ «خواندن» مستتر است، آنچه کیفیتی -با احتیاط بگوییم- ذاتی برای «خواندن» است، تمرین کردنِ «تفکر انتزاعی»ست. ما بیوقفه، حین خواندن هر متنی با هر جنس و بافتی، در حال تصور کردنایم. با خواندنِ پیوسته، با دوام آوردن در حالتِ مطالعه، تصور کردن - همچون تواناییای که تمام ارکان و جزئیات زندگی روزمره برای سرکوبش بسیج شدهاند- به یک عادت تبدیل میشود. بعد از عادت شدنِ خواندن، وقتی که تصور کردن رفتاری مداوم در کارکرد ذهنی یک نفر میشود، جای این که آن را دنبال خودمان بکشیم، تصور ما را در زندگی روزانه به دنبال خودش میکشد. این شروع «تغییر» است.
فقدان و آنچه که نیست، عامل حرکت اند. آنچه در حالحاضر نیست، در «آینده»، آنجا، آن روبهرو میایستد و ما را فرا میخواند. هل نمیدهد. ما اینجاییم، محصور در واقعیت و چیزها و شرایطی که وجود دارند. در این حصر، با آنچه که نیست، با آنچه میتواند باشد، با امر غایب، تنها یک راه ارتباط وجود دارد: تصور کردن.
تصورها خمیرمایهی حرکتاند، بادباناند، و در عین حال جهتاند، مسیرند.
ما بیتفکر انتزاعی، به همین که هست بسنده میکنیم. کتاب، از زیر امر محسوس، و از زیر لایههای واقعیتِ جبّار، آنچه میتواند باشد را بیرون میکشد و افشا میکند: حالتهای دیگری که غایباند را از گورِ وضعیتِ موجود بیرون میکشد.
خواندن به عنوانِ پیشدرآمد و تمرینِ «تصور» کنشی رادیکال است، یک کرد و کار انقلابی علیه وضع موجود.
____________________________
۱. «باد دارد پرده را تکان میدهد. پرندهای پشت پنجره است. نمیتوانم ببینماش. صدای کشیده شدن بال و پاهاش را به شیشه میشنوم.»
۲. پاراگراف بالا، مثل هر نوشتاری، در واقع یک سری خطِ کجوکوله است. امّا برای تو، بعد از خوانده شدن، حالا تصورِ کبوتری است که در سرما پشت پنجره نشسته.
کبوتری در کار نیست. من در کار نیستم. تنها تویی با چندتا کلمه، که اشارههاییاند به تصوری شخصی، تا علیرغمِ تمام آنچه در واقعیتِ حالحاضرِ اطرافت هست -پنجرهی بیکبوتر اتاقات- شروع به «تصور» کنی.
«خواندن» رد و دستکاریِ واقعیتِ موجود است. خواندن -دیدن پارهخطهای سیاه روی زمینهی سفید- به صورت موازی و همزمان، تماشای «امر غایب» است: نگاه کردن به چیزهایی که در حال حاضر نیستند، امّا به واسطهی توانِ «تصور»، با چشم غیر مسلّح، قابل دیدن میشوند. خواندن تصور کردن است و تصور کردن، احضار کبوتر غایب است.
هر نویسنده شعبدهبازی است که کبوتری را پشت پنجرهی تو پنهان کرده.
۳. هر متن یک نگاتیو است. در تاریکی تصورِ خواننده، هر متن یک بار از اول، بر اساس شدت تاریکی، مواد و محلولهای ظهور، مدت ظاهر کردن و مولفههای مختلف دیگر به شیوهای خصوصی ظاهر میشود. املای «کبوتر»، در هر تصور منفردی، در هر سَری، یک تصویر/کبوترِ تماماً شخصی است. کلمهی کبوتر به هیچ چیز ثابتی اشاره نمیکند، برای همین، همواره، نوشتن اشاره به امر غایب است و خواندن نگاه کردن به امر غایب. من با دستم به چیزی که نیست اشاره میکنم و تو با چشم به چیزی که نیست نگاه میکنی. هر متن آسمانِ خالیای است، خالی از کبوتر.
۴. در تقسیم بندیهای مختلف، چه در فلسفهی غربی و صورتهاش، چه در فلسفهی اسلامی، چه در شاخههایی از علوم شناختی و روانشناسی بالینی، عقل در معنای روزمرهی عقل، به دستههای مختلفی تقسیم میشود. این دستهبندیها بر یک دو راهیِ خام استوارند: عقلِ انضمامی «Concrete» در برابرِ عقلِ انتزاعی «Abstract».
عقل انضمامی سرگرمِ آنچه هست میشود: فکر کردن به این میز، یا فکر کردن به آن آسمان و درگیر شدن با کیفیتهای حاضری که دارند و قابلِ تجربهکردن با گیرندههای حسیِ ما هستند. برای مثال، هرچند یک سیب در حال حاضر اینجا وجود ندارد، امّا امکان دسترسی با بویایی و چشایی و بینایی و لامسه و اینها به یک سیب بالاخره در جایی وجود دارد. فکر کردن به چیزِ واقعی، تفکری انضمامی است.
عقل انتزاعی با نیروی تصور و با ترکیب کردن و کسر کردنِ واقعیتهایی که از جهان به درون خودمان کشیدهایم، مفاهیم و تصورها و خیالهایی غیرواقعی و حسناشدنی با ادراکهای پنجگانهی حسی میسازد. این عقل انتزاع میکند. سر و کار این عقل، این کارکردِ ذهن، با امور ناموجود است، اموری که «نیستند» و نیاز به خلق شدن برای «بودن» دارند.
۵. چرا باید کتاب بخوانیم؟ یا، چرا کتاب میخوانیم؟
جدا از تمام مفاهیم و کارکردهای حسی و عقلیِ مختلفی که خواندنِ متن دارد، جدا از تمام گوناگونی و کثرتی که کتابها دارند، چیزی که در کنشِ «خواندن» مستتر است، آنچه کیفیتی -با احتیاط بگوییم- ذاتی برای «خواندن» است، تمرین کردنِ «تفکر انتزاعی»ست. ما بیوقفه، حین خواندن هر متنی با هر جنس و بافتی، در حال تصور کردنایم. با خواندنِ پیوسته، با دوام آوردن در حالتِ مطالعه، تصور کردن - همچون تواناییای که تمام ارکان و جزئیات زندگی روزمره برای سرکوبش بسیج شدهاند- به یک عادت تبدیل میشود. بعد از عادت شدنِ خواندن، وقتی که تصور کردن رفتاری مداوم در کارکرد ذهنی یک نفر میشود، جای این که آن را دنبال خودمان بکشیم، تصور ما را در زندگی روزانه به دنبال خودش میکشد. این شروع «تغییر» است.
فقدان و آنچه که نیست، عامل حرکت اند. آنچه در حالحاضر نیست، در «آینده»، آنجا، آن روبهرو میایستد و ما را فرا میخواند. هل نمیدهد. ما اینجاییم، محصور در واقعیت و چیزها و شرایطی که وجود دارند. در این حصر، با آنچه که نیست، با آنچه میتواند باشد، با امر غایب، تنها یک راه ارتباط وجود دارد: تصور کردن.
تصورها خمیرمایهی حرکتاند، بادباناند، و در عین حال جهتاند، مسیرند.
ما بیتفکر انتزاعی، به همین که هست بسنده میکنیم. کتاب، از زیر امر محسوس، و از زیر لایههای واقعیتِ جبّار، آنچه میتواند باشد را بیرون میکشد و افشا میکند: حالتهای دیگری که غایباند را از گورِ وضعیتِ موجود بیرون میکشد.
خواندن به عنوانِ پیشدرآمد و تمرینِ «تصور» کنشی رادیکال است، یک کرد و کار انقلابی علیه وضع موجود.
۶. مثالِ اوّل:
از استثناها که صرف نظر کنیم، شمایلِ آدم «کتابخوان» عموماً همراستا و همخون با آدم «ناراضی» است. کسی که در وضعیتهای مختلف، چیز «دیگری» برای گفتن دارد، یا توانی برای مخالفت یا ایدهای برای ایراد گرفتن، یک «روشنفکر»، یک خار در چشمِ وضعیت حاضر، یک کتابخوان. او را همیشه دیدهایم، کنارمان بوده، در کلاسها، در جمعهای دوستانه، در اتوبوس شلوغ، سر صف نانوایی، کسی که در یک انقلاب دائمی علیه وضع موجود است. شیفتهای با چشمهای باز که در همه حال گزارشگرِ امر غایب است. او از تمام یک وضعیت موجود، با عبور از همهی جزئیات موجود جلوی چشمش، به صورت مصرانهای آنچه نیست را میبیند. آنچه را که امکان دارد بشود، آنچه باید بشود، آنچه احتمال دارد بشود را از دلِ نیستی بیرون میکشد و گزارش میکند، میخواهد، وضعیت را به هم میزند، طلب میکند.
این خواستِ امر غایب، این تلاش همیشگی برای دست زدن به ابری که هی دورتر میشود و رسیدن را به تاخیر میاندازد، محصولِ «تصور» است. «تصور» آستانههای مختلفی دارد. امّا کسی که تشنه است، آب میخورد. کسی که تصور میکند، میخواند.
۷. مثالِ دوّم:
زبان پناهگاهی علیه جهان انضمامی، علیه واقعیت است.
مثلاً، معشوقی که حاضر است، کنار ما یا روبهروی ما ایستاده، لمسش میکنیم و با او حرف میزنیم، نمایندهی جهان/امر انضمامی است. معشوق زبانی، معشوق-در-ادبیات، همواره معشوقی است که «رفته» یا «نیامده»: یک غیابِ عزیز.
نوشتن و خواندن، به این ترتیب، پلی است که خواننده و نویسنده را به سرزمینِ «نیامدهها» و «رفتهها» میرساند. ما با ادبیات، ناظری غلیظ در میان اشباح میشویم، یکتماشاچی روبهروی انبوهِ غایبها. این ناگزیر است، معشوق ما، باید هنوز نرسیده باشد، یا باید از کنار ما برود، تا وارد قلمروی نوشتار شود. او هر چقدر از من دورتر و غایبتر میشود، بیشتر در «زبان»، در «نوشتار»، در «تصور» فرو میرود.
۸. ادبیات موظف نیست «حال کسی را خوب کند» و تعهدی ندارد که «چیزی را درست کند» حتا برای نویسندهاش.
ادبیات یک مهلت مشترک است، برای مخاطب و مولف، که با پچپچه، زیر آبِ امر واقعی را بزنند. ادبیات مجالی برای وجود داشتنِ چیزی که نیست است: یک مخاطره، یک شرارت علیه واقعیت.
بلانشو مینویسد «ادبیات به کجا میرود؟ به سمت خودش. به سمت ماهیتش که ناپدید شدن است.»
بارت در گفتوگو با نادو، به این سوال جواب میدهد «میتوانیم بگوییم به طرفِ نابودی میرود، آنوقت بحث تمام میشود.»
این نابودی یک استعارهی متافیزیکی است.
۹. «صدای شرقشرقِ بالا زدن میآید. بلند میشوم. پرده را کنار میزنم. کبوتری آن طرفِ شیشه نیست. گربهای لبهی دیوارِ همسایه نشسته. نگاهم میکند.»
از استثناها که صرف نظر کنیم، شمایلِ آدم «کتابخوان» عموماً همراستا و همخون با آدم «ناراضی» است. کسی که در وضعیتهای مختلف، چیز «دیگری» برای گفتن دارد، یا توانی برای مخالفت یا ایدهای برای ایراد گرفتن، یک «روشنفکر»، یک خار در چشمِ وضعیت حاضر، یک کتابخوان. او را همیشه دیدهایم، کنارمان بوده، در کلاسها، در جمعهای دوستانه، در اتوبوس شلوغ، سر صف نانوایی، کسی که در یک انقلاب دائمی علیه وضع موجود است. شیفتهای با چشمهای باز که در همه حال گزارشگرِ امر غایب است. او از تمام یک وضعیت موجود، با عبور از همهی جزئیات موجود جلوی چشمش، به صورت مصرانهای آنچه نیست را میبیند. آنچه را که امکان دارد بشود، آنچه باید بشود، آنچه احتمال دارد بشود را از دلِ نیستی بیرون میکشد و گزارش میکند، میخواهد، وضعیت را به هم میزند، طلب میکند.
این خواستِ امر غایب، این تلاش همیشگی برای دست زدن به ابری که هی دورتر میشود و رسیدن را به تاخیر میاندازد، محصولِ «تصور» است. «تصور» آستانههای مختلفی دارد. امّا کسی که تشنه است، آب میخورد. کسی که تصور میکند، میخواند.
۷. مثالِ دوّم:
زبان پناهگاهی علیه جهان انضمامی، علیه واقعیت است.
مثلاً، معشوقی که حاضر است، کنار ما یا روبهروی ما ایستاده، لمسش میکنیم و با او حرف میزنیم، نمایندهی جهان/امر انضمامی است. معشوق زبانی، معشوق-در-ادبیات، همواره معشوقی است که «رفته» یا «نیامده»: یک غیابِ عزیز.
نوشتن و خواندن، به این ترتیب، پلی است که خواننده و نویسنده را به سرزمینِ «نیامدهها» و «رفتهها» میرساند. ما با ادبیات، ناظری غلیظ در میان اشباح میشویم، یکتماشاچی روبهروی انبوهِ غایبها. این ناگزیر است، معشوق ما، باید هنوز نرسیده باشد، یا باید از کنار ما برود، تا وارد قلمروی نوشتار شود. او هر چقدر از من دورتر و غایبتر میشود، بیشتر در «زبان»، در «نوشتار»، در «تصور» فرو میرود.
۸. ادبیات موظف نیست «حال کسی را خوب کند» و تعهدی ندارد که «چیزی را درست کند» حتا برای نویسندهاش.
ادبیات یک مهلت مشترک است، برای مخاطب و مولف، که با پچپچه، زیر آبِ امر واقعی را بزنند. ادبیات مجالی برای وجود داشتنِ چیزی که نیست است: یک مخاطره، یک شرارت علیه واقعیت.
بلانشو مینویسد «ادبیات به کجا میرود؟ به سمت خودش. به سمت ماهیتش که ناپدید شدن است.»
بارت در گفتوگو با نادو، به این سوال جواب میدهد «میتوانیم بگوییم به طرفِ نابودی میرود، آنوقت بحث تمام میشود.»
این نابودی یک استعارهی متافیزیکی است.
۹. «صدای شرقشرقِ بالا زدن میآید. بلند میشوم. پرده را کنار میزنم. کبوتری آن طرفِ شیشه نیست. گربهای لبهی دیوارِ همسایه نشسته. نگاهم میکند.»
تکانهها
| دست تکان دادن برای مارادونا | تکانهها
۱. حتّا مارادونا هم میمیرد.
۲. همهچیز از بین میرود. ما از ازل، برای مدت نامعلومی، نبودهایم، یک مدتی هستیم، فضایی را با «من» اشغال میکنیم و زمان از درونمان میگذرد، بعد دوباره برمیگردیم به نیستی.
مارادونا، در فاصلهی دو نیستی، یک افشاگر است. وقتی به طرف نابودی همه را دریبل میزد و با قهقهه به وحشت بنیادین چیزها دهنکجی میکرد، وقتی شادمانه نابودی را میپذیرفت، مثل رقصندهای که همهچیز برایش لو رفته،داشت نام اصلیِ «نیستی» را افشا میکرد: «خانه».
۲.۵. صدا زدنِ «نیستی» به نامهای دیگرش، رام/اهلی کردنِ نیستی است.
۳. «نیستی
۴. اگر تمایزی بین «قصه گفتن» و «قصه بودن» در نظر بگیریم، ما و جهان ما بیشتر از هرچیزی به آدمهایی که قصه هستند احتیاج داریم.
مارادونا قصهست. یک داستان حیرتآور، مثل یک جرقهی کوتاه، توی تاریکی. انگار همهش خیال بوده.
۵. «دست تکان دادن برای مارادونا»
۲. همهچیز از بین میرود. ما از ازل، برای مدت نامعلومی، نبودهایم، یک مدتی هستیم، فضایی را با «من» اشغال میکنیم و زمان از درونمان میگذرد، بعد دوباره برمیگردیم به نیستی.
مارادونا، در فاصلهی دو نیستی، یک افشاگر است. وقتی به طرف نابودی همه را دریبل میزد و با قهقهه به وحشت بنیادین چیزها دهنکجی میکرد، وقتی شادمانه نابودی را میپذیرفت، مثل رقصندهای که همهچیز برایش لو رفته،داشت نام اصلیِ «نیستی» را افشا میکرد: «خانه».
۲.۵. صدا زدنِ «نیستی» به نامهای دیگرش، رام/اهلی کردنِ نیستی است.
۳. «نیستی
من را به تنم قرض داده تا مرئی باشم، قصهام را بسازم، بعد پسم بگیرد. اما من زندگی را با خودم به نیستی میبرم، مثل پریدن و گل زدن با دست، نیستی را به درون میکشم، میمکم.» این سرودِ مارادوناست وقتی که با رقص به طرف«خانه»میدوید.۴. اگر تمایزی بین «قصه گفتن» و «قصه بودن» در نظر بگیریم، ما و جهان ما بیشتر از هرچیزی به آدمهایی که قصه هستند احتیاج داریم.
مارادونا قصهست. یک داستان حیرتآور، مثل یک جرقهی کوتاه، توی تاریکی. انگار همهش خیال بوده.
۵. «دست تکان دادن برای مارادونا»
_____________
◾️ دویدن به طرفِ سرگیجه | ده قطعه دربارهی جمعیتزدایی از «من»
◾️متنِ قبلی: تکهپارههای بیرنگِ وطن
© نقاشیها: آد نردرام | Odd nerdrum
_____________
◾️ دویدن به طرفِ سرگیجه | ده قطعه دربارهی جمعیتزدایی از «من»
◾️متنِ قبلی: تکهپارههای بیرنگِ وطن
© نقاشیها: آد نردرام | Odd nerdrum
_____________
۱. شش ضمیر داریم:
من/ تو/ او _ ما/ شما/ آنها.
سهتای اول مفردند: اشاره به آدمی تنها. سهتای دوّم جمعاند: اشاره به دستهای از آدمهای تنها.
۲. «ما» چی است؟ هر دو یا چند نفری کنارِ هم، یک «ما» نیستند؛ یک جمعیتاند. ممکن است که این جمعیت، به جای «ما»، «شما» یا «آنها» باشند. چی است که چندتا آدم را در کنارِ هم شیرازه میزند، یک «ما» میسازد؟
اولینِ شرطِ تشکیلِ «ما» وجودِ یک «من» است. این «من» دو خصوصیت دارد: ۱.کانونِ و محورِ مرکزیِ «ما»ست که حضورِ دیگری، حضور یک «او» یا «تو» را با خودش، در کنارِ خودش میپذیرد. ۲.«من» الزاماً راوی است.
شرطِ دومِ تشکیلشدنِ «ما»، به جز وجود یک من که در مرکز است و دیگری که همراهیاش میکند، ایده یا موضوعی بیرونی است که به عنوانِ بخشِ سوّم، [ناماش را در این متن شیرازه میگذاریم] اجزا را به هم میچسباند.
۳. «من» چهطور میتوانم وقتی هرگز از خودم بیرون نرفتهام، وقتی به عنوان یک آگاهی دائماً همراه و درونِ تنی واحد و ثابت در جهان بودهام و به واسطهی این تن جهان را تجربه کردهام، ادعایی دربارهی «ما» بودن بکنم؟ چهطور من بهعلاوهی یک منِ دیگر یک ما تشکیل میدهد، وقتی که هر من، جهانی شخصی است که انطباقی با من دیگر ندارد؛ وقتی که دوتا تنِ مجزا، تنِ «من» و تنِ «دیگری» نمیتوانند مثل حاصل جمعی، یک تن بشوند، این ما چطور در جداماندگی افراد از هم صورت میبندد؟
۳.۵. وقتی میلِ من ابژهای در جهان دارد، من ناگزیر با تنم به طرف آن ابژه خیز برمیدارم و در راه، «دیگری» را میبینم که دارد به سمت ابژهی من حرکت میکند، دو راه پیش رویم هست: ۱. یا مانعی بینِ ابژهی میلم و حرکت دیگری به طرف آن ابژه باشم ۲. یا حرکت دیگری را به طرف ابژهی میلِ خودم به رسمیت بشناسم.
در حالتِ اول، حالتِ ممانعت از حضورِ دیگری، مرزی بین من و دیگری ایجاد میکنم، آنوقت «شما/آنها» به وجود میآید: آدمهایی در طرفِ دیگرِ مرز. در حالتِ دوم، حالتِ پذیرش، «ما» تشکیل میشود. حرکتِ «من» و حرکتِ دیگری به طرفِ موضوعی بیرونی، طرفِ موضوعی مشترک، مایی تشکیل میدهد. بیاینکه من از خودم بیرون رفته باشم.
«ما» به واسطهی چیزی ثالث -شیرازه- قوام پیدا میکند. ابژهی میلانگیزی، دو یا چند «من» را به سمت «ما» شدن فرامیخواند.
من/ تو/ او _ ما/ شما/ آنها.
سهتای اول مفردند: اشاره به آدمی تنها. سهتای دوّم جمعاند: اشاره به دستهای از آدمهای تنها.
۲. «ما» چی است؟ هر دو یا چند نفری کنارِ هم، یک «ما» نیستند؛ یک جمعیتاند. ممکن است که این جمعیت، به جای «ما»، «شما» یا «آنها» باشند. چی است که چندتا آدم را در کنارِ هم شیرازه میزند، یک «ما» میسازد؟
اولینِ شرطِ تشکیلِ «ما» وجودِ یک «من» است. این «من» دو خصوصیت دارد: ۱.کانونِ و محورِ مرکزیِ «ما»ست که حضورِ دیگری، حضور یک «او» یا «تو» را با خودش، در کنارِ خودش میپذیرد. ۲.«من» الزاماً راوی است.
شرطِ دومِ تشکیلشدنِ «ما»، به جز وجود یک من که در مرکز است و دیگری که همراهیاش میکند، ایده یا موضوعی بیرونی است که به عنوانِ بخشِ سوّم، [ناماش را در این متن شیرازه میگذاریم] اجزا را به هم میچسباند.
۳. «من» چهطور میتوانم وقتی هرگز از خودم بیرون نرفتهام، وقتی به عنوان یک آگاهی دائماً همراه و درونِ تنی واحد و ثابت در جهان بودهام و به واسطهی این تن جهان را تجربه کردهام، ادعایی دربارهی «ما» بودن بکنم؟ چهطور من بهعلاوهی یک منِ دیگر یک ما تشکیل میدهد، وقتی که هر من، جهانی شخصی است که انطباقی با من دیگر ندارد؛ وقتی که دوتا تنِ مجزا، تنِ «من» و تنِ «دیگری» نمیتوانند مثل حاصل جمعی، یک تن بشوند، این ما چطور در جداماندگی افراد از هم صورت میبندد؟
۳.۵. وقتی میلِ من ابژهای در جهان دارد، من ناگزیر با تنم به طرف آن ابژه خیز برمیدارم و در راه، «دیگری» را میبینم که دارد به سمت ابژهی من حرکت میکند، دو راه پیش رویم هست: ۱. یا مانعی بینِ ابژهی میلم و حرکت دیگری به طرف آن ابژه باشم ۲. یا حرکت دیگری را به طرف ابژهی میلِ خودم به رسمیت بشناسم.
در حالتِ اول، حالتِ ممانعت از حضورِ دیگری، مرزی بین من و دیگری ایجاد میکنم، آنوقت «شما/آنها» به وجود میآید: آدمهایی در طرفِ دیگرِ مرز. در حالتِ دوم، حالتِ پذیرش، «ما» تشکیل میشود. حرکتِ «من» و حرکتِ دیگری به طرفِ موضوعی بیرونی، طرفِ موضوعی مشترک، مایی تشکیل میدهد. بیاینکه من از خودم بیرون رفته باشم.
«ما» به واسطهی چیزی ثالث -شیرازه- قوام پیدا میکند. ابژهی میلانگیزی، دو یا چند «من» را به سمت «ما» شدن فرامیخواند.
۴.هر ما یک شیرازهی بهخصوص دارد: مای دانشآموزان یک کلاس، به واسطهی درسی مشترک را خواندن صورت بسته، در همین حال، خردهماهایی درون این ما وجود دارد: مایی که به واسطهی اهلِ ورزش بودن کنار هماند، از طرفی مایی که در فاصلهی کلاسها سیگار میکشند کنار هماند. هر «ما» شیرازهای برای قوام دارد. لحظههایی هست که دو نفر به خودشان مشغول نیستند، با هم به چیزی بیرون از خودشان مشغولاند: دیدن یک چیز واحد، ساختن چیزی مشترک، انجام دادن یک کار جمعی.
وقتی به دیگری مشغولایم، درحال تجربهکردنِ «دیگری» هستیم، امّا وقتی با دیگری، به چیزی ثالث مشغولایم، این دقیقهها، لحظههای تجربهکردنِ «ما» هستند، به میانجیِ چیزی خارج از من و دیگری: شیرازه.
۴.۵. حالتِ استثنایی/ همخوابی: وقتی ابژهی بیرونی، موقتاً غایب است، دو نفر، باید دوئتی اجرا کنند که به نوبت، یکی نقش بخشِ سوم -شیرازه- را بازی کند: ابژهی میل باشد. تا شیرازه در فرصتِ مقرر، دوباره ظهور کند. حرکتِ ما ادامه پیدا کند. هر همخوابی، یک مای مچاله شده است.
اگر شیرازهی اصلی را در همخوابی، ارضای تنش جنسی در نظر بگیریم، در نهایت، این ارضا، پدیدهای فردی است. هر کدام از طرفین سکس دارد به سمت ارضای خودش حرکت میکند، نه به طرفِ یک نقطهی مشترک. بنابراین، برای حفظِ این کار -همخوابی-، باید هرکسی برای دیگری شیرازه باشد، ابژهی میل باشد، وگرنه همخوابی متوقف میشود.
در نتیجه، هر «ما»یی، شیرازهای دارد، امّا این شیرازه و هدف و موضوعِ سوّم الزاماً آشکار نیست. غیب میشود. استحاله پیدا میکند. یکی از حالتهای غیب شدنِ شیرازه، در همخوابی -بینیتِ باروری- و حالتِ دیگر در «ملّتشدن» است.
۵. همخوابی استثناست. امّا وقتی «ما» بیشتر از دو نفریم، و در حال همخوابی نیستیم، وقتی میفهمیم که ابژهی میلِ فرد با چشمبندی غیب شده اما همچنان فرد در تلهی «ما» مانده، تکلیف چی است؟ وقتی ما داریم در مساحتِ یک مای خالی میپلکیم، چه چیزی مانع از فروپاشیدنِ ما میشود؟
این حالت استثناییِ فقدانِ ابژهی میلِ فردی و در عینحال برپا ماندنِ سازهی خالیِ «ما»، استحالهی افراد به «ملت» است. ملت یک «ما»ی متورم است که همهی افراد موظفاند بیحضور ابژهی میل، منِ کانونیِ روایتگرش باشند و با این کار دیگری را همراه با خودشان تحمل کنند.
«ملت» یک نحوهای از «ما» است. یک ما که زیر دستور و سایهی دولتی مرکزی و شیرازهها و ابژههای میل مصنوعیِ دستسازش افراد را به هم جوش داده. ملت در عمل، جمعیتی است که در یک بازهی جغرافیایی، با آرمانِ حفظِ مرز به صورتِ «ما» قوام پیدا کردهاند. مایی خودخواه که هر خروج و هر فرآیند دیگریشدنی را پیشاپیش سرکوب میکند. رسالتِ هر ملت، ابژهی پنهانیِ میلِ هر ملت، حفاظت از ایدهی تمامیت ارضی و نگهبانی دادن از مرز در هر صورتی، در برابر هر تهدیدی است، طوری که انگار مرزهای امروز، قاعدههایی ازلیابدیاند. هر ملت در عینحال که بدونِ ابژههای میلِ فردیِ اعضایش، در خود مچاله شده، تکبهتک فراموش کرده که مرزهای جهان در طولِ تاریخ دائماً تغییر کردهاند. چیزی ملّی، چیزی جغرافیایی برای صیانت وجود ندارد. نمیشود بادی که میرود را با دست نگه داشت.
وقتی به دیگری مشغولایم، درحال تجربهکردنِ «دیگری» هستیم، امّا وقتی با دیگری، به چیزی ثالث مشغولایم، این دقیقهها، لحظههای تجربهکردنِ «ما» هستند، به میانجیِ چیزی خارج از من و دیگری: شیرازه.
۴.۵. حالتِ استثنایی/ همخوابی: وقتی ابژهی بیرونی، موقتاً غایب است، دو نفر، باید دوئتی اجرا کنند که به نوبت، یکی نقش بخشِ سوم -شیرازه- را بازی کند: ابژهی میل باشد. تا شیرازه در فرصتِ مقرر، دوباره ظهور کند. حرکتِ ما ادامه پیدا کند. هر همخوابی، یک مای مچاله شده است.
اگر شیرازهی اصلی را در همخوابی، ارضای تنش جنسی در نظر بگیریم، در نهایت، این ارضا، پدیدهای فردی است. هر کدام از طرفین سکس دارد به سمت ارضای خودش حرکت میکند، نه به طرفِ یک نقطهی مشترک. بنابراین، برای حفظِ این کار -همخوابی-، باید هرکسی برای دیگری شیرازه باشد، ابژهی میل باشد، وگرنه همخوابی متوقف میشود.
در نتیجه، هر «ما»یی، شیرازهای دارد، امّا این شیرازه و هدف و موضوعِ سوّم الزاماً آشکار نیست. غیب میشود. استحاله پیدا میکند. یکی از حالتهای غیب شدنِ شیرازه، در همخوابی -بینیتِ باروری- و حالتِ دیگر در «ملّتشدن» است.
۵. همخوابی استثناست. امّا وقتی «ما» بیشتر از دو نفریم، و در حال همخوابی نیستیم، وقتی میفهمیم که ابژهی میلِ فرد با چشمبندی غیب شده اما همچنان فرد در تلهی «ما» مانده، تکلیف چی است؟ وقتی ما داریم در مساحتِ یک مای خالی میپلکیم، چه چیزی مانع از فروپاشیدنِ ما میشود؟
این حالت استثناییِ فقدانِ ابژهی میلِ فردی و در عینحال برپا ماندنِ سازهی خالیِ «ما»، استحالهی افراد به «ملت» است. ملت یک «ما»ی متورم است که همهی افراد موظفاند بیحضور ابژهی میل، منِ کانونیِ روایتگرش باشند و با این کار دیگری را همراه با خودشان تحمل کنند.
«ملت» یک نحوهای از «ما» است. یک ما که زیر دستور و سایهی دولتی مرکزی و شیرازهها و ابژههای میل مصنوعیِ دستسازش افراد را به هم جوش داده. ملت در عمل، جمعیتی است که در یک بازهی جغرافیایی، با آرمانِ حفظِ مرز به صورتِ «ما» قوام پیدا کردهاند. مایی خودخواه که هر خروج و هر فرآیند دیگریشدنی را پیشاپیش سرکوب میکند. رسالتِ هر ملت، ابژهی پنهانیِ میلِ هر ملت، حفاظت از ایدهی تمامیت ارضی و نگهبانی دادن از مرز در هر صورتی، در برابر هر تهدیدی است، طوری که انگار مرزهای امروز، قاعدههایی ازلیابدیاند. هر ملت در عینحال که بدونِ ابژههای میلِ فردیِ اعضایش، در خود مچاله شده، تکبهتک فراموش کرده که مرزهای جهان در طولِ تاریخ دائماً تغییر کردهاند. چیزی ملّی، چیزی جغرافیایی برای صیانت وجود ندارد. نمیشود بادی که میرود را با دست نگه داشت.
۶. هر «ما/ملّت» موظف است تا به کلّی خواست و میلِ افراد را فراموش کند. «ما» فراموش کردهایم که جمعیتها به صورت خلقالساعه به وجود نمیآیند و ساز و کاری اتمیستی در روند تشکیل شدن اجتماعها وجود دارد: هر جمعیت یک همپیمانی بین فردهاست، با ابژهی میل و شیرازهای مشترک. «جمعیت»ها موجوداتی هوشمند نیستند که آرمانسازی کنند؛ حتا آرمانهای جمعی هم در نهایت آرمانهایی فردیاند که تبلیغ شدهاند و تعمیم پیدا کردهاند. در بطن هر جمعیت، افرادی هستند/بودهاند/خواهند آمد که به جمعیتها آرمانها را از زبانِ جمع و نه از زبانِ خود، دیکته میکنند.
درواقع هر جور رفتنی به طرفِ ایدهی «جمعیت» باید برگشتی به طرف فرد داشته باشد، با این ترجیعبند که «هر ظلم و لطفی در حق جمعیتها را باید همچون ظلم و لطفی به افراد فهمید».
باید برای اعادهی فردیت، برای برگرداندن بار مسئولیت هرکس روی دوشهای خودش از آدم، از هر «من» جمعیتزدایی کنیم. ساختارِ هر «ما» را تجزیه کنیم و ابژهی میل ما را بیرون بکشیم، با تکتکِ ابژههای میلِ افراد مقایسه کنیم. شدتِ اختلافی که بین ابژهی میل فرد با ابژهی میل جمعیت/ما وجود دارد، معیارِ فاسد بودنِ تجمع است؛ تجمعی انباشته از افرادِ از-خود-بیگانه.
۷. ترجیح دادن کتگوریها و قالبهای جمعی، به جای خودِ «فرد» و دغدغهها و امکانهاش، یکجور وادادگی تاریخی در خاورمیانهست.
همواره وطن، ارتش، خانواده، مکتب، جنبش، و جمعیتها و آرمانهایی که دارند، نسبت به «یک فرد» در اولویتاند.
اگر به ده-پانزدهتا دولت-ملتِ حالِ حاضر در خاورمیانه نگاه کنید، توی این تقسیمبندیها، آدمها، دربارهی خودشان، و دربارهی فردیتشان، نه امکانی جز فرار دارند، نه حقی برای به دستآوردن. تعارضی تاریخی بین فرد و جمع، بین «من» و «ما» وجود دارد که همهچیز را به نفعِ «ما» و به ضررِ «من» بازتفسیر میکند. همه باید در اختیارِ «کُل» و ابژهی میلِ کل باشند؛ این دستورِ فرهنگ مستقر، خانواده، تحصیلات، هنر است. «فرد» یعنی تفرقه، یعنی خیانت. ارسطو در سیاست مینویسند آدمی که پلیس/شهر را ترک میکند، یا دیو است یا خدا. تمام پروسهی تمدن در تلاش برای اثباتِ نا-دیو/نا-خدا بودنِ انسانها بوده: سرکوبی نامرئی- بلعیدنِ من در ما.
از طرفی، اینجا، در خاورمیانه، همه عاشقِ ایدههای موهومی مثل «مرز»و «تمامیت ارضی»اند، بی اینکه اثر مستقیم یا غیرمستقیمی از این مفهومها توی زندگی فردی ببینند، بیاینکه فرصتی برای مقایسهی خواستهای فردیشان با خواستهای جمع داشته بوده باشند.
مرزهای خاورمیانه جعلیاند -مثل هر مرز دیگری در تاریخ- برای یک«فرد»که مسئولیت خودشو برعهده گرفته. چرا که یک فرد مستقل، هر طرفِ این مرزها، چیزی دورریختنی به حساب میآید.
«ما» در نهایت شرّی فینفسه نیست. «ملتشدن»، در معنای رمهوارگی و از دست دادنِ میل و ارادهی شخصی در برابر خواستی سیاسی، به مثابه یکی از نقابهای مختلفِ «ما»، سواستفاده کردن از تجمعِ افرادِ از-خود-بیگانه-شده است: صورتِ شریرِ «ما».
۸. ملت اسمِ رمزی برای سلبِ فردیت است. هروقت دچار شوقهای کاذب ملیمیهنی شدیم، هروقت با تصورِ «مرز» شروع به خودارضایی کردیم، از یک مسئلهی «زبانی» برای مداوا کمک بگیریم، به ضمایرِ گلآلود برگردیم و ضمیرها را از هم تفکیک کنیم. از خودمان بپرسیم:
«من» چرا دارم خودم را «ما» صدا میزنم؟
این شروعِ مسئولیتپذیری است، قدمِ اول به طرفِ «من» و به دوشگرفتنِ مسئلهی «من»، با تمامِ سرگیجهای که در برابرم است____ وقتی که هشتونیم میلیارد من/ملّتِ غیرجغرافیایی، هشتونیم میلیارد سرگیجهی حاصل از آزادی -شبیه به رقصی دستهجمعی- در کنار هم باشند، «ما» خاصیت تلهبودن را از دست میدهد، تبدیل به جشنوارهای -قابلِ ترک- میشود.
درواقع هر جور رفتنی به طرفِ ایدهی «جمعیت» باید برگشتی به طرف فرد داشته باشد، با این ترجیعبند که «هر ظلم و لطفی در حق جمعیتها را باید همچون ظلم و لطفی به افراد فهمید».
باید برای اعادهی فردیت، برای برگرداندن بار مسئولیت هرکس روی دوشهای خودش از آدم، از هر «من» جمعیتزدایی کنیم. ساختارِ هر «ما» را تجزیه کنیم و ابژهی میل ما را بیرون بکشیم، با تکتکِ ابژههای میلِ افراد مقایسه کنیم. شدتِ اختلافی که بین ابژهی میل فرد با ابژهی میل جمعیت/ما وجود دارد، معیارِ فاسد بودنِ تجمع است؛ تجمعی انباشته از افرادِ از-خود-بیگانه.
۷. ترجیح دادن کتگوریها و قالبهای جمعی، به جای خودِ «فرد» و دغدغهها و امکانهاش، یکجور وادادگی تاریخی در خاورمیانهست.
همواره وطن، ارتش، خانواده، مکتب، جنبش، و جمعیتها و آرمانهایی که دارند، نسبت به «یک فرد» در اولویتاند.
اگر به ده-پانزدهتا دولت-ملتِ حالِ حاضر در خاورمیانه نگاه کنید، توی این تقسیمبندیها، آدمها، دربارهی خودشان، و دربارهی فردیتشان، نه امکانی جز فرار دارند، نه حقی برای به دستآوردن. تعارضی تاریخی بین فرد و جمع، بین «من» و «ما» وجود دارد که همهچیز را به نفعِ «ما» و به ضررِ «من» بازتفسیر میکند. همه باید در اختیارِ «کُل» و ابژهی میلِ کل باشند؛ این دستورِ فرهنگ مستقر، خانواده، تحصیلات، هنر است. «فرد» یعنی تفرقه، یعنی خیانت. ارسطو در سیاست مینویسند آدمی که پلیس/شهر را ترک میکند، یا دیو است یا خدا. تمام پروسهی تمدن در تلاش برای اثباتِ نا-دیو/نا-خدا بودنِ انسانها بوده: سرکوبی نامرئی- بلعیدنِ من در ما.
از طرفی، اینجا، در خاورمیانه، همه عاشقِ ایدههای موهومی مثل «مرز»و «تمامیت ارضی»اند، بی اینکه اثر مستقیم یا غیرمستقیمی از این مفهومها توی زندگی فردی ببینند، بیاینکه فرصتی برای مقایسهی خواستهای فردیشان با خواستهای جمع داشته بوده باشند.
مرزهای خاورمیانه جعلیاند -مثل هر مرز دیگری در تاریخ- برای یک«فرد»که مسئولیت خودشو برعهده گرفته. چرا که یک فرد مستقل، هر طرفِ این مرزها، چیزی دورریختنی به حساب میآید.
«ما» در نهایت شرّی فینفسه نیست. «ملتشدن»، در معنای رمهوارگی و از دست دادنِ میل و ارادهی شخصی در برابر خواستی سیاسی، به مثابه یکی از نقابهای مختلفِ «ما»، سواستفاده کردن از تجمعِ افرادِ از-خود-بیگانه-شده است: صورتِ شریرِ «ما».
۸. ملت اسمِ رمزی برای سلبِ فردیت است. هروقت دچار شوقهای کاذب ملیمیهنی شدیم، هروقت با تصورِ «مرز» شروع به خودارضایی کردیم، از یک مسئلهی «زبانی» برای مداوا کمک بگیریم، به ضمایرِ گلآلود برگردیم و ضمیرها را از هم تفکیک کنیم. از خودمان بپرسیم:
«من» چرا دارم خودم را «ما» صدا میزنم؟
این شروعِ مسئولیتپذیری است، قدمِ اول به طرفِ «من» و به دوشگرفتنِ مسئلهی «من»، با تمامِ سرگیجهای که در برابرم است____ وقتی که هشتونیم میلیارد من/ملّتِ غیرجغرافیایی، هشتونیم میلیارد سرگیجهی حاصل از آزادی -شبیه به رقصی دستهجمعی- در کنار هم باشند، «ما» خاصیت تلهبودن را از دست میدهد، تبدیل به جشنوارهای -قابلِ ترک- میشود.
« پیشنهادِ فیلم »
در یادداشتهای سهگانهی «لایههای بیرنگِ وطن: تکهپارههایی دربارهی خانه»/ «موخرهای ناگهانی برای وطن»/ «دویدن به طرفِ سرگیجه» به سمتِ میانگین گرفتن از مفهومهای «وطن» و «خانه» حرکتی بداهه -کورمالکورمال- میکردم. میخواستم وطن را با خانه آشتی بدهم، مترادف بگیرم، بعد برای خودم، تصوری کاربردی از نسبتِ فرد با این فضای خانه/وطن دستوپا کنم.
این پاراگراف، محورِ این سعیِ سهتکّه بود:
«وطن» نه یک محدودهی جغرافیایی است، نه یک محدودهی زبانی، نه محدودهای ژنتیکی، نه محدوده و برشی از حافظهی یک آدم. وطن محدوده نیست چون آدمها بالاخره از محدودهها بیرون خواهند ماند، این وظیفهی محدودههاست. وطن ماهیتاً نمیتواند محدوده باشد.
وطن یک فعالیت «Activity» است. فعالیتی از درخواست و پذیرشِ متقابل. وطن گفتوگویی بین «فرد» و «فضا»ست. یک طرف میخواهد، طرفِ دیگر میپذیرد. بعد به ترتیب، در این دیالوگ، نقشِ خواهنده- پذیرنده را با هم عوض میکنند. تا دقیقهای که این گفتگو ادامه پیدا کند، آن فضای پذیرنده، «وطنِ» فردی است که از او خواسته بود تا بپذیردش.
وطن به زور نگه نمیدارد، وطن دور نمیاندازد، وطن نمیکُشد، وطن مانع نمیشود.
برای روبهرو شدن با مسئلهی «در-خانه-بودن»، به نظرم رسید بیراه نیست اگر از ۱۳تا فیلم، با ژانرها و سبکهای مختلف، امّا -به نظر من- با دغدغهای همسان اسم ببرم.
شاید کسی خواست ببیند، و «خانه» را مثل معنایی فراموش شده، از دلِ جهانی که همهچیز را بدیهی جا میزند تا جلوی «پرسیدن» را بگیرد، بیرون بکشد. این ۱۳ فیلم، متریالیاند، برای کسی که از «خانه»، تصوری اتفاقاً غیربدیهی دارد. برای شک کردن به خانه، و جستوجوی بعد از شک.
____________________________
۱. دندانِ نیش | Dogtooth از یورگوس لانتیموس
۲. دلهدزدها | Shoplifters از هیروکازو کورئیدا
۳. پدر پسری | Like father, like son از هیروکازو کورئیدا
۴. درخت گلابی | Wild pear tree/ Ahlat agaçi از نوری بیلگه جیلان
۵. باشو غریبهی کوچک از بهرام بیضایی
۶. مالیخولیا | Melancholia از لارس فون تریه
۷. تعقیبکننده | Stalker از آندری تارکفسکی
۸. در بادِ مخالف | In the crosswind از مارتی هِلده
۹. بازیهای بامزه | Funny Games از میشل هانکه
۱۰. زیرزمین | Underground از اِمیر کوستاریتسا
۱۱. قضیه | Teorema از پییر پائولو پازولینی
۱۲. سفرِ زمان | Voyage of time از ترنس مالیک
۱۳. ابدیت و یک روز | Eternity and a day از تئودوروس آنجلوپولوس
____________________________
در یادداشتهای سهگانهی «لایههای بیرنگِ وطن: تکهپارههایی دربارهی خانه»/ «موخرهای ناگهانی برای وطن»/ «دویدن به طرفِ سرگیجه» به سمتِ میانگین گرفتن از مفهومهای «وطن» و «خانه» حرکتی بداهه -کورمالکورمال- میکردم. میخواستم وطن را با خانه آشتی بدهم، مترادف بگیرم، بعد برای خودم، تصوری کاربردی از نسبتِ فرد با این فضای خانه/وطن دستوپا کنم.
این پاراگراف، محورِ این سعیِ سهتکّه بود:
«وطن» نه یک محدودهی جغرافیایی است، نه یک محدودهی زبانی، نه محدودهای ژنتیکی، نه محدوده و برشی از حافظهی یک آدم. وطن محدوده نیست چون آدمها بالاخره از محدودهها بیرون خواهند ماند، این وظیفهی محدودههاست. وطن ماهیتاً نمیتواند محدوده باشد.
وطن یک فعالیت «Activity» است. فعالیتی از درخواست و پذیرشِ متقابل. وطن گفتوگویی بین «فرد» و «فضا»ست. یک طرف میخواهد، طرفِ دیگر میپذیرد. بعد به ترتیب، در این دیالوگ، نقشِ خواهنده- پذیرنده را با هم عوض میکنند. تا دقیقهای که این گفتگو ادامه پیدا کند، آن فضای پذیرنده، «وطنِ» فردی است که از او خواسته بود تا بپذیردش.
وطن به زور نگه نمیدارد، وطن دور نمیاندازد، وطن نمیکُشد، وطن مانع نمیشود.
برای روبهرو شدن با مسئلهی «در-خانه-بودن»، به نظرم رسید بیراه نیست اگر از ۱۳تا فیلم، با ژانرها و سبکهای مختلف، امّا -به نظر من- با دغدغهای همسان اسم ببرم.
شاید کسی خواست ببیند، و «خانه» را مثل معنایی فراموش شده، از دلِ جهانی که همهچیز را بدیهی جا میزند تا جلوی «پرسیدن» را بگیرد، بیرون بکشد. این ۱۳ فیلم، متریالیاند، برای کسی که از «خانه»، تصوری اتفاقاً غیربدیهی دارد. برای شک کردن به خانه، و جستوجوی بعد از شک.
____________________________
۱. دندانِ نیش | Dogtooth از یورگوس لانتیموس
۲. دلهدزدها | Shoplifters از هیروکازو کورئیدا
۳. پدر پسری | Like father, like son از هیروکازو کورئیدا
۴. درخت گلابی | Wild pear tree/ Ahlat agaçi از نوری بیلگه جیلان
۵. باشو غریبهی کوچک از بهرام بیضایی
۶. مالیخولیا | Melancholia از لارس فون تریه
۷. تعقیبکننده | Stalker از آندری تارکفسکی
۸. در بادِ مخالف | In the crosswind از مارتی هِلده
۹. بازیهای بامزه | Funny Games از میشل هانکه
۱۰. زیرزمین | Underground از اِمیر کوستاریتسا
۱۱. قضیه | Teorema از پییر پائولو پازولینی
۱۲. سفرِ زمان | Voyage of time از ترنس مالیک
۱۳. ابدیت و یک روز | Eternity and a day از تئودوروس آنجلوپولوس
____________________________
Forwarded from Pesign Podcast
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
رادیو پیزاین|ساخت و سرکوب انگیزه: چشمبندی با قصههای نامرئی!
علاوه بر سلامت سیستم در فرآیند آموزش و مسئولیتپذیر بودن مدیران و مسئولان آموزشی، چه عوامل دیگری در تحرک و کارآمدی یک فرآیند آموزشی تاثیر دارد؟
نهمین برنامه از فصل آموزش دیزاین دربارهی «انگیزه» است. اینکه انگیزه چیست و چه تفاوتهایی با «خواستن» دارد؟ انگیزه چیست و اصلا چه اهمیتی دارد «انگیزاننده» را بشناسیم؟ آیا انگیزهها مسیر و محرک رساندن ما به اهدافماناند یا ما هدف، وسیله و یا حتی طعمهی انگیزانندههای صاحبان قدرت و سرمایهایم؟ انگیزه برای دانشگاه و دانشگاهیون فعلی چه آورده و مصارفی دارد؟
در این برنامه محسن اماموردی انگیزه را در کنار مفاهیم نزدیک و گاها شبهه برانگیز با آن تعریف کرده و از تفاوتهایشان میگوید و در ادامه به شکلها و قالبهای ظهور و شیوع انگیزهها میان افراد و جوامع انسانی میپردازد.
● در کستباکس بشنوید!
رادیو پیزاین هر دو هفته، عصرگاه سهشنبه از طریق پادگیرهای زیر منتشر میشود.
○ Castbox
○ ApplePodcasts
○ GooglePodcasts
○ Spotify
○ Shenoto
○ Namlik
● اینستاگرام رادیو پیزاین
● توییتر رادیو پیزاین
◦
علاوه بر سلامت سیستم در فرآیند آموزش و مسئولیتپذیر بودن مدیران و مسئولان آموزشی، چه عوامل دیگری در تحرک و کارآمدی یک فرآیند آموزشی تاثیر دارد؟
نهمین برنامه از فصل آموزش دیزاین دربارهی «انگیزه» است. اینکه انگیزه چیست و چه تفاوتهایی با «خواستن» دارد؟ انگیزه چیست و اصلا چه اهمیتی دارد «انگیزاننده» را بشناسیم؟ آیا انگیزهها مسیر و محرک رساندن ما به اهدافماناند یا ما هدف، وسیله و یا حتی طعمهی انگیزانندههای صاحبان قدرت و سرمایهایم؟ انگیزه برای دانشگاه و دانشگاهیون فعلی چه آورده و مصارفی دارد؟
در این برنامه محسن اماموردی انگیزه را در کنار مفاهیم نزدیک و گاها شبهه برانگیز با آن تعریف کرده و از تفاوتهایشان میگوید و در ادامه به شکلها و قالبهای ظهور و شیوع انگیزهها میان افراد و جوامع انسانی میپردازد.
● در کستباکس بشنوید!
رادیو پیزاین هر دو هفته، عصرگاه سهشنبه از طریق پادگیرهای زیر منتشر میشود.
○ Castbox
○ ApplePodcasts
○ GooglePodcasts
○ Spotify
○ Shenoto
○ Namlik
● اینستاگرام رادیو پیزاین
● توییتر رادیو پیزاین
◦