آزفَنداک
123 subscribers
814 photos
82 videos
4 files
43 links
Download Telegram
ای امید؛
هیچ چیز به اندازه تو
ما را فریب نداد.
🤝1
اکنون
کدام یک از ما ساکن است؟
من رفته‌ام؟
من رفته بوده‌ام؟
و آن که می‌رود
اکنون کدام یک از ماست؟
شاید که ما
نسل عبور در تاریکی بوده‌ایم
و جای پاهامان را نیز به خود مبتلا کرده‌ایم.
دیدارهای سخت
و واژه‌هایی که هیچ یک درست
ندانستیم نقطه‌هاشان را کجا باید گذاشت

#محمد_مختاری
همیشه به خودم میگفتم نجنگیده نباز ، الان یه جنگجوی خسته ام که احتمالا شکست میخوره .
تاحالا شده سالها تمرکزتون رو یه بخش از زندگیتون باشه طوری که خاطرات خیلی زیادی نداشته باشید تو دوره های مختلف زندگیتون، بعد تو همون یک موضوعم گند بزنید؟درواقع تو همون یه موضوعم خوب نباشید ؟و بخاطرش دچار فروپاشی روانی بشید و اونقدرم شجاع نباشید که بتونید ازین گودال بیاید بیرون ؟ و از طرفی اگه رهاش کنید درواقع بیشتر دچار فروپاشی میشید ؟ اگه‌تو همچین گودالی گیر نیفتادی بهت تبریک میگم تو فوق العاده ای برعکس من.
Forwarded from آن؛
«دلم می‌خواهد همه‌چیز را بگذارم و بروم. طوری که کسی نداند من که هستم. مرا ببخش عزیزم، احساس وحشتناکی دارم. سوار قطار خواهم شد و تمامی وجودم را گریه خواهم کرد.»

- از نامه‌ی ا‌ولگا کنیپر به آنتوان چخوف.
#ازبه
| آن؛ نشسته در بهمن.
تو همه چیز بد بودن و ناکارامد بودن داره ازارم میده حتی نمیخوام چشمم به آیینه تو اتاق بخوره .
💔2
Forwarded from متناقض‌نما (L)
وقتی چیزی نکُشَتِت یعنی تو بازمانده‌ای. می‌گن چیزی که نکُشَتِت قوی‌ترت می‌کنه. دروغه. نمی‌کُشَتِت، قوی‌ترت هم نمی‌کنه؛ اما تبدیل می‌شه به سکوت و مکثِ بین دو لقمه غذا، به قاشقی که چند ثانیه بینِ راهِ بشقاب تا لب معلق می‌مونه، به خیره شدن به سقف، به ندیدن سبز شدن چراغ موقع رانندگی تا وقتی صدای بوق ماشین پشت سر حواست رو جمع کنه، به قدم زدن‌های کوتاه و بی‌هدف، به بیدار شدن چند دقیقه زودتر از زنگ ساعت، به چند بار خوندن یک خط، بدون اینکه معنیش تو ذهنت بشینه، به دست کشیدن روی لبه‌ی لیوان، به مرتب کردن بی‌دلیل وسایل روی میز، به نیمه تموم رها کردن جمله‌ها، به سرد شدن لیوان قهوه، به تموم شدن یک آهنگ بدون این‌که حتی یک کلمه‌شو شنیده باشی، به دیر فهمیدن اینکه اسمت رو چند بار صدا کردن، به نشستن توی ماشین بعد از رسیدن بدون اینکه پیاده بشی، به نگاه کردن به بخارِ چایی بیشتر از خودِ چایی، به فشار دادن بی‌دلیل خودکار روی برگه موقعِ نوشتن حرف‌های ناتموم، به کشیدن چیزهایی روی کاغذ که فقط خودت معنی‌شون رو می‌دونی، به چرخوندن کلید بین انگشت‌هات، به راکد شدن، به فرو کردن ناخن‌هات به پوستِ کف دستت، به پاک کردن شیشه‌ی عینک حتی وقتی که اصلا کثیف نیست، به خندیدن‌های مصنوعی، به وارد اتاق شدن بدون این‌که یادت بیاد چی‌کار داشتی، به نشستن توی اتاق بدون این‌که چراغش رو روشن کنی، به نگاه کردن انعکاس تار خودت توی صفحه‌ی مات و خاموش کامپیوتر، به رفتن تو تخت‌‌خواب حتی قبل از این‌که خوابت گرفته باشه، به سکوت حتی وقت‌هایی که مطمئن بودی حق با توئه، به لذت نبردن از کارهایی که قبل‌تر دوست‌شون داشتی، به عادی شدن آدم موردِعلاقه‌ت برات، به کندن پوست لب، سرگیجه‌های طولانی، تکون دادن مداوم ‌پاها، به چشم‌های حلقه‌زده و قرمز از بی‌خوابی، به گونه‌های فرورفته، به چند ثانیه نگاه کردن به آینه بدون این‌که کسی که داره نشون می‌ده رو بشناسی. نکُشْتِت، قوی‌ترت هم نکرد؛ فقط کم‌کم خودش رو قایم ‌کرد وسطِ روزمرگی‌هات. ‌شد حواس‌پرتی‌های بی‌دلیل، خستگی‌هایی که نمی‌فهمیدی از کجاست، سکوت‌هایی که طولانی‌تر از همیشه شدن و آدمی که دیگه تو نبودی. نه زخمی بود که کسی ببینه، نه چیزی که راحت بتونی درباره‌ش حرف بزنی؛ فقط آروم و بی‌صدا مکث‌هات رو عوض کرد، نگاه‌هات رو، سکوت‌هات رو، خودت رو و همون لحظه‌های کوچیکی که فقط خودت می‌فهمیدی دیگه مثل قبل نیستن. کاش واقعاً می‌کُشْتِت یا قوی‌ترت می‌کرد؛ ولی کاش این‌طوری نمی‌شد.
تو ۱۵ سالت میشه و خیلی مهمه که‌رشتتو درست انتخاب کنی ، خیلی مهم .
دفعه بعدی باید یادم باشه اگه یه ماشین خواست زیرم کنه جاخالی ندم .
یجوری گند زدم‌ و همچیو باخت دادم سر اشتباهی که کردم حتی نمیتونم خودمو جمع کنم .
Forwarded from آن؛
«نمی‌دانم چه باید بکنم. و احساس تنهایی می‌کنم هرچند که همه‌جا پرِ آدم است.»

- از نامه‌های آنتوان چخوف و اولگا کنیپر.
#ازبه
| آن؛ نشسته در بهمن.
Forwarded from ری_را

از ما بپرس تا که بگوییم درد چیست...
مُشتی صغیر مصلحتِ عام می‌کنند!

- حسین جنتی
«و آن‌ها که قول همیشه ماندن را
می‌دهند، زودتر از همه می‌روند.
بیشتر آدمهای دنیا دیوانه بودند. آن بخشی هم که دیوانه نبودند، عصبی بودند.
آن بخشی هم که دیوانه یا عصبی نبودند احمق بودند...!

چارلز بوکوفسکی
همه چیز برام مفهومشو از دست داده.
با خودش فکر کرد زندگی چقدر پوچ است، مدام او را، انگار توپی پلاستیکی باشد، بالا و پایین می‌اندازد. آرزو می‌کرد از آن بالا بیفتد پایین و قل بخورد یک گوشه و از یادها برود.

گردش دسته‌جمعی کارکنان کارخانه، بریل بینبریج
Forwarded from آذینوفسکی (آذ.)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
خؤم کرماشانی🥰
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
همون آدم قبلی بمون
با کولی برقص
با اهلی بخون
رام نشو
وحشی بمون