🗒
22 subscribers
|•﷽•|
این واژه ها
لالَند در پیشِ او
Download Telegram
به احمقانه ترین شکل ممکن
دلتنگ کسی هستم که هیچ خیابانی
را تنها با او قدم نزده ام اما او در تمام
خاطرات من راه می رود...!
خودت فکر کن؛
حیف نیست
وقتی کمی دور چشمانم چروک شد
و دستانم چروک تر
وقتی موهایم سفید شدند
و جُسه ام ریز تر
همان وقتی که باید بی دغدغه
به عاقبت بخیری فرزندانمان بیندیشیم
و به یاد خاطراتِ جوانی مان
آلبوم عکس هایمان را ورق زده
لبخند بزنیم
همان زمانی که گرامافون
موسیقی مورد علاقه مان را پخش می کند
به جای اینکه باشی و برایت فروغ بخوانم
و فنجان قهوه ی همیشگی ات را
به دستت برسانم
نباشی
و روی ایوانِ خانه ام
که بی تو بودن را یدک می کشد
در یکی از همان روز های
از همیشه دلگیر ترم
خیره به چشم هایت درون عکس
اشک بریزم؟
حیف نیست؟!..
تو را آرزو نخواهم کرد ...
هیچ وقت!
توُ را لحظه ای خواهم پذیرفت
که با دل خود
بیایی ،
نه با آرزوی من ...
نیامدنت
اردیبهشت م را بی اعتبار کرد‌؛
حیفِ خیابان هایی که
بی تو نرفتم ..
قدم هایی که
بی تو نزدم ..
شکوفه هایی که
بی تو عطرشان مستم نکرد
حیف از باران که بود و
تو نبودی ..
حیف ..
حیف از اردیبهشت که
بی تو گذشت ...
پنجشنبه
یادآورِنداشته هاست؛
آدمهایی که نیستند
خاطراتی که جایشان هنوز دردمیکند
وآرزوهایی که محقق نخواهند شد
پنجشنبه گاهی خیلی سردمیشود
حتی اگر پاییزنباشد!
بر دیوار های این شهر
نام هایی ست
که روزی عاشق هم بودند
فردا
دیگر نه قلبی بر دیواری خواهد ماند
نه دیواری بر شهری
نامت را
بر دفتر شعرم نوشته ام
تا جاودانه ات کنم...
دلتنگی گاهی شبیه خیابانی است
پر از رفت‌های بی آمد..!
ﭼﻪ ﺣﻤﺎﻗﺘﯽ . . .
ﻣﯽ ﺭﺍﻧﯽ ﺍﻡ
ﻭ ﺑﺎﺯ ﺍﺣﻤﻘﺎﻧﻪ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻤﺖ،
ﭼﻪ ﻏﺮﻭﺭ ﺑﯽ ﻏﯿﺮﺗﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﻣﻦ..!
تمام "شعر" ها..
"صاحب" دارند..
اسم دارند..
شناسنامه دارند..
هر شاعرى به هنگامِ نوشتن
تصوير
"زن"
يا
"مردى"
را در سر دارد كه او مى شود
"مالكِ مطلقِ اثر"
گاهی باید رفت
ماندنت
به تباهی میکشاند..
غرور و احساست را!
- شایان
یاﺩﺕ ﻫﺴﺖ ﻣﺎﺩﺭ ؟
.
ﺍﺳﻢ ﻗﺎﺷﻖ ﺭﺍ ﮔﺬﺍﺷﺘﻰ .
ﻗﻄﺎﺭ
ﻫﻮﺍﭘﻴﻤﺎ
ﻛﺸﺘﻰ .
.
ﺗﺎ ﻳﻚ ﻟﻘﻤﻪ ﺑﻴﺸﺘﺮ ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭﻡ ﺷﺪﻯ .
ﺧﻠﺒﺎﻥ
ﻣﻠﻮﺍﻥ
ﻟﻮﻛﻮﻣﻮﺗﻴﻮﺭﺍﻥ .
.
ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﻴﮕﻔﺘﻰ : ﻋﺰﻳﺰﻡ، ﻏﺬﺍ ﺑﺨﻮﺭ ﺗﺎ ﺯﻭﺩ
ﺑﺰﺭﮔﺸﻰ .
ﺁﻗﺎ ﺷﻴﺮﻩ ﺷﻰ .
.
ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﺑﺰﺭﮒ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ، ﺗﻮ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮ .
ﺣﺎﻻ ﻣﻦ ﻗﻮﻯ ﺷﺪﻩ ﺍﻡ، ﺍﻣﺎ ﺗﻮ ﺿﻌﻴﻒ .
ﻛﺎﺵ ﻣﻦ ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﺑﺰﺭﮒ ﻧﻤﻴﺸﺪﻡ ﺗﺎ ﺗﻮ
ﻫﻤﻮﻧﻄﻮﺭ ﺟﻮﺍﻥ ﺑﻤﺎﻧﻰ .
ﻛﺎﺵ ﻫﻴﭽﻮﻗﺖ ﻗﻮﻯ ﻧﻤﻴﺸﺪﻡ، ﻛﻪ ﺍﻻﻥ ﺿﻌﻒ
ﺭﺍ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﺯﻳﺒﺎﺕ ﻧﺒﻴﻨﻢ .
ﺩﺳﺘﻬﺎﻳﺖ ﺭﺍ ﻧﻮﺍﺯﺵ ﻣﻴﻜﻨﻢ، ﺗﺎ ﺗﻤﺎﻡ ﺧﺎﻃﺮﺍﺕ
ﺧﻮﺏ ﺯﻧﺪﮔﻴﻢ ﺭﺍ ﺑﯿﺎﺩ ﺍﻭﺭﻡ .
ﺳﻼﻣﺘﯽ ﻣﺎﺩﺭ
ﮐﻪ ﺧﻤﯿﺪﻩ ﺗﺮﯾﻦ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩﻩ
ﺩﻧﯿﺎﺳﺖ!
ریاضی به چه کارم می آید؟
وقتی نمیتوانم روز های باقی مانده
تا آمدنت را محاسبه کنم...
علوم در کجای زندگی ام به درد میخورد؟
وقتی که با تو برخوردِ فیزیکی نداشته ام...
و ادبیات
چگونه می تواند خودی نشان بدهد؟
وقتی حقیقتا
چشم هایت خودِ شعر است و بس!
چقدر دلتنگِ حضورت هستم.
کاش تصویرت نفس می‌کشید...
مرا میسوزانی،
و می گویی که خاطراتت را دود میکنی،
مگر من چه گناهی دارم
که باید پاسوز عشق از دست رفته ات باشم
تقصیر خودت بود
من سیگاری بیش نبودم
بعد رفتن او، تو به من جان دادی
تا جایش را برایت بگیرم
که میدانم نشد...
دورتون كه شلوغ شد يادتون نره كه اون روزايى كه هيچكس نبود ، همه چيز بهم ريخته بود و همه سرزنشتون ميكردن ، كى بود كه شمارو كمك كرد و همراهتون بود ، اره يادتون نره كى عمرشو وقتشو زندگيشو واستون گذاشت كه الان حتى يه حاله ساده ازش نميپرسيد
یادتون نره...!
این روز ها‌میگذرم از خیابان،کوچه...
دیگر هیچ چیز برای من جذاب‌نیست و فقط عادتی است که هر روز تکرار میشود، هر روز!
نمیدانم شاید خود واقعی ام گم شده باشد..
چقدر جای من
در بین کتاب های تاریخ
خالی ست !
بس که با چشم های تو جنگیده ام...
🗒 pinned Deleted message
🗒 pinned Deleted message
یاد باد آن روزگاران.