Forwarded from از آنِ ما!
دروضعيت بغرنجى كه امروز جامعه ايران در آن به سر میبرد، بيش از هر چیز با یک تجربه جمعیِ حل نشدهی سوگ مواجهایم؛ سوگی ممتد، فشرده، انباشته و بىوقفه. سوگی كه نه فقط ناشى از يک رويداد مشخص، بلكه حاصل سالها خشونت ساختارى، فقدان، حذف، ناامنى، تحقير و انسداد افق آينده است. در چنین وضعيتى، تلاش براى فروكاستن اين تجربه جمعى به «تحليل هاى روانكاوانه» نه تنها كمكى به فهم واقعيت نمىكند، بلكه مىتواند شكلى از انكار، سادهسازى و حتى ابزار سركوب باشد.
👍4
Forwarded from بیگانه
هیچ کتاب تاریخی از کِش اومدن لحظات و سختی فردا کردن امروزها ننوشته بود. عمدتا اتفاقات مهم تاریخی در دو خط و نهایت دو پاراگراف میافتند و کسی برای ما نمی نویسه چی به سر آدمها اومد؟ آدم ها چطور گذروندن ؟ استراتژی بقاشون در شرایط سخت چی بود؟ اون غم بزرگ، اون فلج شدن و اون عذاب وجدان هارو چطور از سر گذروندن؟
با این حال فقط میشه متوصل شد به این مهم که تاریخ، تاریخ ایران به طور خاص، بارها و بارها مردمی رو به خودش دیده که باید از چنین شرایطی عبور میکردن گویی مردم همواره به صورت فعال راهی برای بقا پیدا کردن و حتی در دراز مدت فراتر از بقای ساده رفتن و نور بر سیاهی رو پیروز کردن. پس در این مورد، نه کتابها، نه تکنیک های روانشناسی و نه شرح اتفاقات میتونه به ماه راه حلی بده بلکه تک تک افراد جامعه به سختی قلقی از خودشون انگار قادر میشن پیدا کنن که فردی و جمعی، تاب بیارن.
یک مقاله ای می خوندم از زیست افراد در شرایط بحرانی جنگ که به صورت یک تحقیق انسان شناسی انجام شده بود: توی شرایط بحرانی بزرگترین سوال افراد جامعه این بود که آیا این نرماله؟ دائما وضعیت خودشون رو با حالت شوک تعریف میکردن و در نهایت می پرسیدن آیا این نرماله؟ و بعد در طی روایتها از زیستشون میشد دید چطور نرمال قدیم، جای خودش رو به نرمال جدید داده و آدم ها برای نپذیرفتن این نرمال جدید دائما مورد پرسش قرارش میدادن که آیا این نرماله؟ و بعد در نهایت برای گذر از بحران چون که مدتی طول میکشید، به این نتیجه رسیدن که این یک نرمال جدیده.
به رسمیت شناختن احساساتی که داریم و پیدا کردن قلق خودمون برای اینکه دوم بیاریم و بتونیم نور رو بر تاریکی پیروز کنیم خیلی مهمه گاهی قلق ما ممكنه ضد اون شرایط جمعی باشه که همه داریم طی می کنیم. ممکنه بهمون این حس رو بده که وای نکنه داریم نسبت به شرایط خیانت می کنیم و عذاب وجدان نیابتی میگیریم اما باید بین توان ادامه دادن و زیست کردنمون با فرسودگی و در سیاهچالهی افسردگی پایین و پایین تر رفتن یکی رو انتخاب کنیم. دست کم شاید این برای عدهای از ما هنوز یک انتخاب باشه و بتونیم خودمون رو نجات بدیم.
یک زمانی اوایل کرونا، خواهرم مبتلا شده بود و تمایلی به غذا خوردن نداشت چون میگفت اون غذا نه تنها براش بیمزه است بلکه بوی خیلی بدی داره. اون لحظه فقط به ذهنم می رسید که این دقیقا مکانیزم ویروسه. اینکه نذاره فرد مبتلا غذا بخوره تا ضعیف تر بشه و راحت تر تکثیر بشه. پس آدمی هرچند سخت و به زحمت، باید غذارو بخوره تا اجازه نده مکانیزم دلخواه ویروس اتفاق بیفته و مبادا جونش در خطر جدی بیفته. درباره ی وضعیت کنونی هم که فکر میکنم میبینم غم و ناامیدی مکانیزم شرایطه و نمیشه خرده ای گرفت و گفت نباید اینطور باشه چرا که انقدر بزرگ و انقدر گسترده است که آدمی باید فقط رذل باشه تا اینجوری بگه. اما سرپا نگهداشتن خود توی این شرایط تصمیمیه که اجازه نده ویروس راحت تر تکثیر بشه.
بنده این روزها در پر فشارترین عذاب وجدان های زندگیم گیر کردم و بابت همچیز و همه کس عذاب وجدان دارم بابت نوشتن این کلمات عذاب وجدان دارم. بابت اینکه به آدم ها میگم در این سختی و بگایی لطفا بمون و کمتر بگا برو عذاب وجدان دارم. اما این حجم از ناامیدی و شکستگی ای که در آدمها می بینم تمام وجودم رو نگران میکنه. دوست دارم از همه بپرسم: مراقب خودت هستی؟ میدونی این روزها مراقب خودت بودن و امروز رو فردا کردن رو من میبینم و میدونم آسون بدست نیومده و لطفا و لطفا و لطفا ادامه بده که تو تنها نیستی. دیگرانی پیش از ما تونستن، میشه متوصل شد به قدرت اونها و گفت ما هم میتونیم.
حجم چیزی که تجربه می کنیم رو گاه فقط با خدا مارو حفظ کنه" میگذرونم و فکر می کنم حتی در این سیاهی، روزنه نوری میبینم. ایرانی ها سالیان سال آتشی مقدس رو از این صد سال به صد سال بعدی، پرشور و زنده منتقل میکردن و هزاران سال آتش رو شعلهور نگه می داشتن. برای من این روزها اون شعله آتیش سمبل امیده. انگار که در سخت ترین برههها امید رو از تمامی بادها و بورانها حفظ کنی و به نسل بعدی بسپاری و نسل بعدی همین مسیر رو ادامه بده و ما هر سال و ما هر روز این شعله رو به فردا میرسونیم و این شعله رو به سال بعد میرسونیم و انگار گاهی در این حجم سیاهی کار ما همینه: مراقبت از این شعله. آدم هایی که کشته شدن و دیگه بین ما نیستن، اونها شعله امیدی رو به ما دادن، اونها زندگی خواه بودن و حالا امروز ما وارث این شعله های امیدیم.
و در نهایت فکر می کنم مردم تا چیزکی نباشه چیزهایی نمیگن. مثلا نمیگن شاهنامه آخرش خوشه. ایرانی ها، حتما بین هزاره ها تجربه اش رو دارن، یه چیزی میدونن که میگن. باید اعتماد کرد. باید اعتقاد داشت. ما سر آینده شرط بستیم و جميع اوامر میگه حق با ایرانیهاست.
با این حال فقط میشه متوصل شد به این مهم که تاریخ، تاریخ ایران به طور خاص، بارها و بارها مردمی رو به خودش دیده که باید از چنین شرایطی عبور میکردن گویی مردم همواره به صورت فعال راهی برای بقا پیدا کردن و حتی در دراز مدت فراتر از بقای ساده رفتن و نور بر سیاهی رو پیروز کردن. پس در این مورد، نه کتابها، نه تکنیک های روانشناسی و نه شرح اتفاقات میتونه به ماه راه حلی بده بلکه تک تک افراد جامعه به سختی قلقی از خودشون انگار قادر میشن پیدا کنن که فردی و جمعی، تاب بیارن.
یک مقاله ای می خوندم از زیست افراد در شرایط بحرانی جنگ که به صورت یک تحقیق انسان شناسی انجام شده بود: توی شرایط بحرانی بزرگترین سوال افراد جامعه این بود که آیا این نرماله؟ دائما وضعیت خودشون رو با حالت شوک تعریف میکردن و در نهایت می پرسیدن آیا این نرماله؟ و بعد در طی روایتها از زیستشون میشد دید چطور نرمال قدیم، جای خودش رو به نرمال جدید داده و آدم ها برای نپذیرفتن این نرمال جدید دائما مورد پرسش قرارش میدادن که آیا این نرماله؟ و بعد در نهایت برای گذر از بحران چون که مدتی طول میکشید، به این نتیجه رسیدن که این یک نرمال جدیده.
به رسمیت شناختن احساساتی که داریم و پیدا کردن قلق خودمون برای اینکه دوم بیاریم و بتونیم نور رو بر تاریکی پیروز کنیم خیلی مهمه گاهی قلق ما ممكنه ضد اون شرایط جمعی باشه که همه داریم طی می کنیم. ممکنه بهمون این حس رو بده که وای نکنه داریم نسبت به شرایط خیانت می کنیم و عذاب وجدان نیابتی میگیریم اما باید بین توان ادامه دادن و زیست کردنمون با فرسودگی و در سیاهچالهی افسردگی پایین و پایین تر رفتن یکی رو انتخاب کنیم. دست کم شاید این برای عدهای از ما هنوز یک انتخاب باشه و بتونیم خودمون رو نجات بدیم.
یک زمانی اوایل کرونا، خواهرم مبتلا شده بود و تمایلی به غذا خوردن نداشت چون میگفت اون غذا نه تنها براش بیمزه است بلکه بوی خیلی بدی داره. اون لحظه فقط به ذهنم می رسید که این دقیقا مکانیزم ویروسه. اینکه نذاره فرد مبتلا غذا بخوره تا ضعیف تر بشه و راحت تر تکثیر بشه. پس آدمی هرچند سخت و به زحمت، باید غذارو بخوره تا اجازه نده مکانیزم دلخواه ویروس اتفاق بیفته و مبادا جونش در خطر جدی بیفته. درباره ی وضعیت کنونی هم که فکر میکنم میبینم غم و ناامیدی مکانیزم شرایطه و نمیشه خرده ای گرفت و گفت نباید اینطور باشه چرا که انقدر بزرگ و انقدر گسترده است که آدمی باید فقط رذل باشه تا اینجوری بگه. اما سرپا نگهداشتن خود توی این شرایط تصمیمیه که اجازه نده ویروس راحت تر تکثیر بشه.
بنده این روزها در پر فشارترین عذاب وجدان های زندگیم گیر کردم و بابت همچیز و همه کس عذاب وجدان دارم بابت نوشتن این کلمات عذاب وجدان دارم. بابت اینکه به آدم ها میگم در این سختی و بگایی لطفا بمون و کمتر بگا برو عذاب وجدان دارم. اما این حجم از ناامیدی و شکستگی ای که در آدمها می بینم تمام وجودم رو نگران میکنه. دوست دارم از همه بپرسم: مراقب خودت هستی؟ میدونی این روزها مراقب خودت بودن و امروز رو فردا کردن رو من میبینم و میدونم آسون بدست نیومده و لطفا و لطفا و لطفا ادامه بده که تو تنها نیستی. دیگرانی پیش از ما تونستن، میشه متوصل شد به قدرت اونها و گفت ما هم میتونیم.
حجم چیزی که تجربه می کنیم رو گاه فقط با خدا مارو حفظ کنه" میگذرونم و فکر می کنم حتی در این سیاهی، روزنه نوری میبینم. ایرانی ها سالیان سال آتشی مقدس رو از این صد سال به صد سال بعدی، پرشور و زنده منتقل میکردن و هزاران سال آتش رو شعلهور نگه می داشتن. برای من این روزها اون شعله آتیش سمبل امیده. انگار که در سخت ترین برههها امید رو از تمامی بادها و بورانها حفظ کنی و به نسل بعدی بسپاری و نسل بعدی همین مسیر رو ادامه بده و ما هر سال و ما هر روز این شعله رو به فردا میرسونیم و این شعله رو به سال بعد میرسونیم و انگار گاهی در این حجم سیاهی کار ما همینه: مراقبت از این شعله. آدم هایی که کشته شدن و دیگه بین ما نیستن، اونها شعله امیدی رو به ما دادن، اونها زندگی خواه بودن و حالا امروز ما وارث این شعله های امیدیم.
و در نهایت فکر می کنم مردم تا چیزکی نباشه چیزهایی نمیگن. مثلا نمیگن شاهنامه آخرش خوشه. ایرانی ها، حتما بین هزاره ها تجربه اش رو دارن، یه چیزی میدونن که میگن. باید اعتماد کرد. باید اعتقاد داشت. ما سر آینده شرط بستیم و جميع اوامر میگه حق با ایرانیهاست.
🙏10
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
#مجیک_جیپسی_شاپ قرار بود آخر پاییز فعالیتش رو رسما شروع کنه، توی ویدیوهای یوتیوب با عنوان بازارچه جیپسی بهش اشاره کرده بودیم اما این شروع با موانع زیادی همراه شد...
هر جادویی بهایی داره...✨🔮
برای زنده نگه داشتنش کانال تلگرامش رو شروع کردم...
برای شروع اکسسوری پلیمریای که میسازم رو میذارم ولی این فروشگاه جادویی قراره خیلی چیزهای دیگه توی دل خودش داشته باشه...🍀
اگه صبر و حوصلهاش رو دارین بیاین تماشا... و اگه دوس دارین جادو پخش کنین یا جادو بردارین شاید با دیدن بعضی کارا یه جرقههایی توی دلتون زده شد...✨
@magicgipsyshop
هر جادویی بهایی داره...✨🔮
برای زنده نگه داشتنش کانال تلگرامش رو شروع کردم...
برای شروع اکسسوری پلیمریای که میسازم رو میذارم ولی این فروشگاه جادویی قراره خیلی چیزهای دیگه توی دل خودش داشته باشه...🍀
اگه صبر و حوصلهاش رو دارین بیاین تماشا... و اگه دوس دارین جادو پخش کنین یا جادو بردارین شاید با دیدن بعضی کارا یه جرقههایی توی دلتون زده شد...✨
@magicgipsyshop
❤11🔥1
Forwarded from زندگی با ذهن متفاوت | مانی مظفری
ADHD در میانه ی آشوب.pdf
1.4 MB
✅ در این چندوقت بسیار روی این کتابچه کار کردم تا بتواند زبان افراد مبتلا به ADHD باشد، که در میانه ی آشوب و بحران های جمعی مزمن، زندگی سختشان، سخت تر می شود و در برابر این سختی، چاره ای جز سکوت و تحمل کردن ندارند.
تحمل کردنی که اگر به آن رسیدگی نشود در بلندمدت به احساس درماندگی، بی انگیزگی، فرسودگی و افسردگی تبدیل می شود.
✅ تقریبا تمام متن مستند به پژوهش های علمی است. تا حداقل خیال خودم از علمی بودن مطالب و راهکارها مطمئن شود. در چند مورد از روایت های مختلف برای توصیف بهتر تجربه مبتلایان به ADHD استفاده کردم.
✅ زبان خنثی و غیرهیجانی این متن، عمدی است و به این دلیل به این شکل تنظیم شده که هر فرد و گرایشی - که مبتلا به ADHD است و بحران را تجربه می کند- بتواند از آن به نحو احسن استفاده کند.
✅ نوشته اول این کانال قرار بود دو ماه پیش نوشته شود. در قطعی اینترنت ها، ترجیح دادم وقتم را صرف مطالعه تجربیات ADHD ها در بی ثباتی، آشوب و بحران بکنم. درست است که اولین نوشته دو ماه دیرتر پست می شود، اما به شدت امیدوارم که نتیجه مفید و کاربردی باشد.
کانال زندگی با ذهن متفاوت:
@mozaffari_psy
تحمل کردنی که اگر به آن رسیدگی نشود در بلندمدت به احساس درماندگی، بی انگیزگی، فرسودگی و افسردگی تبدیل می شود.
✅ تقریبا تمام متن مستند به پژوهش های علمی است. تا حداقل خیال خودم از علمی بودن مطالب و راهکارها مطمئن شود. در چند مورد از روایت های مختلف برای توصیف بهتر تجربه مبتلایان به ADHD استفاده کردم.
✅ زبان خنثی و غیرهیجانی این متن، عمدی است و به این دلیل به این شکل تنظیم شده که هر فرد و گرایشی - که مبتلا به ADHD است و بحران را تجربه می کند- بتواند از آن به نحو احسن استفاده کند.
✅ نوشته اول این کانال قرار بود دو ماه پیش نوشته شود. در قطعی اینترنت ها، ترجیح دادم وقتم را صرف مطالعه تجربیات ADHD ها در بی ثباتی، آشوب و بحران بکنم. درست است که اولین نوشته دو ماه دیرتر پست می شود، اما به شدت امیدوارم که نتیجه مفید و کاربردی باشد.
کانال زندگی با ذهن متفاوت:
@mozaffari_psy
❤3
زیستن در فاجعه؛ «ما و کافکا»
علی شاهی
این یک تجربهٔ شخصیست از زیستن در زمانهای که در آن تا عمق جان زخم خوردهای اما «فعلاً» کاری هم از دستت برنمیآید.
دوست داشتم راجع به این تجربه با شما حرف بزنم و ترجیح دادم از طریق یک نگاه کلی به رمان «محاکمه»ی کافکا این کار را بکنم [اگرچه برای شنیدنش نیازی نیست این رمان را حتماً خوانده باشید]. اگر در وضعیتی بهتر بودیم شاید میتوانستم آن را خیلی مدونتر و مرتبتر و احتمالاً عمیقتر ارائه دهم اما نه دلش بود و نه هدفش. صرفاً دوست داشتم با دوستان و همراهانم دربارهاش حرف بزنم. به هر حال، امیدوارم که پراکندگیاش را ببخشید و امیدوارترم که این تجربه در این روزها به کار کسی بیاید.
سرتان سلامت
@agrafoss
دوست داشتم راجع به این تجربه با شما حرف بزنم و ترجیح دادم از طریق یک نگاه کلی به رمان «محاکمه»ی کافکا این کار را بکنم [اگرچه برای شنیدنش نیازی نیست این رمان را حتماً خوانده باشید]. اگر در وضعیتی بهتر بودیم شاید میتوانستم آن را خیلی مدونتر و مرتبتر و احتمالاً عمیقتر ارائه دهم اما نه دلش بود و نه هدفش. صرفاً دوست داشتم با دوستان و همراهانم دربارهاش حرف بزنم. به هر حال، امیدوارم که پراکندگیاش را ببخشید و امیدوارترم که این تجربه در این روزها به کار کسی بیاید.
سرتان سلامت
@agrafoss
خردهکارهای انسانی در ظلمت
علی شاهی
ادبیات چیزهای زیادی دارد که به ما بیاموزد، حتی در زمانهٔ فاجعه و دوران ظلمت.
یکی از نویسندههایی که تقریباً تمام عمرش را در دوران ظلمت زیسته و فاجعه را تا مغز استخوانش تجربه کرده، الکساندر سولژنیتسین، نویسندهٔ درخشان روس است.
به سراغ او و رمان معروفش «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» رفتم تا ببینم چه دارد که به مای ظلمتزیسته و فاجعهدیده بگوید.
در این اپیزود تکقسمتی تلاش کردم او را از طریق این رمان به حرف بیاورم و چیزهایی برای سر کردن در این سیاهی از زبانش بیرون بکشم.
امیدوارم که به کارتان بیاید و اگر آمد، لطف کنید و آن را به دست دیگران هم برسانید.
سرتان سلامت…
@agrafoss
یکی از نویسندههایی که تقریباً تمام عمرش را در دوران ظلمت زیسته و فاجعه را تا مغز استخوانش تجربه کرده، الکساندر سولژنیتسین، نویسندهٔ درخشان روس است.
به سراغ او و رمان معروفش «یک روز از زندگی ایوان دنیسوویچ» رفتم تا ببینم چه دارد که به مای ظلمتزیسته و فاجعهدیده بگوید.
در این اپیزود تکقسمتی تلاش کردم او را از طریق این رمان به حرف بیاورم و چیزهایی برای سر کردن در این سیاهی از زبانش بیرون بکشم.
امیدوارم که به کارتان بیاید و اگر آمد، لطف کنید و آن را به دست دیگران هم برسانید.
سرتان سلامت…
@agrafoss
❤3
ستونفقرات ذهن عصیانگر
علی شاهی
اگر میخواستم نامی بر آن چیزهایی که این روزها اینجا منتشر میکنم بگذارم، بهترین نام این بود: «ادبیات در دوزخ». تلاشی برای این که ببینیم که ادبیات در روزهای سیاه فاجعه چه دارد که به ما بگوید.
و چون خواستید که این سفر دوزخی را ادامه دهم، بیایید این بار به امریکا برویم: رمان مشهور «فارنهایت ۴۵۱» اثر ری بردبری.
مدتها بود که میخواستم کوتاه یا بلند دربارهٔ این رمان حرف بزنم و احساس کردم که در این روزها، بیش از هر وقت دیگری نیاز است که نگاهی به آن بیندازیم.
امیدوارم تفسیر کوتاهم از این رمان و نتایجی که از آن گرفتم به کارتان بیاید.
سرتان سلامت…
#ادبیات_در_دوزخ
@agrafoss
و چون خواستید که این سفر دوزخی را ادامه دهم، بیایید این بار به امریکا برویم: رمان مشهور «فارنهایت ۴۵۱» اثر ری بردبری.
مدتها بود که میخواستم کوتاه یا بلند دربارهٔ این رمان حرف بزنم و احساس کردم که در این روزها، بیش از هر وقت دیگری نیاز است که نگاهی به آن بیندازیم.
امیدوارم تفسیر کوتاهم از این رمان و نتایجی که از آن گرفتم به کارتان بیاید.
سرتان سلامت…
#ادبیات_در_دوزخ
@agrafoss
کارل یونگ میگه:
«تنهایی از این نمیاد که آدمی دور و برت نباشه؛
از این میاد که نتونی چیزهایی رو که برات مهمن به زبون بیاری.
تنهایی معمولاً ربطی به اتاقهای خالی نداره.
به این ربط داره که حرفهایی رو با خودت حمل میکنی که نمیتونی بگی،
و حقیقتهایی رو توی دلت نگه میداری که احساس امنیت نمیکنی به اشتراک بذاری.
شفا یعنی یاد بگیری اون چیزی رو که بیش از همه برات مهمه، به زبون بیاری؛
تا دیگه مجبور نباشی تنهایی باهاش زندگی کنی.
این همون مسیرِ جرأت پیدا کردن برای دیدهشدن و شناختهشدن،
اونطور که واقعاً هستیه.»
#خرد_روزانه
@thegipsy
«تنهایی از این نمیاد که آدمی دور و برت نباشه؛
از این میاد که نتونی چیزهایی رو که برات مهمن به زبون بیاری.
تنهایی معمولاً ربطی به اتاقهای خالی نداره.
به این ربط داره که حرفهایی رو با خودت حمل میکنی که نمیتونی بگی،
و حقیقتهایی رو توی دلت نگه میداری که احساس امنیت نمیکنی به اشتراک بذاری.
شفا یعنی یاد بگیری اون چیزی رو که بیش از همه برات مهمه، به زبون بیاری؛
تا دیگه مجبور نباشی تنهایی باهاش زندگی کنی.
این همون مسیرِ جرأت پیدا کردن برای دیدهشدن و شناختهشدن،
اونطور که واقعاً هستیه.»
#خرد_روزانه
@thegipsy
❤13
برای جیپسی بوک کلاب بعدی کدوم کتاب به دغدغهات نزدیکتره و دوس داری همراهی کنی؟
Anonymous Poll
42%
من بیش از حد فکر میکنم (نشخوار فکری)
38%
مغز رفیق باز (ارتباطات و دوستی)
21%
تقصیر تو نیست (ارتباط با خودشیفتهها)
#از_دنیای_کتاب
اگه پیگیر کتابهای صوتی موجود از مجموعه کتابهای #جولیا_کامرون هستین باید بگم کتاب گام برداشتن در جهان هم صوتی شد و توی نوار هست.
قبلا کتاب #راه_هنرمند و زندگی به روش یک #هنرمند و برای زندگی بنویس توی نوار صوتیش موجود شده بود.
توی طاقچه کتاب مسیر گوش دادن و ایمان و اراده و زندگی خلاق هم میشه پیدا کرد.
اگه پیگیر کتابهای صوتی موجود از مجموعه کتابهای #جولیا_کامرون هستین باید بگم کتاب گام برداشتن در جهان هم صوتی شد و توی نوار هست.
قبلا کتاب #راه_هنرمند و زندگی به روش یک #هنرمند و برای زندگی بنویس توی نوار صوتیش موجود شده بود.
توی طاقچه کتاب مسیر گوش دادن و ایمان و اراده و زندگی خلاق هم میشه پیدا کرد.
❤6