📖 مانگا Monster – پارت هفتادونهم
📍 «اعترافات نویسنده»
🌒 اتاقی پر از گذشته
باران دوباره به شیشههای خانه میکوبه.
تنما، نینا و بوناپارتا در سکوت نشستهاند.
سالها فرار، جستوجو و مرگ...
و حالا همهچیز به این اتاق ختم شده..
📚 شروع اعتراف
بوناپارتا به قفسهی کتابها نگاه میکنه.
انگار داره سالها قبل رو به یاد میاره.
«من فکر میکردم آدمها رو میشناسم... اما فقط بلد بودم برایشان داستان بنویسم.»
او لبخند تلخی میزنه.
«و بدترین اشتباه زندگیم این بود که خواستم پایان داستان آدمهای واقعی رو خودم تعیین کنم.»
بوناپارتا به عکس قدیمی یوهان و نینا روی دیوار اشاره میکنه.
«وقتی برای اولین بار دیدمشون... فکر کردم مثل بقیهان.»
سکوت کوتاهی برقرار میشه.
«اما اشتباه میکردم.»
👁️ کودکی که نگاه میکرد
او از روزی حرف میزنه که وارد اتاقی شده بود و کودکان در حال گریه بودند.
همه ترسیده بودند.
جز یک نفر.
یوهان
«اون گریه نمیکرد... فقط نگاه میکرد.»
بوناپارتا زیر لب ادامه میده:
«انگار داشت ما رو مطالعه میکرد.»
🧠 سؤال عجیب
بوناپارتا نفس عمیقی میکشه.
«اون روز از من پرسید... اگر همهی آدمها از بین برن، آیا دنیا ساکت میشه؟»
نینا رنگش میپره.
تنما هم چیزی نمیگه.
💀 ترس واقعی
برای اولین بار، صدای بوناپارتا میلرزه.
«اون سؤالِ یک کودک نبود.»
اتاق در سکوت فرو میره.
«همون روز فهمیدم... من هیولا رو نساختم.»
🌑 صدایی در تاریکی
در همان لحظه، صدای آرامی از پایین خانه میآد.
صدای باز شدن در ورودی.
همه ساکت میشن.
بوناپارتا ناگهان رنگش میپره.
چشمهاش از ترس باز میمونن.
و فقط یک جمله میگه:
«اون اومده...»
🔔 پایان #پارت_هفتادونهم ✅
بعد از سالها فرار...
بعد از سالها پنهان شدن...
نویسنده و هیولا شاید فقط چند متر با هم فاصله داشته باشن.
و این بار...
هیچ داستانی برای نجات کسی وجود نداره..
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «اعترافات نویسنده»
🌒 اتاقی پر از گذشته
باران دوباره به شیشههای خانه میکوبه.
تنما، نینا و بوناپارتا در سکوت نشستهاند.
سالها فرار، جستوجو و مرگ...
و حالا همهچیز به این اتاق ختم شده..
📚 شروع اعتراف
بوناپارتا به قفسهی کتابها نگاه میکنه.
انگار داره سالها قبل رو به یاد میاره.
«من فکر میکردم آدمها رو میشناسم... اما فقط بلد بودم برایشان داستان بنویسم.»
او لبخند تلخی میزنه.
«و بدترین اشتباه زندگیم این بود که خواستم پایان داستان آدمهای واقعی رو خودم تعیین کنم.»
بوناپارتا به عکس قدیمی یوهان و نینا روی دیوار اشاره میکنه.
«وقتی برای اولین بار دیدمشون... فکر کردم مثل بقیهان.»
سکوت کوتاهی برقرار میشه.
«اما اشتباه میکردم.»
👁️ کودکی که نگاه میکرد
او از روزی حرف میزنه که وارد اتاقی شده بود و کودکان در حال گریه بودند.
همه ترسیده بودند.
جز یک نفر.
یوهان
«اون گریه نمیکرد... فقط نگاه میکرد.»
بوناپارتا زیر لب ادامه میده:
«انگار داشت ما رو مطالعه میکرد.»
🧠 سؤال عجیب
بوناپارتا نفس عمیقی میکشه.
«اون روز از من پرسید... اگر همهی آدمها از بین برن، آیا دنیا ساکت میشه؟»
نینا رنگش میپره.
تنما هم چیزی نمیگه.
💀 ترس واقعی
برای اولین بار، صدای بوناپارتا میلرزه.
«اون سؤالِ یک کودک نبود.»
اتاق در سکوت فرو میره.
«همون روز فهمیدم... من هیولا رو نساختم.»
🌑 صدایی در تاریکی
در همان لحظه، صدای آرامی از پایین خانه میآد.
صدای باز شدن در ورودی.
همه ساکت میشن.
بوناپارتا ناگهان رنگش میپره.
چشمهاش از ترس باز میمونن.
و فقط یک جمله میگه:
«اون اومده...»
🔔 پایان #پارت_هفتادونهم ✅
بعد از سالها فرار...
بعد از سالها پنهان شدن...
نویسنده و هیولا شاید فقط چند متر با هم فاصله داشته باشن.
و این بار...
هیچ داستانی برای نجات کسی وجود نداره..
#Monster
› @TheMonstersMind
🌚2❤🔥1
📖 مانگا Monster – پارت هشتادم
📍 «هیولا پشت در»
🚪 صدای قدمها
خانه در سکوت مطلق فرو رفته.
تنما، نینا و بوناپارتا به در اتاق خیره شدهاند.
از طبقهی پایین صدای قدمهایی آرام شنیده میشود.
نه عجلهای در آن هست.
نه تردیدی.
انگار صاحب خانه برگشته باشد..
😨 ترس بوناپارتا
دستهای پیرمرد میلرزند.
همان مردی که سالها نامش باعث ترس دیگران بود...
حالا خودش وحشتزده به نظر میرسد.
«من این صدا رو میشناسم...»
او زمزمه میکند.
«سالهاست که میشناسمش...»
🧠 تصمیم تنما
تنما آرام جلو میآید.
اگر واقعاً یوهان باشد، این شاید مهمترین لحظهی زندگیاش باشد.
سالها تعقیب.
سالها سؤال.
سالها عذاب وجدان.
همه به این نقطه رسیدهاند.
قدمها نزدیکتر میشوند.
پلهها یکییکی صدا میکنند.
قدم...
قدم...
قدم...
نینا اسلحه را محکمتر میگیرد.
قلبش تند میزند.
👁️ پشت در
سایهای زیر در دیده میشود.
کسی آن طرف ایستاده.
اما وارد نمیشود.
فقط ایستاده.
انگار میداند همه منتظرش هستند!
💀 پیام
چند ثانیه بعد...
صدای بسته شدن درِ ورودی خانه میآید.
سکوت.
تنما با عجله پایین میدود.
نینا پشت سرش.
اما وقتی به طبقهی همکف میرسند...
هیچکس آنجا نیست..
📄 تنها چیزی که باقی مانده
روی میز ورودی، یک پاکت سفید قرار دارد.
تنما آن را باز میکند.
داخلش فقط یک برگه است.
روی آن نوشته شده:
«بعضی آدمها نباید پایان داستان را ببینند.»
و پایین صفحه:
J
🌑 آخرین نگاه
وقتی تنما از پنجره به بیرون نگاه میکند...
در دوردست، میان مه و باران،
شبح مردی را میبیند که آرام دور میشود.
نه میدود.
نه پنهان میشود.
فقط میرود.
انگار مطمئن است که هنوز زمان پایان نرسیده...
🔔 پایان #پارت_هشتادم ✅
یوهان اینجا بود.
آنقدر نزدیک که میتوانست همهچیز را تمام کند.
اما این کار را نکرد.
و همین...
از هر چیز دیگری ترسناکتر است..!
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «هیولا پشت در»
🚪 صدای قدمها
خانه در سکوت مطلق فرو رفته.
تنما، نینا و بوناپارتا به در اتاق خیره شدهاند.
از طبقهی پایین صدای قدمهایی آرام شنیده میشود.
نه عجلهای در آن هست.
نه تردیدی.
انگار صاحب خانه برگشته باشد..
😨 ترس بوناپارتا
دستهای پیرمرد میلرزند.
همان مردی که سالها نامش باعث ترس دیگران بود...
حالا خودش وحشتزده به نظر میرسد.
«من این صدا رو میشناسم...»
او زمزمه میکند.
«سالهاست که میشناسمش...»
🧠 تصمیم تنما
تنما آرام جلو میآید.
اگر واقعاً یوهان باشد، این شاید مهمترین لحظهی زندگیاش باشد.
سالها تعقیب.
سالها سؤال.
سالها عذاب وجدان.
همه به این نقطه رسیدهاند.
قدمها نزدیکتر میشوند.
پلهها یکییکی صدا میکنند.
قدم...
قدم...
قدم...
نینا اسلحه را محکمتر میگیرد.
قلبش تند میزند.
👁️ پشت در
سایهای زیر در دیده میشود.
کسی آن طرف ایستاده.
اما وارد نمیشود.
فقط ایستاده.
انگار میداند همه منتظرش هستند!
💀 پیام
چند ثانیه بعد...
صدای بسته شدن درِ ورودی خانه میآید.
سکوت.
تنما با عجله پایین میدود.
نینا پشت سرش.
اما وقتی به طبقهی همکف میرسند...
هیچکس آنجا نیست..
📄 تنها چیزی که باقی مانده
روی میز ورودی، یک پاکت سفید قرار دارد.
تنما آن را باز میکند.
داخلش فقط یک برگه است.
روی آن نوشته شده:
«بعضی آدمها نباید پایان داستان را ببینند.»
و پایین صفحه:
J
🌑 آخرین نگاه
وقتی تنما از پنجره به بیرون نگاه میکند...
در دوردست، میان مه و باران،
شبح مردی را میبیند که آرام دور میشود.
نه میدود.
نه پنهان میشود.
فقط میرود.
انگار مطمئن است که هنوز زمان پایان نرسیده...
🔔 پایان #پارت_هشتادم ✅
یوهان اینجا بود.
آنقدر نزدیک که میتوانست همهچیز را تمام کند.
اما این کار را نکرد.
و همین...
از هر چیز دیگری ترسناکتر است..!
#Monster
› @TheMonstersMind
😈4
📖 مانگا Monster – پارت هشتادویکم
📍 «پایانی که نوشته شده بود»
🌧️ بعد از رفتن یوهان
خانهی بوناپارتا در سکوت فرو رفته.
پاکت هنوز روی میز است.
تنما بارها جمله را میخواند:
«بعضی آدمها نباید پایان داستان را ببینند.»
اما چیزی در ذهنش گیر کرده.
چرا یوهان بوناپارتا را نکشت؟
👁️ ترس پیرمرد
بوناپارتا کنار پنجره نشسته.
نگاهش خستهتر از همیشه است.
او آرام میگوید:
«برای اولین بار... وقتی کودک بود، ازش ترسیدم.»
نینا سرش را بلند میکند.
بوناپارتا از سالها قبل حرف میزند.
از اتاقی پر از کودکان.
از آزمایشها.
و از پسری که فقط ساکت مینشست و نگاه میکرد.
«بقیه میخواستن زنده بمونن... اما اون انگار دنبال چیزی دیگه بود.»
🧠 سؤال فراموشنشدنی
بوناپارتا نفس عمیقی میکشد.
«از من پرسید... اگر همهی آدمهای دنیا ناپدید بشن، آخرین کسی که باقی میمونه چه حسی داره؟»
سکوت اتاق را پر میکند.
تنما چیزی نمیگوید.
اما میفهمد این سؤال هنوز هم یوهان را رها نکرده.
در میان دستنوشتههای قدیمی، نقشهای پیدا میشود.
روی آن یک شهر کوچک دایره کشیده شده.
بوناپارتا رنگش میپرد.
«نـــه...»
نینا میپرسد:
«اینجا کجاست؟»
بوناپارتا آرام جواب میدهد:
«روئنهایم...»
بعد از چند ثانیه ادامه میدهد:
«اگر یوهان به آنجا برود... فاجعه اتفاق میافتد.»
تنما نقشه را برمیدارد.
او نگاه کوتاهی به نینا میکند.
هر دو میفهمند.
تمام مسیرها...
تمام قربانیها...
تمام رازها...
به یک نقطه ختم میشوند...
🔔 پایان #پارت_هشتادویکم ✅
نام مقصد بالاخره مشخص شد.
روئنهایم.
شهری کوچک و فراموششده...
که شاید قرار است صحنهی آخرین فصل این کابوس باشد!
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «پایانی که نوشته شده بود»
🌧️ بعد از رفتن یوهان
خانهی بوناپارتا در سکوت فرو رفته.
پاکت هنوز روی میز است.
تنما بارها جمله را میخواند:
«بعضی آدمها نباید پایان داستان را ببینند.»
اما چیزی در ذهنش گیر کرده.
چرا یوهان بوناپارتا را نکشت؟
👁️ ترس پیرمرد
بوناپارتا کنار پنجره نشسته.
نگاهش خستهتر از همیشه است.
او آرام میگوید:
«برای اولین بار... وقتی کودک بود، ازش ترسیدم.»
نینا سرش را بلند میکند.
بوناپارتا از سالها قبل حرف میزند.
از اتاقی پر از کودکان.
از آزمایشها.
و از پسری که فقط ساکت مینشست و نگاه میکرد.
«بقیه میخواستن زنده بمونن... اما اون انگار دنبال چیزی دیگه بود.»
🧠 سؤال فراموشنشدنی
بوناپارتا نفس عمیقی میکشد.
«از من پرسید... اگر همهی آدمهای دنیا ناپدید بشن، آخرین کسی که باقی میمونه چه حسی داره؟»
سکوت اتاق را پر میکند.
تنما چیزی نمیگوید.
اما میفهمد این سؤال هنوز هم یوهان را رها نکرده.
در میان دستنوشتههای قدیمی، نقشهای پیدا میشود.
روی آن یک شهر کوچک دایره کشیده شده.
بوناپارتا رنگش میپرد.
«نـــه...»
نینا میپرسد:
«اینجا کجاست؟»
بوناپارتا آرام جواب میدهد:
«روئنهایم...»
بعد از چند ثانیه ادامه میدهد:
«اگر یوهان به آنجا برود... فاجعه اتفاق میافتد.»
تنما نقشه را برمیدارد.
او نگاه کوتاهی به نینا میکند.
هر دو میفهمند.
تمام مسیرها...
تمام قربانیها...
تمام رازها...
به یک نقطه ختم میشوند...
🔔 پایان #پارت_هشتادویکم ✅
نام مقصد بالاخره مشخص شد.
روئنهایم.
شهری کوچک و فراموششده...
که شاید قرار است صحنهی آخرین فصل این کابوس باشد!
#Monster
› @TheMonstersMind
😈3🌚1
📖 مانگا Monster – پارت هشتادودوم
📍 «جادهای به سوی روئنهایم»
🚗 حرکت به سمت سرنوشت
تنما، نینا و بوناپارتا صبح زود راه میافتند.
جاده خلوت است.
آسمان خاکستری.
و سکوتی که هر لحظه سنگینتر میشود.
هیچکس نمیخواهد اولین نفری باشد که حرف میزند.
بعد از ساعتها سکوت، بوناپارتا آرام میگوید:
«یوهان دنبال کشتن آدمها نیست...»
تنما نگاهش میکند.
پیرمرد ادامه میدهد:
«اون دنبال چیزی خیلی بدتره.»
👁️ آخرین انسان
بوناپارتا به بیرون خیره میشود.
درختها یکییکی از کنار جاده میگذرند.
«تمام عمرش یک سؤال داشت... آخرین انسان روی زمین بودن چه حسی دارد؟»
نینا دستش را مشت میکند.
این همان سؤالی است که سالها پیش شنیده بودند.
برای استراحت توقف میکنند.
مردی سالخورده آنجا کار میکند.
وقتی نام روئنهایم را میشنود، چهرهاش عوض میشود.
«عجیبه...»
تنما میپرسد:
«چی؟»
مرد پاسخ میدهد:
«چند روزه آدمهای غریبه زیادی دارن میرن اون سمت. بعضیاشون حتی اسم واقعی خودشون رو نمیگن.»
سکوت.
تنما حس بدی پیدا میکند..
در ماشین، نینا زیر لب میگوید:
«اون داره آدمها رو جمع میکنه...»
هیچکس جواب نمیدهد.
چون همه به یک چیز فکر میکنند.
شاید روئنهایم فقط مقصد یوهان نباشد...
شاید صحنهی اجرای نقشهی نهایی او باشد.
در همان لحظه، کیلومترها دورتر...
یوهان روی نیمکتی در مرکز روئنهایم نشسته.
کودکی کنارش بستنی میخورد.
مردم میخندند.
زندگی عادی جریان دارد.
یوهان به آسمان نگاه میکند و لبخند میزند.
انگار تنها کسی است که میداند...
این آرامش قرار نیست دوام بیاورد...!
🔔 پایان #پارت_هشتادودوم ✅
روئنهایم نزدیکتر از همیشه است.
اما شاید ترسناکترین بخش ماجرا این باشد:
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «جادهای به سوی روئنهایم»
🚗 حرکت به سمت سرنوشت
تنما، نینا و بوناپارتا صبح زود راه میافتند.
جاده خلوت است.
آسمان خاکستری.
و سکوتی که هر لحظه سنگینتر میشود.
هیچکس نمیخواهد اولین نفری باشد که حرف میزند.
بعد از ساعتها سکوت، بوناپارتا آرام میگوید:
«یوهان دنبال کشتن آدمها نیست...»
تنما نگاهش میکند.
پیرمرد ادامه میدهد:
«اون دنبال چیزی خیلی بدتره.»
👁️ آخرین انسان
بوناپارتا به بیرون خیره میشود.
درختها یکییکی از کنار جاده میگذرند.
«تمام عمرش یک سؤال داشت... آخرین انسان روی زمین بودن چه حسی دارد؟»
نینا دستش را مشت میکند.
این همان سؤالی است که سالها پیش شنیده بودند.
برای استراحت توقف میکنند.
مردی سالخورده آنجا کار میکند.
وقتی نام روئنهایم را میشنود، چهرهاش عوض میشود.
«عجیبه...»
تنما میپرسد:
«چی؟»
مرد پاسخ میدهد:
«چند روزه آدمهای غریبه زیادی دارن میرن اون سمت. بعضیاشون حتی اسم واقعی خودشون رو نمیگن.»
سکوت.
تنما حس بدی پیدا میکند..
در ماشین، نینا زیر لب میگوید:
«اون داره آدمها رو جمع میکنه...»
هیچکس جواب نمیدهد.
چون همه به یک چیز فکر میکنند.
شاید روئنهایم فقط مقصد یوهان نباشد...
شاید صحنهی اجرای نقشهی نهایی او باشد.
در همان لحظه، کیلومترها دورتر...
یوهان روی نیمکتی در مرکز روئنهایم نشسته.
کودکی کنارش بستنی میخورد.
مردم میخندند.
زندگی عادی جریان دارد.
یوهان به آسمان نگاه میکند و لبخند میزند.
انگار تنها کسی است که میداند...
این آرامش قرار نیست دوام بیاورد...!
🔔 پایان #پارت_هشتادودوم ✅
روئنهایم نزدیکتر از همیشه است.
اما شاید ترسناکترین بخش ماجرا این باشد:
همه دارند به سمت آن شهر میروند...
بیآنکه بدانند قرار است بخشی از پایان یک کابوس شوند.
#Monster
› @TheMonstersMind
❤🔥4
📖 مانگا Monster – پارت هشتادوسوم
📍 «شهر قبل از سقوط»
🌫️ ورود به روئنهایم
غروب شده.
تنما، نینا و بوناپارتا بالاخره به روئنهایم میرسند.
شهری کوچک، آرام و دورافتاده.
خیابانها تمیزند.
مردم لبخند میزنند.
بچهها در پارک بازی میکنند.
همهچیز بیش از حد عادی به نظر میرسد.
👁️ احساس ناخوشایند
تنما از پنجره هتل به شهر نگاه میکند.
نمیتواند توضیح دهد چرا...
اما حس میکند اتفاقی اشتباه در حال رخ دادن است.
انگار تمام شهر نفسش را حبس کرده باشد
یا منتظر چیزی هستن!
نینا متوجه چند چهرهی ناشناس در هتل میشود.
مردانی که تنها سفر میکنند.
کم حرف میزنند.
و مدام اطراف را زیر نظر دارند.
یکی از آنها وقتی نگاه نینا را میبیند...
فوراً صورتش را برمیگرداند.
در لابی هتل، روزنامهای روی میز افتاده.
تیتر اصلی:
«جشن سالانه شهر، فردا شب برگزار میشود.»
تمام مردم شهر قرار است در میدان مرکزی جمع شوند.
موسیقی.
آتشبازی.
صدها نفر در یک نقطه!
تنما ناگهان یخ میزند.
اگر یوهان نقشهای داشته باشد...
فردا شب بهترین زمان است.
بهترین مکان.
بیشترین تعداد قربانی..
وقتی همه برای استراحت به اتاقهایشان میروند، نینا متوجه برگهای زیر در اتاقش میشود.
دستخط را میشناسد.
قلبش فرو میریزد.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده:
«فردا شب، آخرین پرده آغاز میشود.»
امضا:
یوهان
در تاریکی شب، روی تپهای مشرف به شهر...
یوهان ایستاده.
چراغهای روئنهایم زیر پایش میدرخشند.
او آرام لبخند میزند.
مثل نویسندهای که به آخرین صفحه کتابش رسیده باشد...
🔔 پایان #پارت_هشتادوسوم ✅
روئنهایم هنوز آرام است...
اما این آرامش شبیه سکوتی است که قبل از شلیک گلوله حکمفرما میشود.
و فردا شب...
همهچیز تغییر خواهد کرد...
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «شهر قبل از سقوط»
🌫️ ورود به روئنهایم
غروب شده.
تنما، نینا و بوناپارتا بالاخره به روئنهایم میرسند.
شهری کوچک، آرام و دورافتاده.
خیابانها تمیزند.
مردم لبخند میزنند.
بچهها در پارک بازی میکنند.
همهچیز بیش از حد عادی به نظر میرسد.
👁️ احساس ناخوشایند
تنما از پنجره هتل به شهر نگاه میکند.
نمیتواند توضیح دهد چرا...
اما حس میکند اتفاقی اشتباه در حال رخ دادن است.
انگار تمام شهر نفسش را حبس کرده باشد
یا منتظر چیزی هستن!
نینا متوجه چند چهرهی ناشناس در هتل میشود.
مردانی که تنها سفر میکنند.
کم حرف میزنند.
و مدام اطراف را زیر نظر دارند.
یکی از آنها وقتی نگاه نینا را میبیند...
فوراً صورتش را برمیگرداند.
در لابی هتل، روزنامهای روی میز افتاده.
تیتر اصلی:
«جشن سالانه شهر، فردا شب برگزار میشود.»
تمام مردم شهر قرار است در میدان مرکزی جمع شوند.
موسیقی.
آتشبازی.
صدها نفر در یک نقطه!
تنما ناگهان یخ میزند.
اگر یوهان نقشهای داشته باشد...
فردا شب بهترین زمان است.
بهترین مکان.
بیشترین تعداد قربانی..
وقتی همه برای استراحت به اتاقهایشان میروند، نینا متوجه برگهای زیر در اتاقش میشود.
دستخط را میشناسد.
قلبش فرو میریزد.
روی کاغذ فقط یک جمله نوشته شده:
«فردا شب، آخرین پرده آغاز میشود.»
امضا:
یوهان
در تاریکی شب، روی تپهای مشرف به شهر...
یوهان ایستاده.
چراغهای روئنهایم زیر پایش میدرخشند.
او آرام لبخند میزند.
مثل نویسندهای که به آخرین صفحه کتابش رسیده باشد...
🔔 پایان #پارت_هشتادوسوم ✅
روئنهایم هنوز آرام است...
اما این آرامش شبیه سکوتی است که قبل از شلیک گلوله حکمفرما میشود.
و فردا شب...
همهچیز تغییر خواهد کرد...
#Monster
› @TheMonstersMind
😈4
وقتی هیولا تصمیم میگیرد پایان داستان را خودش بنویسد...
پارت های بعدی رو از دست ندین 🌚
#Monster
› @TheMonstersMind
❤🔥3😈1
📖 مانگا Monster – پارت هشتادوچهارم
📍 «شبِ قبل از فاجعه»
🌙 روئنهایم، نیمهشب
شهر در آرامش خوابیده.
چراغ خانهها یکییکی خاموش شدهاند.
اما تنما خوابش نمیبرد.
حس بدی در سینهاش سنگینی میکند.
احساسی که سالها پیش، درست قبل از هر فاجعهای تجربه کرده بود.
تنما برای قدم زدن از هتل بیرون میرود.
خیابانها خلوتاند.
اما هرچه بیشتر راه میرود، متوجه چیز عجیبی میشود.
در شهر، افراد غریبهی زیادی حضور دارند.
بیش از حد معمول.
👁️ مردان بینام
کنار یک بار کوچک، دو مرد آرام با هم صحبت میکنند.
آن طرف خیابان، مرد دیگری سیگاری روشن میکند و مدام اطراف را زیر نظر دارد.
هیچکدام اهل این شهر نیستند.
اما انگار همه منتظر یک چیز مشترکاند.
تنما در کوچهای باریک، مکالمهای را اتفاقی میشنود.
یکی از مردان میگوید:
«فردا شب همهچیز شروع میشه.»
دیگری میپرسد:
«و بعد؟»
مرد اول لبخند میزند.
«بعد هیچکس نمیفهمه کی اول شلیک کرد.»
تنما ناگهان متوجه میشود.
یوهان قرار نیست خودش همه را بکشد.
او فقط شرایط را آماده میکند.
کافی است یک نفر شلیک کند...
بعد از آن، ترس و هرجومرج بقیه کار را انجام میدهد.
در همان زمان، نینا از خواب میپرد.
خواب دیده دوباره کودک شده.
در اتاقی تاریک ایستاده.
و یوهان روبهرویش میگوید:
«ببین نینا... آخرش همه خودشون این کار رو میکنن.»
بیرون شهر، روی همان تپهی مشرف به روئنهایم...
یوهان نشسته.
چراغهای شهر زیر پایش میدرخشند.
او دفترچه کوچکی را میبندد.
و زیر لب زمزمه میکند:
«فردا شب... آخرین آزمایش.»
🔔 پایان #پارت_هشتادوچهارم ✅
هیولا اسلحه به دست نگرفته...
اما شاید هیچوقت نیازی به این کار نداشته باشد.
چون بعضی هیولاها...
فقط کافی است یک جرقه روشن کنند..
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «شبِ قبل از فاجعه»
🌙 روئنهایم، نیمهشب
شهر در آرامش خوابیده.
چراغ خانهها یکییکی خاموش شدهاند.
اما تنما خوابش نمیبرد.
حس بدی در سینهاش سنگینی میکند.
احساسی که سالها پیش، درست قبل از هر فاجعهای تجربه کرده بود.
تنما برای قدم زدن از هتل بیرون میرود.
خیابانها خلوتاند.
اما هرچه بیشتر راه میرود، متوجه چیز عجیبی میشود.
در شهر، افراد غریبهی زیادی حضور دارند.
بیش از حد معمول.
👁️ مردان بینام
کنار یک بار کوچک، دو مرد آرام با هم صحبت میکنند.
آن طرف خیابان، مرد دیگری سیگاری روشن میکند و مدام اطراف را زیر نظر دارد.
هیچکدام اهل این شهر نیستند.
اما انگار همه منتظر یک چیز مشترکاند.
تنما در کوچهای باریک، مکالمهای را اتفاقی میشنود.
یکی از مردان میگوید:
«فردا شب همهچیز شروع میشه.»
دیگری میپرسد:
«و بعد؟»
مرد اول لبخند میزند.
«بعد هیچکس نمیفهمه کی اول شلیک کرد.»
تنما ناگهان متوجه میشود.
یوهان قرار نیست خودش همه را بکشد.
او فقط شرایط را آماده میکند.
کافی است یک نفر شلیک کند...
بعد از آن، ترس و هرجومرج بقیه کار را انجام میدهد.
در همان زمان، نینا از خواب میپرد.
خواب دیده دوباره کودک شده.
در اتاقی تاریک ایستاده.
و یوهان روبهرویش میگوید:
«ببین نینا... آخرش همه خودشون این کار رو میکنن.»
بیرون شهر، روی همان تپهی مشرف به روئنهایم...
یوهان نشسته.
چراغهای شهر زیر پایش میدرخشند.
او دفترچه کوچکی را میبندد.
و زیر لب زمزمه میکند:
«فردا شب... آخرین آزمایش.»
🔔 پایان #پارت_هشتادوچهارم ✅
هیولا اسلحه به دست نگرفته...
اما شاید هیچوقت نیازی به این کار نداشته باشد.
چون بعضی هیولاها...
فقط کافی است یک جرقه روشن کنند..
#Monster
› @TheMonstersMind
🌚4
📖 مانگا Monster – پارت هشتادوپنجم
📍 «جرقه»
🌅 صبحِ روز جشن
روئنهایم بیدار شده.
پرچمها در خیابانها نصب شدهاند.
مغازهدارها لبخند میزنند.
بچهها در میدان شهر میدوند.
هیچکس نمیداند تا چند ساعت دیگر...
همهچیز تغییر خواهد کرد.
تنما از صبح زود در شهر میگردد.
او میخواهد یوهان را پیدا کند.
قبل از اینکه خیلی دیر شود.
اما انگار یوهان در هوا حل شده.
هیچ ردی از او نیست.
👁️ نگاههای مشکوک
هرچه به عصر نزدیکتر میشوند، تعداد غریبهها بیشتر میشود.
مردانی که یکدیگر را نمیشناسند...
اما همگی مضطرباند.
برخی اسلحه حمل میکنند.
برخی مدام اطراف را زیر نظر دارند.
انگار همه منتظر یک فرمان نامرئی باشند.
🌆 شروع جشن
خورشید غروب میکند.
میدان مرکزی پر از جمعیت میشود.
نورها روشن میشوند.
موسیقی آغاز میشود.
خندهها در فضا میپیچد.
و درست همین موضوع تنما را میترساند..
ناگهان...
صدای شکستن شیشهای از دور شنیده میشود.
بعد فریاد یک نفر.
همه برمیگردند.
اما هیچکس نمیداند چه اتفاقی افتاده..!
فقط چند ثانیه کافی است.
مردم شروع به زمزمه میکنند.
یکی میگوید:
«اسلحه داشت!»
دیگری فریاد میزند:
«فرار کنین!»
و ناگهان...
وحشت مثل آتش پخش میشود.
🌑 لبخند هیولا
در طبقه دوم ساختمانی مشرف به میدان...
پشت یک پنجره تاریک...
یوهان ایستاده.
به جمعیت نگاه میکند.
به آدمهایی که بدون اینکه بدانند چرا میترسند.
بدون اینکه بدانند از چه فرار میکنند.
و آرام لبخند میزند..
زیر لب زمزمه میکند:
«آدمها همیشه از هیولا نمیترسن... گاهی از همدیگه میترسن.»
🔔 پایان #پارت_هشتادوپنجم ✅
فقط یک جرقه کافی بود...
و حالا ترس در خیابانهای روئنهایم بیدار شده.
اما این تازه شروع ماجراست.
چون هنوز...
هیچ گلولهای شلیک نشده.
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «جرقه»
🌅 صبحِ روز جشن
روئنهایم بیدار شده.
پرچمها در خیابانها نصب شدهاند.
مغازهدارها لبخند میزنند.
بچهها در میدان شهر میدوند.
هیچکس نمیداند تا چند ساعت دیگر...
همهچیز تغییر خواهد کرد.
تنما از صبح زود در شهر میگردد.
او میخواهد یوهان را پیدا کند.
قبل از اینکه خیلی دیر شود.
اما انگار یوهان در هوا حل شده.
هیچ ردی از او نیست.
👁️ نگاههای مشکوک
هرچه به عصر نزدیکتر میشوند، تعداد غریبهها بیشتر میشود.
مردانی که یکدیگر را نمیشناسند...
اما همگی مضطرباند.
برخی اسلحه حمل میکنند.
برخی مدام اطراف را زیر نظر دارند.
انگار همه منتظر یک فرمان نامرئی باشند.
🌆 شروع جشن
خورشید غروب میکند.
میدان مرکزی پر از جمعیت میشود.
نورها روشن میشوند.
موسیقی آغاز میشود.
خندهها در فضا میپیچد.
و درست همین موضوع تنما را میترساند..
ناگهان...
صدای شکستن شیشهای از دور شنیده میشود.
بعد فریاد یک نفر.
همه برمیگردند.
اما هیچکس نمیداند چه اتفاقی افتاده..!
فقط چند ثانیه کافی است.
مردم شروع به زمزمه میکنند.
یکی میگوید:
«اسلحه داشت!»
دیگری فریاد میزند:
«فرار کنین!»
و ناگهان...
وحشت مثل آتش پخش میشود.
🌑 لبخند هیولا
در طبقه دوم ساختمانی مشرف به میدان...
پشت یک پنجره تاریک...
یوهان ایستاده.
به جمعیت نگاه میکند.
به آدمهایی که بدون اینکه بدانند چرا میترسند.
بدون اینکه بدانند از چه فرار میکنند.
و آرام لبخند میزند..
زیر لب زمزمه میکند:
«آدمها همیشه از هیولا نمیترسن... گاهی از همدیگه میترسن.»
🔔 پایان #پارت_هشتادوپنجم ✅
فقط یک جرقه کافی بود...
و حالا ترس در خیابانهای روئنهایم بیدار شده.
اما این تازه شروع ماجراست.
چون هنوز...
هیچ گلولهای شلیک نشده.
#Monster
› @TheMonstersMind
❤🔥3🌚1
📖 مانگا Monster – پارت هشتادوششم
📍 «شبی که ترس بیدار شد»
🌃 میدان مرکزی
فریادها هر لحظه بیشتر میشن.
مردم به هم تنه میزنن.
بعضیها فرار میکنن.
بعضیها دنبال دلیل میگردن.
اما هیچکس واقعاً نمیدونه چه اتفاقی افتاده..
همین ندانستن، ترسناکترین بخش ماجراست.
ناگهان...
صدای شلیک.
این بار واقعی...
سکوت یک لحظه میشکنه.
بعد همهچیز منفجر میشه.
مردم جیغ میزنن.
بچهها گریه میکنن.
و جمعیت مثل موجی وحشتزده به هر طرف هجوم میبره..
تنما خودش رو به محل شلیک میرسونه.
مردی روی زمین افتاده.
زندهست.
اما وحشت در چشماش موج میزنه.
کنارش یک اسلحه افتاده.
هیچکس نمیدونه چه کسی اول شلیک کرده.
و همین کافیه تا همه به هم شک کنن!
👁️ نینا
نینا از میان جمعیت عبور میکنه.
هر گوشه شهر، شایعهای تازه شکل گرفته.
«قاتل توی میدان دیده شده!»
«نه، توی ایستگاه قطاره!»
«چند نفر مسلحن!»
هیچکس حقیقت رو نمیدونه.
اما ترس، از حقیقت سریعتر حرکت میکنه.
🌑 بوناپارتا
در هتل، بوناپارتا از پنجره بیرون رو نگاه میکنه.
دستهاش میلرزن.
زیر لب میگه:
«دقیقاً همون چیزیه که همیشه میترسیدم...»
سالها پیش چنین صحنهای رو تصور کرده بود.
شهری که خودش، خودش رو نابود میکنه.
🖤 یوهان
در ساختمانی تاریک، یوهان هنوز ایستاده.
به چراغهای شهر نگاه میکنه.
به آژیرها.
به آدمهایی که از هم فرار میکنن.
و برای لحظهای...
هیچ لبخندی روی صورتش نیست.
فقط سکوت.
انگار سالها منتظر دیدن همین صحنه بوده.
💀 پیام روی دیوار
تنما در کوچهای خلوت نوشتهای رو روی دیوار پیدا میکنه.
تازه نوشته شده.
با رنگ قرمز.
«هیولا من نیستم... هیولا ترسیه که داخل شما زندگی میکنه.»
🔔 پایان #پارت_هشتادوششم ✅
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «شبی که ترس بیدار شد»
🌃 میدان مرکزی
فریادها هر لحظه بیشتر میشن.
مردم به هم تنه میزنن.
بعضیها فرار میکنن.
بعضیها دنبال دلیل میگردن.
اما هیچکس واقعاً نمیدونه چه اتفاقی افتاده..
همین ندانستن، ترسناکترین بخش ماجراست.
ناگهان...
صدای شلیک.
این بار واقعی...
سکوت یک لحظه میشکنه.
بعد همهچیز منفجر میشه.
مردم جیغ میزنن.
بچهها گریه میکنن.
و جمعیت مثل موجی وحشتزده به هر طرف هجوم میبره..
تنما خودش رو به محل شلیک میرسونه.
مردی روی زمین افتاده.
زندهست.
اما وحشت در چشماش موج میزنه.
کنارش یک اسلحه افتاده.
هیچکس نمیدونه چه کسی اول شلیک کرده.
و همین کافیه تا همه به هم شک کنن!
👁️ نینا
نینا از میان جمعیت عبور میکنه.
هر گوشه شهر، شایعهای تازه شکل گرفته.
«قاتل توی میدان دیده شده!»
«نه، توی ایستگاه قطاره!»
«چند نفر مسلحن!»
هیچکس حقیقت رو نمیدونه.
اما ترس، از حقیقت سریعتر حرکت میکنه.
🌑 بوناپارتا
در هتل، بوناپارتا از پنجره بیرون رو نگاه میکنه.
دستهاش میلرزن.
زیر لب میگه:
«دقیقاً همون چیزیه که همیشه میترسیدم...»
سالها پیش چنین صحنهای رو تصور کرده بود.
شهری که خودش، خودش رو نابود میکنه.
🖤 یوهان
در ساختمانی تاریک، یوهان هنوز ایستاده.
به چراغهای شهر نگاه میکنه.
به آژیرها.
به آدمهایی که از هم فرار میکنن.
و برای لحظهای...
هیچ لبخندی روی صورتش نیست.
فقط سکوت.
انگار سالها منتظر دیدن همین صحنه بوده.
💀 پیام روی دیوار
تنما در کوچهای خلوت نوشتهای رو روی دیوار پیدا میکنه.
تازه نوشته شده.
با رنگ قرمز.
«هیولا من نیستم... هیولا ترسیه که داخل شما زندگی میکنه.»
🔔 پایان #پارت_هشتادوششم ✅
روئنهایم هنوز سقوط نکرده...
اما ترکهایش ظاهر شدهاند.
و وقتی ترس وارد قلب یک شهر بشه...
دیگه هیچکس نمیتونه پیشبینی کنه نفر بعدی چه کسی خواهد بود.
#Monster
› @TheMonstersMind
❤🔥2🌚2
📖 مانگا Monster – پارت هشتادوهفتم
📍 «شهری که به خودش شلیک کرد»
🚨 روئنهایم در آشوب
آژیرها در تمام شهر پیچیدهاند.
خیابانهایی که صبح پر از خنده بودند، حالا پر از آدمهای وحشتزدهاند.
پنجرهها بسته میشن.
درها قفل میشن.
و همه به هم شک دارن..
در نقطهای دیگر از شهر، دوباره صدای شلیک میاد.
بعد یکی دیگه.
بعد یکی دیگه.
هیچکس نمیدونه مهاجم کیه.
اما ترس، آدمها رو وادار کرده قبل از فکر کردن، واکنش نشون بدن.
تنما در میان آشوب میدوه.
حالا میفهمه نقشهی واقعی یوهان چی بوده.
یوهان نمیخواست مردم رو بکشه.
میخواست بهشون نشون بده که چقدر راحت میتونن همدیگه رو نابود کنن.
در یکی از کوچهها، مردی مست اسلحهای در دست گرفته.
داد میزنه:
«همهتون دروغگوئین!»
مردم ازش فرار میکنن.
تنما جلو میره و سعی میکنه آرومش کنه.
اما از نگاه مرد معلومه که دیگه فقط از دیگران نمیترسه...
از خودش هم میترسه..
نینا در ساختمان شهرداری پناه گرفته.
از پنجره بیرون رو نگاه میکنه.
شهر کمکم داره شبیه کابوسهای کودکیشون میشه.
همون چیزی که یوهان همیشه دربارهش حرف میزد:
«وقتی هیچکس به هیچکس اعتماد نکنه...»
🌑 ملاقات غیرمنتظره
وقتی نینا از ساختمان خارج میشه، ناگهان کسی رو میبینه.
مردی با کت تیره.
ایستاده زیر نور کمرنگ چراغ خیابان.
نه فرار میکنه.
نه پنهان میشه.
فقط نگاهش میکنه.
یوهان!
برای چند ثانیه، تمام صدای شهر محو میشه.
فقط اون دو نفر باقی میمونن.
یوهان آروم میگه:
«ببین نینا... من هیچکاری نکردم.»
و بعد به شهرِ در حال فروپاشی اشاره میکنه.
«این کار خودشونه.»
صدای شلیک دیگری از دور شنیده میشه.
نینا فقط یک لحظه حواسش پرت میشه.
و وقتی دوباره نگاه میکنه...
یوهان رفته.
مثل یک سایه..
مثل یک خاطره...
🔔 پایان #پارت_هشتادوهفتم ✅
روئنهایم دیگر همان شهر چند روز قبل نیست.
و هر دقیقه که میگذرد، مرز بین قربانی و مقصر محوتر میشود.
اما سؤال واقعی هنوز باقی مانده:
یوهان واقعاً میخواهد چه چیزی را ثابت کند؟
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «شهری که به خودش شلیک کرد»
🚨 روئنهایم در آشوب
آژیرها در تمام شهر پیچیدهاند.
خیابانهایی که صبح پر از خنده بودند، حالا پر از آدمهای وحشتزدهاند.
پنجرهها بسته میشن.
درها قفل میشن.
و همه به هم شک دارن..
در نقطهای دیگر از شهر، دوباره صدای شلیک میاد.
بعد یکی دیگه.
بعد یکی دیگه.
هیچکس نمیدونه مهاجم کیه.
اما ترس، آدمها رو وادار کرده قبل از فکر کردن، واکنش نشون بدن.
تنما در میان آشوب میدوه.
حالا میفهمه نقشهی واقعی یوهان چی بوده.
یوهان نمیخواست مردم رو بکشه.
میخواست بهشون نشون بده که چقدر راحت میتونن همدیگه رو نابود کنن.
در یکی از کوچهها، مردی مست اسلحهای در دست گرفته.
داد میزنه:
«همهتون دروغگوئین!»
مردم ازش فرار میکنن.
تنما جلو میره و سعی میکنه آرومش کنه.
اما از نگاه مرد معلومه که دیگه فقط از دیگران نمیترسه...
از خودش هم میترسه..
نینا در ساختمان شهرداری پناه گرفته.
از پنجره بیرون رو نگاه میکنه.
شهر کمکم داره شبیه کابوسهای کودکیشون میشه.
همون چیزی که یوهان همیشه دربارهش حرف میزد:
«وقتی هیچکس به هیچکس اعتماد نکنه...»
🌑 ملاقات غیرمنتظره
وقتی نینا از ساختمان خارج میشه، ناگهان کسی رو میبینه.
مردی با کت تیره.
ایستاده زیر نور کمرنگ چراغ خیابان.
نه فرار میکنه.
نه پنهان میشه.
فقط نگاهش میکنه.
یوهان!
برای چند ثانیه، تمام صدای شهر محو میشه.
فقط اون دو نفر باقی میمونن.
یوهان آروم میگه:
«ببین نینا... من هیچکاری نکردم.»
و بعد به شهرِ در حال فروپاشی اشاره میکنه.
«این کار خودشونه.»
صدای شلیک دیگری از دور شنیده میشه.
نینا فقط یک لحظه حواسش پرت میشه.
و وقتی دوباره نگاه میکنه...
یوهان رفته.
مثل یک سایه..
مثل یک خاطره...
🔔 پایان #پارت_هشتادوهفتم ✅
روئنهایم دیگر همان شهر چند روز قبل نیست.
و هر دقیقه که میگذرد، مرز بین قربانی و مقصر محوتر میشود.
اما سؤال واقعی هنوز باقی مانده:
یوهان واقعاً میخواهد چه چیزی را ثابت کند؟
#Monster
› @TheMonstersMind
😈3
📖 مانگا Monster – پارت هشتادوهشتم
📍 «آخرین سؤال»
🌃 شهر در آتش ترس
روئنهایم دیگر شبیه یک شهر نیست.
صدای آژیر، شلیک و فریاد از هر طرف شنیده میشود.
مردم پشت درهای بسته پنهان شدهاند.
و هر سایهای، به نظر یک دشمن میرسد.
نینا از میان خیابانهای تاریک میدود.
او این بار نمیخواهد یوهان را گم کند.
سالها فرار کافی بوده.
سالها سؤال کافی بوده.
امشب باید جواب بگیرد.
ردِ یوهان او را به کلیسایی قدیمی در حاشیه شهر میرساند.
درهای چوبی نیمهبازند.
شمعهای خاموش روی زمین افتادهاند.
و سکوتی عجیب همهجا را پر کرده.
یوهان وسط کلیسا ایستاده.
پشتش به نیناست.
انگار از قبل میدانسته او خواهد آمد.
نینا اسلحه را بالا میآورد.
دستش میلرزد...
با صدایی شکسته میپرسد:
«چرا؟»
یوهان آرام برمیگردد.
برای چند ثانیه، هیچکدام حرفی نمیزنند..
یوهان لبخند محوی میزند.
نه از سر شادی.
نه از سر غرور.
لبخندی خسته.
«چون میخواستم ببینم... آیا کسی واقعاً وجود منو به یاد میاره؟»
نینا خشکش میزند..
یوهان به پنجره شکسته کلیسا نگاه میکند.
«همه اسمم رو میدونن... اما هیچکس منو نشناخت.»
باد سردی وارد کلیسا میشود.
«برای همین خواستم دنیا رو به آخرین صفحه برسونم.»
در همان لحظه، درِ کلیسا باز میشود.
تنما نفسزنان وارد میشود.
نگاهش بین نینا و یوهان جابهجا میشود.
سالها دنبالش بوده.
و حالا...
فقط چند متر فاصله دارند..
🔔 پایان #پارت_هشتادوهشتم ✅
بالاخره سه نفر در یک نقطه جمع شدهاند:
نجاتدهنده
بازمانده
و هیولا
اما شاید ترسناکترین حقیقت این باشد که...
هیولا هنوز منتظر جواب آخرین سؤالش است!
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «آخرین سؤال»
🌃 شهر در آتش ترس
روئنهایم دیگر شبیه یک شهر نیست.
صدای آژیر، شلیک و فریاد از هر طرف شنیده میشود.
مردم پشت درهای بسته پنهان شدهاند.
و هر سایهای، به نظر یک دشمن میرسد.
نینا از میان خیابانهای تاریک میدود.
او این بار نمیخواهد یوهان را گم کند.
سالها فرار کافی بوده.
سالها سؤال کافی بوده.
امشب باید جواب بگیرد.
ردِ یوهان او را به کلیسایی قدیمی در حاشیه شهر میرساند.
درهای چوبی نیمهبازند.
شمعهای خاموش روی زمین افتادهاند.
و سکوتی عجیب همهجا را پر کرده.
یوهان وسط کلیسا ایستاده.
پشتش به نیناست.
انگار از قبل میدانسته او خواهد آمد.
نینا اسلحه را بالا میآورد.
دستش میلرزد...
با صدایی شکسته میپرسد:
«چرا؟»
یوهان آرام برمیگردد.
برای چند ثانیه، هیچکدام حرفی نمیزنند..
یوهان لبخند محوی میزند.
نه از سر شادی.
نه از سر غرور.
لبخندی خسته.
«چون میخواستم ببینم... آیا کسی واقعاً وجود منو به یاد میاره؟»
نینا خشکش میزند..
یوهان به پنجره شکسته کلیسا نگاه میکند.
«همه اسمم رو میدونن... اما هیچکس منو نشناخت.»
باد سردی وارد کلیسا میشود.
«برای همین خواستم دنیا رو به آخرین صفحه برسونم.»
در همان لحظه، درِ کلیسا باز میشود.
تنما نفسزنان وارد میشود.
نگاهش بین نینا و یوهان جابهجا میشود.
سالها دنبالش بوده.
و حالا...
فقط چند متر فاصله دارند..
🔔 پایان #پارت_هشتادوهشتم ✅
بالاخره سه نفر در یک نقطه جمع شدهاند:
نجاتدهنده
بازمانده
و هیولا
اما شاید ترسناکترین حقیقت این باشد که...
هیولا هنوز منتظر جواب آخرین سؤالش است!
#Monster
› @TheMonstersMind
😈2❤🔥1
Forwarded from 𝕊𝕖𝕥𝕚
🄰🄸🅁🄸🄺
دختر کوچولومون ترسیده؟🤤
مثل اینکه درسشو خوب یاد نگرفته🔞
ستاره خوشخیال که فکر میکرد قراره تا ابد زندگیش همونی باشه که میخاد....
دوقلو هایی که از هیچ راه برای اذیت کردن و کنترل کردنش دریغ نمیکنن🤭
چیزی که بینشونه عشقه؟❤️
یا نفرت؟🖤
برای خوندن بقیش کلیک کن اینجا خوشگله👇🏻🥵
https://t.me/+m7RvHXlRlNhmMTA0
اگه دنبال یه ژانر تخیلی، عاشقانه با چاشنی اصماتی بیا🤭🤫🌝
کانالــــــ عضـــو شـــــو پـــــشیــــمونـــــ نمیـــ شــیـ🤌🫠
دختر کوچولومون ترسیده؟🤤
مثل اینکه درسشو خوب یاد نگرفته🔞
ستاره خوشخیال که فکر میکرد قراره تا ابد زندگیش همونی باشه که میخاد....
دوقلو هایی که از هیچ راه برای اذیت کردن و کنترل کردنش دریغ نمیکنن🤭
چیزی که بینشونه عشقه؟❤️
یا نفرت؟🖤
برشی از ناول
_دی...دیگه فرار نمی...نمیکنم(فین فین) قول میدم
صدام از هق هقم بریده بریده شده بود و ته گلوم از گریه میسوخت
_فقط میخام برم خونه امون
کیمیا سرم و نوازش کرد
_درس امروزت و خوب یاد گرفتی! میتونی بری
ژانرGL ،تریسام ،هیجانی، تخیلی، خشن
برای خوندن بقیش کلیک کن اینجا خوشگله👇🏻🥵
https://t.me/+m7RvHXlRlNhmMTA0
اگه دنبال یه ژانر تخیلی، عاشقانه با چاشنی اصماتی بیا🤭🤫🌝
کانالــــــ عضـــو شـــــو پـــــشیــــمونـــــ نمیـــ شــیـ🤌🫠
❤🔥4
📖 مانگا Monster – پارت هشتادونهم
📍 «نام واقعی هیولا»
⛪ کلیسا، در قلب طوفان
باد از پنجرههای شکسته عبور میکنه.
صدای دوردست آژیرها هنوز به گوش میرسه.
اما داخل کلیسا، زمان انگار متوقف شده.
تنما
نینا
یوهان
بعد از سالها، بالاخره روبهروی هم ایستادهاند..
تنما به یوهان خیره میشه.
به همون پسری که روزی نجاتش داد.
به همون مردی که بعد از اون، رد مرگ و وحشت رو پشت سرش جا گذاشت.
آروم میگه:
«همهچیز تموم شده، یوهان.»
یوهان سرش رو پایین میاندازه.
لبخند کمرنگی روی لبهاش میشینه.
«نه، دکتر... هنوز نه.»
نینا یک قدم جلو میاد.
اشک در چشماش جمع شده.
«من هنوز برادرم رو یادمه.»
برای اولین بار، لبخند یوهان محو میشه.
هیچکس حرف نمیزنه.
فقط صدای باد.
برای چند ثانیه، یوهان شبیه همون کودکی به نظر میرسه که سالها پیش گم شده بود.
نه هیولا.
نه قاتل.
فقط یک کودک تنها..
🧠 آخرین سؤال
یوهان به نینا نگاه میکنه.
«پس بهم بگو... من کی هستم؟»
سؤال سادهایه.
اما سنگینتر از تمام جنایتهای گذشته..
اشک روی گونه نینا سرازیر میشه.
«تو یوهانی... برادر منی.»
باد دوباره در کلیسا میپیچه.
و برای اولین بار...
چیزی در چشمان یوهان میشکنه.
ناگهان...
صدای شلیک از بیرون کلیسا بلند میشه.
بعد صدای دوم.
بعد فریاد.
روئنهایم هنوز در آشوبه.
و کابوس هنوز تموم نشده..
یوهان آرام به سمت در کلیسا نگاه میکنه.
بعد زیر لب زمزمه میکنه:
«خیلی دیر شده...»
🔔 پایان #پارت_هشتادونهم ✅
بعد از سالها فرار...
بعد از سالها مرگ...
بالاخره کسی نام یوهان را صدا زد.
اما آیا این برای نجات او کافی خواهد بود؟
یا پایان داستان از قبل نوشته شده است؟
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «نام واقعی هیولا»
⛪ کلیسا، در قلب طوفان
باد از پنجرههای شکسته عبور میکنه.
صدای دوردست آژیرها هنوز به گوش میرسه.
اما داخل کلیسا، زمان انگار متوقف شده.
تنما
نینا
یوهان
بعد از سالها، بالاخره روبهروی هم ایستادهاند..
تنما به یوهان خیره میشه.
به همون پسری که روزی نجاتش داد.
به همون مردی که بعد از اون، رد مرگ و وحشت رو پشت سرش جا گذاشت.
آروم میگه:
«همهچیز تموم شده، یوهان.»
یوهان سرش رو پایین میاندازه.
لبخند کمرنگی روی لبهاش میشینه.
«نه، دکتر... هنوز نه.»
نینا یک قدم جلو میاد.
اشک در چشماش جمع شده.
«من هنوز برادرم رو یادمه.»
برای اولین بار، لبخند یوهان محو میشه.
هیچکس حرف نمیزنه.
فقط صدای باد.
برای چند ثانیه، یوهان شبیه همون کودکی به نظر میرسه که سالها پیش گم شده بود.
نه هیولا.
نه قاتل.
فقط یک کودک تنها..
🧠 آخرین سؤال
یوهان به نینا نگاه میکنه.
«پس بهم بگو... من کی هستم؟»
سؤال سادهایه.
اما سنگینتر از تمام جنایتهای گذشته..
اشک روی گونه نینا سرازیر میشه.
«تو یوهانی... برادر منی.»
باد دوباره در کلیسا میپیچه.
و برای اولین بار...
چیزی در چشمان یوهان میشکنه.
ناگهان...
صدای شلیک از بیرون کلیسا بلند میشه.
بعد صدای دوم.
بعد فریاد.
روئنهایم هنوز در آشوبه.
و کابوس هنوز تموم نشده..
یوهان آرام به سمت در کلیسا نگاه میکنه.
بعد زیر لب زمزمه میکنه:
«خیلی دیر شده...»
🔔 پایان #پارت_هشتادونهم ✅
بعد از سالها فرار...
بعد از سالها مرگ...
بالاخره کسی نام یوهان را صدا زد.
اما آیا این برای نجات او کافی خواهد بود؟
یا پایان داستان از قبل نوشته شده است؟
#Monster
› @TheMonstersMind
🌚3
📖 مانگا Monster – پارت نود
📍 «گلولهای برای پایان»
⛪ بعد از آن جمله
سکوت سنگینی کلیسا را پر کرده.
نینا هنوز به برادرش نگاه میکند.
تنما هنوز بین امید و ترس گیر کرده.
و یوهان...
برای اولین بار، شبیه مردی به نظر میرسد که خسته شده..
🌧️ بیرون از کلیسا
شهر هر لحظه آشفتهتر میشود.
صدای شلیکها نزدیکتر شده.
مردم از هم فرار میکنند.
پلیس کنترل اوضاع را از دست داده.
و ترس، حالا صاحب روئنهایم شده..
👁️ یوهان
یوهان آرام به سمت در خروجی قدم برمیدارد.
تنما صدایش میزند:
«یوهان!»
او میایستد.
اما برنمیگردد.
🖤 آخرین اعتراف
بعد از چند ثانیه سکوت، آرام میگوید:
«میدونی دکتر... همیشه فکر میکردم اگر همه چیز نابود بشه، بالاخره سکوت پیدا میکنم.»
باد از میان در نیمهباز عبور میکند.
«اما هنوز صداها رو میشنوم.»
نینا یک قدم جلو میآید.
«پس تمومش کن... لازم نیست این راه رو ادامه بدی.»
برای لحظهای، یوهان چشمهایش را میبندد.
انگار دارد به چیزی دوردست گوش میدهد.
و ناگهان...
صدای یک شلیک.
این بار نه از خیابان.
نه از دوردست.
خیلی نزدیک...
تنما با وحشت برمیگردد.
پنجره کلیسا شکسته.
مردی مسلح بیرون ایستاده.
و یوهان...
روی زمین افتاده...!
تنما بدون فکر خودش را به او میرساند.
خون روی لباس یوهان پخش شده.
همان صحنهای که سالها پیش در بیمارستان دیده بود.
همان انتخاب.
همان کابوس.
یوهان به تنما نگاه میکند.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهایش مینشیند.
«دکتر...»
نفسش سنگین میشود.
«بازم... منو نجات میدی؟»
🔔 پایان #پارت_نود ✅
سرنوشت دوباره به همان نقطه برگشته.
پزشک.
بیمار.
و یک گلوله.
اما این بار...
تمام دنیا منتظر انتخاب تنماست.
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «گلولهای برای پایان»
⛪ بعد از آن جمله
سکوت سنگینی کلیسا را پر کرده.
نینا هنوز به برادرش نگاه میکند.
تنما هنوز بین امید و ترس گیر کرده.
و یوهان...
برای اولین بار، شبیه مردی به نظر میرسد که خسته شده..
🌧️ بیرون از کلیسا
شهر هر لحظه آشفتهتر میشود.
صدای شلیکها نزدیکتر شده.
مردم از هم فرار میکنند.
پلیس کنترل اوضاع را از دست داده.
و ترس، حالا صاحب روئنهایم شده..
👁️ یوهان
یوهان آرام به سمت در خروجی قدم برمیدارد.
تنما صدایش میزند:
«یوهان!»
او میایستد.
اما برنمیگردد.
🖤 آخرین اعتراف
بعد از چند ثانیه سکوت، آرام میگوید:
«میدونی دکتر... همیشه فکر میکردم اگر همه چیز نابود بشه، بالاخره سکوت پیدا میکنم.»
باد از میان در نیمهباز عبور میکند.
«اما هنوز صداها رو میشنوم.»
نینا یک قدم جلو میآید.
«پس تمومش کن... لازم نیست این راه رو ادامه بدی.»
برای لحظهای، یوهان چشمهایش را میبندد.
انگار دارد به چیزی دوردست گوش میدهد.
و ناگهان...
صدای یک شلیک.
این بار نه از خیابان.
نه از دوردست.
خیلی نزدیک...
تنما با وحشت برمیگردد.
پنجره کلیسا شکسته.
مردی مسلح بیرون ایستاده.
و یوهان...
روی زمین افتاده...!
تنما بدون فکر خودش را به او میرساند.
خون روی لباس یوهان پخش شده.
همان صحنهای که سالها پیش در بیمارستان دیده بود.
همان انتخاب.
همان کابوس.
یوهان به تنما نگاه میکند.
لبخند خیلی کمرنگی روی لبهایش مینشیند.
«دکتر...»
نفسش سنگین میشود.
«بازم... منو نجات میدی؟»
🔔 پایان #پارت_نود ✅
سرنوشت دوباره به همان نقطه برگشته.
پزشک.
بیمار.
و یک گلوله.
اما این بار...
تمام دنیا منتظر انتخاب تنماست.
#Monster
› @TheMonstersMind
😈3
آیا هر زندگی ارزش نجات دادن دارد؟
و جواب تنما... میتونه پایان این کابوس رو تعیین کنه...🌒🌑
#Monster
› @TheMonstersMind
😈2❤🔥1
📖 مانگا Monster – پارت نودویکم
📍 «همان انتخاب»
🩸 روی زمینِ سرد کلیسا
خون آرامآرام روی سنگهای قدیمی پخش میشه.
تنما کنار یوهان زانو زده.
دستهاش میلرزن...
اما نه از ترس.
از خاطره.
همهچیز براش آشناست.
انگار سالها گذشته و همزمان، هیچچیز تغییر نکرده..
🧠 تصمیمی که هیچوقت عوض نشد!
نینا با چشمانی اشکآلود به تنما نگاه میکنه.
شهر بیرون از کلیسا هنوز در آشوبه.
اما تنما بدون مکث میگه:
«من پزشکم.»
بعد دستش رو روی زخم یوهان فشار میده.
«وظیفهی من نجات دادنه.»
🚑 کمک از راه میرسه
صدای آژیر آمبولانس نزدیکتر میشه.
چند نفر وارد کلیسا میشن.
همه با دیدن صحنه برای لحظهای متوقف میشن.
هیچکس باورش نمیشه.
هیولایی که سالها همه دنبالش بودن...
روی زمین افتاده..
نینا کنار برادرش میشینه.
آروم دستش رو میگیره.
نه از روی ترحم.
نه از روی ترس.
فقط به خاطر اینکه...
اون هنوز برادرشه..
🌑 یوهان
چشمهاش نیمهبازن.
آروم زمزمه میکنه:
«چرا...؟»
تنما سرش رو بالا نمیاره.
فقط به درمان ادامه میده.
«چون جونِ آدمها ارزش داره.»
💀 آخرین نگاه بوناپارتا
در گوشهی کلیسا، بوناپارتا ایستاده.
اشک توی چشمهاش جمع شده.
برای اولین بار بعد از سالها، چیزی شبیه آرامش روی صورتش دیده میشه.
«شاید... هنوز دیر نشده.»
🌘 پایان یک شب
یوهان رو به آمبولانس منتقل میکنن.
چراغهای آبی و قرمز روی دیوارهای کلیسا میرقصن.
روئنهایم کمکم آروم میشه.
اما هیچکس نمیدونه فردا چه شکلی خواهد بود!
🔔 پایان #پارت_نودویکم ✅
بعد از سالها تعقیب...
همهچیز دوباره به همون نقطه برگشت:
یک گلوله.
یک پزشک.
و مردی که دنیا بهش میگفت هیولا.
اما شاید ترسناکترین سؤال هنوز بیجوابه:
اگر هیولا نجات پیدا کنه... آیا واقعاً داستان تموم میشه؟
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «همان انتخاب»
🩸 روی زمینِ سرد کلیسا
خون آرامآرام روی سنگهای قدیمی پخش میشه.
تنما کنار یوهان زانو زده.
دستهاش میلرزن...
اما نه از ترس.
از خاطره.
همهچیز براش آشناست.
انگار سالها گذشته و همزمان، هیچچیز تغییر نکرده..
🧠 تصمیمی که هیچوقت عوض نشد!
نینا با چشمانی اشکآلود به تنما نگاه میکنه.
شهر بیرون از کلیسا هنوز در آشوبه.
اما تنما بدون مکث میگه:
«من پزشکم.»
بعد دستش رو روی زخم یوهان فشار میده.
«وظیفهی من نجات دادنه.»
🚑 کمک از راه میرسه
صدای آژیر آمبولانس نزدیکتر میشه.
چند نفر وارد کلیسا میشن.
همه با دیدن صحنه برای لحظهای متوقف میشن.
هیچکس باورش نمیشه.
هیولایی که سالها همه دنبالش بودن...
روی زمین افتاده..
نینا کنار برادرش میشینه.
آروم دستش رو میگیره.
نه از روی ترحم.
نه از روی ترس.
فقط به خاطر اینکه...
اون هنوز برادرشه..
🌑 یوهان
چشمهاش نیمهبازن.
آروم زمزمه میکنه:
«چرا...؟»
تنما سرش رو بالا نمیاره.
فقط به درمان ادامه میده.
«چون جونِ آدمها ارزش داره.»
💀 آخرین نگاه بوناپارتا
در گوشهی کلیسا، بوناپارتا ایستاده.
اشک توی چشمهاش جمع شده.
برای اولین بار بعد از سالها، چیزی شبیه آرامش روی صورتش دیده میشه.
«شاید... هنوز دیر نشده.»
🌘 پایان یک شب
یوهان رو به آمبولانس منتقل میکنن.
چراغهای آبی و قرمز روی دیوارهای کلیسا میرقصن.
روئنهایم کمکم آروم میشه.
اما هیچکس نمیدونه فردا چه شکلی خواهد بود!
🔔 پایان #پارت_نودویکم ✅
بعد از سالها تعقیب...
همهچیز دوباره به همون نقطه برگشت:
یک گلوله.
یک پزشک.
و مردی که دنیا بهش میگفت هیولا.
اما شاید ترسناکترین سؤال هنوز بیجوابه:
اگر هیولا نجات پیدا کنه... آیا واقعاً داستان تموم میشه؟
#Monster
› @TheMonstersMind
😈3
📖 مانگا Monster – پارت نودودوم
📍 «بعد از هیولا»
🏥 بیمارستان
صدای دستگاههای پزشکی در اتاق میپیچه.
تنما کنار تخت ایستاده.
همهچیز دوباره آشناست.
همان بیمارستان.
همان سکوت.
و همان مردی که سالها زندگیاش را تغییر داد.
یوهان هنوز بیهوش است..
🌅 صبحِ روئنهایم
خورشید بالا آمده.
اما شهر دیگر مثل قبل نیست.
خیابانها خالیاند.
شیشههای شکسته همهجا دیده میشوند.
مردم با چهرههایی خسته به اطراف نگاه میکنند.
انگار از یک کابوس طولانی بیدار شده باشند.
👁️ نینا
نینا بیرون بیمارستان ایستاده.
به آسمان نگاه میکند.
باد آرام موهایش را تکان میدهد.
بعد از سالها فرار...
بالاخره همهچیز متوقف شده.
اما حس عجیبی دارد.
نه خوشحالی.
نه آرامش کامل.
فقط یک خلأ بزرگ.
📖 اعتراف بوناپارتا
بوناپارتا تصمیم میگیرد خودش را به پلیس معرفی کند.
قبل از رفتن، رو به تنما میگوید:
«تمام عمرم از پایان این داستان فرار کردم...»
چند ثانیه سکوت میکند.
«اما پایان، همیشه منتظر آدم میمونه.»
چند ساعت بعد...
صدای دستگاهها تغییر میکند.
یوهان آرام چشمهایش را باز میکند.
تنما کنار تخت نشسته.
برای چند ثانیه فقط به سقف خیره میشود.
بعد آرام میپرسد:
«من... هنوز زندهام؟»
تنما لبخند خیلی محوی میزند.
«آره.»
یوهان چند ثانیه سکوت میکند.
بعد آرام چشمهایش را میبندد.
انگار دارد به چیزی فکر میکند.
🌑 آخرین سؤال
چند لحظه بعد، بدون اینکه به تنما نگاه کند، میپرسد:
«اگر یه هیولا دیگه وجود نداشته باشه... دنیا بهتر میشه؟»
تنما جواب نمیده.
چون خودش هم جواب این سؤال رو نمیدونه..
🔔 پایان #پارت_نودودوم ✅
شهر نجات پیدا کرده...
اما سؤالهای سالها قبل هنوز زندهاند.
و شاید ترسناکترین حقیقت این باشه که...
هیولاها همیشه با مرگ از بین نمیرن.
بعضی وقتها، فقط شکلشون عوض میشه!
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «بعد از هیولا»
🏥 بیمارستان
صدای دستگاههای پزشکی در اتاق میپیچه.
تنما کنار تخت ایستاده.
همهچیز دوباره آشناست.
همان بیمارستان.
همان سکوت.
و همان مردی که سالها زندگیاش را تغییر داد.
یوهان هنوز بیهوش است..
🌅 صبحِ روئنهایم
خورشید بالا آمده.
اما شهر دیگر مثل قبل نیست.
خیابانها خالیاند.
شیشههای شکسته همهجا دیده میشوند.
مردم با چهرههایی خسته به اطراف نگاه میکنند.
انگار از یک کابوس طولانی بیدار شده باشند.
👁️ نینا
نینا بیرون بیمارستان ایستاده.
به آسمان نگاه میکند.
باد آرام موهایش را تکان میدهد.
بعد از سالها فرار...
بالاخره همهچیز متوقف شده.
اما حس عجیبی دارد.
نه خوشحالی.
نه آرامش کامل.
فقط یک خلأ بزرگ.
📖 اعتراف بوناپارتا
بوناپارتا تصمیم میگیرد خودش را به پلیس معرفی کند.
قبل از رفتن، رو به تنما میگوید:
«تمام عمرم از پایان این داستان فرار کردم...»
چند ثانیه سکوت میکند.
«اما پایان، همیشه منتظر آدم میمونه.»
چند ساعت بعد...
صدای دستگاهها تغییر میکند.
یوهان آرام چشمهایش را باز میکند.
تنما کنار تخت نشسته.
برای چند ثانیه فقط به سقف خیره میشود.
بعد آرام میپرسد:
«من... هنوز زندهام؟»
تنما لبخند خیلی محوی میزند.
«آره.»
یوهان چند ثانیه سکوت میکند.
بعد آرام چشمهایش را میبندد.
انگار دارد به چیزی فکر میکند.
🌑 آخرین سؤال
چند لحظه بعد، بدون اینکه به تنما نگاه کند، میپرسد:
«اگر یه هیولا دیگه وجود نداشته باشه... دنیا بهتر میشه؟»
تنما جواب نمیده.
چون خودش هم جواب این سؤال رو نمیدونه..
🔔 پایان #پارت_نودودوم ✅
شهر نجات پیدا کرده...
اما سؤالهای سالها قبل هنوز زندهاند.
و شاید ترسناکترین حقیقت این باشه که...
هیولاها همیشه با مرگ از بین نمیرن.
بعضی وقتها، فقط شکلشون عوض میشه!
#Monster
› @TheMonstersMind
😈2
📖 مانگا Monster – پارت نودوسوم
📍 «تختِ خالی»
🏥 صبحِ بیمارستان
خورشید کمجان از پنجره وارد اتاق میشه.
تنما با یک فنجون قهوه برمیگرده.
اما همون لحظه قدمهاش متوقف میشن.
تخت خالیه!
پتو کنار رفته.
دستگاهها خاموش شدن.
و از یوهان خبری نیست.
پرستارها با تعجب به هم نگاه میکنن.
هیچکس نفهمیده کی رفته.
انگار هیچوقت اونجا نبوده.
📄 تنها چیزی که باقی مونده
روی تخت، یک برگهی سفید قرار داره.
تنما اون رو برمیداره.
فقط یک جمله روش نوشته شده:
«اسم واقعی هر آدمی، آخرین چیزیه که ازش باقی میمونه.»
هیچ امضایی وجود نداره.
اما تنما میدونه نویسندهی اون کیه..
👁️ نینا
نینا وارد اتاق میشه.
چند ثانیه به تخت خالی خیره میمونه.
بعد آهسته میگه:
«اون رفت...»
نه از روی ترس.
نه از روی تعجب.
انگار همیشه میدونسته که این اتفاق میافته.
تنما کنار پنجره میایسته.
سالها دنبالش دوید.
بارها سعی کرد متوقفش کنه.
بارها جونش رو نجات داد.
اما هنوز نمیدونه پایان واقعی این داستان چیه.
🌅 شهرِ آرام
روئنهایم کمکم به زندگی عادی برمیگرده.
مغازهها باز شدن.
بچهها دوباره در خیابون بازی میکنن.
اما برای کسانی که اون شب رو دیدن...
هیچچیز دیگه مثل قبل نیست.
🌑 آخرین تصویر
در جایی نامعلوم...
مردی با کت مشکی کنار یک ایستگاه قطار ایستاده.
صورتش دیده نمیشه.
فقط صدای باد میاد.
اون مرد، آرام لبخند میزنه.
و سوار قطاری میشه که مقصدش معلوم نیست...
🔔 پایان #پارت_نودوسوم ✅
بعضی داستانها با مرگ تموم نمیشن...
بعضیها فقط ناپدید میشن.
و شاید ترسناکترین چیز دربارهی هیولا این باشه که...
هیچوقت مطمئن نیستی واقعاً از بین رفته یا نه..
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «تختِ خالی»
🏥 صبحِ بیمارستان
خورشید کمجان از پنجره وارد اتاق میشه.
تنما با یک فنجون قهوه برمیگرده.
اما همون لحظه قدمهاش متوقف میشن.
تخت خالیه!
پتو کنار رفته.
دستگاهها خاموش شدن.
و از یوهان خبری نیست.
پرستارها با تعجب به هم نگاه میکنن.
هیچکس نفهمیده کی رفته.
انگار هیچوقت اونجا نبوده.
📄 تنها چیزی که باقی مونده
روی تخت، یک برگهی سفید قرار داره.
تنما اون رو برمیداره.
فقط یک جمله روش نوشته شده:
«اسم واقعی هر آدمی، آخرین چیزیه که ازش باقی میمونه.»
هیچ امضایی وجود نداره.
اما تنما میدونه نویسندهی اون کیه..
👁️ نینا
نینا وارد اتاق میشه.
چند ثانیه به تخت خالی خیره میمونه.
بعد آهسته میگه:
«اون رفت...»
نه از روی ترس.
نه از روی تعجب.
انگار همیشه میدونسته که این اتفاق میافته.
تنما کنار پنجره میایسته.
سالها دنبالش دوید.
بارها سعی کرد متوقفش کنه.
بارها جونش رو نجات داد.
اما هنوز نمیدونه پایان واقعی این داستان چیه.
🌅 شهرِ آرام
روئنهایم کمکم به زندگی عادی برمیگرده.
مغازهها باز شدن.
بچهها دوباره در خیابون بازی میکنن.
اما برای کسانی که اون شب رو دیدن...
هیچچیز دیگه مثل قبل نیست.
🌑 آخرین تصویر
در جایی نامعلوم...
مردی با کت مشکی کنار یک ایستگاه قطار ایستاده.
صورتش دیده نمیشه.
فقط صدای باد میاد.
اون مرد، آرام لبخند میزنه.
و سوار قطاری میشه که مقصدش معلوم نیست...
🔔 پایان #پارت_نودوسوم ✅
بعضی داستانها با مرگ تموم نمیشن...
بعضیها فقط ناپدید میشن.
و شاید ترسناکترین چیز دربارهی هیولا این باشه که...
هیچوقت مطمئن نیستی واقعاً از بین رفته یا نه..
#Monster
› @TheMonstersMind
❤🔥2
📖 مانگا Monster – پارت نودوچهارم
📍 «آخرین صفحه»
🌅 چند روز بعد
آرامش کمکم به روئنهایم برگشته.
آژیرها خاموش شدن.
خیابونها دوباره شلوغ شدن.
اما برای تنما...
هیچچیز مثل قبل نیست.
🏥 ترک بیمارستان
تنما وسایلش رو جمع میکنه.
همهچیز تموم شده.
یا حداقل، همه فکر میکنن تموم شده.
اما یک حس عجیب هنوز همراهشه.
حسی که اجازه نمیده خیال خودش رو راحت کنه.
📖 دفترچهی قدیمی
قبل از رفتن، دوباره دفترچهی بوناپارتا رو باز میکنه.
بین صفحههای آخر، جملهای پیدا میکنه که قبلاً ندیده بود:
«ترسناکترین هیولا، کسی نیست که آدمها رو میکشه... کسیه که باعث میشه آدمها خودشون رو فراموش کنن.»
تنما چند ثانیه به جمله خیره میمونه..
نینا کنار ایستگاه قطار منتظرشه.
لبخند کمرنگی روی صورتش دیده میشه.
بعد از سالها، برای اولین بار شبیه کسیه که میتونه زندگی عادی داشته باشه.
اما هنوز یک سؤال ذهنش رو درگیر کرده.
«فکر میکنی یوهان کجاست؟»
🖤 پاسخ تنما
تنما به آسمون نگاه میکنه.
بعد آروم میگه:
«نمیدونم...»
چند ثانیه سکوت..
«شاید برای اولین بار، خودش هم ندونه.»
🌑 اتاق خالی
در بیمارستان، اتاق یوهان هنوز دستنخورده باقی مونده.
پنجره بازه.
باد پردهها رو تکون میده.
و روی تخت...
هیچچیز نیست.
فقط سکوت..
👁️ آخرین تصویر
در جایی نامعلوم...
مردی ناشناس کنار جادهای خلوت راه میره.
نه عجله داره.
نه مقصد مشخصی.
فقط راه میره.
و بعد، برای اولین بار بعد از سالها...
سرش رو بالا میگیره و به آسمون نگاه میکنه...
🔔 پایان #پارت_نودوچهارم ✅
بعضی داستانها پایان مشخصی ندارن...
فقط یک روز، دیگه دنبال جواب سؤالهاشون نمیگردی.
اما یک چیز هیچوقت فراموش نمیشه:
هیولا همیشه از بیرون نمیاد... گاهی آروم، داخل آدمها متولد میشه.
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «آخرین صفحه»
🌅 چند روز بعد
آرامش کمکم به روئنهایم برگشته.
آژیرها خاموش شدن.
خیابونها دوباره شلوغ شدن.
اما برای تنما...
هیچچیز مثل قبل نیست.
🏥 ترک بیمارستان
تنما وسایلش رو جمع میکنه.
همهچیز تموم شده.
یا حداقل، همه فکر میکنن تموم شده.
اما یک حس عجیب هنوز همراهشه.
حسی که اجازه نمیده خیال خودش رو راحت کنه.
📖 دفترچهی قدیمی
قبل از رفتن، دوباره دفترچهی بوناپارتا رو باز میکنه.
بین صفحههای آخر، جملهای پیدا میکنه که قبلاً ندیده بود:
«ترسناکترین هیولا، کسی نیست که آدمها رو میکشه... کسیه که باعث میشه آدمها خودشون رو فراموش کنن.»
تنما چند ثانیه به جمله خیره میمونه..
نینا کنار ایستگاه قطار منتظرشه.
لبخند کمرنگی روی صورتش دیده میشه.
بعد از سالها، برای اولین بار شبیه کسیه که میتونه زندگی عادی داشته باشه.
اما هنوز یک سؤال ذهنش رو درگیر کرده.
«فکر میکنی یوهان کجاست؟»
🖤 پاسخ تنما
تنما به آسمون نگاه میکنه.
بعد آروم میگه:
«نمیدونم...»
چند ثانیه سکوت..
«شاید برای اولین بار، خودش هم ندونه.»
🌑 اتاق خالی
در بیمارستان، اتاق یوهان هنوز دستنخورده باقی مونده.
پنجره بازه.
باد پردهها رو تکون میده.
و روی تخت...
هیچچیز نیست.
فقط سکوت..
👁️ آخرین تصویر
در جایی نامعلوم...
مردی ناشناس کنار جادهای خلوت راه میره.
نه عجله داره.
نه مقصد مشخصی.
فقط راه میره.
و بعد، برای اولین بار بعد از سالها...
سرش رو بالا میگیره و به آسمون نگاه میکنه...
🔔 پایان #پارت_نودوچهارم ✅
بعضی داستانها پایان مشخصی ندارن...
فقط یک روز، دیگه دنبال جواب سؤالهاشون نمیگردی.
اما یک چیز هیچوقت فراموش نمیشه:
هیولا همیشه از بیرون نمیاد... گاهی آروم، داخل آدمها متولد میشه.
#Monster
› @TheMonstersMind
🌚2
📖 مانگا Monster – پارت نودوپنجم
📍 «نامی که باقی ماند»
🚉 ایستگاه قطار
تنما و نینا آمادهی رفتن هستند.
باد سردی روی سکو میپیچه.
مردم عادی مشغول زندگی خودشونن.
انگار هیچوقت کابوسی به اسم روئنهایم وجود نداشته.
اما اون دو نفر میدونن که بعضی زخمها هیچوقت کامل خوب نمیشن.
📖 آخرین پرونده
تنما پوشهی قطوری رو باز میکنه.
عکسها، گزارشها، اسمها...
سالها زندگیاش داخل چند برگه خلاصه شده.
بعد از چند ثانیه، اون رو میبنده.
دیگه نیازی به دنبال کردن گذشته نیست.
نینا لبخند آرومی میزنه.
اما این بار، لبخندش واقعیتر از همیشهست.
«شاید وقتشه زندگی کنیم.»
تنما نگاهش میکنه.
و برای اولین بار بعد از مدتها، بدون تردید سر تکون میده.
🌑 جایی دور از آنجا
در شهری نامعلوم...
مردی وارد یک کتابفروشی میشه.
کتابی رو از قفسه برمیداره.
چند صفحه رو ورق میزنه.
بعد بیصدا سر جاش برمیگردونه.
فروشنده حتی متوجه حضورش نمیشه.
👁️ آخرین نگاه
مرد قبل از خروج، چند ثانیه پشت ویترین میایسته.
به انعکاس خودش خیره میشه.
نه لبخندی.
نه غمی.
فقط سکوت.
بعد آروم زیر لب میگه:
«بالاخره... اسمم رو یادشون موند.»
و از قاب تصویر خارج میشه.
🖤 تنما
قطار حرکت میکنه.
تنما از پنجره به دوردست نگاه میکنه.
سالها پیش فکر میکرد فقط با یک قاتل طرفه.
اما حالا میدونه...
داستان خیلی پیچیدهتر از این حرفها بوده..
🔔 پایان #پارت_نودوپنجم ✅
بعضی آدمها با مرگ از دنیا نمیرن...
بعضیها به قصه تبدیل میشن.
و قصهها، خیلی بیشتر از آدمها عمر میکنن..
#Monster
› @TheMonstersMind
📍 «نامی که باقی ماند»
🚉 ایستگاه قطار
تنما و نینا آمادهی رفتن هستند.
باد سردی روی سکو میپیچه.
مردم عادی مشغول زندگی خودشونن.
انگار هیچوقت کابوسی به اسم روئنهایم وجود نداشته.
اما اون دو نفر میدونن که بعضی زخمها هیچوقت کامل خوب نمیشن.
📖 آخرین پرونده
تنما پوشهی قطوری رو باز میکنه.
عکسها، گزارشها، اسمها...
سالها زندگیاش داخل چند برگه خلاصه شده.
بعد از چند ثانیه، اون رو میبنده.
دیگه نیازی به دنبال کردن گذشته نیست.
نینا لبخند آرومی میزنه.
اما این بار، لبخندش واقعیتر از همیشهست.
«شاید وقتشه زندگی کنیم.»
تنما نگاهش میکنه.
و برای اولین بار بعد از مدتها، بدون تردید سر تکون میده.
🌑 جایی دور از آنجا
در شهری نامعلوم...
مردی وارد یک کتابفروشی میشه.
کتابی رو از قفسه برمیداره.
چند صفحه رو ورق میزنه.
بعد بیصدا سر جاش برمیگردونه.
فروشنده حتی متوجه حضورش نمیشه.
👁️ آخرین نگاه
مرد قبل از خروج، چند ثانیه پشت ویترین میایسته.
به انعکاس خودش خیره میشه.
نه لبخندی.
نه غمی.
فقط سکوت.
بعد آروم زیر لب میگه:
«بالاخره... اسمم رو یادشون موند.»
و از قاب تصویر خارج میشه.
🖤 تنما
قطار حرکت میکنه.
تنما از پنجره به دوردست نگاه میکنه.
سالها پیش فکر میکرد فقط با یک قاتل طرفه.
اما حالا میدونه...
داستان خیلی پیچیدهتر از این حرفها بوده..
🔔 پایان #پارت_نودوپنجم ✅
بعضی آدمها با مرگ از دنیا نمیرن...
بعضیها به قصه تبدیل میشن.
و قصهها، خیلی بیشتر از آدمها عمر میکنن..
#Monster
› @TheMonstersMind
🌚1