ما تماشاچیانی هستیم ،
که پشت درهای بسته ماندهایم !
دیر آمدیم !
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس میزنیم ،
شرط میبندیم ،
شک میکنیم...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونهیی دیگر در جریان است !
#حسین_پناهی
که پشت درهای بسته ماندهایم !
دیر آمدیم !
خیلی دیر...
پس به ناچار
حدس میزنیم ،
شرط میبندیم ،
شک میکنیم...
و آن سوتر
در صحنه
بازی به گونهیی دیگر در جریان است !
#حسین_پناهی
"تو"
بلندتر از تمام درختان جنگل
در من رویيدی
و اكنون من توام
من يك درختم بلندتر از تمام درختان دنيا
بلندتر از تمام درختان جنگل
در من رویيدی
و اكنون من توام
من يك درختم بلندتر از تمام درختان دنيا
ستارهها در سردیِ رگهایم لرزیدند
خاک تپید
هوا موجی زد
علفها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند
میان دو دست تمنایم روییدی
در من تراویدی
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم...
#سهراب_سپهری
خاک تپید
هوا موجی زد
علفها ریزش رویا را در چشمانم شنیدند
میان دو دست تمنایم روییدی
در من تراویدی
آهنگ تاریک اندامت را شنیدم...
#سهراب_سپهری
اخوان ثالث تو بخشی از شعر قاصدکش میگه: «برو آنجا که تو را منتظرند» ببین خیلی حرفش قشنگه…
اینکه زور بزنی تو دل کسی جا شی و التماس توجه و همراهیش رو بکنی هیچ ثمری برات نداره جز اینکه غرورت بشکنه، عزت نفست بیاد پایین و به خودت حس بدی داشته باشه.
پس لطفا تموم کن یطرفههای زندگیتو !
اینکه زور بزنی تو دل کسی جا شی و التماس توجه و همراهیش رو بکنی هیچ ثمری برات نداره جز اینکه غرورت بشکنه، عزت نفست بیاد پایین و به خودت حس بدی داشته باشه.
پس لطفا تموم کن یطرفههای زندگیتو !
افشین یداللهی چقدر قشنگ نتیجه دیر رسیدنو وصف کرده:
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم، از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم، از صبر ویرانم ولی چشم انتظارت نیستم
روزی که افتاده باشی از زمین بلندت خواهم کرد اگر هم نتوانم کنارت دراز خواهم کشید
تو تکرار نمیشوی
این منم که دلبسته تر میشم
نفسم شاید دلیل زنده بودنم باشه
ولی بی شک تو تنها دلیل نفس کشیدنی
این منم که دلبسته تر میشم
نفسم شاید دلیل زنده بودنم باشه
ولی بی شک تو تنها دلیل نفس کشیدنی
ترنم سبز میشکافد؛
نگاهِ زنی، چون خواب گوارا
به چشمانم مینشیند
ترس بی سلاح مرا از پا میافکند
من _نیزهدارِ کهن_ آتش میشوم
او _دشمنِ زیبا_ شبنم نوازش میافشاند
دستم را میگیرد
و ما _دو مردمِ روزگارانِ کهن_ میگذریم ...
#سهراب_سپهری
نگاهِ زنی، چون خواب گوارا
به چشمانم مینشیند
ترس بی سلاح مرا از پا میافکند
من _نیزهدارِ کهن_ آتش میشوم
او _دشمنِ زیبا_ شبنم نوازش میافشاند
دستم را میگیرد
و ما _دو مردمِ روزگارانِ کهن_ میگذریم ...
#سهراب_سپهری
گونههایت برق میزد
دستهایم
دلشان میخواست
صورتت را نوازش کنند
چشمهایت
زلال و پاک بودند
دلم میخواست
درونشان شنا کنم
موهایت آن پشت
آرام خوابیده بودند
کاش میشد
بیدارشان کرد
لبهای مهربانت
میخندیدند
و من
میخواستم بمیرم
به راستی
دلم
میخواست
برای خندههایت
بمیرم...
دستهایم
دلشان میخواست
صورتت را نوازش کنند
چشمهایت
زلال و پاک بودند
دلم میخواست
درونشان شنا کنم
موهایت آن پشت
آرام خوابیده بودند
کاش میشد
بیدارشان کرد
لبهای مهربانت
میخندیدند
و من
میخواستم بمیرم
به راستی
دلم
میخواست
برای خندههایت
بمیرم...