تکانه‌ها
2.25K subscribers
123 photos
9 videos
13 files
73 links
-محسن امام‌وردی
Download Telegram
| در رد و تمنای یک بوم و دو هوایی|

‏محسن‌نامجو در رد نوستالژی دوره افتاده به سخنرانی کردن. توی یکی از سخنرانی‌ها، جلوی جماعت مهاجری که معطل شنیدن هرچیزی درباره‌ی «خودِ جمعی»شان و در ردِ قوایی که از هم پاشانده‌شان هستند که کف و سوت بزنند، گفت «دیگه این ادبیات ازش صادق هدایت و نیما درنمیاد. اینا این بلا رو سرمون آوردن.» جدای از نوستالژیک/هپروتی بودن این حرف و افتادن نامجو توی چاله‌ای که خودش کنده، کاش کسی ازش می‌پرسید چقدر با ادبیات روزِ فارسی آشنایی و تماس دارید؟
اگر اصلاً الزامی به هدایت و نیما بودن وجود داشته باشد، چقدر با کسانی که از هدایت هدایت‌تر و از نیما نیماترند مواجهه دارید؟
‏اگر شما که «آرتیستی» با این آدم‌های تحت فشار مواجهه‌ای نداری -که اگر داشت چنین حرف خام‌دستانه‌ای نمی‌زد-، پس دیگر چه انتظاری از «بقیه» می‌شود داشت؟
ادبیات هدایت و نیما مگر جز با کنش و واکنش‌هاش با همین «بقیه» پرداخت شد و ثمره داد؟ حالا نامجو با برندینگی که برایش منبر شده، نماینده‌ی جهت‌دهی به این فضای مشترک ذهنیِ «بقیه» شده‌است، به سمت چاله‌ی نوستالژی‌پُرتره.

اختناق نمی‌گذارد نویسنده‌ای ظهور کند؟نامجو با این مقایسه بین همه‌ی کسانی که می‌نویسند با «هدایت»، هم‌دست اختناق شده، برای سرکوبِ کسانی که دارند می‌نویسند؛ به جای زدنِ کسانی که سرکوب می‌کنند.
نیما و هدایت محصول زمانه‌ی اختناق بودند. حالا هم توفیری نکردیم. اختناق هست. با این قیاسی که انجام شده، نامجو فقط منکرِ نبوغ سرکوب‌شده نویسنده‌های امروز شده است، بی‌هیچ منفعتی برای ادبیاتی که دارد ادای حامی و دلسوزش را درمی‌آورد.

‏این نگاهِ شماتت‌گر که نتیجه‌ی مقایسه‌ی یک‌سری کارنامه‌ی بسته‌شده و کامل از پیشینی‌هاست، با پرونده‌های در حال کامل شدن و هنوز بازِ نویسنده‌هایی که دارند تقلّا می‌کنند و از مانع ناشر و سرمایه و سانسور و هزار دردسر می‌پرند، بارزترین چوب نوستالژی توی ماتحت ماست.

‏این به معنی این نیست که هرکسی چیزی نوشته و چاپ کرده، صرفاً به خاطر وجود فضای اختناق بالای سر اون‌کار، کار قابل قبول و ارزشمندی به وجود آمده که مبری از هرگونه انتقاد است؛ ابداً. منظور این است که در«اینجا و اکنون»نوشتن و با شرایط اینجا و اکنون کار کردن، به صورت پیشینی دلیل بر مهمل بودن اثر و«صادق هدایت نشدن» صاحب اثر نیست.

و اصلاً چرا بنویسیم که دوباره«هدایت»باشیم؟ نوشتن و در مجموع کارِ هنر کردن، برای رجوع و عقب‌نشینی و نشستن در قالب‌های نوستالژیک انجام می‌شود؟ در این‌صورت، نیما هیچ‌وقت سعدی نمی‌شد و ول‌معطل بود. ها؟
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
«قضیه، شکلِ اوّل، شکل دوّم» یک فیلم از عباس کیارستمی است که در سال ۱۳۵۸ ساخته شده. این فیلم، از نظر ساختاری، به دو بخش تقسیم می‌شود: بخش اول، فیلمی کوتاه، درباره‌ی دانش‌آموزی‌ست که ته کلاس، وقتی معلم درس می‌دهد، زیر میز می‌کوبد. معلم متوجه شخص دقیقی که سروصدا می‌کند نمی‌شود. تمام دو ردیف ته کلاس را بیرون می‌اندازد و به لو دادنِ کسی که خاطی بوده دعوت‌شان می‌کند، وگرنه باید یک هفته پشت در کلاس بمانند.
بخش دوم فیلم مجموعه‌ای از مصاحبه‌هاست، درباره‌ی این‌که کسی از بچه‌ها باید دانش‌آموز را لو بدهد یا نه؟ مصاحبه با اشخاص مختلف سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و هنری.

جدا از دگرگونیِ پرسوناژهایی که جلوی دوربین حرف می‌زنند نسبت به امروز، جدا از فضای انقلاب که روی معیارهای اخلاقی افراد سایه انداخته و بی وساطت امر انقلابی نمی‌توانند موضعی اخلاقی اخذ کنند. یک سری رخ‌داد حیرت انگیز در این فیلم وجود دارد. حیرت‌انگیزترین اتفاق فیلم، مصاحبه‌ی آیت‌الله صادق‌خلخالی، قاضی شرع در دادگاه انقلاب، با مضمونِ صلح، دعوت به هم‌بستگی، پرهیز از خشونت و سخت‌گیری و حقوق کودک است.
|هر یحیایی که سخت و استوار است، متاسفانه دود می‌شود و به هوا می‌رود.|


یک___ یحیا یازده روز تمام است نشسته کنارِ صندوق پست، لبه‌ی جدول سیمانی که تا مامور پست رسید، جلدی بپرد تَرکِ موتور مامور، باهاش برود اداره‌ی پست، مثل کارت‌ملی و شناسنامه‌های مفقود خودش را تحویل هرکی پشت باجه نشسته بود بدهد. یحیا گم شده است. یحیا از وقتی یازده شب پیش که از مبالِ ته حیاط درآمد و دست‌هاش را که با کون شلوارش خشک می‌کرد بچه‌ی خودش را و سه‌تا بچه‌ی مختلفِ همسایه را توی حیاط جمع کرد و گفت «شما چشم بگذارید، من قایم می‌شوم، هرکی پیدام کرد، برنده‌ست.» و وقتی بچه‌ها پیشانی‌شان را به دیوارهای حیاط تکیه دادند، بی‌صدا گذاشت از در رفت بیرون و کنار ستون سیمانی توی کوچه نشست و یک سیگار روشن کرد، گم شده. از موعدی که یحیا ته سیگار را کشید به زمین، یکی رد شد، و یحیا سلام کرد و یارو برگشت چپ چپ نگاه یحیا کرد، جواب نداد، رد شد، رفت، یحیا بو برد که یک چیزی ازش کم شده است. تا داشت خالی شدن را به فاصله‌ی بین شانه‌هاش تجربه می‌کرد، یادش آمد کسی از بچه‌ها دنبال یحیا نیامده. یعنی کسی از وقتی در را پشت سرش بست، نه دنبالش گشته نه پیدایش کرده. یحیا یک نخ دیگر هم منتظر ماند. بعد خاک شلوارش را تکاند. در زد. بچه‌ش در را باز کرد، نگاه کرد. نوبتی نفس کشیدند. بچه پرسید «شما؟» یحیا از لای در دید بچه‌های همسایه توی حیاط نشسته‌ند و چپ چپ نگاهش می‌کنند. بچه در را به هم زد. یحیا کله‌ش از این سلمان‌فارسی‌بازیِ بچه کیری شد و در زد. بچه توی حیاط مادرش را صدا کرد. مادر از ته خانه چادر گل‌دارش را کشید سرش، پشت در ایستاد، تا چفت در را باز کرد یحیا خواست لتِ در را بزند کنار، برود توی خانه، در هیبتّ استعاره‌ای از وبالوالدین احسانا بخواباند زیر گوش بچه که زن در را روی ساعد یحیا بست و به بچه گفت بدود برود به دائیش زنگ بزند بگوید یکی دارد به زور می‌آید توی خانه‌ی آقا یحیا. یحیا با ساعدش که لای در مانده بود فکر کرد همه‌ی آدم‌ها از تبت تا آناتولی فراموشش کرده‌ند وگرنه دلیلی ندارد زنگ بزنند به برادر زنش بیاید ببیند کی دارد به زور می‌رود توی خانه‌ی آقا یحیا. پس یحیا دستش را از لای در بیرون کشید و به پلاک خانه نگاه کرد. پلاک درست بود. زن و بچه‌ش هم درست بودند. قرمساقی که توی کوچه جوابِ سلام ِیحیا را با چپ چپ نگاه کردن داد هم درست خود اسماعیل بود، هرچند ما، من و شما، نمی‌دانیم اسماعیل کی‌است و دلیلی هم ندارد بدانیم. ما تنها لازم است بدانیم یحیا کمی ساعدش را مالید، بعد رفت بقالی، یک پاکت سیگار و یک کیک و نوشابه‌ی شیشه‌ای برداشت، اما وقتی خواست به صاحب مغازه بگوید این سه قلم را ارواح خاک پدرش قسطی بدهد و توی دفتر جلوی اسمش بنویسد چون پول‌هاش توی جیب آن یکی شلوارش است، بقال گفت«به جا نمی‌آرم.» و یحیا همه‌چیز را گذاشت سر جاش. از مغازه آمد بیرون و توی کوچه باور کرد گم شده است. یحیا از اعماقِ گودالِ گم‌شدگی دست دراز کرد و به روش داوود نبی که تا وقتی پسرش بیمار بود، برای بهبودش به درگاه یهوه دعا می کرد، اما وقتی که پسر مُرد، بشکنی زد و دیگر در این باره فکری نکرد، یحیا سعی کرد با دستش که از اعماقِ گودال بیرون آمده، بشکنی بزند.
|هر یحیایی که سخت و استوار است، متاسفانه دود می‌شود و به هوا می‌رود.|

دو___ یحیا بشکن زد. روز اول تا سوم، روی کاغذ باطله، هر آدرسی که یادش می‌آمد را نوشت، مثل بچه‌های کم‌عقلِ در خطر مفقودی آدرس‌ها را گذاشت توی جیب شلوارش، بعد شکل جواد خیابانی ایستاد، دستش را توی انبوهِ آدرس‌های جیبش چرخاند، قرعه کشید و راه افتاد رفت، یکی‌یکی درهای نشانی‌ها را زد و پرسید «سلام. جسارتاً شما من‌و می‌شناسید؟» هیچ‌کس به جا نمی‌آورد. یحیا دوباره دست می‌کرد توی جیبش. آخرین آدرس هم به جا بیار نبود. یحیا بشکن زد. رفت در صفحه حوادثِ شرق و یالثارات، هم‌زمان اعلامیه‌ی گم شدن خودش را بزرگ چاپ کرد تا در این بزنگاه مهم تاریخ معاصر، هر دو قطبِ سیاسی مخالفِ شهروندان صدیق جمهوری اسلامی، دوباره به صحنه بیایند و فعل وحدت داشتن را صرف کنند. با درایت یحیا هیچ طیفی با هیچ‌سلیقه‌ای در این رویداد از قلم نیفتاد. در آگهی نوشت هرکسی از یحیا خبر دارد و هنوز یحیا را می‌شناسد بیاید خودش را به یحیا معرفی کند. خبری نشد. یحیا توی سایه نشست و بشکن زد. رفت توی مدرسه‌ی دوران کودکی‌اش بلکه چاهار برگ مدرک برای اثباتِ وجود خودش جور کند و فاتحانه برگردد خودش را یاد بقیه بیندازد. در دفتر مدرسه همه سرها برگشت، سمت یحیا، مثل گروه تواشیح نوبتی سر تکان دادند، گفتند «متاسفانه ما اصلاً یحیا را فراموش کرده‌ایم آقا.» یحیا در روز هفتم، بشکنی نزد، چون روز هفتم، روز استراحت است، یحیا کنار بازنشسته‌ها در سایه‌ی شمشاد نشست و کاری نکرد. روز بعدی از بس در افتراق با هستیِ یحیا بود، نرفت محل کار خودش، رفت محل کار یحیا و در اتاق بایگانی را زد، از آدم جدیدی که به جای یحیا لبه‌ی پاکت مدارک را لیس می‌زند پرسید «یحیا اینجا نیست؟» یارو گفت در تاریخ طبری خوانده که دست‌های امام سجاد در کربلا آسیب دیده، پس به دست‌های بریده‌ی امام زین‌العابدین قسم، او یحیا را بلد نیست. به او گفته‌اند لیس بزند، کسی درباره‌ی یحیا با او چیزی نگفته. اما گاهی، از بقیه شنیده که یحیا از بس پدری دلسوز، برادری فهمیده، فرزندی نجیب و انسانی اهل مطالعه بوده و از بس کتاب می‌خوانده، به سرش زده، روزی بعد از ایراد سخنرانی وداع، از اداره بیرون رفته تا توی صحافی کار کند و به جای این پاکت‌ها، به عطف کتاب‌ها تف بزند. گفت یحیا معتقد بوده تف زدن در ساحتِ پذیرنده‌ی فرهنگ صدمرتبه شریف‌تر از تف‌زدنی اداری در محدوده‌ای از ضوابطِ بروکراتیک است. یحیا تشکر کرد، بشکن آخر را زد. رفت توی خیابان، کنارِ صندوق پست، لبه‌ی جدول سیمانی نشست که تا مامور پست رسید، جلدی بپرد تَرکِ موتور مامور، باهاش برود اداره‌ی پست، مثل کارت‌ملی و شناسنامه‌های مفقود خودش را تحویل هرکی پشت باجه نشسته بود بدهد.
___نوستالژیا در عین حال که از نوستوس و آلگیا به معنی خانه و درد تشکیل شده، بیش از این که نمودِ تمایل به «بازگشت» باشد، نمودِ غیرممکن بودن بازگشت و پذیرفتن اندوه این «ناممکن بودن» است. نوستالژیا، درک کوتاه بودن قدم ما برای برگشت به منظره‌ی آن طرفِ درّه است، درک منظره‌بودنِ منظره.

نقاشی‌ها از «نیکولا ساموری»
| طعم گیلاس |

___یادآوریِ تولد آدم‌ها و جشن گرفتن تولد، قبل از مردن، دهن کجی به «قطعیت» مرگ است. نفی می‌کنیم که حتماً خواهیم مرد، بعد، کمی احتمالاً توی این ساحتِ فراموشی قرش هم می‌دهیم. اما تولد گرفتن برای کسی که مُرده،چیزی جز خط کشیدن دور مرگ و پررنگ کردن قطعیت مرگ و انگشت گذاشتن روی انهدام نیست.

____از طرفی، مرگ به نظرم دو وجه دارد. یکی مرگ فیزیکی است که ارگانیسم زنده‌ی «تن» از کار می‌افتد. مرگی که امکان ارتباط با دیگری را از بین می‌برد و مرزهای «وجود» یکی را از هم می‌پاشد. امّا وجه دیگر یا وجه اصلی مرگ، فراموش شدن است. از یاد رفتنِ هستی کسی که مرده، واقعی‌ترین شکل مردن است.

____به یاد آورده شدن کسی بعد از مرگ، مقاومت دیگران در برابر مردنِ اوست. مقاومتی که می‌تواند سینه به سینه منتقل شود. وقتی کاملاً می‌میریم که«دیگران» دست از تعهدی که در به یادآوردن ما داشتند بردارند. ما به واسطه‌ی«تن» وجود داریم، اما با ساز و کار «حافظه» تا ابد، تکه تکه در هم حضور خواهیم داشت: اگر در بلندی ایستاده باشیم تا در سیلِ ناگزیرِ عبورِ «زمان» هضم نشویم.
| لاله‌زار |

با ورود گاز و گازکشی و کپسول‌های گاز به زندگی روزمره در کلان‌شهرهای ایران در دوره پهلوی، ابزارهای روشنایی گازسوز، امکاناتی در دسترس برای استفاده عمومی شدند. نتیجه‌ی این دسترسی، شد روشن شدن معابر، توی تاریکی شب و نتیجه‌ی این روشنایی پدیده‌ای اجتماعی بود: شب زنده‌داری خارج از خانه یا «نایت‌لایف».
اولین پایگاه جدی «نایت لایف» و رفتارهای شبانه‌ی جمعی توی ایران، خیابانی بود که ناصرالدین شاه، بعد از سفر به اروپا و سیاحت پاریس، دستور داده بود با الهام از «شانز الیزه» وسط باغ مصفای لاله‌زار بسازند، تا زیر سفارت‌خانه‌های اطراف توپ‌خانه که «فرنگی‌ها حسابِ ما دست‌شان باشد». خیابانی که سرجمع چندتا کافه و سینما داشت، کافه و سینماهایی که فقط تا غروب کار می‌کردند، تا وقتی که گاز وارد شد و مردمِ روزانه، هجوم بردند به «شب». کافه‌ها، در نسبت با تراکم آدم‌ها بیشتر شدند. سینماها کنار هم، دو طرفِ لاله‌زار ساخته شدند. کم‌کم، مردم منکر روز شدند و ترجیح دادند شب‌ها به گشت و گذار بپردازند، چون آدم‌هایی که لاله‌زارگرد بودند، معمولاً کارمند و کارگر بودند و روزها باید سر کارشان حاضر می‌شدند.

نشانه‌ای که در حافظه‌ی جمعی آدم‌های دهه سی و چهل و پنجاه از لاله‌زار رسوب کرده، جز شیوه‌های وارداتی از اروپای عیش، «نور» و «روشنایی اغراق‌شده» ست. دلیلی که قطعی‌تر از حتا «ورود امکانات تفریحی مدرن مثل سینما» به ایران، دلیل این گردهمایی چنددهه‌ایِ آدم‌ها شده بود، «نور» بود. جمعیت غالبی از آدم‌ها، از کافه‌ها و رستوران‌ها و تماشاخانه‌ها استفاده نمی‌کردند، لاله‌زار معبری برای «خودنمایی» و «دیدار تازه کردن» طیف برخوردارِ جامعه‌ی ایران بود.
اگر به لاله‌زار به عنوان یک وضعیت، یک لغزش و تغییر در هبیتوس و حیات روزمره آدم‌های ایران معاصر نگاه کنیم، برای تاویل هر نشانه‌ای در محدوده‌ی «لاله‌زار»، باید محوری به عنوان «روشنایی شبانه» در نظر بگیریم، همه‌ی ایده‌ها در مدار «چراغ» می‌چرخد.
در مدارِ روشنایی‌ای که ریشه‌ی تمام این جشن چنددهه‌ای بود. ریشه‌ای این‌قدر عمیق که بعد از انقلاب پنجاه‌وهفت و حمله‌ی نیروهای طغیان‌کرده‌ی انقلاب به«مظاهر و محل‌های تظاهر به فسق و فجور» و تصفیه‌ی تمام لاله‌زار از «عیش‌های فرنگی» و «فحشا» تنها چیزی که باقی ماند، و چند سال بعد مثل دستی از زیر آوار و ویرانه‌ها بیرون آمد -به گواهِ همین امروز رفتن و قدم زدن بین مغازه‌های لوستر و لامپ‌فروشی و الکتریکی در تفاله‌ی «لاله‌زار»- نور است. نوری که استحاله پیدا کرده و حالا چیزی دیگر شده، اما هم‌چنان روشن است: چیزی علیه فراموشی، اشاره‌ای به زاویه‌های متروکِ حافظه‌ای جمعی، انگشت گذاشتن روی شکافِ دائمی بین «خاطره‌ی جمعی شهروندان از گذشته» و «تفسیر مخدوش حکومتی از گذشته».


پ.ن: در اختناق استالینی شوروی، جوکی ساخته بودند که یک روز معلمی می‌رود توی دفتر، عصبانی، داد می‌زند «من دیگه نمی‌تونم توی این کشور تاریخ درس بدم.» مدیر می‌پرسد «چرا؟» جواب می‌دهد «چون بعد از انقلاب، توی این کشور نه تنها آینده قابل پیش‌بینی نیست، بلکه الان دیگه گذشته هم قابل پیش‌بینی نیست.»
چندوقتی است، توی این خرمحشری که به پا شده، دغدغه‌ی حاکمیت برخورد فرمایشیِ «شدید و قاطع» با پدیده‌ی زیست شبانه است، برخورد با پدیده‌ای که از هر طرفش برای وارسی حرکت کنیم، حداقل یک صده باید در دالان‌های تاریخی مختلف عقب برویم.
| شیرجه‌زدن در تاریکیِ چاه |

ما همواره محکوم‌ایم که در کنار دیگران، کاملاً«خود»،«نرمال» و «قابل فهم» باشیم. هر الیناسیون و غیر از خود شدنی فوراً دفع خواهد شد. نیمی از ما به صورت دائمی در گروی «زبان» و زبان‌واره‌ها، به مثابه مایه‌ی ارتباط باقی می‌ماند. "زبانِ شخصی وجود ندارد." در هر ارتباط زبانی یا غیرزبانی، تنها نیمی از ارتباط ماییم، نیمی دیگر حتماً یک دیگری است که باید با خواست‌ها و نیازها و رنج‌هاش حدس زده شود تا ارتباط شکل بگیرد. "زبانِ شخصی وجود ندارد." ما حتا وقتی چشم‌هایمان را می‌بندیم و در تنهایی فکر می‌کنیم، ازکلمات و قواعد زبان عمومی استفاده می‌کنیم. ما به جمعیت گیر کرده‌ایم و در فاصله گرفتن، نخ‌کش می‌شویم. نیمه‌ی دیگر ما، در ایده‌ی «خود» ماندن حبس شده است. مشخص نیست که خود دقیقاً چی است؛ تنها می‌توان با نسبتش به چیزی خارجی،حدس زد که چی نیست. هر شکلی از بیرون زدن از خود "خواه نتیجه‌ش شرّ باشد یا خدا" از موضع جمعیت‌ها، برای حفظ و تداوم جمعیت‌بودگی رد می‌شود. پس جمعیت، با تاکید بر وجود قطعی «خود»های متکثر، و دعوت افراد به تشکیل دادن وجود پراکنده‌شان در هیبتِ یک «خود»، به صورتی توامان و دیالکتیکی در حال تراشیدن و توخالی‌تر کردن ماهیت «خود» است: خودی که تنها یک حفره‌ است، در کنار حفره‌های دیگر کنده می‌شود تا صدای «خواستی‌های جمعی» را در سینه‌اش انعکاس بدهد. کلمه‌ی «دیوانه» در فارسی به معنی دیو زده، یا معادلش در عربی: «مجنون»، به معنی جن‌زده، به همین منظور، یعنی به منظور نمایش دادن فرمان‌روایی یک «شرّ» به جای روح بر «خود»، یعنی به منظورِ اصرار بر عصمتِ خودِ توخالی و تلاش برای بقای گودال، وضعیت تماماً سلبیِ «خود» را به صورت تاریخی ابراز می‌کنند، خودی که ایجاب یا منظره‌ای از هیچ‌چیز حقیقی‌ای نیست، "خود در واقع هیچ چیزی نیست، به جز کانونی از خواست‌های عمومی که مرزهای چاه را مشخص می‌کنند."
|الجزایر با شکست سنگال، قهرمان جام ملت‌های آفریقا شد| یا | حالا همه از هم شکست خوردند، به جز الجزایر که بعداً شکست خواهد خورد|


جشنواره‌ها و جام‌ها به تعداد شرکت‌کننده‌ها، بازنده دارند. او که برنده‌ست، دائماً استثناست. باخت تقدیر مشترک تمام شرکت‌کننده‌هاست و قهرمان، کسی است که از این تقدیرِ ناگزیر بیرون زده. همیشه قهرمان‌ها روی یک انبوه از«از دست دادن‌های دیگران» و اجساد کشته‌شدگانِ «تقدیر» جشن می‌گیرند. میل به تکرار این گردهمایی‌ها،میل به لذت بردنِ مازوخیستی از شکست‌هاست؛لو رفتنِ مشت همیشه خالی «امید». مسابقات گروهی، پیش از پیوند داشتن با آتاراکسیا و بی‌رنجی، هم‌بسته‌ی تراژدی‌اند [مولفه‌ی اساسی روایت تراژیک، سرسپردگی به تقدیر است. این تقدیر کور که برای همه یک‌جور رفتار می‌کند، نقطه‌ی اشتراک است: در جام‌جهانی هندبال درست همان‌طور رفتار می‌کند که در اودیپیوس شهریار، با شکست همه و در انتها انهدام قهرمان].

از طرف دیگر، آدم‌های بیرون گود اگر به عنوان طرف‌دار نسبتی با یکی از شرکت‌کننده‌ها برقرار کنند، همواره در هر بار برگزاریِ یک رویداد رقابتی، تزکیه‌ای تکراری از طریق شکست نماینده‌ی انتخابی‌شان را بازتجربه می‌کنند، چه آن نماینده ببرد یا ببازد. «تکرار» دوره‌ایِ رقابت‌ها، از ورزشی گرفته تا هنری و فرهنگی و سیاسی، بیش از این‌که متضمن وجودِ «دفعه‌بعدی»ای برای تاکید بر امکان پیروزیِ نوبتیِ همه‌ی شرکت‌کننده‌ها باشد، تنها موقعیتی برای تقسیمِ و چرخشِ عادلانه‌ی فرصت شکست خوردن برای شرکت‌کننده‌ها و هواخواه‌هاست. شکست باید به مساوات به همه برسد. چون شکست، مثل سنگی توی کفش، مثل جراحتی در «مِیل» آدم، کاتالیزور استمرار رقابت است؛ و پیروزی، علاوه بر کسب نفرتِ تمام بازنده‌ها، برای قهرمان رقابت شبیه دقیقه‌ای است که کریستف کلمب بالاخره به سرزمین خالی موعود رسیده و بعد از گشتن در «خالی» متوجه شد باید برگردد تا خبر وجود «خالی» را به بقیه بدهد: این برگشت، بعد از مواجهه با خالی، جایی است که بازی برای برنده «از معنا می‌افتد»، و جایی که بازی برای جمعیت بازنده‌ها و برای بقیه‌ی کشتی‌های بی‌حرکت در اقیانوس «تمام می‌شود»، تا در فرصت بعدی از نو شروع شود.

وقتی کلمب برمی‌گردد، وقتی حسن یزدانی حریف را ضربه فنی می‌کند، وقتی الخاندرو سامبرا جایزه ادبی سائوپائولو رامی‌برد، یا وقتی رتبه یک تجربی در اخبار تعریف می‌کند روزی چند ساعت درس خوانده، چند لحظه بعد، از تمامِ پیروزی تنها روایت باقی می‌ماند؛ روایت شدن یک رویداد، نشانه‌ی اتمام زمانی آن رویداد و تقلا برای جلوگیری از فروریختن و فراموش شدن آن است. شکست امّا مثل سنگی توی کفش، تبدیل به «رفتار» می‌شود. شکست روایت‌ناشدنی‌ست، چون رخ‌دادی مشترک و عمومی است، نیازی به یادآوری ندارد. همیشه حی و حاضر در سینه‌ی مشترک آدم‌ها رشد می‌کند. تفاوت کاتارسیس -تزکیه- در تراژدی‌های یونان و در مسابقات کشتی جام کشتیِ دانکلوف مثلاً، در این نکته‌ست که در تراژدی، قهرمان به واسطه‌ی مرگش از بین می‌رود اما در رقابت، قهرمان به واسطه‌ی «پیروزی» و وارد شدن به انزوای جزیره‌ی خالیِ پیروزی از بین می‌رود.
| ایلعازرمُرده بود. بعد از چاهار روز، سنگ گورش را برداشتند و او از قبر عمیقش، با دم مسیحایی عیسا بیرون آمد. اینجا، وقتی آفتاب می‌زند، از تمام پنجره‌های همسایه‌، صدای زنگ می‌آید. ایلعازرها از گور بیرون می‌آیند. لباس می‌پوشند. بیدار می‌شوند چون مجبورند بیدار باشند. سر کار می‌روند چون مجبورند سر کار باشند. ما صبح‌ها بدو بدو کلافی از اندام‌های در هم تنیده‌ی خواب را مثله می‌کنیم. خوابی قطعه‌قطعه شده، در طول روز توی اتاق‌ها و حافظه‌ی ما جان می‌کند و ما در طول روز با دست‌های خونی به هم سلام می‌کنیم، برای هم می‌نویسیم، به هم اشاره می‌کنیم. بعد برای مداوای تکه‌پاره‌های خونیِ خواب‌های نیمه‌کاره، به گور برمی‌گردیم، تا مسیح‌های کوک شده، از نو صبح را بلندبلند اعلام کنند. ما دوباره دست به کار بریدن باقیِ کلاف شویم.|

۱۱پس از این سخنان بدانها گفت: «دوست ما ایلعازَر خفته است، امّا می‌روم تا بیدارش کنم.»۱۲پس شاگردان به او گفتند: «سرور ما، اگر خفته است، بهبود خواهد یافت.»۱۳امّا عیسی از مرگ او سخن می‌گفت، حال آنکه شاگردان گمان می‌کردند به خواب او اشاره می‌کند.۱۴آنگاه عیسی آشکارا به آنان گفت: «ایلعازَر مرده است.۱۵و به‌خاطر شما شادمانم که آنجا نبودم، تا ایمان آورید. امّا اکنون نزد او برویم.»۱۶پس توما، که به دوقلو ملقّب بود، به شاگردان دیگر گفت: «بیایید ما نیز برویم تا با او بمیریم.»
۱۷چون عیسی بدانجا رسید، دریافت چهار روز است که ایلعازَر را در قبر نهاده‌اند.۱۸بیت‌عَنْیا پانزده پرتاب تیر با اورشلیم فاصله داشت.۱۹یهودیانِ بسیار نزد مریم و مارتا آمده بودند تا آنان را در مرگ برادرشان تسلی دهند.۲۰پس چون مارتا شنید که عیسی بدانجا می‌آید به استقبالش رفت، امّا مریم در خانه ماند.۲۱مارتا به عیسی گفت: «سرورم، اگر اینجا بودی برادرم نمی‌مرد.۲۲امّا می‌دانم که هم‌اکنون نیز هرچه از خدا بخواهی، به تو خواهد داد.»۲۳عیسی به او گفت: «برادرت بر‌خواهد خاست.»۲۴مارتا به او گفت: «می‌دانم که در روز قیامت بر‌خواهد خاست.»۲۵عیسی گفت: «قیامت و حیات مَنَم. آن که به من ایمان آوَرَد، حتی اگر بمیرد، باز زنده خواهد شد.۲۶و هر‌که زنده است و به من ایمان دارد، به‌یقین تا به ابد نخواهد مرد؛ آیا این را باور می‌کنی؟»۲۷مارتا گفت: «آری، سرورم، من ایمان آورده‌ام که تویی مسیح، پسر خدا، همان که باید به جهان می‌آمد.»
۲۸این را گفت و رفت و خواهر خود مریم را فرا‌خوانده، در خلوت به او گفت: «استاد اینجاست و تو را می‌خواند.»۲۹مریم چون این را شنید، بی‌درنگ برخاست و نزد او شتافت.۳۰عیسی هنوز وارد دهکده نشده بود، بلکه همان‌جا بود که مارتا به دیدارش رفته بود.۳۱یهودیانی که با مریم در خانه بودند و او را تسلی می‌دادند، چون دیدند مریم با شتاب برخاست و بیرون رفت، از پی او روانه شدند. گمان می‌کردند بر سر قبر می‌رود تا در آنجا زاری کند.۳۲چون مریم به آنجا که عیسی بود رسید و او را دید، به‌پاهای او افتاد و گفت: «سرورم، اگر اینجا بودی برادرم نمی‌مرد.»۳۳چون عیسی زاری مریم و یهودیانِ همراه او را دید، در روح برآشفت و سخت منقلب گشت.۳۴پرسید: «او را کجا گذاشته‌اید؟» گفتند: «سرور ما، بیا و ببین.»۳۵اشک از چشمان عیسی سرازیر شد.۳۶پس یهودیان گفتند: «بنگرید چقدر او را دوست می‌داشت!»۳۷امّا بعضی گفتند: «آیا کسی که چشمان آن مردِ کور را گشود، نمی‌توانست مانع از مرگ ایلعازَر شود؟»۳۸سپس عیسی، باز در حالی که برآشفته بود، بر سر قبر آمد. قبر، غاری بود که بر دهانه‌اش سنگی نهاده بودند.۳۹فرمود: «سنگ را بردارید.» مارتا خواهرِ متوفا گفت: «سرورم، اکنون دیگر بوی ناخوش می‌دهد، زیرا چهار روز گذشته است.»۴۰عیسی به او گفت: «مگر تو را نگفتم که اگر ایمان آوری، جلال خدا را خواهی دید؟»۴۱پس سنگ را برداشتند. آنگاه عیسی به بالا نگریست و گفت: «پدر، تو را شکر می‌گویم که مرا شنیدی،۴۲و می‌دانستم که همیشه مرا می‌شنوی. امّا این را به‌خاطر کسانی گفتم که در اینجا حاضرند، تا ایمان آورند که تو مرا فرستاده‌ای.»۴۳این را گفت و سپس به بانگ بلند ندا در‌داد: «ایلعازَر، بیرون بیا!»۴۴پس آن مرده، دست و پا در کفن بسته و دستمالی گِرد صورت پیچیده، بیرون آمد. عیسی به ایشان گفت: «او را باز کنید و بگذارید برود.»

«انجیل یوحنا»

«اگر ایمان [ادامه‌دادن به راه‌رفتن در تاریکی] مفهومی تماماً شخصی و غیرقابل تعمیم و توضیح به دیگری باشد، در حین انجامِ رفتار -آکسیون- ایمانی توسط فاعل ایمان،چی گیر مفعول ایمان می‌آید؟ واضح‌تر این‌که اسماعیل چه نفعی از بریده شدن گردنش می‌بَرد؟ العازر با چه توضیحی متوجه می‌شود که چرا زنده شده، چرا باید منتظرِ بماند تا یک‌بار دیگر بمیرد؟»
Ghesse Dokhtaraye Naneh Darya 1-(IRMP3.IR)
Ahmad Shamlou
«عمو صحرا ! پسرات کو ؟
–لب دریان پسرام! دخترای ننه دریا رو خاطر خوان پسرام.»

احمد شاملو- دخترای ننه دریا