امپریالیسم گیسوها
در ملحفهای از عطر علفها
دراز کشیده
روبرویم صخرههای بلند
پشت سرم ششلوکان
به تو فکر میکردم
به تغییر رژیم چشمانت
به امپریالیسم موهایت
به رویارویی پلتفرمهای رجعتت، شاید با چشمان من
به هکرهای لبانت که از هنجرهات
سوت میکشند
به جنگ نرم رفتار زنانهات
که هیپنوتیزم میشود
رایانهی نگاهم پشت درختان چنار کنار رودخانه اسیابرود
حملات سایبری
در بازگشت از پشت نسلهای بیپایان
و کشتار قلبهای رایانهای
به قلب رباتی تو فکر میکنم
که چه ظالمانه
رایانهی مغزت اندیشهورز شده است
و مرا از خویش اینگونه جدا میکند
کسی نیست؟
پشتم درختانی از غبار روییدهاند
و برگ علفها از بغض دراز میکشند کنارم
عطرشان را
به سمت آفتاب میفرستند
کسی نیست
پشتم خیس میشود از آبی که درختان انار خوردهاند
و علفها نمدار میشوند
پیراهنم خیس میشود
تنم خنکی را حس میکند
اما
غم تو داغ است
رودخانه را هم تبخیر میکند
چه برسد به آب جوی علفها
اما نه
دگر برنگرد
انارشیست رجعتت
جانفرسا است
دیگر برنگرد
در نگاهت انقلابی است
که میترسم
شورش گیسویت
دوباره شروع شود
هر وقت دستان زلفینت
بسوی چشمانت بودند
کودتا شد
میترسم
سقوط کند گیسوانت
روی شانههایم
چه کسی شانه کند
این همه کشتار سابق
میان خروارهای مویت؟
قتلعام پارسالش را
چه کسی تشییع کند؟
فاراب
امپریالیسم گیسوها
در ملحفهای از عطر علفها
دراز کشیده
روبرویم صخرههای بلند
پشت سرم ششلوکان
به تو فکر میکردم
به تغییر رژیم چشمانت
به امپریالیسم موهایت
به رویارویی پلتفرمهای رجعتت، شاید با چشمان من
به هکرهای لبانت که از هنجرهات
سوت میکشند
به جنگ نرم رفتار زنانهات
که هیپنوتیزم میشود
رایانهی نگاهم پشت درختان چنار کنار رودخانه اسیابرود
حملات سایبری
در بازگشت از پشت نسلهای بیپایان
و کشتار قلبهای رایانهای
به قلب رباتی تو فکر میکنم
که چه ظالمانه
رایانهی مغزت اندیشهورز شده است
و مرا از خویش اینگونه جدا میکند
کسی نیست؟
پشتم درختانی از غبار روییدهاند
و برگ علفها از بغض دراز میکشند کنارم
عطرشان را
به سمت آفتاب میفرستند
کسی نیست
پشتم خیس میشود از آبی که درختان انار خوردهاند
و علفها نمدار میشوند
پیراهنم خیس میشود
تنم خنکی را حس میکند
اما
غم تو داغ است
رودخانه را هم تبخیر میکند
چه برسد به آب جوی علفها
اما نه
دگر برنگرد
انارشیست رجعتت
جانفرسا است
دیگر برنگرد
در نگاهت انقلابی است
که میترسم
شورش گیسویت
دوباره شروع شود
هر وقت دستان زلفینت
بسوی چشمانت بودند
کودتا شد
میترسم
سقوط کند گیسوانت
روی شانههایم
چه کسی شانه کند
این همه کشتار سابق
میان خروارهای مویت؟
قتلعام پارسالش را
چه کسی تشییع کند؟
فاراب
امپریالیسم گیسوها
کوچه باغ نجیب شهر شما
خط مرز گذشته و حال است
مثل تصویر مادرم زیبا
مثل یاری که هم سن و سالست
🍃🍃🍃
استوار است قامتش اما
بر تنش جای زخم و فقدانها
همهی خاطرات کودکی اش
بوی خاکی که خورده بارانها
🍃🍃🍃
هیچ کس مثل من نمیداند
که احد اسوه صلابت بود
و غرور عمو علی شاید
در زمان خودش شجاعت بود
🍃🍃🍃
هیچ درس و کتاب تاریخی
مثل این عکس ساده گویا نیست
وطنم خاک پاک اجدادم
مثل تو هیچ جای دنیا نیست
«حوریه رجبی»
مرداد 1404
خط مرز گذشته و حال است
مثل تصویر مادرم زیبا
مثل یاری که هم سن و سالست
🍃🍃🍃
استوار است قامتش اما
بر تنش جای زخم و فقدانها
همهی خاطرات کودکی اش
بوی خاکی که خورده بارانها
🍃🍃🍃
هیچ کس مثل من نمیداند
که احد اسوه صلابت بود
و غرور عمو علی شاید
در زمان خودش شجاعت بود
🍃🍃🍃
هیچ درس و کتاب تاریخی
مثل این عکس ساده گویا نیست
وطنم خاک پاک اجدادم
مثل تو هیچ جای دنیا نیست
«حوریه رجبی»
مرداد 1404
دلم برای شعری که هنوز نگفته ام
تنگ است
وبرای حادثه ای که هرگز نیافتاده
پیر شده است
و خانه ای که در مسیر سیل است
ودرختانی که سیل برذ
دلم میگیرد
قبل از ابرها
قبل از تصادف
قبل از رعد وبرق
قبل از تگرگ
قبل از آسمان
اگر باران نباردا
گر رنگین کمان نیاید
تو وعده هایت
امدنت؛ خودت رنگین کمانی است
مثل رنگین کمان
پشت در ختان تبریزی جیر رز
میایی اما نیستی هستی اما نیستی
میبینمت
اما نزدیک که میشوی
نیستی کمرنگ بی رنگ
محو
مثل شعر سهراب
زیر یاران
مثل نیما در یوش
مثل شعر سری وویلی او
در دهکده
تمام باید کرد
در یک بودن
در آغوش مفقودی آسمان
همه چیز انجااست
فاراب
تنگ است
وبرای حادثه ای که هرگز نیافتاده
پیر شده است
و خانه ای که در مسیر سیل است
ودرختانی که سیل برذ
دلم میگیرد
قبل از ابرها
قبل از تصادف
قبل از رعد وبرق
قبل از تگرگ
قبل از آسمان
اگر باران نباردا
گر رنگین کمان نیاید
تو وعده هایت
امدنت؛ خودت رنگین کمانی است
مثل رنگین کمان
پشت در ختان تبریزی جیر رز
میایی اما نیستی هستی اما نیستی
میبینمت
اما نزدیک که میشوی
نیستی کمرنگ بی رنگ
محو
مثل شعر سهراب
زیر یاران
مثل نیما در یوش
مثل شعر سری وویلی او
در دهکده
تمام باید کرد
در یک بودن
در آغوش مفقودی آسمان
همه چیز انجااست
فاراب
تکه های آفتاب زیر درختان فندق
Photo
:
«ژئوپلیتیک دل»
شعر از خدایار قلیزاده
---
فصل اول: مکانیسم مو
همه میپرسند
جنگ میشود یا نه؟
من به طغیان چشمهای تو
نگاه میکنم
گیسوانِ بازِ تو
که اکنون اعلانِ جنگ است
هیچ توافقی نیست
در چشمانت رقصِ موشکها
اوجِ جنگندهها
در موهایت
جنگ برپاست
چه میپرسی؟
پناه بگیرید
من پناهم باز همان
چشمهای آتشینِ توست
دستهایم در گیسوانِ توست
دستاویزِ دیگری ندارم
مکانیسمِ ماشه
از بینالمللِ موهای تو شروع شد
در جادههای خاکیِ آفرُد، کوهستانِ پیراهنت آغاز شد
تحریمها
هم بسته به لبگشودنِ توست
وقتی به حُزن سخن کنی
هوای هفتهی آینده هم
سمتِ چشمانِ توست
جغرافیایِ بافهی موهایت
میکند آنچه میکند
خدا کند
ابرهای تیره
زیرِ ابروانت ساکن نشوند
طوفانِ جهان را در هم خواهد نوردید
بی۲های چشمانِ تو
دیشب در آسمانِ نطنزِ خیالم
هزار متر عمیقتر
مرا به قعر کشاندند
آنها که به قعر کشیده شدند
عزیزِ مصر شدند
و در نقشههای سریِ دلت
خطوطِ قرمزِ عشقِ من
با جوهرِ تحریم کشیده شده
و هر بار که لبخند میزنی
یک بندِ توافق لغو میشود...
---
فصل دوم: تحریم واژهها
و این کاغذپارههای تحریم
چها که نکرد با ما
یک جهالتِ گنگِ احمدینژادی
شعرهایم را فسرد
دفترهایم را
به انجمادِ ایدئولوژی سپرد
واژههایم
در صفِ کوپن ایستادند
و استعارهها
با یارانهی درد
نانی نگرفتند
در شعرهایم
نفت ریختند
و آتشِ شعار
وزنِ غزل را سوزاند
من
در دهانِ یک تریبونِ بیفهم
تکهتکه شدم
و هیچ قطعنامهای
حقِ بازگشتِ واژههایم را نداد
اکنون
در خاکسترِ سانسور
دنبالِ قافیهای میگردم
که هنوز
به «آزادی»
رأی نداده باشد...
---
فصل سوم: دیکتاتور دل
تو دیکتاتورِ دلِ منی
با نگاهی که فرمان صادر میکند
و لبهایی
که قطعنامهها را وتو میزنند
در خاکِ نگاهت
من یک تبعیدیام
با پاسپورتی از شعر
و ویزایی که هرگز تمدید نشد
تو
با یک اخمِ تاکتیکی
مرا از قلمروِ آغوشت بیرون راندی
و حالا
در اردوگاهِ خاطرهها
به بازجوییِ اشک مشغولم
در کابینهی احساسِ تو
عشق من
وزیرِ برکنار شدهایست
که هنوز
در جلساتِ شبانهی دل
رأی اعتماد میخواهد
تو دیکتاتوری
که کودتا نکرد
اما با یک لبخند
تمامِ نظامِ عاطفیام را
سرنگون ساخت...
---
فصل چهارم: ژئوپلیتیک دل
دلِ تو
یک قدرتِ منطقهایست
با منابعِ لبخند
و ذخایرِ استراتژیکِ آغوش
در نقشههای ژئوپلیتیکِ نگاهت
من یک کشورِ کوچکام
که در حاشیهی چشمهایت
حقِ عبور ندارد
تو با دیپلماسیِ موهایت
ائتلافِ احساس را برهم زدی
و با یک تحریمِ عاطفی
مرا از بازارِ آغوشت بیرون کردی
اکنون
در جنگِ سردِ سکوتت
من
با شعرهای زیرزمینی
دنبالِ انقلابِ عاشقانهام...
---
فاراب
«ژئوپلیتیک دل»
شعر از خدایار قلیزاده
---
فصل اول: مکانیسم مو
همه میپرسند
جنگ میشود یا نه؟
من به طغیان چشمهای تو
نگاه میکنم
گیسوانِ بازِ تو
که اکنون اعلانِ جنگ است
هیچ توافقی نیست
در چشمانت رقصِ موشکها
اوجِ جنگندهها
در موهایت
جنگ برپاست
چه میپرسی؟
پناه بگیرید
من پناهم باز همان
چشمهای آتشینِ توست
دستهایم در گیسوانِ توست
دستاویزِ دیگری ندارم
مکانیسمِ ماشه
از بینالمللِ موهای تو شروع شد
در جادههای خاکیِ آفرُد، کوهستانِ پیراهنت آغاز شد
تحریمها
هم بسته به لبگشودنِ توست
وقتی به حُزن سخن کنی
هوای هفتهی آینده هم
سمتِ چشمانِ توست
جغرافیایِ بافهی موهایت
میکند آنچه میکند
خدا کند
ابرهای تیره
زیرِ ابروانت ساکن نشوند
طوفانِ جهان را در هم خواهد نوردید
بی۲های چشمانِ تو
دیشب در آسمانِ نطنزِ خیالم
هزار متر عمیقتر
مرا به قعر کشاندند
آنها که به قعر کشیده شدند
عزیزِ مصر شدند
و در نقشههای سریِ دلت
خطوطِ قرمزِ عشقِ من
با جوهرِ تحریم کشیده شده
و هر بار که لبخند میزنی
یک بندِ توافق لغو میشود...
---
فصل دوم: تحریم واژهها
و این کاغذپارههای تحریم
چها که نکرد با ما
یک جهالتِ گنگِ احمدینژادی
شعرهایم را فسرد
دفترهایم را
به انجمادِ ایدئولوژی سپرد
واژههایم
در صفِ کوپن ایستادند
و استعارهها
با یارانهی درد
نانی نگرفتند
در شعرهایم
نفت ریختند
و آتشِ شعار
وزنِ غزل را سوزاند
من
در دهانِ یک تریبونِ بیفهم
تکهتکه شدم
و هیچ قطعنامهای
حقِ بازگشتِ واژههایم را نداد
اکنون
در خاکسترِ سانسور
دنبالِ قافیهای میگردم
که هنوز
به «آزادی»
رأی نداده باشد...
---
فصل سوم: دیکتاتور دل
تو دیکتاتورِ دلِ منی
با نگاهی که فرمان صادر میکند
و لبهایی
که قطعنامهها را وتو میزنند
در خاکِ نگاهت
من یک تبعیدیام
با پاسپورتی از شعر
و ویزایی که هرگز تمدید نشد
تو
با یک اخمِ تاکتیکی
مرا از قلمروِ آغوشت بیرون راندی
و حالا
در اردوگاهِ خاطرهها
به بازجوییِ اشک مشغولم
در کابینهی احساسِ تو
عشق من
وزیرِ برکنار شدهایست
که هنوز
در جلساتِ شبانهی دل
رأی اعتماد میخواهد
تو دیکتاتوری
که کودتا نکرد
اما با یک لبخند
تمامِ نظامِ عاطفیام را
سرنگون ساخت...
---
فصل چهارم: ژئوپلیتیک دل
دلِ تو
یک قدرتِ منطقهایست
با منابعِ لبخند
و ذخایرِ استراتژیکِ آغوش
در نقشههای ژئوپلیتیکِ نگاهت
من یک کشورِ کوچکام
که در حاشیهی چشمهایت
حقِ عبور ندارد
تو با دیپلماسیِ موهایت
ائتلافِ احساس را برهم زدی
و با یک تحریمِ عاطفی
مرا از بازارِ آغوشت بیرون کردی
اکنون
در جنگِ سردِ سکوتت
من
با شعرهای زیرزمینی
دنبالِ انقلابِ عاشقانهام...
---
فاراب
دوبلاژِ چشمهایت
دوبلور
صدای قدمهایت
ومن که در افکت موهایت شناورم
نه از حنجره
که از مشتِ کوبیده بر سینه
درست همانجا که درد بلد است صدا بسازد
سیلیات
جلوی میکروفن
به خودم زدم
تا گونهی هوا سرخ شود
برای خشم
تختهسهلا
ابتکارِ یک مرد
که فهمید
چوب هم میتواند مشت باشد
لگدها
بر تنِ کدویِ خالی
و جهان فهمید
تهی هم اگر درست بخورد
فریاد میشود
اسبهایت
با نارگیل آمدند
با ماسه
با آجر
زمین را تمرین دادند
که چگونه زیر قدمی
حافظه بسازد
و رعد
نه از آسمان
از ورق نازک حلبی
که با خشونت تکان خورد
تا شب
باور کند طوفان است
تو راه میروی
و من
پشت صحنهی جهان
صدا میسازم
تا عشق
واقعی به گوش برسد
فاراب
دوبلور
صدای قدمهایت
ومن که در افکت موهایت شناورم
نه از حنجره
که از مشتِ کوبیده بر سینه
درست همانجا که درد بلد است صدا بسازد
سیلیات
جلوی میکروفن
به خودم زدم
تا گونهی هوا سرخ شود
برای خشم
تختهسهلا
ابتکارِ یک مرد
که فهمید
چوب هم میتواند مشت باشد
لگدها
بر تنِ کدویِ خالی
و جهان فهمید
تهی هم اگر درست بخورد
فریاد میشود
اسبهایت
با نارگیل آمدند
با ماسه
با آجر
زمین را تمرین دادند
که چگونه زیر قدمی
حافظه بسازد
و رعد
نه از آسمان
از ورق نازک حلبی
که با خشونت تکان خورد
تا شب
باور کند طوفان است
تو راه میروی
و من
پشت صحنهی جهان
صدا میسازم
تا عشق
واقعی به گوش برسد
فاراب
هشدارِ بیصدا
کمصدا مینویسم،
زمزمهوار.
صداهای دیر خاموش،
هشدارهای بیصدا.
کتابخانه در مهی از خاک و غبار اندوده است.
روی قفسهها،
صدای جنایت و مکافات و سووشون
در سکوت خانه زمزمه میکنند.
کلیدر – دولتآبادی
صد سال تنهایی – گابریل گارسیا مارکز
کتابها به تنهایی منجی نیستند.
چیزی دیگر باید،
شاید از درون برخیزد.
خانه اشباح
رمانی که میشود دید،
مثل اسباببازیهای سرگردان این خانه.
غرور و تعصب – جین آستن
سایهای بر سقف شائبهها انداخته است.
یک پتو افتاده کف اتاق.
سردم شده است،
انقدر سرد که در وسط تابستان لرز گرفتهام.
از پنجره
کاج ها دیده میشوند
شاخهها و توپها،
میرقصند بر هوا و زمین،
شاخهها ایثار میکنند،
دلتنگی گنجشکان را با خود میبرند.
زمستان میگذرد،
کاجها میبینند و میگذرند.
شاخهها دیرگاه به انتظار مینشینند.
توپها از میان شاخهها عبور میکنند،
زیباتر و نرمتر میشوند
.
پر زمستانی که گذشت
شعر برف،
برای شاخهها جشن میگیرد
کریسمس
بابا نوئل
سرسره بازیهای
راه مدرسه
چگونه است که به اندازه کاجها
شهر بفهمی
تبر دار شدی جنگلبان
ای جنگلبان بیآغوش،
ای جنگلبان کبریتبهدست،
ای اجاق بیهیزم،
برخیز.
در قلبت دکمهی گذشت و ایثار را روشن کن،
بخشش را ولوم بالا برو بالا
آتش در نیستان افتاده است،
قمیشها میسوزند،
و نغمههای حزنآلود در لای نیزار میسوزند.
جوجه کبکها در امنیت شاخهها،
به انتظار شاخهها میمانند.
پنجرههای شهر را ببین.
شهر آلوده شده،
خیابانها تاب راه رفتنهایت را ندارند.
سنگینی میکنی بر شانههای شهر.
فاراب
کمصدا مینویسم،
زمزمهوار.
صداهای دیر خاموش،
هشدارهای بیصدا.
کتابخانه در مهی از خاک و غبار اندوده است.
روی قفسهها،
صدای جنایت و مکافات و سووشون
در سکوت خانه زمزمه میکنند.
کلیدر – دولتآبادی
صد سال تنهایی – گابریل گارسیا مارکز
کتابها به تنهایی منجی نیستند.
چیزی دیگر باید،
شاید از درون برخیزد.
خانه اشباح
رمانی که میشود دید،
مثل اسباببازیهای سرگردان این خانه.
غرور و تعصب – جین آستن
سایهای بر سقف شائبهها انداخته است.
یک پتو افتاده کف اتاق.
سردم شده است،
انقدر سرد که در وسط تابستان لرز گرفتهام.
از پنجره
کاج ها دیده میشوند
شاخهها و توپها،
میرقصند بر هوا و زمین،
شاخهها ایثار میکنند،
دلتنگی گنجشکان را با خود میبرند.
زمستان میگذرد،
کاجها میبینند و میگذرند.
شاخهها دیرگاه به انتظار مینشینند.
توپها از میان شاخهها عبور میکنند،
زیباتر و نرمتر میشوند
.
پر زمستانی که گذشت
شعر برف،
برای شاخهها جشن میگیرد
کریسمس
بابا نوئل
سرسره بازیهای
راه مدرسه
چگونه است که به اندازه کاجها
شهر بفهمی
تبر دار شدی جنگلبان
ای جنگلبان بیآغوش،
ای جنگلبان کبریتبهدست،
ای اجاق بیهیزم،
برخیز.
در قلبت دکمهی گذشت و ایثار را روشن کن،
بخشش را ولوم بالا برو بالا
آتش در نیستان افتاده است،
قمیشها میسوزند،
و نغمههای حزنآلود در لای نیزار میسوزند.
جوجه کبکها در امنیت شاخهها،
به انتظار شاخهها میمانند.
پنجرههای شهر را ببین.
شهر آلوده شده،
خیابانها تاب راه رفتنهایت را ندارند.
سنگینی میکنی بر شانههای شهر.
فاراب
رقص نارنجی
رگال لباسها را میدیدم
پیراهنی که بوی زعفرانی موهایش را داشت
کتوشلواری که بوی رقص نارنجی،
طعم پرتغالی ادکلنش،
و چشمهای بادامیش،
حجم اندوهناکی که در آینهٔ جیبیش
در خروجی تالار،
در خشم شکستهٔ خندهها،
افتاد، پلههای تالار را پیمود
تا قهقههٔ عمیقی در متنش
ترکزار گردد.
گردنبندی
که هنوز صدای کشیدن زنجیرش
بر گردنش،
صدای پرندگان در هولوکاست،
معاشقهٔ هجرت میکردند.
و دکمهای که کمی شل و آویزان،
برای رهایی آوازی حزین میخواند.
لبهای آستین پیراهن
برای آغوش کشیدن دیر شده بود
یا برای بوسیدن.
کمربندی که سگکش دهان باز کرده بود شکایت کند،
شعر بگوید، روضه بخواند،
آخ بگوید،
آه بگوید،
که سرگردان بر میلهٔ رگال
مثل مار در تله افتاده بیتابی میکرد.
و کلاهی
که دوست نداشت بر سر هیچکس برود،
مشکیِ ذغالی.
و ساعتی که زمان را دیگر دوست نداشت.
درهای کمد دیواری مثل درهای عصر داغ،
کورههای آتشین،
زغالسنگها،
که گویی مادهٔ موهایت را
از آن گرفتهاند.
واه،
اسباببازیها
و حیواناتش که گویی قصد حمله داشتند،
بیتاب،
نگران.
پرچینهای احساسی نرم
بر پردهها زمخت مینمود،
انگار فرشها میخواستند
پرز بدهند،
حرف بزنند،
شکواییه دهند.
گلهای قالی وسطِ حال
از حال رفته بودند.
قابلمههای آشپزخانه
دهان گشوده بودند،
کلمات کم میآوردند.
یخچال که مطبخ حرفهایشان بود،
در فریزر فریز میشد.
شبِ شهادت باران بود
که کبوترها
نامه بردند ـ که در این خانه عشق تمام شده است.
لعنت بر کتابهای مالیخولیا،
لعنت بر جداییِ سمبوسههای هندی از
تابههای انگلیسی.
نه، لعنت
بر دلهای بیبرگ و بار.
طلاقنامهها هم
از قلبهایی صادر میگردند
که عشق را برای ابد
سرمشق کرده بودند.
وای بر من،
وای بر تو،
کودکانی که اکنون معلوم نیست در خانه کجایند
تا آشوب جنگ بخوابد.
دادگاه
برایش خیلی فرق ندارد.
تو عشق را بفهم،
تو زندگی را بفهم،
تو معشوقه را بفهم،
تو کودک را بفهم.
بمان،
و بمان تا زندگی، عشق،
مهربانی را
به تو نشان دهد.
کمی صبر کن رفیق.
فاراب
رگال لباسها را میدیدم
پیراهنی که بوی زعفرانی موهایش را داشت
کتوشلواری که بوی رقص نارنجی،
طعم پرتغالی ادکلنش،
و چشمهای بادامیش،
حجم اندوهناکی که در آینهٔ جیبیش
در خروجی تالار،
در خشم شکستهٔ خندهها،
افتاد، پلههای تالار را پیمود
تا قهقههٔ عمیقی در متنش
ترکزار گردد.
گردنبندی
که هنوز صدای کشیدن زنجیرش
بر گردنش،
صدای پرندگان در هولوکاست،
معاشقهٔ هجرت میکردند.
و دکمهای که کمی شل و آویزان،
برای رهایی آوازی حزین میخواند.
لبهای آستین پیراهن
برای آغوش کشیدن دیر شده بود
یا برای بوسیدن.
کمربندی که سگکش دهان باز کرده بود شکایت کند،
شعر بگوید، روضه بخواند،
آخ بگوید،
آه بگوید،
که سرگردان بر میلهٔ رگال
مثل مار در تله افتاده بیتابی میکرد.
و کلاهی
که دوست نداشت بر سر هیچکس برود،
مشکیِ ذغالی.
و ساعتی که زمان را دیگر دوست نداشت.
درهای کمد دیواری مثل درهای عصر داغ،
کورههای آتشین،
زغالسنگها،
که گویی مادهٔ موهایت را
از آن گرفتهاند.
واه،
اسباببازیها
و حیواناتش که گویی قصد حمله داشتند،
بیتاب،
نگران.
پرچینهای احساسی نرم
بر پردهها زمخت مینمود،
انگار فرشها میخواستند
پرز بدهند،
حرف بزنند،
شکواییه دهند.
گلهای قالی وسطِ حال
از حال رفته بودند.
قابلمههای آشپزخانه
دهان گشوده بودند،
کلمات کم میآوردند.
یخچال که مطبخ حرفهایشان بود،
در فریزر فریز میشد.
شبِ شهادت باران بود
که کبوترها
نامه بردند ـ که در این خانه عشق تمام شده است.
لعنت بر کتابهای مالیخولیا،
لعنت بر جداییِ سمبوسههای هندی از
تابههای انگلیسی.
نه، لعنت
بر دلهای بیبرگ و بار.
طلاقنامهها هم
از قلبهایی صادر میگردند
که عشق را برای ابد
سرمشق کرده بودند.
وای بر من،
وای بر تو،
کودکانی که اکنون معلوم نیست در خانه کجایند
تا آشوب جنگ بخوابد.
دادگاه
برایش خیلی فرق ندارد.
تو عشق را بفهم،
تو زندگی را بفهم،
تو معشوقه را بفهم،
تو کودک را بفهم.
بمان،
و بمان تا زندگی، عشق،
مهربانی را
به تو نشان دهد.
کمی صبر کن رفیق.
فاراب
آه،
در محشای تفسیرِ موهایت،
جلدِ هزارمِ نیمهشبانش،
خنیاگرانِ مهتاب
خیمه زدند
در حاشیهنویسیِ باد
بر موهایت
باد
نستعلیقِ کتابِ «جنایات و مکافاتِ» داستایوفسکی
منتشر کرد:
استالین
مرغی را، همچنانکه پَر میکند،
به نظامیان سپرد؛
آنگاه مرغِ پَرکندهٔ بیچاره را
به زمین انداخت.
خون از پروبالش میریخت،
اما دانهدانه
برای او میریخت؛
هر طرف که میرفت،
مرغ، بهدنبالش،
برای دانهها میدوید.
استالین گفت:
ببینید،
چگونه در تعقیبم میآید؛
اداره کردنتان
اینگونه است.
گلادیاتورها
نشان داشتند،
چون بردهها.
ما،
در فئودالیسمِ گندمزارِ موهایت،
رعیت شدیم؛
اربابِ تو
رعیتِ ما.
در چشمانت هزار ستاره کاشتیم،
و دنبالِ ستارههای آغوشت دویدیم؛
سرابِ ابدی،
کهکشانِ تو
ما را،
که خود کاشته بودیم،
گرفتار کرد.
گاوها را بر خویش بستیم،
در خرمنِ نگاهت سوختیم؛
فرزندانمان
شعلهورند.
در فئودالیسمِ مزرعهٔ پیراهنت،
رعیت هم نشانِ رعیت داشت،
گاوها هم بر نشان.
آه،
چه بنویسم؟
اشکهایمان جاری است؛
علامتِ ما، قرنِ بیستویکمیها،
اسنادی است
که به نامِ ما صادر میشود.
این اسناد،
دانههایی است
که ما را
دنبالِ استالین میکشاند،
دنبالِ امپراتوری،
دنبالِ ایدئولوژی،
دنبالِ نشانهای داغشدهای
که در ابرکامپیوترها ثبت است،
و هوشِ مصنوعی
آماده است.
آرام باش،
ای گلادیاتورِ فوقمدرن.
فاراب
در محشای تفسیرِ موهایت،
جلدِ هزارمِ نیمهشبانش،
خنیاگرانِ مهتاب
خیمه زدند
در حاشیهنویسیِ باد
بر موهایت
باد
نستعلیقِ کتابِ «جنایات و مکافاتِ» داستایوفسکی
منتشر کرد:
استالین
مرغی را، همچنانکه پَر میکند،
به نظامیان سپرد؛
آنگاه مرغِ پَرکندهٔ بیچاره را
به زمین انداخت.
خون از پروبالش میریخت،
اما دانهدانه
برای او میریخت؛
هر طرف که میرفت،
مرغ، بهدنبالش،
برای دانهها میدوید.
استالین گفت:
ببینید،
چگونه در تعقیبم میآید؛
اداره کردنتان
اینگونه است.
گلادیاتورها
نشان داشتند،
چون بردهها.
ما،
در فئودالیسمِ گندمزارِ موهایت،
رعیت شدیم؛
اربابِ تو
رعیتِ ما.
در چشمانت هزار ستاره کاشتیم،
و دنبالِ ستارههای آغوشت دویدیم؛
سرابِ ابدی،
کهکشانِ تو
ما را،
که خود کاشته بودیم،
گرفتار کرد.
گاوها را بر خویش بستیم،
در خرمنِ نگاهت سوختیم؛
فرزندانمان
شعلهورند.
در فئودالیسمِ مزرعهٔ پیراهنت،
رعیت هم نشانِ رعیت داشت،
گاوها هم بر نشان.
آه،
چه بنویسم؟
اشکهایمان جاری است؛
علامتِ ما، قرنِ بیستویکمیها،
اسنادی است
که به نامِ ما صادر میشود.
این اسناد،
دانههایی است
که ما را
دنبالِ استالین میکشاند،
دنبالِ امپراتوری،
دنبالِ ایدئولوژی،
دنبالِ نشانهای داغشدهای
که در ابرکامپیوترها ثبت است،
و هوشِ مصنوعی
آماده است.
آرام باش،
ای گلادیاتورِ فوقمدرن.
فاراب
تعطیلاتِ گیسوانت صنعتِ گردشگری است
متروِ موهایِ تو تا ایستگاهِ آخری است
گاردریلِ چشمهایت در صفِ دلبردن است
ابروانِ جادهی چالوس هلالِ محشری است
لشکرِ شانزدهِ زرهی جنگِ تحمیلی باد
حمله در موهات در کنسرتهایِ بندری است
این طرفها دور و برها عطرِ موهایِ تو داشت
آه گویا لایِ موها شیشههایِ قمصری است
موی از پشتت مبند، گیسو کمی کمشانه کن
تیرهایِ برق بر دوشِ خیابان مخبری است
ای تماشایِ تو تعطیلیِ بازارِ طلا
من کجا دلبر کجا، اینجا که کارم زرگری است
«شوق دیدارِ تو دارد جان بر لب آمده»
شوق کو و جان کجا، اینجا که مرده دلبری است
فاراب
متروِ موهایِ تو تا ایستگاهِ آخری است
گاردریلِ چشمهایت در صفِ دلبردن است
ابروانِ جادهی چالوس هلالِ محشری است
لشکرِ شانزدهِ زرهی جنگِ تحمیلی باد
حمله در موهات در کنسرتهایِ بندری است
این طرفها دور و برها عطرِ موهایِ تو داشت
آه گویا لایِ موها شیشههایِ قمصری است
موی از پشتت مبند، گیسو کمی کمشانه کن
تیرهایِ برق بر دوشِ خیابان مخبری است
ای تماشایِ تو تعطیلیِ بازارِ طلا
من کجا دلبر کجا، اینجا که کارم زرگری است
«شوق دیدارِ تو دارد جان بر لب آمده»
شوق کو و جان کجا، اینجا که مرده دلبری است
فاراب
مغالطه میبافی
از گیسوانت تا زانو؛
چشمانم
در مغالطهی انبوه موهایت گم میشود.
تمام شب،
شبِ بغرنجِ گرههاییست
که در هر گره
هزار سر به دار میرود.
چه صبحیست،
که اولیای دم معشوقههای زلفهای اولیگارشی جمهوریتت
از زیر پای شعرهای عاشقانهام
صندلیها را یکییکی میکشند.
چقدر کلمات، بالای دار، غمانگیزند.
قزاقان
در سفسطههای پایت مینگذاری کردهاند،
و تراکنشِ لبخندهایت
شنل روسیات را
زیر باران کمونیستی
بر شانهات چسبانده است.
در سردارِ جنگلِ چکمههایت،
تپانچههای نگاهت
باروت تازه میکشند؛
باروتی که در بغض من
انفجارش را بالا آورده.
عبدالعلی
چپقش را دوباره چاق کرده؛
دود، رقصان
به آسمان میرفت،
و مش رمضان
برای مزرعه گاو اجاره کرده بود.
نه باخ، نه بتهوون—
فرقی نمیکنند؛
دل من
همان کوزهی آب است
بر سر تو
در کوچهی کاهگلی.
صدای آرام رفتنت
طعم کاهگل است،
و کوچهای بیازدحام؛
کنسرتی بزرگتر از هر غزل و مثنوی—
چه اذان باشد، یا مارکس و هگل، یا مکتب ماکیاولیستها…
من تنها
مکتب صدای پای تو
در کوچهی کاهگلی را میپرستم.
شاید حتی
انگورها
وامدار مستیِ نیزار گیسوانت باشند.
کجایی؟
ای همیشه مست…
فاراب.
از گیسوانت تا زانو؛
چشمانم
در مغالطهی انبوه موهایت گم میشود.
تمام شب،
شبِ بغرنجِ گرههاییست
که در هر گره
هزار سر به دار میرود.
چه صبحیست،
که اولیای دم معشوقههای زلفهای اولیگارشی جمهوریتت
از زیر پای شعرهای عاشقانهام
صندلیها را یکییکی میکشند.
چقدر کلمات، بالای دار، غمانگیزند.
قزاقان
در سفسطههای پایت مینگذاری کردهاند،
و تراکنشِ لبخندهایت
شنل روسیات را
زیر باران کمونیستی
بر شانهات چسبانده است.
در سردارِ جنگلِ چکمههایت،
تپانچههای نگاهت
باروت تازه میکشند؛
باروتی که در بغض من
انفجارش را بالا آورده.
عبدالعلی
چپقش را دوباره چاق کرده؛
دود، رقصان
به آسمان میرفت،
و مش رمضان
برای مزرعه گاو اجاره کرده بود.
نه باخ، نه بتهوون—
فرقی نمیکنند؛
دل من
همان کوزهی آب است
بر سر تو
در کوچهی کاهگلی.
صدای آرام رفتنت
طعم کاهگل است،
و کوچهای بیازدحام؛
کنسرتی بزرگتر از هر غزل و مثنوی—
چه اذان باشد، یا مارکس و هگل، یا مکتب ماکیاولیستها…
من تنها
مکتب صدای پای تو
در کوچهی کاهگلی را میپرستم.
شاید حتی
انگورها
وامدار مستیِ نیزار گیسوانت باشند.
کجایی؟
ای همیشه مست…
فاراب.
فراماسونِ چشمانت
مثلثوار میآیند،
گهی شیطانی و گاهی شبیه یار میآیند.
امپریالیسمِ گیسویت
مسلسلوار میآید.
تو استعمار و پیرو من،
و من نفتِ خلیج فارس میمانم.
تو لندن، من به تهرانم.
فراماسونِ چشمانت
به استثمار میآید.
و دریا از محاقِ چشمهایت
شراب انگار میآورد،
و عشقی تازه در دستش…
دلم میلرزد از عشقش.
منم خاورمیانه، لای امپریالیسمِ گیسویت،
و عشقی نیست، فقط ترفند پاییزی است،
به نقاشی که با خود یک خزان دارد.
منم مستعمره،
شبهجزیره کنجِ لبهایت
به آتش میکشد ما را.
لبانت بوسههای عاشقانهی آتشین دارد.
تویی آتشکدهی من.
زهرِ چه هست،
زِ هر که هست،
دلم خاکستری،
در عمقِ فراماسونِ چشمانت
به نام عشق میسوزد.
فاراب
مثلثوار میآیند،
گهی شیطانی و گاهی شبیه یار میآیند.
امپریالیسمِ گیسویت
مسلسلوار میآید.
تو استعمار و پیرو من،
و من نفتِ خلیج فارس میمانم.
تو لندن، من به تهرانم.
فراماسونِ چشمانت
به استثمار میآید.
و دریا از محاقِ چشمهایت
شراب انگار میآورد،
و عشقی تازه در دستش…
دلم میلرزد از عشقش.
منم خاورمیانه، لای امپریالیسمِ گیسویت،
و عشقی نیست، فقط ترفند پاییزی است،
به نقاشی که با خود یک خزان دارد.
منم مستعمره،
شبهجزیره کنجِ لبهایت
به آتش میکشد ما را.
لبانت بوسههای عاشقانهی آتشین دارد.
تویی آتشکدهی من.
زهرِ چه هست،
زِ هر که هست،
دلم خاکستری،
در عمقِ فراماسونِ چشمانت
به نام عشق میسوزد.
فاراب
بسم اله الرحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیم
پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط±ط§طھ

بسم اله الرحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیم
دوبلاژِ چشمهایت
یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
دوبلاژِ چشمهایت
دوبلور
صدای قدمهایت
ومن که در افکت موهایت شناورم
نه از حنجره
که از مشتِ کوبیده بر سینه
درست همانجا که درد بلد است صدا بسازد
سیلیات
جلوی میکروفن
به خودم زدم
تا گونهی هوا سرخ شود
برای خشم
تختهسهلا
ابتکارِ یک مرد
که فهمید
چوب هم میتواند مشت باشد
لگدها
بر تنِ کدویِ خالی
و جهان فهمید
تهی هم اگر درست بخورد
فریاد میشود
اسبهایت
با نارگیل آمدند
با ماسه
با آجر
زمین را تمرین دادند
که چگونه زیر قدمی
حافظه بسازد
و رعد
نه از آسمان
از ورق نازک حلبی
که با خشونت تکان خورد
تا شب
باور کند طوفان است
تو راه میروی
و من
پشت صحنهی جهان
صدا میسازم
تا عشق
واقعی به گوش برسد
فاراب
دوبلاژِ چشمهایت
فاراب
شعرسپید
هشدار بی صدا
دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
هشدارِ بیصدا
کمصدا مینویسم،
زمزمهوار.
صداهای دیر خاموش،
هشدارهای بیصدا.
کتابخانه در مهی از خاک و غبار اندوده است.
روی قفسهها،
صدای جنایت و مکافات و سووشون
در سکوت خانه زمزمه میکنند.
کلیدر – دولتآبادی
صد سال تنهایی – گابریل گارسیا مارکز
کتابها به تنهایی منجی نیستند.
چیزی دیگر باید،
شاید از درون برخیزد.
خانه اشباح
رمانی که میشود دید،
مثل اسباببازیهای سرگردان این خانه.
غرور و تعصب – جین آستن
سایهای بر سقف شائبهها انداخته است.
یک پتو افتاده کف اتاق.
سردم شده است،
انقدر سرد که در وسط تابستان لرز گرفتهام.
از پنجره
کاج ها دیده میشوند
شاخهها و توپها،
میرقصند بر هوا و زمین،
شاخهها ایثار میکنند،
دلتنگی گنجشکان را با خود میبرند.
زمستان میگذرد،
کاجها میبینند و میگذرند.
شاخهها دیرگاه به انتظار مینشینند.
توپها از میان شاخهها عبور میکنند،
زیباتر و نرمتر میشوند
.
پر زمستانی که گذشت
شعر برف،
برای شاخهها جشن میگیرد
کریسمس
بابا نوئل
سرسره بازیهای
راه مدرسه
چگونه است که به اندازه کاجها
شهر بفهمی
تبر دار شدی جنگلبان
ای جنگلبان بیآغوش،
ای جنگلبان کبریتبهدست،
ای اجاق بیهیزم،
برخیز.
در قلبت دکمهی گذشت و ایثار را روشن کن،
بخشش را ولوم بالا برو بالا
آتش در نیستان افتاده است،
قمیشها میسوزند،
و نغمههای حزنآلود در لای نیزار میسوزند.
جوجه کبکها در امنیت شاخهها،
به انتظار شاخهها میمانند.
پنجرههای شهر را ببین.
شهر آلوده شده،
خیابانها تاب راه رفتنهایت را ندارند.
سنگینی میکنی بر شانههای شهر.
فاراب
سرم
رسانه
فارابباران
شفا
رقص نارنجی
دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
رقص نارنجی
رگال لباسها را میدیدم
پیراهنی که بوی زعفرانی موهایش را داشت
کتوشلواری که بوی رقص نارنجی،
طعم پرتغالی ادکلنش،
و چشمهای بادامیش،
حجم اندوهناکی که در آینهٔ جیبیش
در خروجی تالار،
در خشم شکستهٔ خندهها،
افتاد، پلههای تالار را پیمود
تا قهقههٔ عمیقی در متنش
ترکزار گردد.
گردنبندی
که هنوز صدای کشیدن زنجیرش
بر گردنش،
صدای پرندگان در هولوکاست،
معاشقهٔ هجرت میکردند.
و دکمهای که کمی شل و آویزان،
برای رهایی آوازی حزین میخواند.
لبهای آستین پیراهن
برای آغوش کشیدن دیر شده بود
یا برای بوسیدن.
کمربندی که سگکش دهان باز کرده بود شکایت کند،
شعر بگوید، روضه بخواند،
آخ بگوید،
آه بگوید،
که سرگردان بر میلهٔ رگال
مثل مار در تله افتاده بیتابی میکرد.
و کلاهی
که دوست نداشت بر سر هیچکس برود،
مشکیِ ذغالی.
و ساعتی که زمان را دیگر دوست نداشت.
درهای کمد دیواری مثل درهای عصر داغ،
کورههای آتشین،
زغالسنگها،
که گویی مادهٔ موهایت را
از آن گرفتهاند.
واه،
اسباببازیها
و حیواناتش که گویی قصد حمله داشتند،
بیتاب،
نگران.
پرچینهای احساسی نرم
بر پردهها زمخت مینمود،
انگار فرشها میخواستند
پرز بدهند،
حرف بزنند،
شکواییه دهند.
گلهای قالی وسطِ حال
از حال رفته بودند.
قابلمههای آشپزخانه
دهان گشوده بودند،
کلمات کم میآوردند.
یخچال که مطبخ حرفهایشان بود،
در فریزر فریز میشد.
شبِ شهادت باران بود
که کبوترها
نامه بردند ـ که در این خانه عشق تمام شده است.
لعنت بر کتابهای مالیخولیا،
لعنت بر جداییِ سمبوسههای هندی از
تابههای انگلیسی.
نه، لعنت
بر دلهای بیبرگ و بار.
طلاقنامهها هم
از قلبهایی صادر میگردند
پنجشنبه بیست و ششم دی ۱۳۹۲
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط±ط§طھ

بسم اله الرحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیم
دوبلاژِ چشمهایت
یکشنبه سی ام آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
دوبلاژِ چشمهایت
دوبلور
صدای قدمهایت
ومن که در افکت موهایت شناورم
نه از حنجره
که از مشتِ کوبیده بر سینه
درست همانجا که درد بلد است صدا بسازد
سیلیات
جلوی میکروفن
به خودم زدم
تا گونهی هوا سرخ شود
برای خشم
تختهسهلا
ابتکارِ یک مرد
که فهمید
چوب هم میتواند مشت باشد
لگدها
بر تنِ کدویِ خالی
و جهان فهمید
تهی هم اگر درست بخورد
فریاد میشود
اسبهایت
با نارگیل آمدند
با ماسه
با آجر
زمین را تمرین دادند
که چگونه زیر قدمی
حافظه بسازد
و رعد
نه از آسمان
از ورق نازک حلبی
که با خشونت تکان خورد
تا شب
باور کند طوفان است
تو راه میروی
و من
پشت صحنهی جهان
صدا میسازم
تا عشق
واقعی به گوش برسد
فاراب
دوبلاژِ چشمهایت
فاراب
شعرسپید
هشدار بی صدا
دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
هشدارِ بیصدا
کمصدا مینویسم،
زمزمهوار.
صداهای دیر خاموش،
هشدارهای بیصدا.
کتابخانه در مهی از خاک و غبار اندوده است.
روی قفسهها،
صدای جنایت و مکافات و سووشون
در سکوت خانه زمزمه میکنند.
کلیدر – دولتآبادی
صد سال تنهایی – گابریل گارسیا مارکز
کتابها به تنهایی منجی نیستند.
چیزی دیگر باید،
شاید از درون برخیزد.
خانه اشباح
رمانی که میشود دید،
مثل اسباببازیهای سرگردان این خانه.
غرور و تعصب – جین آستن
سایهای بر سقف شائبهها انداخته است.
یک پتو افتاده کف اتاق.
سردم شده است،
انقدر سرد که در وسط تابستان لرز گرفتهام.
از پنجره
کاج ها دیده میشوند
شاخهها و توپها،
میرقصند بر هوا و زمین،
شاخهها ایثار میکنند،
دلتنگی گنجشکان را با خود میبرند.
زمستان میگذرد،
کاجها میبینند و میگذرند.
شاخهها دیرگاه به انتظار مینشینند.
توپها از میان شاخهها عبور میکنند،
زیباتر و نرمتر میشوند
.
پر زمستانی که گذشت
شعر برف،
برای شاخهها جشن میگیرد
کریسمس
بابا نوئل
سرسره بازیهای
راه مدرسه
چگونه است که به اندازه کاجها
شهر بفهمی
تبر دار شدی جنگلبان
ای جنگلبان بیآغوش،
ای جنگلبان کبریتبهدست،
ای اجاق بیهیزم،
برخیز.
در قلبت دکمهی گذشت و ایثار را روشن کن،
بخشش را ولوم بالا برو بالا
آتش در نیستان افتاده است،
قمیشها میسوزند،
و نغمههای حزنآلود در لای نیزار میسوزند.
جوجه کبکها در امنیت شاخهها،
به انتظار شاخهها میمانند.
پنجرههای شهر را ببین.
شهر آلوده شده،
خیابانها تاب راه رفتنهایت را ندارند.
سنگینی میکنی بر شانههای شهر.
فاراب
سرم
رسانه
فارابباران
شفا
رقص نارنجی
دوشنبه بیست و چهارم آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
رقص نارنجی
رگال لباسها را میدیدم
پیراهنی که بوی زعفرانی موهایش را داشت
کتوشلواری که بوی رقص نارنجی،
طعم پرتغالی ادکلنش،
و چشمهای بادامیش،
حجم اندوهناکی که در آینهٔ جیبیش
در خروجی تالار،
در خشم شکستهٔ خندهها،
افتاد، پلههای تالار را پیمود
تا قهقههٔ عمیقی در متنش
ترکزار گردد.
گردنبندی
که هنوز صدای کشیدن زنجیرش
بر گردنش،
صدای پرندگان در هولوکاست،
معاشقهٔ هجرت میکردند.
و دکمهای که کمی شل و آویزان،
برای رهایی آوازی حزین میخواند.
لبهای آستین پیراهن
برای آغوش کشیدن دیر شده بود
یا برای بوسیدن.
کمربندی که سگکش دهان باز کرده بود شکایت کند،
شعر بگوید، روضه بخواند،
آخ بگوید،
آه بگوید،
که سرگردان بر میلهٔ رگال
مثل مار در تله افتاده بیتابی میکرد.
و کلاهی
که دوست نداشت بر سر هیچکس برود،
مشکیِ ذغالی.
و ساعتی که زمان را دیگر دوست نداشت.
درهای کمد دیواری مثل درهای عصر داغ،
کورههای آتشین،
زغالسنگها،
که گویی مادهٔ موهایت را
از آن گرفتهاند.
واه،
اسباببازیها
و حیواناتش که گویی قصد حمله داشتند،
بیتاب،
نگران.
پرچینهای احساسی نرم
بر پردهها زمخت مینمود،
انگار فرشها میخواستند
پرز بدهند،
حرف بزنند،
شکواییه دهند.
گلهای قالی وسطِ حال
از حال رفته بودند.
قابلمههای آشپزخانه
دهان گشوده بودند،
کلمات کم میآوردند.
یخچال که مطبخ حرفهایشان بود،
در فریزر فریز میشد.
شبِ شهادت باران بود
که کبوترها
نامه بردند ـ که در این خانه عشق تمام شده است.
لعنت بر کتابهای مالیخولیا،
لعنت بر جداییِ سمبوسههای هندی از
تابههای انگلیسی.
نه، لعنت
بر دلهای بیبرگ و بار.
طلاقنامهها هم
از قلبهایی صادر میگردند
زیر درختان فندق
بسم اله الرحمن الرحیم هست کلید در گنج حکیم
زیر درختان فندق مدتی است میبینم خون شعر میریزی
که عشق را برای ابد
سرمشق کرده بودند.
وای بر من،
وای بر تو،
کودکانی که اکنون معلوم نیست در خانه کجایند
تا آشوب جنگ بخوابد.
دادگاه
برایش خیلی فرق ندارد.
تو عشق را بفهم،
تو زندگی را بفهم،
تو معشوقه را بفهم،
تو کودک را بفهم.
بمان،
و بمان تا زندگی، عشق،
مهربانی را
به تو نشان دهد.
کمی صبر کن رفیق.
فاراب
رقص
نارنجی
شاعر
فاراب
جنایات ومکافات
دوشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
آه،
در محشای تفسیرِ موهایت،
جلدِ هزارمِ نیمهشبانش،
خنیاگرانِ مهتاب
خیمه زدند
در حاشیهنویسیِ باد
بر موهایت
باد
نستعلیقِ کتابِ «جنایات و مکافاتِ» داستایوفسکی
منتشر کرد:
استالین
مرغی را، همچنانکه پَر میکند،
به نظامیان سپرد؛
آنگاه مرغِ پَرکندهٔ بیچاره را
به زمین انداخت.
خون از پروبالش میریخت،
اما دانهدانه
برای او میریخت؛
هر طرف که میرفت،
مرغ، بهدنبالش،
برای دانهها میدوید.
استالین گفت:
ببینید،
چگونه در تعقیبم میآید؛
اداره کردنتان
اینگونه است.
گلادیاتورها
نشان داشتند،
چون بردهها.
ما،
در فئودالیسمِ گندمزارِ موهایت،
رعیت شدیم؛
اربابِ تو
رعیتِ ما.
در چشمانت هزار ستاره کاشتیم،
و دنبالِ ستارههای آغوشت دویدیم؛
سرابِ ابدی،
کهکشانِ تو
ما را،
که خود کاشته بودیم،
گرفتار کرد.
گاوها را بر خویش بستیم،
در خرمنِ نگاهت سوختیم؛
فرزندانمان
شعلهورند.
در فئودالیسمِ مزرعهٔ پیراهنت،
رعیت هم نشانِ رعیت داشت،
گاوها هم بر نشان.
آه،
چه بنویسم؟
اشکهایمان جاری است؛
علامتِ ما، قرنِ بیستویکمیها،
اسنادی است
که به نامِ ما صادر میشود.
این اسناد،
دانههایی است
که ما را
دنبالِ استالین میکشاند،
دنبالِ امپراتوری،
دنبالِ ایدئولوژی،
دنبالِ نشانهای داغشدهای
که در ابرکامپیوترها ثبت است،
و هوشِ مصنوعی
آماده است.
آرام باش،
ای گلادیاتورِ فوقمدرن.
فاراب
جنایات ومکافات
شعرآزاد
فاراب
سپید
تعطیلات گیسوانت
پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
تعطیلاتِ گیسوانت صنعتِ گردشگری است
متروِ موهایِ تو تا ایستگاهِ آخری است
گاردریلِ چشمهایت در صفِ دلبردن است
ابروانِ جادهی چالوس هلالِ محشری است
لشکرِ شانزدهِ زرهی جنگِ تحمیلی باد
حمله در موهات در کنسرتهایِ بندری است
این طرفها دور و برها عطرِ موهایِ تو داشت
آه گویا لایِ موها شیشههایِ قمصری است
موی از پشتت مبند، گیسو کمی کمشانه کن
تیرهایِ برق بر دوشِ خیابان مخبری است
ای تماشایِ تو تعطیلیِ بازارِ طلا
من کجا دلبر کجا، اینجا که کارم زرگری است
«شوق دیدارِ تو دارد جان بر لب آمده»
شوق کو و جان کجا، اینجا که مرده دلبری است
تعطبلات
گیسوانت
مترو
ایستگاه
تراکنش لبخند ها یت
یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
مغالطه میبافی
از گیسوانت تا زانو؛
چشمانم
در مغالطهی انبوه موهایت گم میشود.
تمام شب،
شبِ بغرنجِ گرههاییست
که در هر گره
هزار سر به دار میرود.
چه صبحیست،
که اولیای دم معشوقههای زلفهای اولیگارشی جمهوریتت
از زیر پای شعرهای عاشقانهام
صندلیها را یکییکی میکشند.
چقدر کلمات، بالای دار، غمانگیزند.
قزاقان
در سفسطههای پایت مینگذاری کردهاند،
و تراکنشِ لبخندهایت
شنل روسیات را
زیر باران کمونیستی
بر شانهات چسبانده است.
در سردارِ جنگلِ چکمههایت،
تپانچههای نگاهت
باروت تازه میکشند؛
باروتی که در بغض من
انفجارش را بالا آورده.
عبدالعلی
چپقش را دوباره چاق کرده؛
دود، رقصان
به آسمان میرفت،
و مش رمضان
برای مزرعه گاو اجاره کرده بود.
نه باخ، نه بتهوون—
فرقی نمیکنند؛
دل من
همان کوزهی آب است
بر سر تو
در کوچهی کاهگلی.
صدای آرام رفتنت
طعم کاهگل است،
و کوچهای بیازدحام؛
کنسرتی بزرگتر از هر غزل و مثنوی—
چه اذان باشد، یا مارکس و هگل، یا مکتب ماکیاولیستها…
من تنها
مکتب صدای پای تو
در کوچهی کاهگلی را میپرستم.
شاید حتی
انگورها
وامدار مستیِ نیزار گیسوانت باشند.
کجایی؟
ای همیشه مست…
فاراب.
تپانچه
شعر
فاراب
فراماسون چشمانت
چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
فراماسونِ چشمانت
مثلثوار میآیند،
گهی شیطانی و گاهی شبیه یار میآیند.
امپریالیسمِ گیسویت
مسلسلوار میآید.
تو استعمار و پیرو من،
و من نفتِ خلیج فارس میمانم.
تو لندن، من به تهرانم.
فراماسونِ چشمانت
به استثمار میآید.
و دریا از محاقِ چشمهایت
شراب انگار میآورد،
و عشقی تازه در دستش…
دلم میلرزد از عشقش.
منم خاورمیانه، لای امپریالیسمِ گیسویت،
و عشقی نیست، فقط ترفند پاییزی است،
به نقاشی که با خود یک خزان دارد.
سرمشق کرده بودند.
وای بر من،
وای بر تو،
کودکانی که اکنون معلوم نیست در خانه کجایند
تا آشوب جنگ بخوابد.
دادگاه
برایش خیلی فرق ندارد.
تو عشق را بفهم،
تو زندگی را بفهم،
تو معشوقه را بفهم،
تو کودک را بفهم.
بمان،
و بمان تا زندگی، عشق،
مهربانی را
به تو نشان دهد.
کمی صبر کن رفیق.
فاراب
رقص
نارنجی
شاعر
فاراب
جنایات ومکافات
دوشنبه هفدهم آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
آه،
در محشای تفسیرِ موهایت،
جلدِ هزارمِ نیمهشبانش،
خنیاگرانِ مهتاب
خیمه زدند
در حاشیهنویسیِ باد
بر موهایت
باد
نستعلیقِ کتابِ «جنایات و مکافاتِ» داستایوفسکی
منتشر کرد:
استالین
مرغی را، همچنانکه پَر میکند،
به نظامیان سپرد؛
آنگاه مرغِ پَرکندهٔ بیچاره را
به زمین انداخت.
خون از پروبالش میریخت،
اما دانهدانه
برای او میریخت؛
هر طرف که میرفت،
مرغ، بهدنبالش،
برای دانهها میدوید.
استالین گفت:
ببینید،
چگونه در تعقیبم میآید؛
اداره کردنتان
اینگونه است.
گلادیاتورها
نشان داشتند،
چون بردهها.
ما،
در فئودالیسمِ گندمزارِ موهایت،
رعیت شدیم؛
اربابِ تو
رعیتِ ما.
در چشمانت هزار ستاره کاشتیم،
و دنبالِ ستارههای آغوشت دویدیم؛
سرابِ ابدی،
کهکشانِ تو
ما را،
که خود کاشته بودیم،
گرفتار کرد.
گاوها را بر خویش بستیم،
در خرمنِ نگاهت سوختیم؛
فرزندانمان
شعلهورند.
در فئودالیسمِ مزرعهٔ پیراهنت،
رعیت هم نشانِ رعیت داشت،
گاوها هم بر نشان.
آه،
چه بنویسم؟
اشکهایمان جاری است؛
علامتِ ما، قرنِ بیستویکمیها،
اسنادی است
که به نامِ ما صادر میشود.
این اسناد،
دانههایی است
که ما را
دنبالِ استالین میکشاند،
دنبالِ امپراتوری،
دنبالِ ایدئولوژی،
دنبالِ نشانهای داغشدهای
که در ابرکامپیوترها ثبت است،
و هوشِ مصنوعی
آماده است.
آرام باش،
ای گلادیاتورِ فوقمدرن.
فاراب
جنایات ومکافات
شعرآزاد
فاراب
سپید
تعطیلات گیسوانت
پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
تعطیلاتِ گیسوانت صنعتِ گردشگری است
متروِ موهایِ تو تا ایستگاهِ آخری است
گاردریلِ چشمهایت در صفِ دلبردن است
ابروانِ جادهی چالوس هلالِ محشری است
لشکرِ شانزدهِ زرهی جنگِ تحمیلی باد
حمله در موهات در کنسرتهایِ بندری است
این طرفها دور و برها عطرِ موهایِ تو داشت
آه گویا لایِ موها شیشههایِ قمصری است
موی از پشتت مبند، گیسو کمی کمشانه کن
تیرهایِ برق بر دوشِ خیابان مخبری است
ای تماشایِ تو تعطیلیِ بازارِ طلا
من کجا دلبر کجا، اینجا که کارم زرگری است
«شوق دیدارِ تو دارد جان بر لب آمده»
شوق کو و جان کجا، اینجا که مرده دلبری است
تعطبلات
گیسوانت
مترو
ایستگاه
تراکنش لبخند ها یت
یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
مغالطه میبافی
از گیسوانت تا زانو؛
چشمانم
در مغالطهی انبوه موهایت گم میشود.
تمام شب،
شبِ بغرنجِ گرههاییست
که در هر گره
هزار سر به دار میرود.
چه صبحیست،
که اولیای دم معشوقههای زلفهای اولیگارشی جمهوریتت
از زیر پای شعرهای عاشقانهام
صندلیها را یکییکی میکشند.
چقدر کلمات، بالای دار، غمانگیزند.
قزاقان
در سفسطههای پایت مینگذاری کردهاند،
و تراکنشِ لبخندهایت
شنل روسیات را
زیر باران کمونیستی
بر شانهات چسبانده است.
در سردارِ جنگلِ چکمههایت،
تپانچههای نگاهت
باروت تازه میکشند؛
باروتی که در بغض من
انفجارش را بالا آورده.
عبدالعلی
چپقش را دوباره چاق کرده؛
دود، رقصان
به آسمان میرفت،
و مش رمضان
برای مزرعه گاو اجاره کرده بود.
نه باخ، نه بتهوون—
فرقی نمیکنند؛
دل من
همان کوزهی آب است
بر سر تو
در کوچهی کاهگلی.
صدای آرام رفتنت
طعم کاهگل است،
و کوچهای بیازدحام؛
کنسرتی بزرگتر از هر غزل و مثنوی—
چه اذان باشد، یا مارکس و هگل، یا مکتب ماکیاولیستها…
من تنها
مکتب صدای پای تو
در کوچهی کاهگلی را میپرستم.
شاید حتی
انگورها
وامدار مستیِ نیزار گیسوانت باشند.
کجایی؟
ای همیشه مست…
فاراب.
تپانچه
شعر
فاراب
فراماسون چشمانت
چهارشنبه بیست و یکم آبان ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
فراماسونِ چشمانت
مثلثوار میآیند،
گهی شیطانی و گاهی شبیه یار میآیند.
امپریالیسمِ گیسویت
مسلسلوار میآید.
تو استعمار و پیرو من،
و من نفتِ خلیج فارس میمانم.
تو لندن، من به تهرانم.
فراماسونِ چشمانت
به استثمار میآید.
و دریا از محاقِ چشمهایت
شراب انگار میآورد،
و عشقی تازه در دستش…
دلم میلرزد از عشقش.
منم خاورمیانه، لای امپریالیسمِ گیسویت،
و عشقی نیست، فقط ترفند پاییزی است،
به نقاشی که با خود یک خزان دارد.
زیر درختان فندق
رقص
زیر درختان فندق مدتی است میبینم خون شعر میریزی
منم مستعمره،
شبهجزیره کنجِ لبهایت
به آتش میکشد ما را.
لبانت بوسههای عاشقانهی آتشین دارد.
تویی آتشکدهی من.
زهرِ چه هست،
زِ هر که هست،
دلم خاکستری،
در عمقِ فراماسونِ چشمانت
به نام عشق میسوزد.
فاراب
فراماسون چشمانت
امپریالیسم گیسویت
ریل گیسو
جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
ریل گیسو
✍🏻 فاراب
خطآهن، ریلِ گیسو، زیرِ ابرویِ تو بود
خط به خط، نقطهسرخط، شعرِ گیسویِ تو بود
لب به لب، دریا به دریا، چشمهچشمه راه را
ای خنک، صحرا به صحرا، راهی جویِ تو بود
باد میآمد، صدایت را به شالیزار برد
باز باران دگر، ذهنِ النگویِ تو بود
برف میبارید از پلکِ شبت بر گونهها
آفتاب از پشتِ در، در غیبتِ مویِ تو بود
من، مسافر ماندهام در ایستگاهِ چشمِ تو
هر تَبَسّم، هر نگاه، برگ و برکویِ تو بود
کوپهکوپت خواب دیدم، از خطوطت خاطره
سرگذشتِ ریلها بر نقشه، پستویِ تو بود
قطرهقطره در کویرم، فکرِ دریا میکِشد
هر سرابِ تشنهای در برکهای، رویِ تو بود
ماه میافتاد از پلِ بر شِکوهِ آبها
بازتابِ هر ستاره، طاقِ ابرویِ تو بود
من کجا، این شب کجا، آن خندههای دوردست
هرچه بود و هرچه هست، از دردِ پهلویِ تو بود
ای نسیمِ خسته از من، تا کجا خواهی گریخت؟
راه را بشکن، که پایِ شعر، جادویِ تو بود
در من، آن رودی که میرفت از دهانِم صبحگاه
صبح، ماند در چرخشِ امواج، پارویِ تو بود
هیچ میدانی چرا باران، شبیهِ گریههاست؟
چون تلاطم، در نگاهت، ابرِ آهویِ تو بود
من، به نیلوفرها رسیدم، از شکستنهایِ شب
خویش را در پیجِ گل دیدم، سرِ بویِ تو بود
مرگ هم، وقتی رسید از پیچِ کوهستانِ دور
دست در دامن کشید، انگار آنسویِ تو بود
گر جهان، آن دایرهی بیانتها، فهمید زود:
ریل، آغازِ من است و مقصدِم، رویِ تو بود...
✍🏻 فاراب
شبهجزیره کنجِ لبهایت
به آتش میکشد ما را.
لبانت بوسههای عاشقانهی آتشین دارد.
تویی آتشکدهی من.
زهرِ چه هست،
زِ هر که هست،
دلم خاکستری،
در عمقِ فراماسونِ چشمانت
به نام عشق میسوزد.
فاراب
فراماسون چشمانت
امپریالیسم گیسویت
ریل گیسو
جمعه شانزدهم آبان ۱۴۰۴
خدايار قليزاده( فاراب)
ظ†ط¸ط± ط¨ط¯ظ‡ظٹط¯
ریل گیسو
✍🏻 فاراب
خطآهن، ریلِ گیسو، زیرِ ابرویِ تو بود
خط به خط، نقطهسرخط، شعرِ گیسویِ تو بود
لب به لب، دریا به دریا، چشمهچشمه راه را
ای خنک، صحرا به صحرا، راهی جویِ تو بود
باد میآمد، صدایت را به شالیزار برد
باز باران دگر، ذهنِ النگویِ تو بود
برف میبارید از پلکِ شبت بر گونهها
آفتاب از پشتِ در، در غیبتِ مویِ تو بود
من، مسافر ماندهام در ایستگاهِ چشمِ تو
هر تَبَسّم، هر نگاه، برگ و برکویِ تو بود
کوپهکوپت خواب دیدم، از خطوطت خاطره
سرگذشتِ ریلها بر نقشه، پستویِ تو بود
قطرهقطره در کویرم، فکرِ دریا میکِشد
هر سرابِ تشنهای در برکهای، رویِ تو بود
ماه میافتاد از پلِ بر شِکوهِ آبها
بازتابِ هر ستاره، طاقِ ابرویِ تو بود
من کجا، این شب کجا، آن خندههای دوردست
هرچه بود و هرچه هست، از دردِ پهلویِ تو بود
ای نسیمِ خسته از من، تا کجا خواهی گریخت؟
راه را بشکن، که پایِ شعر، جادویِ تو بود
در من، آن رودی که میرفت از دهانِم صبحگاه
صبح، ماند در چرخشِ امواج، پارویِ تو بود
هیچ میدانی چرا باران، شبیهِ گریههاست؟
چون تلاطم، در نگاهت، ابرِ آهویِ تو بود
من، به نیلوفرها رسیدم، از شکستنهایِ شب
خویش را در پیجِ گل دیدم، سرِ بویِ تو بود
مرگ هم، وقتی رسید از پیچِ کوهستانِ دور
دست در دامن کشید، انگار آنسویِ تو بود
گر جهان، آن دایرهی بیانتها، فهمید زود:
ریل، آغازِ من است و مقصدِم، رویِ تو بود...
✍🏻 فاراب
زیر درختان فندق
فراماسون چشمانت
زیر درختان فندق مدتی است میبینم خون شعر میریزی
در جهانی که شب از گلوی تاریخ سر میکشد و شمشیرها عطش را مینوشند،
این شعر چونان طغیانیست از یخ و خون، از تاریکی و تمنای روشنایی.
شاعر، با زبانی آغشته به استعارههای سنگین و تصاویر متراکم،
ما را به میخانهای میبرد که در آن، ساقیان سرخ،
جامهای منجمد را بر لب تیغها میگذارند.
این شعر، نه فقط روایت یک شب، بلکه اعتراض بلند درختانیست
که هنوز سبزند، هنوز میخواهند بمانند، هنوز مینوشند تا بیدار بمانند.
و در پایان، فاراب را چونان مهر حکمت بر مستی این جهان مینشاند.
---
تجمیعِ انجمادِ الواحِ یخ
نزولِ آبشارهایِ سرد
در جامِ تگرگهایِ دورهمیِ گرگهایِ دیشب
دیوانسالارانِ شبزده
منشآتِ تاریکی را
سر میکشیدند
ابرهایِ بارورِ مصنوعی
از اضمحلالِ سیاه
بر درختانِ تاریکی میبارند
یکسو شمشیرهایِ سرخِ برهنه
یکسو جامهایِ سرخِ عطش
و ساقیانِ سرخ
الواحِ سایهها را
هر روز متراکم میکنند
چه کسی میتواند
جامِ سیاه، جامِ سرخ، جامِ منجمد را بنوشد
وقتی شمشیرها
شیرِ سرخ مینوشند
از گلویِ تاریخ؟
شب را سر میکشیدند
تمام نمیشد
تو بیا، شب و ما رنگپریدهایم
ای خورشید
تا به مهمانیِ بلندترین نیها برویم
در میخانهی خون، می و عطش
مشکها عطش را از رود میآورند
بر لبِ تیغها
و دستها میتوانند
برای رفعِ عطش در کارزار
کشت شوند
و یک تاریخِ درختانِ بلند
اعتراض را سبز نگه میدارند
تاکها اینگونهاند
که مرجعِ مستی شدند
فاراب
این شعر چونان طغیانیست از یخ و خون، از تاریکی و تمنای روشنایی.
شاعر، با زبانی آغشته به استعارههای سنگین و تصاویر متراکم،
ما را به میخانهای میبرد که در آن، ساقیان سرخ،
جامهای منجمد را بر لب تیغها میگذارند.
این شعر، نه فقط روایت یک شب، بلکه اعتراض بلند درختانیست
که هنوز سبزند، هنوز میخواهند بمانند، هنوز مینوشند تا بیدار بمانند.
و در پایان، فاراب را چونان مهر حکمت بر مستی این جهان مینشاند.
---
تجمیعِ انجمادِ الواحِ یخ
نزولِ آبشارهایِ سرد
در جامِ تگرگهایِ دورهمیِ گرگهایِ دیشب
دیوانسالارانِ شبزده
منشآتِ تاریکی را
سر میکشیدند
ابرهایِ بارورِ مصنوعی
از اضمحلالِ سیاه
بر درختانِ تاریکی میبارند
یکسو شمشیرهایِ سرخِ برهنه
یکسو جامهایِ سرخِ عطش
و ساقیانِ سرخ
الواحِ سایهها را
هر روز متراکم میکنند
چه کسی میتواند
جامِ سیاه، جامِ سرخ، جامِ منجمد را بنوشد
وقتی شمشیرها
شیرِ سرخ مینوشند
از گلویِ تاریخ؟
شب را سر میکشیدند
تمام نمیشد
تو بیا، شب و ما رنگپریدهایم
ای خورشید
تا به مهمانیِ بلندترین نیها برویم
در میخانهی خون، می و عطش
مشکها عطش را از رود میآورند
بر لبِ تیغها
و دستها میتوانند
برای رفعِ عطش در کارزار
کشت شوند
و یک تاریخِ درختانِ بلند
اعتراض را سبز نگه میدارند
تاکها اینگونهاند
که مرجعِ مستی شدند
فاراب
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
هرچه مرهم میگذارم بند میآید مگر
ای وطن! خون تو از اروند میآید مگر
یاسر قنبرلو
🎤 خواننده: علیرضا عصار
📔 از کتاب #بیمار_بعدی نشر نیماژ
ای وطن! خون تو از اروند میآید مگر
یاسر قنبرلو
🎤 خواننده: علیرضا عصار
📔 از کتاب #بیمار_بعدی نشر نیماژ
هیچکس سر نزد به باغِ دلم
غزل نوبرانهام جا ماند
روی سرشاخههای خشک قلم
خوشههای ترانهام جا ماند
هر زمستان سفیر فصلی سبز
آمد و کوچهی مرا گم کرد
برف خندید و ردّ پای بهار
پشت دیوار خانهام جا ماند
عشق کابوس نوجوانی شد
درد تاوانِ سختجانی شد
پشت شبهای خیسِ بیخوابی
خندهی کودکانهام جا ماند
در دلِ آتشی که عشق افروخت
ماندم و مغز استخوانم سوخت
مشت خاکستری به دست باد
یادگار از زبانهام جا ماند
دست هرکس به گردنم افتاد
حلقهی دارِ اعتمادم شد
هر رفیقی مرا نوازش کرد
زخم آن روی شانهام جا ماند
بس که این زخمهای من کاریست
درد در جان واژهام جاریست
ریشههای مرا تبر بوسید
داغ آن در جوانهام جا ماند
دست بیرحمِ حسرت پرواز
جوجههای خیال من را برد
آسمان مرا قفس دزدید
چند پَر توی لانهام جا ماند
پی آرامشی که ساحل داشت
هی زدم سر به سنگ و برگشتم
آخرین موجهای سرکش من
در سکونِ کرانهام جا ماند
یادگاری نوشته پاهایم
روی هر سنگفرش کوچهی تو
هر قدم سنگ قبر خاطرهای
از غم شاعرانهام جا ماند
شعرِ لالای مادران شدهام
قصهی خوابِ کودکان شدهام
روی بالین خیس هر عاشق
قصهی عاشقانهام جا ماند
عاشقی کردم و نفهمیدی
چشم من بودی و نمیدیدی
مثل تیر خطا رها شدهام
رفتم اما نشانهام جا ماند
زهر بودی تو را عسل کردم
شاه بیت همین غزل کردم
رفتم و گم شدم ولی در تو
اثر جاودانهام جا ماند
دکتر مسعود جعفری زاده
پزشک عمومی
غزل نوبرانهام جا ماند
روی سرشاخههای خشک قلم
خوشههای ترانهام جا ماند
هر زمستان سفیر فصلی سبز
آمد و کوچهی مرا گم کرد
برف خندید و ردّ پای بهار
پشت دیوار خانهام جا ماند
عشق کابوس نوجوانی شد
درد تاوانِ سختجانی شد
پشت شبهای خیسِ بیخوابی
خندهی کودکانهام جا ماند
در دلِ آتشی که عشق افروخت
ماندم و مغز استخوانم سوخت
مشت خاکستری به دست باد
یادگار از زبانهام جا ماند
دست هرکس به گردنم افتاد
حلقهی دارِ اعتمادم شد
هر رفیقی مرا نوازش کرد
زخم آن روی شانهام جا ماند
بس که این زخمهای من کاریست
درد در جان واژهام جاریست
ریشههای مرا تبر بوسید
داغ آن در جوانهام جا ماند
دست بیرحمِ حسرت پرواز
جوجههای خیال من را برد
آسمان مرا قفس دزدید
چند پَر توی لانهام جا ماند
پی آرامشی که ساحل داشت
هی زدم سر به سنگ و برگشتم
آخرین موجهای سرکش من
در سکونِ کرانهام جا ماند
یادگاری نوشته پاهایم
روی هر سنگفرش کوچهی تو
هر قدم سنگ قبر خاطرهای
از غم شاعرانهام جا ماند
شعرِ لالای مادران شدهام
قصهی خوابِ کودکان شدهام
روی بالین خیس هر عاشق
قصهی عاشقانهام جا ماند
عاشقی کردم و نفهمیدی
چشم من بودی و نمیدیدی
مثل تیر خطا رها شدهام
رفتم اما نشانهام جا ماند
زهر بودی تو را عسل کردم
شاه بیت همین غزل کردم
رفتم و گم شدم ولی در تو
اثر جاودانهام جا ماند
دکتر مسعود جعفری زاده
پزشک عمومی