امروز را در خانه میمانم؛
و در به روی کسی نمیگشایم.
اما بیدر و پیکر است خانهی ذهنم،
میآیند و میروند.
دوستان ناموافق، آشنایان ناسازگار...
و در به روی کسی نمیگشایم.
اما بیدر و پیکر است خانهی ذهنم،
میآیند و میروند.
دوستان ناموافق، آشنایان ناسازگار...
❤16
عشقِ بدِ تو به خودت، تو را در تنهایی و انزوا زندانی می کند.
نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری
نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری
❤10
عشق خطریست در کمینِ تنهاترین کس.
نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری
نیچه، چنین گفت زرتشت، ترجمه داریوش آشوری
❤13
آیا اصلا هنوز قادر به خندیدن هستی؟
میترسم که خندیدن را در میان این مردمان تلخ کاملا فراموش کنی.
نامه به خواهر، نیچه
آیا اصلا هنوز قادر به خندیدن هستی؟
میترسم که خندیدن را در میان این مردمان تلخ کاملا فراموش کنی.
نامه به خواهر، نیچه
❤16
آه، دوست عزیز، چه زندگی ساکت و پوچی را میگذرانم! خیلی تنها، خیلی تنها.
به من علاقهمند بمان.
نامهٔ نیچه، به رود
به من علاقهمند بمان.
نامهٔ نیچه، به رود
❤15
گر خانهها سبز باشند، داخل خانهای پا خواهم گذاشت.
اگر پلها اینجا به صدا در میآیند، بر زمین سخت راه خواهم رفت.
اگر در هر زمان بار عشق از دست میرود، اینجا شادمانه آن را از دست خواهم داد.
اگر من نیستم، کسی هست همانند من.
زمان به تعویق افتاده، اینگهبرگ باخمن
اگر پلها اینجا به صدا در میآیند، بر زمین سخت راه خواهم رفت.
اگر در هر زمان بار عشق از دست میرود، اینجا شادمانه آن را از دست خواهم داد.
اگر من نیستم، کسی هست همانند من.
زمان به تعویق افتاده، اینگهبرگ باخمن
❤12
هر خانه پیش از آنکه فرو بریزد، همه را از مرگ خود باخبر میکند. دیوار پیش از آنکه بمیرد، ترک میخورد. سقف پیش از آنکه بمیرد، چکه میکند. پِی پیش از آنکه بمیرد، سست میشود. آدم پیش از آنکه فرو بریزد، آه میکشد، حسرت میخورد، و درنهایت نااُمید میشود. شاید روزی چراغهای این خانه یکییکی روشن شود، اما خانه دیگر همان خانهی قبلی نمیشود. رنج مجبورت میکند تا امید داشته باشی. اما نمیدانم با این خستگی و غم، دیگر چیزی از ریشههای اُمید برایم باقی مانده یا نه. احساس میکنم که اُمید، حسرت دوردستهاییست که هیچوقت قرار نیست به آن برسم. شاید هم اگر روزی برسم، دیگر جانی برایم نمانده باشد.
❤15
آلبر کامو میگه؛ بدون ناامیدی از زندگی، عشق به زندگی وجود نداره.
وقتی اولین بار این جمله رو خوندم، به نظرم بیمعنی اومد. اما حالا حقیقت این کلمات برام آشکار شده.
عشق من به زندگی مستقیم از ناامیدی نشئت گرفته؛ یعنی قدر لحظههای خوب رو میدونم، چون هم لحظات تلخ رو چشیدم هم لحظات شیرین رو.
این یه معنای عمیقتری هم داره؛ لذت و ناامیدی، هر دو جزئی از کل هستن و تناقضات مکمل همدیگهان. وقتی میبینم چطور به هم متصلن، در مواقع ناامیدی احساس توانمندی بیشتری دارم.
وقتی اولین بار این جمله رو خوندم، به نظرم بیمعنی اومد. اما حالا حقیقت این کلمات برام آشکار شده.
عشق من به زندگی مستقیم از ناامیدی نشئت گرفته؛ یعنی قدر لحظههای خوب رو میدونم، چون هم لحظات تلخ رو چشیدم هم لحظات شیرین رو.
این یه معنای عمیقتری هم داره؛ لذت و ناامیدی، هر دو جزئی از کل هستن و تناقضات مکمل همدیگهان. وقتی میبینم چطور به هم متصلن، در مواقع ناامیدی احساس توانمندی بیشتری دارم.
❤20
آنتوان چخوف برای اولگا کنیپر مینویسه؛
من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور میدهم فقط به امید نور کمسویی که در دوردستها میدرخشد.
من خودم را با خستگی تمام از میان این فصل عبور میدهم فقط به امید نور کمسویی که در دوردستها میدرخشد.
❤17
اولگا کنیپر برای آنتوان چخوف مینویسه؛
دلم میخواهد همهچیز را بگذارم و بروم، طوری که کسی نداند من که هستم. مرا ببخش عزیزم، احساس وحشتناکی دارم. سوار قطار خواهم شد و تمامی وجودم را گریه خواهم کرد.
دلم میخواهد همهچیز را بگذارم و بروم، طوری که کسی نداند من که هستم. مرا ببخش عزیزم، احساس وحشتناکی دارم. سوار قطار خواهم شد و تمامی وجودم را گریه خواهم کرد.
❤20
ناله اگر که برکشم، خانه خراب میشوی
خانه خراب گشتهام، بس که سکوت کردهام
-صائب تبریزی
خانه خراب گشتهام، بس که سکوت کردهام
-صائب تبریزی
❤14
زندگی وقتی بیمعنا میشود که انسان دلیلِ ادامه دادن را گم کند.
انسان در جستجوی معنا، ویکتور فرانکل
انسان در جستجوی معنا، ویکتور فرانکل
❤10
اونقدر از زندگی خسته و بریدهام که اگه دست خودم بود، دلم میخواست ماهها برم توی یک خواب عمیق و همونجا، بدون اینکه دوباره برگردم به این دنیای پر از هیاهو، خیلی آروم برای همیشه تموم بشم.
اگه گریههایی که سر مزارم میکنند رو فاکتور بگیریم، من خیلی وقته که درونم مُردم و یه سکوت مرگبار اونجا نشسته؛ ولی خب، هیچکس متوجه این خاموشیِ من نیست. همین که کسی نمیبینه چقدر حالم بده، هر لحظه بیشتر از قبل پیر و فرسودهام میکنه.
البته، وسط این همه خستگی، گاهی یادِ روزهای خوب گذشته میافتم؛ روزایی که زندگی کردن هنوز مزه داشت و هر روز صبح که بیدار میشدم، امید داشتم که اتفاقهای خوبی بیفته. شاید یه روزی، تو یه آیندهای که الان خیلی دور به نظر میرسه، دوباره بتونم اون حالوهوا رو پیدا کنم؛ یا حداقل یه دلیل قانعکننده پیدا کنم که چرا باید اینجوری بهزور ادامه بدم.
اگه گریههایی که سر مزارم میکنند رو فاکتور بگیریم، من خیلی وقته که درونم مُردم و یه سکوت مرگبار اونجا نشسته؛ ولی خب، هیچکس متوجه این خاموشیِ من نیست. همین که کسی نمیبینه چقدر حالم بده، هر لحظه بیشتر از قبل پیر و فرسودهام میکنه.
البته، وسط این همه خستگی، گاهی یادِ روزهای خوب گذشته میافتم؛ روزایی که زندگی کردن هنوز مزه داشت و هر روز صبح که بیدار میشدم، امید داشتم که اتفاقهای خوبی بیفته. شاید یه روزی، تو یه آیندهای که الان خیلی دور به نظر میرسه، دوباره بتونم اون حالوهوا رو پیدا کنم؛ یا حداقل یه دلیل قانعکننده پیدا کنم که چرا باید اینجوری بهزور ادامه بدم.
❤12