تکانه‌ها
2.25K subscribers
123 photos
9 videos
13 files
73 links
-محسن امام‌وردی
Download Telegram
Channel created
«م-الف» برای من واسطه بود. واسطه ای برای فروریختن ترکیب «ترس و قباحت» از قیافه ی دور و عبوس یک کار مهیب «هزار پدر» مثل نوشتن.
ادبیات واقعاً «هزارپدر» است؛ این اغراق نیست.
وقتی هرکسی و اتفاقاً هرناکسی توی این بلبشو قیّم ادبیات است و وقتی نوشتن سر تا ته، از اینجا تا جایی که چشم کار می کند سهم الارث «ملّا نقطی‌ها»ست، نوشتن من و شمای نوعی شبیه شاشیدن به قبر پدر «استادان» و «حضرات ادیب» و توهین به ساحت قدسی کلمه است. سخت است.
می دانید، من همیشه فکر می کنم باید با همه چیز شوخی کرد، فکر می کنم کاری جز این از دست ما ساخته نیست. این قدر به این شوخی کردن مجبور ایم -مثل آب یا هوا- که اگر نشود با چیزی شوخی کنیم، باید روبرویش راست راست بایستایم و بهش توهین کنیم تا نرم شود و تکه هاش آماده ی شوخی شوند. پس من که هیچ وقت چیزی از ادبیات سردرنمی آورده ام، جلوی شما که ناظر بودید، با نوشتن شوخی کردم. رقصیدم.

یارو گفته بود کسی که اعتراف می کند، درحال از نو ساختن چیز دیگری است. می خواهم اعتراف کنم نوشتن هیچ وقت هدفم نبوده، پس چه ایرادهای بی شماری که می شود و می توانیم به این طرز نوشتن بگیریم. نوشتن تنها یکی از وسیله هام بوده. هست. این جوری می دیده ام اش. چاقوی من بوده که با خواندن شما داشتم تیزش می کردم.

تکه پاره های بداهه ای که آن جای قبلی می خواندید و درواقع «تداعی آزاد» بودند تا یک متن ادبی از هر دست، حاصل درگیری کلافگی و اشتیاق بودند. یکی دستم را می کشید یک طرف، آن یکی سرم را می کشید سمت خودش. زیر دوش مثلاً کلافگی پیروز می شد، توی تاکسی اشتیاق. وسط پیاده روی، توی ساندویچی، توی بقالی، سر صف نانوایی، توی قطار، توی دانشگاه، زیر پتو و هرجایی که این چیزها را می نوشتم، داور میدان پیروزی شوق بر کلافگی یا برعکس بودم. واقعاً هم نقشی فعال تر از داور نداشتم؛ من هم بیرون بازی ایستاده بودم و نگاه می کردم، تنها دستور قطع و وصل اش دست من بود.

حالا که مثلا «مُ» شده ام و با لهجه حضور دارم - راحت تر، انگار که برهنه تر ایستاده باشم- شاید این جا باز از همان ها که می نوشتم بنویسم، برهنه تر. شاید «نان شادی هایم را تقسیم کنم» اگر از گرسنگی نمیرم. شاید هم سمت شوخی کردن با صدا بروم، کمی حرف بزنیم و گوش کنیم.
در ستایش «کوبیدن»

-ما، حالا، هرآن ممکن است بی موسیقی «فرو بریزیم». موسیقی مثل ستونی، زیر وزنِ زندگیِ هر آدم، جلوی ریزش را می‌گیرد. این کارکردِ حیاتیِ موسیقی در مجموعه‌ی کارهای روزانه‌یی‌ست که می‌کنیم.

موسیقی هر دوره‌ی تاریخی، با تمام صورت‌هایی که داشته و دارد، بالاخره بازتاباندن مجموعه‌ی وضعیت‌ها و برساخت‌های زیستی «آن» دوره به ساکنان «همان» دوره، توسط مولف موسیقی است. در دوران ما که موسیقی یک‌سره از حالت آیینی/ قدسی/ معنوی‌اش، به صورتِ کالایی صنعتی با قابلیت معامله و دست به دست کردن مسخ شده، از موسیقی چه کاری ساخته است؟ هر قطعه‌ی موسیقی موظف است چه‌کاری برای ما بکند؟
موسیقیِ ما چیزی جز سیلی ممانعت از بی‌هوشی نیست.

هر مولف به اقتضای شرایط تاریخی و اجتماعی تجربه‌شده‌اش، یک قطعه‌ی موسیقی را تولید می کند. موسیقی، «زمان»ی است که به واسطه ی دخالت انسانی تبدیل به «صوت» شده. ما در این دقیقه‌ی تاریخی، دورِ هم ایستاده ایم و دریچه‌های نیمه‌باز و ناخودآگاهِ تبدیل موسیقی از «زمان» به «اصوات قابل هضم» هستیم. چه در مقام سازنده و چه به عنوان مخاطب، ما با شنیدن‌مان و با خواندن و ساختن‌مان، ابزارهای ثبت صدای زمانِ زیسته‌مان ایم. یعنی از خودِ این دوره صدایش را وام می گیریم و به خودش پس می‌دهیم.

‏برای موسیقی ما -موسیقی منکر مرزهای جغرافیایی که ضبط و تکثیر می‌شود- ضرب‌ها و مشخص‌تر سازهای «بیس و درامز» حکم ستون فقرات هر قطعه را دارند. حضور این دو ساز را در هر قطعه، نه اقتضایی زیباشناختی، که پیوندی وجودشناختی با زندگی روزمره‌ی مولف‌ها و شنونده‌ها ایجاب می‌کند. صدای این دو‌تا، ضرب‌ها، از قطعه بیرون می‌آیند و زودتر از هر جزٕ دیگری از قطعه رخنه می‌کنند توی زندگیِ شنونده در لحظه‌ی شنیدن. ضرب و ضرب و کوبیدن برای ما، ‏چیزی شبیه به عصای سلیمان است که سال ها جسد او را سرپا نگه داشته بود.
ما سلیمان‌های ایستاده با هندزفری هستیم. پل ارتباط آدم با قطعه موسیقی این دوره، در اولین قدم ارتباط، همراه شدن با ضرب‌هاست: پا و دست تکان دادن سرضرب‌ها. موسیقی ما با ضرب‌هاش از اجسام و آدم‌ها عبور می کند و با همین ضرب های هذیانی، روند اتفاق‌ها و اخبار روزمره را تعقیب یا همراهی می‌کند. تنش صوتی، مخاطب موسیقی را از میان دیوارهای رخوتِ زندگیِ کسلش راه می‌برد تا از زیر پوسته‌ی عظیم کلافگی به بیرون تف‌اش کند. هر قطعه، یک عملیاتِ نجات.

روشن است که ‏رقص، تصعید موسیقی به حرکات بدن است. رقص مرئی کردنِ موسیقی‌ای است که از نظر فیزیکی نامرئی است، به واسطه‌ی تن. امّا توی این گیر و دار، زیر این وزنه‌های سیمانی و فلزی و نئونی، ما نه فراغت و نه دل و دماغ رقصیدن داریم. وقتی برای رقصیدن نیست. زور زندگی اعتباری و قبض‌ها و ازدحام و کارهای باقی‌مانده بیش‌تر از زور میلِ سرکوب‌شده‌ی ما به رقصیدن است. اینجا، ضرب‌ها موظف‌اند تا مثل پتک ما را تکان بدهند. ضرب‌ها رسوب، ته‌مانده، لِرد، آخرین‌اشاره و صدای دور شدنِ رقص از زندگی ما هستند. «ضرب»ها هستند تا به زور هم که شده «ما» را «موسیقی» کنند.

به آدم ساکنی که از میان چرخ دنده‌های روزانه زندگی شهری رد می‌شود، توی مترو، اتوبوس، خیابان یا هرجایی نگاه کنید. تکه‌پاره‌هایی از اندام، استخوان و عضله و تلنباری از ناکامی، روی هم جمع شده و آدمی را تشکیل داده‌اند که تنها علامتِ حیاتی‌اش این است که پاش دارد سرضرب‌های یک قطعه‌ی موسیقی، شبیه رعشه‌ی آدمی دم مرگ، تکان می‌خورد.
موسیقی زمانه‌ی ما، چه بخواهد چه نه، ذاتاً «هشدار» است. هر قطعه‌ی موسیقی، ناگزیر رو به خود ایستادن و نهیب زدن برای جلوگیری از تسلیم و فروریختن است. ما با موسیقی‌ای که چکیده‌ی زمانه‌ی ماست، داریم قبل از مکیدن ملودی، یا شنیدنِ آواز، ضرب‌ها را مثل «واکسن انهدام» به خودمان تزریق می‌کنیم که فرونریزیم.
| صدا؛ درباره ی ترانه یا «همراهی سلیقه ی عمومی با حمام های آکوستیک» |


بعد از تحوّل عظیم که موسیقی از حالت صرفاً قابل اجرای زنده بودن اش، ‏به قابلیت ضبط شدن و انتشار دچار می شود، و بعد از متجسّم شدن صدا و موسیقی در شمایل یک محصولی که قابلیت«بازشنیدن»دارد،آدم معصومانه در حجم اصوات گیر می افتد.
موسیقی بسته بندی شده، یک مساله ی قابل حمل فردی و در صورت استقبال عمومی یک پیوند نامرئی میان افراد یک جامعه ی شنونده است. بنابراین موسیقی نه فقط یک مجموعه صدا با قواعد مشخص که یک امکان اجتماعی است. موسیقی تغییر ایجاد می کند. موسیقی روی همه ی مسائل و عواطف فردی تاثیر می گذارد. موسیقی معنی ایجاد می کند. بین مفاهیم وساطت می کند، بین اتفاق ها رابطه می سازد. گوش کنید! صداها همه جا هستند. اما تا قبل از«گوش کنید!»ما آن ها را نمی شنویم. اراده ی شنونده زیر حجم عظیم صداها دفن شده.
چرا از همه جا صدای موسیقی بلند شده؟چرا اختیار شنونده لنگ در هواست و او تنها یک ناظر بی تاثیر است؟

شرط اولیه ی همه گیر [پاپ/پاپیولار] شدن یک قطعه ی موسیقی و جلب پذیرش حداکثری درباره ی آن، تخفیف سطح محتوایی قطعه برای بهره برداری عمومی و بی محدودیت جمعیت ها از آن است. یعنی معیار شیوع،حظ بردن حتّا کندترین و شکست خورده ترین فاهمه های ممکن از آن قطعه است؛ از کلام یا از موسیقی.
به هرترتیب، «سواد کلمه» عمومی تر از «سواد موسیقی» است. پس کلام بین تمام پارامترهای سازنده ی یک قطعه،زودتر از همه دست-بُرد می خورد.
خواندن از ابتدایی ترین نیازها،یادآوری موزون غرایز به شنونده ها،اشتراک شکست ها و شادمانی های سطحی دوره ی بلوغ،ابزارهای پاپیولار کردن یک قطعه موسیقی -با کلام- اند. ترانه در دسترس ترین امکان برای تنظیم سطح محتوایی یک قطعه ی موسیقیایی است. پس،پیش از همه قربانی می شود.

ترانه، روح بی حجاب شده ی ادبیات هر مقطع از تاریخ است که نه در کتاب ها، که در ادبیات شفاهی و حافظه ی صوتی مردم ثبت می شود. ترانه نردیک ترین وضعیت ادبیات به توده ی مردم است.
کی نمی داند ترانه سرایی تابع احوال کلّی ادبیات است؟از روز روشن تر است. حالا بیش تر از هروقت، موسیقی دندان به پستان های خشک ادبیات رسمی بنگاه محور حکومت-زده ی دوران ما گرفته،می مکد. روبه رو به ما هوا بالا می آورد،حرف نمی زند.

برای مقایسه ای دم دستی،به ترانه های بعضاً باشکوه«پاپ فارسی»دهه ۴۰ تا آخر دهه ۵۰ نگاه کنیم. ترانه سرایی،آن وقت،بعد از گذشت هزاره ای از درهم تنیدگی شعر و موسیقی فارسی، طی یک رفرم کلی از بدنه ی ادبیات روز مستقل می شود،کنار موسیقی، علوم نظری،نمایش و چیزهای دیگر همسایه وار می ایستد و در عین حال با تاثیرپذیری از جریان های جدّی ادبیات آن دوره،تا مقطعی که بالاخره تحت تاثیر انقلاب روند صعودی ادبیات فارسی سرکوب می شود،از جمعیتی از اضداد اعتبار می گیرد، پیش می رود و حتا جریان های اجتماعی را هدایت می کند. آن حالت از پاپیولاریته که مختصات تاریخی خود را عمیقاً فهمیده،دیگر تابع سلیقه ی مردم نیست،بلکه خود سلیقه عمومی را هدایت می کند.

امروز ما با کثرت رسانه های شخصی و دسترسی همه به امکان انتشار«خود»مواجه ایم. هرکس یک تریبون بالقوه دارد. با پرداخت هزینه ی مشخص،گرفتن یک گوشه از دامن ذائقه ی مکدّر و بی حوصله ی عمومی و تولید یک محصول صرفاً مصرفی برای آن که تاریخ انقضاش قبل از تاریخ تولیدش است، محصولی به بار می آید که هیچ هدفی جز«پذیرفته شدن»ندارد. محصولی حامل عقده ی پذیرش. این پذیرش،ساده ترین راه نفوذ به منظره ی توجه عمومی است.‏ ما هاج و واج ایستاده ایم و «ونگ ونگ»ها از ماهواره و موبایل و ماشین ها روی سرمان می بارند. ونگ ونگ ها بی هیچ عامل بازدارنده ای بسته بندی و توزیع می شوند. ما زیر کثرت صداها دفن شده ایم و با وجود همهمه،دیگر صداها را واضح نمی شنویم.
حالا می توانیم گلو صاف کنیم،بایستیم و بگوییم که دیگر برای خواندن،اصلاً ترانه لازم نیست. آهنگ ها درواقع نمایشی از یک سلیقه ی هذیانی در مصرف هرچیزی،حتا صدا،هستند. حالا،موسیقی شایع،تنها برای پخش شدن ساخته می شود،حتّا نه برای شنیده شدن؛به این ترتیب ما با بسته ای مواجه ایم که در کل بنا به باز کردن اش نیست،چون پیشاپیش از توخالی بودن و ساختمان پوشالی آن اطمینان داریم.

بیاید یک بار دیگر،با خنده ی از سر تمسخر، درست گوش کنیم. یک مجموعه«قربون صدقه»های درهم برهم بشنویم، یا ناله های جانوری را که اصلاً نخواهیم فهمید دستش لای در مانده یا معشوقه اش مُرده. ببینیم معیار آمبیانس هر ترانه،عمدتاً فاصله ی مولف از لای پای محبوب اش است و کی این قدر کندهوش است که وسط مصرع اوّل قافیه ی مصرع بعدی را از شدت استعمال حدس نزند؟

در نهایت،هر ترانه،گره ای از دغدغه مخاطب هاست که به وسیله ی خواننده ش بلند و همه گیر ادا می شود. باید این طور باشد. موسیقی پاپ ما اعتراف به ماندن در دوران رکود دغدغه است.
| به چپ، چپ. |

۱. «حالا مارکس مبدأ مختصات است.»

هرچقدر فرار کنیم، نهایتاً امروز باید به سایه ی مارکس جواب پس بدهیم. شناسه ی هر ایدئولوژی، در دوران ما، دوری یا نزدیکی اش نسبت به آرا مارکس است.

الزام به انتخاب و اتخاذ نگاه پوزتیویستی نسبت به سعادت اجتماعی، آدم را ناگزیر بین دو جناح «نئولیبرال ها» و «چپ ها» سردرگم کرده است. جنگ این دو نحله، در روند تکوین خود تحت تاثیر آمبیانس کلّی «جنگ سرد» و پس از آن با امکانات جار و جنجال گری دو طرف دعوا، از شعارها و شاخ و شانه کشیدن های کلان حکومتی به مُدهای رفتاری شخصی تبدیل شده است. این رفتارهای ته نشین شده که شبیه چشم بند برای مستقیم رفتن اسب عمل می کنند، به قبرستان اجساد متلاشی شده افکار مستقل مختوم می شوند. چشم بندها، مهلت تحمّل این که حقیقت و سعادت -که خود شکلی از حقیقت است- در گذار دائمی میان دو دقیقه ی متقابل از یک مساله ی واحد و نه با چسبیدن انگلی به یکی صورت می گیرد را به انسان مومن به مناظر سیستماتیک نمی دهد. سعادت با حذف هیچ دیگری ای قابل دستیابی نیست. محتوای سعادت، محتوای منعقد شده ی ثابتی نیست. سعادت هم تحت تفسیر و متأثر از شرایط سفت می شود و سرپا می ایستد. سعادت اجتماعی تجویزی نیست.
این طرف و آن طرف دنیا «موزه های جنایات کمونیسم» می سازند. اما چرا «موزه های جنایات سرمایه داری» نداریم؟ چون شهرها، همین طور بی آرایش فی نفسه موزه های جنایات سرمایه داری اند. امّا آیا تنها راه فرار از این شبح سرتاسری پناه بردن به اشکال مارکسیسم است؟ هیچ مُفرّی برای استقلال وجود ندارد؟
سمت دیگر منظره، آدم زیر سایه ی دولت های مارکسیستی، به یک «رضایت داده ی تاکسیدرمی شده» تغییر شکل می دهد. تجربه ی انواع حکومت های مارکسیستی، تجربه ی اشکال مختلفی از بحران ها و شکست های جمعی بوده اند. ملت های ورشکسته ی زیر سایه ی این ایدئولوژی، نمودار تاریخی این مساله هستند.

به اوضاع ایران، پیش از انقلاب ۵۷ که دقیق شویم، مثل روز روشن خواهد بود که دیکتاتوری و فضای سرکوب این بستر را فراهم کرده بود تا یک ایدئولوژی -هرچه باشد- در عین بی دقّتی و جوّ ضد نقادی اش همه گیر شود. با این الزام که محصول خفقان بود، اشکال مارکسیسم مُفرّ مردم زیر سرکوب قرارگرفته ی ایران به نظر آمدند. بعد با تبلیغات موعودی، رفته رفته شایع شدند. شرط بقا و ثبت این شیوع، مقبولیت همگانی رو به رشدی بود که با پروپاگاندای قهرمان محور چپ، به درستی به انجام رسید. در آثار هنرمندان، در شعارهای روزمره، در مطبوعات؛ زحمت کشان، کارگران و حقوق پامال شده ی آن ها مدام یادآوری می شدند. چه گوارا، دلیران سیاهکل، خسرو گلسرخی، دانشیان و... آثار نمایشگاهی چپ برای جذب عموم بودند.
تمام این اوضاع به هم ریخته، نتیجه ی نابه سامانی اقتصادی و فساد سیاسی دوران -پهلوی- بود. این حقوق پامال شده، دست آویز «چپ» برای رفتار پرخاشگرانه ی تبلیغاتی و نه تلاش برای آگاهی عمومی شد. جنبش چپ به نقطه اشتراک با جامعه ی ناراضی ایران گره خورده بود. یعنی دردمندی ناب مستضعفان، زمین کشت ایدئولوژی مارکسیتی بود، بی توجه به تبعات این شعله ور کردن بدون ارائه ی منظره ی واقع گرایانه.
آیا ستم دیدگی، شرط کافی برای ایستادن زیر پرچم مارکسیسم است؟ چپ با شعارها و قهرمان هایش، در کوچه ها و زیر پیراهن ها شایع می شد، بی تشریح چیستی و تبعات مارکسیسم. چپ با قهرمان هایش، خلق اش را به وجد می آورد؛ در معنایی، قهرمان های چپ، طعمه ی شکار حداکثری افراد ستم کشیده بودند. چپ گرایی، با این مرام دین خود را به تهییج جامعه ی ایران، در راستای برخواستن و امداد رساندن هذیانی به «انقلاب مستضعفان» پرداخت. آیا باقی مانده ی جریان «چپ» ایران، حالا پاسخ گوی نتیجه ی اعمال و امدادهای کوکورانه اش برای استقرار وضعیت وخیم امروز ایران هست؟
| به چپ، چپ |

۲. نه، پاسخ گو نیست. چپ امروز حتا آرمان هم ندارد. به یک موجود ناقص الخلقه ی منزوی تقلیل داده شده که دن کیشوت وار، در برابر محتوای گنگ و مهیب سرمایه داری که چیزی از آن سردرنمی آورد، رفتاری سلبی اتخاذ کرده. چپ های امروز جای دانش، تنها اکانت توییتر، اورکت سبز اسپرینگ فیلد و سر و صدا دارند. از طرف دیگر چپ های [کتابخانه ای]، که انبارهای معرفت اند و با کنش گری قهر اند و تنها اگر حوصله کنند واکنش نشان می دهند، با آرا اکولوژیک مارکس دختربازی می کنند؛ از نمایش فاصله ی طبقاتی نشئه می شوند، علاقه و دانشی برای رفع آن ندارند. با تئاترهایی که پتی بورژوا اجرا و پتی بورژوای دیگر تماشا می کند؛ با شعری که در کافه های زعفرانیه برای کیسه به دوشان شوش خوانده می شود؛ با اعتراض به اوضاع کشنده ی فشافویه -البته تنها وقتی یکی از رفقایشان آنجا بازداشت شده، گور پدر مردم زاغه- با کنسرت های پراگرسیو راک در برج میلاد به نفع کودکان کاری که ردیف اول نشسته اند و فردا باید سر چهارراه ها و کنج کانون اصلاح و تربیت بشینند، با توییت های تیز و لبه دار از زیر پتو تفریح می کنند. از هریکی بپرسید دل سوخته می گویند «ما که دین خود را داده ایم»، مثل آدمی که با تخیل یکی جلق زده باشد و پیش خودش قهرمانانه فکر کند ترتیب یارو را داده.
با پُزهای خیرخواهانه جراحت ها را یکی یکی باز می کنند و می گذرند. وارثان و بازماندگان « سیبیل استالینی ها» حالا با همان روش قهرمان نمایی تبلیغاتی برای جذب هواخواه، خود را در دید قرار می دهند. چپ بیش تر از منفعت داشتن، قهرمان دارد. آن قبلی ها لنین را قدیس کرده بودند، این ها خسرو گلسرخی و صمدبهرنگی را پررنگ و از دسترس عمومی خارج می کنند. بعد خود را توی منظره ی عمومی خیرات می کنند، به امید آن که قهرمان بعدی باشند. مارکسیسم، مذهب هواخواهانش است؛ با قدیس ها و معابد و مناسک اش.

چپ [نمایشی] که وبر را نخوانده، از هورکهایمر یاد آبجو، از مارکوزه یاد نامجو و از معادلات فرانکفورتی ها یاد سوسیس می افتد، اسم باهاوس برایش غریبه است و خطی از نوشته های مارکس را مستقیماً و بی تفسیرهای مائویی و لنینی و کاسترویی به چشم اش نخورده، جز برای اجتماع بطری بازها و شب نشین های بنگی و کتابخانه-در-آشپزخانه-دارهای قلّه نشین خطابه نمی کند. این خطابه ها معمولاً دیالکتیکی اند، چون یارو چیزی از دیالکتیک شنیده، پس حتماً طرف دومی -یک سلطنت طلب مثلاً- لازم است تا شبیه دعواهای مهدکودک کاسترو یا لنین را توی سر رضاخان بکوبند، یا هرچیزی شبیه این.
مارکسیسم، درباره ی این ها، سردوشی ای برای ثبت دغدغه مندی اجتماعی است. چپ نمایشی، برای دیده شدن خود را در هیئت قهرمان بزک می کند و اول از همه ادکلن می زند، تاکسی می گیرد، از ولنجک تا شوش و شورآباد می رود، می گوید « اوه، اوه.» متاسف می شود. وقتی برمی گردد، مثل سفرنامه های قجری توی همه ی کافه ها و رستینگ هاوس ها چیزی برای بازتعریف و «خود-قهرمان-نمایی» و ابراز دغدغه مندی دارد. این، یک روز به بهاره رهنما می پرد، یک روز در سوراخ صندوق صدقات گُل فرومی کند، یک روز روی کارتن مقوایی پوستر تئاتر چاپ می کند و روز دیگر برای سالگرد صدسالگی انقلاب اکتبردر پاساژهای برّاق الهیه شمع روشن می کند. هر چقدر سوژه مهیب تر و پر سر و صداتر باشد، او بیشتر دیده می شود. این «کس کلک» بازی ها قماری برای مقبولیت عمومی اند، چون جنون دیده شدن، امکان قهرمانی آن هاست. چپ گرایی امروز، تلاشی برای تکرار رشادت اساطیر نمایشی گذشته اش است، از طرف تنگ قیف.
| بوکسورها می گویند هر کسی قبل از ضربه بهتر نفس بکشد، ضربه ی دقیق تری می زند. |

‏انقلاب بی‌تئوریسین و لیدر قابل تصور و حتّا هدایت است، امّا انقلاب بی‌تئوری؟ در چنین وضعیتی، در واقع یک پلّه‌ی ماجرا فراموش شده: پله ی تفاوت براندازی [شورش] و انقلابی‌گری.

برای هضم این پله باید روبه خودمان بپرسیم «بعد از سرنگون کردن، روی آوار که بایستیم، باید تازه فکر کنیم حالا چی؟»
خیر، قبل از شنیدن هُرّه‌ی فروریختن، باید برای جلوگیری از اصراف نیروها و بالقوگی‌های جمعی قصد مشخصی تعریف کرد و بنابر همان، هدفمند فعالیت کرد. در غیر این صورت، جمعیت زیر آوار فروریخته به دست خودش خواهد ماند. هزینه‌ی این آواربرداری -چنان که افتد و دانی- باز تماماً برعهده‌ی خود جمعیت زیر آوار خواهد بود.

‏حالا بنا را بر این بگیریم که به دعوت هر نهاد یا هر کسی -از شبح چامسکی تا حسینی ری‌استارت و آمدنیوز و صدای کشورهای مختلف- توی خیابان‌ها تجمّع کرده ایم.
بعد دقیقاً چه‌کار باید بکنیم؟ وقتی تجربه ی موفق یا تسلطی به روند بازخواست‌های جمعی از نهاد حاکم نداریم باید تا کی توی خیابان صبر کنیم؟ منتظر چه دگرگونی‌ای، با چه سیمپتوم‌هایی؟ دقیق تر این که، بی‌خواستی منسجم، تا تحصیل چه چیزی آنجا دوام بیاوریم؟

این‌ها بدیهی‌اند؛ از روز روشن‌تر.
امّا حتّا اگر از این سوال کهیر می زنید، بیایید بار دیگر، به مدد این سوال به توهم‌های هذیانی‌مان چیره شویم: برای تن ندادن به برهوت حاصل از براندازی، آیا واقعاً «آلترناتیوی» در افق دیدمان داریم؟
‏مسیری برای رسیدن به اتوپیای «فردای براندازی» ترسیم شده؟ راهکاری عملی برای دستیابی به اسطوره های «جمهوریت» یا «عدالت اجتماعی» ارائه شده؟
این وضعیت وخیم و ورشکستگی مفهومی، از نطفهٔ «وعده»های «بی مسیر» و «بی واسطه» زاییده شده است. ما به عنوان ملتی لنگ در هوا که در مسیر تاریخ دراز کشیده‌ایم، برای بار چندم باید از «وعده» حامله شویم؟

ملغمه‌ای از استبداد مذهبی، اقتصاد رانتی، سرمایه‌داری تنیده در ارگان‌های نظامی و انزوای بین المللی وضعیت نادری را پدید آورده‌اند. وضعیت، حالا، تفسیرناپذیرتر، پر گره‌تر و پیچیده‌تر از موضوعی برای دادن وعده‌های خلق‌الساعهٔ بهبودی است.

می گویند «فردای براندازی گل و بلبل خواهد شد!» «جمهوریت دوای جراحت های پدرسالارانه‌ی تاریخی ملت است.»
حالا، کم‌ترین رسالت مردم، در این بزنگاه، پرسیدن از «مسیر»هاست. پرسیدن از «چطور»ها.

ما پیش از دست‌زدن به هر عملی، حالا بهتر است به دعوت‌های هیجانی پشت کنیم، نفس عمیق بکشیم و به جای برون‌ریزی و اسراف پرخاشگرانهٔ خشم -تنها احساس مشترک‌مان که هم‌زمان سرمایه‌ی جمعی و پیشرانه‌ی حرکت‌مان است-، دنبال «مسیر» بگردیم.


تنها راه گذار ما از این رکود، از مجرایی می گذرد که دیوارهاش از خشم‌اند امّا ستون‌هاش از خودآگاهی‌ای تاریخی؛ بی‌خودآگاهی از مختصات حضور تاریخی‌مان، باز فرو می‌ریزیم، مثل تمام تجربه‌های قبلی. ما چندبار دیگر باید فروبریزیم، چندبار هدر برویم و تکه پاره به خانه برگردیم تا دست از سر نگاه ساده‌لوحانه‌ی سطحیِ ژورنالیستی به انقلاب‌های سیاسی برداریم و به صرافت معماری «خودآگاهی»ای جمعی بیفتیم؟
| این بار، خنجر دستِ اسماعیل است. |



«این متن، مالِ دی ماه پارسال است، وسطِ دعوا.»

خشونت –در معنایِ برون ریزی خشم- قطعاً لازم و از طرفی صریح ترینِ صورتِ بازخواستِ میلی درونی از «دیگری» است. خشونت صدای اعماق را بالا می آورد. برای آدمی که مسلحِ به خواستِ سرکوب شده ا در پایین-دست مانده، خشونت چیزی اجتناب ناپذیر است؛ وقتی تمام روزنه های دیگرِ ابرازِ حضورش مسدودشده اند.
خشونت ابزار دستِ هر «فرودست» است. فرودست را به دندان می گیرد تا هم قد اربابِ بالادست بالا بگیردش و وادارش کند تا چیزی بگوید. به این روال، با عیارِ خشونت می شود ارباب را از فرودست تفکیک کرد. توی وضعیت ما، مردم دست خالی اند، آنقدر دستِ خالی که حتا امید پوشالی همیشگی را هم از دست داده اند. پس از هر قِشری جمع می شوند تا اعاده ی حق کنند و با گردان های زرهی، اسلحه های مختلف و خشونتِ میلیشیایی سیستماتیک روبه رو و سرکوب می شوند. در این موقعیت، صاحبِ خشونت مشخص است. صاحب خشونت همیشه آن سمتِ درگیری است که فرودستی اش را پذیرفته. دولت های مستاصل اگر دست به خشونت می زنند در حال اعتراف به حقارتِ خوداند. ایشان خشن اند تا هم اندازه با قدرتِ مردم، دونکیشوت وار قادر باشند. اما این نمایشِ قدرت پایدار نیست و فوراً بعد از ابرازِ خشونت واژگون می شود. زور آنها با تمامِ امکاناتِ رسانه ای که دارند، حتا به منظره ای که نتیجه ی خشونت شان است هم نمی رسد. دولت ها بعد از خشونت، حتّا از تصویرِ پهلوهای گلوله خورده و سرهای متلاشی مردم دوباره شکست می خورند. هرچقدر خیابان ها مسدودتر، هرچقدر وضعیت امنیتی تر و گردان های نظامی انبوه تر باشند، خود اعترافی ست به اینکه -در عین حالی که منظره ظاهراً به نفعِ دولت ها تعبیر می شود- توان نامرئی مردمِ در اعماق مانده بیشتر است.

‏نمی شود در جوابِ هر «چرا؟» علت را به یک چیز واحد فروکاست. ما از روبرو با یک مسئله مواجه نمی شویم. از تمامِ جهات در معرضِ یک مسئله قرار می گیریم و این مسئله، از هر زاویه یک محتوای مجزّا به خودش می گیرد. درباره ی تجمعات خیابانی، شاخه ها هرچه پراکنده باشند، نهایتاً به تنه ی «مردم» متصل اند. گیجی و بی نظمی این اعتراض ها نتیجه ی مستقیم همین مردمی بودنِ صِرفِ آنهاست. این تجمعات که در هربار که تکرار می شوند، یک سره خشمگین اند، قابلِ تحلیل با سنجه های مارکسیستی، فمنیسنی، یا هر ساختارِ سیستماتیک دیگری نیستند. البته که این ایدئولوژیها را در خود حفظ میکنند اما درواقع نموداری صادقانه و بی حجاب از جراحت های ایده ی خامِ «زندگی» اند که بی سواد و آداب دانیِ زاید خون بالا می آورد. مردم به وضع حیات شان معترض اند. حیاتی که با رشته های بی شمار اقتصادی، فرهنگی، سیاسی، اجتماعی به هم متصل شده بود، جلوی چشم شان از هم وارفته است. حالا پراکندگی اندوه، اجازه ی اخذِ موضوع واحد برای اعتراض را از مردم سلب کرده. این جریان، از اینجا به بعد، به مرام نامه ای برای استمرارِِ فشار تا رسیدن به جوابی موثر احتیاج دارد [ ناچاراً حتا باید بگوییم به طرح مسئله ی مشخص هم احتیاج دارد]. ‏این امکانِ اجتماعی، نباید در قالبِ حالتی از آنارشی صرف درجا بزند.
ما که مردم ایم، خودمان را سرپا نگه می داریم، هربار تا آستانه ی خشونت پیش می آییم و با برهوتی از روشنفکران، هنرمندان، مولفان و افراد سیاسی قابل اعتماد و جدا از پیکره ی حاکمیت مواجه می شویم. با فقدان راهکار، با تریبون های خاموشِ متفکرانی مواجه می شویم که تا روز قبل از بزنگاهی با این ابعاد، در مذمت برنامه های بنجل ِصدا و سیما تا نقد نئوفیشته ای رژ لب و نسبت دیالکتیکی گوز مدرن با شقیقه ی کلاسیک یادداشت می نوشتند و توی تمام سوراخ سمبه های رسانه ای دادش می زدند، اما حالا پای منقل تنها سری به نشانه ی تأسف تکان می دهند. توانِ مردم، بی مرام نامه ای مشخص، در این خشونت مستمر و تکرارشونده هدر می رود. این که مردم حالا شبیه مردم شده اند و رهبر جنبش خوداند؛ این که این صدا، صدای محرومان و صدای اعماق است به جای خود، امّا هم-خوانی ای که هرکسی یک چیزی بخواند، ناشنیدنی و بی اثر است. حالا خواست های مردمی، بر اثر حجم درهم و برهم دعوت به شورش های کور که از رسانه های مختلف تزریق می شود فرسوده می شوند. این اتفاق اگر نهایتاً با یک مانیفست مشخص خواسته هایش را مطرح نکند، دیگر حاکم، تنها مقصر نیست. در این صورت، مردم خودبه خود توان تاریخی شان را از بین برده اند. طرح خواسته های مشخص و تشکیل هیئت تدوین و ابراز این خواسته ها، توی این بزنگاه، رسالت تاریخی مردم است، تا صدای گلوله ها و تعدادِ شهیدهای معصوم زیرِ دست و پا بیش تر از این نشده است.
_____این‌جا همه‌چیز به‌نفعِ «صدا» مصادره شده‌ است.

دوّار از منظر مؤلفش گونه‌ای رفتار است و اگر به جای مخاطب باشیم، مجموعه‌ای از هم‌زمانیِ لقاح و زایش و بلوغ می‌بینیم. در دوّار، شعر که تخت است و صرفاً قابلِ خواندن، با صدا و تصویر حجم می‌گیرد، قابلِ دیدن و شنیدن می‌شود. می‌ایستد و تو تاریکی راه‌ می‌رود.

ما با اتفاقی ضدتعریف مواجه‌ایم. این چندبُعدیِ نام‌ناپذیر نه صرفاً نمایش است، نه تماماً اجرایی موسیقایی و نه عرصه‌ی معینِ آشتی با شعر. در نهایت سنتزی از همه‌ی این‌هاست.
دوّار انتحاری موسیقیایی است. انفجار صادقانه‌ی موسیقی جلوی جمع که پس از آن، دیگر چیزی جز صدا باقی نخواهد ماند. همین که این اتفاق، حین چرخیدن‌اش، عنوان‌ها را پس می‌زند و نام‌ناپذیر باقی‌ می‌ماند، امکان همه‌چیزشدن به دوّار می‌دهد. وقتی هستی زنده ای، عنوان و محدوده‌ای برای شناخته‌شدن ندارد، در عوض، امکان هرچیز‌شدن خواهد داشت.

امیر بال‌افشان -در اجرایی که مجموعه‌ای دسته‌شده از لوپ‌ها و سازهایِ مختلف و تجربه‌هایِ آوایی متفاوت است- روی صحنه منبسط می‌شود. مؤلف در سرتاسرِ روندِ اجرا، به‌مثابهِ منشور وارونه‌ای همه‌یِ این پراکندگی را از خودش عبور می‌دهد و همه چیز بعدِ گذر از این منشور، صدا می‌شود. صداها در هم چیده‌ می‌شوند و ساختمانِ «موسیقی» در تاریکی بنا می‌شود. مثلِ پلی که یک سرش توی زمین‌های موسیقی است و سر دیگرش توی زمین‌های شعر نشسته و تکّه‌هاش از تنهاییِ بزرگی ساخته‌ شده است. نظر به همه‌ی لایه‌هایی که در دوّار، موازی با هم قطعات را می‌سازند، این اثر درواقع معماری صدا است که، بعد از همه‌ی تجربه‌ها و دُورها و دیدن‌ها، باز به ترجیحِ صدا می‌رسد. ترجیح صدا بر ابزارهای موسیقی و منطق‌های صوتیِ اجرایِ زنده.
دوّار مجموعه‌ای از صداهایی است که بر توقّع و پارادایم‌های شنیداری شنونده منطبق نیست. در حین دوّار، همه‌ی جسم‌ها و انگاره‌ها منبسط می شوند، در شمایل «صدا» می بالند و حجم می‌گیرند. سازها صدای هم را در می‌آورند. سازها اسم و صدای خود را، طوری که در حافظه‌ی شنونده ثبت شده است، انکار می‌کنند. اشیاء کنار گذاشته می‌شوند و از همه‌ی سازها صرفاً صدا می‌ماند.
دوّار فصل صادقانه‌یِ هرس‌کردنِ حافظه‌ی آدم‌ از اشیایی است که صداهای تکراری می‌دهند.

| طی تماشایِ نمایش، آدم‌ها رویایی واحد را می‌بینند. دوّار عمیقاً بازنمایی است. پس، می‌توانیم در تاریکی بایستیم و خوابی مشترک ببینیم. |


پ.ن پنج شنبه، هجده مرداد، بیاید دور بزنیم و بچرخیم.
|چاهار تکّه درباره ی جنگ، دولت، شهروند|

«برای تمام کشته های بی گناه کوچه و خیابان ها.»
یک:

- دولت از منظر وبر « صاحب مشروع حق ابراز خشونت است»؛ با این امکان ابراز خشونت و چماقی که روی سرها دائماً می چرخد، مردم کنار هم در قالب های مدنیت به صف، مرتب و مسخ شده می ایستند. برای ابراز این خشونت دستی لازم است. این دست برای کارآیی حداکثری، از مردم دست-چین و در برابر باقی مردم قرار داده می شود. پس این دست مأمور معذور و مُبصر شهر، در ظاهر شبیه «مردم» است ولی باطناً دولتی است.
«پلیس» یک هستی-دوگانهٔ-متناقض-در خود است. یک وضعیت معلّق است تنها در مواقع حاد شدن شکاف دولت و ملت فعال می شود و به چشم می آید. در حالت سکون شهرها، نامرئی است. پلیس ذاتاً بخشی از «ملّت» است که در عین حال وابستگیش را به دولت ها نمی پوشاند.
در وضعیتی که دولت ها نه بخشی برگزیده از مردم، بلکه ولی و قیّم مردم اند، پلیس تبدیل به مردم-واره ای می شود که با محتوای ضدمردمی انباشته شده. رسالت پلیس، شباهت داشتن به مردم و ایستادن روبروی مردم است، نه ایستادن کنار آن ها.
دو:

- دولت بالای سر جمعیت های مرزکشی شده ایستاده و با ترساندن مردم از ابژه ای خارجی [دشمن] و یا با جوش دادن مردم به هم با پیشوند «هم» ، بین شهروندها، ابتدا وحدتی ناخواسته ایجاد می کند، بعد در عین کثرت همه چیز را بی دقت و پرخاشگرانه یک دست می کند و نهایتاً اعضای یکی شده را وادار به تحمّل «هم» می کند. این آشتی جعلی ملتی که به هم مجبورند، نهایتاً به شکلی از نفرت نامرئی تبدیل می شود. هر هم-وطن، هم-سایه، هم-خانه های اجباری جا را برای خودش تنگ شده می بیند و جای دیگری را تنگ می کند. جُرم بین ملّت مجبور، چیزی حتمی و ناگزیر است. پس دست جزادهنده ی دولت ها مشت می شود و بالا می رود. کنار مکیدن پستان دولت ها و حفظ زندگی میانه روی بی خطر، تحمّل تنبیه شان «ستون وحدت» است. دولت، پدرانه ادای پناه دادن در می آورد. دولت با اشاعهٔ وحشتی ناپیدا از ابژه ی دژخیم خارجی و از «هم» کنار هم-دیگر نگه مان می دارد. تحت تفقّد پدرانه اش، با نمایش و اشاره به زندان و ایدهٔ حبس کردن، «توّهم» امنیت عمومی ایجاد می کند. زیر این پوسته، لجن سرکوب شده. کماکان تراکم مجرم در کوچه ها بیش تر از زندان هاست، زیر فشار این سرکوب خشن اخلاقی این پناه، هرشهروند مجرم بالفطره ست، بسته ی بازنشده ای از جرایم.
توهّم امنیت عمومی افسار دولت به شهر است. استعاره ای از "اعتصموا بحبل الله جمعیاً و لا تفرقوا" که وظیفه ی روزمرهٔ ما چنگ زدن به این توهّم حبل نامرئی دولت هاست.
سه:

- دولت ها در عین تظاهر به یک-دست کردن بی رحمانهٔ افراد، حتّا در رفتار دربارهٔ مرگ شهروندها هم دچار تبعیض اند. عناصری مثل طریقه و محتوای مرگ شهروند، منفعت بازماندگان، ارتزاق تبلیغاتی دولتی باعث خیرات کردن اسامی متفاوت به اموات می شوند.
«پیکر نُه "شهید" آتشنشان و "اجساد" چهار شهروند از زیرآوار خارج شدند.»
دولت ها مرگ شهروندها را به صورت اعداد غرغره می کنند. شهروند عدد است. اگر میّت برای دولت منفعت داشته باشد با صدای بلند اعداد کشته ها را اعلام می کنند. اگر تقصیری در مرگ شهروند داشته باشند، اعداد را پاک می کنند، رسانه های دولتی ناشیانه تقلّا می کنند اعداد را زیر اخبار پراکنده گم کنند تا طاهر شوند.
‏دولت ها ناظر کیفیت مرگ مردم اند. بسته به محتوای مرگ، روی مرده اسم می گذارند و جسد را مصادره می کنند. شهدا ژتون های منافع دولتی اند. در عین حالی که هر شهید، نمودار تعلّل دولتی است. «تقدیس مرگ» فرار رو به جلوی دولت هاست که از زیر بار بازخواست های مردمی با لفاظی شانه خالی کنند. شهدا بی تقصیرند، سربازهایی که می کُشند بی تقصیرتر. همه چیز زیر سر تخاصم دولت هاست، با هم.
چاهار:

-استمرار هرچیز به استهلاک و کم رنگ شدن اش مُنتج می شود. مسالهٔ قطعی «مرگ» سایه ای سرتاسری بر همه چیز انداخته، امّا در عین استمرار، نه کسر، نه افزوده و نه تمام می شود. تنها دچار دگردیسی می شود، تغییر شکل می دهد، پیراهن تنش را عوض می کند و برمی گردد. یکی از این پیراهن ها که نام دولت ها روی سینه اش سنجاق شده، جنگ است. جنگ مسأله «مردم» نیست. ما به نام خدای دولت ها روی جسدهای معصوم هم می ایستیم. ما -مردم- فقط آمار ناخودآگاه کُشته های جنگ ها خواهیم بود و رسانه های دولتی خون ما را با «تقدیس مرگ» خواهند شست. ‏نمایش جنگ،تقبیح خودبه خودی آن است، امّا رسالت رسانه های دولتی گرامیداشت جنگ است، نه نمایش جنگ. ما در اخبار با ویرانی بی حجاب و مرگ و تبعات جنگ مواجه نمی شویم، ازتوهّم افتخار حامله می شویم. آن ها بر اجساد خودی می ایستند و برای «هنوز کشته نشده ها» شعار می دهند. جنگ را بازنمایی نمی کنند، آن ها جنگ ها را تطهیر می کنند و بر سینه ی اجساد مدال می کوبند. آن ها جنگ را مصادره می کنند، جنگ را بزک شده نمایش می دهند و نمایش آن ها از جنگ به شهوت جنگی دیگر ختم می شود. جنگ چه در برابر «دیگری»، چه در برابر «هم» از هیچ کدام ما نیست. ما تنها انبوه تلنبار شده ی تلفات جنگ هستیم. ما کشته می شویم، دولت ها سر شانه اجسادمان سردوشی شهید می کوبند. وقتی این «افتخار موهوم شهادت» از جنگ ها به خیابان ها و حوادث شهری منتقل می شود، یعنی تقصیر از گردن «دشمن خارجی» به گردن«هم» می افتد، باز دولت ها کنار می ایستند تا دامن شان کثیف نشود. پلیس که ظاهراً «مردم» است، مردم را سرکوب می کند. به این ترتیب، تمام گناه روی دست خودمان می ماند. این طور به نظر می رسد که بخشی از مردم، بخش های دیگر را می کوبد. بخشی که اگر از بین برود، شهید می شود و بخش های دیگر، هر نقطه از تاریخ و جغرافیا اگر کشته شوند، تنها جزو تلفات شمرده می شوند. مرگ در برابر مرگ؛ اندامی که هم را می خورند.
___و حجم بهار، مقدار حرارت نبض تو خواهد بود اگر که با شاخه های منجمد انگشت بشمارم اش.

و تا از هزار آیت سرودی که چشمان تو از بر می خوانند تطهیرشده باشم، تابستان را شعاع گرمای پیراهن بلندت در نظر می گیرم.
خنده ات محدوده است -سحابی منزوی در لیله الرغائب، نفس کشیدن در مه، باد عصر که در برگ های سپیداری نوبالغ می پیچد- خنده ات معیار خُنکاست، با شکستی زیر گونه ات.

و در ‏باهار مخدوشی از کلمه، که از سنگ شروع می شود و تا مه طول می کشد، می گویم «معماری یک تنهایی عظیم سخت است.» و از همه سخت تر، پناه بردن از این تنهایی به بیرون است. یعنی آدم چطور می تواند تنهایی ش را ترک کند که توی تنهایی جدیدفرونرود؟ یا چطور باید تنهایی ای داشت که تنهایی دیگری را مخدوش نکند؟

من تنها می خواستم به تنهایی ام دعوتت کنم تا بیایی و شاهد باشی که نیستم.


____از تمام دیوارها تنها پنجره می خواستم، حتّا نه منظره ای؛ و ضریحی برای لمس کردن، بی حاجتی.

اگر از گود عمیق رویا دست درازکردم و دستم از خواب به بیرون نرسید، تعبیرش را از بر ام: این رخوت، معماری تلخی است که دری ندارد، یا کشتی ای است که از تشنگی به مه پناه آورده یا فانوس خاموشی که قبض های برق لای درش را کیپ کرده اند. من با «عیار خُنکا» حرارت خواب های این تابستان را تاب می آورم.

هجای «شکستن» برای من تنها یک حرف دارد و هجای «شکسته» به تعداد خرده هاست که از هم پاشیده اند. پس با اتحاد متلاشی خرده ها، سرود می خوانم:

«ادامه می دهم ات/ تا چندانم تو احاطه کنی که/ منجم گلوله های پراکنده در تن ات باشم.»*

* از جوانی های الهی.
| دوتا تکّه دربارهٔ «نه» |
-یک

اراده، ساختار مفصل بندی شده ای از «خواست»ها و «غرایز» درونی برای اثرگذاری «من» برهرچیز بیرونی است؛ انگیزه ی درهم تنیده ای از خواست اعمال اثر بر هر دیگری. اراده، پشتوانهٔ چیرگی بر ماده خام جهان است، دلیل دست-برد به جهانی که دیوانه وار دارد از هم وا می رود و در روند بی نظمی ناگزیرش، همه چیز را همراه با انبساط خودش از هم می پاشد. رسالت «من» وسط این انبساط سرتاسری چیست؟ آیا کاری از «من» برمی آید؟

«من» معجونی از انتخاب های گذشته و غرایزی ام که حالا دستم را گرفته اند و جلو می دوند. «من» یک توالی از همه مسئله هایی ام که با این دو سلاح حل کرده ام. مسئله هایی که تلاقی نیروهایی تاریخی خارج از دسترس و اراده ی من بوده اند و مرا -گیج و مبهوت- وادار به «انتخاب» کرده اند.
یک مسئله وقتی جلوی «من» اتفاق می افتد -در ساده ترین شکل اش- بالاخره یا هم سو با اراده ی من است، یا در تعارض با میل من قرار دارد.
[هم چنان که برای فهم هرچیزی، آن چیز را در قالب های زبانی بازسازی می کنیم] وقتی یک مسئله هم سو با تمایل من است، «من» جوابم و تمایلم نسبت به رخ دادن آن مسئله را در ساحت زبان با «بله» ادا می کنم و اگر غیر از این باشد، مخالفتم را با «نه» اظهار می کنم.


بدیهی است که «نه» تنها محدود به عرصهٔ زبان نیست و نمودهای رفتاری یا حتّا درصورت عدم بروز، تلنبارهایی موروثی هم در ضمیر «من» دارد.
آدمی که از انجام کاری امتناع می کند، یا آدمی که در تعارض با خواست دیگری، کاری را انجام می دهد، هر دو دارند «نه» را انجام می دهند. چی اینجا، بین کسی که کاری می کند و کسی که منفعل است، ثابت است؟ ساختمان سلبیّت «نه». این که «نه» همواره بعد از چیزی اوّلیه می آید و حتماً مغایر با آن چیز است. «نه» همیشه دوّم است و برای حفظ هستی اش نیاز به ابراز شدن دارد، در صورتی که «بله» به صورت فی نفسه در تمام جزئیات وجودی یک ارگانیسم زنده -از سلول های گازی تا شعورهای گیاهی و آدم- وجود دارد و محتاج ابراز نیست: جریان های نامرئی موافقت در همه چیز جاری اند ما تنها در صورت مخالفت «وجود مستقل» داریم. همه چیزهایی که هستند و وجود دارند، دارند با زبان بی زبانی به خود و هر دیگری «بله» می گویند. هر هستی زنده یک تمثال بالقوّه از رضایت است، رضایت نسبت به همه شرایط، مجسمه ای از سری که کرنش کرده. «ما» که همین الان داریم نفس می کشیم، با همه چیز، حتا با همین نفس کشیدن، دائماً به حیات «بله» می گوییم.
در این صورت پیش از این که هر فعلی را انجام دهیم، آن فعل از بس در پیش شرط های اجباری ناخواسته پیچیده شده که ما هرچقدر هم که به همه چیز پشت کنیم، باز کارمان یک پذیرش است، یک «بله» که توی صورت جهان می گوییم. ما درهرصورت یک طرف پذیرش ایستاده ایم و طرف دیگر زنجیره ای از شرایط بقا ایستاده: اگر همین حالا فشار هوا کم و زیاد شود من به عنوان یک «آگاهی متکلّم» مچاله یا متلاشی می شوم، پس من با اندامم، در طول تاریخ راهی جز تطبیق و «بله» گفتن به شرایط نداشته ام اگر حالا دارم حرف می زنم.
در روند اثبات ادعای استقلال ما تنها می توانیم به مولفه های بین الاذهانی یک سره انسانی «نه» بگوییم.
«بله» انسانی نیست و طبیعی، پر زور تر و جبّارتر از «نه» است. ما ناخواسته به آن زنجیر شده ایم. «بله» از بیرون به آدم تحمیل می شود و «نه» همواره از طرف آدم به بیرون صادر می شود.

«نه» تنها قطعیت است. تا زمانی که «نه» یک امکان ثانوی و یک سلبیت ناب است، قطعی است و ما هم با وساطت آن قطعی هستیم. شاید «چیز اولیه» ایجابی هرگز وجود نداشته باشد، یا اصلاً به وجود نیاید، اما به محض این که وجود پیدا کرد، هیچ چیز قطعی تر از «نه» مقابلش و امکان های مخالف با آن نیست. ___ یک ساختار مثل همان که یارو گفته بود: زاده شدن یک احتمال است و مرگ یک قطعیت.
-دو

کامو اوّل انسان طاغی نوشته: "طاغی کیست؟ انسانی که نه می گوید، امّا نه گفتن او از سر انکار نفس[خود] نیست او چون به نفس خود فکر کند، [تنها] «آری» می گوید. برده ای که تمام عمر فرمان گزارده ناگهان درمی یابد که نمی تواند از فرمان تازه ای اطاعت کند."
«من» ناگزیرم: مختاری محدود- ماهی آزاد در دریای بسته. ما به میانجی حیات که شرط اصلی و اولیهٔ همه چیز است، از هر آزادی قطعی محروم ایم. نمی توانیم زیر این بازی بزنیم، چون در صورت از بین بردن/رفتن خود، به هوای ابراز سهمگین ترین و صریح ترین «نه»، تمام معیارهای ارزشی «بله» و «نه» را معلّق کرده ایم. ساده تر این که: وقتی وجود نداریم، نه و بله که زاییده های آگاهی انسانی اند هم با ما وجود نخواهند داشت. با مرگ ما تمام کلمات و معیارهای ارزشی منقضی می شوند.
پس احتمالاً رسالت ما این است که با پذیرش کلیّت، به هم، به دیگری و به خود «نه» بگوییم.
در این ابری که از شرایط حیاتی و جبرهای نامرئی بافته شده و ما را توی خودش گرفته، تنها نمودار اراده، پُرُو کردن دائمی «نه» و اصرار کردن بر حفظ آن است.
ما بی «نه» خلع سلاح می شویم. اراده ی «ما» هیچ راه تظاهری به بیرون، جز رخنه ی تنگ «نه» ندارد.
«نه» مثل نخ تسبیح، در عین نفی، ما را پشت به پشت هم نگه می دارد. ما در برابر قوای مرگ بار طبیعتی که به میانجی زمان، همه در آن به مرگ هم کمر بسته اند، تنها با «نه» گفتن به این انهدام، به هم محرم می شویم. به واسطه ی فعل «نه گفتن» که همگانی و مشترک می شود، باهم متحد می شویم. مهر ما از مجرای «نه» گفتن، به دیگری تفهیم می شود. «نه» رمز شب، برای قدم بعدی را برداشتن و انکار رکود است: خمیرمایه ی حرکت!


«من» اختیار دارم -خیر سرم- و از منظر سوژه ای که خودم ام، بنابرهمین اختیار امکان دخالت در مناظر هستی را دارم: حتّا نه امکان تغییر در بُن آن ها، که تنها تغییر در منظره ی شخصی ای که از آن ها می گیرم. من که وسط همه چیز با دستگاه فهم ام تنها مانده ام، تنها اختیاری که دارم، حق جور دیگر دیدن و اتخاذ دائمی «نه» نسبت به جهان دائماًّ از بین برنده است. «من» دنبال چیرگی بر هرچیز دیگری و تاثیر در ماده خام جهان و بر هستی دیگر ام. اگر اثری ایجاد می شود از صدقه سر«نه»هایی که می گویم و شانه خالی کردن از زیر همراهی با روندهای مسلّط تاریخی است. همان طور که اگر جهت آب تغییر می کند، تاثیر سنگ های توی مسیر است.

در مجموع: «بله» و «نه» دو تا انتخاب جلوی اراده ی انسانی هستند. با هربار مخالفت، شنگ-وار مسیر جریان «بله» را تغییر می دهیم و در نهایت با تمام اجبارهای حیاتی که وجود دارند، تا «نه»ی بعدی، برمی گردیم و به جریان تغییر داده شده ادامه می دهیم.


پ.ن نقّاشی؛ «اسب» از الکس کُلویل.

| https://t.me/Moemaam |
| نسبت پروپاچه، رنگ پرده ها و مبل، غذاهای سبک با کتاب |
۱. مدرنیته به مثابه یک«رویکرد»و نه یک«بازه ی تاریخی نامشخص و مورد مناقشه»، همواره و در تمام عرصه ها با پرچم«خردگرایی»پا به میدان گذاشته. این جریان دائمی برای تثبیت سطله ی«خرد»برهمه چیز که در ابتدا [دوران روشنگری] بنا بود منجر به آزادی تام و تمام آدم/سوژه شود، خود با گسترش«خردابزاری»- به قول وبر- قفسی آهنی شد.
با هم دستی سرمایه داری و ادیان منعطف،«خردابزاری اغراق شده»منجر به پذیرش سلطه و پایگان بروکراسی شد. این خردباوری بروکراتیک نه تنها آزادی موعود مدرنیته نبود، بلکه منجر به نظارتی همه جانبه تر و شدیدتر بر شیوه های زندگی اجتماعی شد.

این«عقلانیت روزمره»با توانایی ها و امکانات«سوژه»همخوان نیست. در جامعهٔ مدرن با دوری از«هرچیز نابخردانه»،«هرچیز رازآمیز»،«هرعنصر پیش بینی ناپذیر»و سرکوب آن، یک بی اعتنایی خشک و فاقد عاطفه نسبت به«فرد»اتفاق می افتد. در این مکانیزم خشک سرتاسری، هرچیز معنوی«فردی»می شود.

هورکهایمر در دیالکتیک روشنگری می نویسد«آدم مدرن، نوستالژی عینیت دارد.»
فکر می کنم منظور، یک جور عینیت اجتماعی است:عینیتی که بالاتر از محدوده خرد فردی می ایستد و خود را به واسطه شکلی از خودآگاهی اجتماعی ابراز می کند.
پس او حتماً برای دستیابی به این عینیت دنبال راه هایی می گردد، راه هایی برای اعلام وجود خود در جمع، برای جمعی کردن این خرده معنویت های فردی شده.

این اشتراک گذاشتن خرده معنویت ها از دو راه ممکن است: یا اتصال به رأس هرم قدرت مربوطه برای منتشر شدن معنویت به واسطهٔ آن، یا انتشار بی واسطه ی معنویات خصوصی با کُدهای مشترک جمعی.

درباره ی کتابخوانی، در شیوه ی اول هر عملی که کتاب را از حالت معنوی خارج و به کالاشدن هرچه بیش تر هُل بدهد با تشویق ناشر/بنگاه ها مواجه می شود. شما هرکاری با مقاصد بصری با جلد کتاب بکنید، از طرف بنگاه اقتصادی ناشر حمایت می شود.
پس عملاً بنگاه های چاپ و پخش کتاب، ناظر فعالی بیرون از«چرخه ی بازتولید پارادایم ها توسط خود مردم در بخش پایینی هرم»اند.

در شیوه ی دوم که یک جور شیوع اپیدمیک است، کتاب در ابتدا با روندهای کتاب سازی، تبلیغات، ممیزی محتوایی و چیزهایی از این دست، سهل التجارت می شوند، از معنا می افتد و به جسمی صرفاً اقتصادی تبدیل می شود که مُسری است.
به این ترتیب، کتاب وارد نظامی می شود که تمام اشیا در آن به میانجی«مصرف»به هم متصل شده اند. در عرصهٔ مصرف، تفاوت معنایی بین هیچ دوتا«کالا»یی وجود ندارد.

یکی از این پارادایم های شایع در پایین هرم و بین آدم ها، شهوت نمایش است. نمایش، راه ابتدایی اشتراک هرچیزی با دیگری است. توی«جامعه نمایش»، هر فعلی در دقیقه هایی اولیه از ابراز شدنش از محتوای خود خالی می شود و با«نمایش»جان می گیرد. هرفعلی یا موازی با نمایش است یا پشتوانه ای نمایشی دارد. مثلاً ما غذا می خوریم، نه که سیر شویم که موقع خوردن دیده شویم و با این خوردن تفسیری از خود دست یکی بدهیم. به همین ترتیب ما کتاب می خوانیم تا نقشی توی نمایش کتابخوانی ایفا کنیم.

ابزارهای این نمایش متفاوت اند. امّا با همگانی شدن امکان«عکاسی» این نمایش از یقه ها سرریز کرده. کیفیت موضوع این نمایش، کیفیت هستی نمایش دهنده اش را خلاصه و تضمین می کند. چی موجّه تر از ژست حق به جانب کتاب خوانی؟که هم منظره ای اخلاقی دارد، هم پوسته ای پذیرنده دور آدم می کشد.