فرمانده‌‌ی نعنا(rest)
201 subscribers
139 photos
12 videos
24 links
تو قلب‌ِ منی نعنـا، چیزی که هیچکـس نیست.
Download Telegram
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
قداست تنها یک کلمه نیست، و اگر بگویند آن را معنی کن قطعا تو را مثال خواهم زد؛
تو برای من تقدیس زیبایی، پاکی، اصالت و نماد امنیت و آرامشی. تو مایه‌ی سرافرازی و افتخار منی.
تو تک درخشش نهانِ قلبمی که تنها ذره‌ای از نورِ وجودت کافیست تا تاریکی‌های درونم را ریشه‌کن کند.
تو نگاهی داری سراسر رمز‌ و راز، رمز و رازی که می‌توانم تا ابد برایش صبر کنم چرا که برای پیدا کردن رمزها باید به عمق چشمانت سفر کنم و روحت را به آغوش بکشم.
و چه کاری بهتر از این که هر روز دو فنجان قهوه‌ی لذت‌بخشِ چشمانت را سر بکشم و به انتظار بنشینم تا رازهایت تک به تک برایم برملا شود، جانِ من؟!
12
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
" آمـدم از وجـودِ نـازنـینـت بنـویسـم، ڪـلمـات بــہ زانـو درآمـدنـد و مقابـل زیبایـی‌هـای بـی‌انـتـهایـت ڪــم آوردنـد.
هـرچــہ گـشتـم نتـوانستـم کلمـه‌ای جـهت وصـف ڪهڪشانِ چشـمانـت، پـیـچ‌وتـابِ گـیسوانـت و گـرمـی دستـانـت بیـابـم.
تــو همـان شـاهکـار بـی‌نظیـرِ خدایــی ڪـہ سـاعتـها بـرای خلـق تـو زمــان صـرف ڪـرده و بـا ظـرافتِ تمـام تـو را بـی هیـچ نقصـی آفریـده تا روزی شخـصی چـون مـن شیـفتــہ‌ات شـود، تــو یـک الهـه‌ی مــاه‌گون هستـی ڪـه بـا بودنـت مـنت بـر زمیـن و آسمـان نـهادی، و البتـه قلـبِ مـن!
لحـظــہ بـه لحـظــہ‌ی بودنـت بـرایـم بـی‌نهایـت ارزشمنـد اسـت و بابتـش همیشـه خـدا را سپـاس خـواهم گفت. "

- برای تنها پناهِ قلبم؛
11
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
بیست‌و‌پنجمین ماهی که خورشیدِ نگاهش به آسمونِ خاموش و تاریکِ دل من تابید.

وقتی تو اومدی... مثل بهاری ناگهان به دل خشکیدم باریدی. اومدی و نفس تازه ‌ای دادی به وجودم، جون تازه‌ای بخشیدی به روحم. لبخندت شد خورشیدی که یخ‌های دلم رو آب کرد و لب‌هات شد دلیلی برای فراموش کردن دردهام!


و ناگهان همه چیز مربوط به تو شد، وجودم از تو سرازیر شد، تمام شعرها و موتونِ عاشقانه درباره‌ی تو شد و قلبم که هیچ، تمام وجودم به نامِ تو شد قلبِ نعناییم؛
1
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

وقتی غم توی چشمای تک دارایی زندگیت دیده شه چیکار میکنی؟ شاید با خودت بگی "راحته، از پسش بر میام، میتونم بهش کمک کنم" اما همه چیز پیچیده تر از اونیه که بتونی فکرش رو بکنی.

اون یه جفت چشم قهوه‌ای که حالا تمام داروندار تهیونگ شده بود، اون دستای سردی که فقط با دستای گرم خودش به دمای عادی برمیگشتن، اون طره‌ی خوش‌رنگ موها که همیشه بین انگشتاش جا می‌گرفت و نوازش می‌شد و تبدیل به یه عادت بین هردوشون شده بود، اون لبخندها که حتی یه نقص کوچیک توشون دیده نمی‌شد... اینها فقط بخش خیلی کوچیکی از توصیفات تهیونگ بود برای تک پسرش و هرگز غمش رو نمی‌خواست!


غمش رو نمی‌خواست و هیچ کاری هم جز در آغوش کشیدن پسر و حرف زدن باهاش از دستش بر نمیومد. غم رو توی چشماش می‌دید و با اینکه حرف نمی‌زد میتونست تک تک دردهاش رو متوجه بشه. کافی بود یه قطره اشک از چشمای پسرش بیاد تا قلبش فرو بریزه، کافی بود ناراحتیش رو ببینه تا همه چیز براش تیره و تار شه.

اما چاره‌ای نبود، بود؟ آدم بدون غم معنا نداره. هرکسی متعلقاتی داره و غم به‌خصوص آدم‌ها هم از همون تعلقات به حساب میاد.

3
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM

+ هیونگی؟
- جانِ دلم
+ چطور میتونم اونهمه‌ دردو فراموش کنم؟ چطور میتونم چیزایی که تحمل کردم‌ و پشت سر گذاشتم رو از ذهنم پاک کنم؟

درد داشت
دیدن خستگی‌های پسر مقابلش که همه‌ی وجودش شده بود، دیدن غم توی چشماش، اون چشمایی که کل زندگیش توش خلاصه می‌شد..
اون پسر همه‌ چیز تهیونگ بود و حالا باید شاهد درد کشیدنش می‌شد بدون اینکه بتونه کاری کنه و این... خودِ درد بود.
دستی توی موهای پسرک غم‌دیدش کشید و با دیدن تارهای برف‌گونی که خیلی مشهود نبودن اما هربار چشم تهیونگ رو می‌گرفتن به زور لبخندی روی لب‌هاش نشوند، لبخندی که به چشمش نرسید و فقط لب‌هاش رو تزئین کرد، لبخندی که دردناک تر از هزار بار اشک ریختن بود

- خیلی دلم می‌خواست بهت یه راه‌حل بدم پسرم، ولی توی این زندگی لعنت شده چیزی به‌ اسم فراموش کردن نداریم جانم. فقط باید عادت کرد یا... همه‌ی چیزایی که باعث آزارته رو گوشه‌ی ذهنت نگه داری و سعی کنی یادآورشون نشی.

و سکوت چیزی بود که حالا بین اون دو حاکم شد و در ذهن هر کدوم یه هیاهوی متفاوت ایجاد کرد، یه کولاک از احساسات متضاد، یه درد عجیب و غمی که اون لحظه بی‌نهایت و بی‌انتها به‌نظر رسید و خوشحالی‌ دست نیافتنی تر از همیشه. مثل یه جاده ی بی‌ سرو ته که هرچقدر طی بشه باز هم به آخرش نمی‌رسی و فقط سراب می‌بینی؛

- کاش می‌شد تموم غم‌هات به من منتقل شه

سکوت با حرف تهیونگ شکسته شد

+ نه.. این زیادی کشندست هیونگ...
- کشنده دیدن عزیزترینم تو این حاله،
اگه میشد بدون لحظه‌ای شک‌و تردید اینکارو می‌کردم.

حالا دیگه انگار حرفی برای گفتن نمونده بود، می‌دونست جونگکوک دیگه کلمه ای برای ساختن جمله توی ذهنش نداره. می‌دونست ذهنش الان خالی تر از خالیه، یه برهوت از پوچیِ بی‌پایان. اون لحظه آغوش تنها چیزی بود که می‌تونست به تک الماسش هدیه کنه و این‌کار رو هم کرد.
4
تا اطلاع ثانوی اونر این چنل از عذابی به‌نام "کنکوری" بودن، رنج می‌بره.
اینجا در خدمتیم فعلا
فرمانده‌‌ی نعنا(rest) pinned «تا اطلاع ثانوی اونر این چنل از عذابی به‌نام "کنکوری" بودن، رنج می‌بره. اینجا در خدمتیم فعلا»