تکانه‌ها
2.25K subscribers
123 photos
9 videos
13 files
73 links
-محسن امام‌وردی
Download Telegram
کوچه ها
فرهاد مهراد
| کوچه‌ها باریک‌ان، دُکّونا بسّه‌س
خونه‌ها تاریک‌ان، طاقا شیکسّه‌س
از صدا افتاده تار و کمونچه
مُرده می‌برن، کوچه به کوچه |
| اگر نفسِ عمیق بکشیم، تاریکی را توی سینه حبس می‌کنیم |

ما همواره و حتماً از یک "چیز" می‌ترسیم: ترس در ما معطوف به یک "چیز" است. وقتی که می‌ترسیم، یعنی حسی از ترس داریم امّا نه از "چیز"ی مشخص، درواقع ما دچار دل‌هره یا اضطراب هستیم.

هیچ‌چیزی فی‌نفسه ترس ندارد. ترس ویژگیِ درونیِ چیزها نیست. همان‌طور که هیچ‌چیزی فی‌نفسه حاملِ هیچ مفهوم و احساس و عاطفه‌ای نیست. مفاهیم در بافتِ ذاتیِ اشیا و رویدادها ذخیره نیستند. ترس در فاصله‌ی "من" با یک "چیز" مشخص تشکیل می‌شود: من ترس را به اشیا و اتفاق‌ها امانت می‌دهم: ما حاملِ ابری از اضطراب‌ایم. ما اضطراب را روی چیزهای مختلف نصب می‌کنیم. اضطراب را روی پدیدارهای مختلف پرُو می‌کنیم تا بالاخره توی تن چیزی بنشیند. درواقع ما دائماً مضطرب‌ایم؛ تنها وقتی که می‌ترسیم، موضوع‌مشخص یا ابژه‌ای برای اضطراب‌مان پیدا کرده‌ایم.

چون حجمِ "نامعلوم" بارها عظیم‌تر و تعداد پدیده‌های نامعلوم بیشتر از تعدادِ چیزهای متعّین در حافظه و آگاهی ماست. ما بیش‌تر از این‌که ترسو باشیم، مضطرب‌ایم. هر کنش روزمره‌ای، شیوه‌ای از تعامل با ابرِ دائمیِ اضطراب، برای حفظ و ترمیم و آرایشِ بقاست. ما در ابری از نیستی و نامعلومی پلک می‌زنیم. نفس می‌کشیم.


"مردم" مفهومی سیال و نامحدود است: ابری وابسته. "مردم" تعریف‌پذیر نیست. تنها می‌توان با مشخص‌کردن تقریبی چیزهایی که مردم نیستند، وجودی سلبی برای "مردم" تشکیل داد. اجزای بی‌شمارِ "مردم" به دلیلِ معماریِ اتمیستی‌اش، دائماً در حرکت و کنش‌متقابل با هم‌اند. چیزی ثابت و ابدی در ساختمانِ "مردم" نیست که تعریف شود. حکومت/دولت برای فرار از مواجهه با اضطرابِ دائمی‌اش از مردمِ نامعلوم، خود، تلاش می‌کند تا برای غلبه، ادای نامعلوم شدن دربیاورد. راهِ غلبه بر ترس، وجود دارد هرچند پیدا نشده باشد، امّا راه غلبه بر اضطراب تنها و تنها مرئی و مشخص کردنش است: ترجمه کردنش به ترس. حکومت/دولت از خود لویاتانی می‌سازد: هیولایی که در اعماق [دریا] نامعلوم است. از خودش، موضوعی برای تولید اضطراب تشکیل می‌دهد: اضطراب، مثلِ سپری علیه جبهه‌ی مقابل.

به این ترتیب، ما دنبال شر نمی‌گردیم. ما با شر محاصره شده‌ایم؛ توی شر زندگی می‌کنیم. حتّا وقتی سکوت می‌کنیم و ظاهراً بی‌تفاوت یک گوشه می‌ایستیم. پشت کردن به شر، شر را تمام نمی‌کند. پشت کردن، تنها تظاهر به شکست خوردن از جریانِ نامرئیِ نشتِ اضطراب، یا هم‌‌دستی با ابرِ نامعلومِ دولت در برقرار کردنِ وضعیتِ دل‌هره است.

ما به دلیل مردم بودن، باید مثل آونگ بین دو قطبِ "محو شدن" و "تشکیل شدنِ دوباره" نوسان کنیم. ما عاملِ تولیدِ اضطراب‌ایم: این از لحنِ رسانه‌های آن‌ها پیداست که از قلدرمآبی به ننه‌من‌غریبم استحاله پیدا کرده. و در عینِ نامرئی کردنِ "ما"، باید موضوع غلبه و طرفِ مقابل را مرزکشی کنیم و مشخص نگه‌داریم. ابرِ نامحدود اضطراب از "طرف مقابل" را در ظرفِ کوچکِ "ترس‌شدگی" فشرده کنیم. چون ترس دارائیِ درونیِ ماست، نه ویژگیِ چیزی خارجی. ترس، پس‌گرفتنی است. ما باید ترس را از "چیزها" پس بگیریم. حجابِ ترس، با بادهای روشنِ روزانه از روی همه‌چیز برداشتنی است: ما باید نفسِ عمیق بکشم.
این‌که پشت کنیم به شر، شر تمام نمی‌شود.
ما مفتش و مانع زندگی روزمره‌ی آدم‌ها نیستیم. امّا وقتی کسی با نمایش و نوشتن و بزک‌کردن روزمرِگی‌اش، تظاهر به بی‌تفاوتی نسبت به شر و جنگ و مصیبتی عمومی می‌کند، پیش خودمان بی‌راه نیست اگر نتیجه بگیریم یارو حتماً از شر نفعی می‌برد یا توان پردازش موقعیت را ندارد. بازخورد دادن به شرایط، راهِ لو رفتنِ آدم‌های بی‌مصرف و غیرقابل‌اتکاست.

آدم‌هایی که از بین‌رفتند، بدون استثنا،همگی زندگی روزمره داشتند. وظیفه‌ی شر، اصلاً همین تهدید نوبتیِ روزمرگی‌هاست. شر برای له کردن روزمرگی"همه"دورخیز کرده،پیش‌روی می‌کند. اگر الآن کنار نشسته‌ایم،روزی شر از یقه‌ی ما بیرون می‌آید:روزِ نوبتِ ما.

همین امکان تخریبِ روزمرگی‌های گل‌وپروانه‌ایِ خالی که در ساحل بی‌اعتنا آفتاب می‌گیرند و باد توشان می‌پیچد، به دستِ شرّ، دغدغه‌ی امروزِ کسی است که رو به شر ایستاده و داد می‌زند. پشت کردنِ آدم‌ها به شر، راه پیش‌روی شر را راحت می‌کند.
| بازخوانیِ نوشته‌های پشت درِ دست‌شویی‌های عمومی: درِ دست‌شویی عمومی کبوتری‌ است که از سنگینیِ نامه‌هایی که به پاهاش بسته‌اند، نمی‌تواند بپرد |
۱. بسیاری از نظام‌های نشانه شناختی -اشیا، ژست‌ها و ایماژها- دارای ماده‌ای بیانی هستند که ذاتاً قرار نیست معنادار باشد. اغلب اشیای روزمره‌ای هستند که در جامعه برای القای معنای خاصی استفاده‌ی دیگری از آن‌ها می‌شود. [ ] نشتِ معنا اجتناب ناپذیر است: تا وقتی جامعه‌ای وجود دارد، هر کاربردی خود به نشانه تبدیل می‌شود.
جامعه‌ی ما تنها اشیای به‌هنجار و استاندارد تولید می‌کند. این اشیا به طرز اجتناب‌ناپذیری در واقع تحقق یک الگویند: گفتارِ -پارول- یک زبان/ موادِ یک‌صورتِ معنادار. برای بازیافتنِ شیی بی‌معنی باید لوازمی مطلقاً بدون پیشینه و بی‌هیچ شباهتی به الگویی موجود در نظر گرفت. [ ] سرهم‌کردن چنین چیزی هم در واقع جست‌وجویی برای معناست.

رولان‌بارت؛ عناصر نشانه‌شناسی
۲. درِ دستشویی یک شئی است. این بدیهی است. شئی، محدوده‌ای مستقل از مکان است: یک برش مشخص از فضا، یک مقطع ابژکتیو که با حواس ما قابل دریافت و درک است، چیزی که لبه‌های هستی‌اش به سمتِ مرکزی واحد برمی‌گردند و پیش از چیز دیگری شدن در خود تمام می‌شود، شیوه‌ای قطعی از وجود داشتن. وقتی ما با هر نیتی که برساخته‌ای از میل‌ها و نیازها و خواست‌هایمان است، در ماده‌خام جهان دست می‌بریم و چیزی را برای رفع آن نیت می‌سازیم، «شئی» به «محصول» تبدیل می‌شود. مثلاً انسان غارنشینی که سنگی را برای رفع خشمش به طرف کسی یا چیزی پرتاب کرد، سنگ در هوا، در مسیری که طی می‌کرد، از شئی به یک محصول تغییر پیدا کرد که نشانه‌ای از حضور انسانی در تماس با آن شئی بود: شئی‌ای حامل مفهومی یا عاطفه‌ای انسانی. با این تعریف، درِ دستشویی یک محصول است. محصولی که حامل معناهایی بهداشتی، زاهدانه، متمدنانه یا هرمحتوایی جز این‌هاست. اما درِ دستشوییِ عمومی، برای ما و در شرایط ما، سرنخ و نشانه‌ای برای حدس زدن و پذیرشِ وضعیتی اضطراری است. وضعیتی که مثلِ تاول منتظر ترکیدن و لو دادنِ تمام سازوکارِ برسازنده‌ی خفقانِ [جنسی یا سیاسی‌اجتماعی] و افشای رویکردهای منتهی به سرکوب‌ و نفی امور تنانه است.
۳. ما آدم‌ها، ماده‌خامِ جهان را در فرم هایی قابل استفاده [در قالب محصول] درمی‌آوریم و در همان حالت، حفظ‌شان می‌کنیم، سعی می‌کنیم امکان‌های از بین‌رفتن‌شان را حدس بزنیم و جلوی احتمال‌های انهدام‌ را بگیریم. چوب، با نیتی قبلی به نشستن، صندلی می‌شود. صندلی‌های متعدد، در برابر میل غریزی ما به نشستن ساخته می‌شوند. صندلی در دقیقه‌های بیکاریش، به امکان نشستن منظره می‌دهد: تجسّمِ بی‌طرفی از اراده به نشستن، که به چوب، فلز، پلاستیک، سنگ یا هرچیزی ترجمه شده. ما تنها «گاهی» می‌نشینیم. ما تنها گاهی روی «یک» صندلی می‌نشینیم. صنعت‌گری و دست‌برد دائمی به آرایش مواد در جهان، جهان را به «جهانِ انباشته از محصولاتِ منتظرِ ما» تبدیل می‌کند. اشیا معصومانه منتظر ما می‌مانند و در این انتظار، مُصرّانه حالت خود را حفظ می‌کنند. چندان‌که جاده‌ها، امکان هر گذاری الّا در مسیر محدود خودشان را از حرکتِ ما کسر می‌کنند، در انبوه اشیا، نیت‌های ما کانال‌کشی می‌شوند و ابر چهل‌تکه‌ی اراده‌ی ما، در این کانال‌های معماری شده، به طرف اشیای مشخص، سرریز می‌کند‌. در حین استفاده‌ی ما از اشیا، هرکدام‌شان، ما را به محدوده‌ی کارکردِ«خودش» محصور می‌کند. ما به واسطه‌ی عملکردِ محصولی که در حال استفاده ازش هستیم، برای «دیگری» ترجمه می‌شویم، ما به کمک اشیا از تاریکی بیرون کشیده می‌شویم، و بازشناخته می‌شویم: «فلانی نشسته است، چون روی صندلی/میز/تخت/سنگ قرار دارد. فلانی سردش است، چون کلی چیز پوشیده. »
ما بین اشیا دست به دست می‌شویم. از یک مجموعه به مجموعه‌ی دیگر.
۴. درِ دستشوییِ عمومی، علاوه بر کارکردهایی که ازش انتظار داریم و خودِ «در» هم، در مواقع فراموش‌شدگی منتظر انجامِ آن‌کارها برای‌مان می‌ماند، حامل ناله‌های پراکنده‌ی آدم‌هایی‌ست که افقی عمومی برای ابراز خود و نیازهایشان پیدا نکرده‌اند. در دستشویی موزه‌ای از روایتِ مشترکِ شکست‌خوردگان است. محیطِ گردهماییِ فراموش‌شدگانی که در شماره‌های تلفن و تک‌خواست‌های کوتاه بازنمایی می‌شوند و از محو شدن تن باز می‌زنند. این رمزگان، دستآویز کاملی برای بیرون آمدن از مِه فراموش‌شدگی و وضوح پیدا کردن نیست: این آرشیو از پیام‌ها، که با جهت‌گیری به سمت مجرای ارتباطی و نه با جهت‌گیری به سمت گوینده‌ یا مخاطب تولید می‌شوند، به گفته‌ی مالینوفسکی از نقش هم‌دلی در بین نقش‌های شش‌گانه‌ی زبان برخوردارند. استفاده از آن‌ها، صرفاً برای برقراری ارتباط است: "هی! صدایم را می‌شنوی؟" یک کوشش برای آغاز و ادامه‌ی ارتباط. مثل کودک که پیش از این‌که اطلاعاتی را به واسطه‌ی زبان رد و بدل کند، در تلاش برای ایجاد ارتباط است. هر کلمه، یا عدد، رخنه‌ای‌است که روی دیوارهای سرتاسریِ اختناق به وجود آمده. تابلویی برای ثبت «خود»ی له‌شده، که کنار لحظه‌ی تنهایی آدم‌ها با خودشان نصب شده: در توالت.
۵. در به اعتبارِ چی، در است و دیوار یا پنجره نیست؟
در، دیوار و پنجره، هر سه مرزند. دیوار شکلِ خامِ پنجره و در است: مرزی غیر قابلِ جابجایی و تغییر. شئی یا وجودی جامد که امکان عبور و ادامه‌ی حرکت را از بین می‌برد. دیوار، نشانه و ابزارِ سَلبِ ارتباط است.
وجه اشتراک در و پنجره، امکان عبور است. در و پنجره در عین حال که مرزند، قابل تغییرند. باز و بسته می‌شوند. ارگون* پنجره نسبت به در، عدم پیوستگیِ پای پنجره به سطح زمین است. پنجره در ارتفاع نسبت به سطح زمین نصب و تشکیل می‌شود؛ در، روی زمین قرار دارد.
تمامِ درها، با کاربردها و موقعیت‌ها و ظواهر و مواد مختلفی که دارند، نمونه‌هایی از یک‌گونه‌اند: در: ابژه‌ای که کارکردِ فلان و نامِ بهمان دارد. تمام انواع در، به واسطه‌ی کاربردی که دارند، پیشامدهای خاص یک مدل عمومی و انتزاعی‌اند. گونه‌ای انتزاعی که به هر چیزی که باز و بسته می‌شود و روی دیوار، ایستاده روی قرار گرفته، اشاره می‌کند.
پیوستگی در و دیوار، در تقسیمِ فضا به دو بخشِ داخلی و خارجی است. فضای خارجی، فضایی عمومی برای بازنمایی و ابراز است. فضای دخلی، فضایی خصوصی، برای حفظ‌کردن.
هر دیوار یا هر دری، خود شامل همین دو سویه‌ی داخلی و خارجی است. صورت خارجی در و دیوارها، به خاطر این‌که منظره‌ای دائمی، رو به دیگران است، در موقعیت‌های مختلف، آرایش می‌شود و چهره عوض می‌کند. مثلاً نقاشی‌های دیواری از طبیعت، کنار بزرگراه‌ها، کلاژی برای فراموش کردنِ جسد طبیعت اند. نقاشی‌هایی از قهرمان‌های جنگی و کشته‌شدگان مظلوم، شخصیت‌های سیاسی، تبلیغات محصولات مختلف، شعارنویسی در شرایط بحرانی، هرکدام وضعیتی منحصر به فرد را افشا می‌کنند. در حالی که دیوارهای داخلی، در سکوت به هم تکیه‌داده‌اند و در انحصار مالکیتی فردی، تمام اتفاق‌ها و گفت‌وگوها را حفظ می‌کنند و در مواجهه با همه‌چیز تنها تکرار می‌کنند "بینِ خودمان بماند".
درِ دستشویی عمومی، در تقابل در و دیوارهای خارجی و داخلی، موقعیتی سنتزیک دارد: دیواری داخلی که به تقلید کارکرد دیوارهای خارجی، در معرض مشاهده و استفاده‌ی عمومی است. منظره‌ای در دسترس که به دلیل ماهیت رو به داخلش اصرار می‌کند "بین خودمان بماند"
۶. وقتی حجم پیوسته‌ی سرکوب از تمام جهات، تا پیراهن آدم پیشروی می‌کند، به کدام سمت باید حرکت کرد؟
طیِ سرکوبِ سیستماتیکِ رفتارهای جنسی، رانه‌های جنسی محو نمی‌شوند. ناپدید می‌شوند، پایین می‌روند و رسوب می‌کنند تا در لحظه‌ی اتفاقیِ موعود قی شوند، لحظه‌ای که دقیقه‌ای مشخص نیست، اما رویدادی حتمی است.
درِ دستشویی عمومی، پیش‌پرده‌ی درست همین لحظه‌ی موعود است. در توالت، به لطفِ کارکردش، ناظری وجود ندارد و شما که در حین استفاده از توالت و بعد از خروج، ناشناس، معمولی و نامرئی خواهید شد. پس تا لحظه‌ای که چشم‌های سیال ناظر پشت در منتظر مانده‌ند، وقت و حق دارید بی‌پرده چیزی پنهانی را ابراز کنید. درِ دستشویی فرصت برون‌ریزی است. آدم در دستشویی، به صورت بی‌واسطه با اندام جنسی‌اش روبه‌رو می‌شود. برای به یاد آوردن، میانجی لازم است. نمی‌شود بخواهیم، اراده کنیم و بی‌واسطه چیزی را از دل تاریکی، از عمق خلا بیرون بکشیم و به یاد بیاوریم. چه فرصتی بهتر از وضعیت صادقانه‌ی مواجهه با اندام جنسی برای به یادآوردن چیزی مخفی در اعماق؟ هر قطعه‌ متنِ پشت در دستشویی، کنشی علیه فراموشی است: تکان دادنِ لرد و رسوب ته حافظه.
رخ‌دادی مضطرب، با روندی مستقیم: به صورت نامرئی، کسی روی در چیزی می‌نویسد و از دیگریِ نامعلوم که اتفاقاً به قطعیت هم‌جنس خود اوست و او هم نامرئی است -تیری در تاریکی- می‌پرسد «آیا مایل است بدهد؟» یعنی شما، در مقام مخاطب، وقتی با اندام‌جنسی‌تان روبه‌رو هستید، در منگنه، کون‌لخت، مجبورید صریحاً و بی‌پیچش‌های زبانی/اخلاقی، به این‌که بالاخره چیکار می‌کنید؟ جواب بدهید. شما تنهایید، فرصت برای تصمیم‌گیری به اندازه‌ی صبر نفر بعدی پشت در است.
کسی مثل کنت‌مونت‌کریستیو در جزیره‌ی سرکوب‌شده‌ی خودش، برای کسی نامه‌ای به دریا انداخته و منتظر نجات است. کسی که احتمالاً هیچ‌چیز چشم‌گیری ندارد، جایی برای ارائه‌ی خودش پیدا نکرده، از منظره‌ی عمومی طرد شده و به خصوصی‌ترین وضعیتِ خودش در توالت پناه آورده، وضعیتی که در این مورد، به واسطه‌ی همگانی بودنش، بین تنهایی افراد تقسیم خواهد شد و طرف نیازش را در این تنهایی‌هایی که مثل دانه‌ی تسبیح، با نخِ «توالتِ مشترک» کنار هم چیده‌شده‌ند، به اشتراک می‌گذارد.
درِ دستشویی، به این ترتیب، از کارکرد اولیه‌اش، که «مرز بودن» است، به «پل بودن» تغییر معنا می‌دهد. به جای جلوگیری از تماس، اتفاقاً شیوه‌ای برای ارتباط می‌شود.
۷. روی در و دیوارهای دستشویی‌های عمومی، همیشه رنگی است: تاش‌هایی با کیفیت‌های مختلف، با رنگ‌های کدرتر از هم، که نشانه‌ی فواصلِ زمان‌های گذشته‌ بر آن‌هاست، روی در و دیوار کشیده شده‌اند. هرچندوقت یک‌بار، کسی که دم در دستشویی می‌نشیند و مسئول نظافت است، روی ضجه‌های اروس‌های منزوی، روی شماره‌های تلفن، رنگ می‌زند. شماره‌ها البته از نو، روی رنگ‌های تازه، نوشته می‌شوند. هم‌چنان که رنگ دوباره روی شماره‌ها کشیده می‌شود: کشاکشی بین نفی‌کردن و مقاومت‌علیه‌نفی‌شدن. آدمی که دم دستشویی‌ها روی صندلی نشسته و چپ‌چپ نگاه‌تان می‌کند که پولِ خدمات نظافتی را پرداخت کنید، ناخواسته، با این رفتار [رنگ کردن] مسئولِ تشدید و بازتولیدِ خفقان است. موتیفی‌واسطه‌ای که این تقابل را تا ابد زنده نگه می‌دارد: روی تمام رنگ‌ها می‌شود چیزی نوشت. مسئول دستشویی، نمی‌تواند پیش‌گیری کند، چون دستشویی تنها فرصتِ باقی‌مانده‌ی تنهاییِ صادقانه‌ی آدم است و او، یا هرکسی جز او، اجازه‌ی دخالت در آن تنهایی را ندارد. آن آدم، با چرتکه‌ی رنگیِ دستش تنها می‌تواند بعد از ارتکاب، حاضر شود و علائم جرم را از بین ببرد. برگردد و مثل دن‌کیشوتی که سلاح رنگی‌اش را دستش گرفته، منتظر یادداشت‌های نو بماند.
۸. مولفه‌های جنسی -سادیسم، مازوخیسم، اگزبیشنیسم، ویورستیسیزم، فتیشیسم، هوموسکشوالیته- موازی با هم و بسته به ساختار روانی فرد و میزان باری که به هرکدام داده می‌شود، دست‌اندرکارِ فراهم کردن گونه‌های مختلف ارضای جنسی‌اند. تمدن، به شیوه‌های فیزیکی، روانی و تربیتی، گونه‌های مختلف نیت‌ها و رفتارهای سادیستیک را نفی و تقبیح می‌کند [سنتِ قراردادِ اجتماعی یک گواه روشن تاریخی است:
آزادیِ من برای حرکت دادن مشتم در هوا آن‌جایی به پایان می‌رسد که صورت دیگری آغاز می‌شود: اصل آزار -harm principe-]
کسی که صادقانه روی در دستشویی عمومی، دنبال موضوعی برای خودش می‌گردد، یا با نوشتن راه ارتباطی‌ای از خودش، اضطرابی را به جان می‌خرد، در حال مقاومت علیه سیستم سرکوب و هدایت امرجنسی است. مولفه‌ی مازوخیسم، در این کنش فعال می‌شود. به دلیل تفکیک جنسیتی دستشویی‌ها، مولفه‌ی هوموسکشوالیته هم ناگزیر در پیوند با مازوخیسم، برای تشکیل و صورت‌بندیِ ارضا، به کار می‌افتد.
امّا تمام اشاره‌ها و راه‌های ارتباطی نوشته شده روی درها، صادق نیستند. گاهی، کسی به هوای شوخی یا آزار -هرچند این دو موتیف به دشواری از هم قابل تفکیک‌اند- شماره‌ای یا هرچیزی از آدم دیگری را پشت در توالت عمومی می‌نویسد. در این حالت، سادیسمی که پشتش به حتمی بودنِ سرکوبِ سرکوب‌گر گرم است، برای دستیابی به ارضایی تضمین‌شده‌تر و بی‌خطرتر از ارضای مضطرب و لرزانِ هم‌بسته‌ی مازوخیسم/هوموسکشوالیته، دست به کار می‌شود. اطمینان از این‌که هیچ خطری متوجه نویسنده نیست، نه از طرف صاحب شماره، نه از طرف نیروی سرکوب‌گر، محرکی برای معماری یک ارضای دیگرآزارانه است.
نوشتن اسمِ دیگری برای آزار/شوخی: هم‌راه شدن با جریان سرکوب، برای ارضا و تخلیه‌ی رسوبِ حاصل از سرکوب است؛ به جای مقاومت علیه سرکوب. سادیست، که سرکوب به شکل نیرویی خارجی از همه طرف تا پیراهنش رسیده، شروع به تکثیر و بازنمایی و هم‌دستی در جهت موافق با ابرِ پرفشار سرکوب می‌کند.
در هم‌دست‌شدن با قدرتِ سرکوب‌گر برای ارضا از مجرای سادیسم، ارضای جنسی، به بیانی‌سادیستیک استحاله پیدا می‌کند. این درست نقطه‌ای‌ست که تمدن، که صاحب دست‌های مرئی و نامرئیِ سرکوب است، طی چرخشی، از مخالف و مانعِ سادیسم، به پشتوانه‌ای برای مشروعیتِ سادیسم تبدیل می‌شود. در لحظه‌ی سانسور و رنگ زدن روی درها برای پاک کردن نوشته‌ها، عاملِ سرکوب، در حال سانسور این چرخش است. عاملِ سرکوب با رنگ زدن، صورتِ تغییر یافته‌ی خود را رنگ می‌زند: نقاب.
‏پرده‌بندی یک تراژدی:

-دو کولبر نوجوان، دو برادر کُرد، در مریوان گم شدند.

-مردم سه شبانه‌روز با فانوس و چراغ‌قوه‌ی دستی دنبال دوتا برادر گشتند.

-پیدا شدند، به ترتیب، با چندروز فاصله.

-کتِ فرهاد ۱۴ ساله، روی شانه‌های یخ‌زده‌ی آزاد ۱۷ ساله بود.

-مردم در برف، نان به دست، رفتند تشییع؛ بدون نان، برگشتند.

-دوتا حسرتِ منجمدِ نوجوان، حالا، و برای همیشه، در گورهای موازی، زیر برف اند.

-مردم در خانه، منتظر تاریکیِ کامل نشسته‌ند که به کوه بزنند.
-‏راه‌حل حکومت برای آلودگی هوای هرسال، نه کنشی موثر یا برنامه‌ریزی برای اقدام، که تعطیل کردن مدرسه‌ها و منتظر باد نشستن است. برای رفع سیل‌های هرساله‌ی اهواز، بعد از سیل، پتو و کنسرو جهادی می‌فرستند توی خانه‌های غرق شده تا کمر. در کل، در قحطیِ کنش و زمانه‌ی خمیازه کشیدنِ شکاف دولت-ملت و تبدیل شدنش به گسل، همه، هم مردم و هم لویاتان حاکم، دسته‌جمعی با علت‌ها کاری ندارند: آن‌ها به رویداد پشت می‌کنند، ما رو به اتفاق سوگواری می‌کنیم.
فردا برای رفع فقر در کردستان، می‌روند دست‌های یخ‌زده‌ی فرهاد و آزاد را هاه می‌کنند.

-‏نئولیبرالیسم که انگار اسم ناموس همه‌ست این‌قدر به آوردن اسمش حساس‌ند، این قداست نامرئی که فاصله‌ی بین همه‌چیز را با رکودی موضعی پر کرده، درست همان‌چیزی ست که دستآوردش مردن از پرخوری است،به جای مردن از گرسنگی. همان بی‌حسی عمومی که نمی‌گذارد آدم‌ها در حباب روزمرِگی‌شان بفهمند سردشدن نان‌های تشییع،روی تابوت و جسدی منجمد،خبر عظیمِ "مردنِ انسان"است.
▪️‏پیام از روز روشن‌تر است: ۱۵۰۰ نفر از بچه‌های جان به لب‌رسیده‌ی شما را سلاخی می‌کنیم، بعد مادران و پدران داغ‌دیده را شبانه دستگیر می‌کنیم.

همه‌ی حکومت‌ها فی‌نفسه جانی‌اند، امّا این که "مقابل" ماست، یک جانیِ وقیح است. ما با یک استثنا مواجه‌ایم: استثنا در شیوه‌ی اعلام وجودِ خود به عنوان حاکم و استثنا در شیوه‌ی ابراز و تثبیتِ قدرتی که به‌ذات امانی و در گذار است. جهت اراده‌ی دولت، آن‌قدر از جهت خواست و اراده‌ی مردم فاصله دارد که تعارض تاریخی دولت/ملت، به نمایشِ به رخ کشیدنِ قدرت توسط دولت تبدیل شده است: دولت به جای ایستادن مشروع و حق به جانب کنار انبوه اجساد، شروع به رقصیدن و قهقهه زدن روی اجساد کرده است.

▪️‏دولت یک ارگانیسم صرفاً سیاسی نیست: هر کنش سیاسی،به صورتی پیشینی،موضع‌گیری‌ای اخلاقی است.

جمهوری اسلامی که پشتوانه و عنوان مذهبی دارد، با هر رفتار خصمانه، اخلاق را معلق می‌کند. این تعلیق اخلاق، نمایش و آشکارکردنِ فاصله‌ی تاریخی بین مذهب و اخلاق است: امرمذهبی، الزاماً اخلاقی نیست.

▪️‏دولت، تغییر موقعیت داده است. دولت از عضوی بافته‌شده در تنه‌ی ارگانیکِ جامعه، تبدیل به قیّم و آقا بالاسری چوب به دست شده. دولت از "درون" اجتماع، به "مقابل" اجتماع مهاجرت کرده. شکافِ کلاسیکِ دولت/ملت، در نتیجه‌ی تعارض بر سر توزیع و کنترل سرمایه و انتشار آزاردهنده‌ی قدرت، نوعی بی‌اعتنایی و گسست بین این دو قطب -مردم و دولت- را تبیین می‌کرد؛ ما حالا با گسستی خنثا مواجه نیستیم، ما درگیر جنگی مسلحانه‌ایم: تنی که اعضاش به هم شلیک می‌کنند. دولت نه با ما، نه پشت به ما، که علیه ماست.
° اشتباه "سهوی" ؟
اصابت همیشه "سوژه‌"ای دارد: کسی که زده است. یعنی با سوژه‌ای طرف هستیم که فعلی آسیب‌زننده از او سر زده است. مثلا راننده‌ای که به عابری زده و او را کشته است. راننده اتومبیل نمی‌خواسته این عمل را انجام دهد. یعنی قصد کشتن کسی را نداشته است. این "خواست" هرچند در دستگاه دینی، فلسفی و تا حدی حقوقی مهم و موثر است؛ اما جامعه‌شناسی نگاه وسیع‌تری به موضوع می‌کند. هرچند راننده خواستِ کشتن نداشته اما "خاستگاه‌"هایی داشته است. مثلا با سرعت زیادی رانندگی می‌کرده؛ یعنی شهروند نامتمدنی بوده و توان استفاده مناسب از ابزار را نداشته و ابزار بر او مسلط شده بوده است. یا خواب‌آلود بوده، یا مست، یا وسیله نقلیه‌اش ایراد فنی داشته و مهارت کنترل آن را نداشته است؛ که در همه اینها یک خواست عمیق نامتمدن بودن در فرد یا جامعه قابل شناسایی است. در حقیقت در پس یک "خطای سهوی"، یک "بنیان عمدی" قابل رٶیت است. اهمیت سوژه‌ در اینجاست.
در مدرسه بسیار پیش می‌آید که یکی از بچه‌ها به دیگری ناخواسته، آسیب می‌زند. به آسیب‌دیده می‌گوییم که تصادفی و ناخواسته بوده است تا موضوع فیصله یابد. اما در مواجهه با همین اتفاق ساده، متوجه می‌شویم که کودک آسیب‌زننده از خلال استفاده نامتعارف از اعضای بدن یا مداد و توپی که داشته چنین کرده، پس با او صحبت می‌کنیم.
اساسا هر آسیبی، هر فاجعه‌ای حتی فجایع طبیعی، عوامل مقصر و خاستگاه‌هایی دارند. سوژه‌‌ای دارد.
فرض بگیریم که زدن هواپیمای مسافربری اخیر، ناخواسته و غیرعمدی بوده است. این مسٲله نه تنها فیصله‌بخش نیست بلکه برانگیزاننده و بحرانی‌تر است. در ترکیب اشتباه سهوی، "اشتباه" همچنان بخش بزرگتر است. از آن نباید چشم برداشت. اشتباهی که در پس خود نشاندهنده‌ی سالهای طولانی حیات "دولت" است. اشتباه و حتی این اشتباه از درون ماهیت ارادی و تاریخی حکومت‌گری بیرون افتاده است؛ حاکمی مست، خواب آلود، نامتمدن که مردم را به ابزاری تجملاتی برای "نمایش" قدرت خود مبدل کرده است. همزمان او را فرا می‌خواند و حذف می‌کند، برای تشییع‌جنازه تکه‌ای از خود استیضاحش می‌کند ولی جان همان استیضاح‌شوندگان برایش مهم نیست؛ چون تنها تصویر مردم را می‌فهمد. و با وجود گفتار زیادی که حول‌وحوش عبارت "مردم" تولید می‌کند و همواره وفاداری را طلب می‌نماید، اما پاسخی برای مسایلی که عمیقا به او مربوط است، ندارد.
شلیک سهوی یا اشتباه محاسباتی، از درون سوژه‌ای سر زده که سال‌ها به این مکانیزم خو کرده است: مکانیزم ترساندن ونمایش مردم. مکانیزمی که هزار راه زیرزمینی و عیان را با کمک دیگر قدرت‌های منطقه‌ای وجهانی برای نجات خود کنده است. مهم این مکانیزم است که اشتباهات عمدی را چون کارخانه‌ای دقیق تولید کرده است، و در این انبوهه دیگر هیچ چیز سهوی‌ای باقی نمی‌ماند. در واقع ما با "استثنا" روبرو نیستیم، این خود "قاعده" است.
Audio
Rami
...اگه صدتا دست وا هم زور بزَنِن
خُنِه‌ی سِتَمگر از بیخ اَکَنِن
اگَه صَدتا لُو وا هم صُدا بُکُنْت
بِی زمین اَتُونِه جا وا جا بُکُنْت.
اخبار، مثل سیلاب‌هایی همه‌چیز را از جا می‌کنند و از اطراف به هم کوبیده می‌شوند. ما روی شیب ایستاده‌ایم.

اخبار، مجموعه‌ای پراکنده و هم‌رس از فکت‌هایی که رو به یک افق مشترک، از هر رسانه‌ای منتشر می‌شوند. ما در افقِ عمومی موضوع و مخاطب اخباریم. فکت، توی این یادداشت معادلِ ماده‌خامِ اطلاع‌رسانی است، گزارشی درباره‌ی سطح یک رویداد. اخبار بناست اطلاع بدهند. شناخت و اگاهی نسبت به یک ابژه یا یک رویداد، محصولِ اخبار نیست. اخبار فقط تا سرحد اطلاع دادن وجود دارند. اخبار انگشت‌هایی متعددند که از منظرهای مختلف، به سطحی اشاره می‌کنند. چیزی زیرِ سطح وجود دارد.

سوال: اخبار، درباره‌ی "چه کسی" اند یا "چه چیزی"؟ بدیهی‌است. نهایتاً با تمام جزئیات، به "چه چیزی‌ها" برمی‌خورند. اشخاص، زنده یا مرده، تنها در اخبار شمرده می‌شوند و از هم کم می‌شوند یا با هم جمع می‌شوند. انسان‌ها و رویدادهای تکین، تنها مصداق‌ند، مصداق‌هایی برای تحقق مفهومی که دور از دسترس نگه داشته شده تا مصادره شود. هر نهادی بیش‌تر، سریع‌تر و در ابعاد وسیع‌تر خبر تولید کند، برنده‌ی حق‌به‌جانبِ آن مفهومِ حبس شده خواهد بود.

اخبار حتماً جانب‌دارانه‌ند. هر کلامی، سویه‌های اخلاقی، سیاسی، اقتصادی دارد. اخبار از دستگاهِ گوارشِ بنگاه‌های رسانه‌ای -حکومتی یا غیر حکومتی، مردمی یا غیر مردمی- منتشر می‌شوند. حتماً جهت‌گیری مشخصی وجود داشته، جهت‌گیری لازمه‌ی گفتن است؛ وگرنه ما در سکوت به هم نگاه می‌کردیم. تنها مردگان بی‌طرف‌ند.

ما خودمان، یک سری مستطیلِ بی‌سیم دست گرفته‌ایم و در ابری از اطلاعات راه می‌رویم. چیزی به ابر اضافه می‌کنیم، چیزی برمی‌داریم. ابری از اطلاعات معلق است و با بادها پراکنده می‌شود. ما با قابی توی دست‌مان، به هر طرف نگاه کنیم "خبر" تمام نمی‌شود. هیچ دقیقه‌ای از شبانه‌روز، خالی از خبری نیست. ما چقدر خبر احتیاج داریم؟ اخبار به صورت یک کلیّت، چقدر به من، به عنوان یک ارگانیسم منفرد، مربوط‌ند؟

اخبار، پشت سرِ هم تولید می‌شوند؛اتفاق نمی‌افتند. موضوع، سرعت است. اخبار جای هم را پر می‌کنند. ما تنها شنونده‌هایی منفعل‌ایم؛حتا فرصتِ واکنش دادن نداریم. نمی‌شود صبر کرد،نفس عمیق کشید تا خبری رسوب کند و مجالی به واکاوی و شناخته شدن بدهد. سرعت،رویدادها را نشان می‌دهد و دور می‌ریزد. همه‌چیز گذراست. چیزی نمی‌ماند:دقیقه‌ی‌فروریختنِ"ارزش‌مندی".

هراکلیتوس فکر می‌کرد تغییر ضروری است. همه چیز گذراست،الّا این قاعده که همه‌چیز گذراست. می‌پرسید چرا چیزها همان‌طور که هستند باقی نمی‌مانند؟جهان جلوی هراکلیتوس،منظره‌ای از یک تغییر کلی در تمامِ اجزا بود. منظره‌ای از اضدادی که توی دل هم فرو می‌روند و به هم تبدیل می‌شوند. همه‌چیزها درحال از بین رفتن و تبدیل شدن به مخالفِ خود اند. هرچیزی در لحظه چیزی غیر از خودش است، درحالِ چیز دیگری شدن.
فکر می‌کرد توی یک رودخانه،نمی‌شود دوبار قدم گذاشت. چون این رودخانه همانی که بار اول بود نیست.
کراتیلوس،شاگردش،گفت توی یک رودخانه،حتا یک بار هم نمی‌شود قدم گذاشت. گفت حتّا قاعده‌ی تغییر هم ثابت نیست. همه‌چیز در حال تغییر دائمی است. حتا کلمات و معنای کلمات. ما تا حرف را بزنیم، تا حرف به گوش شنونده برسد، از معنای خودش می‌افتد. من عوض می‌شوم، شنونده‌ام عوض می‌شود. کراتیلوس تمام عمر سکوت کرد. وقتی کسی چیزی می‌گفت، برای آن‌که به او بفهماند که حرفش را فهمیده، انگشتش را تکان می‌داد.

ما نشسته‌ایم. اخبار در حال آمدن از معنا می‌افتند. وضعیت مثلِ متروی صادقیه است. اخبارِ بعدی، اخبار حالا را هل می‌دهند که جای اخبار قبلی را گرفته‌ند. ما در معرضِ اخبار نشسته‌ایم. با قاب‌هایی ترانزیستوری در دست، برای پذیرفتنِ اخبارِ معلق توی هوا، به سطحی که تنها سطح است و نه بیش‌تر نگاه می‌کنیم. ما در معرض اسهال اطلاعات‌ایم. بی‌شناختی از اعماق، برای آن‌که نشان بدهیم متوجه شده‌ایم، مثل کراتیلوس،انگشت‌مان را -روی موبایل- تکان می‌دهیم.

ما دربرابر اخبار چه مسئولیتی داریم؟ما با جریانِ موادِخامی از جهان که دیگران به جای ما تجربه می‌کنند و برای ما به امری زبانی ترجمه‌شان می‌کنند باید دقیقاًچه‌کار کنیم؟

اخبار، پشت سر هم تولید می‌شوند. اخبار امتیازهای پیاپیِ رقابتِ صاحب‌های کلانِ مواضع‌ند که از هم می‌گیرند. ما با امواج،جابه‌جا می‌شویم. ما به جابه‌جا شدن،می‌گوییم موضع‌گیری.

ظلم از ایستادن کنارِ پنجره و نگاه کردن معلوم می‌شود. ظلم از نفس کشیدن در هوای سمی درک می‌شود. رسانه‌های حاکم چیزی تا این حد بدیهی، چیزی مثل روز روشن را انکار می‌کنند. رسانه‌های مردمی چیزی تا این حد بدیهی، چیزی مثل روز روشن را مکرراً گوش‌زد می‌کنند.

ما با آرواره‌ها و دندان‌های متکثرِ اخبار جویده می‌شویم. ما نمی‌توانیم اخبار را دنبال نکنیم. اخبار چیزی در مسیر اراده‌ی ما نیست که بتوانیم بخواهیم یا ردش کنیم. اخبار زندگیِ ما را تعقیب می‌کند.