واچلیا
Video message
اینژ | زهری به نام عشق
فرانسه
چشم هایش را غم بوسیده بود، گویا غم دلبسته ی همیشگی اش بود.
صبح ها منتطر میشد شب شود و شب ها ماه را به اتاقش دعوت میکرد و میهمانی میگرفتند.
صحبت با او، یعنی صحبت با هزارتو.
همانقدر پیچیده. تهش هم، به گودالی سیاه میرسی که تا پایت را لبه اش میگذاری میبینی که، غرق شده ای.
با کلامتش من را دعوت به بازی ای میکرد که برنده از بیش تعیین شده بود، بازی ای که قوانینش، خودش بود. بازی، عشق.
— دو هزار و بیست و شیش ٫ دوم ژوئن
فرانسه
چشم هایش را غم بوسیده بود، گویا غم دلبسته ی همیشگی اش بود.
صبح ها منتطر میشد شب شود و شب ها ماه را به اتاقش دعوت میکرد و میهمانی میگرفتند.
صحبت با او، یعنی صحبت با هزارتو.
همانقدر پیچیده. تهش هم، به گودالی سیاه میرسی که تا پایت را لبه اش میگذاری میبینی که، غرق شده ای.
با کلامتش من را دعوت به بازی ای میکرد که برنده از بیش تعیین شده بود، بازی ای که قوانینش، خودش بود. بازی، عشق.
— دو هزار و بیست و شیش ٫ دوم ژوئن
واچلیا
Photo
واچلیا | اواخر جوانی
واشنگتن
عجالتاً نمیخواهم بزرگتر باشم.
اگر "بزرگ" بودن، به معنای "درد" است، شانزده سالگی را ترجیح میدهم.
چونان از نوزده سالگی گریزانم که انگار پا به سن گذاشته ام و به جای نوزده سالگی، نود ساله شده ام. به گمانم اگر نود سال داشته باشم دغدغه های کمتری روی دوشم باشد. محتملاً جوش دندان های مصنوعیم را میزنم و به دنبال واکر میگردم تا پا به دنیای بیرون بذارم، ممکن است آن موقع با خود گمان کنم، که آیا دنیای بیرون هنوز هم تیره و کدر است؟
میترسم روزی برسد که نتوانم به جوان ها ثابت کنم شور و ذوق جوانی چه رنگ و بویی دارد.
چطور به آنها بگویم جوانی بوی بهار میدهد و بهار بوی زمستان؟ آه.. مارنی.
ما انسان ها چه رقت انگیز و بیچاره به نظر میرسیم، زمانی که باید جلد سختمون رو حفظ کنیم، مشابه به پروانه ای میشویم که تازه سر از پیله در آورده و اندک بادی، بال هایش را جدا میکند. همانقدر پیچیده و منعطف.
— دو هزار و بیست و شیش ٫ سوم ژوئن
واشنگتن
عجالتاً نمیخواهم بزرگتر باشم.
اگر "بزرگ" بودن، به معنای "درد" است، شانزده سالگی را ترجیح میدهم.
چونان از نوزده سالگی گریزانم که انگار پا به سن گذاشته ام و به جای نوزده سالگی، نود ساله شده ام. به گمانم اگر نود سال داشته باشم دغدغه های کمتری روی دوشم باشد. محتملاً جوش دندان های مصنوعیم را میزنم و به دنبال واکر میگردم تا پا به دنیای بیرون بذارم، ممکن است آن موقع با خود گمان کنم، که آیا دنیای بیرون هنوز هم تیره و کدر است؟
میترسم روزی برسد که نتوانم به جوان ها ثابت کنم شور و ذوق جوانی چه رنگ و بویی دارد.
چطور به آنها بگویم جوانی بوی بهار میدهد و بهار بوی زمستان؟ آه.. مارنی.
ما انسان ها چه رقت انگیز و بیچاره به نظر میرسیم، زمانی که باید جلد سختمون رو حفظ کنیم، مشابه به پروانه ای میشویم که تازه سر از پیله در آورده و اندک بادی، بال هایش را جدا میکند. همانقدر پیچیده و منعطف.
— دو هزار و بیست و شیش ٫ سوم ژوئن
اینژ | باغچه ی غم
مارسی
آقای کلر، آمدم تا باغچه ات را شخم بزنم.
میخواهم گل های امیدت را بکارم و به آنها رسیدگی کنم.
لطفا مراقبم باش، نذار تا خار گل هایِ "غم" قدیمی ات، در دستم برود.
آفتاب گل هایت میشوم، اما آب و محبت رو از اون ها دریغ نکن.
نذار مثل من، پژمرده باشند. منی که روزی، گلی در باغچه ی خشکت بودم.
— دو هزار و بیست و شیش ٫ چهارم ژوئن
مارسی
آقای کلر، آمدم تا باغچه ات را شخم بزنم.
میخواهم گل های امیدت را بکارم و به آنها رسیدگی کنم.
لطفا مراقبم باش، نذار تا خار گل هایِ "غم" قدیمی ات، در دستم برود.
آفتاب گل هایت میشوم، اما آب و محبت رو از اون ها دریغ نکن.
نذار مثل من، پژمرده باشند. منی که روزی، گلی در باغچه ی خشکت بودم.
— دو هزار و بیست و شیش ٫ چهارم ژوئن
واچلیا | گمگشته در سیاهچاله ای به نام قلب
لندن
وینی عزیزم، گم شده ام.
نمیدانم اینجا کجاست، نمیدانم کی هستم.
شاید الان اینجا پاییز باشد، شاید هم بهار. دقیق نمیدانم، حتی فصل ها را هم گم کردم.
چشم های من جز تاریکی چیز دیگری نمیبیند. گاهی شاهد گرمایی میشم، گاهی هم سرما.
این گرما من را در تاریکی، در اغوش میکشد، اما این سرما، من را پس میزند و گمراهم میکند.
خیلی وقته خودم را گم کردم، اما اگر قرار است در این تاریکی بمانم، ترجیح میدم گمشده باشم.
از تاریکی میترسم، اما حالا تنها نیستم.
من گمشده ای هستم، در سیاهچاله های قلبم. قلبی که گاهی تصمیم به تپیدن میکند، و گاهی تصمیم میگیرد شکسته باشد.
من قلبم را دیدم، دیدم چطور برای ادامه ی بقا، میتپد، با وجود چاله چوله های بزرگش، خونی که ازش چکه میکند، او هنوز هم سمج در تپدین است. آری وینی، حق با تو بود، من در سیاهی، قلبم گم شده ام.
اما از اینکه خودم را پیدا کنم بیشتر میترسم، از اینکه قلبم شکسته تر از این باشد، بیشتر میترسم. میترسم که دیگر قلبی نباشد برای تپیدن.
— دو هزار و بیست و شیش ٫ هفتم ژوئن
لندن
وینی عزیزم، گم شده ام.
نمیدانم اینجا کجاست، نمیدانم کی هستم.
شاید الان اینجا پاییز باشد، شاید هم بهار. دقیق نمیدانم، حتی فصل ها را هم گم کردم.
چشم های من جز تاریکی چیز دیگری نمیبیند. گاهی شاهد گرمایی میشم، گاهی هم سرما.
این گرما من را در تاریکی، در اغوش میکشد، اما این سرما، من را پس میزند و گمراهم میکند.
خیلی وقته خودم را گم کردم، اما اگر قرار است در این تاریکی بمانم، ترجیح میدم گمشده باشم.
از تاریکی میترسم، اما حالا تنها نیستم.
من گمشده ای هستم، در سیاهچاله های قلبم. قلبی که گاهی تصمیم به تپیدن میکند، و گاهی تصمیم میگیرد شکسته باشد.
من قلبم را دیدم، دیدم چطور برای ادامه ی بقا، میتپد، با وجود چاله چوله های بزرگش، خونی که ازش چکه میکند، او هنوز هم سمج در تپدین است. آری وینی، حق با تو بود، من در سیاهی، قلبم گم شده ام.
اما از اینکه خودم را پیدا کنم بیشتر میترسم، از اینکه قلبم شکسته تر از این باشد، بیشتر میترسم. میترسم که دیگر قلبی نباشد برای تپیدن.
— دو هزار و بیست و شیش ٫ هفتم ژوئن
واچلیا | غبار ابرناک
مارسی
شارلوت عزیزم، خیلی وقت است که انگشت هایم قلم دوست داشتنی ام را پس میزنند؛ چرا که اون ها هم میدانند کلماتم بر روی کاغذ میماسند. گفته هایم ناچیز به نظر میرسند و دل دماغ اثبات کلمات آشفته ام را ندارم.
سکوت کردن هم که نگویم برات. شده بختکی بر روی گلوی خشکم، آنچنان فشار میدهد که وقتی میرود، احساس بیماری میکنم و جای خالی اش را با بغض پر میکنم.
اگر اینجا بودی آنقدر به من خیره میماندی که اشک بریزم و بعد هم بروم، اما نه. رد اشک هایم میماند و زخم میشد، مطمئناً اگر خون میگریدم درد آن کمتر بود.
شبیه به بهاری هستم که زودتر از موعدش آمده، بهاری در زمستان که کسی منتظرش نیست و گاهی قصد رفتن دارد چرا که گلی در زمستان جوانه نمیزند و کسی گل یخ زده را دوست ندارد.
— دو هزار و بیست و شیش ٫ چهاردهم ژوئن
مارسی
شارلوت عزیزم، خیلی وقت است که انگشت هایم قلم دوست داشتنی ام را پس میزنند؛ چرا که اون ها هم میدانند کلماتم بر روی کاغذ میماسند. گفته هایم ناچیز به نظر میرسند و دل دماغ اثبات کلمات آشفته ام را ندارم.
سکوت کردن هم که نگویم برات. شده بختکی بر روی گلوی خشکم، آنچنان فشار میدهد که وقتی میرود، احساس بیماری میکنم و جای خالی اش را با بغض پر میکنم.
اگر اینجا بودی آنقدر به من خیره میماندی که اشک بریزم و بعد هم بروم، اما نه. رد اشک هایم میماند و زخم میشد، مطمئناً اگر خون میگریدم درد آن کمتر بود.
شبیه به بهاری هستم که زودتر از موعدش آمده، بهاری در زمستان که کسی منتظرش نیست و گاهی قصد رفتن دارد چرا که گلی در زمستان جوانه نمیزند و کسی گل یخ زده را دوست ندارد.
— دو هزار و بیست و شیش ٫ چهاردهم ژوئن
واچلیا
Photo
واچلیا | من
لندن
گاهی انقدر غم زده میشوم که لبانم خشک میشود و چشمانم تر. در قلبم انگاری که چیزی درحال طغیان است. هرکدام از اعضای بدنم میخواهند نشان دهند درد قلبم را الا، مغزم.
او هم به اندازهی خودش درد دارد؛ با زبان بی زبانی میگوید جایی برای افکار اَبرناکم ندارد، گلویم میگوید از درد رعد و برق خستهاس، قلبم میگوید درد دارم، دارم میترکهم.
اما چیزی تغییر نمیکند.
گاها انقدر شدید دلم پیچ میدهد که ترکیدن تک تک پروانه هایم را حس میکنم.
شاید روزی برسد که دلی برای ترکیدن نباشد.
مینویسم چرا که بخشی از دردهایم، از سر انگشتانم بیرون میزند و شعر میشود. برخی از آن ها هم نامه هایی بی منطق میشوند.
انگشت اتهام خودم، به سمت خودم برمیگردد، سعی دارد چیزی را نشانم دهد، اما چشم هایم کور تر از این حرف ها هستند که تلاشی برای دیدن کنند. نمیدانم، شاید من را عامل درد های خودم میدانند.
اگر حق با آنها باشد، یعنی رنج هایم را خودم جذب میکنم، با حماقت هایی که به من چسبیده اند.
هر آن که میگذرد بیشتر به جاده ای میرسم که کسی را عامل درد هایم ندانم. اشتباه میکردم. درد هایم را خودم با احساساتم خلق کردم. نخ درد هایم دور گردن خودم است نه دیگران.
— دو هزار و بیست و شیش ٫ سوم جولای
لندن
گاهی انقدر غم زده میشوم که لبانم خشک میشود و چشمانم تر. در قلبم انگاری که چیزی درحال طغیان است. هرکدام از اعضای بدنم میخواهند نشان دهند درد قلبم را الا، مغزم.
او هم به اندازهی خودش درد دارد؛ با زبان بی زبانی میگوید جایی برای افکار اَبرناکم ندارد، گلویم میگوید از درد رعد و برق خستهاس، قلبم میگوید درد دارم، دارم میترکهم.
اما چیزی تغییر نمیکند.
گاها انقدر شدید دلم پیچ میدهد که ترکیدن تک تک پروانه هایم را حس میکنم.
شاید روزی برسد که دلی برای ترکیدن نباشد.
مینویسم چرا که بخشی از دردهایم، از سر انگشتانم بیرون میزند و شعر میشود. برخی از آن ها هم نامه هایی بی منطق میشوند.
انگشت اتهام خودم، به سمت خودم برمیگردد، سعی دارد چیزی را نشانم دهد، اما چشم هایم کور تر از این حرف ها هستند که تلاشی برای دیدن کنند. نمیدانم، شاید من را عامل درد های خودم میدانند.
اگر حق با آنها باشد، یعنی رنج هایم را خودم جذب میکنم، با حماقت هایی که به من چسبیده اند.
هر آن که میگذرد بیشتر به جاده ای میرسم که کسی را عامل درد هایم ندانم. اشتباه میکردم. درد هایم را خودم با احساساتم خلق کردم. نخ درد هایم دور گردن خودم است نه دیگران.
— دو هزار و بیست و شیش ٫ سوم جولای