آخرین قصهگوی زمین
در نهایت این تفاوتهاست که زیبایی میسازه.
یعنی اگر کسی حرفی را بارها و بارها و بارها تکرار کند، باید باور کنیم آن حرف حقیقت دارد؟
هیچکس فکر نمیکند خداحافظیاش آخرین خداحافظی باشد.
نمیدانم دارد سعی میکند از یاد ببرد یا به یاد بیاورد. شاید قصهها برای همیناند که کمکمان کنند به یاد بیاوریم و از یاد ببریم. میدانم همهی قصههای پایان خوش ندارند. اما اگر میخواهیم شانس این را داشته باشیم که بهتر از نیاکانمان عمل کنیم، باید آن قسمتهایی را که بیشتر از همه رنجمان میدهد، با صدای بلند بر زبان بیاوریم.
نفر هفتم
جنگ هر علت شرافتمندانهای هم که میخواد داشته باشه، اما آدمهای زیادی از هر دو طرف به خاطر خشم و نفرت میمیرن.
من متعلق به هیچ نسلی نیستم، فقط خودم هستم. لطفا منو قاطی هیچ گروهی نکن.
منظورم این نیست که فراموشکارم، راستش چیزایی رو که دوست نداشته باشم فراموش میکنم.
اگر آدم یکبار از انجام کارش فرار کند، دوباره و دوباره هم اینکار را میکند و من نمیخواستم اینطوری بشود.
البته دوست دارم که زیباتر، باهوشتر یا ثروتمند بشم. اما اصلا نمیتونم تصور کنم که بعد از بهدستآوردن اونا چه اتفاقی برام میافته. ممکنه ظرفیت بهدستآوردن این چیزا رو نداشته باشم. هنوز هم نمیدونم زندگی چیه. نمیدونم زندگی چطور ممکنه باشه.
میخواستم بگم مهم نیست چه آرزویی داشته باشی، مهم نیست چقدر تلاش کنی، چون هیچوقت نمیتونی غیر از خودت چیز دیگهای باشی. همین.
مرگ نقطه مقابل زندگی نیست، بلکه قسمتی از آن است.
اما نمیخواستم، نمیخواستم هیچچیزی بشوم.
هیچ نمیدانم زندگیام به کجا میخواهد برسد. تنها چیزی که از آن مطمئنم این است که نمیخواهم خودم را با فکرکردن درباره این چیزها ناراحت کنم. دنیا خیلی بیثباتتر از آن است که آدم از این فکرها بکند.
🆒1
زیبا صدایم کن
به قول مامان انار لک بهتر از بی اناریه. به قول خودم الکی خوشی بهتر از ناخوشیه.
🍓1
وزن آب
مامان مثل من از آن مرد
نمیترسید؛
او از نادانیِ مرد
میلرزید.
من گریه نکردم،
با اینکه تاتا من را فراموش کرده بود،
با اینکه حق داشتم گریه کنم.
کلهشقبودن
بهتر از پیر
و بیاحساسبودن است.
ویلیام لبخند میزند،
شبیه یک جادوگر،
و من جادو میشوم.
جوری نگاهم میکند انگار
میخواهد از یک مسألهی جبر سر درآورد.
برایش خیلی سختم.
آنها چیزهایی را میبینند، که دوست دارند.
اگر اینطوری نباشد کارشان زیاد میشود.
و وقت این کارها را ندارند.
اما چرا آنها فقط و فقط از من نمیپرسند که خوبم یا نه؟
«حالا میخواهی چه کار کنی؟»
از این سوال خوشم میآید. او باور دارد
میتوانم
کاری کنم.
انتقام تو باید خوشحالیات باشد.
عشق تماشاکردن است
عشق انتظارکشیدن است
عشق نیازداشتن است
عشق نگرانبودن است
عشق آرزوکردن است
عشق خواستن است
عشق زمزمه است
عشق مرطوب است
عشق بیکلام است
عشق او است
عشق من است
عشق ما است
عشق...
عشق...
آه.
ویلیام است.
توی تنهاییهایم
نمیدانم کیام.
توی تنهاییهایم
هیچچیز نیستم.
وقتی میخندد، مشعلی دارم انگار
روشن برای خودِ خودم...
تمام گوشههای تاریکم را روشن میکند،
هیچ نمیفهمم چطور همهی آدمها
عاشقش نیستند.
⚡1
آنسوی آب
خدا را شکر که هنوز سرپا و سلامت هستم و میتوانم زیباییها را ببینم.
خانههای جداشده از آدمها کمی با زندگی قهر میکنند، درست مثل آدمهای دورافتاده از خانههایشان.
«آدم وقتی خیلی جوونه، فکر میکنه طاقت جدایی رو نداره... اما بعد... طاقت میآره.»
زخمهایمان هنوز تازهاند. آیا زخمها بهبود مییابند یا هرروز زخم تازهای به آنها افزوده میشود؟
دلم میخواهد کسانی که دوستشان دارم یکدیگر را دوست داشته باشند. این یعنی من شخصیتی آشتیجو و میانجیگر دارم؟ آیا این نوعی حیلهگری است؟
کدامش شهامت است: نترسیدن از پلیس یا توانایی بهزبانآوردن افکار پنهانی؟
چرا شجاعت تحسینبرانگیز است؟ نترسبودن و بیپروابودن، خطر را به جان خریدن و خود را به مهلکه انداختن... معیار ارزشگذاری در یک جامعه جنگجو... اما اگر یکسره با جنگ مخالف باشیم، آنوقت چه؟ آیا باز هم باید همین حکم را صادر کرد؟ از طرف دیگر، آیا اساساً جز جنگ راه رهایی دیگری هم در کار هست؟
«آدمها همیشه فقط تلخیها رو به یاد میآرن.»
راننده میگوید: «چون همهش با تلخیها زندگی کردهایم.»
اندکی رفع دلتنگی، اندکی دلسوزی برای تنهاییاش. هرچه نباشد، فرهنگ شرق همین است: تسلییافتن با ملال!
مینیمالها
- من نمیتوانم باور کنم. فکر میکنم همهاش خواب میبینم. آخر چطور ممکن است؟ مگر میشود از دیوارها عبور کرد، یا از آب گذشت و خیس نشد؟ ما تمام این کارها را کردیم، حتی از کوه پرت شدیم و خراشی برنداشتیم.
- احمق! ما مردهایم.
علت مرگ در پروندهٔ عدهای از ماموران سابق سیا:
«آنها به درد نمیخوردند.»
ما گرگها سرگذشت غمانگیزی داشتیم. بیشتر از برف و یخ شکارچیان اجداد ما را از پا در آوردند. قرنها بود در کوه و صحرا زندگی میکردیم، اما حالا شیوهای بهتر برای ادامه زندگی در پیش گرفتهایم. هر وقت شرایط بد میشود، به درون آدمها میخزیم و در زیر پوست آنها با خیال راحت زندگی میکنیم.
شورش در کافه «Forget»
به یادت هستم.
خیلی خسته بود. کمی بعد به خواب بسنده نکرد، مُرد.
مرد مو بور به هر کس که شلیک میکرد داد میزد: برو به جهنم. ظاهراً این جمله را برای توجیه کارش و برای رهایی از عذاب وجدان بر زبان میآورد، اما واقعیت چیز دیگری بود. خودش را متقاعد میکرد که در جهنم تنها نخواهد بود. از تنهایی در جهنم میترسید.
پیکِ هواییِ کیکی
هرچی دلم بخواد همون میشم. خودم برای خودم تصمیم میگیرم.
کیکی، زیاد به ظاهر اهمیت نده. قلب توئه که مهمه.
چقدر خوبه جایی داشته باشی که بتونی بهش برگردی.
فِرمین موش کتابخوان
شاید هیچوقت ندانیم قصه از کجا شروع میشود، اما گاهی میتوانیم بگوییم از کجا نمیتواند شروع بشود.
از این لحاظ شبیه کتاب بود—میشد از ورای آن به دنیاهایی نگاه کرد که مال خودت نبودند.
واقعا هیچچیز مثل تخیل قوی نمیتواند شجاعت آدم را تحلیل ببرد.
و از آنها درس ارزشمندی آموختم—اینکه هرچهقدر هم کوچک باشی، دیوانگیت میتواند به بزرگی دیوانگی هرکس دیگری باشد.
میخندم تا گریه نکنم—هرچند البته آن کار را هم نمیتوانم بکنم. یا حتی نمیتوانم بخندم، مگر توی سرم، جایی که خندیدن از اشک ریختن هم دردناکتر میشود.
عشق یکطرفه بد است؛ اما عشقی که اصلا قابلیت دوطرفه شدن نداشته باشد واقعا میتواند آدم را داغان کند.
در ظاهر همان خود خوشخوی قدیمم بودم و چه کسی میتوانست بفهمد که دارم قلبی شکسته را پنهان میکنم؟
زندگی کوتاه است؛ اما هنوز میشود قبل از اینکه آدم ریق رحمت را سر بکشد، یک چیزهایی هم یاد بگیرد.
صمیمیت بسیار سبب دلسردی عظیم میشود.
باوجوداین بهخاطر حجم نادانی و پوچمغزی همه، مذاهب تازه مثل علف سبز میشدند.
تفاوتِ میان نقاب به چهرهی خود زدن، که همیشه موقعیتی برای آزادی است، و تحمیل شدن اجباری نقاب به آدم، تفاوت میان سرپناه و زندان است.
همیشه فکر میکنم همهچیز تا ابد دوام خواهد آورد، اما هیچچیز هرگز تا ابد دوام نمیآورد. درواقع هیچچیز بیشتر از یک لحظه وجود ندارد، مگر چیزهایی که در حافظهمان نگه میداریم.
جری همیشه میگفت آدم اگر دلش نخواهد زندگیاش را دوباره زندگی کند یعنی آن را هدر داده است.
عصیانگران
در چنین احوالی، انسان ایمانش را از کف میدهد. وقتی ملجائی نداشتیم و کسی نبود که باورش داشته باشیم، همگی به موشهایی تبدیل شدیم که در فاضلاب میلولیدیم.
این دنیا پر از آدمای خطرناکه. اما آدمای خوب هم کم نیستن، آدمای شجاع. اوضاع هرقدر هم که بد بشه، اینو نباید یادمون بره که تا وقتی قهرمانا توی این دنیا هستن، امید هست که فردامون بهتر از امروز بشه.
آدم شجاع کسی نیست که از هیچچیز نمیترسه.
تمامی انقلابها با مرگ همراهاند. عدهای باید بمیرند تا سایرین زندگی کنند. غمانگیز است، ولی حقیقت دارد.
اما خواستن چیزی جرم نیست، حتی مطابق قوانین خودتان.
ضعیفبودن عین درماندگی است.
این ژرفترین نوع ترس است، اینکه در ذات و جبلت هیچ قدرتی نداشته باشی.
راستش درست و حسابی هم نمیشناسمش، ولی اصلا مگه هرکسی رو چقدر میشه شناخت؟ اصلا خودمونو چی؟ میتونیم بگیم خودمونو هم واقعا میشناسیم؟
قهرمانی نه در کاری که شاید میتوانستی انجام دهی، بلکه در کاری بود که قبلا انجام داده بودی.
قهرمانی این بود که وقتی لازم بود، بتوانی کسی را نجات دهی.
دانش قدرت است.
مردم اگه بتونن پای حفاظت از منافع خودشون و عزیزانشون بایستن یا همون کاری رو بکنن که ته دلشون به حقانیتش اعتقاد دارن، همین کارو میکنن. اگه بخوان قهرمانانه عمل کنن، راه قهرمان شدنو پیدا میکنن، حتی بدون قدرتای فراطبیعی.
عصیانگران: دشمنان خونی
ابرقهرمانان فقط به قدر اعتقادشان نیرومندند.
گاهی یک لبخند قدرتمندترین سلاحی است که در اختیار داریم.
وقتی هم ما کل قدرت رو قبضه کردیم، چی جلومون رو میگیره که ما هم تبدیل به اشرار نشیم؟
انصاف، عدالت، صلح. اینها آرمانهایی هستن که ارزش قربانیدادن دارن.
یک ملکهی واقعی نه در دوران رونق و رفاه، بلکه در بحبوحهی سختیها ساخته میشه.
آنها چنان دلبستهی قانون خودشان بودند که چشم نداشتند ببینند یک نفر از جایی خارج از مقرراتشان دست به کار درستی میزند.
کار غیر مهم نداریم، فقط بعضیها هستن که با مغزهای نخودی و پرادعاشون میخوان با منممنمکردن و کوچکشمردن بقیه، خودشون رو مهم جلوه بدن.
مردم چطور میتونن هر روز صبح از خواب بیدار بشن و به این فکر نکنن... ببین، خورشید هنوز میتابه! من هنوز زنده ام! این باورنکردنیه!
صدها هزار نفر پیکارهایشان میرفتند، هر روز خدا، سال از پس سال و نسلی بعد از نسل دیگر. نژاد بشر به طریقی توانسته بود همهی اینها را بسازد، هرچند که بسیاری چیزها سد راهش شده بودند. به طریقی دوام آورده بودند و باز هم ادامه میدادند.
اگه بناست دنیا رو دوباره بسازیم، دوست دارم بر اساس قدرشناسی و ادراک باشه، نه بر مبنای حرص یا غرور.
با قدرتهای برتر میشد کارهای بزرگی انجام داد، اما برای ستمگری و سلطهجویی هم کاربرد داشت.
گاهی باید چیزهایی خراب میشدند تا چیز بهتری بهجایشان ساخته شود.
قهرمانها من ندارند.
این خصلت آدمهاست، مگه نه؟ همه دوست دارن یکی رو ببرن بالا. شاید برای اینکه اون یک نفر رو توی رؤیا و بهنوعی اسوهی خودشون ببینن.
دلتنگی در فروشگاه اچمارت
زندگی ناعادلانه است و سرزنش کردن غیرمنطقی یک نفر به خاطر ناعادلانه بودن زندگی، میتواند گاهی اوقات مفید واقع شود.
دریافتم که گرچه برای خوببودن، تلاش و تقلای بسیاری میکردم، میتوانستم در شجاعت عالی باشم.
اینطور به نظر میآمد که مردم دنیا به دو گروه متفاوت تقسیم شدهاند؛ آنهایی که درد را حس کرده و چشیدهاند و آنهایی که دیر یا زود درد را حس میکردند و میچشیدند.
فانوس دریایی
میگویند چگونگی زندگی آدمها را با نگاهکردن به بدنشان میتوان فهمید. این موضوع در مورد سگ من صحت دارد. پاهای عقبی او کوتاهتر از پاهای جلوییش است، و به همین ترتیب همیشه انتهای بدنش پایینافتاده و از طرف دیگر در تقلا رو به بالاست.
اما دوشیزه پینچ معتقد بود کار عاقلانهای نیست، گرچه در مورد عاقلانهنبودن این کار و اینکه چرا عاقلانه عملکردن، کارها را بهتر میکند هیچ توضیحی نداد.
ما خوشبختیم، حتی بدبختترینمان؛ زیرا روشنایی روز میآید.
چرا پول، همهچیز انسان میشود وقتی که بیپول است و آنقدر بیارزش میشود زمانی که ثروتمند است؟
«قراره به خانه برگردم؟»
«معلومه که نه؛ خانهای نداری.»
از گفتن بله متنفر بود. از آن دسته آدمهایی بود گفتن بله را اعتراف به گناه یا شکست میدانست. نه، قدرت بود.
ما نور میدادیم اما خودمان در تاریکی زندگی میکردیم.
جاذبه مرا از سفینهی مادرم بیرون کشید. هشت ساعت درد میکشید، پاهایش جدا از هم و در هوا بود و انگار زمان را با چوب اسکی طی میکرد. در ماههایی بینشان همچون تودهای بهآرامی در بیوزنیام چرخیده بودم. نور بود که مرا بیدار کرد؛ نوری متفاوت از درخشش نقره و سرخی شب که من میشناختم. نور مرا به بیرون خواند -آن را هم چون فریادی به خاطر میآورم- گرچه ممکن است بگویید فریاد من بوده است، شاید؛ چرا که یک نوزاد فاصلهای بین خود و زندگی نمیشناسد. نور خود زندگی بود.
نقطهی شروع کجاست؟ در بهترین زمانها هم مشکل میتوان فهمید و زمانی که شروعی دوباره در کار است سختتر هم میشود.
او برخلاف همه که کلمات را مانند حباب بیرون میریزند، آنها را به داخل میمکید.
«چرا هیچ قصهای را بدون شروع قصهای دیگر نمیگویی؟»
«چون هیچ قصهای خودش شروعی ندارد، مثل بچهای است که بدون پدر و مادر نمیتواند وارد این دنیا شود.»
مردی، در آبهای همین منطقه، موقع غرقشدن کشتیاش خودش را روی یک الوار لولهای به مدت هفت روز و هفت شب در دریا زنده نگه داشت. چیزی که او را زنده نگه داشت، هنگامی که بقیه غرق شده بودند، این بود که او مثل دیوانهها برای خودش قصه تعریف میکرد؛ طوری که وقتی یکی تمام میشد قصهی دیگری را شروع میکرد. روز هفتم تمام قصههایی را که بلد بود گفته بود و همان زمان بود که شروع کرد از خودش گفتن، انگار خودش قصهای بود، از ابتدا تا زمان این مصیبت.
خیلی زود پی برده شد که هر چراغ قصهای داشت؛ نه، هر چراغ قصهای بود. و روشناییها در عین نشانهبودن و هدایت و آسودگی و هشدار، خودشان قصههایی بودند.
پیو، قصهای برایم بگو.
چهنوع قصهای، فرزند؟
قصهای با پایان خوش.
چنین قصهای در هیچجای دنیا وجود ندارد.
با پایان خوش؟
با یک پایان.
نباید هرگز دل را از دست بدهی.
«اگر یتیم نبودم، هرگز پیو را نمیشناختم.»
«چه تفاوتی به وجود میآمد؟»
«تفاوتش در عشق بود. آن تفاوتی که عشق به وجود میآورد.»
«خشمگینش کردم بهخاطر بودن خودم.»
«خب، بودنت که تقصیر خودت نیست. هیچ بچهای تقصیری در متولدشدنش ندارد.»
«این یک بدبختی است؟»
«برای بودنت افسوس نخور، فرزند. خیلی زود میگذرد.»
او خوشحال بود که نیازی به توضیح برای کسی نیست و اوضاع از آنچه بود وخیمتر نمیشد. مرد فکر کرد، شریکگرفتن در یک مشکل آن را مضاعف میکند.
او اغلب احساس میکرد افکارش چون یک طناب ریشریش شده است.
ما اینجا بودیم، آنجا، نه اینجا، نه آنجا، در حال چرخش مثل ذرات غبار، و خود را مستحق دانستن هر آنچه که در جهان وجود دارد میدانیم. مهمبودن، چیزی نبودن، اسیر در زندگیهایی که خودمان ساختهایم و هرگز آن را نخواستهایم. گریز، تلاش دوباره، متحیر از اینکه چرا گذشته همواره با ماست، و متحیر از اینکه اصلاً چگونه میتوان دربارهی گذشته صحبت کرد.
تصمیمهای شما در روزهای آخر عمر چه خواهد بود؟ چه بخشی از زندگی شما در زیر امواج غرق خواهد شد و چه بخشی از آن مثل فانوس دریایی شما را به خانه خواهد خواند.
به ما گفته شده هیچ قصهای امتیازی نسبت به قصهای دیگر ندارد. تمام قصهها باید گفته شود؛ خب، شاید درست باشد، شاید تمام قصهها ارزش شنیدن را دارند، اما تمام قصهها ارزش گفتن را ندارند.
لازم نیست همهچیز را بدانید. همهچیزی وجود ندارد. قصهها خودشان معانی را به وجود میآورند.
روایت پیوستهی زندگی یک دروغ است. روایت پیوستهای وجود ندارد؛ تنها لحظههای روشن وجود دارد و بقیه در تاریکی.
و در هر حیاتِ راکد قصهای وجود دارد؛ قصهای که به شما آنچه را میخواهید بدانید، میگوید.
قصهی شما. قصهی من. قصهی او. باید دیده شود تا باور شود. و باید شنیده شود. در سخنهای بیهودهی بیپایان، علیرغم قیلوقال روزانه، قصهای در انتظار شنیدهشدن است.
فانوس دریایی
بعضی از مردم معتقدند بهترین قصهها، قصههایی بدون کلمات هستند.
بله، حقیقت دارد که کلمات از قلم میافتند و اینکه چیزهای مهم اغلب ناگفته میمانند. چیزهای مهم در چهرهها نمایان میشوند، در حالتها، نه در زبانهای قفلشده. حقایق یا خیلی بزرگند یا خیلی کوچک و یا در پارهای موارد نافرمتر از آنکه بتوانند در قالبی به نام زبان گنجانده شوند.
کلمات بخشی از سکوت هستند که میتوانند به زبان بیایند.
«همه یک زمانی خوشبخت بودهایم، اینطور نیست؟ پس چرا حالا خوشبخت نیستیم؟ تو میدانی چرا؟»
من نمیدانستم.
همهچیز در زندگی غلط است.
ما در دنیایی زندگی میکنیم که یا باید چیزی را بخریم یا از آن بگذریم. عشق اهمیتی ندارد.
دارک آرزو میکرد ای کاش چیزی نبود؛ هیچ مدرکی و هیچ راهی برای دانستن. آنچه داروین دانش و تکامل مینامید، از نظر دارک خاطراتی غمانگیز بود؛ کتابی که بهتر بود خواندهنشده باقی میماند. چیزهای زیادی در زندگی وجود دارد که بهتر است ناخوانده باقی بماند.
اسمها همیشه جادویی هستند؛ حتی شارون، کارن، دارن و وارن برای بعضیها در بعضی جاها جادویی هستند. در قصههای پریان، اسمگذاری یک دانش است. وقتی اسم شما را میدانم، میتوانم شما را صدا بزنم و وقتی شما را صدا میزنم، شما به طرفم خواهید آمد.
برایم جالب بود و میخواستم بدانم چند بار در روز باید آن را تکرار میکرد تا به واقعیت بپیوندد؟ مرهمی روی قلبش برای تسکین درد.
من نمیدانم با چه مرهمی قلبم را تسکین دهم.
صداها، صداها، صداها هیچوقت با اطمینان نمیدانیم از کجا میآیند.
من گفتم آنها مفهوم داشتند و او خیلی مؤدبانه گفت که این میتواند نوعی روانپریشی باشد.
«شما فکر میکنید مفهوم یعنی روانپریشی؟»
«وسواس در مورد مفاهیم، در قالب یک زندگی معمولی، ممکن است به نوعی روانپریشی تعبیر شود، بله.»
«من قبول ندارم که زندگی شکلی معمولی و پیشپاافتاده دارد یا اینکه زندگی شامل چیزهای معمولی است. ما آن را معمولی میکنیم؛ ولی خودش اینطور نیست.»
روانپریشی: لمسنکردن واقعیت.
از آن به بعد، تلاش کردهام دریابم که واقعیت چیست تا بتوانم آن را لمس کنم.
نور مثل عشق پرشدت بود. کور شده بودم؛ سرخوش بودم. نه فقط بهخاطر گرما و زیبایی، بلکه بهایندلیل که طبیعت برای هیچچیز اندازه قائل نمیشود. هیچکس این همه نور خورشید لازم ندارد، این همه خشکی، آتشفشان، باد و باران، توفان؛ ولی آنها را داریم، چون دنیای ما آنقدر که در توان یک دنیاست، دستودلباز است. این ما هستیم که با اندازهگیریهایمان موجب آزار هم میشویم. دنیا آنچه را دارد بیرون میریزد.
از خودم پرسیدم: «چرا میترسی؟» چرا که ترس در عمق هرچیزی وجود دارد، حتی عشق که معمولا در اثر ترس راکد میشود. «چرا میترسی، وقتی که میدانی هرکاری هم که کرده باشی، بالاخره خواهی مرد؟»
مدار کوچک زندگی من گرد عشق میچرخد. جرئت نمیکنم نزدیکتر شوم. من یک عارف در جستوجوی ایمان غایی نیستم. من بدون کرم ضدآفتاب با درجهی ۱۵ بیرون نمیروم. من از خودم محافظت میکنم.
ولی امروز، وقتی خورشید بر همهجا میتابد و هر جسم جامد چیزی نیست جز سایهی خودش، من میدانم که چیزهای واقعی در زندگی، چیزهایی که به خاطر میآورم، چیزهایی که در دستم جابهجا شدند، خانهها نیستند، حسابهای بانکی نیستند، جایزهها و ترفیعها نیستند. آنچه به خاطر میآورم عشق است -عشق تمامعیار- عشق در این جادهی کثیف، در این طلوع خورشید، در روزی کنار رودخانه، در غریبهای که در کافه ملاقات کردم. حتی خودم، که سختترین چیز برای عشق ورزیدن است،چرا که عشق و خودخواهی یک چیز نیستند. خودخواه بودن آسان است. مشکل میتوانم به خودم عشق بورزم. و متعجب میشوم اگر تو بتوانی این کار را بکنی.
هرگز نمیر
چو به خوبی میدانست که هیولاهایی در این دنیا وجود دارند؛ ولی هیچکدامشان در هیولابودن به گرد پای انسان نمیرسند.
تجربه به من ثابت کرده کسانی که ادعا میکنن قابلاعتمادن، از همه غیرقابلاعتمادترن. کسانی که ادعا میکنن لایق اعتماد نیستن، اغلب خیلی از اعتمادکردن به دیگران میترسن.
آدم یا میتونه اجازه بده شکستهاش تعریفش کنن یا اون شکستها رو با هرچی که براش باقی مونده، تعریف کنه.
از دست این راهبها. به همون اندازه که زیادن، بیمصرف هم هستن.
سپس به این سؤال فکر کرد که وقتی خودش برای خودش احترام قائل نیست، چطور شخص دیگری میتواند برایش احترام قائل باشد.
گاهی صلح و آرامش فقط سرکوبی در ظاهر یه چیز دیگهست.
گاهی اقلیت باید در برابر اکثریت بایستن تا همه ببینن چی درسته.
قدرتمندها باید همیشه تلاش کنن به ضعیفترها کمک کنن. این پایهواساس یه جامعهٔ عاقله. آین، تو از ما میخوای این امپراطور رو بکشیم؛ آدم پلیدی که فقط با شمشیر میشه اون رو به سزای اعمالش رسوند. میگی ما رو انتخاب کردی، چون ما قهرمانیم و برای سرنگونکردن این ستمگر به قهرمانها نیازه. ولی اکه ما فلاکت مردم تحتفشار رو نادیده بگیریم، بیشتر تبهکاریم تا قهرمان.
همهٔ کارهای خوب به دلایل خوب انجام نمیشن. یه گروه راهزن که به یه گروه راهزن دیگه حمله میکنن. دستکم یه گروه راهزن از دنیا کم میشه.
شینیگامیها به خیرخواهی معروف نیستن. بههرحال خدایان مرگن. اعتقاد به نیروهای دمدمیمزاجی که زندگی رو اینقدر کمارزش میدونن، خطراتی داره.
هر روزی برای خودش خطراتی داره؛ صدها خطر. شاید به یه آدم اشتباه بربخورم یا جنگی رو شروع کنم که نمیتونم توش پیروز بشم. شاید چیزی توی سوپی که میخورم، فاسد باشه. شاید وقتی دارم از زیر یه درخت رد میشم، یکی از شاخههاش درست در بدترین موقع ممکن بیفته روی سرم. هرجنگی که واردش میشیم، خطر داره. شاید من روز بدی داشته باشم. شاید یهکم زیادی خسته باشم و کندتر از همیشه باشم. شاید دشمنم بدونه چطور با هر حرکتی که میکنم، مقابله کنه. زندگی مجموعهای از خطراته، بینگویما.
کمتر چیزی مثل مواجهه با احتمالات غیرممکن موجب رفاقت میشد.
این راه و رسم جنگ بود: سروصدا و درد و مرگ.
چو لبخند بر لب داشت و نمیتوانست شادی چهرهٔ خود را پنهان کند. قلبش -هروچه از آن باقی مانده بود به اینجا تعلق داشت، به نبرد. لحظاتی که بین شمشیرها سپری میشدند، شیرینترین لحظات زندگیاش بودند. در مبارزه تکتک تصمیمها، چه بزرگ و چه کوچک، مهم بودند. یک چرخش جزئی پا ممکن بود به زمینخوردنش منجر شود.
چهار صندوق
اگر به چیزی که زنگزدهس بگی زنگزده، توهین نیست؛ عین حقیقته.
مترسک: شما رو میپان؟
سیاه: که مبادا بهمون بد بگذره [میخندد] - بله دیگه علفها خیلی تندتر از اونوقتها رشد میکنن، به لطف الطاف شما درآمدمون سه برابر شده -
مترسک: باعث افتخار! قبلا چقدر درآمد داشتی؟
سیاه: هیچی قربان.
مترسک: [خوشحال] میبینید؟ - قبلا هیچی نمیگرفته، و حالا درست سه برابرش میگیره.
دیوکوکی و دلبر
«گویا خدمتکاری چیزی بوده، اما به هر حال آدم بود و مرد.»
کیت گفت: «درست است.» و مایلز به حیرت به او نگاه کرد. شوری در لحنش بود که برای مایلز ناآشنا بود. «فکر نمی کنم درد و رنجی یک خانوادهی عادی برای ازدستدادن یکی از اعضایشان، از درد و رنج اشراف کمتر باشد.»
مایلز آرام گفت: «گاهی اوقات مشغولبودن برای آدم بهتر است. زیاد فکرکردن میتواند خطرناک باشد.»
«متاسفانه بعضی چیزها را نمیتوانیم درست کنیم. یا باید زمان خیلی زیادی برایشان صرف کنیم.»
«مایلز، چرا؟ چرا اجازه دادی که مردم درباره.ات بد فکر کنند؟»
«آن ها بههرحال بد فکر میکنند. از تلاش برای متقاعد کردن دیگران خسته شدهام.»
مهزاد: آلیاژ قانون
اما یه آدم عاقل کسیه که بدونه کی باید امور مهم رو کنار بذاره تا بتونه به امور حیاتی رسیدگی کنه.
هرچی تنهاتر باشی، داشتن کسی که بتونی بهش تکیه کنی، مهمتر میشه.
زوال بشری
اگر غذا نخورید میمیرید، پس به این خاطر کار و تلاش کنید.
جنس درد و نوع و مقدار رنج و سختی دیگران چیزی است که نمیشود برآوردش کرد.
چند نامه به شاعری جوان
من پندی جز این نمیتوانم به شما بدهم که در خود فرو بروید. ژرفیهایی را که زندگانی شما از آنجا سرچشمه میگیرد بکاوید. پاسخ این پرسش را که آیا باید شعر بگویید یا نه از آنجا خواهید شنید. این پاسخ را درست بشنوید و آن را تعبیر و تفسیر نکنید. شاید نتیجه آن بشود که هنر شما را طلب کند. آنگاه باید این سرنوشت را با همهٔ سنگینی و عظمت آن تحمل کنید بیآنکه هرگز در پی پاداش خارجی باشید. زیرا هنرآفرین باید برای خود عالمی باشد که همه چیز را در خویش و در آن قسمت از جهان که وابسته به اوست بیابد.
در اینجا زمان مقیاس نیست. یک سال به شمار نمیآید و ده سال طولی ندارد. هنرمند کسی است که حساب نمیکند. هنرمند درختی است که میروید بیآنکه در روییدن شتاب کند. با اعتماد پیش بادهای سخت زمستان پایداری میکند و هرگز بیمی ندارد از اینکه مبادا بهار نیاید. بهار میآید. اما نمیآید مگر برای کسانی که میتوانند شکیبایی کنند و چنان آرامشی دارند که گویی از دیوان قضا خط امامی به ایشان رسیده است. من هر روز به بهای دردهایی که تقدیسشان میکنم این نکته را بهتر درمییابم که شکیبایی مایهٔ توفیق است.
اما همان دشواری است که باید پذیرفت. هرچه مهم است دشوار است و همهچیز مهم است.
اگر این روزها میبینید که خلوت شما عظیم است شادمان باشید، زیرا خلوتی که بزرگ نباشد خلوت نیست. خلوت یکیست که همیشه بزرگ و تحمل آن دشوار است. همهٔ ما چه بسا دقایقی به سر بردهایم که از تنهایی به جان آمده میل داشتهیم با هر ملاقاتی که پیش آید، اگرچه بسیار بیمعنی و مبتذل باشد، و با مختصرترین برخورد با کسی، هرچند پست و ناچیز باشد، از خلوت درآییم. اما شاید در همین دقایق است که خلوت نمو میکند زیرا رشد آن همچون رشد کودکان دردناک و مانند روزهای پیش از بهار غم انگیز است. این این باکی نداشته باشید. آنچه ضرورت دارد خلوتی بزرگ و درونی است.
اگر با مردمان آشنایی ندارید، بکوشید تا به چیزها نزدیک شوید؛ زیرا که آنها هرگز شما را ترک نخواهند کرد.
اگر نظر ما از سر حد ادراک میگذشت و از دایرهٔ گمان نیز پا فراتر میگذاشت شاید غم را گرمتر از شادی میپذیرفتیم. زیرا غم سحرگاه نوینی است که در آن نادیدهها به دیدار ما میآیند.
همچنان که علم تا کنون بارها نظریهٔ خود را دربارهٔ حرکت تغییر داده است، ما نیز به تدریج در مییابیم که آنچه سرنوشت نامیده میشود از بیرون به آدمی رو نمیآورد بلکه از خود او سر میزند. بیشتر مردمان سرنوشت خود را در آن دم که که ایشان جدا میشود تا صورت وقوع بیابد نمیشناسند.، زیرا که آن را وقتی که در خودشان بوده است، در نیافته و با آن نیامیختهاند.
اگر در زندگی بنا را بر این بگذاریم که بادی با دشواری درآویخت، آنگاه هر چه امروز در نظر ما غریب است آشنا و دوست خواهد شد. آن قصههای کهن را که در آغاز پیدایش همهٔ ملتها پدید آمده است فراموش کردهاید؟ قصد اژدهایانی که چون وقت مقدر فرا میرسد به صورت دختر شاهی در میآیند؟ شاید همهٔ اژدهایان زندگانی ما شاهزادگانی باشند که منتظرند تا ما دلیر و زیبا جلوه کنیم. شاید همهٔ امروز سهمگین، بیچارگانی در انتظار چارهگریهای ما هستند تا طلسم ایشان را بشکنیم.