طفره‌زن
8 members
5 photos
6 links
Download Telegram
to view and join the conversation
Channel created
طفره‌زن updated group photo
داشتم ریویوی گلستان سعدی رو برای گودریدز می‌نوشتم و توی ریویو به مطلبی لینک دادم که به نظرم اینجا گذاشتنش هم خالی از لطف نیست.
توی مطلب زیر نویسنده به این موضوع می‌پردازه که برای خواندن آثار قدیمی باید خودمون رو از برخی لحاظ آماده کنیم و درک کنیم که با خواندن آثار قدیمی «آن کسی که مسافر زمان می‌شود نویسندۀ کتاب نیست؛ خوانندۀ کتاب است».

مطلبش چندان طولانی نیست و با محاسبه وب‌سایت ترجمان خواندنش حدود 9 دقیقه زمان می‌برد.

http://tarjomaan.com/neveshtar/9355/
All friendships change, but the good ones get stronger because of it.

Ralph Breaks the Internet - 2018
Forwarded from احسان‌نامه
🔹از بین همۀ حرفها، شوخی‌ها، تحلیل‌ها و تفسیرهایی که از خبر حیرت‌آور دیروز خوانده و شنیده‌ام، این یکی به نظرم قابل تأمل‌تر بود. به این دلیل که بیشتر از آن که بر جنبۀ بیرونی اتفاق تمرکز کند، به ماجرایی که خودمان باید از آن بفهمیم متمرکز شده است. مطلب دقیق و عبرت‌انگیزی است:
@ehsanname
✍️مجتبی شکوری: دکتر نجفی استاد ما در شریف بود. اگر یک ساعت قبل به من می‌گفتید تنها قاتلی که از نزدیک می‌شناسم، دکتر نجفی است؛ حتماً شماره ساقی‌تان را می‌پرسیدم. اتاق نجفی برای منِ بریده از مکانیک و شریف، یک پناهگاه بود. ساعت‌ها سخاوتمندانه می‌گفت و تحلیل می‌کرد و من هربار از هوش و قدرت منطقش حیران می‌شدم. نجفی باهوش‌ترین استادی‌ست که دیده‌ام. سر جلسۀ امتحانِ میان‌ترم، جای بچه‌ها را برای این که تقلب نکنند خودش می‌چید؛ و در پایان ترم می‌گفت مثل امتحان قبلی بنشینید و در یک سالن دویست نفره اگر حتی یک نفر در جای قبلی ننشسته بود، نجفی می‌فهمید. استاد ما می‌توانست در آن واحد تلفن حرف بزند، همزمان چیزی بخواند و در همان حال چیزی را کامل گوش کند. می‌دانید، ریاضی خواندن در MIT شوخی نیست.
این روزها شدیداً درگیر خواندن در مورد ماهیت روان و ذهن و تصمیمات انسانم. حیرت کرده‌ام از پیچیدگی و پیش‌بینی‌ناپذیری انسان. فرض انسان خردمندِ عاقل با تصمیمات منطقی برایم فروریخته و میترسم از «خودم»، از خودمان.
در کنار ده‌ها دلیل پیدا و پنهان این تراژدی، و فقط با نگاه انسان‌شناسانه، از من اگر بپرسید استادمان چگونه تا انتهای تباهی رفت؟؛ پاسخ من «اعتماد به نفس بیش از حد» است. نجفی باهوش بود و متاسفانه اين را «می‌دانست». همیشه حس عجیبی از کنترلِ کامل بر اوضاع داشت. همیشه همۀ جواب‌ها را می‌دانست. بر قلۀ هوش و منطق نشسته بود و فکر می‌کرد آن‌جا جایش امن است. «ولی در این جهان، هیچ‌جا برای فرزندان آدم امن نیست.» دکتر نجفی بیماری آدم‌های مطمئن را داشت: مطمئن به خودشان، به هوششان، مطمئن به این که این‌بار هم حلش خواهند کرد، مطمئن به شانسشان. من از آدم‌های مطمئن می‌ترسم.
هیچ چیز، از هیچ انسانی بعید نیست؛ و ما همه انسانیم.داستان استاد ما را که می‌شنوید، بدانید:«شاید برای شما هم اتفاق بیفتد».و این‌قدر از خودمان مطمئن نباشیم.
ارسطو تراژدی را قصۀ کسی می‌داند با همۀ خوبی‌ها و فضائل، که فقط «یک» عیب و رذیلت اخلاقی دارد و همان یک عیب لعنتی باعث سقوطش می‌شود.هر کس با چیزی از پا درمی‌آید و استاد مرا هوشش و اعتماد بیش ‌از حد به نبوغش ویران کرد. اما من و‌شما چه‌طور ممکن است خودمان را نابود کنیم؟ فکر کنیم، آن «یک» رذیلت اخلاقی که شاید زندگی «ما» را تراژدی کند چیست؟ بترسیم از خودمان. و بشناسیم بزرگ‌ترین دشمنمان را، «خودمان» را بشناسیم، ضعف‌هایمان را، نقاط قوت ترسناکمان را بشناسیم و این‌طوری «مواظب» خودمان باشیم.
از وقتی خبر را شنیدم هزار بار با خودم خوانده‌ام: «تا جنون فاصله‌ای نیست از این‌جا که منم...»
@drmojtabashakoori
در باب گرمیِ هوای این روزها
Forwarded from کیبورد آزاد
برای بهتر شدن تشخیص صدای فارسی، در پروژه صدای مشترک موزیلا، مشارکت کنین

https://voice.mozilla.org/fa

سیستم‌های یادگیری بر اساس نمونه‌ها کار می کنن. باید از چیزها نمونه های زیادی داشته باشیم تا بتونیم به ماشین ها بگیم «اینها رو نگاه کن، حالا سعی کن تکرارش کنی». مثلا اگر قراره ماشین یاد بگیره گربه چیه باید چند هزار عکس گربه ببینه یا اگر قراره صدای ما رو به متن تبدیل کنه، باید چند صد ساعت صدا و متن داشته باشه. حالا معلومه که چرا سیستم های مرتبط با صوت فارسی، عقب از بقیه هستن: چون نمونه هاشون کمه.

شرکت های مختلف برای حل این مشکل راه حل های مختلف دارن. مثلا ممکنه یک شرکت ارائه دهنده نقشه، چند ده نفر رو بذاره که اسم همه خیابون ها رو چندین بار بخونن تا بعدا کامپیوتر بفهمه «یوسف آباد» چطوری تلفظ می شه و اگر شما گفتین «یوسف آباد» بفهمه ماجرا چیه. اما همه که یه مرکز تماس ندارن و حتی اگر هم داشته باشن، در نهایت به چند صد ساعت صدا می رسن. پس چیکار کنیم؟

پروژه بنیاد موزیلا قراره با هممون کمک کنه. هم به همه تولید کننده های سیستم های مرتبط با صوت فارسی [و هر زبون دیگه] و هم به همه مصرف کننده هایی که لازم داریم کامپیوترها صدامون رو بفهمن. توی پروژه صدای مشترک موزیلا، شما صداتون رو اهدا می کنین، ترسناک نیست! در واقع می رین و چند تا جمله رو با صدای طبیعی خودتون می خونین و دیتابیسی از متن و صدا رو کامل می کنن. اگر هم ترجیح دادین، می تونین به جای خوندن جمله، جمله های بقیه رو گوش بدین و اعتبار سنجی کنین. دیتابیسی که درسته می شه، آزاد است و در اختیار هر کسی که بعدا بخواد روش کار کنه.

پروژه صدای مشترک ابتکار موزیلا برای کمک به آموزش ابزارهای یادگیری ماشین است تا بدانند مردم واقعی چگونه صحبت می‌کنند.

توی این پروژه شما حتی می تونین سن و جنس خودتون رو هم بزنین و دیتایی غنی تر برای هر کسی درست کنین که می خواد به کامپیوترها «فهمیدن» صدا رو آموزش بده. همونطور که گفتم این دیتابیس کاملا آزاد و قابل استفاده توسط همه است و مشارکت توش باعث می شه زندگی همه فارسی زبان ها آسونتر و با کیفیت تر بشه. پس به صفحه پروژه صدای مشترک موزیلا برین و چند تا جمله بخونین و حتی مثل من صفحه اش رو باز بذارین و گاه گداری برای رفع کسالت هم که شده، چند تا جمله از خودتون اهدا کنین یا به جمله های بقیه گوش بدین و بگین درست خوندنش یا نه. اینطوری همه با هم به پیشرفت زبان فارسی در دنیای کامپیوتر کمک کردیم و زودتر به دنیایی می رسیم که توش اگر کسی دوست نداره، مجبور نباشه تایپ کنه.



کانال @jadinet
خدایا، ما رو با عزیزامون امتحان نکن.
مدی پاپی (Maddie Poppe)، برنده‌ی سال 2018 امریکن آیدله. صداش اون‌قدر قشنگه و کاراش اون‌قدر خوبه که بعد از تموم شدن مسابقه هم کاراش رو دنبال کردم. توی خود مسابقه هم واقعا شخصیت خاص و باحالی داشت. خلاصه همه‌جوره عالیه.

حالا اینا رو برای چی گفتم؟ به مناسبت آهنگی که در ادامه می‌فرستم. کاور آهنگ Rainbow Connection که مدی باهاش توی اودیشن امریکن آیدل شرکت کرد. حالا جالبیش چیه؟ آهنگ مال کرمیتِ قورباغه است! :)) (احتمالا همتون حداقل یه بار استیکر یا گیف‌هاش رو دیدین، با این حال اگه ندیدین یک نمونه‌اش رو در ادامه می‌فرستم) همین انتخاب آهنگ برای اودیشن هم شخصیت باحالش رو نشون می‌ده.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
طفره‌زن
🌧 Sticker
کرمیتِ قورباغه
خبر مرگ مهدی شادمانی از اون چیزی که انتظار داشتم بیشتر روم تأثیر گذاشت. مهدی شادمانی رو از همشهری جوان می‌شناختم. از مطالب و به خصوص یادداشت‌های جذابی که می‌نوشت. البته شاید واژه‌ی «شناختن» این سوءتفاهم رو ایجاد کنه که کسی رو از نزدیک می‌شناسی، اما خب گاهی اوقات شناختن از روی واژه‌ها از شناختن از نزدیک هم دقیق‌تر و یک‌دلانه‌تره.

چند وقت پیش از کانال احسان رضایی خبردار شدم که بیمار شده. تصویرش رو که دیدم اصلا به جا نیاوردمش. بدون مو برای من یک مهدی شادمانی دیگه بود. از اون موقع کم و بیش ماجرای دست و پنجه نرم کردنش با بیماری رو دنبال می‌کردم. تا اینکه امروز خوندم مهدی شادمانی از دنیا رفت.
مرگ بخشی از زندگیه. در واقع نقطه‌ی آخرشه. اما

کلیشه‌ی مرگ توی ذهن اکثر ما این‌جوریه که بعد از چندین و چند سال عمر طولانی، بالاخره از دنیا می‌ریم. برای همینه که مرگ آدم‌های مسن، با اینکه ناراحتمون می‌کنه، اما به اندازه‌ی مرگ جوون‌ها تکونمون نمی‌ده. من توی این یکی دو سال بیشتر از اینکه خبر مرگ و مریضی مسن‌ها رو بشنوم، خبر مرگ و مریضی جوون‌ها رو شنیدم و این ترسناکه. این روزها مرگ از رگ گردن به ما نزدیک‌تره.
دارم عاشق اپ solo learn می‌شم. اگه این یک سر و هزار سودام اجازه بده باید بعدا براش یه معرفی مختصر بنویسم.