تکانه‌ها
2.25K subscribers
123 photos
9 videos
13 files
73 links
-محسن امام‌وردی
Download Telegram
___نوستالژیا در عین حال که از نوستوس و آلگیا به معنی خانه و درد تشکیل شده، بیش از این که نمودِ تمایل به «بازگشت» باشد، نمودِ غیرممکن بودن بازگشت و پذیرفتن اندوه این «ناممکن بودن» است. نوستالژیا، درک کوتاه بودن قدم ما برای برگشت به منظره‌ی آن طرفِ درّه است، درک منظره‌بودنِ منظره.

نقاشی‌ها از «نیکولا ساموری»
| طعم گیلاس |

___یادآوریِ تولد آدم‌ها و جشن گرفتن تولد، قبل از مردن، دهن کجی به «قطعیت» مرگ است. نفی می‌کنیم که حتماً خواهیم مرد، بعد، کمی احتمالاً توی این ساحتِ فراموشی قرش هم می‌دهیم. اما تولد گرفتن برای کسی که مُرده،چیزی جز خط کشیدن دور مرگ و پررنگ کردن قطعیت مرگ و انگشت گذاشتن روی انهدام نیست.

____از طرفی، مرگ به نظرم دو وجه دارد. یکی مرگ فیزیکی است که ارگانیسم زنده‌ی «تن» از کار می‌افتد. مرگی که امکان ارتباط با دیگری را از بین می‌برد و مرزهای «وجود» یکی را از هم می‌پاشد. امّا وجه دیگر یا وجه اصلی مرگ، فراموش شدن است. از یاد رفتنِ هستی کسی که مرده، واقعی‌ترین شکل مردن است.

____به یاد آورده شدن کسی بعد از مرگ، مقاومت دیگران در برابر مردنِ اوست. مقاومتی که می‌تواند سینه به سینه منتقل شود. وقتی کاملاً می‌میریم که«دیگران» دست از تعهدی که در به یادآوردن ما داشتند بردارند. ما به واسطه‌ی«تن» وجود داریم، اما با ساز و کار «حافظه» تا ابد، تکه تکه در هم حضور خواهیم داشت: اگر در بلندی ایستاده باشیم تا در سیلِ ناگزیرِ عبورِ «زمان» هضم نشویم.
| لاله‌زار |

با ورود گاز و گازکشی و کپسول‌های گاز به زندگی روزمره در کلان‌شهرهای ایران در دوره پهلوی، ابزارهای روشنایی گازسوز، امکاناتی در دسترس برای استفاده عمومی شدند. نتیجه‌ی این دسترسی، شد روشن شدن معابر، توی تاریکی شب و نتیجه‌ی این روشنایی پدیده‌ای اجتماعی بود: شب زنده‌داری خارج از خانه یا «نایت‌لایف».
اولین پایگاه جدی «نایت لایف» و رفتارهای شبانه‌ی جمعی توی ایران، خیابانی بود که ناصرالدین شاه، بعد از سفر به اروپا و سیاحت پاریس، دستور داده بود با الهام از «شانز الیزه» وسط باغ مصفای لاله‌زار بسازند، تا زیر سفارت‌خانه‌های اطراف توپ‌خانه که «فرنگی‌ها حسابِ ما دست‌شان باشد». خیابانی که سرجمع چندتا کافه و سینما داشت، کافه و سینماهایی که فقط تا غروب کار می‌کردند، تا وقتی که گاز وارد شد و مردمِ روزانه، هجوم بردند به «شب». کافه‌ها، در نسبت با تراکم آدم‌ها بیشتر شدند. سینماها کنار هم، دو طرفِ لاله‌زار ساخته شدند. کم‌کم، مردم منکر روز شدند و ترجیح دادند شب‌ها به گشت و گذار بپردازند، چون آدم‌هایی که لاله‌زارگرد بودند، معمولاً کارمند و کارگر بودند و روزها باید سر کارشان حاضر می‌شدند.

نشانه‌ای که در حافظه‌ی جمعی آدم‌های دهه سی و چهل و پنجاه از لاله‌زار رسوب کرده، جز شیوه‌های وارداتی از اروپای عیش، «نور» و «روشنایی اغراق‌شده» ست. دلیلی که قطعی‌تر از حتا «ورود امکانات تفریحی مدرن مثل سینما» به ایران، دلیل این گردهمایی چنددهه‌ایِ آدم‌ها شده بود، «نور» بود. جمعیت غالبی از آدم‌ها، از کافه‌ها و رستوران‌ها و تماشاخانه‌ها استفاده نمی‌کردند، لاله‌زار معبری برای «خودنمایی» و «دیدار تازه کردن» طیف برخوردارِ جامعه‌ی ایران بود.
اگر به لاله‌زار به عنوان یک وضعیت، یک لغزش و تغییر در هبیتوس و حیات روزمره آدم‌های ایران معاصر نگاه کنیم، برای تاویل هر نشانه‌ای در محدوده‌ی «لاله‌زار»، باید محوری به عنوان «روشنایی شبانه» در نظر بگیریم، همه‌ی ایده‌ها در مدار «چراغ» می‌چرخد.
در مدارِ روشنایی‌ای که ریشه‌ی تمام این جشن چنددهه‌ای بود. ریشه‌ای این‌قدر عمیق که بعد از انقلاب پنجاه‌وهفت و حمله‌ی نیروهای طغیان‌کرده‌ی انقلاب به«مظاهر و محل‌های تظاهر به فسق و فجور» و تصفیه‌ی تمام لاله‌زار از «عیش‌های فرنگی» و «فحشا» تنها چیزی که باقی ماند، و چند سال بعد مثل دستی از زیر آوار و ویرانه‌ها بیرون آمد -به گواهِ همین امروز رفتن و قدم زدن بین مغازه‌های لوستر و لامپ‌فروشی و الکتریکی در تفاله‌ی «لاله‌زار»- نور است. نوری که استحاله پیدا کرده و حالا چیزی دیگر شده، اما هم‌چنان روشن است: چیزی علیه فراموشی، اشاره‌ای به زاویه‌های متروکِ حافظه‌ای جمعی، انگشت گذاشتن روی شکافِ دائمی بین «خاطره‌ی جمعی شهروندان از گذشته» و «تفسیر مخدوش حکومتی از گذشته».


پ.ن: در اختناق استالینی شوروی، جوکی ساخته بودند که یک روز معلمی می‌رود توی دفتر، عصبانی، داد می‌زند «من دیگه نمی‌تونم توی این کشور تاریخ درس بدم.» مدیر می‌پرسد «چرا؟» جواب می‌دهد «چون بعد از انقلاب، توی این کشور نه تنها آینده قابل پیش‌بینی نیست، بلکه الان دیگه گذشته هم قابل پیش‌بینی نیست.»
چندوقتی است، توی این خرمحشری که به پا شده، دغدغه‌ی حاکمیت برخورد فرمایشیِ «شدید و قاطع» با پدیده‌ی زیست شبانه است، برخورد با پدیده‌ای که از هر طرفش برای وارسی حرکت کنیم، حداقل یک صده باید در دالان‌های تاریخی مختلف عقب برویم.
| شیرجه‌زدن در تاریکیِ چاه |

ما همواره محکوم‌ایم که در کنار دیگران، کاملاً«خود»،«نرمال» و «قابل فهم» باشیم. هر الیناسیون و غیر از خود شدنی فوراً دفع خواهد شد. نیمی از ما به صورت دائمی در گروی «زبان» و زبان‌واره‌ها، به مثابه مایه‌ی ارتباط باقی می‌ماند. "زبانِ شخصی وجود ندارد." در هر ارتباط زبانی یا غیرزبانی، تنها نیمی از ارتباط ماییم، نیمی دیگر حتماً یک دیگری است که باید با خواست‌ها و نیازها و رنج‌هاش حدس زده شود تا ارتباط شکل بگیرد. "زبانِ شخصی وجود ندارد." ما حتا وقتی چشم‌هایمان را می‌بندیم و در تنهایی فکر می‌کنیم، ازکلمات و قواعد زبان عمومی استفاده می‌کنیم. ما به جمعیت گیر کرده‌ایم و در فاصله گرفتن، نخ‌کش می‌شویم. نیمه‌ی دیگر ما، در ایده‌ی «خود» ماندن حبس شده است. مشخص نیست که خود دقیقاً چی است؛ تنها می‌توان با نسبتش به چیزی خارجی،حدس زد که چی نیست. هر شکلی از بیرون زدن از خود "خواه نتیجه‌ش شرّ باشد یا خدا" از موضع جمعیت‌ها، برای حفظ و تداوم جمعیت‌بودگی رد می‌شود. پس جمعیت، با تاکید بر وجود قطعی «خود»های متکثر، و دعوت افراد به تشکیل دادن وجود پراکنده‌شان در هیبتِ یک «خود»، به صورتی توامان و دیالکتیکی در حال تراشیدن و توخالی‌تر کردن ماهیت «خود» است: خودی که تنها یک حفره‌ است، در کنار حفره‌های دیگر کنده می‌شود تا صدای «خواستی‌های جمعی» را در سینه‌اش انعکاس بدهد. کلمه‌ی «دیوانه» در فارسی به معنی دیو زده، یا معادلش در عربی: «مجنون»، به معنی جن‌زده، به همین منظور، یعنی به منظور نمایش دادن فرمان‌روایی یک «شرّ» به جای روح بر «خود»، یعنی به منظورِ اصرار بر عصمتِ خودِ توخالی و تلاش برای بقای گودال، وضعیت تماماً سلبیِ «خود» را به صورت تاریخی ابراز می‌کنند، خودی که ایجاب یا منظره‌ای از هیچ‌چیز حقیقی‌ای نیست، "خود در واقع هیچ چیزی نیست، به جز کانونی از خواست‌های عمومی که مرزهای چاه را مشخص می‌کنند."
|الجزایر با شکست سنگال، قهرمان جام ملت‌های آفریقا شد| یا | حالا همه از هم شکست خوردند، به جز الجزایر که بعداً شکست خواهد خورد|


جشنواره‌ها و جام‌ها به تعداد شرکت‌کننده‌ها، بازنده دارند. او که برنده‌ست، دائماً استثناست. باخت تقدیر مشترک تمام شرکت‌کننده‌هاست و قهرمان، کسی است که از این تقدیرِ ناگزیر بیرون زده. همیشه قهرمان‌ها روی یک انبوه از«از دست دادن‌های دیگران» و اجساد کشته‌شدگانِ «تقدیر» جشن می‌گیرند. میل به تکرار این گردهمایی‌ها،میل به لذت بردنِ مازوخیستی از شکست‌هاست؛لو رفتنِ مشت همیشه خالی «امید». مسابقات گروهی، پیش از پیوند داشتن با آتاراکسیا و بی‌رنجی، هم‌بسته‌ی تراژدی‌اند [مولفه‌ی اساسی روایت تراژیک، سرسپردگی به تقدیر است. این تقدیر کور که برای همه یک‌جور رفتار می‌کند، نقطه‌ی اشتراک است: در جام‌جهانی هندبال درست همان‌طور رفتار می‌کند که در اودیپیوس شهریار، با شکست همه و در انتها انهدام قهرمان].

از طرف دیگر، آدم‌های بیرون گود اگر به عنوان طرف‌دار نسبتی با یکی از شرکت‌کننده‌ها برقرار کنند، همواره در هر بار برگزاریِ یک رویداد رقابتی، تزکیه‌ای تکراری از طریق شکست نماینده‌ی انتخابی‌شان را بازتجربه می‌کنند، چه آن نماینده ببرد یا ببازد. «تکرار» دوره‌ایِ رقابت‌ها، از ورزشی گرفته تا هنری و فرهنگی و سیاسی، بیش از این‌که متضمن وجودِ «دفعه‌بعدی»ای برای تاکید بر امکان پیروزیِ نوبتیِ همه‌ی شرکت‌کننده‌ها باشد، تنها موقعیتی برای تقسیمِ و چرخشِ عادلانه‌ی فرصت شکست خوردن برای شرکت‌کننده‌ها و هواخواه‌هاست. شکست باید به مساوات به همه برسد. چون شکست، مثل سنگی توی کفش، مثل جراحتی در «مِیل» آدم، کاتالیزور استمرار رقابت است؛ و پیروزی، علاوه بر کسب نفرتِ تمام بازنده‌ها، برای قهرمان رقابت شبیه دقیقه‌ای است که کریستف کلمب بالاخره به سرزمین خالی موعود رسیده و بعد از گشتن در «خالی» متوجه شد باید برگردد تا خبر وجود «خالی» را به بقیه بدهد: این برگشت، بعد از مواجهه با خالی، جایی است که بازی برای برنده «از معنا می‌افتد»، و جایی که بازی برای جمعیت بازنده‌ها و برای بقیه‌ی کشتی‌های بی‌حرکت در اقیانوس «تمام می‌شود»، تا در فرصت بعدی از نو شروع شود.

وقتی کلمب برمی‌گردد، وقتی حسن یزدانی حریف را ضربه فنی می‌کند، وقتی الخاندرو سامبرا جایزه ادبی سائوپائولو رامی‌برد، یا وقتی رتبه یک تجربی در اخبار تعریف می‌کند روزی چند ساعت درس خوانده، چند لحظه بعد، از تمامِ پیروزی تنها روایت باقی می‌ماند؛ روایت شدن یک رویداد، نشانه‌ی اتمام زمانی آن رویداد و تقلا برای جلوگیری از فروریختن و فراموش شدن آن است. شکست امّا مثل سنگی توی کفش، تبدیل به «رفتار» می‌شود. شکست روایت‌ناشدنی‌ست، چون رخ‌دادی مشترک و عمومی است، نیازی به یادآوری ندارد. همیشه حی و حاضر در سینه‌ی مشترک آدم‌ها رشد می‌کند. تفاوت کاتارسیس -تزکیه- در تراژدی‌های یونان و در مسابقات کشتی جام کشتیِ دانکلوف مثلاً، در این نکته‌ست که در تراژدی، قهرمان به واسطه‌ی مرگش از بین می‌رود اما در رقابت، قهرمان به واسطه‌ی «پیروزی» و وارد شدن به انزوای جزیره‌ی خالیِ پیروزی از بین می‌رود.
| ایلعازرمُرده بود. بعد از چاهار روز، سنگ گورش را برداشتند و او از قبر عمیقش، با دم مسیحایی عیسا بیرون آمد. اینجا، وقتی آفتاب می‌زند، از تمام پنجره‌های همسایه‌، صدای زنگ می‌آید. ایلعازرها از گور بیرون می‌آیند. لباس می‌پوشند. بیدار می‌شوند چون مجبورند بیدار باشند. سر کار می‌روند چون مجبورند سر کار باشند. ما صبح‌ها بدو بدو کلافی از اندام‌های در هم تنیده‌ی خواب را مثله می‌کنیم. خوابی قطعه‌قطعه شده، در طول روز توی اتاق‌ها و حافظه‌ی ما جان می‌کند و ما در طول روز با دست‌های خونی به هم سلام می‌کنیم، برای هم می‌نویسیم، به هم اشاره می‌کنیم. بعد برای مداوای تکه‌پاره‌های خونیِ خواب‌های نیمه‌کاره، به گور برمی‌گردیم، تا مسیح‌های کوک شده، از نو صبح را بلندبلند اعلام کنند. ما دوباره دست به کار بریدن باقیِ کلاف شویم.|

۱۱پس از این سخنان بدانها گفت: «دوست ما ایلعازَر خفته است، امّا می‌روم تا بیدارش کنم.»۱۲پس شاگردان به او گفتند: «سرور ما، اگر خفته است، بهبود خواهد یافت.»۱۳امّا عیسی از مرگ او سخن می‌گفت، حال آنکه شاگردان گمان می‌کردند به خواب او اشاره می‌کند.۱۴آنگاه عیسی آشکارا به آنان گفت: «ایلعازَر مرده است.۱۵و به‌خاطر شما شادمانم که آنجا نبودم، تا ایمان آورید. امّا اکنون نزد او برویم.»۱۶پس توما، که به دوقلو ملقّب بود، به شاگردان دیگر گفت: «بیایید ما نیز برویم تا با او بمیریم.»
۱۷چون عیسی بدانجا رسید، دریافت چهار روز است که ایلعازَر را در قبر نهاده‌اند.۱۸بیت‌عَنْیا پانزده پرتاب تیر با اورشلیم فاصله داشت.۱۹یهودیانِ بسیار نزد مریم و مارتا آمده بودند تا آنان را در مرگ برادرشان تسلی دهند.۲۰پس چون مارتا شنید که عیسی بدانجا می‌آید به استقبالش رفت، امّا مریم در خانه ماند.۲۱مارتا به عیسی گفت: «سرورم، اگر اینجا بودی برادرم نمی‌مرد.۲۲امّا می‌دانم که هم‌اکنون نیز هرچه از خدا بخواهی، به تو خواهد داد.»۲۳عیسی به او گفت: «برادرت بر‌خواهد خاست.»۲۴مارتا به او گفت: «می‌دانم که در روز قیامت بر‌خواهد خاست.»۲۵عیسی گفت: «قیامت و حیات مَنَم. آن که به من ایمان آوَرَد، حتی اگر بمیرد، باز زنده خواهد شد.۲۶و هر‌که زنده است و به من ایمان دارد، به‌یقین تا به ابد نخواهد مرد؛ آیا این را باور می‌کنی؟»۲۷مارتا گفت: «آری، سرورم، من ایمان آورده‌ام که تویی مسیح، پسر خدا، همان که باید به جهان می‌آمد.»
۲۸این را گفت و رفت و خواهر خود مریم را فرا‌خوانده، در خلوت به او گفت: «استاد اینجاست و تو را می‌خواند.»۲۹مریم چون این را شنید، بی‌درنگ برخاست و نزد او شتافت.۳۰عیسی هنوز وارد دهکده نشده بود، بلکه همان‌جا بود که مارتا به دیدارش رفته بود.۳۱یهودیانی که با مریم در خانه بودند و او را تسلی می‌دادند، چون دیدند مریم با شتاب برخاست و بیرون رفت، از پی او روانه شدند. گمان می‌کردند بر سر قبر می‌رود تا در آنجا زاری کند.۳۲چون مریم به آنجا که عیسی بود رسید و او را دید، به‌پاهای او افتاد و گفت: «سرورم، اگر اینجا بودی برادرم نمی‌مرد.»۳۳چون عیسی زاری مریم و یهودیانِ همراه او را دید، در روح برآشفت و سخت منقلب گشت.۳۴پرسید: «او را کجا گذاشته‌اید؟» گفتند: «سرور ما، بیا و ببین.»۳۵اشک از چشمان عیسی سرازیر شد.۳۶پس یهودیان گفتند: «بنگرید چقدر او را دوست می‌داشت!»۳۷امّا بعضی گفتند: «آیا کسی که چشمان آن مردِ کور را گشود، نمی‌توانست مانع از مرگ ایلعازَر شود؟»۳۸سپس عیسی، باز در حالی که برآشفته بود، بر سر قبر آمد. قبر، غاری بود که بر دهانه‌اش سنگی نهاده بودند.۳۹فرمود: «سنگ را بردارید.» مارتا خواهرِ متوفا گفت: «سرورم، اکنون دیگر بوی ناخوش می‌دهد، زیرا چهار روز گذشته است.»۴۰عیسی به او گفت: «مگر تو را نگفتم که اگر ایمان آوری، جلال خدا را خواهی دید؟»۴۱پس سنگ را برداشتند. آنگاه عیسی به بالا نگریست و گفت: «پدر، تو را شکر می‌گویم که مرا شنیدی،۴۲و می‌دانستم که همیشه مرا می‌شنوی. امّا این را به‌خاطر کسانی گفتم که در اینجا حاضرند، تا ایمان آورند که تو مرا فرستاده‌ای.»۴۳این را گفت و سپس به بانگ بلند ندا در‌داد: «ایلعازَر، بیرون بیا!»۴۴پس آن مرده، دست و پا در کفن بسته و دستمالی گِرد صورت پیچیده، بیرون آمد. عیسی به ایشان گفت: «او را باز کنید و بگذارید برود.»

«انجیل یوحنا»

«اگر ایمان [ادامه‌دادن به راه‌رفتن در تاریکی] مفهومی تماماً شخصی و غیرقابل تعمیم و توضیح به دیگری باشد، در حین انجامِ رفتار -آکسیون- ایمانی توسط فاعل ایمان،چی گیر مفعول ایمان می‌آید؟ واضح‌تر این‌که اسماعیل چه نفعی از بریده شدن گردنش می‌بَرد؟ العازر با چه توضیحی متوجه می‌شود که چرا زنده شده، چرا باید منتظرِ بماند تا یک‌بار دیگر بمیرد؟»
Ghesse Dokhtaraye Naneh Darya 1-(IRMP3.IR)
Ahmad Shamlou
«عمو صحرا ! پسرات کو ؟
–لب دریان پسرام! دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام.»

احمد شاملو- دخترای ننه دریا
| دربارهٔ گردن اسماعیل: یک برداشت/دخالت در «ترس و لرزِ کیرکه‌گارد» |

‏۱. «ایمان»از نظر کیرکگارد، لحظه‌های مکرّرِ بازتولید اضطراب، در وجود "شهسوارِ ایمان"است: از وقتی ابراهیم تصمیم می‌گیرد اسماعیل را ذبح کند تا وقتی کارد را می‌کشد؛ از ایده تا پراکسیس؛ آن‌چه ثابت است اصرار بر ادامه دادن مضطرب در تاریکیِ نامعلوم است. ایمان ابراهیم، معجونی از «اضطراب از نتیجه‌ی نامعلوم» و «تسلیم دربرابر یک قوای خارجی و کارگردان» است.

‏۲. وقتی ابراهیم دست اسماعیل را گرفته و سه روز پیاده‌روی می‌کنند تا به بالای کوه برسند، هر دو از نتیجه بی‌اطلاع‌اند. اسماعیل از خودِ کنش و مفهومش هم بی‌خبر است. ابراهیم توسط خداوندش و اسماعیل توسط پدرش درحال آزموده شدن اند. پس «اخلاق» در حال معلّق شدن و «ایمان» به واسطه‌ی استمرار امرِ نامعلوم در حال لقاح و رویش است.
خداوند اسماعیل را از ابراهیم گروگان می‌گیرد. از روبه‌رو امّا ابراهیم با ایمانش، امکان بخشش خدا را گروگان می‌گیرد و امتحان می‌کند.
او همه چیز را ترک می‌کند، بی‌امید به برگشت تنها جلو می‌رود. کارد نمی‌بُرد. ابراهیم پاسخ ایمانش را می‌گیرد. پروسه‌ی ترک نامتناهی/ادامه دادن مسیر به طرفِ نامعلوم/پذیرش اضطراب و حفظ و پرداخت آن در وجود شهسوار ایمان به شکست و کوتاه آمدن بزرگ‌ترین قادر ممکن -خداوند- ختم می‌شود. ابراهیم استعاره‌ای از ممکن بودن هرچیزی است. او استثنا است. باید این حادثه را که غیرقابل تعمیم است جدّی گرفت؟

‏۳. کاردی که نمی‌بُرد، میانجی تایید کیفیت ایمان ابراهیم است. خداوند در تعبیری اسپینوزایی، به صورتی جوهری، در تمام ابژه‌ها مستتر و جاری است؛ این‌بار خود را در نقصی ابژکتیو -کندی کارد- نمایش می‌دهد. خداوندی که طبق معمول یک طلبکار دائمی است و ابراهیم ناگزیر، در مقامِ هرچیزِ نا-خدایی، بدهکار است. به تعبیر نیچه‌ای، چون بدهکار است موظف می‌ماند تا موعد پرداخت بدهی، در نظام اخلاقی‌ای که بر مبنای بدهکاری/طلب‌کاری بنا شده، اخلاق‌مدار و زیر قرض بماند. هر مومنی، این‌گونه، بدهی‌اش را پذیرفته که ایمان آورده. امّا این وسط، چه چیزی ایمان اسماعیل را به عنوان یک دگرسوژه و نه فقط ابژه‌ای محض، تأیید می‌کند؟
ابراهیم صرفاً اسماعیل را «دارد»، بعد از کُندی کارد، او اسماعیل را«به دست می آورد». خب؛ امّا اسماعیل جز روایتی از جنون ضداخلاقیِ پدر چی به دست می‌آورد؟

‏۴. هر ابژه‌ای که بین مؤمن و صاحب ایمان [خداوند] واسطه می‌شود، ریخت خود را حفظ می‌کند، اما معنایش را از دست می‌دهد. در حین انجام شدن کنش ایمانی، هر شیئ تنها استعاره‌ و اشاره‌ای به چیزی دیگر است: نه کارد کارد می‌ماند، نه اسماعیل اسماعیل و نه قوچ، قوچ.
همه چیز به نفع گرم شدن جدالِ طرفین[معامله‌ی]ایمان، تحریف و مصادره می‌شود. اشیا در فاصلهٔ این دو [ابراهیم و خداوند او]، معنی خود را به مفهوم نامعلوم و بسیطِ«ایمان»می‌بازند. پوسته‌ها و نام‌ها، مثل کیسه‌هایی خالی، با مفهوم «ایمان» پُر می‌شوند. ایمان اشیا را وادار می‌کند تا به چیزی جز خودشان اشاره کنند. اشیا به نظام نشانه‌شناختی‌ای نو هل داده می‌شوند.

‏۵. در این معامله، ابراهیم است که در عین ناامیدی و نادلبستگی به آن‌چه داشته، با دوباره به دست آوردنِ چیزهای تکراری‌اش سود می‌کند:هم کُندی کارد، هم اسماعیل و هم قوچ را به دست می‌آورد، به عنوان نشانه‌های ایمان؛ با مدال‌هایی روی سینه‌ در اثبات شهسوار ایمان بودن، برمی‌گردد. امّا آن‌چه به عنوان دست‌آورد تمام این‌ رفتار ملانکلیک را در وجود شخصی ابراهیم توجیه می‌کند و جلوی ناله‌های وجدان را بعد از برگشت به خانه می‌گیرد، رخصت است. رخصتی درونی به ادامه‌دادن در آرامش، بعد از در اضطراب قرار دادن دیگران. ایمان یک‌سره شخصی است. نه کنش خارق‌العاده‌ی ایمانی، نه نتیجه‌ش در خدمت بهره‌ای جمعی نیستند. ایمان واقعی اگر نسبتی با اخلاق داشته باشد، در تضاد با آن است.
ابراهیم با تبعیت فرا-اخلاقی و بی‌چون‌و‌چرای خود، خداوند را ناگزیر می‌کند و با استمرار در پذیرفتن تمام فرمان‌های او، خداوند را در کنج گیر می‌اندازد تا او را وادار به فرار کند؛ فرار از ساحت حکم‌رانی به ساحت بخشش. سرانجام با غلظتِ ضداخلاقیِ ایمانِ ابراهیم خداوند او به رحم خود می‌بازد، در رینگِ اخلاقی بودنش.
۶. «قوچ» و نزول او، نشانه‌ای از تسلیم خداوند در برابر ایمان تماماً اختیاری و شریرانهٔ ابراهیم اند. تسلیم خداوند در برابر تسلیم ابدی ابراهیم؛ آن‌ها در تسلیم با هم مشترک می‌شوند.

قوچ، اعلام پیروزی شهسوار ایمان بر تقدیر و طلب تقدیری است. پس: برندهٔ ایمان، در این روایت، هیچ چیز را از دست نمی‌دهد، او تنها به دست می‌آورد. همه چیز را برمی‌دارد و فاتحانه برمی‌گردد. او مجبور به به‌دست‌آوردن است.

‏۷. تکرار رفتار ایمانی ممکن نیست. ایمان به مثابه یک اتفاق، تماماً فردی، غیرقابل انتشار و تکرار است: ابراهیم چطور حال و ایمانش را باید به زنش و اسماعیل توضیح می‌داد؟ غیرممکن بود. غیر ممکن است.

‏۸. کاریکاتورهایی از ابراهیم که این روزها درحال حج‌گزاری‌اند، همه رفتارهای او را تصفیه می‌کنند، ایمان را دور می‌ریزند و به بازنمایی«اکتِ خالی» ابراهیم بسنده می‌کنند؛ تلاشی برای تشکیل دادن رفتار ایمانی«خود» صورت نمی‌گیرد. بازیگر نقش شاه در یک نمایش، هرگز شاه نمی‌شود. کسی از او حکمی نمی‌گیرد. او تنها منظره‌ای از چیزی‌ست. چطور می‌شود با بلیط رزرو شده‌ی برگشت به خانه ترک نامتناهی کرد و تنها رو به جلو پیش رفت و اضطرابی خصوصی را پذیرفت و به آن ادامه داد؟
ذبح گوسفندهایی که گوسفندند، نه ابژه‌ی واسطه‌ی معامله‌ی ایمانی، دهن کجی به ایمان ابراهیم است: مخدوش کردن مدال روی سینه‌ی ابراهیم؛ تلف کردن نشانه‌ی پیروزی او. وقتی پیش از این‌که قوچ نازل شود، قوچ را سفارش می‌دهیم، از وانت پیاده‌اش می‌کنیم و سرش را می‌بریم، در اعلام باخت به خداوند، پیش از شروع قمار، پیش‌دستی می‌کنیم.
"نگاه کن! ما خودمان جلوجلو سر قوچ را می‌بریم، ما شکست خورده‌ایم."
تکانه‌ها
|هر یحیایی که سخت و استوار است، متاسفانه دود می‌شود و به هوا می‌رود.| یک___ یحیا یازده روز تمام است نشسته کنارِ صندوق پست، لبه‌ی جدول سیمانی که تا مامور پست رسید، جلدی بپرد تَرکِ موتور مامور، باهاش برود اداره‌ی پست، مثل کارت‌ملی و شناسنامه‌های مفقود خودش…
✖️
| یحیا پرسید: شما بلدید با شانه‌هایتان به یک نفس عمیق تکیه بدهید؟ |


یحیا کنار نرده‌های خیابان می‌ایستد. آه می‌کشد. آهی طولانی، از ترتیب دنده‌های یحیا بالا می‌آید، زیر کتف‌هاش جمع می‌شود. ابرِ آه از کنج لب‌های موازی یحیا بیرون می‌آید. آه کنار نرده‌ها منبسط می‌شود. یحیا تمام آهِ منعطفش را که شکل هندسی‌ ندارد و حجمی کلافه است که روی خودش موج می‌خورد می‌کشد و ته آه را با لب‌هاش قطع می‌کند. آه روی پیاده‌رو معلق می‌ماند. یحیا زیر آفتاب جلو می‌رود و لبه‌ی آه عمیقی که کشیده می‌ایستد. آه توی خودش خم شده، با سایه‌ای منحنی که روبه‌روی یحیا طول کشیده، فضای پخشی از اندوه معماری کرده. یحیا دست‌هاش را توی آه تکان می‌دهد. هوای متراکمِ آه، مثل آب چروک می‌شود و موج برمی‌دارد. یحیا دست‌هاش را درمی‌آورد و جلوی آفتاب بالا نگه می‌دارد. مردی از کنار حجم آه رد می‌شود. یحیا می‌پرسد «آقا ساعت دارید؟» مرد سر تکان می‌دهد. نگاه یحیا می‌کند که ساعتش در نور برق می‌زند. می‌گوید «خودت که داری.» یحیا ساعتش را جلوی مرد می‌گیرد. عقربه‌ها ساکن اند. باطری ساعت ته کشیده. ته‌مانده‌ی رسوب باطری ریزریز نبض می‌زند. عقربه‌ی سرخ ثانیه شمار، مثل پره‌های ریه‌ی ماهی روی حاک، درجا می‌پرد. نه جلو می‌رود نه برمی‌گردد. مرد می‌گوید «ساعت چهار است. کمی هم عقب‌تر وایستید، ساعت چهار اصلاً وقت افتادن توی یک حفره نیست.» یحیا می‌گوید « این حفره نیست. آه است. می‌خواهم از دم راه بکشمش کنار. بگذارمش کنار دیوار.» مرد شانه بالا می‌اندازد «آه برکت خداست، بهتر است ببوسیمش بعد بگذاریمش روی طاقچه‌ای ایوانی چیزی،ها؟» یحیا که متخصص شاشیدن روی جای سفت و شنای استقامت روی امواج تقدیر است، به مرد می‌گوید که مثل روز روشن است که به دلیل خاصیت شبه پلاسماییِ آه، ماچ‌ها از حجم پراکنده‌‌ی آه‌ها رد می‌شوند، این کار -بوسیدن برکت خدا- باطل و منتفی است. یحیا آدم عمیقی است. یحیا آدم عمیقی، لبه‌ی یک آه عمیق است. وقتی که مرد می‌گوید «آه تو خالی نیست. شما اگر فکر می‌کنی آه یک‌جور نیستیِ به درون برگشته است، شما را به خیر ما را به سلامت. توجه کن! صدا دارد توی آه می‌پیچد. پس یعنی آه حجم دارد. به اکو دقت کن! شما بلدی که اکو نام یک پری یونانی است که گفته بودند لال یک گوشه بنشیند و هیچ حرفی نزند، مگر این‌که یکی رد شود، چیزی بگوید و این زبان‌بسته همان کلمات را عین به عین تکرار کند؟» یحیا آدم عمیقی است. صدای مرد توی عمق خالیِ یحیا می‌پیچد و منعکس می‌شود. یحیا دهانش را باز می‌گذارد تا انعکاس صدای مرد بیرون بریزد. پس یحیا حجمی دارد. حجم عمیق یحیا زانوهاش را خم میکند و لبه‌ی آه گرگی می‌نشیند. برمی‌گردد به مرد می‌گوید «این حفره نیست. آه است. چه ساعتی برای افتادن توی یک آه مناسب است؟» مرد گوشه‌ی لب‌هاش را پایین می‌دهد. سنگ کوچکی از کنار پاش برمی‌دارد، کنار یحیا می‌ایستد. مرد درمی‌آید که «مشخص نیست. روال اداری دارد. باید اول ببینم عمقش چقدر است.» سنگ را توی آه می‌اندازد. می‌گوید «بشمار چقدر طول می‌کشد صداش دربیاید. بعد با صرف نظر از نیروی مقاومتِ اصطکاک هوا، یک دومِ جی را ضرب در زمان به توان دو کنیم.» یحیا می‌شمارد. مرد صبر می‌کند. صدایی نمی‌آید. یحیا می‌شمارد. مرد صبر می‌کند. صدایی نمی‌آید. یحیا می‌شمارد. مرد کنار یحیا می‌نشیند. صدایی نمی‌آید. یحیا می‌شمارد. سایه‌ی مرد کش می‌آید. آفتاب از نفس می‌افتد. صدایی نمی‌آید. یحیا مرد دیگری که از پیاده رو می‌گذارد را می‌نشاند به جای خودش که بشمارد و می‌رود بشاشد، برگردد. مردِ دیگر می‌شمارد. صدایی نمی‌آید. یحیا برمی‌گردد. کنار آدم‌هایی که نشسته‌اند و می‌شمارند می‌نشیند. می‌شمارد. آفتاب می‌رود. آدم‌ها توی تاریکی به آه نگاه می‌کنند. تاریکی آدم‌ها را مچاله می‌کند. همه می‌نشینند. شب توی خیابان رنگ پس می‌دهد. در تاریکی، صدای پچ‌پچِ شمردن‌ها، یکی‌یکی روی هم جمع می‌شود. چراغ‌های سر ستون‌ها زرد زرد پلک می‌زنند. نور دایره دایره توی خیابان از هم باز می‌شود. آدم‌ها کنار هم روی زمین نشسته‌اند، به سکوتِ آه نگاه می‌کنند؛ زیر لب می‌شمارند. یحیا نفس عمیق می‌کشد.
| این عکس، تصویرِ خندیدن روی آوار است، بعد از تحقیرِ «فروریختن» |
| دهن‌کجی با دندان‌های شکسته و دهان خونی|

به توییتر - به عنوان یک بستر فعال شبانه‌روزیِ نوشتار، جایی که همه بالقوه نویسنده‌اند و همزمان مخاطب‌اند- نگاه کنیم. حالا شلوغ شده، به اندازه‌ای که نمودار و بدیل نزدیک به واقعیتی از خَرمحشرِ روزمره‌ی ما باشد. ما دچار زبان‌پریشی شد‌ه‌ایم. از روز روشن‌تر است. هرکسی یک‌گوشه داد می‌زند. موضوع واحدی وجود ندارد. تنها اصوات مشترک اند. این زبان‌پریشی‌ مکانیسم دفاعی‌ای برآمده از ناتوانی و استیصال ماست، در برابر قوای مهیبی که روبروی ما، با عنوانِ «حکومتِ ایدئولوژیک» قرار گرفته، به انضمام تمام شکل‌های دیگر قدرت که در امور روزمره‌ی ما به هم متصل‌اند و شبکه‌ای از سرکوب تشکیل داده‌اند. قوایی که تمام جزئیات حیات ما را مچاله کرده: باری روی شانه، رسوبی در اعماق اعصاب. این زبان‌پریشی با رگه‌های تند کمدی، راه بقای ماست. یک جور اشاره به انهدام و از هم پاشیدن است، برای به تعویق انداختنِ منهدم شدن.
ما از بس مثل اسب عصاری شلاق خورده‌ایم، حالا با کاریکاتوری از سلاحِ دستِ صاحب‌قدرت، جلوش ایستادیم، اداش را درمی‌آورم، انترش می‌کنیم، پوزخند می‌زنیم.

اعتراض بکت به انواع «زبان‌های برآمده از اختناق و وضعیت ارباب/بندگی»، دیالوگ لاکی بود، توی«درانتظارگودو»، کسی که سه صفحه هذیانِ پیاپی درباره توهّم‌های الهیاتی می‌گفت. بکت به کمک«فرم»متلاشی شده‌ی زبان، به کمک نمایشِ مِن‌مِن، شروع به تخریب و تحقیر محتوای مورد اعتراضش می‌کرد.
چون دست شیاد با لخت کردنش معلوم می‌شود، نه با پوشاندنِ بیش‌ترش با گفت‌وگوی منطقی. ما این‌طوری، با زبان‌پریشیِ عمومیِ روزمره، ناخودآگاه سلاحی از زبان‌پریشیِ شوخ‌طبعانه دست گرفته‌ایم.

_ما ایمان داریم. ایمان و شمشیرهای الکی که دور هم که می‌ایستم، مثل رازی مشترک، بلند بلند به خنده می‌اندازندمان. شمشیرهای ما قرار نیست ببرند، قرار است تحقیر کنند.

_ریش‌خند. سایشِ دائمی حجمِ قدرت. فرسایش.

___ما حوصله نداریم. هیچ حرفی نیست که راه‌گشا باشد و مثل نخ تسبیح کنار هم نگه‌مان دارد. ما تنها معجونی از اضطراب و هذیان برای وحدت داریم. شیهه می‌کشیم، چون وضعیت شیهه می‌کشد: کسی از درخت کاج انتظار گل دادن ندارد. ایدئولوژی، زبان و کلمات حکومت که برسازنده‌ی اصلی وضعیت اند، یک‌سره فرسوده و مهمل اند. در برابر سیلِ اراجیف و هذیان، کسی که شروع به پارو زدن منطقی می‌کند کسخل است. مثل آینه‌ای محدب، باید تصویری اغراق شده از هذیان‌ها تحویل صاحب هذیان‌ها داد. ما حالا بیشتر از همیشه، در هر کاری که می‌کنیم، ناگزیر به استهزا و کسشعر گفتن و قهقه زدن توی صورت حکومت و تمام نمایندگان «قدرت»‌ایم،بدون نفس گرفتن. ما همه با هم باید به لکنتِ مشترکی که توی سینه‌هایمان نگه می‌داریم اشاره کنیم، باید با دست جای دقیقِ «فروریختن» را لو بدهیم.
|کتابِ جامعه: از سلیمان، پادشاهِ اورشلیم؛ عهد عتیق|


-باطل‌ِ اباطیل‌، جامعه‌ می‌گوید، باطل‌ اباطیل‌، همه‌ چیز باطل‌ است‌. 
-انسان‌ از تمامی‌ مشقّتش‌ كه‌ زیر آسمان‌ می‌كشد، چه‌ منفعتی می‌برد؟ 
-یك‌ نسل می‌روند و نسلی دیگر می‌آیند و زمین‌ تا ابد پایدار می‌ماند. 
-آفتاب‌ طلوع‌ می‌كند و آفتاب‌ غروب‌ می‌كند و به‌ جایی‌ كه‌ از آن‌ طلوع‌ کرده می‌شتابد. 
-باد به‌طرف‌ جنوب‌ می‌رود و به‌طرف‌ شمال‌ دور می‌زند؛ دورزنان‌، دورزنان‌، می‌رود و باد به‌ مدارهای‌ خـود برمی‌گردد. 
-تمامِ نهرهـا به‌ دریـا می‌ریزد اما دریا پر نمی‌گردد؛ به‌ مكانی‌ كه‌ نهرها از آن‌ جاری‌ شد، به‌ همان‌ جا باز برمی‌گردد. 
-همه‌ چیزها پـر از خستگی‌‌ای‌سـت‌ كه‌ انسـان‌ آن‌ را بیـان‌ نمی‌تواند كـرد. چشـم‌ از دیدن‌ سیر نمی‌شود و گوش‌ از شنیدن‌ انباشته نمی‌شود. 
-آنچه‌ بوده‌ است‌، همان‌ است‌ كه‌ خواهد بود، و آنچه‌ شده‌ است‌ همان‌ است‌ كه‌ خواهد شد، و زیـر آفتاب‌ هیـچ‌ چیز تـازه‌ نیست‌. 
-آیا چیزی‌ هست‌ كه‌ درباره‌اش‌ گفته‌ شـود: ببین‌ این‌ تازه‌ است‌؟ در دهرهایی‌ كه‌ قبل‌ از ما بود [هم حتّا] آن‌ چیز، کهنه بود. 
-ذكری‌ از پیشینیان‌ نیست‌، و از آیندگان‌ نیـز كه‌ خواهند آمد، نزد آنانی‌ كه‌ بعد از ایشان‌ خواهند آمد، ذكری‌ نخواهد بود. 
-من‌ كه‌ جامعه‌ هستم‌ بر اسرائیل‌ در اورشلیم‌ پادشاه‌ بودم‌
-و دلم را بر آن‌ نهادم‌ كه‌ در هر چیزی‌ كه‌ زیر آسمان‌ كرده‌ می‌شود، با حكمت‌ تفحّص‌ و تجسّس‌ کنم. این‌ مشقّتی سخت‌ است‌ كه‌ خدا به‌ بنی‌آدم‌ داده‌ تا به‌ آن‌ زحمت‌ بكشد. 
-و تمامی‌ كارهایی‌ را كه‌ زیر آسمان‌ كرده‌ می‌شود، دیدم‌ كه‌ اینك‌، همه‌‌ی آنها بطالت‌ و در پی‌ باد زحمت‌ كشیدن‌ است‌. 
-كج‌ را راست‌ نتوان‌ كرد و ناقص‌ را بشمار نتوان‌ آورد. 
-در دل‌ِ خود تفكّر که می‌کردم، گفتم‌: اینك‌ من‌ حكمت‌ را تا نهایت افزودم‌، بیشتر از تمام آن‌ها كه‌ قبل‌ از من‌ بر اورشلیم‌ بودند؛ و دل‌ من‌ حكمت‌ و معرفت‌ را بسیار دریافت‌ کرد.
-و دل‌ خود را بر دانستن‌ِ حكمت‌ و دانستن‌ حماقت‌ و جهالت‌ مشغول‌ ساختم‌. پس‌ فهمیدم‌ كه‌ این‌ نیز در پی‌ باد زحمت‌ كشیدن‌ است‌. 
-زیرا كه‌ در كثرت‌ حكمت‌، كثرت‌ غم‌ است‌ و هر كه‌ عِلم‌ را بیفزاید، حزن‌ را می‌افزاید.
تکانه‌ها
✖️ | یحیا پرسید: شما بلدید با شانه‌هایتان به یک نفس عمیق تکیه بدهید؟ | یحیا کنار نرده‌های خیابان می‌ایستد. آه می‌کشد. آهی طولانی، از ترتیب دنده‌های یحیا بالا می‌آید، زیر کتف‌هاش جمع می‌شود. ابرِ آه از کنج لب‌های موازی یحیا بیرون می‌آید. آه کنار نرده‌ها منبسط…
|یحیا تقدیر قطارهای مردّد است|
-برای اردشیر

ما هنوز سِفت یادمان مانده که سی و هفت روز تمام، قطارهای شهرِ فلان به جای این‌که به مقصد شهرِ بیسار بروند، وسط راه کج می‌کردند سمت چپ، می‌رفتند مسافرها را در ایستگاه بهمان پیاده می‌کردند. ریل‌های نرسیده به بیسار از بیکاری صدای باد درمی‌آوردند. قطاری نمی‌آمد. یکی از مسافرها که معتقد بود تنهایی در اتوبوس، سی چهل نفر است و در قطار هزار نفر، و سر همین کمیت‌های نامشخص با رییس قطار که معتقد بود تنهایی در قطار درست هفتصد و پنج نفر با احتساب آدم‌های توی بوفه است بحثش شده بود، وقتی با چمدان سیاهش در ایستگاه شهرِ بهمان از قطار پیاده شد، به مردم گفت باور کنید راه بسته بود و ما مجبور شدیم بیاییم اینجا چون چیزی ریل‌های مقصد ما را مسدود کرده بود که از مربعی با اضلاعی به اندازه‌ی عرض شانه‌های یک گوزن بزرگ‌تر بود و دندانه‌های نامش به سنگ‌های ریل گیر کرده بودند. ما ناچار بودیم قبول کنیم. تا آن یکی با قطار بعدی رسید، و مردی بود که نامش از حروف اختصاری هجرتی بزرگ با کمی برگ چای و لب‌پریدگیِ مشترکِ تمام لیوان‌ها و گلدان‌های ممکن تشکیل شده بود و ما همه تصدیق کرده بودیم که مردی است که صدا زدنش سخت است، گلوش را صاف کرده بود و نزدیک‌ترین شهادت مسافران به واقعیت را داده بود که کسی روی ریل خودش را به خواب زده و مسیر تمام قطارها را کج کرده. کسی شک نداشت یحیایی را که خوابیده می‌توان بیدار کرد، هرچند چه دلیلی دارد یکی از زندگیش بزند برود بالا سر یحیا بیدارش کند؟ امّا روشن است که هیچ کسی یا قطاری نمی‌تواند یحیایی را که خودش را به خواب زده بیدار کند. ما که خط‌ریش‌بلند گذاشته بودیم و عینک می‌زدیم و سیگار می‌کشیدیم و فریب‌دادن‌مان کار سختی بود که تنها از انتخابات‌های جمهوری اسلامی برمی‌آمد، پیش خودمان به دکارت اعتماد قلبی داشتیم، دور هم شک کردیم و منتظر قطار بعدی ماندیم تا رسید. یک بچه وقتی پیاده شد بلند بلند داد زد که وقتی قطار به چپ پیچید، با چشم‌های خودش یحیا را روی ریل‌های آن‌طرف تقاطع دیده که برای استحکامِ رئالیستی دادن به این متن داشته غلت می‌زده تا شانه‌اش خواب نرود. هرکسی چیزی می‌گفت و ما رفته‌رفته در دل‌مان یحیا را فانوسی تصور می‌کردیم که روی ریل، منتظر کشتی‌ای دراز کشیده و سوسو می‌زند.

یحیا روی ریل خوابیده است.

روزی که از لبه‌ی آهی که کشیده بود و باد شکلش را به هم می‌ریخت بلند شد، آمد کنار در راه‌آهن، از یکی پرسید: آقا چرا چیزهایی هست که در ما رسوب می‌کنند که نه می‌توانیم به یاد بیاوریم‌شان، نه یک‌سره از یادمان می‌روند؟ یارو دماغش را بالا کشید. یحیا برگشت به یکی از ما گفت: حالا که بناست در فاصله‌ی فراموشی تا یادآوری مچاله شویم، به نظرم هیچ چیزی مثل دراز کشیدن روی ریل مهم نیست. بعد خودش را تکاند. -اینجای نوشته یک قاب لو آنگل دارد و حرکتِ یحیا اسلوموشن است- از خاکی که از سرشانه‌هاش بلند شده بود عبور کرد. از شهر بیرون رفت. به سوزن‌بان گفت: کاری برای کردن نمانده. باید منتظر بمانم و خب چی از انتظار کشیدن خوابیده روی ریل منطقی‌تر است؟ من از اینجا به بعد، دیگر تنها یک متاسف‌ام. خودم را کشیده‌ام آورده‌ام اینجا به ریل دخیل ببندم. تا فرجی بشود.
بعد به نمایندگی از همه‌ی خطوط موربی که در کتاب‌های هندسه دو خط موازی را هم‌زمان قطع می‌کردند، روی ریل‌ها دراز کشید. سوزن‌بان سر تکان داد و به اداره‌ی راه‌آهن گزارش کرد: حجمی متاسف روی ریل دراز کشیده‌. در ایستگاه راه‌آهن همه سر تکان دادند. جناقِ آهنی ریل به چپ کج شد. سی و هفت روز تمام قطارهای شهرِ فلان به جای این‌که به مقصد شهرِ بیسار بروند، وسط راه کج می‌کردند سمت چپ، می‌رفتند مسافرها را در ایستگاه بهمان پیاده می‌کردند و یحیا ایمان داشت که تنها باید از شانه‌ایش به شانه‌ی دیگرش غلت بزند.
Dle Yaman
Djivan Gasparyan
___می‌ترسم، جدا جدا، همه‌چیز را فراموش کنیم. می‌ترسم، امّا اطمینان دارم فراموش می‌کنیم. دست ما نیست، ما، دور از هم، شبیه هجای فراموشی‌ هستیم. چیزها مستقل از ما، و در ما، جدا جدا که بمانیم، محو می‌شوند. ما باید حافظه‌ای مشترک معماری کنیم، و با هم خاطره‌های مشترک را مرور کنیم، تا باور کنیم که تمامِ مدت بوده‌ایم، نه به شکل باد یا تاریکی، ما به شکلِ "هم" بوده‌ایم و از کنار همه‌چیز با هم گذشته‌ایم. "هم" گواهیِ واقعیت ماست. یا با هم به یاد می‌آوریم، یا مستقل از هم، چند حفره می‌مانیم که به خالی می‌رسند، و به اعتبارِ خلا، به آسمان نگاه می‌کنند.

چیزهایی از یاد نبردنی، و به یاد نیاوردنی؛ این خلاصه‌ی تنهایی است.